میراثِ جاویدانِ فرانک هربرت؛ تلماسه (Dune)

DUNE
DUNE

مقدمه

در قرن بیستم، در میان نویسندگانِ ادبیات گمانه زن (Speculative Fiction) و جهان ساز، پنج غولِ بلامنازِع خودنمایی می‌کنند؛ جی.آر.آر تالکین، سی.اس لوئیز، فرانک هربرت، جرج.آر.آر مارتین و جی.کی رولینگ. تالکین با ارباب حلقه ها و هابیت، لوئیز با سرگذشت نارنیا، هربرت با تل‌ماسه، مارتین با نغمه یخ و آتش و رولینگ با هری پاتر بر دنیاهای خود و اذهان ما حکمرانی می کنند.

خانمه رو که میشناسید، وسطی مارتینه.تالکین هم که در حال تامین نیکوتین هست. لوئیز داره می😊.و طبیعتا ریشوی اخمومون هم هربرته.
خانمه رو که میشناسید، وسطی مارتینه.تالکین هم که در حال تامین نیکوتین هست. لوئیز داره می😊.و طبیعتا ریشوی اخمومون هم هربرته.


امروز و اینجا، قصد دارم کمی درباره فرانک هربرت و تل‌ماسه اش، و تجربه و مواجه خودم با آن بنویسم. پس اگر سرتان برای یک سِیرِ پر فراز و نشیب درد می‌کند،از مقابل نمایشگر های کوچک و بزرگِ خود تکان نخورید.

صحبت از تل‌ماسه به واقع کار آسانی نیست.چه از نظر حجم و تعداد کتاب های منسوب به تل‌ماسه و چه از لحاظ موضوع،حرف ها و دغدغه های داستان. جرقه اولیه ی خلق تل‌ماسه، زمانی ایجاد شد که هربرت مقاله ای درباره تپه های شنی اورِگان خوانده بود.از اینجا بود که افکار و ایده های مربوط به خلق جهانی مملو از شن و ماسه و ادویه به ذهن وی سرازیر شدند.

شکل‌گیری

هربرت شش سال صرف تحقیق و نگارش تل‌ماسه کرد تا بتواند مخلوق ادبی خود را به نحو احسن سر و شکل دهد و سوای از چکش کاری های ادبی، دغدغه های زیست محیطی و بوم شناختی خود را در آن بگنجاند.

اولین کتاب از حماسه تل‌ماسه در سال های ۱۹۶۳ و ۱۹۶۵ به صورت دو داستان دنباله دار با نام های
Dune World و Prophet of Dune در یک نشریه به چاپ رسیدند.

بعد از انتشار این دو بخش، هربرت تلاش کرد تا آن را به صورت یک کتاب واحد منتشر کند.اما در حدود بیست ناشر از قبول چاپ این کتاب خودداری کردند.در نهایت یک ناشر خرده‌پا چاپ و نشر این کتاب را پذیرفت و در مدت زمان کوتاهی، نظر مثبت بسیاری از منتقدان نسبت به این اثر جذب شد.همچنین با گذشت زمان، تلماسه در رسته پرفروش ترین کتاب های آمریکا قرار گرفت و در نتیجه سود نسبتا خوبی نصیب هربرت کرد.از سال ۱۹۷۲به بعد، هربرت به خاطر وضعیت مالیِ نسبتا خوبی که پیدا کرده بود،تمرکز خود را به صورت تمام وقت روی رمان نویسی قرار داد.او سپس در طی چندین سال، سه کتاب بعدیِ مجموعه تلماسه،یعنی مسیحای تلماسه، فرزندان تلماسه و ایزدشاه تلماسه را به نگارش درآورد. سرانجام در سال های ۱۹۸۴و ۱۹۸۵ به ترتیب دو جلد آخر این مجموعه داستانی، یعنی‌ مرتدان تلماسه و پایانِ چپتر هاوس:تلماسه منتشر شدند و پرونده تلماسه،حداقل برای فرانک هربرت به پایان رسید.چرا که فرانک در سال ۱۹۸۵ چشم از جهان فروبست.

اولین کتاب از مجموعه کتاب های Dune
اولین کتاب از مجموعه کتاب های Dune


در سالهای اخیر،برایان هربرت،پسر بزرگ فرانک، که خود رمان نویس است، تلاش کرده تا جهان تلماسه را گسترش دهد.او شش کتاب دیگر تحت لوای تلماسه چاپ و منتشر کرده است.

