اعدام شد! به دست خود در سکوت تماشاچیان

در شهری که همه به محکوم شدن محکوم بودند اعدام یک بیگناه برای اهالی شهر نه تعجبآور بود نه شکایتی را همراه داشت.
داستان گروه محکومین کافکا با همین درونمایه نوشته میشود و ادامه پیدا میکند.
نویسندهای که همیشه به دنبال عدالت میرود حتی در زندگی خانوادگیاش اما بی نتیجه خود را در گوشهای محکوم به ماندن میکند.
وحشت وابسته به هنر کافکاست، وحشت و دلهرهای که در تمام طول داستانهایش در دل مخاطب خانه میکند و دست از سر خواننده برنمیدارد.
در این داستان هم خواننده خط به خط با نکتههای افسر همراه میشود، ماشین را آماده میکند، دارخیش را میشناسد و همراه با دلهرهای که در دلش برای محکوم دارد داستان را ادامه میدهد.
شاید بیرحمانه بنظر برسد که تصویرهایی را بخوانی و ادامه دهی که میدانی قرار است عامل مرگ یک فرد بی گناه شوند! اما میخوانی... این همان کاری است که کافکا با قلمش میکند و خودت هم دلیلی منطقی برای ادامه دادن این داستان نداری اما رهاش نمیکنی!
در شهری که فرمانده مخالف است، اهالی مخالفند سرباز مخالف است، یک غریبه را آوردند تا اعدام یک محکوم بی گناه را توسط ماشین افسر و فرماندهی سابق نظارهگر باشد.
یک غریبه که نه خاک آن شهر وطنش است نه اهالی شهر هم وطنهای بی پناهش...
محکوم تا لبهی اعدام میرود و سرباز از ترس افسر و قدرت، سکوت میکند!
سوزنها با تن محکوم تماس پیدا میکنند و غریبه منفعل و ناتوان اما مخالف تماشا میکند!
ولی ماشین از حرکت میایستد، افسر فرصت را غنیمت میشناسد تا نقشههای باطلش را به خورد غریبه بدهد ولی همینجاست که طغیان رخ میدهد!
غریبه، نه از سر دلسوزی برای هموطنش که نیست، از سر عدالت صدایش درمیآید و تمام تفکرات افسر را رد میکند.
در ذهن سیاح غریبه آنجا سرزمین محکومین بود و سایه نظامی تا ابد بر آن بود اما پس عدالت کجا بود!؟
اعدام برای کدام گناه؟ فقط بازی قدرتی بود که یک نفر بکشد، یک نفر تماشا کند، یک نفر هم بی گناه بمیرد...
غریبه شبیه به وجدانی بیرونی شد، وجدانی که حالا با مخالفتش مانع همهی این اتفاقها بود.
افسر باخت خود را در مجلس فرماندهی کنونی با مخالفت سیاح دیده بود، پس با آزادی محکوم آن را فریاد زد.
اکنون نوبت آن رسیده بود که بازنده خود را به ماشین اعدام بیاویزد تا مبادا فردا با یک باخت مفتضحانه مانند فرمانده سابق سنگ قبری در پستوی یک خرابه نصیبش شود.
با تنی عریان خود را به سوزنها سپرد و حالا سربازِ معترض اما ترسو، تماشایش میکرد!
غریبهی از سکوت خسته شده، تماشایش میکرد!
ولی محکوم...
بی آنکه خودش رنج را تا پایان کشیده باشد، انتقامش تا پایان کشیده میشد.
پایان این قصه رسیده بود، فرار انتخاب آدمهایی شد که از محکومیت به حکمی ناعادلانه به خاک غریبه پناه برده بودند اما غریبه آنها را پس زد!
این داستان رو صادق هدایت ترجمه کرده بود.
هم نویسنده، هم مترجم
در ذهن من قلمی قوی دارند و سبکی آشنا برای رنجهایی که کشیدیم
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب: حاج قاسمی که من میشناسم+یک خاطره شخصی از روز شهادت سردار
مطلبی دیگر از این انتشارات
ارادۀ آزاد و انسان ناسپاس | تحلیلی بر کتاب یادداشتهای زیرزمینی
مطلبی دیگر از این انتشارات
صد رمانِ خارجی برایِ ۱۴۰۰