<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات گروه پژوهشی مکث</title>
        <link>https://virgool.io/MaxRGroup/feed</link>
        <description>چندتا دوستیم از چندتا رشته متفاوت -- فلسفه، فیزیک، کامپیوتر. تلاش می‌کنیم چیزی بنویسیم که ارزش خواندن داشته باشد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:09:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/b1ugqpw4g2zw/crjeqt.png</url>
            <title>گروه پژوهشی مکث</title>
            <link>https://virgool.io/MaxRGroup</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مقدمه‌ای بر رایانش</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/introtocom-b6n0sqchipeq</link>
                <description>گاهی آدم‌ها برای بعضی چیزها «تب می‌کنند»؛ یعنی شوق و رغبتی نسبت به آن چیزها دارند، و آن چیزها را دوست دارند. حالا اینکه بعدش چه می‌شود، خدا می‌داند! شاید این تب خیلی زود فروبنشیند، شاید مضر باشد، شاید هم سودمند. «تب آدم‌ها برای کامپیوتر» یکی از آن تب‌ها است.جزوه «مقدمه‌ای بر رایانش» را در اصل برای چند دانش‌آموز دبیرستانی علاقه‌مند به برنامه‌نویسی تهیه کردم، اما آنچه گفته‌ام، جزئیات زبانی مثل پاسکال یا پایتون یا نظایر اینها نیست. هدفم از تدریس این موضوع و تهیه جزوهٔ آن، این بود تا بچه‌ها با منظم‌سازی افکارشان آشنا شوند و بفهمند برای حل یک مسئله، چه مراحلی باید طی شود. گاهی این مراحل دشوارند و خوانندگان خسته می‌شوند؛ اما دقیقاً در همین‌جاست که متفکر قوی از ضعیف متمایز می‌شود.متأسفانه دوره آموزشی ما کوتاه بود (دو ماه از تابستان) و فرصت نشد به جایی برسیم که بگوییم چگونه تفکر انسانی را می‌توان به تفکر ماشینی تبدیل کرد. شاید در نسخه‌های بعدی راجع به این موضوع نیز بنویسم، هرچند که در کتابچه راه و رسم لینوکسی شدن اشاراتی به آن داشته‌ام.برای دریافت جزوه، اینجا را کلیک کنید.م. مقدسی</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2024 12:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابچه «راه و رسم لینوکسی شدن»</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/htbal-lvgsrvirrvwm</link>
                <description>راه و رسم لینوکسی شدن نام کتابچه‌ای است که چند سال پیش گرد آوردیم. سعی کرده‌ایم به زبانی ساده بگوییم که چرا باید به سمت لینوکس رفت، لینوکس چه تحفه‌ای برای کاربر دارد، و راه و رسم لینوکسی شدن چیست. در بین حرف‌های کامپیوتری، مختصری درباره ویژگی‌های فیزیکی هارددیسک سخن گفته‌ایم. پس از مطالعه آن و با کمی تلاش، می‌توانید در دنیای لینوکس گلیم خود را از آب بکشید!مهم‌ترین چیزهایی که در این کتابچه می‌خوانید، شامل:معایب و محاسن کلی لینوکس؛ویژگی‌های فیزیکی هارددیسک؛ظاهر گرافیکی لینوکس؛آشنایی با برخی برنامه‌های کاربردی و متداول؛آشنایی با محیط خط‌فرمان؛مدیریت فایل‌های متنی؛مدیریت پردازش‌ها؛نصب و مدیریت بسته‌های نرم‌افزاری؛نوشتن اجرانامه (اسکریپت)؛است. متن کتابچه با مثال‌ها و تمرین‌های گوناگون همراه شده‌است و حقیقتاً نگارش آن برای ما جذابیت فراوانی داشت. امیدواریم شما نیز از خواندن آن لذت ببرید و ما را از نظرات و انتقادات خود محروم نکنید.برای دریافت کتابچه اینجا را کلیک کنید.https://rozup.ir/info/3851636/temp</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 10:59:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزوه «راهبرد حل مسئله»</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/rahbord-glzquvey66s0</link>
                <description>بعضی‌ها از مسئله می‌ترسند. اگر دانش‌آموز باشند که احتمالاً از هر درسی که مسئله داشته باشد، بدشان می‌آید! در نظر اینان، مسئله اژدهایی زشت و ترسناک است که دانش‌آموز را می‌خورد و بهتر است هیچ‌گاه با آن روبه‌رو نشویم. اما حل مسئله، «امتیاز اضافه‌برسازمان» یا «تشویقی» یا «کار اضافه» نیست. مسئله، خودِ درس است. حتی اگر مسئله واقعاً بسان اژدها باشد، فرار راه مناسبی نیست. باید این اژدهای سرکش را رام کرد. اژدهای رام به ما خدمت می‌کند و به همین ترتیب، مسئله‌ای که با ما انس گرفته باشد، تلخ و زجرآور نیست، بلکه آموزنده و یاری‌دهنده است.در این جزوه، با چند راهبرد حل مسئله آشنا خواهید شد. این جزوه در اصل برای دانش‌آموزان دوره متوسطه دوم نگاشته شده‌است، اما دانش‌آموزان مشتاق کلاس هشتم یا نهم، و نیز سایر علاقه‌مندان، می‌توانند آن را بخوانند.اغلب مسائل به موضوعات ریاضی اختصاص دارد و چند تمرین اجتماعی، سیاسی و فلسفی هم لابه‌لای آنها گنجانده شده‌است.منتظر نظرات و انتقادات شما هستم.برای دریافت فایل، اینجا را کلیک کنید.https://rozup.ir/info/3851269/Rahbord</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 22:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگویی درباره بی‌فایدگی مدرسه!</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-azj7zvmojyzu</link>
                <description>آنچه در زیر می‌خوانید، بخشی از گفت‌وگوهای واقعی میان من و دانش‌آموزانم است که البته پیوسته صورت نگرفته‌است. هرچند این حرف‌ها هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند، اما هر گونه پاسخی که به دانش‌آموزان و نیز به خودمان می‌دهیم، مهم است. متأسفانه به‌ندرت فرصتی پیش می‌آید تا اعماق این پرسش‌ها را در کلاس یا حتی مدرسه، بکاویم. برخی از آنها ریشه‌های بنیادین در تاریخ اندیشه دارد و هضم آنها ساده نیست. در متن زیر، مراد از «او» یک نفر خاص نیست، بلکه چندین دانش‌آموزند که هر کدام در جای خود اظهار نظر کرده‌است.من: وقتی این رابطه‌ها را ساده می‌کنیم، می‌بینیم میدان الکتریکی ناشی از این دو بار، به اندازه E می‌شود. حالا تا اینجا سؤالی نیست؟او: اجازه من یه چی بگم؟ شما خیلی خوب حل می‌کنید و ما هم بالاخره باید اینها رو بخونیم تا نمره این درس رو بگیریم؛ ولی واقعاً کجای زندگی‌مون از اینها استفاده می‌کنیم؟ تو این دنیا به چه دردمون می‌خوره؟من: بستگی داره چجوری زندگی کنی و دنیا رو چطور ببینی!او: یعنی شما که دانشمندی به اعماق این هستی می‌نگرید و ما فقط به دنبال رنگ لاک ناخن‌هایمان!!من: ههههه! نه به این شدت!او: ببخشید یه چی میگم بدتون نیاد. الان سپیده از آرایشگری ماهی ۱۵ تومن درآمد داره. اما شما با این دانشگاه رفتن و مسئله حل کردن، بیشتر از ۱۲ تومن حقوق نمی‌گیرید. خب چرا من بخوام راه شما رو ادامه بدم؟من: من هیچ‌وقت نگفتم راه منو ادامه بدید. کی همچین حرفی زده‌ام؟او: چرا دیگه. همیشه به ما میگید درس بخونید تا امتحان‌هاتون با نمره خوب قبول بشید، برید دانشگاه و بقیه‌اش. این همون راهیه که شما رفته‌اید.من: بذارید کمی به عقب برگردیم. واضح بگیم. هدف از مدرسه اومدن چیه؟او: مجبوریم. گزینه دیگری نداریم. نمی‌تونیم همه‌اش بشینیم توی خونه. اصرار پدر و مادرمونه.من: اگه کلاس اول یا دوم دبستان بودید، این حرف رو ازتون می‌پذیرفتم. ولی الان ۱۷-۱۸ سالتونه. چرا این‌قدر سطحی فکر می‌کنید؟!او: خب میگن بیاییم مدرسه تا بعدش بریم دانشگاه و شغل پیدا کنیم.من: چقدر جالب! اهداف نسیه‌ای! همون کلیشه همیشگی.او: چرا نسیه‌ای؟ هدف بلندمدته دیگه.من: گفتم نسیه‌ای، چون نقدش رو رها کردید. نقدش اینه که در همین مدرسه چیزی یاد بگیرید؛ در همین مدرسه بفهمید کی هستید و با کیا سروکار دارید؛ در همین مدرسه باید بفهمید چطور هدف‌ها رو تعیین یا اصلاح کنید. هدف‌گذاری یک‌شبه انجام نمیشه. هدف هم مثل تکه چوب اره‌شده، باید سوهان‌کاری بشه.او: اجازه، بر اساس همین حرف‌های خودتان، باز هم این معادلات عجیب‌وغریب به دردمان نمی‌خورد.من: لذت شنا کردن رو کسی می‌بره که داره شنا میکنه. بقیه در بهترین حالت، حسرتشو می‌خورن؛ و در بدترین حالت، هیچ حسی نسبت به شنا ندارن. سروکله زدن با این معادلات هم همین‌جوریه. ما مدتی شما رو در این وادی می‌چرخانیم و با قوانین و فرمول‌ها آشنا می‌کنیم. هدف‌مان این نیست که ریاضیدان یا زیست‌شناس یا فیزیکدانی قهار بشید، بلکه می‌خواهیم پاتون رو داخل این اقیانوس بزنید و ببینید لذت می‌برید یا نه. ببینید این قوانین چه مزه‌ای براتون داره.او: ببخشید ما منظورتونو فهمیدیم. اما هنوز نمره برامون روشن نیست. اگه فقط می‌خواید ما آشنا بشیم، پس این همه تمرین و تکلیف برای چیست؟ این همه ترس و اضطراب شب امتحان برای چیست؟ مردیم به خدا!او: به‌خدا ما درس رو می‌فهمیم، فقط تمرین‌هاشو نمی‌تونیم حل کنیم.من: یه مشکل بزرگ اینجاست که شما تصور می‌کنید درس یک چیزه، تمرین یه چیز دیگه. فکر می‌کنید تمرین‌ها اضافه هستند، در حالی که اصلاً این طور نیست. تمرین‌ها جزئی از درس هستند. اگر خیلی فلسفی‌طور بخوام این نکته رو بیان کنم، باید بگم اساساً علم با مسئله تعریف میشه و عالم از بیخ و بُن با مسئله سروکار داره. از طرف دیگه، کافیه یک بار درس رو برای یادگیری بخونید، نه برای امتحان. اون‌وقت خواهید دید که امتحان هیچ ترسی نداره.او: اجازه هست من یه چی بگم؟من: بفرما.او: واقعاً ما با خونواده‌هامون مشکل داریم. یعنی در واقع با جامعه. خیلی از ماها عاشق خیاطی و نقاشی و آشپزی هستیم، اما به اصرار خونواده‌هامون اومدیم تجربی. اونا هم حق دارن. میگن دکتر بشی که هم کار باکلاسیه، هم راحته، هم پولش خوبه. جامعهٔ ما به آشپز یا خیاط بهایی نمیده.من: از اون راحت‌تر اینه که پول بابات رو خرج کنی و بخوری و بخوابی! در جامعه امروز، هر کاری که بخوای انجام بدی، باید آموزش ببینی، چرا که رقابت زیاده و مدام بعضی شغل‌ها متحول میشن. مثلاً مغازه‌داری به شیوه قدیمی منجر به ورشکستگی میشه، چون فروشگاه‌های زنجیره‌ای حتی در روستاها هم شعبه دارن. یا مثلاً در گذشته خطاهای فروشندگی عواقب چندانی نداشت، اما امروزه کوچک‌ترین خطایی در فروش یا پرداخت مالیات داشته باشی، مأموران تعزیرات و دارایی متوجه میشن و حسابی جریمه‌ات می‌کنند. باید این قوانین و قواعد رو بشناسی. باید زحمت بکشی. یه نگاه به محله خودتون بندازید. همین سر کوچه. توی دو سال گذشته، ۳تا مغازه سر کوچه باز و بسته شده. فروشنده‌هاش هم همگی جوون. اما نتونستند خودشون رو جمع‌وجور کنن. فراموش کردند که فروشندگی هم قواعدی داره. فکر می‌کردن سرمایه داشته باشن، کافیه.او: پس چرا به ما هیچی از تجارت نمیگن. همه‌اش ریاضی و فیزیکه!من: بله! تاحدودی اعتراض‌تون بجاست. البته فقط تاحدودی! فرض بر اینه که شما با سلیقه و رغبت خودتون رشته تجربی رو انتخاب کرده‌اید. یعنی در مسیری پا گذاشتید که بیشتر به علوم تجربی اختصاص داره، نه قوانین تجارت.او: آخه به ما گفتن باهوش‌ها میرن تجربی، احمق‌ها میرن فنی و حرفه‌ای.من: آخ! امان از کلیشه‌های نادرست که هر چه می‌کشیم از همان‌هاست.او: اجازه، ولی نگفتید این قانون کولن دقیقاً کجای زندگی به کار میاد. شما دنیا رو با قانون کولن چطوری می‌بینید؟من: کیف می‌کنم از جرقه‌های پتو :))</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 20:45:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مک دونالدسازیِ پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D9%85%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-x6bwmegnvftd</link>
                <description>مک­دونالـدسـازی پزشـکیای ری دورسی، جورج ریتزرترجمه: محسن خادمیهمان­ طور که در کتاب «مک‌دونالدسازی جامعه» (اثر جورج ریتزر) آمده است، «اصول رستوران‌های فست فود در حال سیطرۀ بیشتر بر سایر بخش‌های جامعۀ آمریکا» از جمله پزشکی «است» [1]. چهار اصل اساسی مک دونالدسازی- کارایی، محاسبه پذیری، پیش­ بینی­ پذیری و کنترل- که برای تولید یک سیستم عقلانی طراحی شده است، اغلب منجر به پیامدهای نامطلوبی می­ شود. بدون اقداماتی برای مقابله با مک‌دونالدسازی، ارزنده ترین و بارز‌ترین ارزش‌های پزشکی از جمله مراقبت از فرد، و روابط معنادار پزشک و بیمار در معرض تهدید قرار خواهند گرفت.The McDonaldization of Medicineاولین بُعد مکدونالدسازی، کارایی [زود بازدهی] یا تلاش برای یافتن ابزار بهینه برای هر هدفی است. در حالی که کارایی «به طور کلی چیز خوبی است» [1] اما مسائل ناعقلانی مختلفی در راستای کارایی بیشتر و روزافزون به وجود می­ آید. به عنوان مثال، در حالی که کیوسکِ ­سرراهیِ خودروگذر (drive-through windows) کارآمد است، محبوبیت آن اغلب به صف های طولانی و خطای کارکنانِ تحت فشار می ­انجامد. به همین نحو، کلینیک‌های مک‌دونالدی، اغلب از پزشکانِ ارزان‌تر و کم تجربه ­تر استفاده می‌کنند تا زمانی را که پزشکان با بیماران صرف می کنند کاهش دهند. با این حال، سودهای حاصل از کارآیی به کسانی تعلق می گیرد که عقلانی سازی را پیش می برند. از منظر بیمار، این دیدار با پزشک چه بسا ناکارآمد باشد. طول مدت ویزیت افزایش می یابد، در حالی که زمان با پزشک (و نقش او به عنوان یک پزشک همدل) کاهش می یابد.دومین اصل، محاسبه­ پذیری یا تأکید بر کمیّت به جای کیفیت است که سراسر پزشکی را در برگرفته است. درست همچون فست فودها، کمیت اغلب بدیلِ ضعیفی برای کیفیت است. دانشکده‌های پزشکی، داوطلبانه داده‌هایی را برای رتبه‌بندی نرخ پذیرش و میانگین نمراتِ «آزمون پذیرش دانشکدۀ پزشکی» (MCAT) ارائه می‌کنند، حتی اگر بتوان نرخ پذیرش را بالا برد، نمرات MCAT ارزش پیش‌بینی (predictive value) کمی دارد. [2] به همین ترتیب، پزشکان و بیمارستان‌ها تابع معیارهای بیشتری هستند که بسیاری از آنها فایدۀ محدودی دارند. حتی معیارهای کیفیت، مانند طول مدت اقامت (زمان بستری شدن بیمار تا ترخیص او)، کمیت را با کیفیت اشتباه می گیرند. بیماران از محاسبه ­پذیری در امان نیستند، زیرا مراقبتی که دریافت می­ کنند به شدت تابعی از هزینه و بازگشت مالی به سیستم است. همچون رستوران‌های فست‌فود که بر سر تعداد مشتریان خود با یکدیگر رقابت می‌کنند، بیمه‌گران نیز بر سر تعداد زندگی افراد تحت پوشش با هم رقابت می‌کنند.اصل سوم یعنی پیش ­بینی­ پذیری تضمینی است که محصولات و خدمات بدون توجه به زمان یا مکان یکسان خواهند بود. حرکت به سوی پیش­ بینی ­پذیری منجر به یکدست­ سازیِ غیراعقلانیِ مراقبت های پزشکی می شود. برای مثال، اگرچه دستورالعمل‌های بالینی ارزشمند هستند، اما منجر به فشار بیشتر بر پزشکان می‌شود تا کل بیماران را به نحو یکسانی درمان کنند- همانطور که از بحث اخیر غربالگری سرطان سینه آشکار است. [3] این رویکرد در تقابل با مراقبت بیمار-محور است که به ترجیحات، نیازها و ارزش های یکایک بیماران پاسخ می دهد. پیش ­بینی پذیری همچنین می تواند کیفیت را تضعیف کند. بسیاری از رستوران های فست فود از استفادۀ از سیب زمینی تازه اجتناب می کنند، چراکه سیب زمینی یخ زده منجر به یکدست شدن سیب زمینی سرخ شده می­ شود. لذا اقدامات مشابه در پزشکی برای دستیابی به همسانی می تواند منجر به مراقبت های پزشکی ضعیف تر شود. به عنوان مثال، شرح حال های از پیش نوشته شده، استفادۀ بیش از حد از چک لیست ها، یا طول مدت مشابه ویزیتِ بیماران می تواند منجر به مراقبت مساوی شود که نیازهای فردی بیمار را برآورده نمی کند.بُعد نهایی مک دونالدسازی، کنترل انسان با تکنولوژی غیرانسانی است [1] که به طور روزافزونی هم پزشکان و هم بیماران بکار می گیرند. در رستوران های فست فود، ماشین ها، و نه کارگران، پخت و پز را کنترل می کنند. امروزه در پزشکی نیز کارآموزان پزشکی به جای صرف زمان با بیماران (12٪)، زمان بسیار بیشتری را با رایانه (40٪) می­ گذرانند. [4] کدهای صورت‌حساب (Billing codes) و بیمه نامه‌ها، که طول مدت و محتوای ویزیت‌ها را مشخص می‌کنند، مراقبت‌هایی را که بیماران دریافت می‌کنند دیکته می‌کنند، و بر پزشکان تأثیر می‌گذارند، و منجر به اقدامات غیر ضروری می‌شوند، که اینها خود می‌توانند بر سلامت بیمار اثر عکس بگذارند. پروندۀ الکترونیکی پزشکی تعاملات میان پزشک و بیمار را با مشخص کردن اینکه چه سوالاتی باید پرسیده شود و چه وظایفی باید انجام شوند کنترل می‌کند و در نتیجه قضاوتِ کامپیوتری را جایگزین قضاوت پزشک می‌کند. از این رو، پزشکان دائماً الزاماتِ معیارهای «استفادۀ معنادار» (meaningful use) و سوابق پزشکی الکترونیکی را برآورده می‌کنند که اغلب ناکارآمد هستند و در مراقبت از بیمار اختلال ایجاد می‌کنند و رضایت حرفه‌ای را کاهش می‌دهند. [5] این تکنولوژی‌های غیرانسانی می‌توانند کارگران فست‌فود و پزشکان را به ربات‌، و مشتریان و بیماران را به آدم برقی تقلیل دهند. [1]با این حال، چهار اصل مذکور «کارایی، محاسبه پذیری، پیش بینی پذیری و نظارت» با وجود مسائل غیرعقلانی شان سودمند است. برای مثال، یکسان سازیِ تعبیۀ کاتتر ورید مرکزی (central venous catheter) با کاهش عفونت‌های جریان خون مربوط به کاتتر، سلامت را بهبود می‌بخشد. [6] پزشکی همچون رستوران های فست فود نباید ناکارآمد (جستجوی پروندۀ پزشکی بیمار)، محاسبه ناپذیر (بدون اندازه گیری نتایج)، پیش بینی ناپذیر (جراحی قلب باز بدون پروتکل ها) و کنترل نشده (بدون ضوابط اخلاقی پزشک) باشد. مشکل در حقیقت اتکای بیش از حد به این اصول است.