احتمالا هربرت اولین رمان نویسِ علمی_تخیلی است که ایده های مربوط به بوم شناسی و تفکر سیستمی را در آثار خود رواج می دهد.مانور پررنگ او بر مسائل مهمی مثل "آب" و تلنگر های غیر مستقیمی که به مخاطب می زند، نشان دهنده دغدغه مندی وی نسبت به آینده بشر است.آینده ای که می تواند خشک و سوزان باشد و زندگی مشقت باری را برای نسل های بعد به ارمغان بیاورد و از طرفی هم می تواند روشن و امیدوارکننده باشد؛ و این چیزی است که منوط به کنش ها و تصمیمات نسل حاضر است.

داستان

یکی از فاکتور های نبوغ آمیز تلماسه،در کنار عوامل دیگری مانند "جهان سازیِ" بی نقصش، پرداختِ کاراکتر ها و خطوط داستانی آن است.

معمولا مشاهده می شود که برای خلق یک اثر علمی_تخیلی، فارغ از اینکه در چه مدیومی باشد، تکیه مولف بیشتر بر داشتن یک ایده ناب و جذاب است.مولف با تمرکز بیش از حد بر دنیای خلق شده خودش( در سطح ظاهریِ آن)،سعی می کند نقصان ها و ایراد های بخش های دیگرِ اثر را بپوشاند.در حالی که او اگر بتواند عجیب ترین و جذاب ترین نماها و تصاویر را برای ما تداعی بکند و دهان ما را برای ثانیه ای باز نگه دارد،به موفقیت چندانی نرسیده است.چرا که به محض بسته شدنِ دهان مخاطب،آن تصاویر و نماها نیز فراموش می شوند.حال چیزی که می تواند یک اثر را_ حتی فارغ از ژانر_ ماندگار کند، شخصیت ها و داستانِ گیرای آن اثر است.

این نکته،چیزی است که در جاودان شدن تلماسه بسیار موثر بوده است.هرچند هربرت به خوبی موفق می شود تصاویر خیره کننده و کاملی از کالادان، آراکیس، سفینه ها و دیگر مکان ها و فضاهای حیرت انگیز تلماسه با تمام جزئیات و ریزه کاری ها ارائه دهد؛اما اینها اگر بدون پرداخت مناسب شخصیت هایی مثل دوک لیتو، جسیکا، پاول، استیلگار، بارون هارکونن و .... ارائه می شدند، ماندگاریِ چندانی نداشتند.این دو باید در کنار هم مورد توجه قرار بگیرند و چه بسا عنصر دوم یعنی پرداخت شخصیت ها و ساختن ابعاد گوناگون آنها،از اهمیت بیشتری برخوردار است؛حتی در یک اثر علمی_تخیلی.

آراکیس
آراکیس

از طرفی، در مسیر رسیدن به یک شخصیت تمام و کمال،رخداد ها و وقایع نقش به سزایی دارند. گذرِ شخصیت از پستی و بلندی های زندگی و مواجه او با اتفاقات گوناگون،امری است که در بالندگیِ شخصیت و ماناییِ آن بسیار اهمیت دارد؛ و این امری است که باز هم توسط خیلی از مولفان نادیده گرفته می شود.

"سِیرِ" رسیدن شخصیت به آنچه که هست و پیش از این نبوده،و همچنین "فرایند پردازی" توسط هربرت مغفول نمانده است. او سیر تکامل شخصیت ها و "شدنِ" آنها را به خوبی روایت می کند. هربرت از "بودن" فراتر می رود و ما را در سکون و ثبات نگه نمی دارد. اوجِ این سبک پرداخت،در شخصیت پاول دیده می شود. پاول شخصیتِ اول داستان و به طبع محوری ترین شخصیت آن است.از صفحات ابتدایی رمان تا پایان آن،مخاطب همواره با او همراه است.چه در فصل هایی که به صورت مستقیم به وی پرداخته می شود، و چه در فصل هایی که از زبان و نگاه دیگران با وی مواجه می شویم. دراصل، تمام هیاهو بر سر اوست. تمام پیشگویی ها و افسانه ها از او روایت می کنند. چرا که او تنها فرصت برای نجات است. او تنها ناجی است. ما از نوجوانی با وی همراه می شویم و بلوغ شخصیتیِ او را که از وقایع تلخ و شیرین زندگی اش ناشی می شود،به خوبی باور می کنیم.

