دوستدار شعر و معلمی🌊
آینهکاری
روز اربعین داشتیم شبکه خبر ۲ رو نگاه میکردیم که برگشت زائرا رو نشون میداد. این مداحی رو هم باهاش پخش میکرد. گفتم منم بیام خاطرهی این سفرمون رو بنویسم که بمونه.
جمعه ۱۰ مرداد حدود ساعت ۵ صبح راه افتادیم. ما و همسایهمون دو تا ماشین تا مرز رفتیم.
مهران ماشینا رو بردیم حیاط خونهی یکی که اجاره میداد گذاشتیم و آخر شب بود که تاکسی سوار شدیم تا مرز.
برنامهمون این بود که شب به مهران برسیم تا توی خلوتی و خنکی از مرز رد بشیم. اما دیدیم گویا مردمانی از سرزمین پارس زودتر از ما این فکر به ذهنشون رسیده بود و اونجا حسابی شلوغ بود.

انگار از مرز میخوای رد شی حتی واسه یه مسافرت چند روزه و با اینکه قبلا هم رفتی بازم یه غربت کوچولویی داره. غربت کوچولو رو قورت دادیم و رفتیم اون سمت. همین که رفتیم عراق موکبها آماده بودن و خداییش خیلی خوب استقبال میکردن. شام گرفتیم و یه ون سوار شدیم به سمت نجف.
از موقعی که رسیدیم نجف، تا آخرش فقط تو حرم بودیم. نزدیک ۶ صبح از ماشین پیاده شدیم و به سمت حرم رفتیم. از شارع الرسول. یادمه ۶ سال پیش که اومده بودیم دیدن گنبد از این خیابون برام خیلی عجیب و جالب بود. انگار انتظارشو نداشتم انتهای این مسیر حرم باشه. خیابونی که پر از مغازههای مختلفه. یه لحظه که گنبد رو دیدم شوکه شدم. یه شوک شیرین!

از گیتها رد شدیم و با کولههای سنگین از این درب حرم میرفتیم اون درب. چون نذاشتن کولهها رو ببریم داخل و ما هم وسایلمونو لازم داشتیم! هوا گرم شده بود و ما هم خسته و اذیت میشدیم. آخرش پدران محترم رو توی خیمهای که زده بودن مستقر کردیم و وسایلو دادیم نگه دارن و خودمون رفتیم زیارت.
اولش بابام که دیده بود اذیت شدیم برنامه رو تغییر داد گفت تا ظهر بیاین راه بیفتیم سمت کربلا و زود هم برگردیم. ما گفتیم اینجوری برگردیم بیشتر باید تو هول و ولا بیفتیم و خوب نیست. ما بمونیم راحتتریم. بعد رفتیم سریع زیارت کردیم و تو دلم دعا میکردم حداقل برای نماز ظهر باشیم نجف. که دیدم نظر بابامم عوض شد. چون تا ظهر (در حقیقت بعد از ظهر:)) که ما برگردیم خودشون هنوز نتونسته بودن برن زیارت.
وقتی فهمیدم که قراره بمونیم خیلی خوشحال شدم. در ادامهاش اتفاقات قشنگی افتاد. توی خیمه استراحت میکردیم و برای نماز و زیارت میرفتیم داخل حرم. فکر کن یه شبانه روز فاصلهات با حرم چند قدم باشه و هی بری و برگردی.


وقتی از حرم اومدیم بیرون، بین کسایی که مهران مهران و کربلا کربلا و اینا میگفتن، یه کربلا کربلاش رو انتخاب کردیم و عکس ماشینش رو نشون داد و رفتیم. قرار شد اول ببره کاظمین و سامرا و سید محمد و آخر شب کربلا. خودمونم فکر نمیکردیم انقدر انرژی داشته باشیم چندتا جا رو یه روزه بریم. جالبیش اینه که اون مدت هیچ شبی نتونسته بودیم خوب بخوابیم. با خودم میگفتم پس پیادهروی چقدر سختی داره. دفعهی قبلی یه مقدار از مسیر پیادهروی رو واقعا پیاده رفته بودیم و بقیهشو با ماشین. حس میکنم وقتی وارد مسیر میشی دیگه سختی رو اونقدر متوجه نمیشی. تا وقتی بیرون گودی یه نظر داری اما درگیرش که بشی میتونی بیشتر از چیزی که توی ذهنته سختی رو تحمل کنی و صبر داشته باشی.

