<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مهارت‌های زندگی</title>
        <link>https://virgool.io/LifeSkills/feed</link>
        <description>مهارت‌های زندگی نگاهی جدید است به مهارت‌هایی که برای زندگی بهتر و موفقیت نیاز داریم. خوب زیستن نیاز به نگاه جدید و یاد گرفتن مهارت‌ها دارد در غیر این صورت باید هزینه سنگین‌تری داد تا روزگار یادمان بدهد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:58:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/x1ubmxsj2rlc/artmcu.png</url>
            <title>مهارت‌های زندگی</title>
            <link>https://virgool.io/LifeSkills</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آلزایمر: چطور مغز را جوان و سالم نگه داریم</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/alzheimer-how-to-keep-the-brain-young-and-healthy-jslfhyukgqrr</link>
                <description>آلزایمر بابابزرگم یکی از غم‌انگیزترین اتفاقات زندگی‌م بود. سال‌های آخر چیزی یادش نبود جز خاطره‌هایی محو و پراکنده که جسته گریخته به ذهنش می‌رسیدند. آدمی که چند کارخانه راه انداخته بود، بزرگ خانواده بود و جز مهربانی و بزرگی از او ندیده بودیم، ذره ذره آب رفت و رسید به چند کلمه و اسم، همین! خوشبختانه پیشرفت‌های پزشکی نشان داده آلزایمر یک بیماری عمدتا قابل پیشگیری است. تقریباً ۱٪ ارثی است، ۹۹٪ در کنترل شما. یعنی خیلی بیش از آنچه فکر می‌کنید. می‌تواند از ۳۰ سالگی شروع شود و نرم‌نرمک زیاد شود. در عکس زیر ببینید چطور مغز آب می‌رود:  برای این که حس روشن‌تری نسبت به توانایی مغز مبتلا به آلزایمر پیدا شود، یکی از هنرمندان معروف آمریکا کار جالبی کرد. ویلیام اترمولن (William Utermohlen)(چه فامیل سختی!) از زمانی که فهمید به آلزایمر مبتلاست آنچه از خودش به خاطر می‌آورد را کشید. اواخر سال ۱۹۹۹ به سختی امضای خودش را به خاطر می‌آورد. سال ۲۰۰۰، ۴ سال پس از تشخیص آلزایمر او به سختی خودش را می‌شناخته و بعد از آن، تا سال ۲۰۰۷ که می‌میرد کاغذ نقاشی سفید است. خودنگاری ویلیام اترمولن بعد از تشخیص آلزایمر چند سال پیش هم دختری بافتنی‌های مامانش را کنار هم گذاشت تا سیر نزول مغز را نمایش دهد. بافتنی‌ها اول طرح و رنگ درست دارند، از یک جایی به بعد حتی کوک‌ها هم به هم می‌ریزند و نهایتا هیچ! بافتنی‌های مامان سارا که در سال ۲۰۱۷ در نیویورک نمایش داده شد. برای پیشگیری از یکی از شدیدترین بیماری‌های صعب‌العلاج دنیا، چه کار کنیم؟ من در این مطلب ۸ عامل را شرح می‌دهم. ۱. رژیم غذایی با گلیسمی پایین بخورید. (شاخص گلیسمی، نگران نباشید توضیح می‌دهم.)۲. چربی های سالم مغز بخورید.۳. ویتامین B بخورید.۵. آنتی اکسیدان بخورید.۵. (برای روده سالم) پروبیوتیک بخورید (چون روده به مغز کاملا مرتبط است). ۶. بدن خود را بتکانید! (تکان دهید!)۷. از نظر ذهنی تیز بمانید.۸. خواب و استراحت تحقیق «بنیاد غذا برای مغز»اول از همه بگویم اعتبار این مطلب با کی‌ست. این مطلب براساس تحقیقات موسسه «بنیاد غذا برای مغز» (Food for the Brain Foundation) تهیه شده است. تحقیقات این خیریه با تلاش مجموعه‌ای از کارشناسان برجسته علمی جهان از جمله پروفسور دیوید اسمیت را که سرپرستی بخش فارماکولوژی دانشگاه آکسفورد را بر عهده داشت، انجام شده است. گزارش PDF را از اینجا دانلود کنید. خوب، برویم سراغ اصل مطلب 😊😎مواد غذایی با گلیسمی کم، متوسط و بالا ۱. رژیم غذایی کم گلیسمی (Low Glycemic (GL) Diet)«رژیم غذایی کم گلیسمی» یعنی رژیم غذایی که قند خون نوسانات زیاد نداشته باشد! این رژیم غذایی برای متعادل نگه داشتن سطح گلوکز خون است. مختصر مفید بگویم، قند و کربوهیدرات کمتری بخورید، نان سفید، برنج، ماکارونی مخصوصا این جوری که دمکش می‌کنیم، این‌ها را با غذاهای سالم عوض کنید! متر و معیار خوبی برای ارزیابی کربوهیدارت هست به نام (Glycemic Index). این شاخص را در فارسی به چند مدل صدا می‌زنیم: گلایسمیک، گلایسمی یا گلیسمی. مثل این بچه‌ها که در خانه یک اسم دارند، بین دوستان یک اسم دیگر! در تقسیم‌بندی خوراکی‌ها بر اساس شاخص گلیسمی به کیفیت کربوهیدرات و تأثیر کربوهیدرات بر قند خون توجه می‌شود.دیابت نوع ۲ خطر ابتلا به آلزایمر را دو برابر می کند.تا اینجا کافی‌ست. در آینده این رژیم را در مطلبی با عنوان «رژیم قند» کامل توضیح می‌دهم. بعدی... ویتامین‌ها۲. چربی های سالم مغزمغز ۹۰ درصد چربی‌ست و ۶۰ درصد آن اسیدهای چرب (DHA). پس چربی‌های سالم برای عملکرد مغز مهم هستند. پس برنامه‌ای برای مصرف منظم ماهی، روغن زیتون، امگا ۳، ویتامین D داشته باشید. روغن‌های چرب سالم برای مغز در ایران اوکادو نداریم، ماهی هم کم است اما معادل‌های خوبی داریم. ما ایرانی‌ها با آجیل و سبزیجات بزرگ می‌شویم. مثلا ریحان یا رزماری برای مغز بی‌نظیرند. مطالب خارجی باید برای ایران سفارشی تهیه شوند چون شرایط اقتصادی قشنگ نیست. من باید یک جوری بنویسم که یک خانواده با ۲ تا بچه بتواند به آن نزدیک شود. در آینده مطلبی در مورد غذاهای خوش قیمت برای مغز (Brain Foods on a Budget) می‌نویسم. کاری که از دستم برمی‌یاد :) ۳. ویتامین‌های B ویتامین‌های B برای عملکرد مغز بی‌نظیرند. شواهد زیادی وجود دارد که مکمل ویتامین B با امگا 3 هم‌افزایی زیادی دارند. یک سری از مکمل‌ها هم امگا ۳ دارند هم و ویتامین B. یک تیر و دو نشان. عدس منبع عالی ویتامین‌های گروه B، آهن، منیزیم، پتاسیم و روی ۴. آنتی‌اکسیدان‌هاآنتی‌اکسیدان‌ها التهاب بدن را کاهش می‌دهند و در برابر اکسیدان‌ها محافظت می‌کنند. اکسیدان‌ها برای مغز مضر هستند و با افزایش سن بیشتر می شوند. میوه‌های رنگی رنگی مثل زغال اخته و توت فرنگی قهرمان هستند!انارِ شبِ یلدا سرشار از آنتی‌اکسیدان چایی چه سبز چه سیاه سرشار از آنتی‌اکسیدان است؛ پس به سلامتی بنوشید!  ۵. پروبیوتیک (Probiotics)پروبیوتیک‌ها میکروب‌های زنده‌ای هستند که برای تقویت میکروبیوم روده می‌خورند. پیشتر در مورد نقش روده در سلامتی مغز نوشته‌ام. هر چقدر روده سالم‌تر داشته باشید، مغز سرحال‌تر با سلامت روان و خلق و خوی بهتری دارید. ترشی خانگی سرشار از میکروب‌های سودمند روده ترشی خانگی، آبغوره و سرکه خانگی که به طور طبیعی درست شده‌اند، منبع پروبیوتیک هستند. ماست خانگی و نان ترش هم. خیلی ساده است، نیست؟ ۶. ورزش ورزش مغز یعنی حرکت‌های منظم! پیاده‌روی بین ۱۰ تا ۴۰ دقیقه در روز به طور چشم‌گیری مغز را تقویت می کند. هر چه زمان بیشتر، مغز پویاتر. ۷. از مغز استفاده کنید :) در انگلیسی می‌گویند «از آن استفاده کن یا از دستش بده» (Use it or lose it). بدن این شکلی‌ست. از هر چیزی استفاده نکنی کمتر روی آن سرمایه‌گذاری می‌کند. انرژی را به جاهای مهم‌تر و ضروری‌تر می‌رساند. پس کارهای فکری به بدن می‌گوید «مغز را تیز نگه دار!»زبان یاد بگیرید، شطرنج یا سودوکو بازی کنید، کل کل با دوست و آشناها، و تخفیف گرفتن برای ما اصفهانی‌ها یک جور ورزش مغزی‌ست. یکی از بهترین تمرین‌های مغز خواندن و شنیدن نظرات مخالف است. شنیدن به معنای واقعی و دنیای مخالف و متفاوت را تجربه کردن. بازارگردی، ورزش ذهنی زنان ایرانی :) ۸. استراحت و آزادفکری افرادی که استرس، اضطراب و افسردگی زیاد دارند بیشتر در معرض مشکلات سلامت روان هستند و تبعا بیشتر مستعد ابتلا به آلزایمر. باید روشی پیدا کنیم تا از گزند این جامعه پرآشوب در امان بمانیم. نتیجه‌گیریبابابزرگم با آلزایمر از بین ما رفت و این بدترین چیزی بود که تا به حال دیده‌ام. خانواده‌ام با احترام و محبت زیاد، حدود ۱۰ سوختند و ساختند. آلزایمر غیرقابل‌درمان است اما قطعا قابل پیشگیری. من ۸ راه گفتم. در ۳۰ سالگی می‌توانید آلزایمر را نادیده بگیرید، اما از ۴۰ به بعد کاملاً جدی بگیرید. لطفا این مطلب را با دوستان و پدر مادرها به اشتراک بگذارید 💕😊با تشکر از علاقه و توجه‌تان. برای مطالب بیشتر در مورد: عادات، رژیم غذایی، بهره‌وری، سلامت روان، من را دنبال کنید! نسخه انگلیسی متن</description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 12:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آداب تربیت روده: مقاومت انسولینی</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/intestinal-insulin-resistance-vmloc8bn3qkt</link>
                <description>پیش‌درآمد می‌خواهید کسی را شکنجه کنید؟ به او قند بدهید. مثل قند که در آب حل می‌شود، عصب‌های بدن در قند حل می‌شوند. برای همین کسانی که به بیماری قند مبتلا می‌شوند سرما و گرمای کف زمین را حس نمی‌کنند چون پا بی‌حس می‌شود. به دیابت می‌گویند «سرطان پیش‌رونده» چون برگشت ندارد. عصبی که از بین رفت، ترمیم نمی‌شود. کبد، کلیه، قلب و چشم که آسیب دید قابل احیا نیستند. فقط می‌شود پیش‌روی را کند کرد یا در بهترین حالت، جلوی پیشروی را گرفت. سبک زندگی مدرن زمینه گسترش بیماری قند را فراهم کرده و احتمالا شما هم در نزدیکان خود کسی را با دیابت یا دیالیز سراغ دارید. این مقاله در مورد دیابت نوع ۲ یا مقاومت به انسولین حرف می‌زند. در دیابت نوع ۱، بدن به اندازه کافی انسولین تولید نمی‌کند که بیشتر نقصی ژنتیکی یا مادرزادی‌ست. دیابت نوع ۲ بیشتر تحت تاثیر محیط است و قابل پیش‌گیری. در این مدل دیابت اعضا حساسیت‌شان را به انسولین از دست می‌دهند. عمده دیابت‌ها نوع ۲ هستند. ماجرا از کجا شروع می‌شود؟ساندویچ ماکارونی که این بچه عاشق‌ش است و انصافا خوشمزه است، برای من و شما چیزی از سم خالص کم ندارد.ماجرا از این برنج زیاد است که ایرانی‌ها را دل گنده‌ کرده زندگی زیادی شیرین می‌شود کربوهیدرات‌ها مثل برنج، گندم، جو، ذرت، سیب‌زمینی، شیرینی، شکلات، بیسکوئیت، ماکارونی و همه چیزهای شیرین چه مصنوعی چه طبیعی، انرژی بدن را تامین می‌کنند. این‌ها برای جذب، در معده و روده شکسته و به قند تبدیل می‌شوند تا از طریق خون به همه اعضای بدن برسند. در انگلیسی به قند و شکر می‌گویند: (Sugar) به قند خون می‌گویند: (Blood Sugar). ما در فارسی (Sugar) را فقط شکر ترجمه کرده‌ایم. حواستان به این ریزه‌کاری‌های زبانی باشد! سبک زندگی قدیم، انرژی بیشتری می‌سوزاند و دردسر کمتری ایجاد می‌کرد. چند دهه اخیر گسترش انواع اقسام ماشین‌ها و رایانه کارهای بدنی را به شدت کم کرده است. انسان پویای دیروز تبدیل شده به انسان یکجانشین امروزی (Sedentary Lifestyle). علاوه بر کم شدن تحرک، دسترسی ما به انواع اقسام کربوهیدارت‌ها و شیرینی‌جات به شدت زیاد شده. در هر خیابان چند سوپرمارکت، همه جا پر از نوشابه و چیپس! زمان ما کارتن زبل خان خیلی طرفدار داشت. شعارش این بود: زبل خان کافیه دستش دراز کنه تا یه حیوون وحشی بگیره. این دوره فقط کافیه دست‌تون دراز کنید تا یه خوراکی شکری بگیرید! چای قند پهلو حس زندگی دارد اما ... با این مقدمه کوتاه، برگردم به سوال اصلی: بالا رفتن بیش از حد قند خون چه مشکلی ایجاد می‌کند؟ مشکل شیرینی چیست؟ چرا به قند، نمک و کوکائین ۳ سم سفید می‌گویند؟ قند چطور بدن را از درون نابود می‌کند قند هم غذاست هم یک جور سم. بدن برای مقابله با آن انسولین به خون می‌ریزد تا قند خون را کنترل کند. یک رژیم غذایی پرقند، در طول زندگی، مثلا ۳۰ - ۴۰ - ۵۰ یا ۶۰ سال، سوخت و ساز را به هم می‌ریزد چون رفتار اعضای بدن در برابر قند (زیاد) عوض می‌شود. فکر کنید کسی هر روز بادلیل و بی‌دلیل زنگ در خانه را بزند و فرار کند. طبعا از یک جایی شما نسبت به زنگ در حساسیت کمتری به خرج می‌دهید. پس باید زنگ بیشتری بزند تا در را باز کنید. هرچقدر اذیت بیشتر، حساسیت کمتر و کمتر. اعضای بدن همین طورند. هر روز قند زیاد، قند، قند، قند، طبعا حساسیت را کم می‌کنند و در را دیرتر باز می‌کنند. که با این در اگر در بند در مانند، در مانند (حافظ به نقل فامیل دور) در شرایط عادی، انسولین به سلول‌ها کمک می‌کند تا گلوکز (قند) را از خون جذب کرده و از آن برای تأمین انرژی استفاده کنند. به مرور حساسیت انسولینی اعضا کمتر می‌‌شود؛ زمانی که سلول‌ها به انسولین مقاوم می‌شوند، این فرآیند مختل شده و قند خون افزایش می‌یابد. پس باید انسولین بیشتری برای جذب قند خرج کرد. تا یک جایی لوزالمعده جورش را می‌کشد، بعد انسولین‌های مصنوعی به کمک می‌آیند.مقاومت انسولینی هر عضو چه شکلی‌ست؟ چه پیامدهایی دارد؟ چه مشکلاتی دارد؟  هدف من توضیح مقاومت انسولینی روده و راه‌های رژیمی آن است اما برای جنس جوری گریزی به چند عضو خاص می‌زنم. با مغز شروع کنیم.بیماری‌های مرتبط با مقاومت انسولینی مقاومت انسولینی اعضای بدن (Insulin Resistance)مغز بینهایت به انسولین حساس است. کاهش حساسیت نورون‌های مغز به انسولین، به توانایی رشد و حفاظت نورون‌ها آسیب می‌زند. این وضعیت با مشکلات شناختی و بیماری های عصبی مانند آلزایمر مرتبط است. مقاومت انسولینی مغز (BIR) می‌تواند یادگیری و حافظه را تضعیف کند. مقاومت به انسولین در بیماری مزمن کلیوی (CKD) شایع است. حتی وقتی عملکرد کلیه‌ها ظاهرا طبیعی هستند می‌تواند ظاهر شود. مقاومت به انسولین موجب ناهنجاری‌های متابولیکی مثل اختلال در تنظیم چربی و از دست دادن پروتئین می‌شود. از مشکلات تخصصی کلیه رد می‌شوم! کلیه، چشم، کبد، این‌ها اعضا فوق حساس بدن هستند و به تبع با مقاومت انسولینی تاثیر زیادی رویشان می‌گذارد. مقاومت انسولین با بیماری‌های چشم مرتبط است؛ مثلا «دیابت شبکیه» (رتینوپاتی دیابتی) یا «تباهی لکه زرد» (دژنراسیون ماکولا) که شایع‌ترین عامل کوری در جهان است. شبکیه چشم به دلیل نیاز بالا به انرژی و حساسیت فوق‌العاده به تغییرات متابولیسم گلوکز بسیار حساس است. افزایش سطح انسولین می‌تواند منجر به تغییرات عروقی در شبکیه شود و کیفیت دید را کم کند. من از مشکلات تخصصی چشم رد می‌شوم! مقاومت انسولین دستگاه گوارش (Intestinal Insulin Resistance)وقتی روده و مخلفات نسبت به انسولین بی‌حس می‌شوند، این اتفاقات می‌افتد: هضم غذا باکیفیت انجام نمی‌شود. قند زیاد یک سری سلول‌های روده را از بین می‌برد و اصطلاحا سد قندی روده شکسته می‌شود. در این حالت چربی و قند ساده‌تر از روده رد می‌شوند به خون می‌رسند. التهاب بالا می‌رود. بدن شروع می‌کند به پیام هشدار فرستادن! به تبع بقیه اعضا بسیج می‌شوند تا التهاب را کم کنند که فرایندهای طبیعی سوخت و ساز (متابلولیک) به هم می‌ریزد.  همه این‌ها ترکیب و کیفیت میکروبیوم روده را به هم می‌ریزد که به آن دیس بیوز (dysbiosis) می‌گویند. باکتری‌های مضر بیشتر می‌شوند. عدم تعادل در باکتری های روده با افزایش التهاب و اختلال عملکرد سوخت و ساز مرتبط است و مقاومت به انسولین را تشدید می‌کند. علائم مقاومت به انسولین و نحوه شناسایی به طور خلاصه علائم مقاومت انسولین دستگاه گوارش این‌ها هستند: نوسان سطح قند خونافزایش میل به غذاهای شیرین یا پرچربناراحتی گوارشیافزایش وزن افزایش خطر ابتلا به دیابت نوع ۲تا اینجا مساله را توضیح دادم. در مطلب بعدی در مورد راه‌حل و رژیم قند حرف می‌زنم. ممنون که همراه بودید و این مطلب را مطالعه کردید. فعلا رفقا </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 11:05:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلوک غذایی در تربیت روده: ریزه‌کاری‌های گرسنگی</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/the-intricacies-of-hunger-management-efgpia82pouk</link>
                <description>رفقا سلام امیدوارم حالتان خوب باشد. در مطلب قبلی در مورد رژیم غذایی دستگاه گوارش برای مدیریت یبوست و اسهال حرف زدم. امروز در مورد اشتها و گرسنگی حرف می‌زنم. به وقت شام در خیلی از کشورها به طور معمول ۶ و ۷ شام را خورده‌اند به مرحله بعد می‌روند! می‌دانم در چین، آلمان، هلند، سوئد و انگلیس، فرهنگ زودخوری شام برقرار است. بابام گله می‌کند: «اگر حدود ۶ یا ۷ شام بخورم گرسنه می‌شوم و باید مثلا ۱۰ یا ۱۱ دوباره باید چیزی بخورم.»من که از پس تغییر سبک زندگی بابا برنمی‌آیم اما من چرا باید به رویه و سبک زندگی بابا و مامانم رفتار کنم؟ من ناخودآگاه خیلی از آداب و رفتارهای خانواده را به ارث برده‌ام اما حالا باید یک سری از آن‌ها را آگاهانه و هوشمندانه از نو طراحی کرد. شما چند درصد از رفتارها، آداب و رسوم را از خانواده و محیط به ارث برده‌اید؟ گرسنگی حس آزاردهنده‌ایست، حتی گاهی می‌شود فحش زشت: مثل گدا گشنه، نخورده نَدید بَدید، اما اگر به معنا و مفهومش پی ببریم، قابل تحمل می‌شود. در ادامه گریزی می‌زنم به مفهوم فیزیولوژیک گرسنگی. قبل از شروع این جمله استیو جابز و مولانا را در ستایش گرسنگی و تشنگی یادآوری کنم: خنگول بمانید، گرسنه (و تشنه) بمانید.(Stay Foolish Stay Hungry) (استیو جابز در جشن فارغ‌التحصیلان هاروارد)  آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آب از بالا و پست. (مولانا)اندر مفهوم گرسنگی گرسنگی (Hunger) یک پیام پیچیده فیزیولوژی و روانی است که نیاز بدن به غذا را نشان می‌دهد. از نظر فیزیولوژیکی، گرسنگی با معده خالی و کاهش قند خون می‌آید. ماجرا وقتی جالب می‌شود که این پیام در هماهنگی با حالات روحی، نشانه‌های محیطی و عادت‌های غذایی صادر می‌شود ولو آن که ما نیازی به انرژی نداشته باشیم! تفسیر صحیح گرسنگی، تعادل انرژی و سلامت کلی را تضمین می کند.بعضی پیام‌های گرسنگی درست و بجا نیستند؛ پس باید تفسیرشان کرد تا بین حالت‌های مختلف تمایز قائل شویم. تصویر کسی که زیاد غذا می‌خورد. انواع گرسنگیگرسنگی به شکل‌های مختلفی ظاهر می‌شود: گرسنگی فیزیکی یا جسمی (Physical Hunger)این پیام، نیاز بیولوژیکی بدن به انرژی است که اغلب با انقباضات معده و احساساتی مثل خستگی، پوچی یا ناراحتی همراه است. من معمولا وقتی قندم می‌افتد مثل یک خرسِ گرسنهِ وحشی با حرص و ولع دنبال غذا می‌گردم. در این حالت هر چیز خوردنی وسوسه‌ام می‌کند. من آدم نسبتا لاغری هستم، شاید برای همین زود احساس ضعف می‌کنم، تمرکزم کم می‌شود و دستم می‌لرزد. شنیده‌اید که می‌گویند: «آدم گرسنه دین و ایمان ندارد.» این دقیقا من هستم! گرسنگی عادتی (Habitual hunger)من صبح دوست دارم بعد از بیدار شدن یک لیوان شیر قهوه گرم بخورم؛ در این ۸ سال حس خوب بیداری عجین شده با یک لیوان شیرقهوه. درست هم نیست چون باید قهوه را بعد از ۱۰ صبح که هورمن کورتیزول ترشح می‌شود خورد. ناشتا خوردن قهوه جلوی ترشح کافی کورتیزول را می‌گیرد و اضطراب را تشدید می‌کند. گرسنگی عادتی مشروط (conditioned) به نشانه‌های بیرونی هستند نه نیاز واقعی فیزیولوژیک. مثلا خوردن در زمان‌های ثابت، پاسخ به موقعیت‌های اجتماعی یا همراه یک کارهایی؛ فوتبال بدون تخمه گل‌آفتاب چندان هیجان‌انگیز نیست. یا گاها آخر هفته در باغ کاسه تخمه گل‌آفتاب که جلویم می‌آید ناخودآگاه شروع می‌کنم به شکستن! خیلی می‌چسبد.  