و تو زنده بمان، دل‌دار من

زنده بمان

در شب‌هایی که سوز سرما روحت را به لرزه می‌اندازد

و در روزهایی که گرمای آفتاب ذهنت را ذوب می‌کند

در وقت‌هایی که بغض، نفست را در گلو گیر می‌اندازد

و در وقت‌هایی که اشک گونه‌هایت را می‌سوزاند

زنده بمان

در پس راهپیمایی کرکننده و جان‌کاه فکر و خیال

و وقتی که نگرانی در شکمت غل‌غل می‌خورد

آن وقت‌هایی که اضطراب دستش را از روی گلویت بر نمی‌دارد

و وقتی که غم دیوار سینه‌ات را خراش می‌دهد

تو زنده بمان

حتی اگر گمان می‌کنی که تنهایی تو را چنگ می‌زند

و حتی اگر کورسوی نور خاموش شده و جانت به سرما می‌رود

اگر می‌دانی که تا مرگ اجباری جرعه‌ای بیش نمانده

و اگر در جلسه هیئت منصفه ذهنت به مرگ رای آورده‌ای

تو زنده بمان

در جهانی که هر لمس آن زخمی و خون‌آلود

هر دید، کورکننده

هر صدا، بیمار

و هر نسیم، پر از عطر مرگ است

تو زنده بمان

و در صفحه‌ای که پر از غلط و غلوط است

میان خط‌هایی که پاره پاره و ناساز هستند

در کتابی که همه چیز آن اشتباه است

در پستوی خاک‌خورده متروکه‌ترین کتابخانه جهان

تو زنده بمان

که محبوب من، زیبایم، عزیزترینم، شیرین من، سوگلم، تیام، نازدارُم، 宝贝، 心肝، 내꺼، همه کسم (دارم تلاش می‌کنم که ذهنت را بشورم؛ به من بگو موفق بوده‌ام؟)

شاید بپرسی که زنده ماندن در چنین دنیایی چه فایده‌ای دارد

اگر قرار است روزها پی یکدیگر بیایند و هر کدامشان از دیگری بدتر باشد آن وقت رنج بودن را چرا باید خرید؟

و چرا باید جنگید تا از دست داد و از دست داد و بازهم از دست داد

و من

نوازشت می‌کنم و بوسه‌ای بر پیشانی‌ات می‌کارم

که مرا ببخش

که من هم نمی‌دانم

جهان را طی کرده‌ام

به هر کس که رسیده‌ام پرسیده‌ام

همین سوالات تو را پرسیده‌ام

که آخر زندگی چیست و به چه معناست

که چرا ان‌قدر درد دارد

جواب ها را شنیده‌ام

همه را رد کردم

که درد مرا مرهم نبودند

اما محبوب من، تو باید زنده بمانی

چرا که شاید معنای زنده بودن همه‌اش همین است

که اگر زنده‌ای پس باید تا جایی که می‌شود زنده بمانی

زنده بمانی و دست بگیری

زنده بمانی و بیاندیشی

زنده بمانی و داستان بگویی

زنده بمانی و عشق بورزی

نفرت بورزی و خشم

دوست بداری و بیزار شوی

که فقط بمانی

پس، تو زنده بمان

شاید فردا، روز بهتری بیاید

و حتی اگر نیامد

حداقل...

زنده ماندی و مرا جان بودی.