«سایهای بر میز مذاکره»
«سایهای بر میز مذاکره»
در روزگاری که هر گفتگو و تصمیمی میتواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد، شنیدن صدای تجربه، بیش از هر چیز دیگری به ما مسیر را نشان میدهد. این روایت، حاصل گفتوگوییست با مردی که بیش از یک قرن زندگی کرده، از قاجار تا انقلاب را دیده، و دنیا را قدمبهقدم پیموده است. در زمانهی پرهیاهوی مذاکره، بیایید چند لحظه گوش سپار تجربه باشیم...
طبق معمول دنبال سوژهای برای نوشتن میگشتم. یکی از موضوعات داغ این روزها، مذاکرهی آمریکا با ایران بود.
به دنبال کسی میگشتم که دنیا را دیده باشد، سرد و گرم روزگار را چشیده باشد و تجربهاش بوی کتاب و خاک خورده بدهد.
بعد از جستوجوهای فراوان، پیرمردی را پیدا کردم. شیخِ شهر بود، حدود ۱۰۵ سال سن داشت. اولش دل به گفتگو نمیداد. اما با اصرار و چند بار رفتوآمد، بالاخره راضی شد که صحبت کند.
نخواستم یکراست بروم سر اصل موضوع. پرسیدم:
– شیخ، از خودت بگو. شنیدهام دنیا را گشتهای. از اواخر قاجار زندهای، دوران پهلوی را دیدهای، انقلاب را با چشم خودت دیدهای... حالا که وضعیت امروز ایران را میبینی، چه نظری داری؟
با آهی کوتاه گفت:
– آری، از کودکی عاشق سفر بودم. وقتی بیست سالم شد، با پولی که جمع کرده بودم، راه افتادم. اول ایران را گشتم. در هر شهر کمی میماندم، کار میکردم، پول جمع میکردم، و راهی مقصد بعدی میشدم.
همزمان با سفر، مطالعه و پیگیری اخبار روز را فراموش نمیکردم. به هر کشوری که میرفتم، اطلاعات جالبی از آن منطقه میگرفتم. این سفر ۵۵ سال طول کشید.
وقتی برگشتم، فهمیدم هیچجا خانهی آدم نمیشود. و هنوز هم مطالعه را کنار نگذاشتهام.
کنجکاو شدم. پرسیدم:
– آن زمان سواد همهگیر نبود. چطور خواندن و نوشتن یاد گرفتی؟
لبخند زد و گفت:
– در هر شهری که میرفتم، از شیخ یا بزرگ آنجا یاد میگرفتم. یاد گرفتم چطور بخوانم، چطور بنویسم، چطور بفهمم.
حرفهایش بوی تجربه میداد. دیدم وقتش شده اصل سوالم را بپرسم.
– طی این سالها که دنیا را دیدی، با این همه مطالعه و پیگیری، نظرت دربارهی مذاکرات ایران و آمریکا چیست؟
چهرهاش به یکباره جدی شد. مکثی کرد. بعد آرام گفت:
– از وقتی چشم باز کردم، دیدم آمریکا دنبال منافع خودش است. هر جا پا گذاشت، به جای آبادانی، ویرانی آورد.
بگذار مثال بزنم: ایران، گواتمالا، عراق، یمن... هر جا رفت برای «مذاکره» یا «توافق»، آنجا دچار جنگ داخلی شد، تفرقه افتاد، اقتصاد زمین خورد. حالا هم اگر بیاید برای مذاکره با ایران، همان میشود.
مکثی کرد و ادامه داد:
– مذاکرههایش در دوران پهلوی، منجر به سقوط مصدق و بازگشت شاه ملعون شد.
در برجام و آنهمه مذاکرات دیگر، فقط شرط و شروط گذاشت: فلان چیز نباشد، بهمان چیز جمع شود. یعنی «ساکت شوید، حرکتی نکنید».
حرفهای زیادی در دلش داشت، اما نمیخواست یا نمیتوانست همه را بگوید.
ولی یک چیز را با صراحت گفت:
– آمریکا هیچگاه به قولهایش عمل نکرده و نخواهد کرد. مذاکره با چنین کشوری، اشتباه است.
در دل آن نگاه خسته و صدای آرام، حقیقتی نهفته بود که از لابهلای کتابها و تحلیلهای سیاسی عبور کرده و به جان نشسته بود: گاهی، تجربهی یک عمر سفر و مطالعه، از صدها سند و توافقنامه گویاتر است.
و شاید، قبل از هر امضایی، باید از خود بپرسیم: آیا طرف مقابل، اصلاً اهل وفاست؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
"مهمان خدا"
مطلبی دیگر از این انتشارات
شروع دردناک
مطلبی دیگر از این انتشارات
«مذاکره؟»