گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست / گاهی تمام شهر گدای تو میشوند دست به قلم از فلسفه، جامعهشناسی، ادبیات و دیگر هیچ! ابدیت در پیش است...
یک نفس مانده به صبح

خوش به حال بچههایی که هنوز
پا به دنیا نگذاشته
و زندگی برایشان هنوز
به ثانیه و دقیقه نیافتاده
آنها که در نفسِ صبح ظهور
اولین گریههایشان را میکنند
آنها که جنگ را فقط در کتابها میخوانند و
تعجب میکنند
چطور آدمها زیر یک آسمان
حال هم را نفهمیدند؟
خوش به حال دستهای کوچکی که بیهراس
نهال فردا را می کارد و
خزان را نمیشناسد.
ما در این انتظار ریشه دواندیم
و قرار نبود قصه آمدنش اینقدر طولانی باشد
قرار بود تا بهار هست و
تا هنوز سر به هوا شکوفهها را میشماریم
بیاید
اما
عمر این انتظار از چهار فصل گذشت...
و من حتی اگر چشمهایم سیاهی شب را ببیند
گوشهایم هنوز
صدای آمدن سپیده دم را میشناسد
میشنود.
پس بگذار باد بیاید و
بذر این امید را با خود ببرد
به هر کجا که خاکی هست
تا سبز شود
و جهان
یک نفس برای تولد خورشید
دم بگیرد.
به وقت ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
نذر امام حسین...
مطلبی دیگر از این انتشارات
از اربعین بگو (1)
مطلبی دیگر از این انتشارات
«عُجب»