"مهمان خدا"
"مهمان خدا"
همهمان داستان حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) را شنیدهایم؛ آن سه شب افطاری معروف را، که غذای خود را به یتیم، اسیر و نیازمند بخشیدند، شب آخر سینی از نعمتها از آسمان به زمین آمد. داستانی که حتی در قرآن هم آمده است. شاید گاهی با خودمان بگوییم: اینها مربوط به زمانهای دور است، حالا که دوره و زمانه عوض شده، دیگر چنین فداکاریهایی کم پیدا میشود.
اما بگذارید داستانی از زمانهی خودمان برایتان تعریف کنم؛ از زبان برادر شهید هشت سال دفاع مقدس، سهراب آقاپور.
او میگفت:
«برادرم همیشه وقت اذان مغرب خودش را به مسجد میرساند. اهل نماز جماعت بود، همیشه اول وقت، همیشه با حضور قلب.
شبی بعد از نماز مغرب و عشاء، مردم مسجد را ترک کردند. اما سهراب متوجه شد مردی هنوز نشسته، دلمرده، خموده. به سراغش رفت و آرام پرسید: “برادر، چیزی شده؟”
مرد آهی کشید و گفت: “نه خانهای دارم، نه سرپناهی، نه غذایی. گرسنهام و بیپناه.”
سهراب بدون معطلی او را به خانه برد.
همسرش با دیدن مرد تعجب کرد و پرسید: “این آقا کیست؟”
سهراب با لبخند پاسخ داد: “مهمان ماست امشب. با ما شام میخورد و شب را خانه ما میماند.”
همسرش آهسته گفت: “اما سهراب جان، ما چیزی برای خوردن نداریم!”
شهید لبخند زد و فقط گفت: “خدا کریم است.”
چند دقیقه بعد، صدای در بلند شد. در را که باز کردند، دیدند سینی بزرگی از غذا، شیرینی، شربت و انواع خوراکیها پشت در است! همسایهشان که آن شب عروسی داشتند، طبق رسمشان برای مهمانی که نیامده بود، سینی را فرستاده بودند.
سهراب لبخند زد و گفت:
“نگفتم خدا کریم است؟ این هم روزی این مرد و ما...”
شاعر در وصف این چه نیکو گفته:
نمانَد تهی دست، در خانهی دوست
که مهمانِ حق را، نباید براند
نه نانش فراوان، نه خوانی گشاده
ولی دل به مهرِ خدا داشت، ماند
سؤالِ غریبی، به شبهای مسجد
جوابش، نگاهی پر از مهر و پند
به خانه بردش، بدون ترددی
که آن شب، کریم است و خود میرساند
زنش گفت: "چیزی نداریم، جانا!"
بگفتا: "خدا روزیاش را فزاند"
نپایید بسیار که در زد کسی
سینی زِ نعمت، به درگاه ماند
بگفتا: "ببین! رزق مهمان رسید
که حق، لطف خود را به وقتش رساند"
نتیجه اخلاقی:
در زمانهای که سختی و گرفتاری زیاد شده، هنوز هم میشود ردّ نور را در دلها دید. هنوز هم میشود مهمان خدا بود، اگر فقط دلمان را خالی از قضاوت کنیم و دستمان را خالی از بخشش نگذاریم.
آیا ما هم باور داریم که خدا کریم است؟
یا هنوز منتظریم معجزهای از آسمان بیفتد؟
گاهی، معجزه لبخند سادهی یک بندهی خداست...
مطلبی دیگر از این انتشارات
شروع دردناک
مطلبی دیگر از این انتشارات
«از اشغال تا قیام؛ قصهی خونین فلسطین»
مطلبی دیگر از این انتشارات
بمبی تا قدمی مرگ