مک دونالدسازیِ افسار گسیخته منجر به «سیستم های نامعقولی می شود که عقل انسانی، انسانیت- خواه افرادی که درون این سیستم ها کار می کنند یا از طریق آنها به کار گرفته می ­شوند- را انکار می کند.» [1] در پزشکی، اتکای بیش از حد به سیستم های مک دونالدی، به جای انرژی و همدلیِ کارآموزان پزشکی خستگی و رخوت می نشاند و باعث فرسودگی پزشکان می شود. از دید بیماران نیز مک دونالد سازی یک رابطۀ کاملاً انسانی را غیرانسانی می کند.ابعاد مک دونالدسازی پزشکیپادزهرهایی هم البته برای مک دونالدسازیِ پزشکی وجود دارد. خُرده اقداماتی وجود دارد که با کاهش هزینه‌های اضافی و قادر ساختن بیماران و پزشکان برای صرف زمان بیشتری با یکدیگر، با پیشروی به سمت کارایی مبارزه می‌کند. ترکیب مشارکت و ترجیحات بیماران می تواند به تغییر سیاست های بازپرداخت از محاسبۀ هزینه ها به ارزش ارائۀ خدمات (delivering value) به بیماران کمک کند، که با افزایش تعداد مبتلایان به اختلالات عصبی مزمن، به طور روزافزونی به آن نیاز خواهیم داشت. کاهش یارانه برای مراقبت های سازمانی و گسترش آموزش و بازپرداخت برای مراقبت های خانگی می تواند یکسان سازی مراقبت ها را که از تأکید بیش از حد بر پیش بینی پذیری ناشی می شود، کاهش دهد.با محدود کردن اندازۀ بوروکراسی‌ها، حصول اطمینان از بهبود مراقبت‌ها با سوابق الکترونیکیِ پزشکی، و کاهش بار مالی پزشکان جوان می‌توان کنترل انسان از طریق تکنولوژی‌های غیرانسانی را کاهش داد. اجرای قوانین ضدانحصار (antitrust laws) می تواند اندازه و دامنۀ بوروکراسی ها را که اغلب اراده ای مقاومت ناپذیر برای کنترل دارند، محدود کند و انتخاب مصرف کننده را تضمین نماید. عرضه کنندگانِ سوابق پزشکی الکترونیکی که از مشوق های مالیات دهندگان بهره مند می شوند، باید برای تولید تکنولوژی ای که مراقبت بهتر و نه کنترل بیشتر را تسهیل می کند، پاسخگو باشند. در نهایت، افزایش غرامت اقامت یا کاهش آموزش، استقلال بیشتری را برای پزشکان آینده ممکن می‌سازد تا به طور بالقوه رشته‌هایی را انتخاب کنند که بیشتر با منافع اجتماعی همسو هستند.نورولوژی نیز از مک­ دونالدسازی مصون نیست. برای مثال، مأموریت هیأت روان‌پزشکی و عصب‌شناسی آمریکا (American Board of Psychiatry and Neurology) خدمت به مردم یا به این حرفه­ ها نیست، بلکه «توسعه و ارائۀ روش‌های معتبر و قابل اعتماد برای صدور گواهی و حمایت از گواهی» است. [7] هیأت مدیره به جای اینکه بر دوش روانپزشکان و متخصصان مغز و اعصاب، بارِ الزامات طاقت فرسایی را بگذارند که ارزش مشخصی هم ندارند، می‌توانند خدمات عمومی و آرمان‌های حرفه‌ای را با درخواست از اعضای خود برای مشارکت در فعالیت‌هایی برای بهبود سلامت جامعه ارتقا دهند. چنین کاری می تواند مراقبت از افرادی باشد که امکانات و استطاعت محدودی دارند، و به اطمینان از سلامت عصبی ورزشکاران جوان کمک کند، یا خانواده ها را برای بار روزافزونِ بیماری آلزایمر آماده کند. اگر می‌خواهیم روی پزشکی حساب کنید، تعداد پرونده‌های پزشکیِ بازبینی‌شده را کنار بگذارید، و در عوض تعداد زندگی‌های لمس شده‌، ذهن‌ها تحریک شده‌، و قلب‌های به حرکت درآمده‌ را در نظر بگیرید. مبارزۀ روزافزون با مک دونالدسازیِ پزشکی هم ضروری و هم ارجمند است.---------------------------------------------------------------------------------این مقاله ترجمه ای است ازThe McDonaldization of Medicine, E. Ray Dorsey &amp; George Ritzer, JAMA Neurology Published online November 16, 2015References1. Ritzer G. The McDonaldization of Society. 7th ed. Thousand Oaks, CA: Sage; 2013.2. Julian ER. Validity of the Medical College Admission Test for predicting medical school performance. Acad Med. 2005;80(10):910-917.3. Hartzband P, Groopman J. Keeping the patient in the equation: humanism and health care reform. N Engl J Med. 2009;361(6):554-555.4. Block L, Habicht R,Wu AW, et al. In the wake of the 2003 and 2011 duty hours regulations, how do internal medicine interns spend their time? J Gen Intern Med. 2013;28(8):1042-1047.5. FreidbergMW, Chen PG, Van Busum KR, et al. Factors affecting physician professional satisfaction and their implications for patient care, health systems, and health policy. http://www.rand.org/pubs/research_reports/RR439.html. Accessed July 14, 2014.6. Pronovost P, Needham D, Berenholtz S, et al. An intervention to decrease catheter-related bloodstream infections in the ICU. N Engl J Med. 2006;355(26):2725-2732.7. American Board of Psychiatry and Neurology, Inc. Mission and history. http://www.abpn.com/about/mission-and-history/. Accessed September 3, 2015.</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>محسن خادمی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 21:50:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک اشتباه رایج منطقی</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-ozeoj4cvquke</link>
                <description>من وقتی با مردم هم‌کلام می‌شوم و در مورد موضوعی بحث می‌کنم، فارغ از اینکه آن موضوع چیست و دعوا بر سر چیست، عیب‌های منطقی زیادی در حرف‌هایشان می‌بینم. قصد دارم یکی دو تا از آن اشتباهات رایج را همینجا به تو بگویم، تا تو هرگز آن‌ها را مرتکب نشوی. شاید وقتی آن‌ها را برایت بگویم بگویی: «اینکه واضح بود!». آری! شاید واضح باشد. اما خوب است حداقل یک بار به آن‌ها بادقت توجه کنی، وگرنه همین اشتباهات واضح لابه‌لای بحث‌های مفصل گم می‌شود و نمی‌توانی پیدایشان کنی. اما راستش را بخواهی همیشه هم واضح نیست. اگر همیشه واضح است، پس چرا مردم مدام این اشتباهات را مرتکب می‌شوند؟! اجازه بده تا بحث را شروع کنم.در جمعی بودم، کسی معرکه‌ای به راه انداخت و گفت: «هر کسی می‌تواند، فقط یک دلیل قانع کننده مبنی بر وجود خدا بیاورد!» و کسی در آن جمع نتوانست دلیلی مناسب ارائه دهد. من هم ساکت بودم و ناظر. ناگهان گفت: «دیدید! هیچ دلیلی برای وجود خدا نداریم. خدایی وجود ندارد. این‌ها همه خرافات است!». آنجا بود که من از این اشتباه منطقی برانگیخته شدم و به کلام آمدم؛ به او گفتم: «از کجا می‌دانی هیچ دلیلی که وجود خدا را ثابت کند وجود ندارد؟!» گفت: «آیا تو دلیلی داری؟!» گفتم: «به فرض خیر»گفت: «پس چه می‌گویی؟!» گفتم: «جواب مرا بده؛ تو گفتی دلیلی برای اثبات وجود خدا نیست. از کجا می‌دانی؟!»گفت:«دیدی که! هیچ کس دلیلی نداشت. به علاوه من زیاد گشته‌ام. هیچ دلیل درستی پیدا نکرده‌ام. آن‌هایی را هم که دیده‌ام، زیرسوال برده‌ام.»گفتم:«تو از همه آدم‌هایی که اکنون روی زمین زندگی می‌کنند نپرسیده‌ای. از آدم‌هایی که مرده‌اند هم نپرسیده‌ای. این‌ها به کنار. اصلا فرض کن واقعا هیچ آدمی از پیدایش اولین آدم‌ها تا کنون، دلیلی مبنی بر وجود خدا ندارد. آیا از این نتیجه می‌شود که خدایی وجود ندارد؟!» گفت: «آری! وقتی هیچ دلیلی نباشد که وجود خدا را اثبات کند، پس خدایی وجود ندارد.» گفتم: «اینگونه نیست که هیچ دلیلی وجود ندارد. بلکه ما هرچه گشتیم دلیلی نیافتیم. آیا احتمال نمی‌دهی فردا کسی دلیلی پیدا کند؟!»گفت:«چرا ممکن است!»گفتم:«در آن صورت وجود خدا را قبول می‌کنی؟!»گفت:«در آن صورت بله!»گفتم:«ولی اکنون می‌گویی خدایی وجود ندارد؟!» به فکر فرو رفت. گفتم:«علاوه بر این، فرض کن اینگونه نباشد که ما انسان‌ها دلیلی نیافته‌ایم، بلکه اصلا ثابت کرده‌ایم که هیچ دلیلی برای اثبات خدا وجود ندارد! حتی در این صورت هم منطقی نیست بگویی خدا وجود ندارد! ممکن است خدا وجود داشته باشد اما هیچ دلیلی برای اثباتش وجود نداشته باشد. تنها هنگامی منطقی است بگویی خدا وجود ندارد، که همین حرفت را ثابت کنی؛ یعنی ثابت کنی که خدا نمی‌تواند وجود داشته باشد. نه اینکه دلایلی را که برای وجودش آورده‌اند یکی یکی رد کنی. این کار نهایتا تو را به این نتیجه می‌رساند که دلایلی که تا کنون برای وجود خدا آورده شده، قانع کننده نیست و وجود خدا را اثبات نمی‌کند. نه اینکه با رد کردن آن‌ها نتیجه بگیری خدا وجود ندارد!»آری! داستان اینگونه بود. حال بگذار چکیده‌ی مطلب را به تو بگویم. گرچه می‌دانم تا کنون نکته اصلی را دریافته‌ای. این را بدان که: «عدمِ دلیلِ وجود چیزی، دلیلی بر عدمِ وجودِ آن چیز نیست»؛ مثلا وقتی تو دلیلی برای اثبات وجود خدا نداری، منطقی نیست که به نبودن خدا باور پیدا کنی. زیرا ممکن است دوست تو فردا دلیلی پیدا کند. اصلا ممکن است همین الان دلیلی وجود داشته باشد که تو آن دلیل را ندانی. اصلا به فرض که ثابت کنی هیچ دلیلی وجود ندارد که وجود خدا را ثابت کند. باز هم منطقی نیست نتیجه بگیری که خدا وجود ندارد. این صرفا ثابت می‌کند که اگر خدا وجود داشته باشد، نمی‌توان دلیلی برای وجودش آورد.شاید می‌پرسی: «پس وقتی دلیلی برای وجود خدا نداریم، باید چه کنیم؟!». وقتی دلیلی برای وجود خدا نداری، منطقی نیست وجود خدا را بپذیری. همینطور منطقی نیست نبودن خدا را بپذیری. بلکه منطقی این است که اظهار ندانستن کنی و بگویی: «نمی‌دانم؛ شاید وجود داشته باشد، شاید نه».حال اگر یکی پیدا شود و بگوید خدا وجود دارد، از او می‌پرسی: «چه دلیلی داری؟!». همینطور اگر کسی پیدا شود و بگوید خدا وجود ندارد، از او می‌پرسی: «چه دلیلی داری؟!» و بعد دلایل را می‌شنوی و اگر منطقی بود می‌پذیری. البته اینکه از کجا بفهمیم دلیلی که آورده شده منطقی است یا نه، خود بحث مفصل و دامنه‌داری است که فعلا در این نامه قصد پرداختن به آن را ندارم. به هر حال گمان می‌کنم به خوبی نکته منطقی این نامه را دریافتی. اما اجازه بده نکته‌‌ی منطقی دیگری را که شباهت بسیاری با این نکته دارد برایت توضیح دهم.هر جمله خبری، یا راست است یا دروغ. به عبارتی، یا درست است یا غلط. مثلا وقتی من بگویم «ماست سیاه است» دارم جمله‌ای خبری می‌گویم. بالاخره یا جمله‌‌ام درست است یا غلط. اما درستی و غلطی به چه معناست؟ اگر جمله‌ای که من می‌گویم مطابق با واقعیت باشد، می‌گوییم جمله درست است، و اگر مطابق با واقعیت نباشد، می‌گوییم جمله غلط است. مثلا اگر واقعا ماست سیاه باشد، جمله‌ی «ماست سیاه است» درست است، و اگر واقعا ماست سیاه نباشد، جمله‌ی «ماست سیاه است» غلط است. بگذار از جمله‌ خبری چند مثال دیگر بزنم:زمین کروی شکل است.خدا وجود ندارد.انسان پس از مرگ نابود می‌شود.هیچ انسانی نمی‌تواند بیش از سیصد سال عمر کند.فاصله مشهد تا تهران پانصد کیلومتر است. کره خورشید از کره زمین بزرگتر است. و ...همه این جمله‌ها از یک جنبه مانند هم هستند؛ همه آن‌ها دارند خبری از واقعیت می‌دهند. یا به عبارتی همه آن‌ها جملاتی خبری هستند که هر کدام یا درست‌اند یا غلط. یا واقعا زمین کروی شکل است یا واقعا زمین کروی شکل نیست. یا واقعا خدا وجود دارد یا واقعا خدا وجود ندارد و به همین ترتیب.حالا اگر کسی بیاید و به تو جمله‌ای خبری بگوید، تو چه واکنشی نشان می‌دهی و به او چه می‌گویی؟! مثلا فرض کن دوستت به تو بگوید: «انسان بعد از مرگ نابود می‌شود». تو به او چه خواهی گفت؟! به نظرم منطقی‌ترین چیزی که می‌توانی به او بگویی این است که: «دلیل تو چیست؟!» و بعد دلیلش را بشنوی. اگر منطقی بود، حرفش را بپذیری. اما اگر منطقی نبود چطور؟! به فرض که تو قبل از این حرف دوستت، نمی‌دانستی که انسان بعد از مرگ نابود می‌شود یا نه. دوستت به تو می‌گوید: «انسان بعد از مرگ نابود می‌شود» و تو دلیلش را می‌پرسی و او می‌گوید: «چون یک دانشمند بزرگ این حرف را زده». تو می‌گویی: «یک دانشمند بزرگ ممکن است اشتباه کند پس اینکه دانشمندی بزرگ این حرف را زده دلیلی بر درستی آن نیست». در اینجا تو دلیل دوستت را رد کردی. اما درباره جمله‌ی دوستت چه می‌گویی؟! آیا آن جمله غلط است؟! آیا چون دلیلش غلط بود، حتما حرفش هم غلط است؟! در اینجا، به نظر تو آیا انسان بعد از مرگ نابود می‌شود یا نه؟! آفرین! هنوز نمی‌دانی. شاید انسان بعد از مرگ نابود شود، شاید نه. پس اینکه دلیل دوستت منطقی نبود، دلیل بر این نیست که جمله‌ی او نیز غلط است؛ به عبارتی، «غلط بودن دلیل، غلط بودن مدعا را نتیجه نمی‌دهد». اما اگر دلیلی که آورد منطقی بود، تو می‌فهمی که جمله‌اش درست است و انسان بعد از مرگ نابود می‌شود.حال فرض کن جمله‌ای خبری را می‌شنوی اما به گوینده دسترسی نداری تا از او دلیل بخواهی. در این صورت چه می‌کنی؟! مثلا در کتابی نوشته شده که انسان بعد از مرگ نابود می‌شود، و در آن کتاب هیچ دلیلی برای درستی این جمله آورده نشده، و نویسنده هم سال‌ها پیش مرده است. در این صورت، در برابر آن جمله چه موضعی می‌گیری؟! می‌پذیری؟! یا رد می‌کنی؟! آفرین! هیچ‌کدام منطقی نیست. تا وقتی دلیلی نداشته باشی، منطقی نیست که بپذیری و همینطور منطقی نیست که رد کنی. منطقی این است که بگویی: «نمی‌دانم، یا درست است یا غلط.» آری! این را بدان که غیر از پذیرفتن و رد کردن راه سومی هم وجود دارد: نمی‌دانم!همه‌ی این نامه را در دو جمله خلاصه می‌کنم:۱. عدمِ دلیلِ وجود چیزی، دلیلی بر عدمِ وجودِ آن چیز نیست.۲. غلط بودن دلیل، غلط بودن مدعا را نتیجه نمی‌دهد.</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>محمد طهماسبی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 10:10:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-mwy5dlf5qecg</link>
                <description>علیّتحتماً از قسمت‌های قبل به یاد دارید که برای ترجمهٔ درست چارچوب‌ها لازم بود تا در مفهوم همزمانی تجدیدنظر کنیم. نتیجه این شد که اگر دو رویداد در چارچوب لختِ خاصی همزمان هستند، در چارچوب لخت دیگری که با سرعت ثابتی نسبت به چارچوب نخست حرکت می‌کند، همزمان نیستند. این مسأله در نگاه اول چندان چیز خاصی نیست، اما وقتی دقیق‌تر می‌شویم، می‌بینیم پیامدهای خاصی دارد.بگذارید مسأله را واضح‌تر بیان کنیم. فرض کنید شما ساعتی روی مچ دست‌تان بسته‌اید و طبق آن ساعت، ساعت ۱۰ صبح با ماشینی که سرعت بسیار زیادی دارد، تصادف می‌کنید. طبق همان ساعت، یک ساعت بعد در بیمارستان عمل جراحی خواهید داشت. تصادف و عمل جراحی دو رویدادند که اولی علت و دومی معلول است. یعنی معلول به لحاظ زمانی بعد از علت رخ می‌دهد. منطقاً مُحال است که معلول پیش از علت رخ دهد. این قاعده، علیت (۱) نام دارد و فرقی هم نمی‌کند که در کدام چارچوب شاهد رویدادها باشیم. همان طور که خود رویدادها مطلق‌اند، این قاعده نیز مطلق است و نباید در چارچوب خاصی، معلول پیش از علت روی دهد. با این حال، وقتی همزمانی مفهومی نسبی است، این امکان وجود دارد که چارچوبی بیابیم که معلول در آن پیش از علت روی دهد. یعنی اگر قاعده علیت نسبی باشد، ممکن است در مثال گفته‌شده چارچوبی بیابیم که در آن، عمل جراحی پیش از تصادف رخ دهد! چنین چیزی به لحاظ عقلی درست نیست. پس باید به دنبال شرطی بگردیم که هم مفهوم همزمانی پابرجا بماند و هم قاعده علیت از بین نرود.برای یافتن این شرط، ابتدا شکل ۱ را در نظر می‌گیریم. در این شکل، تصادف را با رویداد A مشخص کرده‌ایم. رویدادهای B1 و B2 و B3 را که به طور کلی Bi می‌نامیم، فعلاً ممکن می‌دانیم، اما در ادامه استدلال می‌کنیم که کدام‌یک علیت را برهم می‌زند و محال است. یعنی می‌خواهیم نشان دهیم که کدام‌یک از این سه رویداد، نمی‌تواند محل وقوع عمل جراحی -- که همان معلول است -- باشد. توجه کنید که در چارچوب درخت، هر سه رویداد B بعد از رویداد A رخ داده‌اند. پس در چارچوب درخت علیت برقرار است. اگر ما حداقل یک چارچوب بیابیم که در آن رویداد Bi پیش از A اتفاق بیفتد، بدین معنی است که ترتیب زمانی آن در همه چارچوب‌های لخت باطل است. یا به عبارتی دیگر، چنین ترتیب زمانی به لحاظ فیزیکی باطل است.شکل ۱. رویداد A علت و رویدادهای Bi معلول‌های احتمالی‌اند. باید دید کدام یک از رویدادهای Bi با علیت سازگار نیست.طبعاً انتقال محورهای مختصات، ترتیب زمانی را به هم نمی‌زند، زیرا خطوط صفحه شطرنجی به طور موازی جابه‌جا می‌شوند. یا به بیان فیزیکی، اگر چارچوبی صرفاً در موقعیت دیگری قرار داشته باشد، ترتیب زمانی را متفاوت نمی‌بیند. اما اگر چارچوبی نسبت به چارچوب درخت با سرعت ثابت حرکت کند، آنگاه شاید ترتیب زمانی به هم بخورد. چطور؟ برای نمونه، نقطه B1 را در نظر بگیرید. اگر ماشینی با سرعت 0.5c حرکت کند، شکل ۲ را خواهیم داشت. فاصله زمانی بین رویدادهای A و B1 در چارچوب درخت، بیشتر از فاصله زمانی بین این دو رویداد در چارچوب ماشین است (خطوط افقی صفحه شطرنجی را با خطوط سبز مقایسه کنید). بنابراین حدس ما درباره تغییر ترتیب زمانی در چارچوب‌های متحرک، درست است.شکل ۲. خطوط سبز، خطوط زمان‌ثابت را در چارچوب ماشین نشان می‌دهند.بیایید سرعت ماشین را بیشتر کنیم و شکل ۳ را در نظر بگیریم.شکل ۳. وقتی سرعت ماشین به سرعت نور نزدیک‌تر می‌شود، رویداد B1 از رویداد A عقب می‌افتد.اوه، عجب اتفاق جالبی! ناظری که در چنین ماشینی باشد، رویداد B1 را قبل از رویداد A می‌بیند! اما چرا این طور شد؟ آیا ما مجاز نیستیم سرعت ماشین را زیاد کنیم؟بگذارید رویداد B2 را هم بررسی کنیم. به ازای ماشینی که سرعتش 0.5c است، شکل ۴ و به ازای سرعتی بیشتر، شکل ۵ پدید می‌آید.شکل ۴شکل ۵. هر قدر هم که سرعت ماشین به سرعت نور نزدیک شود، نقطه B2 پیش از A رخ نمی‌دهد.