من نقشه ذهنی از خوراکی‌های محیط  (Mind map of the foods in the environment) دارم. مثلا  وقتی از جلوی کوچه کازرونیِ چارباغ رد می‌شوم با دیدن کباب‌باز گرسنه می‌شوم؛ یا نزدیک درواز دولت بستنی سالار بی‌نظیر است، نزدیک پاساژ شکری، کیک یزدی‌های کشمشی فوق‌العاده‌اند. نقشه ذهنی (mental image) من از شهر با جاهای خوردنی آن گره خورده. من شهر را با خوراکی‌ها نشانه‌گذاری می‌کنم. کافه‌ها، رستوران‌ها، قنادی‌ها، هله‌هوله‌فروشی‌های خوشمزه، همه‌شان را بلدم. با آن‌ها نشانی می‌دهم. اول عباس آباد، کنار رستوران شهرزاد! استانداری، ۲۰ قدم بعد از کافه رادیو! معمولا این نقشه ذهنی همراه می‌شود با گرسنگی عاطفی. گرسنگی احساسی عاطفی (Emotional hunger)بعضی از کافه‌ها یک فضای رمانتیک جیگری دارند؛ مثلا کافه لمیز استانداری می‌گوید: «بیا، بیا، چیزکیک با شیرقهوه بخور!» وای به حال وقتی که این پیوند عاطفی با خوراکی‌ها (Emotional Connection to Food) از کنترل خارج شود. مثلا خوشحالی، برای این که خوشحال‌تر شوی چیزکیک! مضطربی، یک اسپرسو، پریشان خاطری، یک بستنی شکلات کارامل! اینجا بدن نیاز به انرژی ندارد، اما نیاز به تسلی خاطر می‌طلبد که یک چیزی خورده شود. گرسنگی عاطفی با عوامل روانی مانند استرس، کسالت، اضطراب یا غم ایجاد می شود و خوردن پاسخی‌ست برای حفظ تعادل عاطفی و آرامش. مثل سیگار، که در تنهایی، اضطراب، خستگی، بی‌حوصلگی، زیر باران، کنار دریا، همه جوره می‌چسبد.این مدل گرسنگی مثل دوستی خاله خرسه است. از یک جای دیگر ناراحتیم، بدن می‌گوید «چیز کیک (comfort foods) را بخور، همه چیز درست می‌شود.» عجب حرف درستی! گاهی هم سطح اضطراب اینقدر بالا می‌رود که خودمان با بدن یکصدا می‌گوییم «بخور که جهان سخت بی‌بنیاد است» آدم ناامید، عصبانی، شاکی، و خیلی‌های دیگر از روی ناچاری می‌خورد. بیا که قصرِ اَمَل سخت سست بنیادست. بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست (حافظ)گرسنگی مواد مغذی (Nutrient hunger)می‌دانستید میل به شیرینی شاید به خاطر کمبود منیزیم باشد؟ گاهی بدن به دلیل کمبود ویتامین‌ها یا مواد معدنی ضروری، هوس خوردن غذاهای خاص می‌کند. مثلا، میل به گوشت قرمز یا آبگوشت شاید نشان کمبود آهن باشد، همین طور میل به مرکبات می‌تواند نشانه نیاز به ویتامین سی (C) باشد.بدن خیلی هوشمندانه و برای بقا ما را به سمت غذاهایی می‌برد که کمبودهای خاص را جبران کند. تاثیرگذار نیست؟ گرسنگی حسی (Sensory hunger)در راهرو بوی یک چیزی می‌آید و همان لحظه هوس می‌کنید! یا مثلا توی خیابان کله‌پاچه می‌بیند و هوش مغز و بناگوش می‌کنید! این مدل گرسنگی به خاطر تبلیغات، عادت‌های فرهنگی یا دسترسی به غذا ایجاد می‌شود. در این حالت شاید بدن به انرژی نیاز نداشته باشد، اما برای شادی روح شما، پیام می‌فرستد: «گشنه باش!»درک این انواع مختلف گرسنگی می‌تواند به افراد کمک کند تا انتخاب‌های آگاهانه‌تری در مورد زمان و چه چیزی داشته باشند و رابطه سالم‌تری با غذا ایجاد کنند. اما واقعا وقتی ما گرسنه‌ایم چه اتفاقی در بدن می‌افتد؟ وقتی گرسنه می‌شویم چه اتفاقی می‌افتدوقتی که بدن انرژی کم می‌آورد، این مجموعه پاسخ‌های فیزیولوژیکی آغاز می‌شوند:تغییرات هورمونی: معده گرلین ترشح می کند که اغلب به عنوان هورمون گرسنگی شناخته می شود. قند خون کم می‌شود: کاهش سطح گلوکز با خستگی، سرگیجه، لرزش و تحریک‌پذیری همراه است. بدن مصرف گلوکز را برای اندام‌های حیاتی مثل مغز در اولویت قرار می‌دهد؛ در نتیجه میل به کربوهیدرات زیاد می‌شود.رژیم خوب: متعادل کردن درشت مغذی‌ها برای اطمینان از انرژی پایدار و جلوگیری از سقوط قند خونسازگاری متابولیک: بدن در ابتدا از ذخایر گلیکوژن در کبد و عضلات برای انرژی سریع استفاده می کند. اگر گرسنگی طولانی مدت ادامه یابد، به سوزاندن چربی برای سوخت تبدیل می شود و منجر به تولید کتون می شود که به عنوان منبع انرژی جایگزین عمل می کند.پیام به دستگاه گوارش: معده منقبض می‌شود، گرسنگی احساس می‌شود. اسید معده من معمولا با گرسنگی زیاد می‌شود که اعصابم را به هم می‌ریزد. نان خشک یا ویفر ایده ساده و فوق‌العاده‌ای برای ویفر، جاذب اسید معده تغییرات شناختی و رفتاری: گرسنگی زیاد تمرکز ذهن را به سمت غذا سوق می‌دهد. مثل آن صحنه فیلم «جویندگان طلا» که همراه چارلی چاپلین از شدت گرسنگی او را مرغ می‌دید. من در این حالت ممکن است چیزهای ابتدایی را نبینم! سکانسی از گرسنگی زیاد در فیلم «جویندگان طلا»فیلم طبقه (The Platform 2019) بی‌پرده و عریان گرسنگی را نشان می‌دهد.بعد از شرح انواع گرسنگی و توضیح سازوکارهای پیچیده بدن برای حفظ تعادل انرژی و بقا، حالا نوبت مدیریت گرسنگی‌ست. در ابتدا روش‌های طبیعی و بی‌ضرر را می‌گویم و بعد روش‌های خطرناک!  روش‌های سالم مدیریت گرسنگی گرسنگی را به چند مدل می‌شود از کار انداخت. روش‌های رژیمی معمول‌ترین روش، استفاده از رژیم پرفیبر و پرپروتئین است. بر خلاف تصور عامه که غذاهای زود هضم بهترند و سریع انرژی بدن را بالا می‌برند، این جور غذاهای نه تنها قند خون را به هم می‌ریزند بلکه گرسنگی و ریزه‌خواری را دامن می‌زنند. در مقابل، غذاهای دیرهضم مثل نان کامل، گوشت‌ها و چربی‌های سالم مدت زمان بیشتری در معده و دستگاه گوارش می‌مانند. به تدریج جذب می‌شوند، قند خون نوسان پیدا نمی‌کند و باعث سیری طولانی مدت می‌شوند. نوشیدن آب قبل از غذا نیز می تواند احساس سیری ایجاد کند.در این مورد قهوه به من کمک می‌کند. اگر ۴ عصر قهوه بخورم ۶ شب گرسنه‌ام. قهوه موقتا اشتها را کور می‌کند اما بعد اشتها بیش از حد زیاد می‌شود. چایی سبز و بعضی داروهای گیاهی هم سیری کاذب ایجاد می‌کنند. روش‌های رفتاری تمرین‌هایی مثل غذا خوردن آگاهانه (Mindfull Eating)، مدیریت استرس، و پرهیز از محرک‌های محیطی به ما کمک می‌کند بین گرسنگی فیزیولوژیکی واقعی و هوس ناشی از عوامل محیطی فرق بگذاریم. من خودم گاها سر سفره یا میز غذا موبایل می‌گذارم، فیلم می‌بینم، یا در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخم. در مورد کم کردن محرک‌های محیطی، ما اساسا نوشابه‌ها یا چیزهای ناسالم نمی‌خریم یا در تعطیلات هله‌هوله‌های ناسالم می‌خریم تا همه با هم بخوریم. این جور ترفندها خیلی کمک می‌کنند. دست کشیدن از غذا پیش از سیری که به ژاپنی هاری هاچی بو (Hara hachi bu) (“Eat until you&#x27;re 80% full.”)سازگاری فیزیولوژیکی تا اندازه‌ای می‌شود روی قدرت اراده و عادت‌سازی حساب باز کرد. مثلا کالری‌شماری یا روزه‌داری منظم، پیام‌های گرسنگی و هوس‌برانگیز را تنظیم می‌کند. ماهیچه کنترل گرسنگی قوی می‌شود! می‌شود دستگاه گوارش را تربیت کرد کی و چطور گرسنه شود! روش‌های خطرناک و ناسالم کور کردن اشتها از بین صد مدل کوریدن اشتها، ۲ مدل از همه خطرناک‌تر است: بوتاکس معده و قیچی کردن معده. مشاوره سریع برای تزریق بوتاکس معده - مشاهده شده در سایت‌های ایرانی  تزریق هفتگی برای کاهش وزن - تبلیغ اوزمپیک شعار اوزمپیک: فقط از دکترتان در مورد اوزمپیک بپرسید. - تبلیغ اوزمپیک تبلیغ اوزمپیک سیری کاذب با داروهایی مانند اوزمپیک و مونجاروداروهای مثل اوزیمپیک (Ozempic) و مونجارو (Mounjaro) برای کاهش وزن با تغییر حرکت روده و تنظیم اشتها طراحی شده‌اند. این داروها عمدتاً با تقلید از هورمون GLP-1 که بر هضم و ادراک گرسنگی تأثیر می گذارد، عمل می‌کنند. با این حال، این داروها با ضعیف کردن روده، مدت هضم را بالا برده، سیری مصنوعی ایجاد می‌کنند. خوب مصرف این داروهای شدیدا محبوب چه تبعاتی دارد؟  اوزیمپیک و مونجارو روده را فلج می‌کنند مثل بوتاکس برای عضلات صورت! تاخیر در تخلیه معده: کند شدن حرکت غذا در معده مشکلات گوارشی ایجاد می‌کند. تغییر ارتباط روده و مغز: این داروها با اصلاح ترشح هورمون های مرتبط با اشتها، چرخه طبیعی گرسنگی و سیری را مختل می کنند. با گذشت زمان، کاربران ممکن است حساسیت خود را نسبت به نشانه های گرسنگی واقعی از دست بدهند، که به طور بالقوه بر توانایی آنها در تنظیم مصرف غذا بدون دارو تأثیر می گذارد.عضله‌سوزی و ذخیره‌سوزی: آزمایشات نشان می‌دهد این مدل داروها در طی ۶۸ تا ۷۲ هفته مطالعه بالینی، ۱۰ درصد عضلات را از بین می‌برند که این تقریبا برابر ۲۰ سال از دست دادن عضله در سالمندی‌ست!  (منبع)کاهش لذت خوردن: بسیاری از مصرف‌کنندگان این داروها، حتی زمانی که بدن‌شان واقعا به انرژی نیاز دارد، میل کمتری به خوردن دارند. با مصرف کمتر مواد مغذی بدن از مایه مصرف می‌کند یعنی ذخیره‌های استراتژیک بدن مصرف می‌شود، همین طور میل کمتر به خوردن یعنی کمبود شوق و هیجان به زندگی!   قیچی کردن روده (Gastric Bypass Surgery)جراحی بای پس روده، عملی است که طی آن ۷۰ درصد از حجم معده را به ابتدایی‌ترین بخش روده به نام دوازدهه متصل می‌کنند. با این کار میزان جذب کالری و جذب چربی در روده کوچک کاهش پیدا می‌کند. افرادی که این عمل را انجام می‌دهند تنها ۲۰ درصد از چربی مواد غذایی مصرفی را جذب می‌کنند. رضا داوودنژاد، بازیگر ایرانی که پس از بای پس روده دچار مشکلات کبدی شد و فوت کرد. روحش شاد بحث را جمع جور کنم. رژیم غذایی سالم بر اساس گرسنگیراه‌حل‌های مدرن برای کنترل وزن، سرکوب اشتها و دست‌کاری گرسنگی، اثرات افتضاحی بر مکانیسم‌های بدن دارند. با این حال، تجارت وحشتناک پرسود این داروها و عمل‌ها کار را برای گفتن واقعیت سخت می‌کند. در مقابل، راه‌حل‌های طبیعی ساده و نسبتا کم‌خرج هستند. یک رویکرد خوب، احترام به پیام‌های بدن از جمله گرسنگی‌ست. درک و پاسخ مناسب به گرسنگی به ما کمک می‌کند به یک هم‌زیستی و هماهنگی برای رسیدن به یک سبک زندگی سالم برسیم. </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 17:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلوک غذایی در تربیت روده: کنترل سفتی و شلی!</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/suitable-diet-for-improving-gut-function-managing-constipation-and-diarrhea-vy23iodtoanw</link>
                <description>پیش‌درآمد شش سال اخیر کارم این بود وقتی نوشابه تعارف می‌کردند با غرور و تعصب می‌گفتم «من ۱۵ سال است نوشابه نخورده‌ام.» بعد شد ۱۶، ۱۷، تا امروز که ۲۱ سال پاک پاکم، مگر به اندازه یک ته استکانی آن هم برای لذت بردن از طعم شیرین زندگی، برای شکستن قانون، برای هم‌نشینی با جمع دوستان، برای خیلی چیزها اما جمع آن ته استکانی‌ها هم در مجموع این همه سال بیش از یک صندوق نوشابه نمی‌شود. مدتی پیش به خودم آمدم که این نوشابه نخوردنم افتخار و فضیلت بزرگی نیست. پیش دوستان من به آن نوشیدنی شیرین تگری نه می‌گویم اما در واقع به خاطر معده‌ام اساسا نوشابه به من نمی‌سازد؛ پس نوشابه در سبد غذایی من نبوده و نیست. حتی زمان‌های قدیم که نصف شب پیتزا آمریکایی می‌خوردیم نیازی به نوشابه نداشتم چون اسید معده‌ام وحشی‌وار پیتزا را هضم می‌کرد. این که اسید معدهِ عوضی و پاچه‌گیرم مرا آدم مضطرب و پریشان‌خاطری کرده و گند زده به زندگی‌م بماند؛ خدا را شکر در این مورد نوشابه سربلندم کرده است. از وقتی فهمیدم نوشابه نخوردنم یک جور سبک زندگی‌ست و تلاش خاصی برایش نمی‌کنم حس درجا زدن و یکنواختی پیدا کردم. من باید این وضعیت را تغییر می‌دادم تا دوباره به یک چیزی وقت ناهار افتخار کنم و توجه آدم‌ها را جلب کنم. من نیاز به یک ابتکار جذاب دهن‌پرکن داشتم. آناتومی بدن انتخاب دستگاه گوارش آناتومی بدن را گذاشتم جلو ببینم برای کجا رژیم بگیرم. رژیم غذایی برای تقویت قوای جنسی؟ این موضوع خز شده چون از روز ازل تفکر ایرانی‌ها دور و بر همین چیزا می‌گشته و با گداخته و موز کارشان را راه انداخته‌اند. بماند که موز اگر کمر می‌ساخت کمر خودش خم نبود. در ثانی جلو خانم‌ها زیاد نمی‌شود در مورد این چیزها حرف زد. معذب می‌شوند و بحث می‌پکد. مثانه و کیسه صفرا هم نه! رژیم غذایی برای کبد؟ از بین کبد، قلب، مغز، عضلات و کلیه، من دستگاه گوارش را انتخاب کردم چون خاص‌تر است و کمتر مورد توجه قرار گرفته. به نظرم به رژیم غذایی دستگاه گوارش بی‌مهری شده. طرح کلی (outline) برای نوشتن از رژیم غذایی دستگاه گوارشنظرتان در مورد این ابتکار چیست؟ قهوه‌ای و قناس که هست اما اشکال ندارد. فکر کنم اگر شما هم کمبود توجه دارید با این ابتکار وقت غذا می‌درخشید! پس بیایید یک طرح خوب و منسجم بریزیم که حرف تازه و دهن‌پرکنی از آب درآید. قبلا یک چیزی در مورد میکروبیوم روده و مشابهتش به شهر اصفهان گفتم. بعد از آن مقدمه، اصل مطلب در مورد غذا و عملکرد روده‌هاست. برای تقسیم مطالب امروز در مورد یبوست و اسهال بگویم که شیوع بیشتری دارند. در حاشیه به خانه تکانی روده و زمان‌بندی غذا اشاره کنم که مرتبط هستند. در مطالب بعدی این چیزها را بگویم: سرطان و روزه‌داری متناوب (Intermittent Fasting)مقاومت انسولینی روده (Intestinal Insulin Resistance) و رژیم قند رودهدُش‌ریزگانی یا ناتراز شدن همزیستی یا دیس‌بیوز (gut microbiota dysbiosis)بنظرم تقسیم‌بندی خوبی‌ست. فعلا با همین دست فرمان جلو برویم، در طول مسیر مطلب جذابی به چشمم خورد اضافه می‌کنم. با اجازه دکترها، وارد یبوست بشویم. رژیم غذاییِ روده برای یبس نشدن!  من مثل بدنسازها تحمل یبوست ندارم. بدنسازهای حرفه‌ای، لااقل آن‌هایی که من در باشگاه‌های ایران دیده‌ام یبوست را به عنوان دردِ پیشرفت قبول کرده‌اند! چند تا از فامیل‌های ما یبوست را به عنوان بخشی از زندگی قبول کرده‌اند و می‌گویند مادرزادی‌ست. ارثی است. هر چیزی را که دانش نداریم برچسب ارثی می‌زنیم و والسلام!  نه فقط بدنسازها، عموم مردم از رژیم غذایی متعادل بی‌خبرند. با یبوست چه اتفاقی در بدن می‌افتد؟ حرکت مدفوعِ خشک جدارهای روده را مویرگی زخمی می‌کند و باز هم پس‌مانده‌های غذا از آنجا حرکت می‌کنند. زخم‌های مویرگی روده و به تبع بدن را آسیب‌پذیر می‌کند. ما در حالت عادی زخم را پانسمان می‌کنیم. حسابی مراقبت می‌کنیم آلودگی وارد نشود. بعد از دستشویی هم دست‌ها را می‌شوریم. پس احتمال ورود آلودگی را به بدن تا جای ممکن کم می‌کنیم. اما در یبوست چون سازوکارهای داخلی را نمی‌بینیم شاید آنقدر که باید جدی نگیریم. در یبوست به خاطر زخم‌ها آلودگی مستقیم به خون وارد می‌شود: این جمله زیاد علمی نیست اما منظور را می‌رساند! یبوست یعنی غذای ما فیبر کافی نداشته و روده خشک کار می‌کند. اگر همین کار را با ماشین‌تان بکنید سریع خراب می‌شود اما بدن فداکاری می‌کند. فداکاری بدن هزینه‌های کوتاه مدت و بلند مدت دارد. در کوتاه مدت همه درگیرند از سیستم ایمنی بگیر تا قلب که عوارض آن را بپوشانند. در بلند مدت می‌شود بواسیر، شقاق مقعد، افتادگی رکتوم، عفونت و انسداد روده. من چند مورد گفتم؛ بیماری‌ها بیش از این هستند و می‌توانند بقیه اعضا را هم درگیر کنند.  فیبر راه‌حل غذایی یبوست است. فیبر کربوهیدرات‌های پیچیده‌ای هستند که برای بدن قابل جذب نیستند اما با خودشان آب و مایعات کافی به روده‌ها می‌برند. مثلا انواع اقسام میوه‌ها، یا نان کامل، یا پرزهای انار، پرزهای پرتغال. اساسا غذاهای سرشار از فیبر متنوع و خوشمزه‌اند:  (۱) میوه‌ها مثل کیوی، سیب، گلابی، توت‌ها، از همه شاخص‌ند. (۲) سبزی‌جات مثل اسفجاج، کلم بروکلی، دلمه، نعنا، ریحان و بقیه‌شان. (۳) غلات مثل نان جو، نان کامل، برنج قهوه‌ای (که من تا حالا نخورده‌ام) و کینووا. یکبار همبرگر کینووا خوردم خیلی خوشمزه بود اما خوب گران در می‌آید. (۴) در ادامه غلات به نخود، لوبیا، عدسی و بقیه‌شان می‌رسیم. و نهایتا آجیلی‌جات! غذاهای سرشار از فیبر ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا تو نانی (نان کامل درجه یک) به کف آری و به غفلت نخوری! چه چیزی نخوریم؟ چیزهایی که روده را سرد می‌کنند و به یبوست دامن می‌زنند، در ردیف اول غذاهای سریع (fast food)، لبنیات، و شیرینی‌جات. این‌ها آب زیادی می‌کشند تا دفع شوند. و این برای روده خشک اصلا خوب نیست. البته فقط تغذیه نیست؛ روده‌های کم‌کار و کم‌تحرک نیاز به حرکات ورزشی و درمانی دارند. قبل از این که بحث شیرین اسهال را باز کنم یک چیزی در مورد شستشوی روده‌ها بگویم. خانه تکانی روده خانه تکانی روده منشا علمی ندارد. یک چیز من‌درآوردی‌ست که روی بدنم امتحان کردم و جواب خوبی گرفتم. بیش از یک ماه صبح اول وقت خوراکم این بود: یک لیوان آب، بعد چند تا پرهلو، پرترشاله و آلو برقانی خیس‌کرده. گاهی قبل از شیر قهوه گاهی بعد، فکر کنم فرقی نمی‌کند. صبحانه را حدود ۱۰ این‌ها می‌خوردم. چند روز اول روده تکانی داشتم. همان اول صبح حدود ۹ - ۱۰ حسابی پاک پاک می‌شد. اما بعد بدنم خودش را با شرایط وفق داد و زود واکنش نشان نمی‌داد. ازین مدل برنامه‌ها که همه چی را بشورد ببرد باید بگذارم چون بعد از کیفیت جذب بدنم به شدت بالا رفت. در این حد که ناهار را تقریبا به چند تکه جوجه یا سالاد کم کردم. یا نهایتا یک کف دست برنج و چند تکه جوجه. باور کردنی نیست که با خانه تکانی روده چقدر می‌شود در هزینه غذا و وقت غذا درست کردن صرفه‌جویی کرد!روده قوی‌تر جذب غذای بهتری دارد، به تبع با غذای کمتر، گرفتاری کمتر، سرحال‌ترید، خوش‌فرم می‌مانید. برای من که این طوری بود. معده‌ام زور نمی‌زد تا ناهار برنجی ظهر را هضم کند و بعد خوابالو شوم. این دستور معلوم نیست برای شما جواب بدهد چون هزار و یک ریزه‌کاری دارد. مثلا بعضی معده‌ها به لاکتوز حساس‌ند، یا بعضی بدن‌ها ضعیف‌ترند. برای پیدا کردن «فرمول مناسب خانه تکانی روده» من این لیست را تهیه کرده‌ام: ۱- غذاهای سرشار از فیبر که قبلا برایتان گفتم. ۲-  غذاهای تخمیر شده مثل انواع و اقسام پروبیوتیک‌ها، ماست‌ها، کفیر، کیم‌چی (پرچم کره بالا :) یا نان با خمیر ترش.  ۳- چربی‌های سالم: آووکادو یا روغن زیتون ۴- آب، چای، دمنوش که در قالب هیداتاسیون جمع می‌شوند. ۵- این گیاه‌هایی که در آب لزج می‌شوند مثل چیا، دانه کتان و تخم شربتی. این‌ها محرک روده‌اند. خلاصه که با این‌ها می‌شود به فرمول دلخواه‌تان برسید! :) رژیم غذاییِ روده برای اسهال نشدن!  اگر در مرحله قبل زیاده‌روی شد چطور کار را ببندیم! اول این را بگویم اسهال واقعا خطرناک است و دکتر لازم. برای موارد خودمانی، خانم لنا بیل رژیم (BRAT) موز، سیب، برنج سفید و نان را پیشنهاد داده. بنظرم نان پنیر موز جواب است. سیب بر هر درد بی‌درمان دواست. با روده ضعیف باید نرم و آهسته پیش رفت. سیب‌زمینی آب‌پز، تخم‌مرغ آب‌پز، ماست، این‌ها دلگیرند و دوا. در کنار این‌ها باید حسابی نوشید: آب، چایی، دمنوش و نهایتا نوشیدنی‌های الکترولیت مواد معدنی روده را تقویت می‌کنند. یک دلیل اسهال بی‌برنامه و شلخته‌خوری‌ست. وقت غذا مهم‌تر از خود غذا از غذا مهم‌تر، زمان غذا خوردن است. ما ایرانی‌ها گاهی شلخته غذا می‌خوریم. آخر هفته، دورهمی، عروسی و جشن و بزن بکوب آدم‌ها تا بیایند جمع بشوند و شام بخورند می‌شود ۹ نیم ۱۰ نیم. بعضی رستوران‌ها اساسا از ۷ نیم ۸ باز می‌کنند. من درک می‌کنم که مشغله‌های روزمره و سبک زندگی سریع  کار را خیلی سخت کرده اما یک جایی باید ایستاد. کافه بارهای «آماده خوردن» (Pret a Manger) در انگلیس این فرنگی‌ها فرهنگ قشنگی دارند: سر ساعت یک چیزی می‌خورند. در انگلیس فروشگاه‌های زنجیره‌ای مختلفی برای «حالا یه چیزی همین جوری دور هم بخوریم حال کنیم» (snack) هستند. فروشگاه‌های «بگیر ببر» (takeaways) یا اسنک‌های خوشمزه زیادند. من فروشگاه‌های «آماده خوردن» (Pret a Manger) را خیلی دوست داشتم. با هزینه خوب یک غذاچی (snack) سالم و خوشمزه می‌گرفتم. این فروشگاه‌ها لیست متنوع و جذابی داشت و بهتر از همه تازگی و سلامتی. تبلیغش این بود: «اینجا همه چیز تازه است. غذاها هر روز کامل مصرف می‌شوند. اگر هم چیزی باقی بماند به خیریه‌ها هدیه می‌شود.»اینجا هم دارد فرهنگ آماده‌خوری جا‌می‌افتد. نامی‌نو پیش قدم بوده، امیرعلی نبویان هم برای لقمه‌های کاپو تبلیغ کرد. اما رفقا ما تا رسیدن به یک محصول خوشمزه، تازه و سالم هنوز راه زیادی داریم. قطعا خوشمزه اما با معیارهای سلامتیِ من جور نیستند :) 
