جنگ ما دهه هشتادی‌ها

«انگار تهرانو زدن.»

این اولین چیزی بود که دنیای من را لرزاند و جنگ‌زده کرد. ساعت چهار صبح جمعه بود. مثل همه آخر هفته‌ها رفته بودم خانه همسرم. نماز صبح را خوانده بودیم و می‌خواستیم بخوابیم که پدرشوهرم خبرش را داد.

«انگار تهرانو زدن.»

یادم نیست دقیقا چه حسی داشتم. ساده بخواهم بگویم، ترس و اضطراب بود. دویدم به سمت هر ابزار ارتباطی‌ای که بشود با آن به اخبار دست پیدا کرد: گوشی و تلوزیون. بله واقعا زده بودند. تهران را زده بودند؛ خانه‌های مسکونی را. اولش همه‌چیز مبهم و ترسناک بود؛ ولی بعد روشن و غمگین شد. غم‌اش آنجا بود که آرام‌آرام داشت مشخص می‌شد چه کسانی شهید شده‌اند و چطور: مردم غیرنظامی، بچه‌ها، دانشمندان هسته‌ای، سرداران نظامی... همه را نیمه‌شب، ناگهانی و توی خواب شهید کرده بودند. یک حمله دقیقا با مختصات اسرائیلی: بزدلانه و حقیرانه.

امتحان درس روش کیفی داشتم. کتاب را دو دور و اسلایدها را سه دور خوانده بودم و حالا همه‌چیز از سرم پریده بود. نمی‌توانستم روی آنچه می‌خوانم تمرکز کنم. دائم دستم به گوشی بود و اخبار و دلم آشوب. حس کسی را داشتم که پایش رفته باشد توی لجن و کثافت؛ حس کسی که یک سوسک یا یک مارمولک از روی پوست بدنش رد شده باشد. یک چنین احساس چندشی داشتم از این که اسرائیل آمده و حمله کرده و هیچ اتفاقی نیفتاده برایش. دلم سوخته بود، بغض داشتم و نمی‌توانستم گریه کنم. بیشتر از همه دلم برای سردار باقری و سردار حاجی‌زاده سوخته بود. دلم برای آن‌ها هم نه... برای خودمان بدون آن‌ها سوخته بود. باورم نمی‌شد که رفته‌اند. آن صبح جمعه شبیه صبح آن جمعه روز سیزدهم دی‌ماه بود. توی یک صبح خبر شهادت حاج قاسم از پا درم آورد. حالا اصلا از دستم در رفته بود چندتا سردار شهید شده‌اند. و راستش... من می‌دانم؛ همه‌چیز از صبح سیزدهم دی شروع شد. بعد از آن صبح جمعه بود که دیگر هیچ‌چیز عادی نشد. بعد از آن صبح جمعه انگار دنیا لرزید و لرزید تا رسید به امروز.

دو عزیزی که رفتنشان بیش از دیگران دلم را سوزاند.
دو عزیزی که رفتنشان بیش از دیگران دلم را سوزاند.

شب عید غدیر بود. مهمانی دعوت بودیم. یک روسری مجلسی سبز از مادرم امانت گرفته بودم که بپوشم. کلی ذوق داشتم. فرداش هم خانه همسرم مهمانی بود، قرار بود خانواده خودمان بیایند. برای آن هم لباس آماده کرده بودم. یک لباس سبز سدری روشن. کلی ذوق داشتم برای غدیر. شکلات خریده بودم که بدهم به همکلاسی‌هایم. همه دغدغه‌ام این بود که توی مهمانی غدیر که نامحرم ندارم، چطوری آرایش کنم و چی بپوشم و این‌ها.

حالا همه آن دغدغه‌ها و لباس کنار گذاشتن‌ها خنده‌دار شده بود. دیگر این آخرین اولویت بود. باورم نمی‌شد یک زمانی چنین چیزی مهم بوده. کنار درس داشتم جزوه‌های کمک‌های اولیه‌ام را می‌خواندم. به این فکر می‌کردم که قرار است چه بلایی سرم بیاید. و با تمام این‌ها، من حتی در آن شرایط هم یک دور دیگر درسم را خواندم. مهم نبود که چقدر سخت بود، من ترجیح می‌دهم بمیرم ولی نمره‌ام بد نشود.