من در شکل ۵، سرعت بسیار زیادی برای ماشین در نظر گرفته‌ام (تقریباً 0.99c). با این حال، به نظر نمی‌رسد ترتیب زمانی رویدادهای B2 و A عوض شده باشد. از طرفی، در قسمت نهم گفتیم هیچ چارچوبی نمی‌توان یافت که در آن، سرعت جسمی از سرعت نور بیشتر باشد. بنابراین سرعت‌های بیشتری برای ماشین نمی‌توان در نظر گرفت و بررسی رویداد B2 در همین سرعت به پایان می‌رسد. اگر تا این حد از سرعت، بلایی بر سر قاعده علیت نیامد، بدین معناست که وضعیت A و B2 نسبت به یکدیگر به گونه‌ایست که در هیچ چارچوبی قاعده علیت را نقض نمی‌کنند.به‌سادگی می‌توان نشان داد که وضعیت A و B3 نیز به گونه‌ایست که در هیچ چارچوبی قاعده علیت را نقض نمی‌کنند. پس تنها رویداد B1 مشکل‌ساز بود! سؤال: رویداد B1 چه وضعی نسبت به A دارد که در بعضی چارچوب‌ها قاعده علیت نقض می‌شود؟ جوابش ساده است. ما برای رفتن از A به B1 باید با سرعتی بیش از سرعت نور حرکت کنیم. درنتیجه، حرکت با سرعت بیش از نور قاعده علیت را به هم می‌زند. یا به بیانی دیگر، برای حفظ علیت لازم است تا هیچ جسمی سریع‌تر از نور حرکت نکند.(۱) این علیت از نگاه نسبیت است. علیت معانی مختلفی دارد که در اینجا با بقیه معانی کاری نداریم. مثلاً آن قاعده معروفی که می‌گوید هر پدیده‌ای علتی دارد، با آنچه در اینجا گفتیم متفاوت است. علیت از نگاه نسبیت، دال بر وجود علت نیست، بلکه درباره ترتیب زمانی دو رویداد صحبت می‌کند.</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 10:49:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۹</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B9-jz3nyczbryz5</link>
                <description>رابطه سرعت‌ها در نسبیت آلمانیحالا که معلوم شد چارچوب‌های لخت با تبدیلات لورنتز به یکدیگر ترجمه می‌شوند، بد نیست بپرسیم این تبدیلات چه تفاوتی با تبدیلات گالیله دارند؛ چرا وقتی به نور توجه نمی‌کردیم، نسبیت ایتالیایی درست بود؟ برای رسیدن به جواب، بیایید قسمت هفتم را دوباره مرور کنیم. در آنجا گفتیم که جهان‌خط نور در نمودار فضازمان معمولی، تقریباً روی خط افقی می‌افتد. پس به ازای موجوداتی که سرعتشان از سرعت نور خیلی کمتر است و جهان‌خط‌شان به‌راحتی در چارچوب فضازمان معمولی رسم می‌شود، فرقی نمی‌کند که محور افقی مکان (x) را در نظر بگیریم یا جهان‌خط نور را؛ در هر صورت، موجودات معمولی با تقریب خوبی متوجه جهان‌خط نور نمی‌شوند. به عبارتی خلاصه، موجوداتی که سرعتشان از سرعت نور خیلی کمتر است، با تقریب خوبی در قواعد نسبیت ایتالیایی صدق می‌کنند. یعنی نسبیت ایتالیایی حالت خاصی از نسبیت آلمانی است.طبق آنچه در قسمت پنجم گفتیم، سرعت جسم در چارچوب لخت به سرعت چارچوب اضافه می‌شود تا سرعت جسم در چارچوب لخت دیگر مشخص شود. این قاعده از نسبیت ایتالیایی نتیجه شد. از طرفی، در انتهای قسمت پنجم اشاره کردیم که انشتین این قاعده را برای نور درست نمی‌داند. الآن فهمیدیم که نه تنها نور، بلکه هر چیزی که سرعتش حول‌وحوش سرعت نور باشد، در نسبیت ایتالیایی صدق نمی‌کند. بر این اساس، تمام چیزهایی که سرعتشان به سرعت نور نزدیک است، در رابطه ایتالیایی مجموع سرعت‌ها صدق نمی‌کنند.برای یافتن معادلهٔ آلمانیِ مجموع سرعت‌ها، مثال ساده‌ای را مطرح می‌کنیم. فرض کنید توپی در چارچوب ماشین با سرعت c/2 پیش می‌رود و خود ماشین هم با سرعت c/2 نسبت به درخت حرکت می‌کند. در این صورت، سرعت توپ در چارچوب درخت چقدر است؟نمودار فضازمان در چارچوب ماشین به صورت شکل ۱ است.شکل ۱. نمودار فضازمان در چارچوب ماشینهمچنین شکل ۲ نمودار فضازمان را در چارچوب درخت نشان می‌دهد. طبق آنچه در قسمت هشتم گفتیم، خط‌چین سبز یکی از خطوط زمان‌ثابت از دید ناظر ماشینی است. حال اگر بتوانیم جهان‌خط توپ را در چارچوب درخت مشخص کنیم، می‌توانیم سرعت توپ را در چارچوب درخت به‌دست آوریم.شکل ۲. نمودار فضازمان در چارچوب درخت.با توجه به شکل ۱، ناظر ماشینی در هر لحظه می‌بیند که توپ وسط ماشین و نور سمت راست است. بنابراین در شکل ۳، خط زرد (که معرف جهان‌خط توپ است) را طوری رسم می‌کنیم که از نقطه A بگذرد. توجه کنید که روی خط‌چین سبز، نقطه A تنها نقطه‌ای است که فاصله‌اش تا ماشین و نور سمت راست به یک اندازه است. یعنی به ازای زمانِ ثابتی که با خط‌چین سبز مشخص شده‌است، طول‌های AB و AC با یکدیگر برابرند.شکل ۳. یافتن جهان‌خط توپ در چارچوب درخت، با توجه به شکل ۱.بدین ترتیب، جهان‌خط توپ مشخص می‌شود و سرعت توپ را نشان می‌دهد. سرعت توپ در چارچوب درخت 0.8 است. البته چون محور زمان را با c مقیاس‌بندی کرده‌ایم، باید بگوییم سرعت توپ در چارچوب درخت 0.8c است. این عدد، نه مجموع c/2 و c/2 است و نه اختلاف آنها! ظاهراً ارتباط پیچیده‌تری میان سرعت اجسام در چارچوب‌های لخت وجود دارد. این ارتباط را می‌توان با استفاده از شیب و معادله خطوط در حالت عمومی یافت، اما چون از ابتدا قصد نداشتیم که فرمولی را نشان دهیم، با این فرمول نیز کاری نداریم.علی‌رغم نداشتن فرمول، باز هم قادریم نکته مهمی را درباره تغییرات سرعت بفهمیم. برای رسیدن به آن نکته، بیایید مسأله بالا را به ازای چند سرعت دیگر نیز بررسی کنیم.مثلاً فرض کنید سرعت ماشین نسبت به درخت 0.5c و سرعت توپ نسبت به ماشین 0.2c باشد (شکل ۴). در این صورت نمودار فضازمان شکل ۵ را داریم:شکل ۴. سرعت توپ در چارچوب ماشین 0.2c است.شکل ۵. جهان‌خط توپ در چارچوب درخت با توجه به شکل ۴. به نسبت طول AB و AC توجه کنید.یعنی سرعت توپ در چارچوب درخت حدود 0.64c است.یا اگر سرعت توپ نسبت به ماشین 0.8c باشد (شکل ۶)، نمودار فضازمان به صورت شکل ۷ درمی‌آید. یعنی سرعت توپ در چارچوب درخت حدود 0.92c است.شکل ۶. سرعت توپ در چارچوب ماشین 0.8c است.شکل ۷. جهان‌خط توپ در چارچوب درخت با توجه به شکل ۶. به نسبت طول AB و AC توجه کنید.یا اگر سرعت توپ نسبت به ماشین 0.95c باشد (شکل ۸)، نمودار فضازمان به صورت شکل ۹ خواهد بود. یعنی سرعت توپ در چارچوب درخت حدود 0.96c است.شکل ۸. سرعت توپ در چارچوب ماشین 0.95c است.شکل ۹. جهان‌خط توپ در چارچوب درخت با توجه به شکل ۸. به نسبت طول AB و AC توجه کنید.این اعداد را در جدول ۱ خلاصه می‌کنیم.جدول ۱. سرعت ماشین نسبت به درخت 0.5c است.به‌علاوه تغییرات سرعت را نیز در جدول ۲ می‌آوریم.جدول ۲. هر چه سرعت توپ نسبت به ماشین به سرعت نور نزدیک‌تر می‌شود، ناظر درختی شتاب کمتری برای توپ اندازه می‌گیرد.همان طور که می‌بینید، هر چه سرعت توپ در چارچوب ماشین به سرعت نور نزدیک‌تر می‌شود، سرعت آن در چارچوب درخت سخت‌تر تغییر می‌کند. مثلاً اگر سرعت توپ در چارچوب ماشین از 0.2c به 0.5c برود، ناظر درختی می‌گوید که سرعت توپ 0.16c تغییر کرده‌است؛ حال آنکه اگر از 0.5c به 0.8c برود، ناظر درختی می‌گوید که سرعت توپ 0.12c تغییر کرده‌است. یعنی به ازای سرعت‌های بالاتر در چارچوب ماشین، تغییرات سرعت در چارچوب درخت کندتر می‌شود. این نتیجه با نسبیت ایتالیایی در تضاد است. در نسبیت ایتالیایی، شتاب جسم در چارچوب لخت اول با شتاب جسم در چارچوب لخت دوم، تفاوتی نداشت. به‌علاوه، هیچ قاعده‌ای نبود که جسم را از شتاب نامتناهی منع کند؛ اگر شتاب جسم به مدت نامتناهی حفظ می‌شد، سرعت آن نیز نامتناهی می‌شد. اما، در نسبیت آلمانی دیده می‌شود که هرچه سرعت جسم به سرعت نور نزدیک‌تر می‌شود، شتاب جسم در چارچوب دیگر کمتر می‌شود. اگر سرعت جسم در چارچوب ماشین خیلی‌خیلی به سرعت نور نزدیک باشد، شتاب جسم در چارچوب درخت نزدیک به صفر می‌شود. یعنی سرعت جسم در چارچوب درخت تقریباً برابر با سرعت نور می‌شود و همین مقدار باقی می‌ماند.بنابراین سرعت نور، حد نهایی سرعت است و هیچ چارچوبی نمی‌توان یافت که سرعت جسم را بیش از سرعت نور اندازه بگیرد.در قسمت‌های بعدی دوباره به این قاعده مهم برمی‌گردیم و بیشتر درباره‌اش حرف می‌زنیم.</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 06:59:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۸</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B8-h43krtrt9ymf</link>
                <description>تبدیلات لورنتزدر قسمت‌های قبل دیدیم که تبدیلات گالیله‌ای نمی‌توانند چارچوب‌های لخت را به‌درستی ترجمه کنند، چرا که سرعت نور را تغییر می‌دهند و این موضوع در تضاد با تجربه است.حال می‌خواهیم تبدیل درست را بیابیم. بگذارید نمودارهای فضازمان را دوباره رسم کنیم:شکل ۱. نمودار فضازمان در چارچوب درخت.شکل ۲. نمودار فضازمان در چارچوب ماشین.اگر به شکل‌های ۱ و ۲ نگاه کنید، می‌بینید در هر لحظه:الف) ناظر ماشینی می‌گوید فاصله ماشین تا درخت، یک‌سوم فاصله درخت تا نور سمت راست است.ب) ناظر درختی می‌گوید فاصله ماشین تا درخت، یک‌دوم فاصله درخت تا نور سمت راست است.بنابراین، آیا ماشین در هر لحظه، در دو مکان متفاوت قرار دارد؟ شاید شما دوست داشته باشید چنین نتیجه‌ای بگیرید. به هر حال وقتی دیدید سرعت نور به سرعت چشمه نور بستگی ندارد و احتمالاً از تعجب شاخ درآوردید، شاید این یکی چیز عجیب هم درست باشد و ماشین در هر لحظه، در دو مکان متفاوت قرار داشته باشد!! اما بیایید ساده‌تر فکر کنیم تا زیادی درگیر چیزهای عجیب نشویم. بیایید فرض کنیم ما اسیر عقلی هستیم که به ما می‌گوید هیچ چیزی در یک لحظه، در دو جا نیست. در این صورت، تناقض ظاهری بالا را چطور حل کنیم؟اگر مفهوم «در یک لحظه» برای دو ناظر، متفاوت باشد، آنگاه مشکل‌مان حل می‌شود. یعنی «زمانی» که ناظرِ ماشینی ادعای الف را بر زبان می‌آورد، با «زمانی» که ناظر درختی ادعای ب را بر زبان می‌آورد، یکسان نیست. اگر این طور باشد، هیچ مشکل عقلی بین ادعاهای الف و ب وجود ندارد.در این صورت آیا می‌توانیم بگوییم چه چیزهایی همزمان‌اند؟ یا به عبارت واضح‌تر، در شکل ۳، به ازای رویداد فرضی A در چارچوب درخت، چه رویدادی در چارچوب ماشین همزمان با A است؟شکل ۳. چارچوب درخت و رویداد فرضی Aاز شکل ۲ می‌دانیم که در چارچوب ماشین، فاصله ماشین تا درخت، یک‌سوم فاصله درخت تا نور سمت راست است؛ یا ماشین وسط دو باریکهٔ نور است. پس خطی از A عبور می‌دهیم و نقطه برخورد آن با جهان‌خط ماشین و نور سمت چپ را به ترتیب B و D می‌نامیم. حالا A را ثابت می‌گیریم و خط را می‌چرخانیم. این خط را آنقدر می‌چرخانیم تا طول AB با طول BD برابر شود. اگر این شرط تأمین شود، به وضعیتی می‌رسیم که به لحاظ فیزیکی اتفاق می‌افتد. در این وضعیت، فاصله میان ماشین تا هر کدام از باریکه‌های نور یکسان است و چون نور با سرعت ثابتی پیش می‌رود، پس هر دو باریکه این فاصله یکسان را در مدت یکسانی طی می‌کنند. یعنی رویدادهای A و D همزمان‌اند.شکل ۴شکل ۵شکل ۶شکل ۷شکل ۸با دنبال کردن شکل‌های ۴ تا ۸، مشخص می‌شود که طول AB و BD در شکل ۷ برابر شده‌است. روند تغییرات طول AB و BD نشان می‌دهد که تنها در یک نقطه طول آنها یکسان می‌شود. پس فقط توجه خود را به شکل ۷ معطوف می‌کنیم. خط‌چین سبزی که در شکل ۷ می‌بینید، رویدادهای همزمان با A را در چارچوب ماشین نشان می‌دهد، زیرا روی این خط، ماشین وسط دو باریکه نوری است. خطوط موازی با این خط، خطوط زمان‌ثابت را در چارچوب ماشین نشان می‌دهند (شکل ۹).شکل ۹. خط‌چین‌ها، خطوط زمان‌ثابت برای ناظر ماشینی هستند. یعنی اگر در چارچوب ماشین، روی خط‌چین‌ها پیش برویم، زمان تغییر نمی‌کند. خطوط افقی در صفحه شطرنجی، خطوط زمان‌ثابت در چارچوب درخت هستند.بدین ترتیب، مفهوم همزمانی و خطوط زمان‌ثابت را در چارچوب ماشین پیدا کردیم و ارتباط آنها با چارچوب درخت روشن شد (به شکل ۹ دقت کنید). حالا باید ببینیم خطوط مکان‌ثابت کجا می‌افتند. پیدا کردن آنها خیلی ساده است. ما می‌دانیم ناظر ماشینی، مکان ماشین را همواره ثابت می‌بیند. پس جهان‌خط ماشین، یکی از خطوط مکان‌ثابت است. درنتیجه، خطوط مکان‌ثابت خطوطی هستند که به موازات جهان‌خط ماشین رسم شوند (شکل ۱۰).شکل ۱۰. خط‌چین‌های قرمز،‌خطوط زمان‌ثابت در چارچوب ماشین هستند. خط‌چین‌های قهوه‌ای، خطوط مکان‌ثابت در چارچوب ماشین هستند. در چارچوب ماشین، نقطه C همزمان با رویدادهای A و B و D است.در گام بعدی باید ببینیم هر سلول چارچوب درخت چه ارتباطی با سلول متناظر با آن در چارچوب ماشین دارد. منظور از سلول، ناحیه‌ای است که بین رویدادها قرار می‌گیرد (فراموش نکنید که رویدادها چیزهای مطلقی هستند). ما سه رویداد O و A و B را در نظر می‌گیریم. از طرفی، اگر چارچوب ماشین به صورت شکل ۲ در نظر بگیریم، رویدادهای A و B و C و D روی یک خط افقی قرار می‌گیرند، زیرا همه آنها همزمان‌اند. در شکل ۱۱ این نقاط را نشان داده‌ایم و برای اینکه حین محاسبات بعدی سردرگم نشویم، آنها را A&#x27; و B&#x27; و C&#x27; و D&#x27; نامیده‌ایم.شکل ۱۱شکل ۱۲. مثلث OAB متناظر با مثلث O&#039;A&#039;B&#039; در شکل ۱۱ است.چون سرعت نور در شکل ۱۱ برابر با یک است، پس همواره طول O&#x27;B&#x27; با طول A&#x27;B&#x27; مساوی است و مساحت مثلث O&#x27;A&#x27;B&#x27; از رابطه زیر به‌دست می‌آید:از طرفی، مساحت مثلث OAB در شکل ۱۲، برابر با ۶ سانتی‌متر مربع است (ابعاد هر سلول صفحه شطرنجی را ۱ سانتی‌متر در ۱ سانتی‌متر در نظر بگیرید). با توجه به اینکه مساحت مثلث OAB باید با مساحت مثلث O&#x27;A&#x27;B&#x27; برابر باشد، پس طول O&#x27;B&#x27; برابر با جذر ۱۲ می‌شود (تقریباً ۳/۵ سانتی‌متر).بدین ترتیب، ناحیه صورتی در شکل ۱۲، به طور یکتا با ناحیه صورتی در شکل ۱۱ متناظر است. یعنی چارچوب درخت را به طور یکتا می‌توانیم به چارچوب ماشین ترجمه کنیم. تبدیلی که مثلث «کشیده‌شده» شکل ۱۲ را به مثلث قائم‌الزاویه شکل ۱۱ تبدیل می‌کند، تبدیل لورَنتز نام دارد. در این تبدیل، برخلاف تبدیل گالیله‌ای، زمان نیز حاضر است و تغییر می‌کند.</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 09:54:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن‌ها ناقص العقل اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AF-ipgdwo8gfdzw</link>