درون مایه داستان، از همان کهن الگوی "تقابل میان خیر و شر" پیروی می کند.

ما در داستان شاهد افرادی هستیم که تمام ویژگی های بد و رذائل اخلاقی و‌ ضد انسانی را دارا هستند. از طرفی پاول را داریم که تمام قد از ارزش های انسانی و اخلاقی طرفداری می کند و می توان گفت ذره ای سیاهی در وجود او رخنه نکرده است. هر چند او در واقع مرزِ بین سیاهی مطلق و سفیدی محض است و نیروی شیطانی یا به اصطلاحِ مرسوم «دارک ساید» نیز همواره در تلاش است تا وی را به سمت خود جذب و در خود هضم کند. (اَبَر پی‌رنگِ آشنایی که در آن، قهرمانِ اغلب نوجوان ما، به عنوان فردی ترسیم می شود که مطلوب و ایده آلِ هر دو جبهه‌ی خیر و شر است. یعنی اگر به سمت سیاهی برود شر بر کل جهان چیره می شود و اگر در جبهه روشنی و پاکی بماند،خیر به مرور تسلط شر را کنار می زند و خود "دوباره" و بعد از دورانِ سیطره سیاهی، حاکم می شود. به یادآورید: هری پاتر، فرودو بگینز، لوک اسکای واکر و پروتاگونیست های مشابه دیگر را.)

البته دارک ساید در تل‌ماسه،فقط در یک شخص یا جناح مشخص متبلور نمی شود. مثلا اگر در ارباب حلقه ها ما سائرون و دار و دسته اش را داریم که با قدرت شیطانیِ خود و با استفاده از مک گافین هایی مثل "حلقه" می توانند شخصیت را مسحور قدرت و مسَخَّر خود سازند،در تلماسه اسلوب این چنین نیست. در تلماسه پاول به هیچ وجه تحت تاثیر آنتاگونیست های داستان قرار نمی گیرد و آنها هم نمی توانند به هیچ طریقی بر وی اثر بگذارند. بلکه پاول با نفرتی فزاینده درصدد است تا او را نابود کند. اما مواجه ی پاول، چه بسا سخت تر از مواجه با ولدمورت و سائرون و دارث ویدر است. او باید با قدرت سرکش و ابدیِ درون خود مبارزه کند و سویه های تاریک و خبیث آن را به عقب براند تا بتواند با تکیه به سویه ی خِیر، شیاطین بیرونی را از بین ببرد. او همه جا و در همه حال،با نیروی درون خود درگیر است.در مکاشفات،سلوک های عرفانی و اسفارِ درونی ای که دارد،گوشه هایی از آن قدرت وحشیانه و تباهی طلب را به چشمِ دل حس می کند.اما همواره در تلاش است تا گرایشِ هرچند نامحسوس خود به آن سمت را سرکوب کند.

به همین دلیل است که رسالت و وظیفه پاول،به مراتب سخت تر از هری، فرودو و لوک است.
فکر کنم نیاز به معرفی نباشه (;
فکر کنم نیاز به معرفی نباشه (;


ترجمه

نزدیک به ۷۰سال است که از انتشار رمان تلماسه به دست هربرت می گذرد. به طبع ما انتظار نداشتیم که در همان اوایل و به محض انتشار این رمان، شاهد نسخه فارسی آن در ایران باشیم.(بماند که اگر در همان دوران شاهد ترجمه این اثر بودیم، احتمالا با مشکلات و سخت گیری های کمتری مواجه می‌شدیم.) اما دیرکِرد ۷۰ساله هم به واقع قابل قبول نیست. با این اوصاف، انتشارات کتابسرای تندیس در سال ۱۳۹۶ نسخه فارسی این اثر را به همت مهیار فروتن فر، منتشر کرد. پیداست که برای تقدیمِ رمان تلماسه به پارسی زبانانِ جهان، مترجم زحمت بسیاری کشیده است. چرا که تلماسه یک رمانِ عادی و واقع گرایی که زبان آن بدون پیچ و خم خاصی باشد، نیست؛ بلکه اثری است که در آن شاهد اصطلاح های نو، لغت سازی ها و به کار بردن ترکیب های ناهمگون و پیچیده هستیم و چه بسا بتوان گفت هربرت زبان خاصی برای نژاد حره مردان خلق کرده است. این موارد نیز فقط با تسلط کامل بر زبان انگلیسی رمزگشایی نمی شوند. بلکه باید در خلال کار،مترجم گوشه چشمی هم به فرهنگ نامه های عربی و لاتین و دیگر زبان های محلی و غیر محلی داشته باشد.

