دنیایی به بزرگی تو

من نمیدانم تو به اندازه تمام دنیا بزرگ شده بودی یا دنیای من به اندازه تو کوچک شده بود!

هرچه بود تو تنها چیزی بودی که در پسِ ذهنم به آن فکر میکردم، کمرنگ؟ هرگز!

هرگز عطرت، دوست داشتنت و حضورت در زندگی‌ام کمرنگ نشد.

میدانم، نیازی به حرف زدن نیست، میدانم من هرگز جایگاهی در دنیا و ریشه‌های مغزت نداشتم

اما چه کنم عزیزکم، طغیانی در وجودم به پا شده که با هیچ چیز آرام نمیشود، تلاش‌هایم برای مهار فایده ندارد، دریا ماه‌هاست آرام نگرفته و در این مدت قایق چوبی من ترک برداشته و راستش نمی‌دانم تا کی دوام بیاورد و اگر این قایق غرق شود و موج‌ها پس از آن من را ببلعند، باز هم نمی‌دانم زمان چقدر کش می‌آید تا من از دست و پا زدن عاجز شوم و آرام گیرم، نمی‌دانم شاید تکه های شکسته قایقم به تو برسد اما هرگز نخواهم گذشت چشم‌های بسته من را ببینی. ؛پیچک؛