گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست / گاهی تمام شهر گدای تو میشوند دست به قلم از فلسفه، جامعهشناسی، ادبیات و دیگر هیچ! ابدیت در پیش است...
فرق میکند کجا باشی

توی تهران اگر از دنیا بروی، احتمالا قبل از آنکه سر از بهشت زهرا در بیاوری، یا توی سردخانه بیمارستانی یا پزشکی قانونی و شاید هم سردخانه بهشت زهرا. اگر خانوادهات خیلی معرفت به خرج بدهند و هنوز روی بعضی از خط قرمزها تعصب داشته باشند، نمیگذارند به هیچ کدام از این جاها بروی و تو را تا زمان تشییع در خانه نگه میدارند (البته اگر شدنی باشد) و بعد توی محله تشییع میشوی و آخر سر هم راهی خانه ابدیات میکنند. اما توی مشهد که باشی احتمال خیلی زیاد قبل از خانه ابدی سر از حرم در میآوری. چرخی میزنی توی حرم و چند «خدابیامرزدش» از بین زوار برای خودت جمع میکنی و بعد راهی منزل ابدیات میشوی. شاید هم اصلا از حرم بیرون نروی و یک جایی همان نزدیکیها، شاید زیرزمین بمانی و تا ابد مقیم حرم بشوی.
توی تهران اگر به دنیا بیایی، اگر پدر و مادرت عربپرست نباشند! و بخواهند ایرانی بودنشان را مستقیم بکنند توی چشم همه، در گوشات اشعار فردوسی را میخوانند. اگر نه در گوشات اذان و اقامه میگویند و بعد هم توی نیموجبی را با کلی تشریفات میآورند خانه و از یکی دو روز بعد که راه و چاه زندگی را یاد گرفتی، کاری میکنی شب و روز پدر و مادرت جوری به هم بپیچد که اسم خودشان را هم از یاد ببرند! اما توی مشهد که باشی احتمالا همان روزهای اولی که چشمهای پف کردهات را باز میکنی میآورندت حرم و تو را رو به گنبد طلایی میگیرند و نذر آقا میکنند. اصلا شاید همان جا اهل بشوی و قول بدهی که تا آخر عمر زیر قولت نمیزنی و کج نمیروی و نگاه چپ نمیکنی.
توی تهران زمستان که بیاید فرق میکند کجای این شهر دودزده و خاکستری خانه داشته باشی. فرق میکند شمالِ شهر باشی یا جنوبِ شهر. این را سخاوت آسمان هم نشانت میدهد. اصلا استوری آدمها توی روزهای سرد زمستانی خودش گویای همه چیز هست؛ آن وقت است که هی با خودت دو دو تا چهارتا میکنی که «اینجا» باران هم نیامد چطور «آنجا» این همه برف بارید؟! همان موقع است که بچهها پا پیچت میشوند که باید برویم شمال شهر و برفبازی کنیم. چون امروز یکی از بچهها توی کلاس گفته: «شمال شهر کلی برف آمده» و بعد هم دستش را تا زیر زانو پایین آورده و همان جا نگه داشته تا همه بچههای کلاس خوب ببینند. توی تهران حتی فرق میکند شرق ساکن باشی یا غرب. خیلی هم فرق میکند. فقط هم به وضعیت جویاش برنمیگردد. به خیلی چیزها که نمیشود اینجا گفت. اما به گمانم مشهد که باشی، شمال شهر باشی یا جنوب. آسمان سرخ که بشود و سوز هوا تا ته پرههای بینیات را بسوزاند، خاطرت جمع است که یکی دو ساعت دیگر آن قدر برف نمنم میبارد که همین کوچههای تنگِ پایینِ شهر که به زور میشود یک نفر ازشان عبور کرد، سفیدپوش میشود و تو هم باید قبل از بیرون آمدن از خانه شال و کلاه کنی.
توی تهران که باشی و بخواهی نان بخری ده مدل نانوایی و نان هست که بالاخره یکیشان به مذاقت خوش بیاید. هرچند که خودت هم میدانی آن بقیه هم نانشان بد نبود اما هوس نان فلان و بهمان کردی. اما توی مشهد که باشی فرقی نمیکند از کدام نانوایی نان بخری و چه نانی بیاوری خانه. چون همهشان بعد از یکی دو ساعت قابل خوردن نیستند و میشوند چیزی شبیه نسل جدید لاستیکهای خوردنی. به شاطر محترم که اعتراض میکنی و یا از مشهدیهای عزیز که میپرسی چطور چنین نانی را میل میکنند میگویند: «شما پایتختنشینی و خیال کردی اینجا هم تهرانه؟ هرچیزی خوبش توی تهرانه.» و بعد میمانی که این هم شد حرف؟ خب آرد را که همه جا دارند. آب هم که از قدیم گفتهاند مادهای بیرنگ و بیبو است!، پس میماند شاطر و هنر دستش که به جای آنکه ده جور نان درجه یک بپزد، نانی میپزد، یکی از یکی بدتر! به جای آنکه از هر انگشتش یک هنر بریزد، بدبختانه فقط یک ناخن درآمده!
