چشم به راه..

:)
:)

پرتره جنون؛تمثال مقدسی است که راه شهود جهان را،به پیش چشمانم خوار میسازد..

هوا را با ولع به بطن خموش سینه جانکاهم هدیه می کنم،به قعر کویرِ خاطراتمان برمی گردم، شانه هایم سر به زیر تر از همیشه بار حسرت را به دوش می کشد..بند بندِ دستانم، وَزینِ رقصندگی نُت هایی است،که یک به یک ؛بعد از رفتنت آرام جانم شدند..

سد بغض در شیار گلوگاهِ حسرت هایم،جاخوش کرده..آسمان ابری هوایم جرعه جرعه عشق تورا به میان اندرونیِ ذهن پریشانم؛ تحمیل می کند..

افسارِ حواس مشوشم را به دست می گیرم؛

بوی خاک،تعفن،باران،غبار،نفس تنگی،سرفه..

قبرم را می‌نگرم ،یادت هست؟ ابتدا مرا در آغوشم کشیدی و در آخر ؛ در بحبوحه ی سرازیری جنونمان ؛ با مشت هایی سهمگین،باغچه ی گل داوودیِ آشناییمان را ز ریشه زدودی؟و من، معلق،میان گوری که با خشم برایم کندی ؛دفن شدم..

خنجر کینه ات هنوز روی قلبم خودنمایی میکند،تار و پود گیسوانم گرد تا گرد مُهر زمردینِ دشنه ی خونینت؛ پیچ و تاب می خورد،انگار که در ستایش غضبت در آمده باشم..

ملول تر از همیشه فریادم را در گذرگاه قلبم خفه می کنم..بر این باورم،کلماتی که شنونده ای برای شنیده شدن ندارند، لایقِ جاری شدن در بطنِ روانی هستند که جز لاشه ای عفن ز آن باقی نمانده..

نفس های آخرم را ،مقطع،به طنینِ نسیمِ بهاری می دَمم ، تا در میان تکاپوی افکارت ساطع شوم،آخر توان دیدنت در ظلماتِ خیال،دلی به سختی سنگ میخواهد...

هنوز هم منتظرم تا بیایی و دلیلی برای بخشیدنت داشته باشم؛نمیدانم خبر داری یا نه؟اما ناخدای کشتیِ وجودم ؛ نمی گذارد اینگونه بی صدا در مدفن خود جان از کف دهم ؛و تو سرخوش ز پیروزی خود، سازِ دلت را کوک کنی..

بیا..من منتظر گل رز سفیدِ وداعت ،بر آستانه ی مزارم هستم، آخر غفرانِ بی عوض، عین جهالت است!

بگذار دلیلی برای بخشیدنت داشته باشم..

_ابتسام_


رفته هنوز هم نفسم جا نیامده است

عشق کنار وصل به ماها نیامده است

معشوق آنچنان که تویی دیده روزگار

عاشق چون من،هنوز به دنیا نیامده است

یک عمر سوختم به تمنای وصال او

یک بار هم برای تماشا نیامده است

دل خوش به آنم، از سر خاکم گذر کند

گیریم برای فاتحه ما نیامده است....

_حامد عسکری_


متن نوشته شده حاصل ایده ایست از گذر های متعدد در فضای مجازی،بماند به یادگار شاید ایده مناسبی برای فرد دیگری هم باشد..


  • پی نوشت:دروغ نگویم تمام تلاشم را کردم تا متن آنقدر ها هم ادبی نباشد،تا ابتدا کلمات حرف نزنند و بعد احساسات..

  • گویی مؤلفه اصلی را فراموش کرده ام،خواننده قرار نیست برای بار هزارم متن مرا بخواند و ذوق کند..تنها یک بار می خواند..شاید چون خودم حس کردم بخش های عمیق وجودم درین ورطه آغشته به راز و رمز درک می شود این گونه نوشتم

  • انکار نمیکنم، چندین بار متنم را میخوانم؛ هر بار به گونه ای در آن غرق میشوم و به لایه های پنهان وجودم سفر میکنم..اما ظاهراً تنها برای من اینگونه بود

  • فراموش کردم نویسنده زمانی دیده می‌شود که حرف هایش شنیده شوند و لازمه شنیده شدن درک شدن خواننده است..اینطور نوشتم ،چرا که گمان بردم خواننده درک می شود،به شیوه ای عمیق تر..

  • با وجود تلاش های مکرر برای ساده نویسی ،هرچه کردم انگار بخشی از هویتم را جا می گذاشتم،انگار به خودم دروغ می گفتم،از چه می آمد؟ شاید به قول نزدیکانم؛هنوز عشق را تجربه نکرده ام..اما مگر عشق تنها در یک مقطع تجربه میشود؟زندگی انسان سراسر عشق است..

  • نمی‌دانم شاید در آینده ای نه چندان دور توانستم چنین متنی بنویسم.. متنی که خواننده صرفا نخواند تا خوانده شود بلکه با هر کلامش در رویا غوطه ور بماند..شاید هم آرزوی دیرینه ای شود که حسرتش تا ابد بر سر در قلبم خودنمایی می کند..اما کوچک تر از آن است که حسرت باشد،الان هم می توانم؛منتهی ذهنم مجاز نمی دهد،بلند فریاد می زند؛این تو نیستی!