                <description>بگذارید مطلب را با نقل خاطره‌ای آغاز کنم. حدوداً سه سال پیش بود که یکی از هم‌دانشگاهی‌هایم تصمیم گرفته بود که نهج البلاغه را بخواند. پس از مدّتی به خطبه ۸۰ معروف رسیده بود (که عقل زن‌ها ناقص است و …) و برای رفع شبهه، در اینترنت جستجوهایی کرده بود امّا متاسّفانه پاسخ قانع‌کننده‌ای پیدا نکرده بود. این هم‌دانشگاهی، موضوع را در یکی از گروه‌های دانشجویی مطرح کرد تا شاید بقیّه پاسخی برایش داشته باشند. شاید مناسب باشد که اینجا هم بخشی از آن متن را بیاورم:... توی خونه یه نهج‌البلاغه با شرح مفصل‌تر پیدا کردم گفتم شاید توی اون بتونم توضیحی پیدا کنم. انتشار اون کتاب مال سال ۵۱ بود. دیدم تنها توضیحی که داده در مورد جمله آخر خطبه است که گفته بود در کارهای معروف هم از زن‌ها پیروی نکنید در توضیح گفته بود که اگر واجب بود انجام بدید ولی بهش بگید که بخاطر اون انجام ندادید اگرم مستحب بود انجام ندید که فک نکنه ازش پیروی کردید چون در اینجا پیروی نکردن از زن مستحب مهمتریه! جالب بود که در اون برهه زمانی دغدغه راجع به این خطبه مربوط به نحوه اجرای این بخشش بوده نه چیز دیگه‌ای. فک کنم حتی خود زن‌ها هم مشکلی با این خطبه نداشتن.  رفتم یه نهج‌البلاغه جدیدتر پیدا کردم. مترجم تمام سعیش رو کرده بود که با نگاهی متفاوت به معنی کلمه «نواقص» یجوری قضیه رو حل کنه. سعی کرده بود بگه که اینجا نواقص به معنی اختلاف و تفاوت عقل و ایمان زن و مرده نه ناقص بودن، ولی واقعا تلاش نافرجامی بود. خلاصه که دلم نمیخواد از کنار چنین چیزی راحت بگذرم و امیدوارم جوابی براش پیدا کنم.چون این سوال چند وقت قبل از مطرح شدنِ این موضوع، برای خودم مطرح شده بود، تحقیقاتی در رابطه با آن انجام داده بودم. لذا توضیحات مختصری را در آن گروه دانشجویی ارسال کردم که از قضا دوستان زیادی(از جمله همین هم‌دانشگاهی که برایش سوال مطرح شده بود) لطف داشتند و از پاسخ بنده تشکّر کردند. حالا بعد از مدّتها تحقیقاتم را کامل‌تر نمودم و تصمیم گرفتم که در اینجا به اشتراک بگذارم، به این امید که برای برخی از افراد مفید باشد.قبل از بررسی این خطبه لازم است که بخش‌هایی از آنرا که محلّ اشکال است، عیناً در اینجا بیاورم:مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ. فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ. فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، وَ لَا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَر.اى مردم، بدانيد كه زنان را ايمان ناقص است و بهره منديهايشان ناقص است و عقلهايشان ناقص است. اما ناقص بودن ايمانشان از آن روست كه در ايام حيض از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهايشان، بدان دليل است كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است و نقصان بهره منديشان در اين است كه ميراث زنان نصف ميراث مردان است. از زنان بد بپرهيزيد و از زنان خوب حذر كنيد و كار نيك را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهيد، تا به كارهاى زشت طمع نكنند.اگر انسان اندکی با سیره‌ی ائمّه(علیهم السّلام) و قرآن کریم آشنایی داشته باشد و با عقل خود در این روایت بیاندیشد خواهد یافت که این روایت به هیچ طریقی قابل قبول نیست و نه عقل آن را می‌پذیرد و نه شرع. اگر اینگونه بود که تمام زنان عقل و ایمانشان ناقص باشد، پس چرا امام سجّاد(ع) خطاب به حضرت زینب(س) می‌فرمایند: «أنت بحمدالله عالمة غیر معلّمة» یعنی عقل شما در درجه‌ای است که نیاز به تعلیم ندارد و تمام علم در نزد شماست؟ و اگر اینگونه بود که تمام زنان عقل و ایمانشان ناقص باشد، پس چرا امام حسن عسکری(ع) در وصف مقام حضرت فاطمه(س) ایشان را حجّت خداوند بر تمامی ائمّه(علیهم السّلام) معرّفی می‌کنند؟ و اگر اینگونه بود که عقل زن ناقص باشد یا نصف مرد باشد چرا در قرآن کریم آمده است که زن و مرد از یک نفس واحده خلق شده‌اند و هیچ‌یک برتر نیست بلکه ملاک برتری تقواست؟ و … خود امیرالمومنین(ع) در فرمایشی روایات را در ۴دسته طبقه‌بندی کرده‌اند و فرمودند تنها یک دسته آنها را بپذیرید و بقیّه را بدون دلیل متقن و حجّیّت کامل نباید پذیرفت. نمی‌دانم چرا عدّه‌ای دنبال توجیه روایات ناصحیح و یا تقطیع شده هستند؟ به وضوح، هر عقلی می‌یابد که حتّی اگر عقل زنان را ناقص بگیریم دلایلی که در ادامه آورده شده‌است اصلا دلایل منطقی نیستند! تمام مشکل آن است که ما نهج البلاغه را در ردیف قرآن قرار داده و یک کتاب کامل و ۱۰۰درصدی و غیرقابل تحریف یا تقطیع می‌بینیم درحالیکه این کتاب به دست تاریخ‌نگاران گردآوری شده است و خالی از اشکال نیست. البته باید توجّه داشت که مرحوم سیّدرضی، روایات بسیار معتبر و مهمّی را در این کتاب جمع‌آوری نموده‌اند که به تعالی انسانها کمک شایانی می‌کند، لیکن مقصود بنده از این نوشته آن است که قبل از پذیرشِ هر روایتی ابتدا لازم است که مطمئن شویم آن روایت معتبر بوده و با عقل و شرع نیز تناقضی نداشته باشد.اجازه دهید که ابتدا یک نمونه‌ي تاریخی را بیان می‌کنم: اگر شما با فرمایشات حضرت علی(علیه السّلام) آشنایی داشته باشید می‌بینید که ایشان در مواقع گوناگون و به مناسبتهای مختلف گلایه‌های فراوان خود را از ابوبکر و عُمَر بیان می‌کنند. برای اینکه یک نمونه‌اش را مشاهده بفرمایید کافی است به خطبه شقشقیه مراجعه نمایید. حال در همین نهج البلاغه به خطبه‌ی ۲۲۸ مراجعه کنید، می‌بینید که چه تعریف‌هایی از قول ایشان در وصف عُمَر نقل شده است! تکلیف چیست؟ کدام را بپذیریم؟ آیا امکان ندارد اشتباهی در ثبت تاریخ رخ داده باشد؟ محقّقین باجستجوهای زیاد در میان منابع تاریخی یافته‌اند که در تاریخ طبری( که طبری از اهل تسنّن بوده و قبل از مرحوم سیّد رضی می‌زیسته است) همین خطبه عیناً نقل شده است منتها از زبان امیرالمومنین(ع) نیست بلکه این سخنان از طرف زنی بوده است که طرفدار عُمَر بوده و در حمایت از او پس از مرگش چنین سخنانی را خطاب به امیر المومنین(ع) بیان کرده است، امّا در نهج البلاغه از زبان حضرت نقل شده است. راجع به خطبه۸۰ نیز بسیاری از علما در سند این روایت تردید کرده اند و مرحوم سيّد رضي، اين روايت را مُرسَلاً نقل کرده است که نوعاً علما به روايات مُرسَله عمل نمي‌کنند.امینه اینلوز (Amina Inloes) استاد مطالعات اسلامی در کالج اسلامی لندن در مقاله‌ای با عنوان «آیا امام علی زن‌ستیز بود؟ مقایسه‌ی تصویر زن در نهج البلاغه با کتاب سلیم ابن قیس» (مجله‌ی مطالعات اسلام شیعی، ۲۰۱۵) به مقایسه‌ی تصویر زن در نهج البلاغه، که زن‌ستیزانه به نظر می‌رسد، با تصویر زن در کتاب سلیم ابن قیس می‌پردازد. تصویر زن در کتاب سلیم ابن قیس، که جمع‌آوری آن مقدّم بر جمع‌آوری نهج البلاغه بوده است، تصویری گشوده و عاری از زن‌ستیزی است و این با تصویر زن در قرآن سازگارتر است. همچنین انجمن مسلمانانِ شیعه‌ي دانشگاه نورث‌وسترن شهر شیکاگو، در رابطه با این خطبه و تقطیعات/تحریفاتی که در آن شده، درس‌گفتارهایی در سال گذشته برگزار نمودند که برای بررسی عمیق‌تر این پرسش، توصیه می‌کنم این ویدئوها را از دست ندهید.اگر کسی بخواهد مقام واقعی زن را در دین اسلام بررسی کند قطعا بهترین الگو حضرت فاطمه‌‌ زهرا(س) است که خطبه فدکیّه از ایشان به ما رسیده است و اگر مقداری در این خطبه تامّل کنیم و با مباحث عقلی آشنا باشیم، خواهیم یافت که این مطالب تنها از عقلی صادر می‌شود که شایسته است تمام عقول در برابرش سر تعظیم فرود ‌آورند. این موضوع نشان می‌دهد که نه تنها عقل زن ناقص نیست بلکه توانایی رسیدن به چنین جایگاهی را دارد.</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>محمدحامد فتحی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 14:05:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۷</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B7-dggpsscrddz6</link>
                <description>نمودار فضازمان در نسبیت آلمانیدر قسمت قبل گفتیم که بر اساس یافته‌های تجربی، سرعت نور به سرعت چشمه نور بستگی ندارد. یعنی اگر چراغ‌قوه‌ای با سرعت (مثلاً) ۱۰ متربرثانیه حرکت کند و من کنار درختی ایستاده باشم، سرعت نور چراغ‌قوه را همان‌قدر اندازه می‌گیرم که اگر چراغ‌قوه ثابت بود، اندازه می‌گرفتم.سرعت نور در خلأ حدود ۳۰۰,۰۰۰ کیلومتربرثانیه اندازه‌گیری شده است. پس اگر چیزی مقابل نور نباشد، در هر ثانیه حدود ۳۰۰,۰۰۰ کیلومتر را طی می‌کند. این عدد در مقایسه با سرعت ماشین، یا هواپیما، یا خیلی چیزهای دیگر اطراف ما،‌ خیلی خیلی زیاد است. بنابراین اگر بخواهیم جهان‌خط نور را روی نمودار فضازمان معمولی (از همان‌هایی که جهان‌خط ماشین و توپ و درخت را روی آنها کشیدیم) نشان دهیم، چیزی شبیه به شکل ۱ عایدمان می‌شود:شکل ۱. جهان‌خط نور در فضازمان معمولی. سرعت نور آنقدر زیاد است که جهان‌خط آن عملاً روی محور افقی می‌افتد.همان طور که می‌بینید، سرعت فوق‌العاده زیاد نور سبب می‌شود تا جهان‌خط آن تقریباً روی محور افقی بیفتد و نتوانیم تغییرات آن را (اگر تغییر کند) به‌خوبی تشخیص بدهیم. خوشبختانه این مشکلِ تصویری به‌راحتی حل می‌شود. کافیست یکی از محورها را با سرعت نور مقیاس‌بندی کنیم. طبق «قراردادی نانوشته!»، محور زمان را انتخاب و مقیاسش را عوض می‌کنیم. یعنی به جای اینکه محورهای نمودار فضازمان x و t باشند، از x و ct استفاده می‌کنیم که c سرعت نور است. در این صورت، هر واحد زمانی در نمودار x-t، در نمودار جدید c برابر می‌شود. مثلاً اگر برای کشیدن جهان‌خط نور در نمودار x-t دو نقطه (0,0) و (4,4/300000000) را به هم وصل کرده‌ایم، در نمودار x-ct باید دو نقطه (0,0) و (4,4) را به هم وصل کنیم. پس یادتان باشد که هر وقت صحبت از نسبیت آلمانی شد، محورهای نمودار فضازمان را x و ct بگیریم و سرعت نور در این نمودار، برابر با یک می‌شود (شکل ۲).شکل ۲. جهان‌خط نور در فضازمانی که زمان آن در سرعت نور ضرب شده است. در این نمودار، سرعت نور ۱ است.حالا بیایید مسأله‌ای مشابه با آنچه در نسبیت ایتالیایی داشتیم، طرح کنیم. فرض کنید چراغی در نزدیکی درختی است و فردی کنار درخت ایستاده است. روی چراغ را با پارچه ضخیمی پوشانده‌ایم و دو روزنه روی پارچه تعبیه کرده‌ایم تا نور فقط از آن دو روزنه گسیل شود؛ یکی رو به راست و دیگری رو به چپ. در لحظه خاصی، چراغ را روشن می‌کنیم و دو باریکه نوری در دو جهت (راست و چپ) منتشر می‌شود. فرد کنار درخت سرعت هر کدام از آن باریکه‌ها را c اندازه می‌گیرد. در همان لحظه، فرد دیگری که سوار بر ماشین است و با سرعت سرسام‌آور c/2 حرکت می‌کند، از کنار درخت می‌گذرد. سؤال: ناظر ماشینی سرعت باریکه‌های نور را چقدر اندازه می‌گیرد؟اگر طبق نسبیت ایتالیایی عمل کنیم، ناظر ماشینی سرعت یکی از باریکه‌ها را c/2 و سرعت باریکه دیگر را 3c/2 اندازه می‌گیرد. ولی بر اساس نسبیت آلمانی که با تجربه منطبق است، سرعت نور به سرعت چشمه بستگی ندارد. یعنی گرچه چراغ از دید ناظر ماشینی با سرعت c/2 حرکت می‌کند، ولی سرعت نور منتشرشده از چراغ باید c باشد. شکل‌های ۳ و ۴، جهان‌خط‌ها را به‌ترتیب در چارچوب درخت و ماشین نشان می‌دهند. توجه کنید که چون سرعت ماشین نسبت به درخت c/2 است، پس سرعت درخت به ماشین نیز همین مقدار است، ولی در جهت وارون. از این رو، جهان‌خط درخت در چارچوب ماشین به سمت مکان‌های منفی امتداد دارد. به‌علاوه، سرعت نور در هر دو چارچوب یکسان و برابر با ۱ است.شکل ۳. جهان‌خط نور و ماشین و درخت در چارچوب درخت.شکل ۴. جهان‌خط نور و ماشین و درخت در چارچوب ماشین. توجه کنید که محورها را x&#039; و ct&#039; نامیده‌ایم، چرا که هنوز نمی‌دانیم چه رابطه‌ای با x و t (مکان و زمان از دید چارچوب درخت) دارند.حالا مسأله این است که آیا شکل‌های ۳ و ۴ را می‌توان با قاعده‌ای به یکدیگر ترجمه کرد. چون نسبیت ایتالیایی سؤال قبلی ما را به‌درستی جواب نمی‌داد، حدس می‌زنیم که برای ترجمه این دو شکل به یکدیگر نیز کارآمد نباشد. با این حال بد نیست حدس خود را بیازماییم. اگر بخواهیم طبق نسبیت ایتالیایی عمل کنیم، باید سرعت ماشین را به تمام جهان‌خط‌های شکل ۴ بیفزاییم. در این صورت، شکل ۵ پدید می‌آید.شکل ۵. اعمال تبدیلات گالیله‌ای به شکل ۴.در شکل ۵، تنها جهان‌خط‌های درخت و ماشین شبیه به جهان‌خط‌های درخت و ماشین در شکل ۳ هستند. جهان‌خط نور سمت راست، نسبت به جهان‌خط نور سمت چپ، فاصله بیشتری تا درخت دارد. یعنی سرعت نور سمت راست بیشتر از سرعت نور سمت چپ است؛ حال آنکه ناظر درختی سرعت هر دو باریکه را یکسان اندازه می‌گیرد. بنابراین قاعده ترجمه اشتباه بوده است. یا به عبارتی دیگر، تبدیلات گالیله‌ای نمی‌توانند چارچوب‌ها را به‌درستی به یکدیگر ترجمه کنند. ما باید قاعده‌ای بیابیم که وقتی بر جهان‌خط‌های شکل ۴ اعمال می‌کنیم، دقیقاً جهان‌خط‌های شکل ۳ تولید شوند.</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 08:48:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>است یا هست؟ مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/be-not-to-be-ts0ab86lu1xj</link>