تبلیغ لقمه آماده مزین به چهره متفکر و مافیاباز امیرعلی نبویان عزیز یک مورد دیگر بگویم بحث را جمع کنم. در فروشگاه‌های زنجیره‌ای تسکو در بریتانیا یک پیشنهاد جذاب هست به نام «وعده غذایی» (meal deal). ۳ حق انتخاب: (۱) یک نوشیدنی خوشمزه و ترکیبی! (۲) یک غذاچی مثلا ۲ تا مثلث مرغ با سس یه چیزی و نان سبوسدار (۳) و یک هله هوله مثل شکلات، چیپس یا بادام‌زمینی سرکه‌ای. قیمت «وعده غذایی» تخفیف مناسب، طعم خوب و انرژی داشت. Meal Deal at Tesco UKغذاهای آماده‌ای که روی لبه قیمت، کیفیت، خوشمزگی و سلامتی حرکت می‌کنند.  جمع‌بندی ما از عملکرد ماشین و کامپیوتر بیشتر خبر داریم تا دستگاه داخلی بدن خودمان. این مطلب سهم کوچکی در شناخت بدن داشت. مدفوع یکی از پیام‌های بدن به ما هست. سعی کردم این پیام را توضیح دهم. در مطلب بعدی سلوک غذایی روده، در مورد سرطان و عملکرد شگفت‌انگیز روزه‌داری متناوب (fasting) حرف می‌زنم. در نهایت راه حل خودم را برایتان می‌گویم که شامل لقمه‌های دست‌ساز و دورچین‌های (side dish) سالم و خوشمزه هستند. امیدوارم این مطلب را دوست داشته و همراهم باشید. بدرود رفقا </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 10:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر آداب تربیت روده: پیش درآمد</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/cultivating-gut-health-introduction-s765tznypw6y</link>
                <description>در مورد اهمیت مغز، قلب، کبد و کلیه برای‌تان زیاد گفته‌اند اما کسی به شما در مورد نقش اساسی روده‌ها نمی‌گوید. عموما روده‌ها را مثل لوله یا شلنگ طولانی تصور می‌کنند که غذا ازین طرف می‌آید و از آن طرف می‌رود. اگر هم گرفتگی یا یبوستی پیش آید، مامان‌ها خاکشیر نبات و باباها آلو برقانی و انجیر تجویز می‌کنند. با همان منطق که اسید بریزیم تا لوله باز شود، نوشابه می‌خورند تا گرفتگی روده‌ها باز شود؛ غافل از پیچیدگی‌های شگفت‌انگیز روده‌ها. من اینجا هستم تا واقعیت‌های مهمی را در مورد روده‌ها بهتان بگویم. تصوری که عموما از روده‌ها در ذهن هست عملکرد واقعی روده‌ها مشابه یک شهر بزرگ است. اتاق کنترل بدن: روده  مغز واقعی احتمالا در روده و بین باکتری‌هاست که از طریق محور روده- مغز (microbiota-gut-brain axis) و فرستادن پیام بسیاری از مشکلات روحی روانی، روان‌پزشکی و تصمیمات ما را کنترل می‌کند. آزمایش‌های اولیه ارتباط روده و مغز در اوایل ۲۰۰۰ میلادی شروع شد. هدف ابتدایی درک تغییرت خلق و خو (Mood) بود. در ۲۰۱۴ محور میکروبیاتای روده-مغز شناسایی شد. این محور منعکس‌کننده تاثیر روده بر توانایی مغز در بازسازی و احیای سلول‌های مغزی‌ست.   مغز به پشتوانه روده، احساسات، عواطف، افکار و شخصیت ما را هدایت می‌کند. تحقیقات درمانی میکروبیوم روده تازه و داغ هستند. دانشمندان در حال دست‌کاری میکروبیوم روده هستند تا بیماری‌های روانی مثل افسردگی و اختلالات رفتاری و همین طور بیماری‌های عصبی مثل پارکینسون یا آلزایمر را درمان کنند. برای این که حس بهتری نسبت به عملکرد و گستردگی روده پیدا کنید مثالی می‌زنم. از دنیای انسان‌ساز به طبیعت درون خدا نکرده اگر دستگاه دیالیز را دیده باشید می‌بینید دستگاهی با آن همه عظمت نمی‌تواند کار دو تا کلیه فسقلی را انجام دهد. کلیه در لحظه به بهترین شکل، نرم و پیوسته کار می‌کند. اینقدر آرام که متوجه حضورش نمی‌شویم. در مقابل کسی از زیر دستگاه دیالیز بیرون می‌آید باید چند ساعتی استراحت کند تا دوباره به زندگی برگردد. دیالیز خشک و تر را با هم می‌سوزاند. همه مواد خوب و بد را با هم از خون بیرون می‌ریزد. هنر و مهارت انسان برای شبیه‌سازی کلیه به دستگاه دیالیز منجر شده. دستگاهی مشابه روده‌ها چه اندازه و شکلی خواهد داشت؟ من به اقتضایِ طبیعتِ شهرسازم، روده‌ها را شبیه شهری مملو از زندگی و جنب‌و جوش می‌بینم. جایی که میلیاردها نفر از ساکنان کوچولوی آن به طور خستگی‌ناپذیر شهر را شکوفا و زنده نگه می‌دارند. اکوسیستم شهر می‌شود میکروبیوم روده! میکروبیوم روده جامعه‌ای پیچیده، متراکم و هماهنگی‌ست. تخمین زده‌اند «۱۰۰ میلیون میلیون» میکروب، باکتری، ویروس و قارچ در روده فعال‌ند. ۱۰۰ میلیون میلیون! ازین عدد نترسید! به لطف وضعیت اقتصادی کشورمان به راحتی قابل توضیح است. هر ۱ میلیون میلیون می‌شود ۱ همت. پس ۱۰۰ همت میکروارگانیسم در روده فعال‌ند. اختلاس فولاد مبارکه ۹۳۰۰۰ میلیارد تومان یا ۹۳ همت بود. میکروبیوم روده کمی بزرگتر از اختلاس فولاد مبارکه است. ۱۰۰ همت (۱۰۰ هزار میلیارد)!  ۱ هزار میلیارد تومان = ۱ همت ۱ تریلیون = یک میلیون میلیون = ۱ هزار میلیارد باورم نمی‌شود روزی عدد اختلاس‌ها به قدری مهیب شوند که با تعداد باکتری و میکروب‌های روده رقابت کنند! تنوع زیستی روده شامل میکروب، باکتری، ویروس و قارچ است که در هماهنگی و بده‌بستان با هم کار می‌کنند. ما به خاطر رژیم غذایی، فعالیت جسمی و بیماری‌ها مدام در حال تغییر میکروبیوم روده‌ها هستیم. متقابلا میکروبیوم روده به طور پیوسته در حال تنظیم و هماهنگی‌ست. یک آپارتمان می‌شود تاثیر کمی روی اقتصاد شهر دارد. مثل خوردن یک وعده سیب‌زمینی سرخ کرده که تاثیر کمی روی میکروبیوم روده دارد. اما همین ساختمان کوچولوها یا عادت‌های مضر قشنگ که تلنبار ‌شوند شهر یا روده را به تباهی می‌کشند. سیب‌زمینی سرخ کرده همراه سس مایونز بی‌توجهی به آن واحدهای کوچک بتدریج شهر را نابود می‌کند؛ مثل نابودی اصفهان!  اصفهان امروز مثل یک میکروبیوم ضعیف و درمانده است. روزگار کثیفی است نازنین سوال اصلی اینجاست: چه رفتار و سلوکی پیش بگیریم که میکروبیوم روده ما سرحال، قوی و تاب‌آور باشد؟ روده چه مراقبتی می‌خواهد؟ کاشت مدفوع (fecal transplant) یکی از روش‌های خاص و گران تقویت میکروبیوم روده است؛ به جز این روش درمانی، روش‌های ساده، ارزان و فوق‌العاده اثرگذار زیادی برای تربیت روده داریم. کاشت مدفوع به زایایی و پویایی میکروبیوم روده منجر می‌شود. پیش درآمد مطلب به درازا کشید. فعلا تا اینجای ماجرا نقد و از تنور درآمده تقدیم‌تان. در مطلب بعدی در مورد سلوک غذایی تربیت روده می‌نویسم. فکر کنم این مجموعه مطالب قهوه‌ای‌ترین نوشته‌هایم باشد. حبیب: اینجا قهوه‌ای تر از همه منم! (و از قضا رنگ سال شد قهوه‌ای حبیب)ارادت رفقا </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 17:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت: صبح با دوش آب سرد</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/diary-the-morning-with-a-cold-shower-ahde9bhfzda0</link>
                <description>سرما تا مغز استخوانم نفوذ می‌کند. دارم می‌شمارم: ۱۰۳۴، ۱۰۳۵، .... در ذهنم به خرس‌های قطبی فکر می‌کنم. خوشبحالشان که یک لایه چربی دارند؛ خوش به حال تپلی‌ها. من اما لاغرم. ۱۰۳۷، ۱۰۳۸، مثل کباب ترکی مدام می‌چرخم تا آب به همه جا بریزد. دوباره شامپو بدن می‌ریزم و شروع می‌کنم به تمیز کردن. گردن، پا، پهلو، زیر بغل، حرکت کنم سرما را کمتر حس می‌کنم. سرگرم شستشو بشوم سرما اثرش را از دست می‌دهد. دوباره گردن، شکم، زیربغل، .. باید ذهنم را کنترل کنم. ۱۰۴۴، ۱۰۴۵، ... کوکائین طبیعی بعد از دقیقه اول کار سخت است. صبح شیر قهوه را داغ کردم و پریدم توی حمام. می‌خواهم ذهنم نفس بکشد. ۲-۳ دقیقه دوش آب سرد مثل کوکائین مغز را مجبور به ترشح آدرنالین و دوپامین می‌کند. به جای این که دنبال کوک بروم یا درگیر که‌که‌کاری‌های بعدش بشوم می‌روم زیر دوش. با آب گرم یا ولرم شروع می‌کنم. بعد کم کم آب سرد را باز می‌کنم. تحمل برای زندگی در ذهنم قطره‌های آب به پوستم می‌خورد و به سرعت منجمد می‌شوند. تپش قلبم را حس می‌کنم. ۱۰۵۹، ۱۰۶۰، ۱۰۰۱ دقیقه دوم را رد کردم. تا جایی که بتوانم ادامه می‌دهم. زود جا نمی‌زنم. ۱۰۰۳، ۱۰۰۴، ... زیر دوش آب سرد فقط بدنم را خیس می‌کنم. سرم که خیس می‌شود تحملم کمتر می‌شود. به بعد از دوش فکر می‌کنم. معمولا در تابستان شیرقهوه گرم نمی‌چسبد اما بعد از دوش آب سرد گرمای شیرقهوه بینهایت دلچسب و زیباست. همان حس شیرقهوه در سگ‌لرزهای زمستان را می‌دهد. ۱۰۱۵، ۱۰۱۶، ۱۰۱۷، ... دوش آب سرد به من دلیلی برای مقاومت می‌دهد. گاهی خودم را این طور تنبیه می‌کنم؛ حس خشم درونی‌ام را این طوری تخلیه می‌کنم. از خودم انتقام می‌گیرم. اما آب مثل آتش نمی‌سوزاند که از بین ببرد. سوزش سرمای آب ذهنم را تحریک می‌کند که یک چیزی پیدا کنم. در دم اعتراف می‌کنم که زندگی را دوست دارم. چیزی غیر از این به ذهنم نمی‌رسد. ۱۰۲۷، ۱۰۲۸، ... به مارک بدن‌شوها فکر می‌کنم. بعد از دوش حس خوبی دارم. دوش‌های باشگاه را هم دوست دارم. در باشگاه یک برنامه ورزشی داشتیم به نام پک ۴۵. دختر و پسر گروه ۴-۵ نفره می‌شدیم به نوبت و چرخشی یک سری حرکت می‌زدیم. مربی می‌گفت این پک‌ها در ۴۵ دقیقه حدود ۳۰۰ کالری می‌سوزانند. چرخشی همه عضلات را درگیر می‌کردند. از نیمه‌های کار عرق از صورتم می‌چکید. اما ادامه می‌دادم. باورم نمی‌شد اینقدر پوست کلفت باشم اما واقعا باشگاه به من اعتماد بنفس می‌داد. دوش آب سرد هم مثل همان پک ۴۵ است. وسط کار نمی‌شود دست کشید یا به هیچ چیز دیگری فکر کرد. مجالش نیست. وقتی همه یک جور درگیرند، من به عنوان عضوی از تیم نباید رها کنم. شعار باشگاه این بود: هر دقیقه حساب هست. سیاهی بی‌انتها زیر دوش آب سرد خودم یک تنه یک تیمم. لشکر یک نفره. ۱۰۵۹، ۱۰۶۰، ... سه دقیقه تمام. ۱۰۰۳، ۱۰۰۴، .. سرما به مغز استخوانم رسیده. چه بخواهم چه نخواهم زمان پیش می‌رود. ۱۰۰۷، ۱۰۰۸، ... باید یک جایی کوتاه بیایم. چشم‌هایم را می‌بندم تا دقایق آخر را فقط خودم باشم. هنوز هم مثل کباب ترکی دور دوش می‌چرخم. در ذهنم هیچ چیزی نیست. مثل یک سیاهی بی‌انتها در آسمان. به آسمانِ شبِ کویر فکر می‌کنم. حیف شد برنامه آسمان شب سیاوش صفاریان‌پور را تعطیل کردند. یک جوری با ذوق و شوق ستاره‌ها را رصد می‌کردند که چوب خشک هم عاشق آسمان می‌شد. آسمان ... کویر مصر آسمان قشنگی دارد. خوشبحال ما که رفتیم رصد. آسمان کیش و قشم هم قشنگ بود. پارسال توی کیش لب ساحل ستاره‌ها را می‌دیدیم. ماهی‌ها.. چه آب زلال و گرمی ... ستاره‌ها مثل قطره‌های یخ روی سرم می‌ریزند. ۱۰۲۸، ۱۰۲۹، ... حالا واقعا سردم شده. به خودم می‌گویم فقط ۳ ثانیه دیگر. فقط ۳ ثانیه، ۱۰۳۴، ۱۰۳۵، ۱۰۳۶ یک نفس دیگر، یک نفس، ۱۰۳۹ تمام. شیر آب را می‌بندم. نفس‌گیر بود؛ چسبید. نسیم خنکی می‌آید؛ لخت و عور پاورچین می‌روم آشپزخانه. با افتخار لیوان گرم شیرقهوه سر می‌کشم! از زحمتی که کشیدم احساس غرور می‌کنم. من لایق شیرقهوه بودم. از حالا روز نو شروع می‌شود. شما چطور، دوش آب سرد می‌گیرید؟ آب سرد چه حسی به شما می‌دهد؟ چند دقیقه دوام می‌یارید؟ از تجربه خودتان بنویسید :) </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2024 16:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی با پیتزابُر و گردوشکن</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/form-nut-crackers-to-pizza-cutter-ph1n6lrlxzgt</link>
                <description>من همسرم در ۲ دنیای موازی زندگی می‌کنیم. امروز عصر که به خانه رسیدم چند کیسه گوشه آشپزخانه بود از همین وسایل آشپزخانه؛ ۸ میلیون و نیم تومان! از این که پول بی‌ارزش شده و ملاقه چوبی حدود ۲۰۰ - ۳۰۰ تومان هست بگذریم. کلا ما این همه چیز برای چه می‌خواهیم؟ من از ۱۳۹۵ مستقل زندگی می‌کنم. ۲ سال پیش عقد کردیم و نصف نیمه زندگی مشترک را پیش بردیم. این روزها به موازات برنامه‌های عروسی، خرید وسایل شروع شده است. فقط تماشا کن، دست نزن :) من درک نمی‌کنم چرا دو نفر برای شروع زندگی مشترک باید این همه وسیله بخرند. قبلا رسم مسخره جهیزیه دیدن بود. بعد از عروسی، خاله خانباجی اسباب و جهاز خانه را وارسی می‌کردند و با کلام و نگاه مهر تائیدی بر زحمت‌ها می‌زدند. یادم می‌آید ۱۶ سال پیش توی یخچال دختر عمه‌ام زیتون، میوه، پنیر و خلاصه خیلی رنگارنگ بود. زیتون‌های مغز بادامی به من چشمک زدند. واقعا لحظه شیرینی بود. می‌خواستم در شیشه زیتون را باز کنم که پسرعمه‌ام از آسمان خودش را رساند و با هر دوز کلکی بود منصرفم کرد. گفت «این‌ها فقط برای تماشا هستند.»  هنوز هم در روی همین پاشنه می‌چرخد. از آب‌میوه‌گیری گرفته تا گردوشکن. باید جفت و جور باشند. آب‌میوه‌گیری سبک من نیست! این که پول دارم می‌خرم منطق اشتباهی‌ست. یک سری ازین خرده‌ریزها الکی خانه را خفه می‌کنند. جریان انرژی را می‌گیرند. چند سال پیش یک آبمیوه‌گیری دستی خریدم اما یکبار هم استفاده نکردم. خوردن میوه با آب میوه زمین تا آسمان فرق دارد. بعد به این درک رسیدم پرزهای (پالم) میوه از خود آبمیوه مقوی‌ترند. حالا برای پرتغال لایه نازک نارنجی آن را جدا می‌کنم. آن سفیدی‌های زیرپوست پرتقال ضدسرطان‌ند، بهتر از هر دارویی کلسترول را کنترل می‌کنند و مهم‌تر از همه برای قند خوبند. بله آب پرتقال سریع‌تر و راحت‌تر جذب می‌شود اما سبک زندگی من نیست. حالا خانم رفته یکی مشابه همان آبمیوه‌گیری دستی خودم را خریده. گردوشکن با لعاب متالیک نوک مدادی من از گردوشکن متنفرم.من همه عمرم گردو را با ته لیوان شکسته‌ام. با همان لیوان آب خورده‌ام. اگر گردنم هم بخارد با ته لیوان گردنم را می‌خارانم! این سادگی و عملکرد واقعا زیباست. حالا خانم رفته ۶۷۰ هزار تومان گردوشکن برند خریده که گردنم را شکست. این فروشنده‌های حرفه‌ای به اسکیمو هم یخچال می‌فروشند. من با گردوشکن تعارض بنیادی دارم. نمی‌توانم این وسیله را به عنوان بخشی از زندگی‌ام بپذیرم. من یک سبک و نگاهی را برای زندگی‌م پذیرفته‌ام و نمی‌خواهم آن را تغییر دهم. آن لیوان به من حس بهتری می‌دهد. این که من وسیله زندگی‌م را خودم انتخاب کرده‌ام. البته به نظر بقیه احترام می‌گذارم. برای همین باید منتظر لحظات خلوت و تنهایی باشم تا دزدکی گردو بشکنم؛ اگر گردویی باشد!  پیتزابر با دسته چوبی درجه یک لطفا پیتزابُرتان را بیاورید! من حداقل سالی یکبار حلقه یاران موافق را به پیتزا پارتی دعوت می‌کنم. از آن پیتزاها که خمیر، سس و مایه‌اش را خودمان درست می‌کنیم. این جوری حس خودکفایی دارد! این چند ساله یا با چاقو پیتزا را قاچ کرده‌ایم یا محمد لطف کرده پیتزابرشان را آورده. این که آدم مستقل باشد و همه چیزش جفت و جور باشد قشنگ نیست! گاهی یک جاهایی لنگ بزند و یک نفر دیگری ردیفش کند حس بهتری می‌دهد. یادم می‌آید بچگی با همسایه‌ها بده بستان داشتیم در این حد که گاهی به هم ترشی قرض می‌دادیم! این روزها به لطف وضع خوبمان و جنس جورمان حالشان را هم نمی‌پرسیم. هویج گردبُرجلب پرنده خوشبختی در زندگی مدرن ژان بودریار در کتاب جامعه مصرفی مثال جالبی می‌زند. قبايل بدوی خیال می‌کردند هواپیما پرنده غول‌پیکری‌ است. به همین خاطر برای جلب آن به روش سنتی عمل می‌کردند. در روش سنتی هر پرنده را با جفت‌ش جلب می‌کردند. با چوب و برگ، پرنده شبیه هواپیما را درست کرده‌ بودند و هنگام عبور هواپیما آن را تکان می‌دادند و صداهای درمی‌آورند تا هواپیما گول بخورد و بنشیند. حکایت آرزوهای ما در جامعه مدرن شبیه همین پرنده چوبی‌ست.ما با خرید در صدد صید خوشبختی هستیم! خرید درمانی، پاساژگردی، دید زدن ویترین، این‌ها راه‌حل‌های مدرن برای حس بهتر، برای غنی کردن زندگی هستند. زندگی مدرن «سبک زندگی استاندارد» برای همه تعریف کرده؛ خارج از این قاعده رفتار کردن سخت است چون موجب دلخوری و کدروت می‌شود. شوربختانه جامعه ما بیش از حد روی خوشبختی با این وسایل حساب باز کرده است.من مشکل را می‌فهمم اما کاری از دستم برنمی‌آید. وقتی اطرافیان سبک زندگی استاندارد را قبول دارند، بازی کردن خارج چارچوب سخت می‌شود. در این حال و هوا، نداشتن هواپز، اسنک‌پز یا خیلی ساده‌تر، نخریدن پیتزابُر می‌شود محرومیت! ور نبود مشربه از زر ناب ... با دو کف دست، توان خورد آبآنچه ندارد عوض، ای هوشیار ... عمر عزیز است، غنیمت شمار (شیخ‌بهایی)ممنون که این مطلب را خواندید. چند سال پیش در مورد سبک زندگی مینیمال نوشتم. اینجا بخوانید: چراغ اون اتاق برای کی روشنه؟ آنجا توضیح دادم چقدر این سبک زندگی ساده‌تر و بهتر هست. </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 15:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهنِ خودویرانگر در برابر ذهن خلاق و پویا: از استالین تا میکل‌آنژ</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/my-self-destructive-mind-stalin-m6lhh3ufktuk</link>
