هی تو که رفتی !
به غریبهای آشنا،
شاید کلماتم در انزوای این صفحه کوچک گم شوند، شاید هم قاصدکی سرگشته، نجواهایم را به گوشِ باد برساند و باد به تو .
میدانی؟ رفتنِ تو، یک فعلِ ساده نبود؛ حضوری معکوس بود.
آنچه پس از تو در من باقی ماند، نه خاطرهای زودگذر، بلکه یک بنای کامل از یادها و تولدهاست.
نخستین سنگ بنا، " صدا " بود.
سکوتِ خانه، دیگر یک فقدانِ محض نیست؛ بلکه شکستهترین آوای هستیست.
این سکوت، خود یک فریادِ رسا از نبودن توست.
آموختهام که پژواکِ تو، نه در خلاء، بلکه در تار و پود لحظهها رسوخ کرده است؛ در صدای قطرههای باران که انگار وزنِ گامهای تو را دارند، در تیکتاکِ ساعت که زمان بی تو بودن را فریاد میزند، و در خشخشِ هر برگِ پاییزی که زیر قدمهایم خرد میشود و تو را زمزمه میکند.
سپس، " رنگها " هویت گرفتند.
جهان خاکستری نشد؛ رنگها به مقامِ شهادت رسیدند.
هر طیفی که اکنون میبینم، یادگاری از توست که بر بوم زندگیام چسبیده و پاک نمیشود.
آسمانِ آبی، همان وعدهٔ های قدم زدن را به یادم می آورد .
خورشیدِ غروب، آخرین شعلهٔ امیدی است که تلاش میکنم تا برای فردا، در کورهٔ قلبم زنده نگه دارم.
اینها رنگهای تو هستند که هستیام را تزئین کردهاند.
و اما، عمیقترین میراث، "شکلِ جدیدِ من" است.
تو مرا با ظرفیتهایم دوست داشتی، اما رفتنت، دیوارِ آن ظرفیت را شکست.
این خلاء، مرا مجبور کرد تا خود را نه یک بازمانده، که یک معمار ببینم.
دستهایم را نه برای پر کردن جای خالی، بلکه برای بازسازیِ دیوارها و برپا کردنِ سقفِ رؤیاهایی که حالا تنها برای من است، به کار گرفتم.
این نیروی خشن و استوار، میراثِ سختِ نبودنت است.
میدانی محبوبم ، من دیگر در جستجوی پر کردنِ جای تو نیستم.
فهمیدهام آنچه باقی مانده، خود یک جایگاه است، یک تکیهگاه.
آنچه پس از رفتنت در من ماند، نه فقط عمقِ غمِ تو، که تمامِ درسهای ضروری است که آموختم تا بتوانم با تکیه بر این میراث، دوباره زندگی کنم.
با تمام مهر و استقامت،
کسی که حالا، نگهبانِ واپسین نگاههای توست.

مطلبی دیگر از این انتشارات
اگر میشد خودم را به تو قرض بدهم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
خلوت خاموش سکوت🌱
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای به تو که نمیخوانی...