<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات Masoud-Nzi</title>
        <link>https://virgool.io/Masoud-Nzi/feed</link>
        <description>داستانهایی روایت نشده، روایتهایی خوانده نشده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 05:11:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>Masoud-Nzi</title>
            <link>https://virgool.io/Masoud-Nzi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهر تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/Masoud-Nzi/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-sn0oggaxth9h</link>
                <description>خب ما از بالا روی کوه اشیا براقی دیدیم، من دست لوریکا رو‌گرفتم و‌کشیدم و‌تلو تلو‌خوران متوقف شدیم.من گفتم این چیه؟ از دور برق میزنه، ندیده بودم تا حالالوریکا گفت: بریم‌یه چرخی بزنیم.نزدیک تر که شدیم مردمی رو دیدیم که روی کوه راه میرفتند و شاید بی توجه به ما، شی براقی دیدم، مثل آینه مقعر بود و یک شی قرمز رنگ داخلش برق میزد.دست لوریکا رو‌گرفته بودم، نزدیکش شدیم یهو ما رو کشید داخل!مثل یک تونل بود، تاریک، معلق و‌ چرخان و با حالتی گیج کننده ما دو تا رو انداخت کف یک ورودی، جلو ما یک در قرمز رنگ بزرگ بود! همون لکه قرمزی که درون آینه دیدیم.بلند شدیم و توی تاریک و‌ روشنی، به سمت نوری که از زیر در می تابید حرکت کردیم، صدای موسیقی ضعیفی می آمد، در را باز کردم، یک مهمانی بود، دخترانه، و در نوری کم سو‌ که منبع آن معلوم نبود، انسانهایی بالا و‌پایین میرفتند، انگار کلوپ شبانه، امواج‌نور ضعیفی بود و موسیقی ضعیف تری، و به تدریج کمتر هم میشد، تا اینکه تاریکی مطلق شد، و سکوت...ظاهرا مهمانی تمام شده بود! انسانها پشت سر هم و به ردیف به سمتی حرکت کردند، و یک به یک مهمانی را ترک‌کردند، خودمان را تنها دیدیم، صدایی آمد، توجهمان به بالا جلب شد، سقفی فولادی با نوری که زوایای اطرافش را روشن میکرد، حدود سی متر ارتفاعش بود و دریچه ای دندانه‌وار در وسط، که این صدا، صدای چرخیدن آن بود؛ سقف آسمانِ شهر تاریک! صدایی اومد؛ یکی گفت: نگهبان روز را عوض میکنند، صورتم را برگرداندم، در کور سوی نوری که بود زنی را دیدم، تکیه زده به نرده ای که ظاهرا نرده حیاط مینمود، صدا از او بود.لوریکا گفت: دستت رو به من بده، اگر همدیگر رو‌گم کنیم دیگه نمیتونم پیدات کنم، و‌محکم مچ دستم رو چسبید.گفتم: سقف کوتاهی هست، حتی فرصت شتاب گرفتن هم نمیدهد، تا بپری میخوری بهش و‌میفتی پایین!زن گفت: که کجا بری؟ اینجا از ما مراقبت میکنند، ما از انواع خطرات و‌ مرض ها دوریم، اینجا ایمن هست.گفتم: یعنی چی؟ دنیا بزرگه، دنیا رو ندیدی؟ کوه ها، دریاها، مردم، صنعت، زیبایی ها...پوزخندی زد و‌گفت: که چی؟ یه مشت فضاهای تکراری. درختی که اینجاست جاهای دیگر هم هست، مردم هم همینطور، کوه ها و سنگها، رودها، همه تکراری هستند فقط ترتیبشان فرق میکنه، جابجا میشوند ولی یکسانند، یکی را ببینی همه را دیدی، تازه هر سری که سر برمیگردانی، باز جابجا میشوند و تغییر میکنند، انگار که ندیدی!اینجا بهتره، مردمانی یک دست، نظم و زندگیگفتم: توی این تاریکی؟گفت: نور، چشمانت را فریب داده، کم کم عادت میکنی!لوریکا گفت: من میخوام برم، حتی اگه تکراری باشه.زن‌گفت: اون دریچه ها یکطرفه هستند، تو جایی نمیری، پیش ما میمونی، اصولا اون دریچه ها برای همینند، که جمعیت شهر کاهش پیدا نکنه.گفتم: یعنی زندان دیگه؟ زندگی اجباری؟