توی تهران که باشی تا آخرین لحظههای قبل از سال نو یا باید پشت ترافیک آخر سال باشی یا در حراجیهای خیابانی و یا هر جایی که یکهو صدای «آتیش زدم به مالم» بلند میشود. اگر هم این رفتارها را کسر شان بدانی و صد البته باز هم عربپرست نباشی!، مینشینی سر سفره هفت سین و حافظ می خوانی. سفرهای که که سعی کردی طبق جدیدترین ورژنهای چیدمان سفره هفت سین باشد و شصت مدل هم از خودت و سفره هفت سین و شاید هم دلبر، عکس میگیری و میچپانی توی استوریهای اینستا و واتساپ و پروفایل تلگرام. توپ لحظه تحویل سال را که در کنند ماچ میدهی به عزیزانت و متقابلا ماچ میگیری و از فردایش مثل سریالهای طنز دهه ۷۰، سر تا پایت را با خریدهای این چند هفته پر میکنی و میروی دیدن این و آن. البته خیلیها خودشان را توی تب و تاب آخر سال نمیاندازند و لحظههای آخرش را یا در خانه میگذرانند و یا در مسجدی و و امامزادهای. دعای تحویل سال میخوانند و آب زعفران دعانوشته میخوردند و آرزوهای بزرگ میکنند. مرزهای آرزوهایشان را به وسعت شرق و غرب عالم باز میکنند و خیلیها را توی دعاهایشان جا میدهند. اما مشهد که باشی سالت انگار فقط یک جا و یک جور تحویل میشود؛ یا توی حرم، یا خیابانهای نزدیک حرم و شاید هم بالای پشت بام و رو به حرم!
تهران که باشی، ماه صفر که تمام بشود، یعنی همان ساعتهای آخر ماه صفر، کمکم داری لباس سفیدت را از کمد در میآوری. خوشحالی که صفر دارد تمام میشود و مطمئنی فردا یک روز جدید است که هیچ ربطی به امروز ندارد. شب که میشود و کانالهای تلویزیون را بالا و پایین میکنی و میرسی به پخش زنده حرم و از خودت میپرسی اینجا چرا هنوز سیاهپوش است؟ اینها چرا هنوز ماتم زدهاند؟ مگر صفر تمام نشد؟! اصلا شاید بخواهی دست از عرب پرستیات برداری و این خرافهها و رسوم کهنه را بگذاری کنار و از همان اول، نارنجی و سبز بپوشی. اما توی مشهد که باشی بعید میدانم حزن غروب آخر ماه صفر با هیچ رنگی (سفید یا قرمز) کم بشود. اصلا شاید غروب که بشود و اذان مغرب را که بگویند حجم غصههایت بیشتر بشود. آنقدر که تا نفس میکشی صدای آه از سینهات بیرون بیاد.
مشهد که باشی، دلت که بگیرد و سختیهای روزگار صاف بنشیند وسط سینهات یا آن موقع که دلشوره چنگ انداخته باشد بیخ گلویت و هی فشار بدهد، خرجش یک خط اتوبوس یا تاکسی است. کافی است بگویی: «مستقیم حرم» شاید هم بد نباشد بگویی: «حرم دربست» آن وقت است که مینشینی توی ماشین و مچاله میشوی توی خودت. تا پایت به حرم باز میشود و میایستی آنجا که دلت ضعف میرود برای برق گنبد طلایی، انگار نصف غصههایت را از شانههایت بر میدارند. نه حرف میزنی و نه زیارتنامه میخوانی. فقط دست روی سینه میگذاری، خم میشوی و سلام میدهی. فرق میکند به کدام دیوار تکیه بدهی. دیوار تنهایی خودت یا دیوارهای صحن؟
بالاخره فرق میکند کجا باشی.
تولدتون مبارک آقای امام رضا (ع)
مطلبی دیگر از این انتشارات
حلوای نقد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
عاشقانه ای با خدا
مطلبی دیگر از این انتشارات
از اربعین بگو (1)