هنوز در سَرَم زندگی میکنم، و خیلی وقت است که سر دیگر جای زندگی نیست

اگر بعد از این همه مدت من را دیدی و پرسیدی "هنوز همانجا زندگی میکنی؟" باید بگویم که بله؛ هنوز در سرم زندگی میکنم. اما این همه مدت گذشته و خیلی وقت است که سر دیگر جای زندگی نیست. قبلا جای زیبایی بود و من خدای این دنیای بزرگ بودم. میتوانستم محل زندگی‌ام را زیبا کنم؛ حتی وقتی دنیای واقعی زشت بود. میتوانستم اراده کنم تا تو پیشم باشی. اما خیلی وقت است که از اراده‌ام خارج است. من خدایی در این دنیا هستم که به زیر کشیده شده‌ام. دنیایی که از خوشحالی‌ها و ناراحتی‌ها و زشتی‌ها و زیبایی‌ها ساخته بودم و هر از چندگاهی بر آن بلا نازل میکردم چون خودم ناراحت و عصبانی بودم، حالا علیه من، خود خدا، انقلاب کرده و قدرت را ازم گرفته است. بعضی وقت‌ها فکر میکنم شاید من هیچوقت در این دنیا قدرتی نداشته‌ام، تو خدای دنیای بزرگ توی سرم بوده‌ای؛ چون از وقتی تو دیگر نبودی من هم اختیاری در دنیای خودم نداشته‌ام.

بی‌اختیاری در سرم با بی‌اختیاری در دنیای واقعی خیلی فرق دارد؛ نمیتوانی سازش کنی و قبول کنی که سرنوشت خیلی چیزها دست تو نیست. مخصوصا وقتی کل دنیا ازت نفرت دارند و دنیای خودت و خودشان را به نابودی و هرج و مرج میکشانند. بعضی وقت‌ها میبینم که آدم‌های دنیای توی سرم، خودشان خودشان را میکُشند و از دنیا میروند. من میمانم و یک دشمن کمتر و دنیایی که خالی و خالی‌تر میشود.

بازاری که همیشه با هم میرفتیم و از شلوغی و نوازنده‌ها و فروشنده‌ها و دعوا ها لذت میبردیم چون کنار هم بودیم، حالا توی سرم جریان دارد. اما دیگر کسی نیست که کنارش راه بروم و بستنی بخورم و لذت ببرم از اینکه در این شلوغی من و او خلوت خودمان را داریم. حالا کل این شلوغی هرروز و هر ساعت در سرم جریان دارد، هرکسی چیزی میفروشد یا چیزی میخرد یا با کسی جر و بحث میکند؛ یکی هم مثل همیشه آهنگ میزند. و من در این بازار بی سر و ته، هر چه میخواهم باید تا ابد بگردم و در آخر، از ترس اینکه مبادا اشتباهی کنم یا چیزی نخرم یا گول فروشنده و دعوایش را بخورم و چیزی بخرم که نیازی به آن ندارم.

دنیای زیبای توی سرم دیگر زیبا نیست، به یک شهر بزرگ آخر الزمانی تبدیل شده که هرکس اندازه خودش جرم میکند و حرف خودش را میزند و از زندگی‌اش راضی نیست. دنیای زیبای توی سرم دیگر دنیا نیست، چون من دیگر اختیارش را ندارم؛ خودش برای خودش پیش میرود و کم پیش می‌آید بر وفق مراد من پیش برود. این دنیا را ساخته بودم برای اینکه پناهی باشد از دنیای بیرون؛ اما حالا دیگر از پناه خبری نیست، همه طغیان کرده‌اند و من شکست خوردم.