برای رفتن به کاظمین از بغداد گذشتیم و به نظرم اومد که تفاوت چشمگیر بغداد با بقیهی شهرهای عراق، وجود تابلوهای راهنمایی رانندگیه.
رانندهش خیلی خوش برخورد بود و کولرش هم روشن بود:) توی راه چندین ایست بازرسی گذاشته بودن و اینم هرجا میرسید یه سلام علیکی با مامورا میکرد و میگفت زائر ایرانی میبرم و اونا هم چیزی نمیگفتن. یه جا ترافیک بود نگاه کردم دیدم لاین آخر یه ماشین نظامی با تیربار وایساده. یعنی رندومترین چیزی که میتونی تو ترافیک ببینی. چندتا دیگه هم ازشون دیدیم. جلوتر راننده گفت وزیر داخلی عراق اومده اینجا و چندتا ماشین نظامی هم دور اون بودن.
وقتی رسیدیم کاظمین میخواستم وسایلم رو بدم امانتداری. یه کاغذ روش زد که برای یادگاری نگهش داشتم. وقتی یاد این میفتم که نوشتن اسمم برای خادمش چقدر سخت بود ناخودآگاه خندهام میگیره.
سامرا هم رفتیم زیارت و دیدم حرم نسبت به قبل خیلی بهتر شده. بار اولی که رفته بودیم سال ۸۹ فکر کنم حمله شده بود و داخل حرم یه پارچه روی داربستها انداخته بودن. خاطرهای که ازش دارم همینه. اون موقع کلاس اول بودم و دفتر دارا سارای مدرسهمو برده بودم خاطره مینوشتم.

توی راه بابام و راننده باهم حرف میزدن. یه جا بابام میخواست بگه میخوایم بریم خونهی دوستمون توی نزدیکی کربلا و میگفت منزل حبیبی فی کربلا. یاد عربی مدرسه افتادم گفتم بابا بگو صدیق. ولی دیگه دیر شده بود راننده میخندید میگفت حبیبی حبیبی! خیلی با هم شوخی میکردن آخرشم گفتن که اومدی ایران بیا پیش ما اونم تشکر کرد و گفت بعد اربعین شاید بیام.
شب حدود ساعت ۱۱ رسیدیم و رفتیم خونهی همسایهی افغان چند سال پیشمون که اونجا زندگی میکنه. یه خونهی کوچیک که حیاط هم داشت و قسمت مهمونش جدا بود. اونا برامون از زندگی توی عراق گفتن و خوبی و بدیهاش.
ظهر فردا برامون ماشین گرفت که بریم کربلا. خیلی فاصله نداشتن.

اول رفتیم حرم حضرت ابالفضل. زیارتنامه خوندیم و اشک ریختم. چندینسال بود که آرزوی اومدن به اینجا رو داشتم. حرم امام حسین (ع) هم رفتیم و با صف رفتیم زیارت. هر زیارت شاید ۴۵ دقیقه طول میکشید. شلوغی سخت بود ولی بازم خوب بود چون خادما جمعیت رو مدیریت میکردن و به نوبت آدما رو میفرستادن جلو. به ضریح که نزدیک میشدیم مردم شعار میدادن و مرگ بر اسرائیل میگفتن.



