(امیرمهدی مهرگان) او منتظر است تا که ما برگردیم، ماییم که در غیبت کبری ماندیم!
یک روز در مدرسه !
بسم الله
قسمت قبلی:

نمی دانم چه شد که وسط زنگ ریاضی میان آن همه عدد رو رقم ناگهان به سرم زد و با خودم گفتم : چه می شد یک روز یا یک شب داخل مدرسه تک و تنها بودم و هر کاری دلم می خواست می کردم!
پس معطلش نکردم و کلید کار را همان روز زدم! آن روز پس از آنکه به پدر و مادرم گفتم بعد مدرسه باید مستقیم بروم کتابخانه و درسهایم زیاد است با بدبختی قانعشان کردم که نمی توانم نهار خانه بیایم. فردایش هم در یکی از زنگ تفریح ها با اضطراب فراوان و با موش و گربه بازی در یک موقعیت مناسب بالاخره کلید های مدرسه را از اتاق معاونمان قاپیدم!
زنگ آخر را که زدند، رفتم سمت پله ها که فضای خالی خوبی در زیرشان برای مخفی شدن ایجاد کرده بودند.
آنجا که قایم شدم، داشت قند در دلم آب میشد. هم به راحتی کلید ها در دستم بود و هم بی دردسر مخفی شده بودم.
همه رفتند و من ماندم و همه چیز داشت خوب پیش می رفت که به آرزویم برسم!
در همین حال سرایدار مدرسه که خدا بگویم چه کارش نکند دیدم سر رسید و شروع کرد به تی کشیدن سالن. همینجور می کشید و می کشید و هر چه می گذشت به زیر پله نزدیک می شد و آخر سر هم رسید به زیر پله! مرد حسابی زیر پله چه جای تی کشیدن است دیگر؟! بگذار کثیف بماند! چه کسی آنجا را نگاه می کند آخر؟!
بله… خدا خدا کردن های من جواب نداد و بالاخره من را با چشم هایی متعجب دید! البته بعد از چند ثانیه این چشم ها متعجب خشمگین شدند و شروع شد دیگر…
- مرتیکه ی بیشعور اینجا چی کار می کنی؟ مدرسه جای قایم شدنه ؟ بدو برو خونتون …
و من را فرستاد بیرون و با چند تا فحش هم بدرقه ام کرد. در را هم بست. خداوکیلی دستش درد نکند.

از اینکه به همین سادگی رویایم را از دست داده بودم ناراحت و غمگین شدم. ولی که گفته بود که رویایم را از دست داده بودم؟ من که آن همه کلید را با آن همه خطر کردن بیخودی برنداشته بودم!
وقتی مطمئن شدن سرایدارمان از در مدرسه دور شده، در را باز کردم و مخفیانه نزدیک درب سالن شدم، دیدم بله، هنوز مشغول است و نمی شود کاری کرد. رفتم گوشه ای از حیاط تا بلکه مدتی بگذرد و سرایدار سمجمان گورش را… ببخشید… ، تا سرایدار مدرسه مان برود.
پس از بسی انتظار از خطر سرایدار آسوده شدم و رفتم که در را باز کنم. از بین کلید ها کلید ورودی سالن را پیدا کردم و در را باز.
حالا من بودم و مدرسه ای که در آن مگس هم پر نمی زد!
از چه شروع می کردم؟ می توانستم بروم کتابخانه و بدون اینکه مسئول کتابخانه گیر بدهد که «برو اول کتاب های قبلی را بیاور » کتاب هایی که همیشه می خواستم را بردارم یا از آن بهتر بروم اتاق ورزش و آن توپ نوی جام جهانی را ورنداز کنم، چندتایی روپایی بزنم و حتی بردارم و ببرمش یا از همه ی اینها بهتر بروم و دفتر نمره را پیدا کنم و نمره هایم را دستکاری !
ولی از بین همه اینها چشمم به آزمایشگاه افتاد و من نمی توانستم از آن دل بکنم. این شد که رفتم تا دق و دلی هایم از آزمایشگاه نبردن های معلم شیمی و معلم فیزیک خالی شود!
در را باز کردم … انگار دنیا را به من داده بودند.
همه مواد شیمیایی ، وسایل آزمایشگاهی شیمی و فیزیک در چنگ من بود. دستانم را مثل مگس ها بهم مالیدم و گفتم: چه شود!!!!
فاز انیشتین گرفتم و شروع کردم! اول ارلنی را برداشتم ، داخلش یک ماده سبز رنگ که اسم سختی هم داشت ریختم،کمی به آن فسفر اضافه کردم. زیر شعله گرفتمش . کمی در آن آب ریختم. پتاسیم پرمنگنات افزودم. همش زدم. به مقدار لازم آهن دو اکسید در آن ریختم و… خلاصه هر کاری کردم فایده نداشت که نداشت و اتفاق خاصی نمی افتاد.

اعصابم داشت خرد میشد. هر چه دستم بود را امتحان کردم. تا رسیدم به یک ماده که آن موقع نفمیدم چه بود ولی بعدا معلوم شد که خیلی خطرناک بوده و خدا خیلی رحم کرده.
بله، آن ماده را داخل آش شلم شوربایم ریختم…
چشمتان روز بد نبیند، آتشی که از ارلن بیرون زد، فکر می کنم آتش ترقه های های چهارشنبه سوری و حتی آتش های جهنم هم باید پیشش زانو میزدند!
تمام وسایل دوروبرش آب شد، سقف سیاه شد و صورتم سوخت. فوران ارلن بعد چند ثانیه بیشتر هم شد و یکدفعه ترکید.
یک تکه از شیشه اش دستم را برید! صدای انفجارش خیلی بلند بود .گویی بمب اتمی چیزی را منفجر کرده باشم! آزمایشگاه شروع کرد به آتش گرفتن ! بلافاصله من به دنبال کپسول گاز یا شلنگ آب گشتم ولی یکدفعه نمی دانم چه شد که سرم گیج رفت و بعدش را نفهمیدم…
بیدار که شدم خودم را در تخت بیمارستان دیدم!
حالا یک هفته است که دارم سرفه می کنم و مدرسه هم نرفته ام! همیشه دوست داشتم مدرسه را یک طوری بپیچانم و نروم ولی این دفعه مدرسه نرفتن هم زهر مارم شد!
سرفه ام به کنار ، حتی دعوا های پدر و مادرم که باید کلی خسارت بدهند به کنار، الان نمره ی انضباطم صفر شده و در کنار نمرات درخشان بقیه دروسم چیز زیبایی از آب در آمده.
حرصم از این است که میتوانستم به جای آزمایشگاه رفتن نمرات درس هایم را دستکاری کنم تا شاید مقداری آن ها صفر انضباطم را جبران کنند!
اصلا چرا نمره انضباطم را صفر دادند؟ تقصیر خودشان است که مثل ربات از ما کار می کشند، هیچ تفریحی برای ما نمیگذارند، همان درس را هم با حال به هم زن ترین روش ، فرو میکنند در حلقمان و به زور یکبار در سال ما را به آزمایشگاه میبرند ، تازه آن هم ما حق نداریم سوالی بکنیم یا در چیزی دخیل باشیم یا حرف جدیدی بزنیم.
من حق داشتم که خودم را در آن آزمایشگاه خالی کردم. نداشتم؟!
امیرمهدی مهرگان
مطلبی دیگر از این انتشارات
مدرسه ملس من!
مطلبی دیگر در همین موضوع
کنکور: ماشین تولید آلزایمر فرهنگی و انسانی
بر اساس علایق شما
اونارو میبینی آقایِ رنگو؟!