من طمع به شفاعت تو دارم!

زندگی تو، راهی است که کم‌تر کسی آن را می‌بیند و می‌فهمد.

راهی که در آن، دنیا کوچک می‌شود و نگاه تو بزرگ؛

نه به دنبال صدا و نام،که به دنبال حقیقت و خدا !

می‌بینم چطور لحظه‌هایت در سکوت و اخلاص می‌گذشت،چطور شجاعت و توکل در تو یکی شده بود و چگونه در میان هیاهوی دنیا،حقیقت وجودی خودرا فراموش نمیکردی.

من اینک در پستی این دنیا گیر کرده‌ام،می‌ترسم، گم می‌شوم، فراموش می‌کنم…

اما وقتی به زندگی تو نگاه می‌کنم،می‌فهمم که زندگی معنایی جز «راه رفتن برای حقیقت» ندارد.

تو به من نشان دادی که زندگی، بازی با مردم و دنیا نیست؛

«زندگی، حرکت در مسیر خداست»

حتی اگر کسی نفهمد،

حتی اگر هیچ نامی باقی نماند،

حتی اگر تنها باشم،

حتی اگر منفور شوم،

حتی اگر مورد سرزنش قرار بگیرم.

می‌خواهم به همان مسیر تو نزدیک شوم و کاش من هم در لیست کسانی باشم که تو می‌شناسی…

زندگی تو یادم می‌دهد که ارزش انسان،نه در دنیا، نه در مردم،که در اخلاص و عمقی است که با خدا دارد.

و من…

می‌خواهم شبیه تو باشم.

می‌خواهم به چهره تو گره بخورم.

هیچ شباهتی به تو ندارم…

اما امید به شفاعت تو دارم.