:)

در اندرون خزانم، روحی‌ست تابستان‌وش

عاشقِ دشت‌ و شیفته‌ی سکوت شب.

در سینه‌ام، غوغایی برپاست : دخترکی ساده‌دل، با گیسوانی رها در باد، مردی قوی، چون سروی کهن بر جای ایستاده و فردی سالخورده، که پیوسته در گوش جانم موعظه می‌کند.

دخترک می‌رقصد، و هر جنبش او، دلم را به لرزه در می‌آورد.

مرد قوی، محکم و ساکت، دست بر سینه ایستاده

و پیر سالخورده، مدام پند می‌دهد: «صبر کن! این راه، راه عقل نیست!»

اما دخترک، در این میان، گویی صدای پیروزی است

آوای او از همه بلندتر، در تمام سلول‌هایم نجوا می‌کند:

بیا تا برویم!

در زیر سایه‌ی گسترده‌ی درختان نخل، عالمی دیگر در انتظار است.

بیا تا برویم!

در دل کوهستان، قصه‌های بکر و ناگفته‌ای در راه است.

بیا تا برویم!

وجودمان را با تار و پود طبیعت گره بزنیم.

با آسمان و ابرهای فربه و سخاوتمندش،
با خورشید و ماه و پهنه‌ی دریاچه و آغوش ساده‌ی روستا، عهد ببندیم.


عهدی ناگسستنی: که ما هستیم، که خواهیم بود؛
همچنان سبز، همچنان استوار، همچنان پرذوق و لبریز از شوق زندگی!

و آنگاه، نوای موعظه‌گر پیر، کم‌کم رنگ می‌بازد.
دیگر هیچ نصیحتی، قدرت خاموش کردن این وسوسه‌ی رقصان را ندارد.

مرد قوی، برای نخستین بار، سر خم می‌کند و دست از ایستادگی برمی‌دارد

ما می‌رویم؛ من و سه تجلی‌ام، در یک مسیر.

به سوی دشتی که در آغاز وصف شد، به سمت شبی که شیفته اش هستیم.

آنجا، زیر نور مهتاب، این سه صدا یکی می‌شوند:

عقل (فرد پیر)، قدرت (مرد) و عشق (دخترک).

و تمام وجودم، بدل به همان عهد ناگسستنی می‌شود.

هیچ خزانی توان دریدن آن تابستان ابدی را ندارد.

ما می‌مانیم، جاودانه.

ALFA
ALFA