شب عید مهمانی بودیم. توی کوچه، پشت در خانه میزبان، سرم را بالا کردم و گلوله‌های قرمز پدآفند را توی آسمان دیدم. بعدش هم با همسرم رفتیم روی پشت‌بام. آسمان انگار آتش‌بازی بود. و آنجا اولین بار با چشم خودم، با چشم خود خودم دیدم موشک چطور می‌رود هوا. موشک‌های ایران بودند، فکر کنم شش‌تا. گلوله‌های نورانی بودند که داشتند توی آسمان اوج می‌گرفتند و می‌رفتند بالا و از جو خارج می‌شدند و زبان ما را به تکبیر باز می‌کردند.

وقتی آمدیم پایین، تلوزیون داشت خبرش را پخش می‌کرد. به تل‌آویو حمله کرده بودیم. همان موشک‌هایی که دیده بودم و کلی دعا بدرقه راهشان کرده بودم، داشتند به گنبد آهنین تف می‌کردند و می‌خوردند وسط تل‌آویو.

جنگ جدی جدی شروع شده بود.

حالا حس کسی را داشتم که پایش را بعد از رفتن توی لجن و کثافت، گرفته زیر آب خنک. حس بد هنوز بود؛ ولی بهتر شده بود. حالا خوشحال بودم که بالاخره آن روز رسیده؛ روزی که با اسرائیل وارد جنگ شویم و این استخوان را از لای زخم بیرون بکشیم. خسته شده بودم از این ده‌ها سال شاخ و شانه کشیدن از دور و رجز خواندن و شعرهای حماسی درباره نابود کردن تل‌آویو و حیفا که عملی نمی‌شد. دلم عمل می‌خواست نه رجز خواندن. دلم واقعا نابود شدن اسرائیل را می‌خواست، نه آرزویش را.

حالا همه شعرها و سرودهای حماسی معنا داشتند. دیگر رجز نبودند. دیگر آرزو نبودند. واقعیتی بودند که با چشم خودم می‌دیدمش. این بهترین حس دنیا بود. حس کسی که توانسته یک مارمولک زشت و بدریخت را گیر بیندازد و له کند.

خب، البته جنگ جنگ است و زد و خورد دارد. اوایل صدای پدافند نگرانم می‌کرد، ولی الان دارم عادت می‌کنم. حتی گاهی می‌رویم روی پشت‌بام که تماشا کنیم. به پدآفند کشورمان اعتماد دارم و برای همین، شب توی مهمانی، همانطور که صدای تاپ و توپش می‌آمد، دور هم نشسته بودیم و چای می‌خوردیم:

-صدای چیه؟

-پدآفنده!

-آهان.

و چای می‌خوردیم.

موقع نماز صبح هم گاهی صدایش می‌آید. کمی گوش می‌کنم و بعد خوابم می‌برد. الان دیگر صدای پدافند می‌آید و فیلم می‌بینیم. صدای پدافند می‌آید و مهمانی می‌رویم. صدای پدافند می‌آید و شام می‌خوریم. ما مثل صهیونیست‌ها موقع حمله دنبال سوراخ موش نمی‌گردیم. اینجا خانه‌مان است. اگر قرار است بمیریم هم همینجا می‌میریم. اگر قرار است بمیریم هم شهید می‌شویم. ما از مردن نمی‌ترسیم؛ چون صهیونیست نیستیم، چون دستمان تا بازو توی خون بی‌گناه نیست، چون خانه کسی را ندزدیده‌ایم.

ما از مردن نمی‌ترسیم. از صدای پدافند و حمله هم همینطور. شاید نگران عزیزانمان بشویم، ولی ترس‌هامان را با خدا مطرح می‌کنیم. تا می‌ترسیم دامان خدا را می‌گیریم و خدای ما مهربان است، خدای ما «الرحمن الرحیم» است، خدای ما خدای قدرتمند و حکیم قرآن است؛ نه خدای خشمگین و ضعیف تورات.

ما نمی‌ترسیم چون اشتباهی نکرده‌ایم. چون توی دنیایی که همه از اسرائیل و امریکا می‌ترسیدند، به‌جای توسری‌خوردن سرمان را بالا گرفته‌ایم و جلوی قلدرهای عالم ایستاده‌ایم. برایمان هم فرقی نمی‌کند تنها بایستیم یا کسی همراهمان باشد. ما یک پشتیبان داریم و آن هم خداست.