                <description>در شرایط بحرانی و سخت، خصوصا وقتی که خسته و له هستم، نیرویی درونی به من خیانت می‌کند. دیروز رفتیم مادی‌گردی چون هوای اردیبهشت اصفهان واقعا دلنشین‌ست؛ با همسرم دو نفری قرار شد کنار مادی نیاصرم از فردوسی به سمت مقبره صائب برویم و برگردیم. در راه سرصحبت باز شد و بعد تبدیل شد به بگومگو. به مقبره صائب نرسیده برگشتیم و کماکان در حال گفتگو! بعد یکهو انگار پنجر شدم. دیروز واقعا افتضاح بود؛ محل کار به هیچ کدام از اهدافی که می‌خواستم نرسیدم. بعد هم بگومگویی بی‌فایده. ساکت شدم و در بدبختی‌هایم فرو رفتم. همراه آب مادی راه می‌رفتیم. حیف زندگی. حیف عمر. اصلا نمی‌خواستم این طور شود. این انتخاب من نبود. قرار نبود این طور شود. دیگر آن آب روان و هوای دلنشین لذتش را از دست داد. یک نیروی از درونم صدا زد: بس است! نیرو به جای این که مرا برای مبارزه آماده کند، به من قوت قلب و انگیزه بدهد، برعکس دلم را خالی کرد و آیه یاس می‌خواند. مثل لحظه‌ای که یک وسیله نظامی به پایان عمرش می‌رسد و اتوماتیک قرار است نابود شود. قبلا هم این نیروی خودویرانگر به سراغم آمده بود اما این بار مچش را گرفتم. صدایش را شناختم. مگر قرار نیست روان از من در برابر ناملایمات محافظت کند؟ پس این چه مکانیزم دفاعی‌ست که ناگهان خنجر به قلب فرو می‌برد می‌گوید: «زندگی ارزش زندگی ندارد. این همه جان کندن دیگه بسه، آخرش هیچی نیست. تا کی قراره این طور پیش بره؟» و در پشت صحنه سلسله‌ای از شکست‌ها و بدبختی‌ها مرور شوند! مثل بیماری‌های خودایمنی که بدن به خودش حمله می‌کند، روان من هم در شرایط سخت و جان‌فرسا چنین واکنشی دارد. سریعا یقه خودم را به عنوان اولین و بزرگترین مقصر می‌گیرد. بعد همه چیز را بی‌ارزش و بیهوده اعلام می‌کند. حالا تو بیا ثابت کن که زندگی لحظه‌های درجه یک هم داشته، برنامه چیده‌ای و باید به سمت‌شان حرکت کنی. مگر می‌شود با این احساس چغر بدبدن کشتی گرفت؟ واقعا باید چکار کرد؟ این خودویرانگری از خوشی زیاد است؟ چون من شرایط را که مقایسه می‌کنم وضعم آنقدر بد نیست؛ خوب نیست اما می‌شود یک جوری جمعش کرد. آدم عاقل که در شرایط سخت با پتک همه چیز را خراب نمی‌کند، تسلی خاطری می‌دهد و دوباره تلاش می‌کند. اما انگار یک وقت‌هایی، نابودی کامل را به زندگی ترجیح می‌دهد. حالا که شناختمش می‌خواهم به آن اسمی بدهم، یک اسم غرغروی بی‌اعصاب مثلا پینوشه یا استالین. چه اسم برازنده‌ای برای این نیروی خودویرانگر! چرا استالین به من احساس بی‌ارزشی، بیهودگی، فلاکت می‌دهد؟ پاسخ ساده و ابتدایی، انتظار بیشتری می‌شود از استالین داشت؟ کسی که حدود ۳ تا ۶ میلیون اوکراینی را با گرسنگی کشت! استالین تشنه قدرت بود و هر چیزی که او را به هدف نمی‌رساند نابود می‌شد. من با استالین درونم چه کنم؟ بنظرم این سوال از همه مهم‌تر هست. همین سوال را از پرپلکسیتی (Perplexity.ai) پرسیدم. Inside my head, I have Stalin. It has a self-destructive power. What should I do with my inner Stalin? این هم جواب: The concept of having &quot;Stalin&quot; inside your head, as described in your question, seems to be a metaphor for the destructive and self-destructive tendencies that can exist within oneself. To address these tendencies, it may be helpful to consider the following steps:خوشحالم که استعاره را می‌فهمد :) 1. Recognition and Awareness: The first step is to recognize and become aware of these tendencies. This involves acknowledging the presence of destructive and self-destructive thoughts and behaviors, and understanding how they may be impacting your life and relationships.2. Understanding the Root Causes: It is important to understand the root causes of these tendencies. This may involve exploring your past experiences, upbringing, and cultural influences that may have contributed to the development of these patterns.در مورد ریشه‌هایش، یک سری کار عقب مانده سردلم سنگینی می‌کنند، شرمنده دکتر ربیعی هستم که کارش زمین مانده، این چند روزه درست فرانسوی تمرین نکرده‌ام، وقت کافی برای کارهایم ندارم، عمده وقتم شرکتم، نگران هزینه‌ها هستم، کارهای اپلای را درست حسابی پیش نبرده‌ام، مهارت و رزومه‌ام وقت می‌خواهند، کتابخوانی شهریور به وقت نیاز دارد، این یک بارش فکری ابتدایی. زیاد عمیق نشدم. قبلا گذشته‌ام را شخم زده‌ام. بنظرم استالین بخاطر همین چیزهای امروزی روی سرم خراب شده. 3. Seeking Professional Help: If these tendencies are causing significant distress or impairment in your life, it may be helpful to seek professional help from a mental health professional. They can provide you with a safe and non-judgmental space to explore these issues and develop coping strategies.جور نیست. پس فعلا بی‌خیال .. بعدی 4. Developing Healthy Coping Mechanisms: Developing healthy coping mechanisms can help you manage these tendencies and prevent them from taking over. This may include practices such as mindfulness, meditation, exercise, or engaging in activities that bring you joy and fulfillment.پس در اولین قدم، ذهن‌آگاهی تمرین می‌کنم. توی خانه باید وقتی برای حرکات کششی و ورزش بگذارم. در این هوای بهاری پیاده‌روی و دویدن هم بی‌نظیرند. یک شخصیت در سطح استالین اما با نیروی مصبت هم لازم دارم. مثلا تو بگو، داوینچی یا میکلانژ! دقیقا داستان همین جاست. یک هنرمند ایتالیایی می‌تواند دیکتاتور روس را مغلوب کند. من مجسمه داوود را از نزدیک دیده‌ام، بی‌نظیر است. ایتالیایی‌ها مثل شیرازی‌های خودمان اسم‌شان بد درفته، پشتکارشان در هنر بی‌نظیر است. من از روحیه ایتالیایی‌ها خوشم می‌آید. یک جور هنجارشکنی خلاقانه دارند. روی شومبولش یک برگ بگذارید! داوود، این مجسمه ۵ متر و ۱۷ سانتی شاهکار میکل‌آنژ است. بقیه کارهای میکل‌آنژ هم عجیب غریب‌ند! باورنکردنی به ریزه‌کاری‌ها پرداخته. و جالب این کمال‌گرای شدید داشته. 5. Building Supportive Relationships: Building supportive relationships with people who can provide empathy, understanding, and encouragement can also be helpful. This may involve seeking support from friends, family, or support groups.جدا باید به این گزینه فکر کنم. پریروز با همکارم حرف زدم. واقعا لازم بود. خوشبختانه وقت گذاشت. اما به افراد بیشتری نیاز دارم. آدم بعد ازدواج تنهاتر می‌شود چون وقت کمتری برای دوستان پیدا می‌شود. بالا رفتن سن و اشتغال هم دست آدم را می‌بندند. خوشبختانه دارم زیرپوستی لینک و رابطه‌های جدیدی می‌سازم :) هدف گذاشته‌ام تا آخر سال به ۳۰۰۰ فالوئر در لینکدین برسم. در واقعیت هم نیاز به ۱۰ رابطه حرفه‌ای و درست دارم. فعلا که خوب پیش می‌رود. امید به خدا 6. Self-Care: Prioritizing self-care and taking care of your physical, emotional, and mental well-being can also help you manage these tendencies. This may include getting enough sleep, eating a healthy diet, engaging in regular exercise, and taking time for relaxation and self-reflection.خودمراقبتی را می‌فهمم. از اول امسال سعی کرده‌ام خوابم را تنظیم کنم، به رژیمم بیشتر برسم، اما خوب، ... واقعا شرایط جور نیست. یعنی همه چیز در کنترل من نیستند. وقتی ذهنم مشغول باشد حتی غذاها را نمی‌بینم. توی یخچال کپک می‌زنند. باید یک برنامه‌ای هم برای گل‌ها ردیف کنم. تقریبا وقتی برایشان ندارم. لابلای این مشغله‌ها می‌خواهم هفته‌ای یکی دو تا کار سرامیکی سفالی بسازم. کار کردن با گِل شفاست. این روزها برای استراحت شطرنج یا سودوکو بازی می‌کنم اما باید با یک کار بدردبخور جایگزین‌شان کنم. By taking these steps, you can work towards managing the destructive and self-destructive tendencies within yourself and cultivating a more positive and fulfilling life.این هم از پیشنهادات هوش مصنوعی. خوشبختانه کمک می‌کند من از گره‌های ذهنی‌ام بیرون بیایم. ۴ روز پس از نگارش: فکر می‌کنم در این مورد خاص، ظهور استالین بخاطر اضطراب مرگ هست. بخاطر تولدم که نزدیک هست، ناخودآگاه به عمر رفته و دستاوردهام بیشتر فکر می‌کنم. استالین روی همین احساس کمبود وقت، رسیدن به پایان و ترس مرگ سوار شده. دوستان در کتاب «مساله مرگ و زندگی» از مریلین و اروین یالوم اضطراب مرگ به خوبی ترسیم شده. فرصت کردید مطالعه کنید چون واقعا احساس عمیق و ریشه‌داری هست و می‌تونه سایه سنگینی بر جهان‌بینی و رفتارتون بیندازه. مچکرم که مطلب بالا را مطالعه کردید. امیدوارم به خودآگاهی‌تون کمک کرده باشه. </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 18:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست رختکن بازنده‌ها: هنر خندیدن به بدبختی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/podcast-locker-room-of-losers-pojyzrwq009u</link>
                <description>امروز نشستم مثل سگ گریه کردم. یعنی همه چیز به مضخرف‌ترین شکل ممکن درهم پیچیده. آن از وضع دنیا که آدم‌ها به جان هم افتاده‌ند؛ ما نظاره‌گریم. این از وضع ایران که برای دو خبرنگار، نیلوفر حامدی و الهه محمدی حکم سنگین بریده‌اند، این هم از وضع خودم که یک کار برنامه‌نویسی را همین جور عقب انداخته‌ام. کارهای دیگر هم اصلا خوب پیش نمی‌رود. عصبانی، شاکی و سردرگمم. امروز پیاده‌روی، دویدن یا ورزش جواب نمی‌دهد. قهوه به تنهایی کار نمی‌کند. ایده‌ای ندارم. امروز قوی بودن جواب نمی‌دهد. خسته شدم. دنیا برایم شده سنگ سیزیف. مطمئنم از همین امشب دوباره وضعیت را برمی‌گردانم؛ یا نهایتا از فردا صبح. اما خوب فعلا دگمه چس‌ناله روشن است! از بهزاد عمرانی خوشم می‌آید. پادکستی درست کرده‌اند به نام رختکن بازنده‌ها. یکی را دعوت می‌کنند، از بدبختی‌هایش می‌پرسند و با هم می‌خندند. تا حالا فکر کرده‌ای کجا باخته‌ای بد هم باختی؟ مهمان‌های بازنده خطر اسپول پادکست رختکن بازنده‌ها بهناز جعفری را می‌دانستم ام‌اس دارد چون یکی از نزدیکان خودم دارد. هر بار که در اخبار اعلام می‌کنند ام‌اس فلان قدر زیاد شده یا اصفهان مرکز ام‌اس ایران است مو به تنم سیخ می‌شود. ام‌اس برای من یک عدد نبوده، امیرمهدی ژوله هم ام‌اس دارد. چقدر دوستش دارم. چقدر بانمک، مظهر پررویی و زبان درازی. زندگی خصوصی کیومرث مرزبان بینهایت جذاب بود. از آنجایی که در مالزی همسرش با کارد به او حمله کرد دل و روده‌اش را بیرون بکشد تا همین اواخر که زندانی شد و به فاک و فنا رفت. این بشر چه دهان گرم و ذهن پویایی دارد. یک جوری تعریف می‌کرد «برای ملاقات خصوصی همسرش در زندان ۲ گالن شیرموز با مغز بادام و پسته خورده بود!» که همه تلخی زندان و بدبختی‌ها یادم رفت. کارگردان طناز: بهزاد بمرانی از همه ردیف‌تر بهزاد عمرانی! یک جوری ماجرای کون گهیش را تعریف کرد که چشمانش از حدقه زد بیرون! انصافا از ک.ن شانس آورده بود! واقعا خوشحال شدم آن روز آب قطع بود وگرنه ما این هنرمند طناز را نداشتیم. همه چیز را هم لو نمی‌دهم. بروید گوش کنید حالش را ببرید.تیم پشتیبانی خانم مژدگانی هم که تبلیغ‌ها را می‌خواند نقش جذابی دارد. یک چیزی‌ست تو مایه‌های خانم شیرزاد سریال ساختمان پزشکان. کلا تیم خوبی پشتیبان پادکست است. محمدرضا ماندنی که ماشالا ایده‌پرداز و خلاق، بهزاد عمرانی که گروه بمرانی را دارد و دنیایی‌ست، این وسط نقش سیاوش صفاریان‌پور را نمی‌فهمم! سیاوش با آن حس و حال علمی، عصا قورت داده و نچسبش چقدر خوب با این حال و هوای مضحک جور شده! او کارشناس علمی بازنده‌هاست. این جوری که نگاه می‌کنم چه لذت‌بخش و باشکوه است که برای بازنده‌ها کارشناس علمی در حد و قواره سیاوش گذاشته‌اند. فکرش را بکن؛ این پادکست یک مدل تراپیست. آدم را سبک می‌کند. من گاهی در پیاده‌روی افکارم را مرور می‌کنم. با خودم حرف می‌زنم. ذهن من زیادی شلوغ پلوغ است. اگر ننویسم یا نگویم قفل می‌کنم. کلا ذهن شلخته‌ای دارم. لابلای این افکار یک چیزهای خیلی ذهنم را اذیت می‌کنند. به قول صادق هدایت «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» وقتی شناسایی‌شان می‌کنم، در موردشان حرف می‌زنم، ابهت‌شان می‌شکند. از هیولاهای هولناک تبدیل می‌شوند به گربه‌های خانگی! هفت عصر شد؛ من بروم ناهاری بخورم. شما گوش کنید! حال و هوای هر دوی‌مان عوض می‌شود. </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 18:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون ۴۰ درصد: مغز این طوری گول می‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/the-40-rule-the-simple-secret-to-success-kitxtzyzbozl</link>
                <description>دیروز مقاله‌ای در سایت فوربز خواندم که قانون جالبی به نام ۴۰ درصد را توضیح می‌داد. دوست دارم اینجا خلاصه توضیحش بدهم.  وقتی مغز می‌گوید: «دیگه نمیتونم! نفس آخرم هست! دارم میمیرم و امکان نداره ادامه بدم!» دقیقا همان موقع تو تازه ۴۰ درصد از توانت را به کار گرفتی! می‌بینی مغز ما به همین سادگی و راحتی گولمان می‌زند! بعضی وقت‌ها مغز معکوس ما را گول می‌زند. مثلا وقتی قسمتی از بدن بدجور آسیب مغز پیام می‌دهد «هیچی نشده همه چیز آرومه تو چقدر خوشبختی». به قول معروف می‌گویند بدن گرم است، آن لحظه حس نمی‌کند. آب‌ها که از آسیاب می‌افتاد درد شروع می‌شود. من قانون دیگری برای خودم دارم. ۳۰ درصد آخر کار ۷۰ درصد انرژی می‌برد. یعنی آن ۳۰ درصد آخر انرژی روحی و روانی بالایی می‌خواهد. من این نوع کار را زیاد تجربه کرده‌ام. وقتی که باید همه چیز را جمع‌جور کرد و باکیفیت کار را ارائه کرد، وقتی کارفرما بی‌قراری می‌کند و گره در کار افتاده، آن ۳۰ درصد آخر اذیت می‌کند. بنظرم درصدش مهم نیست. یک جایی آن وسط‌ها مغز خسته می‌شود. یک جاهایی گلوگاه (bottleneck) هستند، از آن‌ها که می‌گذرد انگار کار در سرازیری می‌افتد و سختی ذهنی می‌شکند. همین که بدانید چطور حرف‌های مغز را بفهمید قدم بزرگی است. با دانستن این مساله می‌توان رو خود کار کرد و رفته رفته ظرفیت روحی روانی را بالا برد. یک لیوان چایی داغ، یک فنجان قهوه تلخ برای گذشتن ازین گلوگاه‌ها اسم‌های مختلفی گذاشته‌اند: سمجی، پوست‌کلفتی، ول‌کن‌گیرکرده، فداکاری، شور، اشتیاق، عطش یا حتی دیوانگی. به هر حال آدمی برای کنترل غرغر مغز به کلک نیاز دارد. بنظرم طبیعی‌ست که مغز بهانه بگیرد. این جور وقت‌ها بدترین کار بنزین ریختن روی این بی‌قراری‌ست. کار بهتر را چایی می‌کند. من همین جور که مغز دارد کولی‌بازی درمی‌آورد، یک چایی می‌ریزم، قهوه درست می‌کنم، به نتیجه کار فکر می‌کنم، می‌روم پیاده‌روی، سرشوخی را باز می‌کنم دوباره برمی‌گردم! خیلی وقت‌ها هم استرس کم نمی‌شود اما من خیالم راحت است کار خودم را کرده‌ام. قانون ۴۰ درصد به ما ثابت می‌کند که توانایی‌های ما خیلی بیشتر از خستگی‌های روحی روانی ماست. پس با قدرت بیشتری پیش برو و ۱۰۰ خود را وسط بگذار! لینک مقاله فوربز: The 40% Rule: The Simple Secret To Success</description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 09:57:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر را ببین دختر را بگیر: تاملی بر تاثیر پنهان مادر در زندگی دختر</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/reflections-on-influence-of-mother-on-daughter-life-and-attitude-bhi9kra4p1pq</link>
                <description>نکته ظریفی در این مثل وجود دارد: «مادر ببین، دختر بگیر». این جمله در چند جای زندگی به کار می‌آید. من اول در مورد ازدواج و انتخاب شریک زندگی حرف می‌زنم؛ بعد از آن در مورد تاثیر مادر در انتقال سرمایه‌های فرهنگی صحبت می‌کنم. همراه باشید :) تاثیر پنهان مادر در ازدواج و زندگی مشترک الگوبرداری سبک ارتباط دخترها در سبک زندگی و ارتباط برقرار کردن از مادر خود به طور ناخواسته الگو می‌گیرند. تفاوت‌هایی در زندگی این دو نسل وجود دارد، یکی از موبایل استفاده می‌کند آن دیگری ابزارهای قدیمی‌تر و احتمالا سنتی‌تر. در ظاهر پوشش‌ها، آرایش‌ها فرق می‌کند اما در لایه‌هایِ زیرین، در روح رابطه‌ها این شباهت بیشتر به چشم می‌آید. برای مثال، به این دقت کنید که مادر چه تعریف و جایگاهی برای مرد زندگی قائل است؛ آیا او را موجودی قابل احترام و متشخص می‌بیند، از پایین به بالا نگاه می‌کند یا این که مرد را موجودی زیاده‌خواه و پرمدعا می‌بیند؟ اینجا طیف وجود ندارد. تعاریف بینهایت متنوع و گسترده هستند. سوال اینجاست: تا چه اندازه آن نگاه مادرانه به مرد و تعریف جایگاه مردانه در زندگی و نگاه دختر تاثیر دارد؟ چقدر دختر به شریک عاطفی‌اش آن مدل نگاه می‌کند؟ جای تامل زیاد دارد. توماس هابز یا ژان ژاک روسو انسان گرگ انسان است. این جمله معروف هابز سوگیری و جهت او را در تعریف نظم و جایگاه انسان در جهان مشخص می‌کرد. متعاقب این نگاه، قوانین سفت و سخت، قوه قهریه و ساختار اجتماعی بازخواست‌کننده قرار می‌گیرند. هابز انسان‌ را هرزه، خشن و وحشی توصیف می‌کند که برای کامیابی نیازمند جامعه و قوانین است تا بر غریزه‌‌های او فرمانروایی کند. بعدها روسو از او انتقاد کرد. ژان ژاک روسو و استدلال کرد که بدون فساد ناشی از حرص و آز و نابرابری ناشی از نظام طبقاتی، انسان موجودی مهربان و پاک خواهد بوددر آن سو روسو، انسان را موجودی مهربان و نیکوسرشت توصیف کرد که جامعه خشن و فاسد توان نابودی روح او را دارد. پس باید از او در برابر مشقات و پلیدی‌های جامعه حمایت کرد. برونداد این تفکر نهادهای حمایتی دولتی و اجتماعی هستند. نگاه مادر به تعریف و جایگاه مردانگی مادری با نگاه هابزی به سمت کنترل، تعیین حد و حدود، تثبیت نظم و تنبیه می‌رود. نگاه روسویی مادر را به سمت مشارکت، همدلی، حمایت و مراقبت می‌برد. به نظرم، نگاه مادر به دختر هم سرایت می‌کند و در موضوعات مختلف خانه‌داری، ارتباط با همسر و بچه‌ها خودش را نشان می‌دهد. طبعا در فرم و ظاهر تفاوت‌هایی وجود دارد اما روح ماجرا تا حدودی دنبال هم است. مادری با نگاه هابزی، دختری با نگاه و رفتارهای هابزی تربیت می‌کند. این تعاریف و باورها، انتظارات، نوع رفتارها و کیفیت رابطه را مشخص می‌کنند. پس برای انتخاب شریک عاطفی و شریک زندگی تحلیل مادر نقش حیاتی دارد! تمرین: این جان‌مایه کلام بود. حلاجی و تحلیل می‌خواهد. به رابطه پدر مادر، دایی زن‌دایی نگاه کنید؛ تا چه اندازه این مدل رابطه‌ها در رابطه بچه‌ها با شریک زندگی‌شان بازتولید شده است؟ یا حتی رابطه دختر با پدر؟ تا چه اندازه رشته‌های مشترک مشهود هستند؟ خود بچه‌ها چه فکر می‌کنند؟ آیا تفاوت‌ها خواسته و حساب شده بوده؟ زن عصبی، کینه‌جور و زیاده‌خواه مالک  تاثیر زیادی بر زندگی مالک داشت.حتی می‌شود برای تمرین، سریال‌های صداسیما یا شبکه خانگی را تحلیل کنید. یکی از جذاب‌ترین‌شان سریال زخم‌کاری! تصویر قالب سریال‌های ایرانی این جورست، مادر دلسوز، مظلوم، سربه زیر، مهربان، چایی به دست، کارهای آشپز را انجام داده و  دختر حرف‌شنو، مطیع، درستکار، محرم اسرارش را راهنمایی می‌کند. تاثیر پنهان مادر در زندگی شخصی و حرفه‌ای نگاه مادرانه فقط به مدل‌های ارتباطی محدود نمی‌شود بلکه جنبه‌های عمیق‌تر و گسترده‌تری از زندگی بچه‌ها را تحت الشعاع قرار می‌دهد. تعریفی که مادر از جهان هستی دارد، نگاهی که مادر از توانمندی‌ها و استعدادهایش دارد، در جریان امور روزمره به دختر منتقل می‌شود. سرمایه فرهنگی مادرانه مادری که به توانایی‌ها و استعدادهایش اعتماد دارد، برای بهتر شدن زندگی و جامعه می‌جنگد، سرمایه عظیم و بینهایت ارزشمندی را به دخترش نشان می‌دهد. این سرمایه بالقوه است و ممکن است زمینه بهره‌برداری از آن فراهم نشود. با این حال، پنجره‌ای که مادر به جهان دختر باز کرده، تصویری که به او از جهان نشان داده قابل برگشت نیست. غلبه بر الگوهای منفعل و کم‌خواه بینهایت انرژی می‌خواهد. من مادرانی را دیده‌ام که با تحقیر کنار آمده‌اند، انتظارشان از زندگی ندیدن خودشان برای زندگی بهتر بچه‌ها بوده، این‌ها سرمایه‌های خوب فرهنگی نیستند. مادر مققصر نیست. او هم نهایت زحمتش را کشیده اما نیاز به هوش و ذکاوت بیشتری بوده. اگر دختر هم این مسیر را تغییر ندهد، این سرمایه به فرزندش منتقل می‌شود. اما چطور می‌شود تغییر داد؟ ارتقای خودخواسته و آگاهانه سرمایه فرهنگی خوشبختانه در دنیای امروز تنوع شبکه‌ها و منابع بی‌نظیر است. مثلا همین یک کتاب «خودت باش دختر» تحلیل‌های خوبی برای بالا بردن سرمایه‌های فرهنگی بدست می‌دهد. این روزها، مهم‌تر از منابع خود آدم‌ها هستند که چطور رفتارها را تحلیل می‌کنند. باید مثل یک مین خنثی‌کن با دقت و ظرافت سیم‌های اشتباه را چید و سیم جدید وصل کرد! کم کم بحث را جمع کنم. جمع‌بندی من در این مطلب از دو تاثیر مادرانه در زندگی دختر گفتم. یکی بر نوع ارتباطات صمیمی با شریک زندگی و دیگری در مورد نوع تعریف زندگی و خود. این که مادر چطور به ارتباطات نگاه می‌کند، زندگی را جنگ، بازی یا هم‌زیستی می‌بیند در نوع رابطه دختر تاثیر دارد. من گفتم دو مدل نگاه هابزی و روسویی چه نوع رفتاری را می‌سازند. در ادامه به تاثیر عمیق‌تر و بنیادی‌تر مادر اشاره کردم. در این که یک دختر خودش را چطور می‌بیند، چه انتظاری از خودش دارد و چه مسیری در زندگی‌اش ترسیم می‌کند در وهله اول به مادر برمی‌گردد. این روزها تنوع منابع و شبکه‌ها زیادست اما هنوز هم بیراه نیست اگر بگوئیم «دختر ادامه زندگی مادر است. هر تلاشی که مادر برای بهبود زندگی می‌کند سرمایه فرهنگی دختر می‌شود.» </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 10:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین رسالت بلوغ: شفای زخم‌های درون</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/the-first-mission-of-adulthood-healing-the-inner-wounds-nqa0szir44md</link>
                <description>دیروز با دوستی جوان برای اولین بار رفتم کافه و نشستیم به گپ زدن. ۲۲ ساله. تازه از دانشگاه شریف فارغ شده بود و احتمالا روی سکوی پرتاب. سوال اصلی این بود: «خوب، بعدش چی؟» به طور پیش‌فرض در ذهنش این بود که تا ۳۰-۳۵ سالگی شرکتی دارد، حقوق کافی و احتمالا خانواده قشنگی که دور هم نشسته‌اند و لحظات رمانتیک عاشقانه‌ای دارند. این تصویر خیلی قشنگ هست. همین که به آن دختر خوشبخت فکر می‌کنم که کنار چنین جوان پرانٰرژی در لذت زندگی می‌کنند خوشحال می‌شوم. همین حس خوب و حال خوش نیروی محرک رشد و زایایی‌ست اما متاسفانه من آن هیولای خبیثم که باید این تصویر را در هم بریزد! بدبینی واقع‌بینانه بنظرم اولین رسالت زندگی بالغانه پیدا کردن حفره‌ها و دیدن نیمه خالی لیوان است؛ اصلا اگر لیوانی باشد. بلوغ یعنی قدرت تحلیل بالاتر، این که خطرها را زودتر و سریع‌تر حس کنیم و راهی برایشان بچینیم قبل از این که به مرحله بحرانی برسند. همه چیز از دریچه این سوراخسریال جدید سروش صحت «مگه تموم عمر چندتا بهاره» نیش و کنایه‌ای به این حفره‌های روحی روانی دارد. علی مصفا که حفره روانش را پیدا کرده حالت‌های روحی عجیبی را تجربه می‌کند. چیزهایی می‌بیند و می‌شنود که برای دیگران عجیب غریب است! اما داستان همین جاست! ما هر کدام دنیایی با مختصات عجیب و غریب خودمان داریم! آن تصویر رویایی بالا را دوباره مرور کنید: دختر خوشگل، شرکت پررونق، روابط خوب، .. همه این‌ها دلیل نمی‌شود حال آدم خوب باشد! به قول صادق هدایت: «در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» «در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش‌آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقی بکنند - زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی با افیون و مواد مخدر است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.» بوف کور، صادق هدایتشناسایی و کشف زخم‌های درون این زخم‌ها همان عقده‌های فراموش شده و پنهان روح ما هستند که به ناگهان سرباز می‌کنند و چهره می‌نمایند! گاهی به صورت رفتاری تکرارشونده و گاهی ناگهان بدون مقدمه. این‌ها گاهی سررشته افکار و رفتار را بدست می‌گیرند و آن طور که می‌خواهند پیش می‌برند. نمودهای این زخم‌ها این شکلی‌ند: فردی که نمی‌تواند به خوبی در جمع صحبت کند. فردی که از صمیمیت می‌ترسد. همیشه یک فاصله‌ای را با دیگران حفظ می‌کند. فردی که به کارمندانش بیش از حد سخت می‌گیرد. یا کسی که بیش از حد دلسوز دیگران است. ما با این زخم‌ها بزرگ شده‌ایم. اولین رسالت ما بعد از این که از آب و گل درآمدیم و از سایه بابا مامان خارج شدیم کشف و شناسایی همین زخم‌هاست. هر چقدر کنکاش بیشتری داشته باشیم کمتر غافلگیر می‌شویم و بهتر می‌توانیم رفتارمان را بشناسیم. زندگی خود را دوباره بیافرینید کتاب جفری یانگ ۱۶ نمونه از تله‌های روانی یا زخم‌های درونی را معرفی کرده. قطعا مطالعه ارزشمند و روشنگری‌ست. من هدفم انگ زدن نیست، می‌خواهم زمینه‌های خوشناسی را فراهم کنم. هیچ تضمینی برای شفای این زخم‌ها نیست مگر این که خودتان دست به کار شوید. کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید در طاقچه آرتور شوپنهاور و زخمی که تا آخر عمر همراه داشت مجتبی شکوری در قسمت آخر رادیو راه زندگی آرتور شوپنهاور را روایت می‌کرد. آرتور از زخمی که بخاطر شرایط زمان و حالت‌های فکری روحی پدرش خورده بود تا آخر عمر رنج کشید! آن فیلسوف بزرگ و مشهور ۷۲ سال با آن فشار و درد روحی ادامه داد. زندگی آرتور نمونه خوبی‌ست که موفقیت شغلی تضمین آرامش درونی و رهایی نیست. همین طور شاهد خوبی‌ست که زخم‌های درونی اتفاقی و ناگهانی شفا پیدا نمی‌کنند. توجه و مراقبت می‌خواهند. جمع‌بندی کم کم بحث را جمع کنم. از صادق هدایت گفتم که این زخم‌ها را عمیق و درمان‌ناپذیر می‌دید. از شوپنهاوری که تا آخر عمر با رنجش زندگی کرد بدون این که غرورش را زیر پا بگذارد و به درد اعتراف کند. پارادوکس آدمیزادست فیلسوفی که راوی رنج است و از زخم خود بی‌خبر. از علی مصفایی گفتم که از حفره‌های ذهنش فرار می‌کند. می‌خواهد آن‌ها را گل بگیرد :))واقعیت اینجاست که رفتن به سمت زخم‌ها و پذیرفتن‌شان، بدبینی می‌خواهد و شجاعت. به این راحتی به آن تصویر براق رئیس شرکت، درآمد میلیونی و دختر خوشگل اطمینان نکنید. اتفاقات بزرگتر و مهم‌تری پشت صحنه در جریان‌ند، درون شما، در ذهن روح و روان شما. ممنون از همراهی‌تان :) </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 10:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست بی‌پلاس: روزنه‌ای برای بهتر دیدن</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/bplus-dtyzavk7pvxn</link>
                <description>امروز صبح پادکست بی‌پلاس (BPlus) گوش می‌کردم. علی بندری از شرایط اسف‌بار ایران در اواخر دوره قاجار و نقش بزرگان در زنده نگه داشتن ایران می‌گفت. من طرفدار رضاشاه هستم و خدماتش را می‌دانم اما شخصیت‌پرست نیستم؛ منتظر بودم علی بندری از عیب‌ها و تصمیم‌های اشتباهش بگوید تا یک قدم به واقعیت نزدیکتر شوم. چهره جدی و مصمم علی بندری، مدیر و راوی پادکست بی‌پلاس شخصیت‌ها در متن اجتماع تیم نویسندگان بی‌پلاس تفکر روشن و منطق خوبی دارند. اول زمینه را می‌چینند، شرایط را توصیف می‌کنند، کمی از زمینه تاریخی جغرافیایی سیاسی می‌گویند، بعد تصمیمات شخصیت‌ها را شرح می‌دهند. با این کار ما به حال و هوای آن روزگار نزدیکتر می‌شویم و بهتر رویدادها را ارزیابی می‌کنیم. آدم‌ها یک اسم خشک و خالی نیستند، جان‌دارند و می‌شود با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری کرد. در این مدل روایت‌گری وقایع و آدم‌ها رنگ و رو پیدا می‌کنند. از یک اسم تبدیل می‌شوند به یک مرام و مسلک؛ به کسی که می‌شود با او صحبت کرد و از تجربیاتش الهام گرفت. می‌شود در زندگی امروزه از او استفاده کرد. روایت جغرافیای سیاسی قشنگ‌تر از جان بخشیدن به شخصیت‌ها، بی‌پلاس روایت جذابی از جغرافیای سیاسی دارد. مثلا در یک قسمت در مورد لایه‌های زیرین جنگ جهانی اول حرف می‌زند. در ظاهر جنگ با ترور ولیعهد اتریش-مجارستان شعله‌ور می‌شود اما در باطن، کشورهای اروپایی مدت‌ها منتظر چنین جنگ ویرانگری بودند و برایش آماده می‌شدند. علی بندری رویدادهای تاریخی را به نظم و دقیق مرور می‌کند تا به این واقعیت برسد که رویارویی آلمان و انگلیس اجتناب‌ناپذیر بود. این روایت‌ها به تفکر ما عمق می‌دهد. به جای برچسب زدن و تفکر ۰ - ۱ ، تفکر برنده - بازنده، کم‌کم سروکله طیفی از پدیده‌ها و عوامل پیدا می‌شوند. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخکار ما شاید این استکه در افسون گل سرخ شناور باشیمهنر پیچیده نگاه کردن دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم مجموعه به هم پیچیده‌ای از علت‌ها و عوامل‌ست. ما به طور طبیعی به سمت ساده‌سازی و مقایسه‌های کوچک می‌رویم چون ذهن رابطه خوشایندی با پیچیدگی ندارد. عوامل زیاد ذهن را گیج می‌کند. قدرت تصمیم‌گیری را کم می‌کند و ما را به شک و تردید می‌اندازد. اما پیچیده نگاه کردن به قلب واقعیت نزدیکتر است. بهتر هست ما در شک و تردید باشیم تا با قطعیت به یک تصمیم نادرست برسیم و درگیر یک بازی شویم که بر منطق نادرستی شکل گرفته. اطلاعاتی که علی بندری به ما می‌دهد فرصتِ رشد و پرورشِ شک هستند. اتفاقا خود بندری هم به قشنگی ما را دعوت به تفکر و مطالعه بیشتر می‌کند. کلامش مضمون این شعر مولاناست که: آب دریا اگر نتوان کشید ... هم به قدر تشنگی باید چشید هدف بی‌پلاس خراش دادن لایه‌های واقعیت است تا ما به سوال جدیدتر برسیم. قلقلک دادن تفکر انتقادی (Critical Thinking)ما در داستان‌ها یا روایت‌های بی‌پلاس، یک لایه جلوتر می‌رویم، یک لایه در متن رویداد یا کنش‌ها و این سوال را می‌پرسیم: چرا. در جنگ جهانی اول چرا آلمان به یکباره به فرانسه حمله کرد؟ اصلا اتحاد انگلیس و روسیه در جنگ جهانی اول و دوم از کجا نشات می‌گرفت؟ این‌ها که قبل و بعد با هم دشمن خونی بودند پس چرا در یک برهه کوتاه تاریخی متحد شدند؟ اتحاد استراتژیک و زودگذر بود یا اتحاد عمیقی بود که بخاطر شرایط دوام نداشت؟ در جنگ اوکراین، روسیه ادعا می‌کند در حال جنگ با انگیس است. ظاهرا تاریخ تا امروز بسط پیدا کردهیا در مورد ایران، بعد از انقلاب مشروطه، چرا دموکراتیک شدن و فرار از استبداد شرایط ایران را سخت‌تر کرد؟ در چنین شرایطی چرا رفتار استبدادی رضاشاه به نفع ایران بود؟ چنین رفتاری امروز هم دوای ایران هست؟ می‌شود رضاشاه را با اتاتورک یا اردوغان مقایسه کرد؟ از چه منابعی این اطلاعات بدست ما رسیده‌اند؟ چقدر قابل اعتمادند؟ چنین رویکردی به تاریخ و اتفاقات، به ما فرصت بازنگری می‌دهد. بازنگری در دانسته‌ها و باورهای بنیادین یک سری از باورها و دانسته‌های ما، خواسته یا ناخواسته، از فیلتر و چشم آدم‌های دیگر آمده‌اند. مثلا من سال‌ها تاریخ را از روزنه چشم مولفان تاریخ دبیرستان می‌دیدم. رویدادها و شخصیت‌ها، همراه قضاوت‌ها، هنجارها و ارزش‌های مولفان کتاب‌های دبیرستان به من منتقل می‌شد. من کسی را متهم به دستکاری ذهنی یا مغزشویی نمی‌کنم. حرفم این است یک نگاه، یک قرائت، از تاریخ عقیم است. شنیدن نقل قول‌های بی‌پلاس، حداقل به ما شانس شنیدن روایت‌های متفاوت می‌دهد. از سلطه روایت‌های عمو، عمه، اینستاگرام، تلویزیون یا مولفان کتاب دبیرستان کم می‌کند. ما با این کار زمینه ساختن باورهای خودمان پیدا می‌کنیم. بی‌پلاس: بازی ۳ سر برد علی بندری و تیمش با روایت‌گری سود خوبی به جیب زده‌اند. نوش جانشان. البته سود بزرگتر از آن من و شماست.آن‌ها با روایت‌ها و شخصیت‌ها، دنیای پیرامون ما را وسعت می‌دهند. جهان ذهنی ما قبل و بعد از یک قسمت از پادکست فرق دارد. همین طور که تک تکِ ما بزرگتر می‌شویم اتفاق مهم دیگری می‌افتد. یک روحیه جمعی، یک هویت بزرگ و منسجم برای علاقه‌مندان به تاریخ و فرهنگ خلق می‌شود. ما آدم‌های گسسته و تنها نیستیم، آدم‌هایی هستیم که در تاریخی پیوسته با هم بودن را تجربه کرده‌ایم. این هویت هم می‌تواند ملی باشد هم جهانی. مثلا در عرصه ملی این شکلی‌ست:ارزش ویژه بی‌پلاس: زایش هویت منسجم تاریخ ایران را نگاه کنید. حکومت‌ها انگشت اتهام را به سمت سلسله قبل نشانه می‌روند و به سمت پاک کردن مظاهر تمدن قبلی حرکت می‌کنند. نمونه‌اش ظل‌السلطان که بسیاری از مظاهر باشکوه حکومت صفوی در اصفهان را نابود کرد. یا پهلوی‌ها که دل‌خوشی از قاجار نداشتند. جمهوری اسلامی که نه قاجار، نه پهلوی را آدم حساب نمی‌کند. آن قاجارها سست عنصر و بی‌اراده بودند، این پهلوی‌ها سرسپرده و مستبد. قبل اسلام را که اصلا تاریخ حساب نمی‌کنند. جمهوری اسلامی تاریخ را منقطع و بی‌مایه می‌کند تا ارزش‌های خودش را پررنگ کند. به تبع ما هم با چنین نگاه‌هایی گسسته می‌شویم. در یک مهمانی ارتباط گرفتن آدم‌ها با هم سخت می‌شود چون خودشان را به عقبه‌ای متفاوت متصل می‌بینند. اما واقعیت چیزی ورای این‌هاست. من و شما دارای یک فرهنگ و ریشه مشترکیم. هر جای این فرهنگ را که انکار کنیم، خودمان را کوچک کرده‌ایم. پیوسته دیدن این فرهنگ ما را به یک ثبات و انسجام شخصیت می‌رساند. این نگاه و هویت جدید، ارزش ویژه پادکست بی‌پلاس (BPlus) است. امیدوارم جان کلام را رسانده باشم. قدردان تیم متحد و هماهنگ بی‌پلاس هستم. رفقا دمتان گرم در این مطلب نمی‌توانستم از همه ارزش‌های بی‌پلاس و پادکست‌های مشابه آن بگویم. ذره‌بین را گرفتم روی شخصیت‌سازی و تقویت هویت. در آینده از پادکست‌های مشابه و کارکردهای دیگر حرف می‌زنم. ممنون که مطالعه کردید و با دوستان اهل دل به اشتراک می‌گذارید. ارادت </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 10:53:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا کن مرا، صدای تو خوب است</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/call-me-whenever-you-get-free-yngvrxqzazkq</link>
                <description>ناگهان دوستم را چارباغ دیدم. واقعا تعجب کردم. سر ظهری رفتیم گشتی در مدرسه چارباغ زدیم؛ زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد. مست و ملنگ رفتیم نزدیک درواز دولت دوغ گوشفیل خوردیم. زیر بار هرم گرما می‌چسبد. شما هم امتحان کنید. سلانه سلانه داشتیم به سرکار برمی‌گشتیم که صدایی آشنا زمین‌گیرم کرد. «حسن بیا اینجا، حسن...»ای وای من! چه اتفاق عجیب و غیرمنتظره‌ای. امیر و نورا .. باورکردنی نبود. این‌ها آلمان بودند. اینجا چه می‌کردند؟ می‌دانستم امیر یکسال پیش تومور مغزی گرفته بود و حسابی دستش تو حنا بود. عجب روزگار غداری. لعنت. بعد از یکسال درمان، چند روز استراحت آمده‌اند ایران، آمده‌اند پیش خانواده و دوباره برگردند. واقعا از دیدن‌شان خوشحال شدم.  از خودم خجالت کشیدم. می‌گفت بعد از مدت‌ها توانسته ۴ قدم پیاده‌روی کند؛ بقیه‌اش به قرنطینه و استراحت گذشته. آن وقت منِ بی‌شعور سراغی ازش نگرفتم. خانواده کوچک و خوشحالی هستند. هنوز بچه ندارد و در این وضعیت هم کسی به فکر بچه نیست. همکلاسی سابقم بود. چند سال پیش بهشان زبان درس می‌دادم. قرارمدار گذاشتیم وب‌سایت بزنیم و کسب و کاری راه بیندازیم. تجربه و فکر امیر بی‌نظیر است. نشد و بعد هم درگیر زندگی شدیم. اما جدای از کسب و کار، حسابی دوستش دارم. مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !نورا و امیر به وجدم آوردند. چند بار امیر را بغل کردم. شرمنده شدم. دلم نمی‌خواهد اینقدر ضعیف ببینمش. برایم اسطوره سرزندگی و نشاط بود... اما خوب، .. سرطان شیره آدم را می‌کشد. ای کاش بیشتر می‌دیدمش. ای کاش بیشتر هوایش داشتم. هزار هزار ای کاش دیگر. دلم برای همه دوستانم تنگ شد. مهدی نیویورک، سیما تهران، امیر مشهد، .. اینقدر سرگرم ضرب‌الاجل و تحویل شده‌ام زندگی از خاطرم رفته. عذاب وجدان دارم اما خوب چه می‌شود کرد؟ با این وضعیت هزینه‌ها و اتفاقات، چه کار دیگری از دست ما برمی‌آید؟  این حکومت هم شده قوز بالا قوز. یک روز فیلتر، یک روز تجمع برای حجاب، یک روز قیمت‌ها. پس زندگی چه می‌شود؟ واتساپ که فیلتر شد از یک سری بچه‌ها دور افتادم. حیف. هزینه ارتباط بیشتر شده. با دولتمردان عقب افتاده چه باید کرد؟ افسوس می‌خورم که رهبران ایران چنین عقب‌افتاده و حریص هستند. سرعت تغییرات شگفت‌آور است، جامعه در حال نوزایی و پوست انداختن، آن وقت این وامانده‌ها وقت و انرژی ما و خودشان را این جور بی‌حاصل هدر می‌دهند. متاسفانه نمی‌توانم نسبت به محیط و اتفاقات اطرافم بی‌تفاوت باشم اما جریان را جوری مدیریت می‌کنم که کمتر وقتم با بی‌مایگی‌های حاکمان ایران حرام شود. باور نمی‌کنید اگر این انرژی که صرف تفرقه و جدال می‌شد، برای زندگی و عشق می‌گذاشتند زندگی چه حال بهتری می‌داشت. صدا کن مرا، صدای تو خوب است چند سالی‌ست که بریتانیا و ژاپن وزارت‌های تنهایی درست کرده‌اند. مشکل این ۲ کشور کمبود صدای آشناست. به قول سهراب، «صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.» انگلیسی‌ها و ژاپنی‌ها زودتر از همه به کمبود و ارزش این گیاه عجیب پی برده‌اند. این قسمت از پادکست میم عجیب حال و هوای ژاپنی‌های تنها را توصیف کرده. حتما گوش کنید. دم بروبچه‌های پادکست میم گرم. کدوکوشی: مردن در تنهایی - پادکست میم با صدای مهدی عباسی کدکوشی Kodokushi (孤独死) یا مرگ غریبانه به پدیده‌ای در فرهنگ ژاپنی ارجاع دارد که افراد در تنهایی جان خود را از دست می‌دهند و برای مدتی طولانی کسی از مرگ آنها باخبر نمی‌شود. این پدیده اولین‌بار در دهه ۱۹۸۰ مورد اشاره قرار گرفت.دل بی‌دوست دلی غمگین است قبلا که فراغت داشتم و کمی از آینده خاطرم جمع بود، صبح، بعد از بیداری به دوستانم فکر می‌کردم. برای یک یک‌شان دعا می‌کردم. آدم بامعرفتی بودم. به رفقا فکر می‌کردم، به سلامتی‌شان، موفقیت‌شان، به این که کنارم باشند. کمکی کنار دست‌شان باشم. خدا رحمت کند بابابزرگم وقت نماز همه را دعا می‌کرد. اسم می‌برد؛ با نام و نشان، دقیق دعا می‌کرد. ازین کارش خوشم می‌آمد. ناخودآگاه این کارش را به ارث برده‌ام. قبلا بامعرفت بودم. این روزها زمان ندارم. باید به تنظیمات کارخانه برگردم. (Reset factory) دمت گرم رضا پروانه در آخر خوش‌به‌حال آنهایی که در زندگی‌شان رفیق دارند. من لذت رفیق خوب را چشیده‌ام. امیدوارم شما هم چشیده باشید. </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 15:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای ذهن بی‌قرار: ۷ قانون برای چسبندگی و تمرکز</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/7-rules-to-stay-focused-and-achieve-more-zynlna4y9kma</link>