با این اوصاف، به قطع می توان گفت کار برگرداندن تلماسه به فارسی سخت است. و سخت تر از آن، حفظ کردن انسجام و شیواییِ متن است. که خوشبختانه، فروتن فر از این آزمونِ بسی سهمگین، نمره قابل قبولی دریافت می کند.

هرچند انسجام و شیواییِ تل‌ماسه نسبت به دیگر رمان ها و داستان های ژانر های دیگر، همچنان متفاوت و پیچیده است و به همین علت ممکن است مخاطبی را که علاقه ای به این ژانر ندارد دلزده کند. همچنین گَهگاه توصیفات طولانی و نسبتا نامفهوم از فضاها و مناظر موجود در رمان، باعث سردرگمیِ مخاطب می شود. توصیفاتی که علاوه بر داشتن تتابع اضافات،از لغات و ترکیبات نه چندان آشنایی استفاده می کند که ارتباط گیری با آنها سخت است. مخاطب نیز هر چقدر بیشتر تلاش می کند تا تصاویر ترسیم شده در متن را در ذهن خود تداعی کند،گیج تر می شود. در اینجا بهتر است آن قسمت های گیج کننده بیشتر از یکبار خوانده نشوند و مخاطب سعی کند یک تصویر حدودی در ذهن ترسیم کند و از آن قسمتِ متن بگذرد. چرا که کامل یا ناقص ترسیم کردن آن تصاویر، کوچک ترین خللی به داستان وارد نمی کند. البته توجه کنید امثال این "گیجگاه" ها در متن زیاد نیست و بقیه ترسیم ها و تصاویر به راحتی در ذهن تداعی می‌شوند و شما از لذتِ «درک و حضور» بهره مند می شوید.

اما در کل درباره کیفیت ترجمه، به جرئت می‌توان گفت با کار خوبی مواجه هستیم. به طوری که به هنگام خواندن متن،خواننده چندان احساس بیگانگی با آن ندارد و سوار بر امواجِ روان کلمات، به پیش می‌رود. به سبب اینکه من درباره ترجمه تجربه و دانش کافی را ندارم، پیشنهاد میکنم این نوشته را از آقای پوریا ناظمی مطالعه کنید. هر چند کمی بدبینانه و ایده‌آلیستی نوشته شده است اما خواندن آن خالی از لطف نیست.(برای آنهایی که حال ندارند آن مقاله را کامل بخوانند همینجا کوتاه اشاره می کنم: ایراد اولی که ناظمی وارد می‌کند، ترجمه ناصحیح Dune به تلماسه است. که البته فقط او این ایراد را وارد نکرده و صاحب نظران بسیاری این اسم را ترجمه ی نادرستی می دانند. ایراد دوم هم تبدیل کردن کلمه "مهدی" به هوشیدر و کلمه "سُنی" به "اباضی" است که البته خودِ ناظمی هم می‌داند به دلیل تنگنا های ارشاد چنین اتفاقی رخ داده اما باز هم، با اتکا به دلایلی که ارائه می دهد، نمی‌خواهد با این موضوع کنار بیاید.)

یکی از ویژگی های منحصر به فرد تل‌ماسه، فرهنگ نامه مخصوصی است که در انتهای آن تعبیه شده است. همانطور که گفته شد هربرت برای رسیدن به کمال مطلوبش،کم و بیش زبانی مخصوصِ کتابش خلق کرد. قاعدتا این زبان، کلمه های بیگانه ای دارد که برای فهم آن ها باید از یک فرهنگ لغت کمک بگیریم. هربرت این لطف را به ما کرده و یک لغت‌نامه جامع و کامل را گردآوری کرده است. کلمات جدید و غریبی که برای اولین بار در متن مشاهده می شوند، Bold شده اند تا مخاطب برای دریافت معنای آنها به انتهای کتاب مراجعه کند.

همین نکته، از مواردی است که می تواند برخی از مخاطبان کم حوصله را برنجاند.(البته حجم 850 صفحه ای کتاب نیز در کنار موارد دیگر می‌تواند برای برخی، خسته کننده باشد.) به خصوص در بخش های اول کتاب که حجم لغت های جدید زیاد است و بر فرض شما در یک صفحه، چندین و چندبار باید به انتهای کتاب رفت و برگشت داشته باشید تا معنی کلمه ها را دریابید.