اولش خیلی نگران بودم، ولی حالا دیگر کم‌تر اخبار جنگ را دنبال می‌کنم. فقط یکی دوتا کانال خبری رسمی دارم. گوشم را به روی شایعات بسته‌ام. نمی‌دانم جنگ تا کی طول می‌کشد و نمی‌توانم دائم پای اخبار بنشینم. درس دارم، رمان ننوشته دارم، کلی ایده داستانی دارم، کسب و کار دارم و زندگی دارم. کی گفته توی جنگ باید فقط بنشینم و بترسم و بلرزم و اخبار چک کنم؟ هنوز نگرانی هست، ولی یاد گرفته‌ام هرموقع دلشوره می‌گیرم آیت‌الکرسی بخوانم و تسلیم ترس نشوم.

البته ذهنم کمی پریشان است، رشته داستانی که می‌نوشتم کمی از دستم در رفته و تمرکز برایم سخت شده؛ ولی دارم تلاشم را می‌کنم عادی زندگی کنم. بیشترین تغییر توی زندگی‌ام، دعاهای بعد از نمازم است. قبلا بیشتر دعاهای بعد از نمازم – غیر از دعا برای فرج و نجات مردم غزه – دعاهای شخصی بود؛ اما حالا دعاهای شخصی‌ام را یادم می‌رود. حالا برای همه مردم ایران دعا می‌کنم، برای همه مظلومان جهان.

یک زمانی توی نوجوانی، آن موقع که پاک‌تر و خالص‌تر و آرمانگراتر بودم، خیلی به شهادت فکر می‌کردم. عاقبت و آینده‌ای که برای خودم ترسیم کرده بودم شهادت بود. دلم نمی‌خواست حتی به میانسالی برسم. دلم برای آن روحیه شهدایی و امام زمانی‌ام تنگ شده است. دغدغه‌ام کار برای ظهور بود. دغدغه‌هایم جهانی بودند، جهانی فکر می‌کردم، گام‌های کوچک را هم با چشم‌انداز جهانی برمی‌داشتم. یک نمونه‌اش همین مه‌شکن. قدیمی‌ترها یادشان هست.

ولی هرچه بزرگ شدم، دغدغه‌هایم کوچک شد. مخصوصا بعد از ازدواج، موجی از دنیازدگی به سمتم آمد. شاید برای خیلی‌ها چیز خاصی نباشد، ولی برای من خیلی بود. خودم هم داشت حالم از اینهمه دنیازدگی بهم می‌خورد؛ ولی نمی‌توانستم خودم را از آن بیرون بکشم. منی که چندین سال از یک مانتو و روسری استفاده می‌کردم، حالا دلم می‌خواست بیشتر برای خودم لباس بخرم. این یک نمونه‌اش بود. دنیازدگی داشت من را می‌برد. داشت بدبختم می‌کرد و من داشتم در یک رودخانه خروشان دست و پا می‌زدم. شده بودم مثل آن‌هایی که یک زمانی نقدشان می‌کردم و می‌گفتم خوشی زده زیر دلشان که دارند کار فرهنگی می‌کنند و کار فرهنگی‌شان با درد و دغدغه نیست.

دیگر چشم‌اندازم شهادت نبود، دیگر دعای شهادت اگر می‌کردم هم لقلقه زبان بود نه از ته دل. چشم‌اندازم در یک خانه کوچک محدود شده بود، در خانه‌ای که قرار بود خانمش باشم. تصویرم از آینده این بود که خانه‌مان با جهیزیه من(که تاکید داشتم ایرانی باشد و بدون تجمل و چیزهای غیرضروری) پر شود. برای خودم توی خانه یک کتابخانه بزرگ‌تر درست کنم و یک جای مخصوص برای نوشتن. برای تمیز کردن خانه برنامه بچینم. غذا درست کنم. بنویسم. وقتی درسم تمام شد بچه‌دار شویم. شاید بعدترش بروم سر کار. شاید کتابی بنویسم که چاپ شود.

البته چون از نوجوانی برای میانسالی‌ام تصویری نداشتم، تصویر میانسالی‌ام هنوز خالی بود. ولی لابد ادامه‌اش می‌شد چندتا بچه. بعدش بچه‌ها بزرگ می‌شدند، مدرسه و دبیرستان و دانشگاه. بعد بچه‌ها هم ازدواج می‌کردند و می‌رفتند. من و همسرم بازنشسته می‌شدیم، یک پیرزن و پیرمرد کنار هم توی خانه‌مان زندگی می‌کردیم. شاید این وسط‌ها فراز و فرودهایی هم بود، مثلا بیماری، مشکلات اقتصادی و...، شاید مثلا می‌توانستیم با بدبختی خانه بزرگ‌تری بگیریم یا ماشین بخریم. نوه‌دار می‌شدیم. با نوه‌ها بازی می‌کردیم. بعدش چی؟ آخرش مردن بود. همه می‌میرند. دور و بری‌هامان و بعد خودمان.

آخرش می‌مردیم، غرق در دنیا و درحالی که دینداران معمولی بودیم، بدون هیچ اثری. صد سال بعد هیچ‌کس ما را نمی‌شناخت و برای همیشه در تاریخ گم می‌شدیم.

جنگ که شد، فکر کردم ممکن است هیچ‌وقت نتوانم خانه کوچک‌مان را با جهیزیه‌ام پر کنم. شاید هیچ‌وقت آن کتابخانه کوچک و میز نویسندگی را نبینم. شاید هیچ‌وقت نتوانم توی خانه بنشینم و بنویسم و غذا بپزم و خانه را تمیز کنم و بروم سر کار و بچه‌دار شوم و بچه‌هایم بزرگ شوند و بازنشسته و پیر شوم. ولی دیگر برایم مهم نیست. تا هرجا که بشود زندگی می‌کنم. اگر لازم باشد توی جنگ عروسی می‌کنیم. توی جنگ آن کتابخانه را درست می‌کنم، توی جنگ توی خانه‌ام زندگی می‌کنم، شیرینی می‌پزم، می‌نویسم... من توی جنگ زندگی می‌کنم و با زندگی کردنم دشمن را تحقیر می‌کنم و این زندگی کردن زندگی کردن واقعی ست؛ زنده بودن است، چون برای خداست.

وحید یامین‌پور توی کتاب ارتداد، حرفی می‌زند با این مضمون که بلا می‌آید تا تن کرخت تاریخ را تکان بدهد(نقل به مضمون). حالا هم جنگ آمده است که من را از این باتلاق دنیازدگی بکشد بیرون. که به من یادآوری کند دوست نداشتم اینطوری، انقدر معمولی و بی‌تاثیر زندگی کنم و بمیرم. جنگ آمده که یادآوری کند واقعا برای چی دارم زندگی می‌کنم. جنگ آمده که نگذارد من مثل یک جنازه متعفن در باتلاق دنیا بپوسم و بمیرم. جهاد اینطوری آدم را زنده می‌کند. جهاد برکه راکد روح را بهم می‌زند و جاری‌اش می‌کند.

جهاد می‌تواند هر شکلی باشد. مثلا می‌شود جهاد تبیین باشد. مثلا می‌شود الان من این متن را بنویسم و منتشر کنم تا برای همیشه بماند و ثبت شود که ما یک روز صبح با خبر حمله اسرائیل بیدار شدیم و بعد از خودمان دفاع کردیم. می‌توانم بنویسم تا بعداً کسی نگوید ایران اول جنگ را شروع کرد. جنگ را از اول اسرائیل شروع کرد. اصلا هرچه در تاریخ عقب بروی، جنگ را همیشه حزب باطل آغاز کرده. از همان اول اول، دعوا را شیطان رجیم شروع کرد با تکبر و لجاجتش.

و این که من این‌ها را بنویسم جهاد است. جهاد با کلمه. جهاد با کیبورد لپ‌تاپ. مثل شهیده هبۀ ابوندی که با قلمش جهاد می‌کرد و می‌گفت: نوشتن مثل نماز خواندن است، بدون نیت نمی‌شود.

حالا من می‌نویسم. فعلا جهادم این شکلی ست. شاید بعداً شرایط عوض شود. امیدوارم لازم نشود، ولی دارم جزوه‌های کلاس کمک‌های اولیه را مرور می‌کنم و توی دوره‌های آنلاین امداد و نجات جمعیت هلال احمر شرکت می‌کنم. اصلا همین که می‌خواهم زندگی عادی‌ام را ادامه بدهم، خودش جهاد است؛ چون رهبری فرموده‌اند جریان زندگی نباید متوقف شود و چون دشمن می‌خواهد ما را بترساند و از کار و زندگی بیندازد. من می‌خواهم با زندگی کردنم جهاد کنم. با شیرینی پختن. با داستان نوشتن. با درس خواندن. با زندگی کردن و روحیه دادن. با نترسیدن. نه که خودم نترسم... نه من هم کمی می‌ترسم. ولی تصمیم گرفته‌ام وانمود کنم که نمی‌ترسم. تصمیم گرفته‌ام نترسانم و امید بدهم. اصلا می‌خواهم درباره گنبد آهنین و وضعیت صهیونیست‌ها جوک بسازم و منتشر کنم.

هرجور بشود، فقط می‌خواهم جهاد بیاید و برکه راکد روحم را به تلاطم بیندازد.