                <description>من مصطفی مردانی هستم. داستان نویس و مدرس داستان نویسی. پانزده سال است که به این دو تا شغل و البته تولید محتوا مشغولم. در این مدت، بارها و بارها با این سوال مواجه شدم که «هست» درست است یا «است»؟ اصلاً این سوال خودش پر از کلی ایراد است. مثل این می‌ماند که بگوییم فرق بین «گشتن» یا «شدن» چیست؟ از همین فعل گشتن و شدن استفاده می‌کنم تا برسم به معنای اصلی حرفم. که خیلی وقت‌ها این شوخی بی مزه که «زرده تخم مرغ زرد هست یا است؟» را فراموش کنیم. و این استدلال که «هست» از مصدر «هستن» به معنای وجود داشتن است چه قدر استدلال ساده‌انگارانه‌ای است. می‌خواهم مثال‌هایی بزنم که درکش را ساده‌تر کنم. و به این جا برسیم که بالاخره است یا هست؟ کدام درست است.http://eseminar.tv/wb31408 البته که «هست» در بعضی جاها به معنای وجود داشتن به کار می‌رود. مثلاً در عبارت «خدا هست»، این طور برداشت می‌شود که «خدا وجود دارد.» در حالی که «خدا است» معنای وجود داشتن خدا را انتقال نمی‌دهد. اما بیایید به عقب برگردیم و دو تا فعل «شدن» و «گشتن» را بررسی کنیم. آیا «گشتن» به معنای «جستجو کردن» نیست؟ آیا در فارسی قدیم، «گشتن» به جای «شدن» به کار نمی‌رفته؟ آیا می‌توان گفت چون «گشتن» در بعضی جاها معنای «جستجو کردن» می‌دهد، نمی‌تواند معنای «شدن» بدهد؟می‌خواهی بنویسی؟ اول ترست را بگذار کنار. خرید پادکست ترس از نوشتن کلماتی با اشتراک معنیاز این  جنس کلمات در فارسی کم نداریم. در هر زبانی، کلماتی هستند که به جای همدیگر به کار می‌روند. اما الزاماً همان یک معنا را منتقل نمی‌کنند. و اگر بخواهیم این اشتراک معناها را بین کلمات مثال بزنیم، باید برای هر کلمه ای این کار را بکنیم.مثلا کلمه ای مثل سایه، در زمینه‌های مختلف، معناهای مختلفی از خودش دارد. سایه در معنای فیزیکی، از برخورد نور به یک جسم ثابت شکل می‌گیرد. اما آیا «سایه» در عرفان، در روان شناسی و در سیاست، همان معنا را می‌دهند؟ ایا می‌توان گفت سایه ای که یونگ به آن اشاره می‌کند، حتی از نظر فیزیکی و شناختی، ربطی به سایه ای که می‌شناسیم دارد؟ سایه به بخش تاریک وجود گفته می‌شود که چشم ما از دیدن آن تا حدی نابینا است.یا می‌شود تصور کرد که وقتی در مورد «زمین» حرف می‌زنیم، معنای سیاره بودنش را حذف کرده ایم؟ و این که زمین فقط می‌تواند به معنای یک سیاره در منظومه شمسی به کار برود؟این یادداشت را هم بخوانید: حرفی بزن که داستان می طلبد! وقتی هر دو تا را منفی می‌کنیمنکته اینجاست که وقتی این دو تا فعل را معکوس می‌کنیم، شکلشان یکسان است. هر دوتا به شکل «نیست» منفی می‌شوند. نیست به معنای «وجود ندارد» و نیست به معنای نبودن در یک وضعیت. البته که هر دو فعل در حالت منفی شکل یکسانی دارند. و ما چنین نمونه ای در فارسی نداریم که دو فعل با دو معنای مختلف، شکل منفی یکسانی داشته باشند.ساده انگارانه است که فکر کنیم وقتی حالت منفی دو تا فعل یکی است، حالت مثبتشان با همدیگر فرق دارند. مثلاً در مورد صفت‌ها وقتی توانایی و مهارت، هم معنا هستند، پس ناتوانی و بی مهارتی هم می‌توانند به جای همدیگر به کار بروند و برعکس. اما چه طور در مورد فعل «است» و «هست» این تفاوت را قائل می‌شویم؟تا حالا استن را صرف کرده اید؟«بود»، «است»، «خواهد بود»، سه حالت مختلف از مصدر بودن هستند. مثلاً می‌نویسیم:«چیزی که اینجا است، نگرانم می‌کند.» بیاید زمان فعل را تغییر بدهیم:گذشته: چیزی که این جا بود، نگرانم می‌کرد.آینده: چیزی که اینجا خواهد بود، نگرانم خواهد کرد.می بینید که به راحتی در زمان‌های مختلف، معنای فعل «است» مشخصات خودش را دارد. اما اگر اول شخص یا دوم شخص باشد چه طور می‌شود؟گذشته: تو که اینجا بودی، نگرانم می‌کردی.حال: تو که اینجا هستی، نگرانم می‌کنی.آینده: تو که اینجا خواهی بود (باشی)، نگرانم خواهی کرد!آیا می‌توانیم بنویسیم: تو که اینجا استی، نگرانم می‌کنی؟ چنین چیزی در فارسی گفته نشده. و ما تا به حال مصدر «استن» را صرف نکرده ایم. «است» یک شیوه از نگارش «هست» به حساب می‌آید. گاهی حتی حذف هم می‌شوند و به شکل «تو که اینجایی» نوشته می‌شود. «اینجایی» را به چه چیزی می توانیم تبدیل کنیم؟ «اینجا استی» یا «اینجا هستی»؟مطلب مفید دیگر: نویسندگی چیست و چه طور رشد می کند؟است یا هست؟ هنوز مسئله است؟امیدوارم که راضی شده باشید بین است و هست تفاوت معناداری وجود ندارد. گاهی وقت‌ها استثناهای زبان فارسی نباید ما را گول بزند. فقط کافی است از زاویه‌های دیگری هم به این موضوعات نگاه کنیم. برای یک «غیرفارسی زبان» این می‌تواند مسئله باشد که بالاخره «است» یا «هست»؟ اما برای یک فارسی زبان که هر روز با این کلمات سر و کار دارد، درک این موضوع کار پیچیده‌ای نیست.مصطفی مردانیاینستاگرام | تلگرام | توییتر | لینکدین</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>مصطفی مردانی | روایتگر و مدرس نویسندگی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 10:46:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۶</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B6-x5lqtt8mjiem</link>
                <description>نسبیت آلمانیوقتی در قسمت قبل راجع به جمع سرعت‌ها صحبت می‌کردیم، دیدیم که هانس مجبور بود زمان چارچوب قایق را با زمان چارچوب ساحل مقایسه کند. سپس پدرش به او اجازه داد تا طبق نسبیت ایتالیایی عمل کند و آن زمان‌ها را مساوی با یکدیگر قرار دهد. طبعاً چنین «مجوز»ی بدین معناست که پدر هانس استفاده از نسبیت ایتالیایی را همیشه مجاز نمی‌داند. کما اینکه وقتی صحبت از نور شد، پدر هانس آن «مجوز» را باطل دانست! به عبارت دیگر، حرکت جوراب به گونه‌ای بود که در شرایط نسبیت ایتالیایی صدق می‌کرد، ولی حرکت نور در آن شرایط صدق نمی‌کند. یعنی قواعد ایتالیایی همواره بر «ترجمه چارچوب‌های لخت به یکدیگر» حاکم نیستند؛ یا نسبیت ایتالیایی همواره برقرار نیست.حالا دو امکان وجود دارد:۱) قواعد ترجمه چارچوب‌ها به ازای موجودات مختلف، متفاوت است.۲) قواعد نسبیت ایتالیایی حالت خاصی از قواعدی کلی‌تر هستند.امکان اول چندان جالب نیست. ما دوست داریم قاعده‌ای کلی برای عالم داشته باشیم، نه اینکه بخواهیم موجودات را مورد به مورد بررسی کنیم. علمِ جهان‌شمول، مطلوب‌تر از علم خاص است. پس احتمالاً امکان دوم صادق است و نسبیت ایتالیایی حالت خاصی از قاعده‌ای کلی‌تر است؛ اما آن حالت کلی‌تر را چطور بیابیم؟نکته کلیدی در نسبیت ایتالیایی این بود که زمان برای ناظرهای مختلف، به یک صورت می‌گذرد. یعنی همهٔ ناظرهای لخت، بازهٔ زمانی ۵ ثانیه را ۵ ثانیه اندازه می‌گیرند، حتی اگر مبدأ زمانی متفاوتی داشته باشند. در واقع، به همین دلیل بود که در قسمت پنجم توانستیم رابطه‌ای میان سرعت‌ها بیابیم که به‌سادگی می‌گفت سرعت چارچوب را به سرعت جسم اضافه کنید تا سرعت جسم در چارچوب دیگر به‌دست آید. مسلماً اگر بازه‌های زمانی در آن چارچوب‌ها متفاوت بود، نمی‌توانستیم به چنین رابطه ساده‌ای برسیم. پس همان‌قدر که مفهوم «یکسان بودن بازه‌های زمانی» در توصیف نسبیت ایتالیایی اهمیت دارد، مفهوم «قاعده جمع سرعت‌ها» نیز مهم است.حالا وقت ابتکار است! به جای اینکه به مفهوم زمان فکر کنیم و خودمان را اسیر چیزی کنیم که نمی‌دانیم دقیقاً چیست و چه اجزایی دارد، به سرعت می‌اندیشیم. بحث درباره سرعت به‌مراتب راحت‌تر از بحث درباره زمان است، زیرا زمان آن‌قدر بنیادی است که نمی‌دانیم از کجا شروع کنیم تا بفهمیم چگونه تغییر می‌کند.لابه‌لای حرف‌هایی که درباره سرعت زده می‌شود، نکته جالبی وجود دارد: آزمایش‌ها نشان می‌دهند سرعت نور در خلأ به سرعت چشمهٔ نور بستگی ندارد و در همه چارچوب‌های لخت ثابت است. این نتیجهٔ تجربی بسیار عجیب و در تناقض آشکار با نسبیت ایتالیایی است. ما طبق نسبیت ایتالیایی انتظار داریم سرعت چارچوب به سرعت نور اضافه شود تا سرعت نور را در چارچوبی دیگر به‌دست آوریم، ولی آزمایش به‌وضوح خلاف آن را نشان می‌دهد. یعنی آلبرت (قسمت پنجم را ببینید) برای رد کردن پاسخ هانس از این مشاهده تجربی کمک گرفت.البته نمی‌توان با قطعیت ادعا کرد که آن آزمایش‌ها در کل عالم درست‌اند. آزمایش‌ها خطا دارند و به گستره محدودی از عالم مربوط می‌شوند. در اغلب آن آزمایش‌ها فرض می‌شود نوری از ستارگان اطراف به دستگاهی بر روی زمین برسد و اگر چرخش زمین بر سرعت نور اثر نگذاشت، ادعا می‌شود سرعت نور به چارچوب بستگی ندارد. طبعاً «آن اثر» به خواص ذاتی نور وابسته است و هرچه درک ما از نور بیشتر می‌شود، آن «اثر» را به گونه دیگری مشاهده می‌کنیم. بر اساس آنچه آلبرت انشتین و هم‌عصران او از نور می‌دانستند، ثابت بودن سرعت نور در محدوده منظومه شمسی با دقت بسیار خوبی درست است.باری ... اگر ثابت بودن سرعت نور را ملاک قرار دهیم، به جای نسبیت ایتالیایی نسبیت دیگری خواهیم داشت که آن را نسبیت آلمانی می‌نامیم تا نقش آلبرت آلمانی را در آن پررنگ کنیم!در نسبیت آلمانی لازم است تا قواعد حرکت به گونه‌ای باشند که سرعت نور در همه چارچوب‌ها ثابت بماند. بنابراین چهارمین موجود مطلق، بر اساس نسبیت آلمانی که طبیعت را بهتر از نسبیت ایتالیایی توصیف می‌کند، سرعت نور است (۱). سه‌تای قبلی اینها بودند: پیشامد، زمان ساعت مچی، فاصله بین دو رویداد.در قسمت بعد سعی می‌کنیم با استفاده از این موجودات مطلق، قواعد ترجمه چارچوب‌های لخت را بیابیم.(۱) منظور از ثبات سرعت نور این نیست که نور مثلاً در شیشه و آب و خلأ با یک سرعت پیش می‌رود. اینجا بحث ما فقط درباره چارچوب است، نه تغییر محیط انتشار یا چیزهایی از این قبیل. https://vrgl.ir/97DoO  https://vrgl.ir/uX9C1  https://vrgl.ir/i4gHu </description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 11:45:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیتِ مسائلِ علمی و ریشه ­های آن در متافیزیک</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84%D9%90-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%C2%AD%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-ewkhzel9kvja</link>
                <description>چکیده ­ای از مقالۀ «ماهیتِ مسائلِ علمی و ریشه ­های آن در متافیزیک»[1]جوزف آگاسیمحسن خادمیمتافیزیک: بیکن، دکارت و کانتفرانسیس بیکن را می ­توان پیش­ قراولِ مخالفانِ متافیزیک دانست. او در آثار خود به شدت متافیزیک ارسطویی را به پرسش می­ کشد. بعدها (یعنی در نیمۀ اول قرن بیستم) پوزیتیویست ­ها نیز، متأثر از بیکن، با متافیزیک مخالفت کردند. ارزیابی آگاسی البته این است که پوزیتیویست ­ها علاوه بر نقد متافیزیک ناعقل­ گرایان (irrationalist metaphysics)، به متافیزیکدانانِ عقل­ گرایان خدمت کرده­­ اند. در حقیقت پوزیتیویست ­ها صرفاً به «متافیزیک بد» (bad metaphysics) حمله کردند و آن را به نقد کشیدند. چراکه متافیزیک بسیار لغزان است و با توسل به تبیین­ های موضعی و تبصره­ ای (ad hoc explanations)- به جای تبیین­ های علمی- به راحتی می­ تواند به عرصۀ «شبه­ علم» فرو غلتد. از نظر آگاسی، «متافیزیک خوب»- همچون متافیزیک ارسطو- نقش تنظیمیِ (regulative) مهمی در پژوهش­ های علمی دارد و می­ توان برای آنها وجود آزمایش­ هایی را برای آزمودن­شان در تاریخ فیزیک تصور کرد. اما در مقابل، «متافیزیک بد» متافیزیک غیرعقلانیِ آمیخته با شبه­ علم است که نقش تنظیم ­کنندگیِ چندانی در علم ندارد.البته این نکته را نباید ناگفته گذاشت که مخالفت شدیدِ بیکن با متافیزیک صرفاً مخالفت با روش آن بود؛ در واقع بیکن مخالف خصلتِ انتزاعی متافیزیک نبود، بلکه مخالف جهش به نتایج متافیزیکی بود. او معتقد بود که با پیش­رفتنِ صحیح علم، یعنی با شروع از مشاهدات و افزایش تدریجی یافته ­های مشاهدتی، و با صعود صحیح از نردبان استقرایی، بدون پرش در هر گام، به مبنایی ­ترین نظریه، یعنی به «متافیزیک علمی» می­ رسیم. این متافیزیک، علمی (scientific) خواهد بود، زیرا نه با روش نظرورزانه (speculative) بلکه با روش استقرایی (inductive) حاصل خواهد شد.دکارت و کانت نیز از «متافیزیک علمی» دفاع کردند. البته ایدۀ آنها با ایدۀ بیکن تفاوت داشت. آنها در پیِ رسیدن به علم موجه یقینی بودند. ایدۀ آنها بر استدلال پیشینی و مقدم بر تجربه (a priori reasoning) استوار بود، نه استنتاج استقرایی (inductive inference). به همین ­رو، آنها برخلاف بیکن، متافیزیک علمی را آغاز پژوهش علمی می­ دانستند، نه پایان آن.در واقع، دکارت نظریه ­ای فلسفی پرورد که در آن متافیزیک- به زعم او- چارچوبی برای علم فراهم می­ ساخت. ایده ­های وی به دست كانت بسط بیشتری یافت، اما این آخرین تلاشِ قابل­ توجه در این راستا بود. زیرا ایدۀ کانت بنا به دلایلی (خوب یا بد)، به کلی رد شد. در واقع دکارت و کانت متافیزیک خود را مجموعه­ ای از معرفت یقینی و لذا علمی می­ دانستند و از آن دفاع می­ کردند. در مقابل، آگاسی رویکرد مورد نظر خود را رویکرد نقادانه می‌داند و بر آن است تا متافیزیک را به عنوان چارچوبی نقدپذیر و غیریقینی برای علم، از نو احیا کند و بدان اعتبار بخشد. از نظر وی، نظریه­ های متافیزیکی دیدگاه­ هایی درباره ماهیت اشیاء هستند. لذا نظریه­ ها و حقایق علمی را می ­توان از منظر نگرش ­های متافیزیکیِ مختلف تفسیر کرد.Joseph Agassiرأی هیول در باب متافیزیکویلیام هیول (William Whewell)، ابتدا از منظر علمی، به دفاع از متافیزیک غیرعلمی (unscientific metaphysics) پرداخت. از نظر او، آموزه ­های علمی به نحو استقرایی از دل واقعیت ­ها (facts) بیرون نمی ­آیند. آنها ابتدا به تصور می ­آیند، و سپس به صورت تجربی تأیید می ­شوند. به تعبیر دیگر، از نظر هیول، علم با ابداع فرضیه­ های تبیین­ گر (explanatory) آغاز می­ شود. از آنجا که هیول معتقد بود که آموزه ­های متافیزیکی الهام­ بخشِ دانشمندان در ابداع فرضیه­ های تبیین­ گر هستند، قویاً از هر منبع الهام دفاع می ­کرد. او می­ گفت کپلر فرضیه­ های علمی خود را در تلاش برای تحققِ برنامۀ متافیزیکی افلاطون بسط داده بود، یعنی متافیزیکِ افلاطون الهام ­بخش کپلر بوده است.پروژۀ هیول و پوپر در باب شبه‌علم و متافیزیک البته شباهت‌ها و تفاوت‌های نیز دارند. اولاً هیچ­کدام مخالف متافیزیک نبودند و آن را از عرصۀ علم طرد نکردند، چراکه معتقد بودند متافیزیک، گاه الهام­ بخش دانشمندان در ابداع فرضیه ­های تبیین ­گر است. ثانیاً، هر دو به مسئلۀ تمییز (problem of demarcation) [تمییز میان علم و شبه­ علم] علاقمند بودند و میان آنها تمایز می­ گذاشتند.اما نمونه­ هایی که هیول و پوپر ذکر می­ کنند با هم متفاوت است: مثلا پوپر مارکسیسم و فرویدیسم را شبه ­علمی می ­داند، حال آنکه هیول به مکانیک نیوتنی و اپتیک نیوتنی اشاره می ­کند و اولی را موجّه و علمی، و دومی را ناموجه و شبه­ علمی می­داند. به علاوه، هیول بر آن بود که نظریۀ علمی باید آزمون­ پذیر باشد و از آزمون سربلند بیرون آید، در حالی که پوپر صرفاً آزمون­ پذیری را ملاک علمی بودن نظریه می­ دانست. از سوی دیگر، پوپر متأثر از ته­ ماندۀ تعصبات پوزیتیویستی خود، گاه نظریه ­های غیرعلمی، یعنی متافیزیک و شبه ­علم و خرافات، را تحت نام «متافیزیک» یک­ کاسه می­ کرد، اما هیول چنین خلطی را مرتکب نشده است.