                <description>برای ماهایی که مشکل تمرکز داریم، شروع کارها یک سری فوت و فن‌هایی دارد. یک کرمی باید سر قلاب انداخت تا توجه مغز را جلب کرد. من این مطلب را به طور خاص برای ADHD ها یا بیش‌فعال‌ها می‌نویسم. اول چند کلمه در مورد ADHD می‌گویم و بعد می‌روم سراغ قانون‌ها یا همان چیزهایی که خودم بهشان رسیده‌ام.تمرکز و توجه: سرمایه اصلیتوجه چیزی‌ست هم رده وقت و سرمایه مالی؛ باید هدایتش کرد به سمت اهداف و خواسته‌ها تا شکوفا شود. حفظ تمرکز ساده نیست چون شرکت‌ها، آدم‌ها، گروه‌ها، اخبار، تبلیغات، همه در صدد توجه بیشترند، توجه یعنی سود بیشتر. علاوه بر محیط، وراثت و ژنتیک هم بر تمرکز تاثیر دارند. به عوامل داخلی میگویند: ADHD ماجرای ذهنِ بی‌قرار بیش‌فعالی در بین فارسی‌زبان‌ها بد جا افتاده. عموما به کسی که تصمیم‌های ناگهانی و خطرناک می‌گیرد برچسب ADHD می‌زنند اما این حالت شدید و پیشرفته است. ADHD مخفف این عبارت است: Attention Deficit &amp; Hyperactivity Disorder اختلال «نقص توجه و بیش‌فعالی». ADHD ها ماتحت نشستن ندارند و زود کسل می‌شوند. مهم‌ترین محرک آن‌ها هیجان است. به همین خاطر از کارهای اتفاقی یا هیجانی لذت می‌برند. کلا تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی سخت است چون ذهن‌شان زیاد به همه چیز توجه می‌کند و به آن چیزی که باید توجه نمی‌کند. هوله می‌روند، پشت گوش می‌اندازند تا دقیقه ۹۰. آن موقع عنکبوتی می‌چسبند به کار! دقیقه ۹۰ و سوپرتمرکز عموما ADHD ها در بحران خوب کار می‌کنند چون آدرنالین و دوپامین بالا می‌روند. در مقابل ضرب‌الاجل‌ها (deadline) مغز می‌رود روی سوپرتمرکز (Heperfocus). یک جوری می‌چسبند به موضوع که ممکن است در دستشویی هم ذهن‌شان درگیر باشد. بعد از تحویل یهو ذهن خالی می‌کند و ممکن است یکی دو روز بی‌حال و بیکار بگردند. بعضی‌ها این را با دوقطبی اشتباه می‌گیرند در حالی که این منشا هیجان‌طلبی دارد. این رفتار از چند جهت مشکل‌زاست:  اول، من خیلی وقت‌ها بخاطر همین تمرکز بالا تشویق شده‌ام و با سینه‌ای پرباد پز هوشم را داده‌ام اما صادقانه بگویم تحت فشار یک سری چیزها را از دست داده‌ام. کار نهایتا با آن کیفیتی که می‌خواستم درنیامده. گاهی هم افتضاح شده یا کلا پروژه را از دست داده‌ام و در ادامه احساس گناه، خودخوری و عذاب وجدان! دوم، در لحظه زندگی کردن هیجان خودش را دارد. یکبار برای رسیدن از کرج به اصفهان کنار جاده ایستادم و ببینم چه می‌شود. کامیون اول خوب بود. تا قم آمدم. ماشین بعدی سیگاری بود، اخلاق گندی داشت و بدتر از همه می‌رفت قم. ساعت ۸ شب، دوراهی یزد اصفهان پیاده شدم و دوباره منتظر ماشین. واقعا ترسیدم. حتی سوسو زدن ماه هم قشنگ نبود. اتفاقی نیافتاد. سالم رسیدم. اما هیجانش نچسبید! سوم، زندگی دوی سرعت نیست. دوی ماراتن یا استقامت است. باید افسار ذهن و جسم را با هم به دست گرفت. ماتحت را زمین گذاشت، فکر کرد، نوشت و عمل کرد. من قبل عید ناگهانی و اتفاقی پادکست دکتر آذرخش مکری در مورد «نقص توجه» را شنیدم. لذت بردم. زیرورو شدم اینقدر که بیان دکتر عالی‌ست و موضوع ملموس بود. آذرخش‌جان هر جا هستی سرت سلامت. شما هم گوش کنید. حدود ۳ -۴ ساعتی لابلای پیاده‌روی و کارهای خانه گوش کنید. بفرمائید این قسمت اول.آذرخش خیلی با موضوع طبیعی برخورد می‌کند. برچسب غوووووول ADHD یا بیچارگی نمی‌زند. خیلی ساده، معمولی می‌گوید ADHD یک ویژگی شخصیتی‌ست. حالا باید چکار کرد. (بجای ۵ میییلیووووووون!! بگویید پَ میلیون). این راه‌حل‌هایی که در ادامه می‌گویم تجربه‌های خودم هستند. پیشنهادات آذرخش را هم دوست داشتم. هر دو را گوش کنید؛ در ترکیبش با سبک زندگی‌تان چیز خوبی حاصل می‌شود. قانون ۱: سم زدایی دوپامین (Dopamine Detox)اول از همه دور شدن فاصله‌تان را با اسباب سرگرمی دم‌دستی مثل موبایل و تلویزیون حفظ کنید! این‌ها دوپامین بی‌ارزش یا fake به ما قالب می‌کند! فضا را برای دوپامین ارزشمند و واقعی که در راستای اهداف و برنامه‌هایمان باشد آزاد کنید. برای یک روز کامل باید سعی کنید تا حد امکان سرگرمی اندکی داشته باشید. اساساً قرار است تمام منابع ایجاد لذت بیرونی (External pleasure) را برای یک روز به‌طور کامل حذف کنید. قرار است خیلی زیاد کسل شوید.به این موضوع علاقه دارید: بفرمائید کتاب سم‌زدایی دوپامینبعد از سم‌زداییِ ذهن، دست به کار شویم! قانون ۲: قانون ۵ ثانیه مثل جت که با شمارش معکوس از جا کنده می‌شود ما هم فقط ۵ ثانیه فقط داریم. ۵، ۴، ۳، ...۲، یک. شروع. اگر این ۵ ثانیه بیشتر شود ذهن موضوعات دیگری پیش می‌کشد و توجه از بین می‌رود. در مورد قانون ۵ ثانیه کتاب مل رابینز را بشنوید و بخوانید. تد تاک دارد، کلا سخنران خوبی‌ست. یک گفتگوی تلویزیونی دارد که من خیلی دوسش دارم. متاسفانه حالا فیلترشکنم کار نمی‌کند وگرنه پیدا می‌کردم. این کتاب مختصر، مفید و جذاب را از دست ندهید ای رفقای جان. پشت این چهره خندان، کوهی از اهمالکاری و هوله رفتن بوده تا این که یک روز تصمیم می‌گیرد بازی را عوض کند! قانون ۳: قورباغه را قورت بدهشروع با سخت‌ترین و نکبتی‌ترین کار باشد. خودم صبح‌ها انرژی روانی خوبی برای کلنجار رفتن با گیر و گورها دارم. آخر روز باشد برای کارهای معمول‌تر.  قانون ۴: رفتار کودکانه مشکل ما ADHD دوپامین است. بعد از مدتی کسل می‌شویم بی‌قراری می‌کنیم. می‌رویم دنبال قهوه و زمانی طووووووووولانی هدر می‌رود. شاید کارهای مهمی انجام شوند اما اولویت چه؟ ما باید حس بچه‌ها را بگیریم. بچه‌ها روحیات عجیبی دارند. می‌سازند که خراب کنند. نمی‌خواهند تا ابد نگه دارند. می‌سازند که ساختن را تجربه کنند. بعد با بهت، شگفتی و کنجکاوی از چیزی که کشف کرده‌اند به وجد می‌آیند. رفتارشان قشنگ نیست؟ برای ما چیزها زود عادی می‌شود. پس باید موضوعات عادی را دوباره کشف کنیم. لذت آشنایی‌زدایی هیجان و انگیزه را برای ادامه دادن ایجاد می‌کند. من گاهی عمدا گاهی یه گوشه را خراب می‌کنم تا کار سخت‌تر شود. حتی گاهی مساله می‌سازم تا ببینم چه می‌شود. زمان و توجه بیشتری می‌برد لذتش هم بیشتر می‌شود. با همین کارها ADHD ها مایه خنده و هیجان دوستان می‌شوند. قانون ۵: هر دفعه یک قدم‌چی به جلو یک فیل را چطور می‌خورند؟ لقمه لقمهکارهای بزرگ ذاتا ترسناکند اما تکه‌های خیلی خیلی خیلی کوچک دوشواری ندارند. این جوری ذهن رکب می‌خورد. من همه کارها را می‌نویسم. حتی کارهای خیلی معمولی و ساده مثل ریختن لباس‌ها تو لباس‌شویی. بعد که تیک می‌زنم لذت می‌برم. حس موفقیت دارد. گاهی یک کاری کرده‌ام، می‌نویسم روی کاغذ، جلویش تیک می‌زنم! اندازه‌ این کوچولوها با هم یکی نیست. مثلا شستن لباس‌ها یا ظرف‌ها خیلی روشن و ساده است. اما مثلا درست کردن دکور زیاد مشخص نیست. گره می‌خورد به بدقولی‌های نجار و خلاصه طول می‌کشد. برایم اتفاق افتاده یک کوچولی‌چی (little-chi) به هم گره خورده و کلی وقتم را گرفته. یک کوچولی‌چی دیگر ۳ سوت حل شده! چند روز پیش می‌خواستم در جنگو (Django) یک فرم را درست کنم، نشد که نشد. عوضش task .. template tag خیلی زود حل شد! حال کردم. اما در کل همه‌شان یک قدم به جلوند! قانون ۶: کار جسمی و ذهنی با هم اشتباهی که من می‌کنم برای استراحت شطرنج بازی یا سودوکو حل می‌کنم. خلاصه از کارهای ذهنی بیشتر لذت می‌برم در صورتی باید تعادلی میان ذهن و جسم درست کرد. کار ذهنی یک فعالیت جسمی می‌خواهد، مثلا پیاده‌روی، برای بعضی‌ها سیگار، چایی، ازین جور چیزها. همین کارهای ساده ذهن را سرحال می‌کند. قانون ۷: بنویس! نهایتا این که من همه چیز را می‌نویسم. انگار وقتی می‌نویسم در ذهنم ثبت می‌شود که می‌توانم. یک جورایی ذهن شلخته‌ام نظم می‌گیرد. همه چیزی هم می‌نویسم. گاهی فحش، گاهی عاشقانه. نمی‌خواهم کلمات تو مغزم گیر بیافتند و به نشخوار تبدیل شوند. بفرمائید قسمت چک‌لیست پادکست بی‌پلاس گوش کنید. حرف آخر کم کم جمع و جور کنم. همه چیز گفتم. از ADHD که این روزها همگی کم و بیش داریم. زیر چشمی نگاهی کردم به پادکست فوق‌العاده بی‌نظیر آذرخش مکری در مورد نقص توجه. بعد هم مختصر مفید کاغذکادوپیچ ۷ روش برای چسبیدن و تمرکز را تقدیم‌تان کردم. این مطلب هم پادکست داشت هم کتاب. گوش کنید، بخوانید و حالشو را ببرید. فقط اسراف نکنید! راستی ۲ دقیقه از ارائه صوتی آذرخش مکری را گذاشتم. شروع خوبی است. خیلی دوست‌تان دارم. ارادت رفقا </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 19:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما یه نسلیم که مرگ رو خسته کرد</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/we-left-death-speechless-jzz3v1f9s50f</link>
                <description>امروز برای لعاب پیش الناز، استاد و دوستِ هنرمندم رفتم. به جز نقاشی که حرفه اصلی‌اش است، چیزمیزهایِ زینتیِ بانمکی درست می‌کند، مثل عروسک، جاکلیدی، سفال و سرامیک. دقیق‌تر بگویم این چیزمیزها از آدم‌هایی با توانایی خاص است که او جمع می‌کند و می‌فروشد. الناز مجرایی فراهم کرده تا ۷ انسان شریف بخاطر محدودیت‌های جسمی نابود نشوند. کارهایشان را می‌گیرد، راهنمایی و کمک می‌کند و می‌فروشد. به استعداد و حق زندگی‌شان احترام می‌گذارد. جانا حدیث شوقت در داستان نگنجد او می‌گوید: «این آدم‌ها هر کدام یک نقص جسمی سختی دارند. نفسی که برای من و تو راحت می‌رود و می‌آید برای آن‌ها لحظه به لحظه است. معلوم نیست تا سال دیگر دوام بیاورند. مسیری که ما ساده و پرسرعت می‌رویم برای بعضی‌ها صبوری و انرژی بیشتری می‌خواهد. با همه این سختی‌ها اما شوق عجیبی به زندگی دارند. واقعا کار می‌کنند. یکی از بچه‌های گرگانی روز به روز زندگی‌اش تمدید می‌شود، ۲ سال پیش کنکور داد و حالا دارد لیسانس می‌گیرد. روحیه‌های عجیب غریبی دارند!»آثارِ هنریِ آدم‌هایِ بزرگ ارزشمند‌ند چون ارزش هنری دارند؛ از پنجره جدیدی به زندگی و هستی نگاه کرده‌اند. این چیزمیز کوچولوها هم ارزشمندند چون ارزش زندگی دارند. یک آدمی با همه توان گل‌سر، جاکلیدی چرمی یا عروسکِ بافتنی درست کرده، این قشنگ نیست؟ چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،. دوستان و دشمنان را می شناسم من. زندگی را دوست می دارم؛ مرگ را دشمن.آوا جهانگیری پوست کلفتی دارد مثل کرگدنما یه نسلیم که مرگو خسته کرد یه دل گرمیم تو این جهان سردبه پوستمون گلوله ای اثر نکرد اگر چه کنده پوستمونو رنج و دردهنرِ معطل نگه داشتن مرگ  چند سال پیش آوا جهانگیری، یکی از سخنرانان تدایکس دانشگاه اصفهان بود. او ۲۲ بار مرده بود و به ضرب و زور زنده شده بود. پزشکان هر چه داشتند و نداشتند رو کرده بودند؛ او زنده ماند. آیدی توئیترش نمیرالمونین است. در تدایکس از کلیشه‌های آدم‌ها در مورد زندگی گفت. بنظر او ما آدم‌های معمولی متوجه استعداد و انرژی عظیم آدم‌های خاص نیستیم! از نظر او ما زود تسلیم می‌شویم. قدرت شکنندگی‌مان را کشف نکرده‌ایم!این آدم با این همه محدودیت و تنگنا، سرمایه عظیمی در درونش می‌بیند و به جامعه اعتراض دارد که چرا دست کمش می‌گیرند! جدا این آدم چه چیزی در زندگی دیده که این طور سفت و سخت برایش می‌جنگد؟ صحبت‌های آوا جهانگیری را اینجا ببینید. زندگی ایگوانا هم از بدو تولد با مرگ شروع می‌شود. بچه ایگوانا (Iguanas)پدر مادرهای ایگواناها برای تخم‌ریزی به ساحل خوش آب و هوایی می‌روند. مارها دست‌شان را خوانده‌اند. ۲ ماه بعد همگی منتظر بیرون آمدن بچه ایگوانا هستند تا لقمه چپشان کنند. زندگی ایگوانا از همان اولین لحظه به شدیدترین شکل ممکن شروع می‌شود. اولین لحظه که این بچه سر از خاک بیرون می‌آورد مارهای سمی به انتظارش نشسته‌اند. زندگی همین قدر وحشی و خشن است. بدون این که لحظه‌ای لذت زندگی را چشیده باشد، با تمام وجود می‌جنگد. مقایسه کنید با بچه آدمیزاد که هزار نفر قربان صدقه‌اش می‌روند تا بعد از ۲ سال چند قدم راه برود. ایگوانا از همان دقایق اول برای زندگی می‌دوند. هم از نظر تعداد هم قدرت جنگ عادلانه‌ای نیست. در فیلم لحظه‌ای هست که مارها به دورش حلقه می‌زنند؛ بنظر می‌رسد تمام شد. با این حال خودش را نمی‌بازد. دوباره فرار می‌کند. این امید و انگیزه برای بقا و زندگی فوق‌العاده‌ست.  ایگوانا گیاه‌خوار هست و تخم‌گذار. برخلاف چهره خشن، اصلا خون‌ریز و وحشی نیستند. حالت متفکر و آرامی دارند. عموما ده دوازده سال عمر می‌کنند. فیلم ایگوانا را اینجا ببینید. به انگلیسی به فرانسه . فیلم فرانسوی تصویربرداری بهتری دارد. عمدا لینک یوتیوب گذاشتم یادم نرود استفاده ازین سرویس‌ها حق طبیعی و انسانی ماست. زندگی‌تان را بنویسید. همین جوری که هست.امروز دلم گرفته بود. مشکلات ریز ریز به یک افت کیفی جدی رسیده. سرعت اینترنت را کم کرده‌اند، فیلتر کرده‌اند، سرعت فکر کردنم کم شده. چه زمان‌های ارزشمندی که برای کارهای پیش‌پاافتاده هدر رفت. حیف. به قول فریدون، از تهی سرشار، جویبار لحظه ها جاریست.سرعت نت و راه‌بندان‌ها به کنار، هزینه‌ها را چه کنم. کارهای روی هم تلنبار شده. ذهنم درگیر است! این جوری نسلم منقرض می‌شود :) خون می چکد از دیده درین کنج صبوری .... این صبر که من می کنم افشردن جان است (ه الف - سایه).تا مجبور نشوم این طور نمی‌نویسم. پریروز احسان عبدی‌پور، با آن لهجه قشنگ جنوبی می‌گفت «زندگی‌تان را بنویسید. همین جوری که هست.» به رسم شاگردی اطاعت کردم و چند کلمه‌ای نوشتم. فکر کنم لازم هست مثل گروه‌های خاص پوست‌کلفت باشیم و امیدوار به زندگی. با یک دلگرمی و یک قدم کوچولو به جلو می‌روند. همین؛ کوله‌بارشان سبک است و آماده. چقدر این بچه‌ها خوبند. در انتها دعوت‌تان می‌کنم به خواندن این وِرد و شنیدن آهنگ دلنشینی از شهرزاد بهشتیان و سیاوش کهربایی. پناه می‌برم از هیولای اندوه،به دلخوشی‌های کوچک در دسترس.پناه می‌برم به یک فنجان نوشیدنی داغ،یک کار کوچک عقب‌افتاده قابل انجام،یک دلگرمی عزیز ...فکرهای قشنگی در سر دارم. راه‌های نرفته زیادی منتظرم‌ند. به شرط بقا به بهترین شکل تقدیم‌تان می‌کنم. </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 14:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا من ایران را دوست دارم؟ سوالی برای هر ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/why-should-i-love-my-motherland-pz0k4aaqkpmg</link>