من شخصا به هنگام مطالعه، وقتی با پاورقی ها و حاشیه ها و به اصطلاح پیرامتن های یک اثر مواجه می شوم، تمرکز خود را بر روی اصل اثر تا حدودی از دست می دهم.اما با این حال، خواندنِ رمان تل‌ماسه کمکی بود تا بتوانم با این موارد الحاقی و اضافی کنار بیایم. در ضمن مجموعه ی عناصر درونی و بیرونیِ یک اثر با هم، باعث می شوند تا خواننده به لذت و درک والایی از اثر برسد. اصلا اگر به حرف من اطمینان ندارید، جرئت دارید حرف اچ.پورتر ابوت را زمین بگذارید؟!

« همه‌ی این مطالبِ حاشیه ای ممکن است بر تجربه‌ی ما از روایت موثر باشند. گاهی این تاثیر کم است و گاهی زیاد. اگر از این دید نگاه کنیم، همه‌ی این متون جزئی از روایت هستند.» (ابوت،1399: 70 )

حال یک ترفندی که می‌توان برای کنار آمدن با لغت های جدید کتاب به کار بست،این است که خواننده در پایانِ هر دو یا چند صفحه، یا در پایان هر بخشِ کتاب، لغات جدید را بررسی کند تا مطالعه اش پاره پاره نشود و تمرکزش هم تا حد ممکن حفظ شود.

سوای از کاستی های به سختی قابل اغماضِ ترجمه که در یادداشت سروش ناظمی به آنها اشاره شده،یکی دیگر از کم‌کاری ها و ساده انگاری های ناشر، برمی گردد به طراحی روی جلد رمان و همچنین نوع جلدی که برای چاپ آن انتخاب کرده اند. به قدری طرح روی جلد این رمان بی حال و محو است که من از همان اولین مواجه با آن فقط در فکر بودم که آخر چرا؟ دلیلش چیست؟ و تا همین حالا در حال تناول حسرت هستم. درست است ناشر وظایف اصلی خود مثل ترجمه و ویرایش را به نحو نسبتا احسن انجام داده است، اما در این مورد، که به نظر من چندان بی اهمیت هم نیست، رفوزه شده است. مثل این می ماند که شما یک پیتزای اعیانی و خوشمزه را در یک بسته بندی کثیف و نامناسب به مشتری عرضه کنید. حسرت من از آنجایی فزونی می یابد که در خودِ رمان، آنقدر صحنه ها و تصاویر خیره کننده با ترکیبِ رنگ جذاب، متنوع،گرم و گیرا ترسیم می شود که هر کدام از آنها به تنهایی بهترین تصویر برای طرح روی جلد اثر هستند. یعنی بی روح تر و ابتدایی تر از این طرح هم مگر می شود اصلا؟ بگذریم که اگر تا صبح هم از کاستی های این بد سلیقگی بگویم کم است.

نظر شما نسبت به این طراحی چیست؟
نظر شما نسبت به این طراحی چیست؟


نکته بعدی نوع جلدی است که برای این کتاب به کار رفته. هر چند ژرفنای فاجعه این مورد، به اندازه مورد قبلی نیست، اما اگر ناشر به جای جلد شومیز از گالینگور یا همان جلد سخت استفاده می‌کرد، نتیجه بهتری حاصل میشد. اساسا نگهداری از کتاب های حجیم و سنگین کار سختی است و اگر جلد کتاب شومیز باشد، سخت تر هم می شود.در ضمن جلد گالینگور فی نفسه می تواند حیثیت و جلوه خاصی به اثر ببخشد و همچنین میزان اهمیت آن را نشان دهد. جالب است بعد از گذشت سه سال و تجدید چاپ های متعدد هنوز هیچ تغییری در طرح روی جلد یا نوع جلد این کتاب ایجاد نشده است! نمی‌دانم چه بگویم! اما به نظرم خود ناشر هم علاقه ای به مهم انگاشتن این کتاب ندارد. در حالی که به واقع این کتاب،کتاب مهمی است. جالب است این نکات اگر مورد توجه ناشر قرار بگیرند، مطمئنا تاثیرِ هر چند کم اما مهمی بر افزایش فروش کتاب می گذارند و مگر این چیز بدی است؟ در ضمن ناشر اگر کمی خلاقیت به خرج دهد، می‌تواند از پتانسیلی که اکران فیلم Dune در سال آینده دارد استفاده بکند. جالب است که خود من از طریق تریلر این فیلم، با هربرت و حماسه هایش آشنا شدم و ترغیب شدم که کتاب را خریداری کنم(تا مقدمه ای بشود برای تماشای فیلم!)