متافیزیک و نقش آن در علماز دید آگاسی، نقش متافیزیک در تاریخ علم بسیار حائز اهمیت است. او می­ گوید معیارهای مختلفی در انتخاب مسائل وجود دارد، اما مهمترین معیاری که در جهت­ دهی دانشمندان برای انتخاب مسائل نقش دارد، متافیزیک زمانه است. در واقع در یک عصر، آن دسته از مسائل علمی­ انتخاب می­ شوند که به معضلات متافیزیکی آن عصر ارتباط داشته باشند. از نظر وی، کشش و جذبه ­های (interests) گستردۀ علمی، با مسائل متافیزیکیِ زمانه ارتباط تنگاتنگی دارد. در واقع، مسائل مورد علاقۀ هر دانشمند، منوط به جذبه ­های عمومیِ (general interests) غالب در سنت علمی اوست. و خود این جذبۀ عمومی از متافیزیک زمانه ناشی می­ شود. بدین دلیل، آگاسی «متافیزیک را چارچوبی برای علم» می­ داند که به پژوهش دانشمندان جهت می ­بخشد و نقش تنظیم ­کنندگی برای نظریه­ های علمی ایفا می ­کنند.البته نباید ویژگی نظریه­ های متافیزیکی را همچون نظریه­ های علمی دانست. نظریه ­های علمی، نقدپذیرند و می­ توان با آزمون­های تجربی درستی آنها را آزمود و در نهایت آنها را «تأیید» یا «ابطال» کرد. اما آموزه­ های متافیزیکی همچون نظریه­ های علمی نقدپذیر نیستند. در عرصۀ متافیزیک معمولاً خبری از ابطال (refutation) یا آزمون­های فیصله­ بخش (crucial experiment) نیست. دو دیدگاه متافیزیکی متفاوت، تفسیرهای متفاوتی از واقعیات شناخته­ شده عرضه می­ کنند. هر یک از این تفسیرها به یک نظریۀ علمی تبدیل می­ شود، و یکی از این دو نظریۀ علمی در نهایت، در آزمون فیصله ­بخش مغلوب می ­شود. در چنین حالتی، متافیزیکِ پشتِ نظریۀ علمی مغلوب، قدرت تفسیری (interpretative power) خود را از دست می­ دهد و رها می­ شود. این نشان می ­دهد که نقدپذیری آموزه­ های متافیزیکی، به نوعی متاثر از نقد نظریه ­های علمی مربوط به آنهاست.تفاوت خرافات، شبه علم و متافیزیکبه طور کلی می ­توان گفت: خرافه، شبه‌علم، و متافیزیک هر یک به طریق متفاوتی از شواهد استفاده می‌کنند. بارزترین مشخصۀ خرافات این است که از شواهد خفی (clandestine instances) استفاده می­ کند. اما شبه­ علم از نمونه­ ها و مصادیق مؤیِّد (confirming instances) استفاده می­ کند. خرافات درگیر شواهد خلاف نمی ­شوند، و اصولاً تاب نقادی را ندارند. اما شبه­ علم- برخلاف خرافات- تاب نقادی را دارد، ولی عملاً امکان ابطال آنها وجود ندارد، زیرا همواره با توسل به اصلاحات موضعی (ad hoc)، شواهد خلاف را توضیح می ­دهد. در مقابل، متافیزیک نباید در برابر شواهد خلاف از فرضیه ­های موضعی مدد جوید. به علاوه باید قابل ­ابطال هم باشد. در حقیقت استفادۀ متافیزیک از شواهد، بیشتر برای شفاف­ سازی و تبیین است نه توجیه کاستی­ های خود. البته شباهت شبه‌علم با متافیزیک از نظر تبیین‌گری در این است که شبه­ علم و متافیزیک هر دو قدرت تفسیری (interpretative power) بالایی دارند، اما در عین حال، قدرت تبیینی (explanatory power) پائینی دارند.این نکته را باید در نظر داشت که اگر متافیزیک در مواجهه با شواهد خلاف، به فرضیه­ های موضعی (ad hoc) متوسل شود، به شبه­ علم تنزل می ­یابد. در عین حال، یک نظریۀ شبه­ علمی می­تواند تا درجۀ متافیزیک ارتقا یابد: اولاً با شفاف ­سازیِ منطق درونی خود، خود را گزافه­ گویی (pretentiousness) بپیراید؛ ثانیاً نحوۀ مواجهۀ خود را با شواهد خلاف چنان سامان دهد که گرفتار فرضیه ­های موضعی نشود. از نظر آگاسی، اگر نظریۀ فروید تنقیح می­شد، می­ توانست به عنوان یک متافیزیک جالب ­توجه در روانشناسی مطرح شود و بقا یابد.باری، آگاسی متافیزیک را «فیزیک آیندگان» می­ داند و آن را می­ ستاید. از نظر او، تاریخ علم تاریخِ چارچوب­ های متافیزیکیِ علم است. چارچوب­ های متافیزیکی، به پروژه ­های تحقیقاتی تبدیل می­ شوند و سمت ­و سوی تحقیقات علمی را معین می­ کنند. بدین معنا می ­توان گفت متافیزیک نقشِ راهنمونی (heuristic) دارد و خود می ­تواند در آینده بدل به موضوعی برای تحقیقات فیزیکیِ دانشمندان شود.ناکافی بودنِ چارچوب­های متافیزیکی برای علمبنا به رأی آگاسی، آموزه‌های متافیزیک اغلبْ چارچوب­ های کافی برای علم نیستند. متافیزیک­دان­ها همواره ادعا می ­کنند که فرضیات علمیِ آنها با اصول متافیزیکی ­شان مطابقت دارد و همواره می­ توان فرضیات تبیینی­ ای یافت که با متافیزیک مورد نظرشان مطابقت داشته باشد. فی­ المثل متافیزیک دکارت، یک جهان ­بینیِ مکانیکیِ ساعت­ گون (clockwork) بود که تقریباً هیچ چیزی را تبیین نمی ­کرد. هدف ­اش هم این نبود که چیزی را تبیین کند. اما دكارت ادعا می­ كرد كه هر فرضیۀ علمی كه وی بتواند آن را تأیید كند، باید فرضیه ­ای باشد كه با متافیزیك او مطابقت داشته باشد. وی قائل بود که همواره می­ توان فرضیه­ هایی تبیینی (explanatory) مطابق با متافیزیک او یافت. بویل نیز در مورد متافیزیکِ نیمه-دکارتی خود همین ادعا را مطرح کرد و نیوتن هم در مورد متافیزیک خودش چنین ادعایی مطرح می ­کرد. حال اگر یک جامعه، توانایی­ های نقادی بالا و انجمن­ های علمی پویا داشته باشد، می­ تواند دعاوی متافیزیسین ­ها را ابطال کرده، یا محدودیت­ های متافیزیک آنها را نشان داده و آنها را به تجدید نظر در دیدگاه ­شان وادارد. بدین طریق است که می ­توان گفت متافیزیک در جوامعِ دارای فرهنگ علمی نقاد، پیشرونده (progressive)است. اما در یک جامعۀ غیرعلمیِ غیرنقاد، چنین حرکت مبنی بر نقد متافیزیک زمانه وجود نخواهد داشت و لذا متافیزیک در این جوامع ایستا خواهد بود.از نظر آگاسی چنانچه تعابیر متافیزیکی در یک جامعۀ علمی سیطره یابند، می­ توانند باعث نادیده ­گرفتن (یا اهیمت­ دادن به) برخی آزمون­های تجربی و حتی کنار گذاشتن برخی حوزه ­های پژوهشی شوند. فی ­المثل، در پرتو اعتبار بالای متافیزیک نیوتن بود که آزمایش اورستد از اهمیتِ متافیزیکی مطلوبی برخوردار شد و با اینکه تا اواخر قرن نوزدهم، مشکلاتی برای متافیزیک نیوتنی پیش ­آورد، این متافیزیک جای خود را به متافیزیک ­های رقیبی که توانایی تبیین این آزمایش را داشتند نداد. البته بدیهی است که اگر در نهایت نشان داده شود که نمی­ توان آزمونی تجربی را در قالب متافیزیکِ مورد نظر تعبیر کرد، متافیزیکی رقیب جایگزین می ­شود و این نشان­دهندۀ اتکاء نظریات متافیزیکی و تعابیر بر تجربه است.تعابیر جدید می­ توانند باعث فراخ­تر شدن گسترۀ تصورات دانشمندان گردند و بدین طریق می ­توانند کانون تمرکز را در تحقیقات علمی تغییر دهند. همان­گونه که تعبیر متافیزیکی فارادی او را به فکر یافتنِ خطوط منحنی نیروهای الکتریکی انداخت و او در این راه به کشف پدیدۀ عایق ­بودن (دی­الکتریک) نائل شد.نقش متافیزیک در تعبیر نظریه­ های فیزیکیدر اینجا برای روشن شدن موضوع به یک مورد تاریخی اشاره می ­کنیم. متافیزیک فارادی- که جهان را به عنوان میدانی از نیروها می­ بیند- را می ­توان به عنوان تعبیری برای ماهیت نور به کار برد. بر اساس این دیدگاه، نور متشکل از ارتعاشات خطوط نیرو در فضای خالی است. فارادی خودش نور را امواج میدان مغناطیسی نیرو می­ دانست و دهه ­ها سعی در آزمایش این فرضیه داشت. اما ناموفق بود. همچنین تفسیر فارادی از جریان الکتریکی به عنوان فروپاشی میدان الکتریکی، نمونۀ دیگری از ناکامی وی بود. از سوی دیگر، فارادی نظریۀ نیوتنیِ کولن در مورد نیروهای الکترواستاتیک را پذیرفت، اما آن را در مفهوم میدانی خود بازتعبیر کرد. ولی تعبیر او رضایت­ بخش به نظر نمی ­رسید و او از این مسئله آگاه بود. او موفق شد با جستجوی خطوط منحنیِ نیروی الكتریكی آن را رضایت­ بخش سازد. او سپس دریافت که خطوط الکتریکی نیرو در حضور دی­ا الکتریک ­هایی (یا عایق­ هایی) چون شیشه یا سولفور، خم می­ شوند. اما عایق­ بودن با نظام نیوتنی ناسازگار بود و به همین دلیل این تعبیر مغفول ماند. بنابراین تصادفی نبود که کولن احتمال وجود الکتریسیته را انکار می­ کرد، چراکه او یک نیوتنی بود. همچنین تصادفی نبود که کاوندیش- که خاصیت عایقی را کشف کرده بود- نتوانست کشف خود در مورد الکتریسیته را منتشر کند. او بر آن بود که بیشتر روی آن کار کند و دوباره آن را با متافیزیک نیوتن درآمیزد، اما او قبل از انجام این وظیفۀ خطیر درگذشت. پس از معادلات ماکسول، به نظر می­ رسید که متافیزیک فارادی پیروز شده است. گرچه این متافیزیک نیز پس از آشکارشدنِ تعارضات آن با نظریۀ پلانک کنار گذاشته شد.تاریخ علم به مثابۀ تاریخ چارچوب‌های متافیزیکی علمبنا به رأی آگاسی، تاریخ علم تاریخِ چارچوب­ های متافیزیکیِ علم است. چارچوب­ های متافیزیکی به پروژه­ های تحقیقاتی تبدیل می­ شوند و سمت­ و سوی تحقیق علمی را تعیین می ­کنند. به اعتقاد آگاسی، در تاریخ علم تقریباً همیشه این­گونه بوده است که وقایع مهم از نظر متافیزیکی قابل ­توجه بوده ­اند. و آن دسته از پروژه ­هایی که در تاریخ به عنوان پروژه­ های قابل ­توجه شناخته شده ­اند، قابلیتِ روشن­ کردنِ مسائل متافیزیکی رایج را داشته­ اند. از دید آگاسی انگیزۀ پرداختن به پاره ­ای مسائل علمی و اقبال عمومی به آنها، به خاطر بنیان­ های متافیزیکی این مسائل و نظریات است. به عنوان مثال، امروزه ­روز مسائل ایرودینامیک تنها تعداد کمی از غیرهوانوردان را به خود جذب کرده است. اما اگر اثری از مسائل متافیزیکیِ جدید در آن به وجود آید، بی­ شک این نظریه در کانون توجه قرار خواهد گرفت و شمار زیادی از عالمان را به خود مشغول خواهد کرد.-------------------------------------------------------------------*نوشتۀ فوق، مختصری از پژوهش نگارنده در حلقۀ پژوهشیِ گروه فلسفۀ علم پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی (با مدیریت دکتر علیرضا منصوری) است که در خرداد سال 1400 برگزار گردید. بدیهی است مسئولیت هر گونه خطا و کاستی بر عهدۀ نگارندۀ متن است.[1]. The Nature of Scientific Problems and Their Roots in Metaphysics, 1975, Joseph Agassi. And, See it in The book: Critical Approaches to Science &amp; Philosophy with a new introduction (pp.189-211)</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>محسن خادمی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 09:16:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۵</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B5-ugqljiyws8ej</link>
                <description>جمع سرعت‌هاشاید شما هم فیلم «انشتین و ادینگتون» را دیده باشید. اوایل فیلم، چنین مکالمه‌ای بین آلبرت انشتین و پسرش هانس که حدوداً ۷-۸ ساله است، صورت می‌گیرد (البته آنچه در ادامه می‌خوانید، کمی با تصورات ما آمیخته شده و دقیقاً چیزی نیست که در فیلم اتفاق می‌افتد! یاد منوچهر نوذری بخیر!):آلبرت: قایق داره با سرعت خاصی به ساحل نزدیک میشه. اگه من جورابمو مچاله کنم و به سمت ساحل پرت کنم، سرعت جورابم چقدره؟هانس (با کمی شک): سرعت قایق به سرعت جوراب اضافه میشه؟آلبرت: آفرین! حالا اگه به جای جوراب، نور فانوس باشه، چی میشه؟ سرعت نور چقدره؟هانس: باز هم سرعت قایق به سرعت نور اضافه میشه؟آلبرت: نهههه!هانس (با تعجب بسیار): نه؟! چرا نه؟!سؤال اول ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبیایید ابتدا سؤال اول را بررسی کنیم و ببینیم هانس از کجا فهمید که سرعت قایق به سرعت جوراب اضافه می‌شود.فرض کنید قایق آلبرت در ۲ متری ساحل قرار دارد و آلبرت جورابش را با سرعت ۱ متر بر ثانیه به سمت ساحل می‌اندازد. قایق ۴ ثانیه بعد به ساحل می‌رسد. پس اگر مختصات فضازمان را در چارچوب قایق رسم کنیم، نقطه T1 موقعیت کنونی قایق و نقطه T2 موقعیت نهایی قایق را نشان می‌دهد (شکل ۱). برای سادگی فرض کنید تمام حرکت‌ها با تندی ثابت انجام می‌شود (هرچند این فرض عملاً درست نیست!). بنابراین با اتصال نقطه T1 به نقطه T2، جهان‌خط ساحل مشخص می‌شود. همچنین چون آلبرت جورابش را با سرعت ۱ متربرثانیه پرتاب کرده است، پس به‌راحتی خط قرمز را به عنوان جهان‌خط جوراب می‌کشیم.جهان‌خط جوراب و ساحل در چارچوب قایقحالا به سراغ هانس می‌رویم. هانس در ساحل ایستاده است. پس جهان‌خط ساحل در نمودار فضازمان او، منطبق بر محور زمان است (شکل ۲). از دید هانس، قایق در لحظه صفرم در ۲ متری ساحل بود. او این نقطه را در نمودار فضازمان خود، با B1 مشخص می‌کند. مسلماً در این لحظه، جوراب هم در همان نقطه قرار دارد (جوراب هنوز در دستان آلبرت است). پس اگر موقعیت نخست جوراب را با S1 نشان دهد، S1 روی B1 می‌افتد. همچنین او می‌بیند که پس از چهار ثانیه، قایق به ساحل می‌رسد. او این نقطه را روی نمودار فضازمان با B2 نشان می‌دهد و با وصل کردن آن به B1، جهان‌خط قایق را مشخص می‌کند. اما جهان‌خط جوراب چه شکلی است؟جهان‌خط قایق و جوراب در چارچوب ساحلهانس برای یافتن جهان‌خط جوراب، باید بتواند موقعیت جوراب را در زمان دیگری مشخص کند. متأسفانه خودش هیچ داده دیگری ندارد. پس دست به دامن پدرش می‌شود.هانس: بابا! چقدر طول کشید تا تو ببینی جوراب به ساحل رسید؟‌آلبرت: کف دستمو بو نکرده بودم که تو اینو ازم میپرسی! اصلاً اندازه نگرفتم که چقدر طول کشید! اما خوشبختانه نمودار فضازمان رو دارم! جهان‌خط ساحل، جهان‌خط جوراب رو تقریباً در یک و سه‌دهم ثانیه بعد از پرتاب جوراب قطع کرده. پس تقریباً یک و سه‌دهم ثانیه طول کشیده تا جوراب به ساحل برسه. یا دقیقاً چهارسوم ثانیه.هانس: اشکالی داره من هم همین زمان رو در نظر بگیرم؟آلبرت: اگه نسبیت ایتالیایی رو قبول داشته باشی، نُچ! تو اون نسبیت، زمان من متحرک و توی ساکن یک جور میگذره.بدین ترتیب، هانس نقطه S2 را به‌راحتی روی نمودار فضازمان مشخص می‌کند. این نقطه جایی است که مکان جوراب در لحظه چهارسوم ثانیه صفر می‌شود تا جهان‌خط جوراب با جهان‌خط ساحل برخورد کند. اکنون همه چیز معلوم شد. هانس جهان‌خط جوراب را در نمودار فضازمان خودش دارد و می‌بیند که جوراب در مدت چهارسوم ثانیه، ۲ متر جابه‌جا شده است. پس سرعت جوراب یک و نیم متربرثانیه است. یعنی سرعت جوراب نسبت به ساحل، با مجموع سرعت جوراب نسبت به قایق و سرعت قایق نسبت به ساحل، برابر است.این تساوی، همان چیزیست که هانس در فیلم به پدرش گفت و پدرش او را تحسین کرد. البته این تساوی پیامد دیگری هم دارد که در فیلم اشاره‌ای به آن نشد، ولی بحث ما را تکمیل می‌کند. ما از قسمت سوم قرار گذاشتیم که راجع به چارچوب‌های لخت حرف بزنیم. یعنی فرض می‌کنیم که قایق با سرعت ثابتی نسبت به ساحل حرکت می‌کند. در این صورت، تغییرات سرعت جوراب نسبت به قایق، دقیقاً با تغییرات سرعت جوراب نسبت به ساحل برابر است (مراقب باشید! تغییرات سرعت را با خود سرعت اشتباه نگیرید). به عنوان مثال، اگر هانس ببیند که سرعت جوراب در هر ثانیه، ۲ متربرثانیه افزایش می‌یابد، آلبرت هم همین نظر را خواهد داشت، چرا که سرعت قایق نسبت به ساحل تغییر نمی‌کند و تساوی بالا در نسبیت ایتالیایی همواره درست است.سؤال دوم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحالا به سراغ سؤال دوم می‌رویم. به نظرتان چرا وقتی آلبرت به جای جوراب، پای نور را وسط کشید، پاسخ هانس را رد کرد؟ کجای استدلال بالا (یا ادعاهای قسمت‌های قبلی) اشتباه بود که داستان نور را متفاوت می‌کند؟ آیا این تفاوت فقط مخصوص نور است یا چیزهای دیگری هم هستند که از تساوی بالا پیروی نمی‌کنند؟سعی می‌کنیم در قسمت بعد جوابی برای این سؤال‌ها پیدا کنیم ... https://vrgl.ir/uX9C1  https://vrgl.ir/TuytW  https://vrgl.ir/m4nBw  https://vrgl.ir/i4gHu </description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 10:19:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۴</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B4-xzgnqvajbpf2</link>