شب طبقه بالای حرم امام حسین (ع) که نماز جماعت بود رو برای استراحت گذاشته بودن. اونجا با یه دختر اصفهانی آشنا شدم و گفت که موقع جنگ اینجا بوده و وقتی میفهمیدن ایرانیه کلی هواش رو داشتن. میگفت محرم فضای کربلا از اربعین خیلی سنگینتره ولی وقتی تجربهاش کنی دیگه نمیتونی ازش دست برداری.
صبح بعد رفتیم یه ذره سوغاتی خریدیم و زیارت کردیم. قرار بود عصر راه بیفتیم سمت مرز. توی حرم یه کاروان باکویی دیدم. خیلی متفاوت رفتار میکنن نسبت به ما. ایرانیا همه جا میرفتن و جولان میدادن اونا یه گوشه کنار هم جمع میشدن پارچهی آبی روشن روی چادرشون انداخته بودن که هزارتا شماره برای گم نشدن روش نوشته شده بود. خیلی کوتاه باهاشون سلام علیک کردم که احساس غریبی نکنن:)
ظهر یه دفعه شلوغی چند برابر شد جوری که برای نماز هم نتونستیم بریم داخل. توی بین الحرمین یه جای کوچیک پیدا کردیم و نشستیم. هوا خیلی گرم بود. کل اون مسیر پنکه داشت ولی انقدر گرم بود که توی فاصلهی چند متری بین پنکهها هم نمیتونستی بشینی.
غذای نذری از مضیف حرم گرفتیم. شب قبلش از اون خانومه شنیده بودم که اینجا گوشت خوردن مکروهه. بخاطر همین دلم نمیخواست اون غذا رو بخورم. یه مقدارشو دادم به یه خانم مسنی که اونجا بود. چند دقیقه بعد صدام کرد گفت توی پیادهروی که بوده بهشون خاک تربت دادن و یه ذرهشو به من داد. همون موقع یه نفر هم اومد گیره روسری داد. خیلیها چه ایرانی چه عراقی نذری پخش میکردن. به آبجی کوچیکم توی سفر چند بار آجیل و خوراکی و جانماز و گیره دادن. این دوتا هم رزق من برای روز آخر کربلا بود که کم کم دلتنگیمون توی خود حرم داشت شروع میشد.



آخرش دوباره رفتیم زیارت و با خودم قسمت وَ لا جَعَلَ اللّهَ آخِرَ اَلعَهدِ منی لزیارَتکُم رو تکرار میکردم. از حرم بیرون اومدیم. هر چند قدم مامور بود. این سری به نظرم خیلی خوش برخوردتر و حتی فارسی بلدتر بودن. ماشین گرفتیم به مهران. توی راه دلم گرفته بود و تنها چیزی که میتونست دلتنگی آدم رو از اینکه داره برمیگرده کم کنه، این بود که گیر یه رانندهی بد بیفته. اتفاقی که برای ما افتاد. تو این سفر هم رانندهی خوب دیدیم هم اینجوری. نوجوون بود و پشت فرمون مدام با گوشی حرف زد. تا آخر راه کلی ما رو با رانندگیش ترسوند.
دوباره آخر شب رسیدیم مرز و با خستگی از گیتها رد شدیم. صف برگشت خلوت بود، صف رفت شلوغ. اون ور رو که نگاه میکردی همه با شور و شوق رد میشدن و صدای مداحیشون بلند بود. ملت شریف و جوگیرمون هم وقتی به کشور رسیدیم پرچم ایران رو میبوسیدن و به پلیسها خسته نباشید میگفتن.
آخر سفر اینجوری شد که ساعت ۳ رسیدیم مهران، رفتیم در خونهای که ماشینمون رو گذاشته بودیم ولی خواب بود و چند ساعت وایستادیم تا اومد بیرون. از کرمانشاه نون برنجی خریدیم و رفتیم همدان خونهی فامیل شب موندیم و صبح به سمت خونه اومدیم.
ممنون که این سفرنامهی نه چندان حرفهای رو خوندین. اونجا که بودیم به نوبهی خودم برای همه ویرگولیها دعا کردم و امیدوارم که زیارت روزی همگی بشه:)
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی دانسته دست به ظلم میزنند
مطلبی دیگر از این انتشارات
فاجعه ای به نام انقلاب
مطلبی دیگر از این انتشارات
و اگر برتو ببندد همه رهها و گذرها....