گفت: چی از دنیا میخوای که اینجا نباشه؟! اینجا کسی کار نمیکنه، اینجا فقط تفریح و شادی هست، تمام وقت آزادی که وقت بگذرونی، همه چی رایگانه، همه چی داریم، انواع غذاها، نوشیدنی ها، انواع تفریح ها، حتی زاد و‌ ولد هم اجباری نیست، ما اینجا از قوانینی که انسانها ساختند دور هستیم، حتی مریض هم نمیشویم و‌ خطری در کمین ما نیست. هرچیزی که بتونه نسل بشر رو‌ منقرض کنه، اینجا کار نمیکنه و‌ ما باقی میمونیم.گفتم: ولی سقف اینجا کوتاهه، من احساس خفگی دارم.زن سکوت کرد و به دوردستی که شاید هم آن را نمیدید، چشم دوخت.مردی در حال گذر بود، مرد در حالی که چراغ کوچکی در کف دستش میدرخشید و پرتوهای اون از لای انگشت هاش، مسیرش رو‌ روشن میکرد، در نزدیکی ما متوقف شد، گویی صدایمان را شنیده بود و به خود حق داده بود در بحث تازه واردین دخالت کند؛ اینجا جای خوبی هست، تنها برای نگهبانان طاقت فرساست، اوه نور خورشید، شکنجه بزرگ این بخت برگشتگان هست، روزی شش ساعت محکومند به نگهبانی از دریچه ها. بعد با خنده گفت: اینجا خوش میگذره، فکر رفتن نباشید، فکر محکوم شدن هم نباشید! اون‌نگهبانی به شما ها نمیرسه، اون شغله، نه یک عذاب، یک شغل موروثی هست.بعد سرش رو نزدیک آورد و‌گفت: به کسی اعتماد نکنید، اینجا هرکسی فقط زندگی میکنه، اگه دوست شدید با کسی، اون اولین کسی هست که فریبتون میده.گفتم: چه فریبی؟ اینجا که گفتند همه چی مجانیه.گفت: آره، ولی قانون شکنی، حکم ابدی داره، وقتی مزاحم کسی بشی، از جامعه طرد میشید و‌محکوم به ادامه زندگی در دره نور هستید.لوریکا گفت: به، چه جای خوبی.مرد گفت: کمتر از چند روز زنده میمونید، برخلاف تصورتون اونجا کسی نیست، نور شدید و دائمی، درخشش همه اشیا، فضاهای تنگ، و درنهایت خودتون رو در چاه سیاه میندازید، این به زندگیتون خاتمه میده!انگشتانش رو‌محکم به هم فشرد، نوری که از دستش بیرون‌میزد خاموش شد، و در تاریکی مطلق، صدای دور شدنش شنیده میشد...</description>
                <category>Masoud-Nzi</category>
                <author>masoud Nz</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 22:03:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های گریک و‌لوریکا</title>
                <link>https://virgool.io/Masoud-Nzi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-pp1ntimedztq</link>
                <description>سلاممن گریک هستم، با دوستم لوریکا، دو تا مسافر که خاطراتی براتون داریم که حدس میزنیم جالب باشه، ما این خاطرات رو زندگی کردیم!اول از خودم بگم، من گریک هستم، من میخوام خاطراتم رو‌برای نسل های گذشته ام بگم!چرا اینکار رو‌میکنم؟ چون میدونم اینها رو‌میخونید، چون در آینده شما اتفاق میفته ولی برای من، و لوریکا، گذشته هست.اینکه چرا اون رو برای آیندگان و‌هم نسلهای خودم نمینویسم، چون اونها لازمش ندارند! اونها یا میدونند، یا دارند تجربه اش میکنند، پس لازمش ندارند، اما شما، شاید کنجکاو باشید که بعد از شما چه اتفاقاتی افتاده و می افته.داستان رو از اینجا شروع میکنم که استادِ ما داشت در مورد هتلی که جدیدا ساخته شده صحبت میکرد، این هتل که در طبقه آخر یک ساختمان دراز ساخته شده، اینقدر از سطح زمین فاصله داره که درختهای زیر اون شبیه یک فرش دیده میشوند و نه یه جنگل. و شاید برای درمان بیماران تغییر کاربری بده، صحبت به درختهای پایین ساختمان رسید و‌ استاد پرسید: فکر میکنید اون لکه تیره، چه درختی هست و ارتفاعش چقدره؟لوریکا زمزمه‌ کرد: بعد از شاهکار گذشتگانِ ما بعید میدونم کمتر از صد متر ارتفاعش باشه! شاید کاج یا نارون باشه، بهرحال چنار نیست چون رنگش تیره هست.گفتم بریم ببینیمش، استاد اخطار داد: مواظب باشید، ممکنه یهو وارد یه میان سرزمین یا شهر صنعتی بشید، اگر این اتفاق افتاد فورا فاصله بگیرید.