                <description>نسبیت ایتالیاییقسمت قبل با این پرسش مهم تمام شد که دستگاه‌های لختِ مختلف، چگونه به هم مربوط می‌شوند. توجه کنید که چون رویدادها مطلق‌اند و در همه چارچوب‌ها باید دیده شوند، پس مطمئناً دستگاه‌های لخت به طریقی باید به یکدیگر مربوط شوند. یا به عبارتی دیگر، ناظران لخت باید بتوانند چیزهای نسبی را به زبان یکدیگر ترجمه کنند تا در نهایت بر سر وقوع رویداد، هم‌نظر باشند (۱). یعنی باید بتوانیم رابطه میان شکل‌های ۴ و ۵ قسمت قبل پیدا کنیم. بیایید شکل ۵ قسمت قبل را دوباره بکشیم و بعضی چیزهای زائد، نظیر آدمک و درخت، را حذف کنیم. ضمناً برای سادگی، سرعت و موقعیت توپ و ماشین را طوری در نظر می‌گیریم که شکل‌مان خوشگل و جمع‌وجور شود!شکل ۱. جهان‌خط‌ها در چارچوب ماشین.حالا فرض کنید ناظر داخل ماشین، دوربین فیلم‌برداری دارد و از کل ماجرا فیلم می‌گیرد. وقتی فیلم به صورت عادی پخش می‌شود، نشان می‌دهد که با گذر زمان، درخت از ماشین دور می‌شود. اما می‌توانیم سرعتِ پخش را طوری تنظیم کنیم که درخت ثابت باشد! یعنی به طور «مصنوعی!» چارچوب درخت را با استفاده از دوربینِ فیلم‌برداری می‌سازیم. بدین منظور کافیست سرعت پخش فیلم با سرعت ماشین نسبت به درخت برابر باشد. اگر هر خانه افقی را با متر و هر خانه عمودی را با ثانیه مقیاس‌بندی کنیم، سرعت ماشین نسبت به درخت، ۱ متر بر ثانیه است. اکنون منطقی است که هنگام پخش فیلم با سرعت ۱ متر بر ثانیه، سرعت توپ هم به همان میزان بیشتر شود. چون در شکل ۱، توپ با سرعت ۰/۵ متر بر ثانیه به سمت چپ می‌رود، پس در پخش سریع فیلم، سرعت توپ ۰/۵ متر بر ثانیه به سمت راست خواهد بود.به لحاظ هندسی مثل این است که در شکل ۱، جهان‌خط درخت و ماشین ۴۵ درجه به راست بچرخند و جهان‌خط توپ ۵۳/۱ درجه به راست بچرخد. ضمناً توجه کنید که در لحظه صفر، ماشین و درخت کنار یکدیگرند. پس چرخش باید به گونه‌ای باشد که این شرط لحاظ شود (شکل ۲).شکل ۲به همین ترتیب، تمام چیزهایی که در پخش عادی فیلم ثابت بودند، حالا در پخش سریع فیلم با سرعت ۱ متر بر ثانیه به راست می‌روند. جهان‌خط چیزهای ثابت، همان خطوط عمودی صفحه شطرنجی‌ای است که در شکل ۱ می‌بینید. بنابراین هنگام پخش سریع فیلم، آنها نیز همانند جهان‌خط ماشین، به اندازه ۴۵ درجه به راست می‌چرخند و نمودار شکل ۳ پدید می‌آید.شکل ۳. جهان‌خط توپ و ماشین و درخت هنگام پخش سریع فیلم. جهان‌خط‌ها در چارچوب ماشین رسم شده‌اند، چرا که سلول‌ها به گونه‌ای مشخص شده‌اند که یک ضلع آنها موازی با جهان‌خط ماشین است.اما یک سؤال: چرا در پخش سریع فیلم، خطوط افقی شکل ۱ دستخوش تغییر نمی‌شوند؟ یک تفسیر ممکن برای خطوط افقی این است که آنها نمایانگر چیزهایی هستند که در آنِ واحد، همه جا حاضرند! چنین چیزهایی، هر چه باشند، از حیطه محسوسات خارج‌اند، زیرا تجربه حسی و طبیعی ما نشان می‌دهد هیچ جسم طبیعی‌ای نمی‌تواند در آن واحد حتی ۲ جا باشد، چه برسد به همه جا! از طرفی، ما خودمان را به بررسی طبیعت و پدیده‌های طبیعی محدود کرده‌ایم؛ پس با چنین چیزهایی کاری نداریم و هر بلایی بر سر چارچوب بیاید، این چیزها عوض نمی‌شوند. دومین تفسیر هم این است که بگوییم ما هنگام پخش فیلم اصلاً با زمان کاری نداریم، بلکه تنها سرعت پخش فیلم را بیشتر کرده‌ایم.باری ... شکل ۳ تقریباً برای ما آشناست. بیایید نمودار فضازمان توپ و ماشین و درخت را در چارچوب درخت رسم کنیم (شکل ۴).شکل ۴. جهان‌خط‌ها در چارچوب درخت رسم شده‌اند،‌ زیرا سلول‌ها به گونه‌ای مشخص شده‌اند که یک ضلع آنها موازی با جهان‌خط درخت است.واضح است که جهان‌خط‌های شکل ۳ همان جهان‌خط‌های شکل ۴ هستند، اما سلول‌ها فرق می‌کنند! در شکل ۳، هر واحد صفحه شطرنجی به صورت متوازی‌الاضلاع، و در شکل چهار به صورت مربع است. سلول‌های شکل ۳ تابع جهان‌خط ماشین بودند، در حالی که سلول‌های شکل ۴ تابع جهان‌خط درخت‌اند. قاعده‌ای که سلول متوازی‌الاضلاع را به سلول مربع تبدیل می‌کند، همان «ترجمهٔ» چارچوب ماشین به چارچوب درخت است. یعنی برای ترجمه چارچوب ماشین به چارچوب درخت (در این مثال خاص)، کافیست زمان را ثابت نگه داریم و همه مکان‌ها را یک متر به راست ببریم. باید توجه کرد که هر سلول نمایانگر تعداد رویدادهایی است که در آن سلول می‌تواند رخ دهد. بنابراین مساحت هر سلول حین ترجمه نباید تغییر کند. یعنی مساحت هر مربع با مساحت هر متوازی‌الاضلاع باید برابر باشد و هست.قاعده‌ای که میان این سلول‌ها برقرار است، تبدیلات گالیله‌ای نام دارد. کل این داستان هم به نسبیت گالیله‌ای معروف است که البته گونه‌ای از نسبیت خاص است؛ همان گالیله معروف که در ایتالیا می‌زیست و قصه‌اش را شنیده‌اید! این قاعده، مکان و زمان ماشینی را به مکان و زمان درختی تبدیل می‌کند. مهم‌ترین ویژگی نسبیت گالیله‌ای این است که حین ترجمهٔ چارچوب‌های لخت، خطوط زمانِ ثابت روی هم می‌افتند؛ یعنی زمان درختی با زمان ماشینی فرقی نمی‌کند.(۱) می‌بینید چیزهای مطلق چقدر مهم‌اند؟! آنها آنقدر مهم‌اند که آلبرت انشتین ابتدا نظریه خود را «نظریه ناورداها» (ناوردا = بدون تغییر) نامید!</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 15:28:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۳</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B3-dykht3vvb4uh</link>
                <description>نسبیت خاصدر قسمت قبل دیدیم که وقتی جسمی در چارچوب لخت با سرعت ثابت حرکت می‌کند، در هر چارچوب لخت دیگری نیز سرعت ثابتی دارد. مثلاً به شکل زیر دقت کنید.شکل ۱ این شکل، نمایی از حرکت یک ماشین قرمز را در سه لحظه (برحسب ثانیه) نشان می‌دهد -- لحظه t=0، لحظه t=2 و لحظه t=4. آن فلش سیاه، درخت سرو و دایره زرد، توپ است! همان‌طور که می‌بینید، ماشین در چارچوب درخت به سمت راست حرکت می‌کند و در هر دو ثانیه، یک خانه (از سلول‌های صفحه شطرنجی) را می‌پیماید؛ یعنی سرعتش در چارچوب درخت، ۰/۵ خانه بر ثانیه است. چون سرعت ماشین نسبت به درخت ثابت است، پس ماشین در چارچوب درخت، لخت است. حال چون ناظر داخل ماشین می‌بیند که در طول حرکت، فاصله توپ تا دیوار ماشین همواره ثابت است، پس ادعا می‌کند که توپ حرکت نمی‌کند؛ یا سرعت توپ صفر است. از سوی دیگر، ناظر کنار درخت می‌بیند که توپ در هر دو ثانیه، یک خانه به راست می‌رود. یعنی او گرچه سرعت توپ را صفر اندازه نمی‌گیرد، ولی مقدار ثابتی به آن نسبت می‌دهد.شاید پیش خودتان بگویید این شکل را با توجه به قاعده خاصی کشیدیم و آن قاعده چیست؟ آن قاعده تجربه است که کمی چاشنی منطق دارد! شما نمود عینی شکل ۱ را هر روز در خیابان می‌بینید. سرنشینان خودروها سر جایشان راحت نشسته‌اند و تکان نمی‌خورند، ولی به محض اینکه راننده ترمز می‌گیرد یا پدال گاز را فشار می‌دهد، سرنشینان یا به جلو و یا به عقب خم می‌شوند.با روشن شدن این موضوعات، بیایید خودمان را به چارچوب‌های لخت محدود کنیم و قوانین حرکت را در این چارچوب‌ها (یا دستگاه‌ها) بررسی کنیم. این محدودیت، یا خاص بودن، نظریه نسبیت خاص را پدید می‌آورد. یعنی نسبیت خاص، درباره حرکت‌های نسبی صورت‌گرفته در چارچوبی خاص، صحبت می‌کند.برای اینکه تصویری از مطلق یا نسبی بودن چیزها داشته باشیم، بد نیست نگاهی به شکل ۲ بیندازیم.شکل ۲. چارچوب درخت.در شکل ۲، فرد خوشحالی سوار ماشین آبی شده و حرکت می‌کند. توجه کنید که آنچه در شکل می‌بینید، همه حرکت نیست، بلکه تنها آن قسمتی از حرکت است که به صورت لخت انجام می‌شود. به‌علاوه درخت در تمام طول حرکت، در یک موقعیت قرار دارد؛ بنابراین حرکتی که در شکل ۲ ترسیم شده، در چارچوب درخت است. در لحظه t=0، ماشین کنار درخت است و توپ ۵ خانه بعد از درخت قرار دارد. چهار ثانیه بعد، توپ به خانه نهم می‌رسد و ماشین با آن برخورد می‌کند. یعنی:هم توپ و هم ماشین، به راست حرکت می‌کنند، ولی سرعت آنها متفاوت است. حرکت هر دوی آنها و سرعت آنها نسبی است. بنابراین نحوه حرکت آنها و میزان سرعت‌شان، به انتخاب چارچوب بستگی دارد. در چارچوب درخت، ماشین در هر دو ثانیه، چهار خانه پیش می‌رود. پس سرعت ماشین ۲ خانه در ثانیه است. اما توپ در هر دو ثانیه، دو خانه حرکت می‌کند. پس سرعت توپ، ۱ خانه در ثانیه است.رویداد (یا واقعیت) فیزیکی، رسیدن (برخورد) توپ و ماشین است. این رویداد، مطلق است و مهم نیست از دید چه ناظری دیده شود؛ در هر صورت اتفاق می‌افتد.چون رویداد فیزیکی مطلق است، پس می‌توانیم آن را از دید ناظر خوشحالی بررسی کنیم که داخل ماشین آبی نشسته است. با توجه به شکل ۲، ناظر داخل ماشین می‌بیند که بعد از گذشت ۲ ثانیه، فاصله‌اش تا توپ ۲ خانه کم شده است. یعنی توپ نسبت به او، با سرعت ۱ خانه در ثانیه حرکت می‌کند. بنابراین در چارچوب ماشین، شکل ۳ را داریم:شکل ۳. چارچوب ماشیندر شکل ۳، مبدأ مختصات روی ماشین است. فرد داخل ماشین می‌بیند که: درخت به‌مرور به سمت چپ می‌رود، به‌طوری که در هر دو ثانیه، چهار خانه از ماشین دور می‌شود.توپ هم به سمت چپ حرکت می‌کند، به طوری که در هر دو ثانیه، دو خانه به ماشین نزدیک می‌شود.در ثانیه چهارم، توپ به ماشین می‌خورد؛ درست همان طور که در چارچوب درخت، بعد از چهار ثانیه توپ به ماشین خورد.احتمالاً از این دو شکل، به سومین چیز مطلق پی برده‌اید. پیش‌تر گفتیم رویداد و زمانِ ساعتِ مچی، دو چیز مطلق‌اند. حالا سومین چیز مطلق را هم پیدا کردیم. در شکل‌های ۲ و ۳، رویداد اول این بود که ماشین و درخت کنار یکدیگر باشند و رویداد دوم، برخورد توپ با ماشین بود. در هر دو چارچوب، فاصله بین این دو رویداد یکسان و برابر با ۴ ثانیه است. بنابراین سومین چیز مطلق، فاصله بین دو رویداد است. اما فاصله بین دو رویداد دقیقاً به چه معناست؟ برای رسیدن به پاسخ، باید تجسم روشن‌تری از رویداد داشته باشیم.رویداد تنها در «مکان» رخ نمی‌دهد، بلکه به «زمان» نیز بستگی دارد. اصلاً به همین خاطر است که جمله «باید در زمان مناسب در جای مناسب باشیم» معروف شده! بنابراین، بهتر است چارچوب یا دستگاه یا نموداری در نظر بگیریم که هم مکان و هم زمان حرکت جسم را نشان بدهد. این نمودار به ما می‌گوید که جسم در هر لحظه‌ای در کجاست و رویدادهای مرتبط با آن جسم، کِی و کجا رخ می‌دهند. به چنین نموداری، نمودار فضازمان یا جاگاه می‌گویند. مسیری که حرکت جسم را در نمودار فضازمان مشخص می‌کند، جهان‌خط نامیده می‌شود. مثلاً اگر شکل ۲ را در نظر بگیریم، نمودار فضازمان آن به صورت شکل ۴ است.شکل ۴شکل ۴ در واقع همان شکل ۲ است که هر سه نما را یکجا و روی یک نمودار جمع کرده است. محور عمودی زمان را نشان می‌دهد و محور افقی می‌گوید که در زمان‌های مختلف، توپ و درخت و ماشین در کجا قرار داشته‌اند. همان طور که می‌بینید، با گذشت زمان، درخت از جایش جم نخورده است؛ یعنی حرکت در چارچوب درخت بررسی شده است. جهان‌خط توپ با پیکان قرمز و جهان‌خط ماشین با پیکان سبز مشخص شده است. ضمناً جهان‌خط درخت همان محور عمودی است.به همین ترتیب، می‌توان حرکت را در چارچوب ماشین بررسی کرد و با توجه به شکل ۳، نمودار فضازمانی در چارچوب ماشین به صورت شکل ۵ رسم کرد.شکل ۵در شکل ۵، ماشین از جایش تکان نخورده است. پس این شکل، نمودار فضازمان را در چارچوب ماشین نشان می‌دهد. جهان‌خط توپ در چارچوب ماشین با پیکان قرمز و جهان‌خط درخت با پیکان سبز مشخص شده است. همان طور که می‌بینید، با گذر زمان، جهان‌خط درخت و تپ از یکدیگر دور می‌شوند. این موضوع در شکل ۴ نیز مشخص است. در واقع، دور شدن توپ از درخت، واقعیت فیزیکی یا همان رویداد است.اما «رویدادها» تنها نتایج نمودار فضازمان نیستند. آنها چیزهای مطلق بودند و ما دوست داریم درباره چیزهای نسبی، نظیر سرعت یا موقعیت، نیز حرف بزنیم. مثلاً ببینیم سرعت ماشین در چارچوب درخت چه ارتباطی با سرعت ماشین در چارچوب ماشین دارد. آیا می‌توانیم تناظر یا ارتباطی میان چیزهای نسبی (مانند موقعیت، سرعت یا زمان) پیدا کنیم؟ اگر به ما بگویند گلوله‌ای در چارچوب درخت با سرعت ۵ خانه در ثانیه حرکت می‌کند، آیا می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که فرد داخل ماشین، سرعت گلوله را چقدر اندازه می‌گیرد؟ https://vrgl.ir/i4gHu  https://vrgl.ir/m4nBw </description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 12:51:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B2-lrhblpnxcvoo</link>
