از پوچی به آرمان؛ روایت منتصر عباسی

حمید که از دوره‌ی 40 روزه‌ی زندگی در شرایط سخت برگشت؛ عملا یک پوست و استخوان شده بود. مادربزرگم به عنوان یک عمه تا جایی که بلد بود قربان صدقه‌اش رفت و بر باعث و بانی پاهای تاول‌زده‌ی حمید؛ لعنت فرستاد. به جزصورت آفتاب سوخته، لاغری‌ عجیب و غریبش در مقایسه با شش ماه قبل که دوره‌ی تکاوری را شروع کرده بود و پاهایی که از شدت تاول‌ها قابل تماشا نبودند؛ اصولا حمید بزرگ‌تر شده بود. این بزرگتر شدن در کنار حامد دوقلویش مشهودتر بود.

«هادی» نوشته‌ی «محمدرضا هوری» من را به یاد همین تغییر انداخت؛ همان مواجهه‌ای که تلخی حقیقت را به جانت می‌اندازد و تو را مجبور می‌کند از پوسته‌ی بی‌خبری و راحتی بیرون بیایی و آدم دیگری شوی.

منتصر، شخصیت اصلی این رمان  هم همین مسیر را طی می‌کند. او از زندگی‌ غرق در عیش و نوش اما سرشار از پوچی و تباهی، عبور می‌کند و در این عبور، بزرگ‌تر می‌شود؛ نه فقط به معنای سنی، بلکه از لحاظ درونی و انسانی.

این کتاب سفری است به عمق پیچیدگی‌های روابط انسانی در گذر تاریخ و اجتماع. آقای هوری در اولین تجربه نویسندگی‌اش، به سراغ روایتی از زندگی امام هادی (ع) رفت که کمتر کسی جرأت نزدیک شدن به آن را داشته است.

داستان حول دوران پانزده ساله‌ی حضور اجباری امام در سامرا و تعاملات پیچیده‌ی دربار عباسی می‌چرخد. اما چیزی که این رمان را متفاوت می‌کند، پرداخت به منتصر است؛ ولیعهد جاه‌طلبی که غرورش او را از دیدن حقیقت بازداشته بود.

او به‌نوعی در چندین جبهه می‌جنگد: با علویان که به زعم او و پدرش دشمنان اصلی خلافت عباس هستند؛ با برادرش بر سر حفظ جایگاه ولایتعهدی و  حتی با احساساتش، زمانی که عشقش به کنیز خلیفه او را در دو راهی بین قدرت و دل می‌گذارد.

تصویرپردازی دقیق و چشم‌نواز رمان کاری می‌کند که حس کنید رمان را می‌بینید! آقای نویسنده با ظرافتی مثال‌زدنی، فضاها و شخصیت‌های سامرا را چنان توصیف می‌کند که گویی خودت میان آن خیمه‌های مجلل و قصه‌های پرغبار ایستاده‌ای.

این تصویرها، به‌وضوح با اطلاعات تاریخی تطابق دارد، به‌خصوص آن‌هایی که در کتاب «تمدن اسلامی در عصر عباسیان» دکتر مکی آمده بود و من برای کلاس دکتر پرهیزکاری همه آن‌ها را از بر کرده بودم! برای یک نویسنده که اولین اثرش را خلق کرده، چنین دقت و هماهنگی شگفت‌انگیز است.

امام هادیِ این داستان، نه فقط یک شخصیت تاریخی، بلکه یک نور خاموش‌نشدنی است.

حضوری که آرام و محکم در پس‌زمینه‌ی داستان می‌درخشد و مسیر منتصر را بی‌صدا تغییر می‌دهد. حتی زیارت «غدیریه» ایشان یکی از عمق‌های این نور است. زیارتی که بیشتر روزهای غدیر آن را دانلود می‌کنم تا بخوانم و همیشه به خاطر مهمان‌ها و شلوغی روز عید نمی‌توانم آن‌طور که باید با آن خلوت کنم.

همین زیارت در بخشی از کتاب آمده و گویی جایگاهش نه فقط بخشی از یک تاریخ که روایتی از آرزوها، جهان‌بینی‌ها و احساسات جمعی شیعیان است.

«هادی» نه تنها بازتابی از تاریخ، بلکه بازتابی از زندگی ماست؛ زندگی‌ای که در آن تلخی حقیقت، گاهی همان چیزی است که ما را بزرگ‌تر می‌کند.

این کتاب به من یاد داد که انسان، حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها، توانایی تغییر دارد، به شرطی که شجاعت داشته باشد به درون خودش نگاه کند و من چقدر نیازمند این «نگاهم»!

نویسنده کتاب‌های دیگری هم دارد؛ کتاب‌هایی که هر کدام وجهی از ذهن و قلب را روشن می‌کنند. اگر خدا بخواهد در مورد آن‌ها هم می‌نویسم.


پی نوشت ها:

1- سلام به همه .. بعد از مدت‌ها تونستم وارد حساب کاربریم بشم و از اینکه هنوز از جرگه دوستانتون خارجم نکردید،؛ شرمنده شدم. واقعا ممنونم از اینکه با منِ ناپیدا صبوری می‌کنید. ویرگول یکی از بخش‌های زندگی اجتماعی منه؛ یه بخش مهم؛ که این روزها به خاطر کوهی از مسائل کنار گذاشتمش (زندگی اجتماعی رو ) ولی قلبم واقعا اینجاست و در آرزوهام همه‌ ویرگولی ها؛ هستن!

خیلی دیر ولی بالاخره گل داد !
خیلی دیر ولی بالاخره گل داد !