شاید بهتره توضیحاتی بدم که براتون این‌موضوع روشن تر بشه، در واقع دوتا موضوع!اولین موضوع در مورد شاهکار شما گذشتگان بود که کره زمین رو‌نجات داد! شما چیکار کردید؟ یا درواقع چکار خواهید کرد؟بعد از اینکه نجات جنگلها و‌پایین آوردن اثرات گلخانه ای و مبارزه با بالا رفتن دما موفق آمیز نبود، شاید به اشتباه و شاید عاقلانه تصمیم گرفتید یه کار دیگه بکنید، خیلی دوست دارم بدونم اولین بار به مغز کدومتون خطور کرد؟ شما اندازه و‌سرعت رشد درختها رو تغییر دادید!!!اوه، چه‌فکری؛ تصور کنید که یک درخت چنار در عرض پنج سال به بیش از صد متر ارتفاع برسه، بجای یکصد هزار برگ، میلیونها برگ تولید کنه و میلیونها شاخه، و قطر تنه اون اینقدر باشه که هر سارق چوبی تجهیزات بریدن اون درخت غول آسا رو‌نداشته باشه! و البته سقوط همچین درختی میتونه یک زلزله محیطی هم ایجاد کنه، واقعا شاهکار زدید. شما زمین رو‌ نجات دادید و ما الان داریم روش زندگی میکنیم!اگر بخوام در مورد انسانهای بعد از شما بگم، همینقدر بدونید که یک سری نواقص بدنتون برطرف شد! به شکل کلی تون دست نزدند و حتی عملکردشون ضعیفتر هم شد، مثلا من با انگشتم میتونم پیانو بزنم ولی حتی با تمرین هم نمیتونم با یک تبر کار کنم، ولی خب یک سری چیزها رو‌ ما داریم که برای ما عادی هست و‌نمیدونم‌چرا قابل تفسیر برای شما نیست، برای ما ذاتی وجود داره و‌تا جایی که میدونم شما اونها رو ندارید؛ دیدِ خیلی وسیع و قدرت پروازی کوتاه بُرد که البته به شتاب اولیه نیاز داره، و اینکه الان مرزی وجود نداره و‌ همه جا یک سرزمینه، شغل ما فکر کردن، یاد گرفتن و ادامه مسیر انسان زیستن هست.آها داشتم‌میگفتم، من و‌لوریکا شیرجه زدیم به سمت پایین و از مرز درختان رد شدیم، پیشبینی استاد درست بود، اون زیر یک شهر صنعتی بود و درخت کاج مطبق بزرگی که قطر تنه اش دستکم بیست متر بود، و ارتفاعش، کمتر از صد متر نبود.تعریف شهر صنعتی اینه: یک شهر با رنگ مسیِ مات و قهوه ای، که مملو از ماشین آلات و ربات هست، کارش تولید انواع انرژی برای شبکه های زیستی انسانها هست، معمولا انسانی اونجا نیست و‌سیستم های محافظتی قبل از نابود کردنمون هشدار ویژه دارند؛ یک فلش قرمز رنگ بزرگ رو‌ به بیرون شهر، در آسمان و منطبق بر ارتفاع ما ظاهر میشه و صدای هشداری که فقط گوش ما میشنوه.ما فورا به سمت بالا برگشتیم اما ظاهرا مسیر رو اشتباه رفتیم، از جنگل که بیرون آمدیم، کوه بود و در امتداد مسیر به دریا رسیدیم، خط ساحلی رو ادامه دادیم و به نقاط براقی در کوه برخوردیم. متاسفانه چون هنوز نمیتونیم قدرت پروازیمون رو‌کنترل کنیم یا باید دست هم رو‌بگیریم و‌ترمز کنیم یا توی هوا تلوتلو‌ میخوریم، این باعث میشه دیدِ دقیق رو از دست بدیم. این باعث شد که متوجه نشیم که اون نقاط براق در دلِ کوه که انسانهایی، بی توجه به حضور ما در اطرافشون پرسه میزدند ( و بعدا فهمیدیم نگهبانهای دام هستند)، بشدت براق و‌جذاب مینمودند، ما رو‌ بخودشون جذب میکنند، ما هشداری رو‌نادیده گرفتیم‌که باعث شد نفهمیم که اون نقاط براق، دریچه هستند و ما ناخواسته وارد شهر تاریک شدیم، شهری محجور، کم جمعیت، مردمی مکار و انسانهایی که شبیه هیچ‌نوع دیگر بشر نبودند.در ادامه ماجرای شهر تاریک، به دام افتادن ما، معاشرت ما با این مردم و درنهایت خروجِ ممنوعه از این شهر اهریمنی رو براتون خواهم گفت</description>
                <category>Masoud-Nzi</category>
                <author>masoud Nz</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 17:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>