                <description>لختیدر راستای پاسخ به سؤال ۶، اصل ساده‌ای مطرح شد که اصل لَختی نام دارد. لَخت بودن به معنای مقاوم بودن در برابر تغییرات حرکت است و همه اجسام مشمول اصل لختی هستند. ما این اصل را به‌خوبی می‌شناسیم. همه‌مان می‌دانیم که اگر به توپ ساکن ضربه نزنیم، توپ تکان نمی‌خورد؛ توپِ ساکن دوست دارد ساکن بماند. یا اگر بچه‌ای را سوار تاب کنید و او را هل بدهید و یکباره تاب را بگیرید، بچه به جلو پرت می‌شود! اینها نمونه‌هایی از پیامدهای اصل لختی هستند که می‌گوید:+ جسمِ ساکن دوست دارد ساکن بماند، مگر اینکه نیرویی به آن اعمال شود.+ جسم متحرکی که با سرعت ثابت پیش می‌رود، دوست دارد با همان سرعت (با همان تندی و در همان جهت) به حرکتش ادامه دهد، مگر اینکه نیرویی به آن اعمال شود.(مفهوم نیرو را ساده بگیرید. چیزی شبیه به آنچه از این بیت می‌فهمید: همی زور کرد این بر آن، آن بر این ** نجنبید یک شیر بر پشت زین)ضمناً می‌توانیم به جای جمله «همه اجسام در اصل لختی صدق می‌کنند» بگوییم «همه اجسام خاصیت لختی دارند». یا اینکه خاصیت لختی را جرم لختی بنامیم و بگوییم «همه اجسام جرم لختی دارند». هر سهٔ این جمله‌ها یک معنا دارند.وقتی چارچوبی در شرایط اصل لختی صدق می‌کند (یعنی یا ساکن است، یا با سرعت ثابت پیش می‌رود)، می‌گوییم این چارچوب لخت است. یا اگر فرض کنیم فردی در آن چارچوب مستقر است، می‌گوییم آن فرد «ناظرِ لَخت» (نه ناظر لُخت!) است. البته لخت بودن چارچوب، خود، موضوعی نسبی است. مثلاً اگر قرار باشد سرعت ماشین را بسنجیم، درخت ریشه‌دار در زمین، ناظری لخت قلمداد می‌شود؛ ولی اگر بخواهیم حرکت مریخ را بررسی کنیم، درخت ناظر لخت نیست. با توجه به این موضوع، نباید انتظار داشت که اصل لختی در همه چارچوب‌ها درست باشد. در واقع، حدس اولیه ما این است که اصل لختی فقط در چارچوب‌های لخت برقرار است -- یعنی چارچوب‌هایی که سرعتشان تغییر نمی‌کند.برای اینکه شاهدی بر این ادعا داشته باشیم، مثالی ساده را در نظر می‌گیریم. فرض کنید داخل ماشین متحرکی نشسته‌اید و عقربهٔ سرعت‌سنج روی ۶۰ است. ناگهان به چراغ‌قرمز می‌رسید و ترمز می‌گیرید. اگر کمربند ایمنی را نبسته باشید، به جلو پرت می‌شوید، در حالی که هیچ کسی به شما دست نزده است! در این حالت، چه چیزی شما را روی صندلی ماشین تکان می‌دهد؟ مسلماً نیرویی از داخل ماشین به شما وارد نشده است. در واقع هیچ چیزی تغییر نکرده است، به‌جز وضعیت حرکت ماشین (ترمز گرفتن روی چرخ ماشین اثر می‌گذارد، نه روی سرنشینان). ترمز گرفتن، نحوهٔ حرکت ماشین را تغییر داده است. پیش از ترمز، ماشین با سرعت ثابت پیش می‌رفت و هنگام ترمز، سرعت ماشین تغییر می‌کند. هنگام ترمز گرفتن، چارچوب ماشین لخت نیست و در این چارچوب نالخت، اصل لختی برقرار نیست، چرا که بدون اعمال نیرو به راننده، نحوه حرکت راننده عوض شده است.وقتی حرکتی در یک چارچوب لخت با سرعت ثابت انجام می‌شود، در تمام چارچوب‌هایی هم که سرعت ثابتی نسبت به آن چارچوب دارند، با سرعت ثابت (ولو با سرعت ثابت دیگری) انجام می‌شود. از سوی دیگر، وقتی چارچوبی لخت نباشد، اصل لختی برقرار نیست و بی‌آنکه اثری از نیرو ببینیم، جسم ساکن حرکت می‌کند یا جسم متحرک، ساکن می‌شود.</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 19:55:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با نسبیت - ۱</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DB%B1-z4scg8lsai3j</link>
                <description>حرکتحرکت چیز پیچیده‌ای نیست! حرکت به‌سادگی برای ما انسان‌ها قابل درک است. حتی تندی هم مفهوم ساده‌ای دارد. نیازی نیست چندین سال در مدرسه یا دانشگاه باشیم تا تندی را درک کنیم و بفهمیم اسب تندتر می‌دود یا لاک‌پشت. درک ما از حرکت یا سرعت، کاملاً بنیادی است؛ با این حال، بد نیست جزئیات این «درک» را بکاویم. درباره حرکت سؤال‌های مختلفی پیش می‌آید. بعضی از آنها عبارتند از:۱) آیا جسم حرکت می‌کند یا ساکن است؟۲) اگر جسم حرکت می‌کند، به کدام سمت می‌رود؟۳) تندی جسم در آن راستا چقدر است؟۴) آیا جهت حرکت جسم، به‌مرورِ زمان تغییر می‌کند؟۵) آیا تندی جسم با زمان تغییر می‌کند؟۶) اگر راستای حرکت و تندی جسم تغییر می‌کنند، چه چیزی آنها را تغییر می‌دهد؟و ...برخی از سؤال‌های بالا را می‌توان با هم ترکیب کرد. مثلاً به جای سؤال‌های ۲ و ۳ می‌توان پرسید (اگرچه معمولاً در زبان فیزیکدان‌ها، تندی جزئی از سرعت است و سرعت به جهت تندی نیز اشاره دارد، اما گاهی آنها هم حوصله ندارند به این تمایز اهمیت بدهند! خلاصه اینکه اسیر واژه‌ها نشوید.):۲+۳) سرعت جسم چقدر است؟یا به جای سؤال‌های ۴ و ۵ می‌توان پرسید:۴+۵) آیا سرعت با زمان تغییر می‌کند؟برای پاسخ دادن به پرسش‌های ۱ تا ۳، باید موقعیت جسم را در فضا بدانیم و ببینیم آیا با زمان تغییر می‌کند یا نه. اگر زمان گذشت و موقعیت جسم عوض نشد، می‌گوییم جسم از جایش جُم نمی‌خورد، یا حرکت نمی‌کند، یا ساکن است. اما اگر موقعیتش عوض شد، می‌گوییم جسم حرکت می‌کند. هر حرکتی، با تندی خاصی صورت می‌گیرد. مثلاً اگر ماشینی بعد از ۱ دقیقه، ۲ متر جابه‌جا شد، می‌گوییم تندی ماشین ۲ متر بر دقیقه است.لطیفهپلیسی جلوی ماشینی را می‌گیره و به او می‌گه «برادر! سرعتت ۱۲۰ کیلومتر در ساعت بود. باید جریمه‌ات کنم!» راننده میگه: «غیرممکنه سرکار! من همه‌اش ۵ دقیقه‌اس که دارم رانندگی می‌کنم» خوشبختانه پلیس خیلی خونسرد و بردبار بود. دستی به ریشش میکشه و سعی میکنه منظورش رو روشن کنه.پلیس: آقا! منظور من اینه که اگه با همین سرعت به حرکت‌تون ادامه بدید، بعد از یک ساعت ۱۲۰ کیلومتر رو طی می‌کنید.راننده: ولی من پامو از روی گاز برداشته بودم. نهایتاً ۲-۳ دقیقه دیگه وامیسادم. تازه اگر هم پامو برنداشته بودم، ۵-۶ دقیقه بعد به اون دیوار می‌رسیدم و ۱۲۰ کیلومتر طی نمی‌کردم!پلیس: اخوی! منظورم از سرعت ۱۲۰ اینه که عقربهٔ سرعت‌سنج ماشین روی ۱۲۰ بوده.راننده: ولی سرعت‌سنج من خرابه. هیچ‌وقت عقربه‌اش تکون نمیخوره. اگه به عقربه‌سنج باشه، من اصلاً تکون نخوردم!پلیس (کم‌کم داره عصبانی میشه): حق با شماس! قبل از اینکه ۱ ساعت بری، به اون دیوار می‌خوری؛ اما اگه ۱ ثانیه بری، حدود ۳۳ متر رو طی می‌کنی. یعنی شما داشتی با سرعت ۳۳ متر بر ثانیه حرکت می‌کردی و اگه ۱ ثانیه می‌گذشت، ۳۳ متر جلوتر بودی.راننده: ولی ما قانونی نداریم که بگه تو این جاده سرعت ۳۳ متر بر ثانیه تخلف محسوب میشه. ما فقط یه قانون داریم که میگه ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت تخلفه!پلیس (فریادزنان): هر دوی اینها یه چیزنننننن! این قبض جریمه‌تو بگیر و برو!بدیهی است که اگر جسمی تک و تنها در عالم باشد، موقعیت برای آن بی معناست. هیچ فرقی نمی‌کند که آن جسم کجا باشد. موقعیت جسم به شرطی معنا دارد که آن جسم تنها نباشد. به محض اینکه چیزی باعث شود یک‌دستیِ عالَم به‌هم بخورد، آنگاه موقعیت معنادار می‌شود. مثلاً می‌توان خطی کشید که مبدأ آن روی جسم دوم باشد و موقعیت جسم اول را برحسب فاصله از آن مبدأ تعریف کرد. این خط که می‌تواند صاف یا منحنی باشد، چارچوب نام دارد. مهم نیست چارچوب دقیقاً به چه شکل است؛ مهم این است که منظم باشد و بتوانیم موقعیت جسم را به کمک آن بسنجیم. البته وقتی پای چارچوب و مبدأ به میان می‌آید، این سؤال هم شکل می‌گیرد:۷) آیا مهم است که چارچوب چگونه باشد و مبدأ را کجا بگذاریم؟جواب این سؤال هم می‌تواند مثبت باشد و هم منفی! اگر منظورمان این باشد که آیا پدیده‌ها به چارچوب احترام می‌گذارند یا نه، باید بگوییم آنها هیچ اهمیتی به چارچوب نمی‌دهند. برای پرنده مهم نیست که یک فیل پرواز او را ببیند یا یک انسان؛ در هر صورت «پرواز» اتفاق می‌افتد. اما اگر منظورمان این باشد که ناظر در کدام چارچوب می‌تواند پدیده‌ها را آسان‌تر اندازه بگیرد، آنگاه باید گفت انتخاب چارچوب مهم می‌شود. برای مثال، برای شکارچی مهم است که در یکجا آرام بنشیند یا اینکه سوار موتور باشد و به سمت پرنده شلیک کند.به عبارتی دیگر، وقوع پدیده‌ها به چارچوب بستگی ندارد، اما نحوه اندازه‌گیری ما به چارچوب بستگی دارد (لطیفه بالا را بخوانید). بنابراین برای بررسی هر پدیده، تعداد نامتناهی چارچوب وجود دارد -- فارغ از اینکه چه چیزی را می‌خواهیم اندازه بگیریم.نبود چارچوب یکتا باعث می‌شود تا پاسخ سؤال‌های ۱ تا ۵ در چارچوب‌های مختلف، متفاوت باشد. یا به بیانی دیگر، موقعیت جسم نسبت به ناظرهای مختلف، متفاوت است. یعنی حرکت، نسبی است.البته نسبی بودن حرکت به معنای نسبی بودن پیشامد نیست. اگر در چارچوبی بچه‌ای متولد شود، در همه چارچوب‌ها این بچه متولد شده است؛ یا اگر در چارچوبی ماشینی با درختی تصادف کند، در همه چارچوب‌ها این تصادف رخ داده است.نه تنها پیشامد، بلکه بعضی چیزهای دیگر نیز مطلق‌اند. یعنی همه ناظرها -- در هر چارچوبی که باشند -- بر سر آنها اتفاق‌نظر دارند. دوتا از مهم‌ترین چیزهای مطلق عبارتند از:الف) پیشامد (رویداد): تولد، تولد است؛ مرگ، مرگ است؛ انفجار، انفجار است؛ برخورد، برخورد است. اگر پیشامدها مطلق نباشند، نتیجه می‌شود هستی نیز امری نسبی است. حال آنکه چیزی که هست، هست و چیزی که نیست، نیست!ب) زمان ساعت مچی (زمان ویژه): هر کسی، زمان روی ساعت مچی خود را همواره به یک صورت می‌بیند. هر اتفاقی که برای من بیفتد، برای ساعت همراه من نیز می‌افتد و من هیچ تغییری در «زمانی» که همراه با من می‌گذرد، حس نمی‌کنم. https://vrgl.ir/m4nBw </description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 13:24:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلاف زبان</title>
                <link>https://virgool.io/MaxRGroup/langug-fj28jxtqe3z5</link>
                <description>پرده اول: دکتر در برنامه‌ای شبیه خندوانهمهمان: خدمت شما و همین‌طور حضار گرامی سلام عرض می‌کنم. امیدوارم حالتون خوب باشه. من در خدمت شما هستم.مجری: مرسی آقای دکتر. ما هم براتون آرزوی سلامتی داریم. بچه‌ها، آقای دکتر از اون آدم‌های درجه یک و متخصص نجوم و نسبیت و این چیزاس. آقای دکتر میشه یه کمی برای ما درباره این نظریه سخت بگید؟ (و قاه‌قاه میخندن) منظورم نسبیته. فکر کنم همه مشتاق باشن.مهمان: عرضم به حضورتون که نسبیت چیز خیلی جالبیه. خیلی از چیزای اون باورکردنی نیست. نسبیت به زبون ساده میگه موجودات متحرک بعضی چیزها رو متفاوت از موجودات ساکن می‌بینن. مثلاً گذر زمان برای یه فرد ساکن، متفاوت از گذر زمان برای فرد متحرکه. یا مثلاً جسم متحرک سنگین‌تر از جسم ساکنه.مجری: عجب! آخه مگه میشه؟ یعنی وقتی من میدوم، وزنم بیشتر میشه؟ یا وقتی تو ماشینم، گذر زمان رو یه جور دیگه حس میکنم؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟مهمان: آره. نسبیت واقعاً باورنکردنیه. بد نیست بدونید که نه فقط شما، بلکه دانشمندهای بزرگ زیادی با انشتین مخالف بودن و حرفاشو باور نمیکردن. ولی خب! به هر حال نبوغ انشتین اثبات شد و بعد از چند سال، ملت فهمیدن حرفاش درسته. حتی همین الآن هم خیلیا دوس دارن حرفهای انشتین رو رد کنن، چون که واقعاً با درک  معمول ما سازگار نیست. این موضوع تو بقیه جاهای علم هم مشهوده. مثلاً مکانیک کوانتومی که در اون هم انشتین نقش بسیار پررنگی داشت، حرفهای عجیب و غریب زیادی میزنه و به هیچ وجه موضوع واضحی نیست. بزرگ‌ترین دانشمندهای کوانتوم اعتراف میکنن که ما نفهمیدیمش و اگر هم کسی ادعای فهمیدن اونو داشته باشه، در واقع هیچی نفهمیده.مجری: پس بیخود نیست که مغز ما به این چیزا قد نمیده (قاه‌قاه)! من فقط میدونم آب تو ۱۰۰ درجه جوش میاد! (قاه‌قاه حضار) آقا این کوانتوم همونه که میگن مغز ما امواجی داره که میتونه بر ذهن بقیه و سایر اجزای هستی اثر بذاره؟ یه چیزی شبیه به خوندن ذهن آدم‌ها یا عرفان کوانتوم؟مهمان: آره. تقریباً همونه. بهش میگن کوانتوم مایند یا کوانتوم کانشسنس. خیلی موضوع گسترده‌ایه و امروزه در خیلی دانشگاه‌های معتبر دنیا دارن روش کار میکنن.مجری: توی ایران هم داریم؟مهمان: بله. چندتا از دانشجوهای خود من چندین رساله دکتری تو این حوزه تعریف کردن.مجری: آفرییین. به افتخار ایران و ایرانی. به احترام همشون از جا بلند میشیم. مردم ایران، خیلیییی دوستون داریم (دست تکان می‌دهند).پرده دوم: همان دکتر در کلاسدانشجو: استاد رابطه اتساع زمان به چه معناست؟ یعنی من وقتی حرکت می‌کنم، گذر زمان رو یه جور دیگه می‌بینم؟استاد: صد بار گفتم، یه بار گوش بده دیگه! گفتم اگه فرد ساکنی فاصله بین دو رویداد رو مثلاً ۱۰ ثانیه اندازه بگیره، فرد متحرک فاصله بین اون رویدادها رو بیش از ۱۰ ثانیه اندازه میگیره.دانشجو: و این داستان برای جرم هم همینطوریه؟استاد: من نمی‌فهمم کی گفته ناظرهای مختلف، جرم رو متفاوت اندازه میگیرن. یه جرم بیشتر نداریم. همه ناظرها، چه ساکن و چه متحرک، جرم رو یه مقدار اندازه میگیرن. یعنی جرم جزء ناورداهای نسبیتی هس. بدون تغییر.دانشجو: اما اون شب خودتون تو اون برنامه گفتید جسم متحرک سنگین‌تره!استاد: اونجا یه چیزی گفتم که مردم خوششون بیاد و جذب بشن.دانشجو: ولی در مورد مکانیک کوانتوم راست گفتید که هیشکی نمی‌فهمدش (خنده ملایم دانشجو)!استاد: اولاً مکانیک کوانتومی. ثانیاً اون فهمیدنی که امثال بوهر و دیراک و فاینمن منظورشون بوده، با اون فهمیدنی که شما منظورته، متفاوته. اگه هنوز نفهمیدی تابع موج و برانگیختگی و اسپین چیه، انصراف بده برو خونه قلیونتو بکش! ضمناً سمت عرفان کوانتومی هم نرو! و ضمناً آگاهی کوانتومی یا همونی که اونجا گفتم کوانتوم مایند تا مردم فکر کنن عجب چیز پیچیده‌ای هست، چندان موضوع پرطرفداری در محافل علمی جهان نیست. اصلاً معلوم نیست موضوع علمی باشه یا نه!دانشجویی دیگر: استاااد! خسته نباشید دیگه!</description>
                <category>گروه پژوهشی مکث</category>
                <author>فخرالدین عامل</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 15:05:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>