                <description>علاقه‌ام به وطن از خودخواهی و منفعت‌طلبی‌ام می‌آید. شرایط خیلی سخت است. از طرفی فرهنگ درب داغان خودمان است که در خیابان و مدرسه به شکل ناجوری خودنمایی می‌کند. از طرف دیگر حکومت است و طرفدارانش که اینجا را ارث پدری‌شان می‌بینند و چپ و راست از جانب شهیدها حرف می‌زنند و کار خودشان را می‌کنند. من مانده‌ام و من؛ باید دلم را خوش کنم که دوام بیاورم. مدتی که خارج از کشور زندگی کردم، در همه چیز نشانِ آشنایی جستجو می‌کردم. رفتم زبان و پاچه گرفتم پختم. اصلا حس کله‌پاچه‌ای سرکوچه را نداد. آن ادویه و پختی که غذای اینجایی دارد چیز دیگری‌ست. به بهترین موزه‌های دنیا که می‌رفتم شاخک‌هایم به چیزهای ایرانی واکنش نشان می‌داد. چنارهای کیارستمی در موزه ویکوتوریا و آلبرت، احتمالا برای همه آدم‌ها نمادی از طبیعت باشند اما برای منِ ایرانی یادآور حرف‌های کیارستمی‌ست. مرا می‌برد به خانه هنرمندان، آن موقع‌ها که با دوستان تهران‌گردی داشتیم. تئاتری بودیم. خلاصه این درخت‌ها از جانم ریشه می‌گیرند. نمی‌خواهم کلیشه‌ای حرف بزنم. با خودتان بگوئید یارو خوب گشت و گذارهایش را کرده حالا یاد وطن افتاده. نه اتفاقا. چیزی برای خودنمایی و پزدادن نیست. برای حال دل خودم می‌نویسم. می‌نویسم تا بفهمم با دنیا، زندگی، با عشق، امید، چند چندم. می‌خواهم نوشته‌ام را در قالب دغدغه‌های وجودی (اگزیستانسیال) بریزم: این دلواپسی‌ها در ۴ مقوله عمده هستند: مرگ، آزادی، تنهایی، پوچی. حسن یوسف روکله آدم‌برفی : چه ترکیب متناقضی :) پیش‌درآمد مهم نیست چقدر ساده و سبک، مهم پرداختن به موضوعی چنین مهم و کلیدی‌ست. هر کس پاسخی متناسب با افکار و حالات روحی‌اش دارد؛ احتمالا در طول زمان تغییر می‌کند. مفهوم سیالی است.پاسخ به این سوال از درونی‌ترین افکار برمی‌آید. افکاری آشفته و گاها آمیخته به خشم و عصیان. کشوری که حتی یک خشت آن برای من نیست و در آینده نزدیک هم امیدی به زندگی معمولی در آن ندارم، میهن‌دوستی چه معنایی دارد. چرا باید کشوری را دوست داشت که پول آن از پشگل گوسفند کم‌ارزش‌تر است. این مادر چه مهری نثارم نموده که مهرش به دلم خوش نشسته باشد؟ بیائید با دوگانه مرگ و زندگی شروع کنیم. رشت به انتظار ابتهاج سنگ مزار عباس کیارستمی در لواسان مرگ و زندگی پیکر هوشنگ ابتهاج را که به ایران آوردند، زیر همان درخت ارغوان معروف در رشت دفن کردند. فراعنه با خود سیم و زر بردند، ابتهاج سایهِ درختِ ارغوان را. شجریان به توس رفت، کیارستمی به لواسان. مگر فرقی هم می‌کند بعد از مرگ کجا باشیم؟ مگر صادق هدایت که در پرلاشز دفن شده چیزی کم از عباس کیارستمی دارد؟ اتفاقا صادق هدایت با این که در ایران نیست، اما پیوندی با ایران دارد. تمایل آدم‌یست حتی پس از مرگ با چیزی که مانوس بوده هم‌نشین باشند. به قول سعدی، سعدی به روزگاران، مهری نشسته بر دل. بیرون نمی‌توان کرد، الا به روزگاران. انگار زندگی بعد از مرگ هم ادامه دارد، در لباسی جدید، در قامتی دیگر. چه آرامش‌بخش که آدمی بعد از مرگ همچنان الهام‌بخش اطرافیان باشد. ابتهاج با آن کارنامه سیاسیِ پرفراز و نشیب، زندگی باشکوهی داشت. بر مزار و بعد از مرگ‌ش هم چنین است.  شما به سنگ مرازتان فکر کرده‌اید؟ دلتان می‌خواهد کجا آرام بگیرید؟ در چه خاک و دیاری؟ زن، زندگی، آزادی از ابتهاج نقل است که در زندان با یک هم‌وطن در بند بود. ترانه «ایران ای سرای امید» از بلندگوی زندان پخش شد، تا که شنید زد زیر گریه! هم‌بندش می‌پرسد: «چرا گریه می کنی؟» هوشنگ جواب می‌دهد: «شاعر این ترانه منم». همه کشورها برای جذب سرمایه‌های انسانی خلاق و پویا رقابت می‌کنند. در ایران برای زندانی کردن و گرو کشیدن می‌جنگند. هزینه آزادسازی مدرک دانشگاه را بالا برده‌اند. چند روز پیش امتحان آیلتس را تعلیق کردند. ممنوع الخروج می‌کنند. این هم از هزینه‌های زندگی. به قول اخوان، با که باید گفت این حال عجیب؟ نه مملکت‌داری بلدند نه تعامل. شنیده‌ام در ناآرامی‌های اخیر، چند صد چشم خالی شدند. دوست بسیجی‌ام می‌گوید: «برای حفاظت ضدشورش دوره‌های خوبی می‌گذرانند اما اولین سنگ که به قوزک پا بخورد همه آن درس‌ها فراموش می‌شود.» من دیده‌ام بدون سنگ هم آن آموزش‌ها نقش برآب بود. پارسال جلوی خواجو نسل کشاورزان را درآوردند؛ بسیار بدتر از سال‌های قبل. انگار ممکلت ارث پدری‌شان است. بدون رحم و جوانمردی می‌زنند. ای عزیز با چه کسی دم از آزادی می‌زنی؟ ما با این‌ها برادریم. آن‌ها فراموش کرده‌اند، ما که فراموش نکرده‌ایم. سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ... دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمیتنهایی، خلوت و شبکه رفقا دوستی داشتم که می‌گفت: «زندگی در همان لحظه همان جایی که هستی زیباست.» اشتباه نمی‌گفت اما دلتنگی چه؟ می‌گفت: «اصفهان هم که باشم میدان نقش جهان نمی‌روم. خارج کشور دلم برایش تنگ شود؟ که چه؟» در نگاهش یک «به من چه» خاصی موج می‌زد. کسی که مانوس نباشد، در خلوت و دلتنگی‌هایش هم اثری از آن نمی‌یابد. مانوس نبوده، هم‌نشین نبوده، لحظات تنهایی روحش را آرام نکرده بود. حق داشت. عکسی دیدم از بانکدار دزد، محمود خاوری. در قمارخانه‌ای، گردنبند صلیب انداخته و داشت آبجویش را می‌خورد. او اگر میدان نقش جهان که هیچ، کل ایران هم خراب شود ککش نمی‌گزد. به هر حال بین دوراهی‌ها باید انتخاب کرد. او هم ساخت و ساز در تورنتو را برگزید. در تنهایی و خلوت که خشم، عصیان می‌کند، داستان‌های عجیبی می‌شنوی. خلوت بعضی‌ها هم عجیب قشنگ است. بعد از حملهِ عراق به سردشت، همه اعضای خانواده کیهان کلهر شیمیایی و کشته شدند. بازتاب این درد عمیق و جانکاه شده آلبوم «شهر خاموش». داستان کامل «شهر خاموش» را در پادکست کرن بشنوید. خلوت شما چه شکلی‌ست؟ میهن چه جایی در خلوت‌تان دارد؟ چطور آن را لابلای دلبستگی‌هایتان جا داده‌اید؟تنهایی و خلوت آدم‌ها عجیب متفاوت است. من خلوت هوشنگ ابتهاج را می‌پسندم. در آن خلوت همه جمع‌بند: محمدرضا شجریان، و خیلی قدیمی‌تر، فردوسی، حافظ و سعدی، همه یک یکپارچه آنجاند. مرز خلوت و حضور کم‌رنگ می‌شود. این قشنگ‌ترین حس زندگی‌ست. ارزش دارد عمری برایش زحمت کشید و زندگی کرد. نهایتا می‌رسیم به پوچی و معنا. این قسمت به خاطراتم آغشته است چرا که معنا در دل خاطره زائیده می‌شود و جان می‌گیرد. میهن‌دوستی چه معنایی به زندگی می‌دهد؟ ما بخش مهم معنای زندگی را از محیط و اطرفیان می‌گیریم؛ حتی پوچی و بی‌معنایی را هم. مثلا زمان بچگی‌ام مامان‌بزرگ مامانم بحران سالمندی را طی می‌کرد و اثر بینهایت چرندی بر من گذاشت. در ۷۰ سالگی مدام به مرگ فکر می‌کرد و از زندگی ناامید بود. اموالش را بخشید و کفنش را آماده کرد. نشست به انتظار مرگ. بی‌انگیزگی برای زندگی چه حس تلخ و گزنده‌ای به جا می‌گذارد. مرگ اما نیامد که نیامد. هنوز هم در ۹۰ خرده‌ای سال، سالم است و زنده. بحران سالمندی‌اش تمام شد اما میراثش را برای من ماند. این که چه معنایی از زندگی گرفتم تا حد زیادی به دهه اول زندگی‌ام برمی‌گردد. آن زمان مامان دانشجو بود و خانه از کاغذ و دست‌نوشته پر بود. خصوصا آشپزخانه که مرکز مطالعه و پژوهش شده بود. بعد از دانشگاه مامان معلم شد. می‌گفت: «مهندس‌ها با بتن و فولاد ساختمان می‌سازند. اما معلم‌ها با حرف و عمل‌شان روح و روان بچه‌ها را می‌سازند. معلمی تاثیر عمیق‌تر و ماندگارتری بر ذهن دانش‌آموزان می‌گذارد. نمی‌گذارد؟» مامان در رقابت با بابا که مهندس عمران بود این‌ها را می‌گفت. بچه که بودم با بابا می‌رفتم سر ساختمان. بابا مهندس ناظر بیمارستان بود. هم بابا هم مامان، نتیجه کارشان برای جامعه بود. ما برای خودمان چیزی نمی‌ساختیم یا کاری نمی‌کردیم. همین روحیه به من هم سرایت کرد. چه در نوشتن، چه در انتخاب رشته و کار. من شهرسازی و برنامه‌ریزی شهری رفتم چون می‌خواستم به جامعه‌ام خدمت کنم. می‌بینید آدم‌ها اطراف چطور معنای زندگی مرا شکل داده‌اند؟ احتمالا برای شما هم همین طور است. ارزش‌ها، ضدارزش‌ها، متر و عیار زندگی‌تان دست اطرافیان است. میهن چه معنایی به حس‌ها و تمایلات‌تان داده؟ طعم‌هایتان جغرافیایی‌ست یا جهان‌وطنی؟ علاوه بر آدم‌ها، بوها، طعم‌ها، رنگ‌ها و فرم‌ها به زندگی سروشکل می‌دهند. در مرکز شهر دوبلین رستورانی هست به نام زیتون. آنجا را دوست دارم. کبابش خوشمزه و دلچسب است. هنگام دلتنگی آنجا می‌رفتم. باور نمی‌کنید چقدر طعم و بوی دارچین و زعفران زیباست. زندگی را قشنگ می‌کنند. به قول سهراب: نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:«چه سیب‌های قشنگی!حیات نشئه‌ی تنهایی است.»و میزبان پرسید:قشنگ یعنی چه؟- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه‌ی اشکالو عشق، تنها عشقتو را به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.کم کم حرفم را جمع و جور کنم. از خویشتن‌دوستی تا میهن‌دوستی  دوست نداشتن وطن تف سربالاست. خصوصا برای ما که سن و سالی داریم. انکار بخشی از وجود خودماست، در روح و روان عقده می‌شود و برعکس، دوست‌داشتن‌ش، تائید و تصدیق خودمان. ما با هم بزرگ شده‌ایم، شکل گرفته‌ایم. از سر خوددوستی‌ست که میهن را دوست داریم. برای درک سکونت و تاثیرش بر معنا و درک زندگی، آثار مارتین هایدگر را مطالعه کنید.ممنون که تا اینجا همراه بودید. سخن را با شعر مولانا جمع‌بندی کنم. رسیدگی به سوالات بنیادین و شکل دادن به زندگی در این نوشته از ارتباط میهن با دلواپسی‌های وجودی مثل تنهایی، آزادی، مرگ و پوچی گفتم. مطمئنم این افکار به شکل‌های مختلفی برای شما هم باز شده و ذهنتان را مشغول کرده. یکبار تکلیف‌تان را با آن‌ها مشخص کنید. حس بهتر و آرامش می‌گیرید. به استقبال این سوالات سخت بروید، نگذارید یک جایی سر بزنگاه به اعصاب‌ و روان‌تان حمله کنند. من نمی‌خواستم بگویم برو یا بمان. هدفم گفتن این واقعیت بود که در کوله‌پشتیِ زندگی چیزی از جنس میهن زندگی‌تان را سرحال‌تر، پربارتر، عمیق‌تر می‌کند. پاسخ خودم را دادم. شما هم حالا که فرصتش پیش آمده در مفهوم وطن، سکونت، معنا، مرگ، آزادی تامل کنید. سرمایه‌ای بسازید برای روزها سخت زندگی. تاب‌آوری‌تان تقویت می‌شود. پایان سخن، شعر مولانا در مورد دغدغه‌های وجودی: روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خویشتنماز کجا آمده‌ ام آمدنم بهر چه بودبه کجا می‌ روم آخر ننمایی وطنممانده‌ ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرایا چه بوده‌ است مراد وی از این ساختنم</description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 23:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرطانی به نام وطن یا «چرا وطن پرست نیستم…»</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/why-i-am-not-nationalist-or-a-cancer-called-motherland-thhpiiviaubz</link>
                <description>عشقشکل های بسیار دل انگیزی داردمثل گل سرخدر دست دختری زیبامثل ماهبالای کلبه ای برفیاما منگوش بریده ونسان ونگوگ امشکل تلخی از عشقمثل عشق، میهن‌پرستی هم شکل‌های دل‌انگیزی دارد؛ چون فروغی کهن و باابهت، مثل مردیها منطقی و خشک، یا مثل شعبانعلی تلخ و دردکشیده. اینک شما و جناب شعبانعلی. گوارای وجودتان. بفرمائید: سال‌ها پیش جمله‌ای از مارکس خواندم با این مضمون «من مارکسیست نیستم».سال‌های بعد جمله‌ای از سارتر خواندم که می‌گفت: «من اگزیستانسیالیست نیستم».سال‌های بعد جمله‌ای از یونگ که می‌گفت: «من یونگین نیستم».هیچ‌وقت عمق این جمله‌ها را نفهمیده بودم تا امروز که می‌نویسم: «من وطن‌پرست نیستم…»مخاطب این نوشته شما نیستید.شما که من را به تازگی شناخته‌اید،شما که من را از نزدیک ندیده‌اید،شما که فرصت‌های زندگی من را در غرب و خانه کوچک اجاره‌ای‌ام در تهران ندیده‌اید،شما که گذشتن من از صدها میلیون پول اما ایستادن کنار مردم فقیر و ضعیف این کشور را ندیده‌اید،شما که انبوه داروهایی را که برای پنهان کردن افسردگی و ماندن در این خراب‌آباد می‌خورم، ندیده‌اید،شما که پانزده سال شب بیداری و هزاران کتاب جامعه شناسی و روانشناسی و ادبیات و فلسفه و مدیریت که تنها دارایی من از مال دنیاست را، ندیده‌اید.این نوشته برای شما نیست.اگر این‌ها را که گفته‌ام ندیده‌اید، یا باور نکرده‌اید، این نوشته برای شما نیست. سمت راست بالای صفحه علامت ضربدر قرمز رنگی برای‌تان گذاشته‌ام؛ با کلیک بر روی آن، می‌توانیم از گفتگو صرف نظر کنیم.اما اگر اینها را از نزدیک دیده‌اید یا از نزدیکان من شنیده‌اید یا لااقل این سبک زندگی من را – خواه عاقلانه بدانید خواه دیوانه‌وار – می‌پذیرید، روی دکمه ادامه مطلب کلیک کنید.چرا وقتی جمله‌ای در مورد وطن‌مان می‌گوییم یا انتقاد می‌کنیم، چنین آماج حمله می‌شویم؟چرا مجبور شده‌ایم همچون باستان‌شناسان، از لابه‌لای خرابه‌های تاریخ، کتیبه کوروش را به عنوان «آخرین نماد»، تکرار می‌کنم «آخرین نمادی» که ظاهراً در تمدن خود مشاهده کرده‌ایم، به رخ جهانیان بکشیم؟چرا باید در جامعه‌ای که زنان‌ش از حداقل حقوق معقول اجتماعی خود محروم‌ند، افتخار کنیم که قرنها پیش زنان در این کشور فرمانده سپاه بوده‌اند؟چرا در کشوری که تأمین اجتماعی حداقلی نیز در آن به زحمت وجود دارد، از بیمه بودن کارگران در ساخت تخت جمشید حرف می‌زنیم؟چرا وقتی در گرمایش مدرسه‌هایمان مشکل داریم، به حمامی می‌نازیم که گفته‌اند آب آن با شمعی گرم می‌مانده است؟ [حمام شیخ‌بهایی]چرا وقتی همین ملت وطن‌پرست، به مسافرت ترکیه می‌رود، به آژانس مسافرتی خود می‌گوید: «لطفاً هتلی به ما بدهید که ایرانی در آن کمتر باشد؟».چرا وقتی ما مسلمان‌ها می‌خواهیم نشانی تعمیرگاه به کسی بدهیم، با افتخار تأکید می‌کنیم که: «تعمیرکار خوبی است. ارمنی است!»می‌گوییم اعراب تمدن نداشتند. ما چه داشتیم یا بهتر بگویم، چه نداشتیم که هزار سال پیش درها را به سادگی به روی آن‌ها باز کردیم؟چرا با دنیای «واقعیت» قطع ارتباط کرده‌ایم؟چرا دچار غرور ملی شده‌ایم وقتی شرمندگی ملی، نیاز امروز ماست؟چرا ما که مانده‌ایم به جای «شعور»، شور وطن پرستی را ترویج کرده‌ایم؟چرا چشم‌ها و گوش‌ها را بسته‌ایم و دهان باز کرده‌ایم و فقط از وطن‌پرستی می‌گوییم؟این است که ترجیح م‌یدهم بگویم: «من وطن‌پرست نیستم.»ترجیح می‌دهم دهان و گوش‌هایم را بر روی شعارهای وطن‌پرستانه ببندم. فکر و دست و پایم را راه بیندازم که امروز، بزرگترین خدمت به جامعه جهانی، تلاش برای توسعه کشورهایی است که مسیر توسعه را به هر دلیل، نتوانسته‌اند به سرعت دیگران طی کنند.آخرین بار که کوه‌پیمایی رفتید کی بود؟ دقت کرده‌اید؟ برخی چشم بر پشت سر می‌بندند و آن جلو، به سرعت به پیش می‌روند. برخی به هر دلیل، وزن زیاد، تمرین کم، کوله بار سنگین، عقب تر می‌مانند.هستند کسانی که می‌توانند سریع‌تر بروند. اما می‌مانند. در انتهای کاروان. کمک می‌کنند. کوله‌باری را بر دوش می‌گیرند و کمک می‌کنند تا دیگران سبک‌بارتر بروند. اینجا جایی نیست که بپرسی چرا وزنت زیاد است، یا اینکه چرا کوله‌بارت سنگین است یا اینکه چرا تمرین نداری. اینجا جای کمک کردن است، وقتی به منزل‌گاه بعدی رسیدیم، در آرامش با یکدیگر بحث خواهیم کرد.بیایید یک قرار بگذاریم. هر کدام زیر این پست بنویسیم که برای وطن‌مان چه کرده‌ایم و هر هفته یک بار به آن سربزنیم و کارهای دیگری به آن اضافه کنیم.قرارمان این باشد که «کاری» کار است که اگر انجام ندهیم، هیچ اتفاق بدی در کوتاه مدت برای ما و منافع‌مان روی نمی‌دهد. اگر انجام دهیم هیچ اتفاق خوبی در کوتاه مدت برای ما و منافع‌مان روی نخواهد داد. یا حتی برعکس. کاری است که با انجامش، منافع جامعه را به منافع خود ترجیح داده باشیم.قرار دیگرمان اینکه اندازه کار هم مهم نیست. مهم این است که کاری بکنیم. کسی که یک کتاب خوب را به دیگران معرفی می‌کند، کاری ملی کرده. کاری که می‌توانست انجام ندهد و حالا که انجام داد، در کوتاه مدت منافعی برایش نخواهد داشت.من از خودم شروع میکنم:نخستین کاری که با این ایده شروع کردم، ایجاد فایل‌های رادیو مذاکره بود. با این کار، تقاضا برای کلاسهای من کم شد و احتمالاً کمتر هم خواهد شد، اما دسترسی بسیاری از هموطنان که در تهران نیستند، یا درآمد کافی برای شرکت در کلاس ندارند فراهم شد.بیایید هر کاری می‌کنیم، هر چند کوچک اینجا بنویسیم. شاید وادار شدیم به فکر کردن. یا ایده‌هایی یافتیم که بتوانند بزرگتر و موثرتر باشند.سالها به بهانه اینکه «ریا» نشود، هیچ از کارهایمان برای هم نگفتیم و فضا را باز کردیم تا عده زیادی، در سکوت و آرامش، «هیچ کاری نکنند».بیایید کارهای خوب بکنیم و ریاکارانه بگوییم تا فضا را برای تنفس آنها که هیچ نمی‌کنند، تنگ‌تر کنیم.سالها تواضع و دوری از ریا، کاری به نفعمان نکرد، شاید ریاکاری چاره ما باشد.برگرفته از وب‌لاگ محمدرضا شعبانعلی، دی ۱۳۹۱</description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 13:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید ایران را دوست داشت؟ نوشتاری از مرتضی مردیها</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/why-should-we-love-iran-by-morteza-mardiha-q1ykyulqi6ew</link>
                <description>این روزها خرابه خواندن ایران که پول ملی‌اش از پشگل بی‌ارزش‌تر شده چیز عجیب و غیرمنتظره‌ای نیست. ایرانی‌ها زیرفشارند و دولتمردان بی‌تفاوت و حتی در طلب نزاع و ویرانی. در این شرایط دوست داشتن ایران چه سودی دارد؟ متن حاضر درودل استاد فلسفه و پژوهشگر عزیزم مرتضی مردیها است. او سال ۸۹ از دانشگاه علامه طباطبایی اخراج شد؛ بعد از مدتی دربه‌دری نهایتا کنج دانشگاه هاروارد سکنی گزید. زبان نوشتاری مردیها، مثل اکثر فیلسوف‌ها سنگین است اما به خواندنش می‌ارزد چرا که افکار ارزشمندی عرضه می‌کند. متن زیر سخنرانی اوست در یکی از دانشگاه‌های ایران. او ابتدا به انتقادات و ایرادهای ملی‌گرایی می‌پردازد. بعد سودمندی وطن‌دوستی را شرح می‌دهد. او به زبان رساتری نسبت به محمدعلی فروغی سخن گفته، با این حال شانه کوچکی به متن کشیدم تا به زبان خودمان نزدیک‌تر شود. عکس‌ها و پاورقی‌هایی آورده‌ام که متن ملموس‌تر شود. امیدوارم به دلتان بنشیند و به خطا نرفته باشم. حرف‌های داخل براکت پاورقی‌های من است :) در مطلب بعدی پاسخ خودم را می‌نویسم. بنظرم هر کس باید بنا به حالات و افکار، یک جوری تکلیفش را با این سوال مشخص کند. خواندن افکار دیگران هم خالی از لطف نیست؛ چه کسی بهتر از مرتضی مردیها. پس بفرمائید.ملی‌گرایی در ارتباط با قومیت‌ها و تنوع سرزمینی گشوده است. هیچ‌وقت شیوه و محتوای سخن گفتن من در تعارض میهن‌دوستی نبوده است. البته همواره در مواجهه با مباحث قوم‌گرایانه تاکید کرده‌ام که این علایق باید به سمت علایق ملی‌گرایانه باز باشد و آن را رقیب خودش نبیند، همچنین معتقدم رویکردهای ملی‌گرایانه نیز باید نسبت به جهانی شدن گشوده باشد. بنابراین نه اعتقادم این بوده که قومیت‌ها باید در هویت ملی کاملا ذوب شوند و هیچ اثری از دلبستگی‌های قومیتی خودشان باقی نگذارند و نه معتقد بوده و هستم که وقتی به ملی‌گرایی می‌رسیم، به آخر خط رسیده‌ایم. به نظر من این راه باید باز باشد. نماد گرگ‌های خاکستری، انجمن جدایی‌طلب ترک‌های ایرانی  --&gt; قوم‌گرایی افراطی قوم‌گرایی و ملی‌گرایی می‌توانند در صلح و هم‌سو باهم باشند. کمک‌های ایرانی‌ها به زلزله‌زدگان سرپل ذهاب  --&gt; هم‌زیستی مسالمت‌آمیز قومیت‌ها زیر سایه ملی‌گراییبه ترکیب رنگ و فرم لباس قوم لر نگاه کنید. زیبا  نیست؟[نمی‌دانم این قوم‌گرایی‌های افراطی چقدر اصیلند و طرفدار دارند اما ایران از قدیم محل هم‌زیستی اقوام بوده و هست. اتفاقا رابطه خوبی هم با هم داشته‌ایم. به جز اصفهانی‌ها که گاها با بقیه تنش دارند :)) ]قوم گرایی رادیکال و ملی‌گرایی رادیکال، من با هیچ کدام از این دو، همراه و همدل نیستم و الان هم می‌گویم اینکه کسی میهن‌پرستی افراطی یا ناسیونالیسم رادیکال را نقد کند، به این معنا نیست که از وطن دوستی عدول کرده است. همچنان کسانی که حداقل دلبستگی‌شان را به میهن‌شان ابراز کنند، فاشیست یا ناسیونالیست افراطی نیستند. یعنی می‌توان حدودی از ناسیونالیسم و میهن‌دوستی را تعریف کرد که ضمن اینکه نیازهای عاطفی و کارکردی ما را در این زمینه برآورده می‌کند، به ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم نینجامد. شاهزاده و همسرش دامن محلی ایرلندی پوشیده‌اند. [بنظرم انگلیسی‌ها خیلی خوب قوم‌گرایی و ملی‌گرایی را با هم ترکیب کرده‌اند. هر دو را با هم دارند.]ناسیونالیسم همیشه تمایزگذار نیستمی‌گویند این همه تقسیم‌بندی و خط کشی و تمایز در دنیای ما وجود دارد، تمایزهای مذهبی، نژادی، قومی، طبقاتی و… چرا باید یکی دیگر به اینها اضافه کنیم؟ ما با این تقسیم بندی‌ها خلایق را فرقه فرقه می‌کنیم و این خوب نیست، زیرا این طوری آنها در مقابل هم دیگر قرار می‌گیرند. من با این نقد موافق نیستم. اولا ناسیونالیسم فقط تمایز ایجاد نمی‌کند، بلکه خیلی از تمایزها را محو می‌کند. به عبارت دیگر با ناسیونالیسم جمعیت‌های کوچکی که زمانی مقابل هم صف کشیده بودند، هستی خودشان را در رقابت با یکدیگر تعریف کرده بودند، زیر یک چتر می‌آیند. میهن‌دوستی و ملی‌گرایی در وهله نخست انبوهی از خطوط تمایزی را که همه جا بوده و حتی اهالی یک منطقه کوچک را رو در روی یکدیگر قرار می‌داده، محو کند و کمرنگ کند و از آنها بخواهد در فضای فراخ‌تری به تعامل با هم بپردازند و در این زمینه موفق هم بوده است.