من تشنهی حرکتم؛ و روزگار، قاب عکسیست سیراب از سکون.
کاش آتش بودم.
لبخندِ کودکانهات حالا
بوی دود و باروت میدهد
و تو با همان دستان مهربان نوازشگر
با سایهها دست دادهای
نازنینم، نزدیکتر بیا
بیا تا بر ردّ پنجههای بُرندهشان
مرهمی بگذارم
که شر، هرگز غریبه با رنج نیست
بوسه میزنم بر زخمهایت
و لبانم میسوزند
و مثل پروانهای بر مدار عشق
آرزو میکنم که کاش آتش بودم
کاش آتش بودم
ولی افسوس، که من زادهی خاکم
از جنس آوارهای جنگ
و غبارِ نشسته بر ظرفهای خالی
و گورستان؛
همان گهوارهی خاموش
که بیگناهان را به خواب برده است
پس بگو، ای سرخترین گلبرگِ ارغوان؛
ریشههایت را در کدام قطعه و قبر
زنده به گور کردهای؟
که بوی خون حالا برای تو
مثل سفیدیِ دیوارها، تکراریست
و تیرآهنهای قلبِ هندسیات
در همنشینیِ اشکها
زنگ میزنند
نمیشناسمت
نمیشناسمت، ای آشناترین
گرچه از بَرَم نقشِ سرانگشتانت را
میشناسمت
مو به مو میشناسمت
گرچه ستاره، پاورچین پاورچین
گریخته از چشمهای تو
بر پرتگاه آسمان کبود
میبینم هنوز آن ستاره را
که هر شب
آخرین نجوای امید را مرور میکند،
تا از سقوط منصرف شود
او به تنها شمع روشن چلچراغ میاندیشد
به مرز میان واپسین ضربان
تا مرگ
که برای بازگشتن کافیست
او به همان سجدهی کوتاه
در قیاسِ فرشته و ابلیس میاندیشد
که برای بازگشتن کافیست
چای هلدار دم کردهام؛
تا از دهان نیفتاده، بازگرد...
۲۰ شهریور ۱۴۰۴

مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به تو خواهر پاییز _نامه (۳)
مطلبی دیگر از این انتشارات
تَق تَق
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهنوشتروزِبیستوسوم.