دیرآمده بودم و زود می‌خواستم برسم

 نور پنجره بد جور چشمم را می‌زند. پشت می‌کنم به نور و دوباره می‌خوابم. یکهو مثل برق گرفته‌ها چشم‌هایم را باز می‌کنم.

  • ساعت چنده؟

  • بیست دقیقه به هشت.

  • هشت؟

لعنت به من که همیشه گوشی‌ام یا شارژ ندارد و یا بی‌صدا گوشه‌ای افتاده. از جا می‌پرم. خیلی دیر شده. همین حالا هم تا آماده بشوم و از خانه بزنم بیرون لااقل نیم ساعت طول می‌کشد. یادم می‌افتد امروز تهران را تعطیل کرده‌اند، پس لابد خیابان‌ها خلوت است و زودتر می‌رسم. اما نبود. اصلا هم نبود. خیابان‌ها مثل همیشه پر از آدم و ماشین بودند. یک روز عادی بود. یک، شنبه معمولی. از همان‌ها که خیلی‌ها قول‌ها و کارهای بزرگشان را می‌چپانند تویش.

گوشی را گذاشته‌ام روبرویم. چشمم به خیابان است و گوشم به پخش زنده مراسم. ماشین‌های پیکرهای شهدا تازه راه افتاده‌اند. پس رفتن به میدان انقلاب دیگر فایده‌ای ندارد. باید بروم جلوتر، جلوتر از شهدا ! فقط آن جا است که می‌توانم به خودم بقبولانم که بدرقه‌شان کردم و یک دل سیر تابوت‌های سه رنگشان را نگاه کردم.

به مسیرم ادامه می‌دهم و موازی خیابان آزادی می‌روم جلو، هرچه بیشتر بهتر! اما نمی‌شود. هجوم ماشین‌ها و ترافیک کوچه‌ها و خیابان‌ها نمی‌گذارد راهم را بگیرم و بروم. می‌پیچم توی خیابان اسکندری، آذربایجان و بعد نواب و میدان جمهوری و دوباره دور می‌زنم و سر از جمهوری در می‌آورم. دو بار این مسیر تکراری را می‌روم و تمام کوچه‌ها و بن بست‌ها را نگاه می‌کنم، دریغ از یک جای خالی. افتاده‌ام توی یک ماز پیچ در پیچ که انگار ته ندارد، مقصد ندارد، فقط هی می‌پیچم و دور می‌زنم!

ساعت از ده گذشته. کلافه‌ام. آن قدر که دلم می‌خواهد ماشین را یک جایی وسط کوچه و خیابان ول کنم و بروم. آخر به من چه که کوچه‌ها و خیابان‌های اینجا ظرفیت این همه ماشین را ندارد؟ من از آن سر شهر نیامده‌ام که آخرش هم توی ماشین زل بزنم به صفحه گوشی‌ام و پخش زنده مراسم را نگاه کنم. به سرم می‌زند جلوی پارکینگ یکی از خانه‌ها پارک کنم و به خودم می قبولانم امروز یک روز عادی نیست و کاری که در یک روز عادی خطا بود امروز شاید صواب هم باشد! چند جا را نشانه‌گذاری می‌کنم اما دلم راضی نمی‌شود. می‌مانم توی ماشین و رفتن آدم‌ها را با پای پیاده نگاه می‌کنم. بعضی‌ها دارند مسیر رفته را بر می‌گردند و این یعنی ماشین‌های شهدا از اینجا که من هستم نیز جلوتر رفته‌اند. به فکر احمقانه چند لحظه قبلم پوزخند می‌زنم: باید بروم جلوتر، جلوتر از شهدا !

دوباره ماشین را روشن می کنم و برای سومین بار توی خیابان‌ها و کوچه‌های آن حوالی چرخ می‌زنم. از دور چشمم می‌خورد به یک جای خالی وسط دو تا ماشین! مطمئنم دفعه‌های قبل اینجا پر بود. فکرها و محاسباتم را می‌گذارم برای بعد و ترجیح می‌دهم آن لحظه فقط به فرمان مغزم گوش کنم که یک ریز می‌گوید: برو!

ماشین را پارک می‌کنم و قدم‌هایم را آنقدر تند بر می‌دارم که خودم هم از سرعتش شگفت‌زده می‌شوم. می‌رسم به خیابان آزادی و جمعیت مثل هُرم گرما می‌خورد توی صورتم. کاش می‌شد آدم‌ها را می‌زدم کنار و زودتر می‌آمدم جلو. اما نمی‌شود. باید صبر کنم و هم‌پای جمعیت راه بروم. بالاخره خودم را می‌کشم کنار و تکیه می‌دهم به نرده سبز رنگ وسط خیابان. ماشین شهدا از جلوی چشمم رد می‌شود. گردن می‌کشم و زل می‌زنم به آخرین نقطه خیابان که چشمم می‌بیند. هیچ خبری از بقیه ماشین‌ها نیست! از زن و مرد مسنی که کنارم ایستادند می‌پرسم:

-         بقیه شهدا چی؟

زن دستمال کاغذی را می‌چپاند گوشه چشمش و اشکش را پاک می‌کند.

-         بردند دیگه. همین ماشین‌هایی بود که رفتند.

این را جوری می‌گوید که می‌فهمم دلش برایم سوخته. چطور می‌شود؟ از میدان انقلاب تا اینجا آن هم وسط این سیل جمعیت لااقل یک ساعت طول می‌کشد. به ساعتم نگاه می‌کنم. ۵۰ دقیقه دنبال جای پارک بودم. دیر رسیدم. آنقدر حالم گرفته است که حتی توان آه کشیدن ندارم. خودم را روی نرده‌ها می‌سُرانم و می‌نشینم روی جدول وسط خیابان. من دیر آمده بودم و می‌خواستم زود هم برسم!

همان زن مسن می‌آید کنارم و لیوان شربت را می‌گیرد جلو. سرم را تکان می‌دهم که یعنی نمی‌خورم. اصرار می کند.

  • بگیر مادر، هوا خیلی گرمه.

راست می‌گوید. هوا گرم است اما نه گرم‌تر از آتشی که به جانم افتاده. دست دراز می‌کنم و لیوان را می‌گیرم. سردِ سرد است. بوی خوش بیدمشکش می‌خورد زیر دماغم. دور تا دور لیوان را بخار گرفته. مثل بچگی‌ها، انگشت می‌کشم روی بخار لیوان و می‌نویسم: دیر شد!

هنوز لیوان خالی توی دستم است که یکی آن طرف‌تر داد می‌زد:

  • برادرها زود باشید. شهدا رو دارند میارن.

شهدا؟ بلند می‌شوم و این بار می‌روم بالای جدول و از دور قطار ماشین‌ها را می‌بینم که دارند می‌آیند. دست‌هایم یخ کرده. نمی‌دانم از خنکی شربت است یا دیدن ماشین‌ها؟

ماشین‌های پخش صوت جلو می‌آیند. صدا به صدا نمی‌رسد. بوی اسپند می‌آید. قطره‌های ریز آب می‌خورد توی صورتم. آن‌قدر خوش بو است که بر می‌گردم عقب و پشت سرم را نگاه می‌کنم. پیرمردی افتاده حال است که دارد آبِ معطر به گلاب را می‌پاشد روی سر و صورت جمعیت. صدا بلندتر می‌شود و شانه‌های مردم کم‌کم شروع به تکان خوردن می‌کند. هیچ کس انگار توی حال خودش نیست. صدای سنج و دمام، صدای نوحه، صدای شعارهای مردم و صدای قلب من که دارد گوش‌هایم را کر می‌کند. یعنی چه؟ مگر بار اولی است که می‌آیم؟ توی یک سال و نیم گذشته سه چهار بار آمده‌ام. اصلا از دی ماه ۹۸ تا حالا بارها آمده‌ام. ولی این بار تمام نمی‌شود. تا چشم کار می‌کند ماشین است که پیکرهای شهدا را می‌آورد: دانشمندان، زنان، پزشکان، عروج خانوادگی و بالاخره بچه‌ها. این آخری بیشتر دلم را چنگ می‌زند. عکس‌هایشان روی تابوت آنقدر زنده است که مطمئنم الان است که صدای خنده‌شان بلند شود. از همان خنده‌ها که مادرهایشان را مجبور می‌کرد از آشپزخانه داد بزنند:

  • بسه دیگه، دیر وقته. بگیرید بخوابید.

شهدای کودک
شهدای کودک

آخرین ماشین هم دارد می‌رود و دلم می‌خواهد بمانم. کاش زمان همین جا زیر این ظلّ آفتاب خشک می‌شد و می‌ایستاد. اما نمی‌شود، نمی‌ایستد. همه تلاش‌هایم برای آمدن و رسیدن تمام شد. خیابان‌ها کم کم خلوت می‌شود و باید برگردم خانه. آن هم خلاف مسیر حرکت ماشین‌های شهدا!

چه ساده‌لوحانه فکر می‌کردم: باید بروم جلوتر، جلوتر از شهدا !

چیزی درونم می‌شکند. بغض است یا غرور؟ حسرت است یا خجالت؟ زل می‌زنم به آسمان اما پاهایم انگار به زمین میخ شده. چیزی می‌خورد به سرم و می‌افتد روی لباسم. نگاه می‌کنم شاخه گل سفیدی است. برمی‌دارم و بو می‌کنم. زیر این آفتاب داغ هنوز هم تازه است، هنوز هم زنده است، هنوز هم خوشبو است.

 

پایان

به وقت شنبه ۷ تیر ۱۴۰۴