بنظرم این حرف کاملا برای ایران درست هست. همه قومیت‌ها زیر چتر ایران ماندگار شده‌اند! بهبود انسجام ملی پس از انقلاب فرانسه بعد از انقلاب کبیر فرانسه، اطلاعیه‌های حکومت به ٥ زبان و ٢٣ لهجه ترجمه و ابلاغ می‌شد، مدتی بعد تصمیم گرفتند به یک زبان با لهجه پاریسی اطلاعیه‌ها را منتشر کنند و بدین‌ترتیب ملت فرانسه ساخته شد یا اگر بود، ترمیم و تقویت شد. بنابراین تاسیس ملت به معنای خط‌گذاری‌ها و تمایزگذاری‌های جدید میان مردم نیست، اگر همچنین تمایزی ایجاد شده، کارکردش حل و هضم کردن هویت‌های خرده‌ریزی است که هنوز هم در بسیاری جاها دیده می‌شود.[رضاشاه هم چنین کار درست و بجایی برای ایران کرد، نویسنده]تفاوت‌ها می‌تواند جذابیت داشته باشدصرف خط‌کشی مشکلی ایجاد نمی‌کند، مهم این است که بعد از خط‌کشی آن سوی خط چطور معرفی می‌شود. به اگر بعد از خط‌کشی، هر کس که آن سوی خط باشد به عنوان مخالف و خطر تلقی شود، مشکل آغاز می‌شود. ملی‌گرایی همیشه این طور نیست. به این فکر کنید که ما تا می‌توانیم تمایزها را پاک کنیم، تا انسان‌ها هم‌سویی بیشتری داشته باشند. بالاخره همه آدم‌ها با هم تفاوت دارند و اتفاقا این تفاوت‌ها می‌تواند جذابیت و کارکرد داشته باشد و به نوعی همدلی‌هایی بعد از تفاوت ایجاد کند. نگران‌کننده این است که تمایزها افراد را رودرروی هم قرار دهد. تاکید بر یک تمایز به این معنا نیست که دو طرف باید رویاروی یکدیگر باشند. البته معمولا چنین است که دستجاتی که تمایز را مبنای برخوردارهای رادیکال می‌کنند، سر و صدای بیشتری دارند. اما این بازتاب بیشتر صدای رادیکال‌ها به معنای این نیست که به طور کلی هر گونه تمایزی را منکر شویم. بنابراین با وجود رویکردهایِ افراطیِ ناسیونالیسم که دیگران را دشمن تلقی می‌کنند، نمی‌توان کلیت میهن‌پرستی را رد کرد. اینکه کسانی از ملیت دفاع می‌کنند، لزوما به این معنا نیست این افراد می‌خواهند قسمت‌های مختلف دنیا را رویاروی یکدیگر قرار دهند.[در فوتبال بارها تقابل ملی‌گرایی و قومیت‌ها را دیده‌ایم خصوصا در اروپا. نژادپرستی یا ملی‌گرایی رادیکال در اروپا به چشم می‌آید.]کریم بنزما: وقتی گل می‌زنم فرانسوی‌ام. وقتی گل نمی‌زنم مهاجرم. مسعود اوزیل: من لباس آلمان را با افتخار و هیجان می‌پوشیدم اما حالا دیگر نه. فکر می‌کنم دیگر مرا نمی‌خواهند. فکر می‌کنم همه افتخاراتم در آلمان فراموش شدهبعد از شعار نژادپرستانه هواداران، ساموئل اومتیتی با زمین را ترک کرد. سری آ لیگ ایتالیا بوکایو ساکا بعد از از دست دادن پنالتی مورد اهانت نژادپرستانه قرار گرفت.ملی‌گرایی معتدل نسبت به قومیت‌ها باز و مهربان استناسیونالیسم رادیکال این ویژگی‌ها را دارد:۱) اولا زیر مجموعه‌های ملت را به طور کلی انکار می‌کنند و معتقدند که همه آنها باید در دایره بزرگ‌تر ملی‌گرایی از بین بروند، ۲) این دایره بزرگ‌تر یک بار برای همیشه تعریف شده و در رقابت با دیگر رقبایش تعریف می‌شود و معمولا نیز این رقابت را با نوعی تحقیر و تصغیر و خودبرتربینی جدی تعریف می‌کنند. من با این‌ها موافق نیستم؛ بر عکس معتقدم ملی‌گرایی معتدل نسبت به قومیت‌ها باید مهربان باشد و با آنها با سهل‌گیری برخورد کند. اگر آنها خواستند درجاتی از هویت خود را حفظ کنند، این بد نباشد، مادامی که این هویت‌های قومیتی در مقابل هویت ملی قرار نگیرد و ذیل آن باشد. از سوی دیگر این ناسیونالیسم متعادل بعد از تعریف ملیت بر رقابت تحقیرگرانه و دشمنانه تاکید نکند.احساس هویت و فردیت با ملیت هر کدام از ما می‌توانیم به عوامل متعددی متوسل شویم و با آنها احساس جمع بودگی و هویت جمعی پیدا کنیم. همچنین می‌توانیم هویت‌هایی برای خودمان تعریف کنیم که با آنها احساس فردیت یابیم. یعنی انسان از سویی دوست دارد خودش را با اوصاف خاصی با دیگران در یک جمع تعریف کند و با این حس وابستگی و دلبستگی یکی از نیازهای روحی‌اش را برآورده کند و از سوی دیگر دوست دارد بر برخی ویژگی‌های فردی خودش تاکید و آنها را به عنوان مبانی هویت فردی خودش تعریف کند. این دو با هم منافاتی ندارد. هویت ملی به مانند اثرانگشت هویت‌بخش است! انسان می‌تواند برای نیاز به حس وابستگی و همبستگی یک هرم هویتی ایجاد کند، یعنی در جاها و اشکال متفاوت به درجات مختلف خودش را وابسته کند. این اتفاقی است که در مورد تک تک ما رخ می‌دهد. بنابراین بسیاری از ما در مقاطع مختلف با هویت‌های متفاوت خودمان ظاهر می‌شویم؛ به عبارت دیگر اگر فرد بخواهد با کسانی که هویت ملی را به عنوان بخشی از معیارهای هویتی هم بسته باشد، لازم نیست عین آنها باشد، بلکه کافی است که این معیار ملیت جزو معیارهایش برای حس همبستگی و هویت باشد. ممکن است درجه این حس در افراد متفاوت باشد.ملیت به مثابه راهی برای تعریف هویتشاید نتوانیم به کسی ایراد بگیریم که هویت ملی را در راس معیارهایی قرار داده باشد که بقیه هرم ذیل آن قرار می‌گیرند. ممکن است این نقد وارد شود که این در راس قرار گرفتن هویت ممکن است فرد را به سمت ناسیونالیسم افراطی سوق دهد. اما اگر از موارد استثنا مثل موردی که فرد بخواهد مثلا خود را به جماعت بزهکاران متعلق بداند، بگذریم، اینکه یک نفر بخواهد یک ویژگی مثل ملیت را در راس معیارهای هویتی خودش ارزیابی کند، محکوم نیست. در مقابل چنین کسی تنها می‌توان ترجیحات خود را بیان کرد. اما نمی‌توان او را محکوم کرد. کسانی که ملیت را در راس معیارهای هویتی خود قرار می‌دهند، ممکن است بیشتر از دیگران در معرض افراطی‌گری باشند. اما مادامی که به خطر افراط‌گرایی نینجامد، معماری این شبکه هویتی به دست خود انسان است. بنابراین ما به این حس همبستگی احتیاج داریم، زیرا هم در تعلق‌های جمعی بهتر کار می‌کنیم و هم به نظر حسی نوعی خروج از تنهایی است و به ما امید می‌دهد.انجمن پاکستانی‌های دانشگاه آکسفورد [دقت کردید چقدر ما ایرانی‌ها انجمن ایرانی کم داریم؟ یا من بی‌خبرم؟ توی دانشگاه کاردیف انجمن پاکستانی، مالزیایی‌ها، کویتی‌ها، و خیلی دیگه از ملیت‌ها را داشتیم. ایرانی‌ها از هم فاصله می‌گرفتند! در انگلیس که ملیت به من که احساس همبستگی یا رها شدن از تنهایی نداد. :)) ]ملیت روشی برای بیان همبستگی اجتماعی من معمولا از تعبیر هویت استفاده نمی‌کنم به این خاطر که در بسیاری از جاها هویت مبنای جنگیدن است، یعنی آدم‌ها برای جنگ، هویت می‌خواستند. اما ترجیح می‌دهم از تعبیر حس تعلق یا همبستگی استفاده کنم. ما از حس همبستگی احساس رضایت می‌کنیم، شبیه آنچه در انگلیسی community خوانده می‌شود. این حس تعلق به آدم‌ها حس خوبی می‌دهد. بنابراین اگر خطوطی قائل می‌شویم، منافع زیادی هم دارد و نباید فقط از منظر منفی به آن نگاه کنیم.[من خارج کشور زیاد احساس همبستگی اجتماعی با بقیه ایرانی‌ها نکردم. حتی مراقب بودم آسیب بهم نزنند. بنظرم بقیه ملیت‌ها کنار هم احساس بهتری دارند و هتر همدیگه را پیدا می‌کنند.]ابهام‌های ملی‌گرایی ۱- مصداق و مفهوم ملت مبهم است. منتقدان می‌گویند مفهوم ناسیون یا nation قابل تدقیق نیست. من هم این نکته را قبول دارم، کشوری که به نام ایران از آن سخن می‌گویم در طول تاریخ تحولات سیاسی و جغرافیایی مختلفی داشته است. اما به این نقد یا ایراد دو پاسخ دارم؛ ۱) نخست اینکه بسیاری از تعابیر مثل عقل، عشق و… چنین نیستند؟ کدامیک از ما می‌توانیم مفهوم عقل را با دقت تعریف کنیم؟ مفاهیم قبض و بسط دارند و در شرایط متفاوت معانی مختلفی از آنها مراد می‌شود. اساسا یکی از مهم‌ترین کارهای ما (اگر نگوییم مهم‌ترین کار ما) در هر بحث علمی و فکری این است که مواظب باشیم مفاهیم را در حدودی تعریف کنیم، تا مخاطب ما بفهمد این واژه در بحث مربوطه به چه معنایی به کار می‌رود، در غیر این صورت گفت‌وگوی کرها رخ می‌دهد. از این نظر از حیث مفهومی سیالیت و ابهام اختصاص به مفهوم ناسیون یا ملت ندارد. ۲) پاسخ دوم در مورد مصداق‌هاست. از حیث مصداقی هم کار دشواری نیست که مصداق یک ملت را نشان داد. درست است که ما می‌خواهیم به یک پشتوانه تاریخی طولانی تکیه کنیم، اما نمی‌توان گفت این پشتوانه تاریخی هیچ نقطه مشترکی نداشته است. بگذریم که حتی اگر نقطه مشترکی هم نباشد، خود این تحول به آن یک هویت یگانه داده است. می‌توان گفت الان آنچه در دنیای فعلی از سوی خودمان و دیگران به رسمیت شناخته شده برای اشاره به مصداق یک ملت، کفایت می‌کند.۲- ابهام دوم: میهن‌دوستی امری غریزی‌یستبرخی نیز گفته‌اند میهن‌دوستی امری غریزی است، مثل مادردوستی و پدر دوستی و فرزند دوستی و امری که غریزی است، به ویژگی‌های اخلاقی متصف نمی‌شود؛ به عبارت دیگر این نقد ناسیونالیسم را نوعی خودخواهی می‌داند و از این حیث در نقطه مقابل اخلاق قرار می‌گیرد، زیرا اخلاق را با وجود میل و در چارچوب دیگر خواهی تعریف می‌کنیم. این نقد به طور کلی غلط نیست، اما می‌توان بر سر آن چانه زد. ما غرایزی داریم که به طور کلی و عادی غریزه ما محسوب می‌شوند و از این حیث تایید و تکذیب و تحسین و سرزنش در مورد آنها معنی ندارد. اما گاهی تقویت یا تضعیف این غرایز امری اخلاقی می‌شود و موضوع تحسین یا سرزنش. در مورد میهن‌دوستی نیز چنین است. همه ما اجمالا به نحو غریزی حس میهن‌دوستی داریم، اما می‌توانیم آن را تقویت یا رقیق کنیم. این غلظت بخشیدن یا رقیق کردن می‌تواند امری اخلاقی باشد. از این منظر از نظر اخلاقی شایسته است که تقویت حس وطن‌دوستی را ترغیب کنیم، به شرط اینکه به وجه افراطی آن منجر نشود.همچنین در ذیل همین نکته لازم به ذکر است که آن وطن‌دوستی که در ما غریزی است، عمدتا نسبت به خانه یا محله یا نهایتا روستا یا شهری که در آن زندگی می‌کنیم، صورت می‌گیرد و بعید است که ما به صورت غریزی به مرزهایی که میلیون‌ها کیلومتر طول دارد، علاقه داشته باشیم. زیرا متعلق غریزه معمولا امری غریزی است. بنابراین وطن دوستی غریزی به احتمال زیاد شامل ملت در ترجمه nation نمی‌شود، بلکه اتفاقا به لحاظ غریزی ممکن است فرد از آن گریزان باشد. در نتیجه میهن‌دوستی غریزی عمدتا به حوزه‌های کوچک زندگی آدم‌ها باز می‌گردد، اما میهن‌دوستی در مفهوم ناسیونالیسم به حوزه‌های فراگیرتری باز می‌گردد که اتفاقا غریزی نیست و احتمالا در موارد مرزی و حاشیه‌ای حتی می‌تواند ضد غریزه باشد. همین طور که احساس من این است که همه ملیت‌ها نیز باید فراسوی میهن‌دوستی‌شان، حس خویشاوندی با بنی‌بشر با انسان‌ها داشته باشند که خوشبختانه این حس در جامعه ما کم نیست. در جامعه اینکه حس ناسیونالیسم داریم، ما را به جایی نکشانده که احساس خطر و فکر کنیم ملیت ما را در خودش نگه داشته و رابطه دشمنانه‌ای نسبت به سایر ملت‌ها برقرار می‌کنیم. یعنی مردم ما توانسته‌اند هم هویت ملی و هم هویت قومی و هم هویت جهانی را حفظ کنند. البته ایجاد ارتباط میان اینها نیازمند مدیریت و مهندسی است. ضمن اینکه نحوه این مدیریت در مورد هر فردی با دیگران متفاوت است.۳- ایراد سوم: ناسیونالیسم «می خواهد» بهترین ملت باشدبرخی می‌گویند ناسیونالیسم از ما می‌خواهد یک ملت خودش را برترین ملت در دنیا بخواند. این منتقدان می‌گویند این ادعا هم خلاف واقع است و هم کبر و غرور و در هر دو مورد ناپسند است. ممکن است کسانی که از ناسیونالیسم دفاع می‌کنند، نگویند که ملت ما برترین ملت دنیاست، بلکه ما می‌خواهیم که برترین ملت دنیا شویم. این ادعا اشکالی ندارد. البته ممکن است گفته شود که این ادعا واقع‌بینانه نیست زیرا پتانسیل‌های آن وجود ندارد. اما قرار نیست کسانی که ادعا می‌کنند می‌خواهند برترین کشور دنیا شوند، حتما به آن نقطه برسند، بلکه آن یک نقطه نشانی است که این ملت به طرف آن حرکت می‌کنند. بنابراین ادعای نامعقول برترین ملت دنیا بودن را می‌توان با این ادعای معقول و بی‌خطر جایگزین کرد که ما می‌خواهیم برترین ملت دنیا شویم. در مسابقه میان ملت‌ها، همه کشورها تلاش می‌کنند جایگاه بهتری داشته باشند و این رقابت امر بدی نیست.[ما ایرانی‌ها نشانه‌هایی از خودپرستی را داریم. مثلا وقتی خودمان را باهوش‌ترین ملت می‌دانیم! توهم داریم بقیه ملخ می‌خورند و ما خیلی چیزفهمیم! ملی‌گرایی ما ایرانی‌ها نیاز به اصلاح جدی دارد! ]جمع‌بندی: کارکردهای میهن‌دوستی۱- همبستگی اجتماعی: ما باید ایران را دوست داشته باشیم، زیرا هم به لحاظ فردی و هم از نظر جمعی به حس بستگی نیاز داریم، از بستگی خوشحال می‌شویم و لذت می‌بریم. بستگی اعم از وابستگی و همبستگی و هویت است. ما از تنهایی شکایت می‌کنیم و به اشکال متفاوت می‌توانیم بر حس تنهایی خودمان غلبه کنیم، تنهایی فقط فیزیکی نیست و ممکن است فرد در جامعه حس تنهایی داشته باشد. راه معالجه این حس تنهایی، تقویت کردن حس بستگی با جمع‌های متفاوت است. یکی از بهترین این جمع‌ها، جمع ملی است که در تمام دنیا بیشتر از هر شیوه دیگری به رسمیت شناخته شده و قابل فهم و درک است.[قبلتر گفتم احساس همبستگی ما مشکل دارد! با خیلی از کشورها که مقایسه می‌کنم ما به جای تمرکز بر نقاط اشتراک، ناهماهنگی‌ها و تفاوت‌ها را بیشتر می‌بینیم. تضادها بیشتر به چشم‌مان می‌آید. ]۲- کارکرد دوم دوست داشتن وطن: حس تعلق آدم‌هایی که به یک جمع حس تعلق دارند، از آنجا که کارآمدی آن جمع را چیزی به حساب خودشان تلقی می‌کنند، تلاش بیشتری می‌کنند. حس همبستگی و کارجمعی، کارآمدی مجموعه را از جمع جبری کار تک تک افراد بیشتر می‌کند. به همین شکل اگر ما بتوانیم این احساسی که در عموم افراد وجود دارد را تقویت کنیم و به خودآگاه آوریم، کارکرد بیشتری حاصل می‌شود. [به شخصه ایران را دوست دارم و عمیقا به اینجا احساس تعلق دارم. وطن من هم مثل احسان یارشاطر فرهنگ و زبان فارسی هست :))  البته دوستانی هم داشتم که تره برای فرهنگ ایران خورد نمی‌کنند. ]۳- احساس افتخار با وجود کاستی‌ها، ایران موضوعی‌ست که می‌توانیم به آن افتخار کنیم. نمی‌گوییم بهترین بوده است و گفتنی هم نیست، نمی‌گوییم نقطه ضعف‌های عجیب و غریب نداشته است. اما اگر فقط زبان و ادب فارسی را در نظر بگیریم، میراثی داریم که در سطح جهان می‌توانیم به آن افتخار کنیم. [شما چقدر به ایرانی بودنتون احساس افتخار می‌کنید؟ من احساسات عجیب دوگانه‌ای با کشورم دارم! احساس غم، سرافکندگی از یک طرف و از طرف دیگر احساس مباهات و افتخار]من نمی‌گویم فرهنگ ادبی ما از فرهنگ ادب انگلیسی برتر است، اما به هر حال میراث آبرومندی است و هم خودمان و هم بسیاری بیرون از این مرزها به این قضاوت رسیده‌اند که به این میراث می‌توان مفتخر بود. یعنی می‌توانیم بگوییم به سفره فرهنگ جهانی در درازمدت تاریخی آورده قابل توجهی داشته‌ایم. الان هم می‌توانیم همان مبانی را تقویت کنیم، تا زمانی که شرایط مساعد شد، تاخیر را جبران کنیم. راه‌حل انکار نیست.[شدیدا با این قسمت حرف‌های مردیها موافقم. دوری بزنید می‌بینید فرهنگ غنی و گسترده‌ای داریم! همین مولانا برای حس افتخار کافی‌ست! ]۴- احساس تنوع در عین وحدت البته خوب است که ما خودمان را در بدنه جهانی از حیث محبت و غمگساری و درک غرق کنیم، اما ما در ضمن دیگردوستی، خودمان را نیز حفظ می‌کنیم. ما کشوری داریم که بر تفاوت‌ها، هویت‌ها و آورده‌هایش تاکید می‌کند و در مقام رقابت با سایر کشورها بر می‌آید، اما در مقام دشمنی یا تحقیر از سر تفرعن و تکبر با سایر کشورها برنمی‌آید. بنابراین من معتقدم که مسیر خوب و روشنی پیش‌روی ما است. در حال حاضر شرایط خوبی نداریم. یکی از کارهای مفید، کار فرهنگی است. کار فرهنگی جایگزین کار اجتماعی و سیاسی نیست، بلکه بحث این است که در کنار تلاش‌هایی که در زمینه سیاسی و اجتماعی می‌کنیم، ذهنیت خودمان و دیگران را نیز بهبود بخشیم. یکی از راه‌ها این است که ببینیم پدیده‌ای به نام ملیت و وطن دوستی برای آتیه ما از چه جهاتی فوایدی داشته باشد و دیگران را نیز از این حیث متقاعد بکنیم.[با این حرف شدیدا موافقم. ایران وحشتناک قشنگ و متنوع است.]ممنون که دل سپردید و همراهید. ببخشید که لابلای متن زبان‌دازی کردم و نظر دادم. </description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 19:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ۱۰۰ تا صفر : از صفر تا ۵ درصد</title>
                <link>https://virgool.io/LifeSkills/his-eyes-sm5zxdupm74h</link>
                <description>علی عبدی فارغ‌التحصیل رشته مردم‌شناسی دانشگاه ییل است. او از سال ۲۰۱۵ برای رساله دکترایش به افغانستان رفت، به این کشور علاقه‌مند شد و آنجا ماند. خاطرات و نوشته‌هایش شیرین‌ند و پرمغز. امروز این مطلب را در اینستاگرامش خواندم. هم متاثر شدم، هم به فکر رفتم. با شما به اشتراک می‌گذارم. علی عبدی، پژوهشگر و انسان‌شناس‌قصه‌‌ی کوتاهی برای‌تان بگویم. با دل گشوده بخوانید.نمی‌دانم خبر دارید یا نه، اما پارسال همین روزها بود که شبکیه‌ی چشم راستم بی‌خبر پاره شد. عمل جراحی هم آن‌طور که جراح روشن‌دل استانبول انتظار داشت پیش نرفت. نتیجه این شد که نود و پنج درصد از بینایی‌ چشمم را از دست دادم.در یک سالی که گذشته به وضعیت تازه عادت کرده‌ام اما کمتر زمانی بوده که چشمم ترشح یا عفونت نداشته باشد. به همین خاطر بیشتر وقت‌ها قرمز است. در این ماه‌ها اگر کسی می‌پرسیده که چرا چشمت قرمز است، به خنده می‌گفته‌ام که «چیزی نیست. بینایی‌ام را از دست داده‌ام.»چند هفته پیش برای معاینه پیش جراح روشن‌دل رفتم. هر ماه دست کم یک‌بار همدیگر را می‌بینیم. برایش گفتم که این چشم دیگر نمی‌بیند و شاید نیازی نباشد هر بار قطره و پماد تجویز کنید. با صدای مطمئنی گفت که‌ «ممکن است روزی شبکیه‌ی چشم چپ هم پاره شود و وابسته به همین چشم راست بشوی.»شرمنده‌ی هستی شدم به لحظه‌ای؛ انگار که ناشکر بوده‌ام حین قصه گفتن. از آن گفت‌وگو به بعد، هر وقت ‌‌کسی می‌پرسد چرا چشمت قرمز است، به زبانم می‌چرخد که چون «پنج درصد بینایی دارد.»حقیقت آن است که نعمت و برکت هستی بی‌منت و لایتناهی‌ست. ما آدم‌ها چیزی را «از دست نمی‌دهیم»؛ چه هر چه رسیده از بخشش و کرم هستی بوده؛ و هر چه هست از بخشش و کرم هستی‌ست. آدمی که به «از دست دادنِ» چیزی می‌اندیشد، احتمالاً درگیر نفس خویش است و دچار فراموشی.دروازه‌های دل‌مان را به روی هم‌دیگر بگشاییم؛ که آزادی و شادی در گشایش باطن است ?</description>
                <category>مهارت‌های زندگی</category>
                <author>حسن شیخ</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 17:47:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>