حال فرض کنید ناشر فقط کمی روی این فیلمِ به غایت عظیم مانور بدهد، آیا تقاضا برای خرید این رمان زیاد نمی شود؟ آیا از این طریق به فرهنگ کتاب‌خوانی در کشور کمک نمی شود؟ جوابش با شما و ناشرِ محترم.

با تمام این اوصاف و زیاده گویی ها، امید است که در چاپ های آینده، این نقص های جزئی، اما تاثیر گذار نیز برطرف شوند تا جایگاه والای این اثر ارزشمند خدشه دار نشود.

اقتباس ها

اول: آلخاندرو خودوروفسکی، از سلاطینِ سینمای آوانگارد، کالت، اگزوتیک و سمبولیک، در دهه هفتاد قصد داشت تا اقتباسی دیوانه وار از تل‌ماسه بسازد. خودوروفسکی و چهار مولفه بالا را با داستانی به عظمت و درون‌مایه تل‌ماسه ترکیب کنید.تصورش هم سکرآور است. خودوروفسکی مراحل مهمی از فیلم را پیش برده بود اما به سبب جاه‌طلبانه بودنِ بیش از حد این پروژه و طولانی شدن فرایند تولید، تهیه کنندگانِ فیلم قید این پروزه را زدند. در دیوانه وار بودنِ این فیلم همان بس که فیلمنامه پیشنهادیِ خودوروفسکی نویدِ فیلمی شانزده ساعته را می داده است! از این فیلم، به عنوان مهم ترین و بهترین فیلمِ هرگز ساخته نشده تاریخ سینما یاد می کنند.(درباره این فیلمِ ناتمام، این یادداشت آقای Farhad Arkani را که از پیروانِ سرسخت خودوروفسکی است بخوانید. اگر باز هم با خواندن آن نوشته اقناع نشدید، اشکالی ندارد. چرا که در سال 2013 مستندی تحت عنوان Jodorowsky's Dune منتشر شد که به بررسی تل‌ماسه ی ناتمام خودوروفسکی می پردازد.)

دوم: بیست سالی از چاپ اولین جلد کتاب تل‌ماسه نمی گذشت که کارگردان نام‌آور سینما، یعنی دیوید لینچ، وظیفه ساخت فیلمی بر اساس داستان تل‌ماسه را بر عهده گرفت.این فیلم یک پروژه سنگین سینمایی بود که متاسفانه چه در عرصه فروش و چه از نظر کیفیت اثر، مورد توجه قرار نگرفت و از آن به عنوان یک اقتباس بد و شکست چند جانبه یاد می شود.«بسیاری از منتقدین همانند جین سیسکل و راجر ایبرت، در زمان اکران فیلم این اثر را یک اثر ناموفق ارزیابی کردند. در برخی از نسخه های فیلم که بعدها به صورت دی وی دی منتشر شد، کارگردان فیلم آلن اسمیثی که یک نام مستعار است، ذکر شده‌است. مرسوم بود که اگر کارگردان از نتیجه نهایی پروژه (به هر دلیلی) رضایت نداشته باشد، از این نام مستعار استفاده کند. حقیقت امر این بود که دیوید لینچ در انتها، از اثر خود بسیار ناراضی و ناخرسند شد و همواره سعی داشت از این اثر خود فاصله بگیرد. بسیاری از کارشناسان دلیل این امر را جثه بیش از حد بزرگ پروژه و داستان پیچیده آن عنوان کرده‌اند.»(ویکی‌پدیا)

تلماسه ی دیوید لینچ
تلماسه ی دیوید لینچ


سوم: دنی ویلنوو، کارگردان کانادایی تباری که سابقه کارگردانیِ آثاری مثل ورود (Arrival 2016) و بلید رانر 2049 (Blade Runner 2049) را دارد، از سال 2016 شروع به کار بر روی اقتباسی جدید از رمان تل‌ماسه کرد. انتظار ها و توقع ها از این فیلم بالاست؛ چه از نظر کارگردان، بودجه هنگفتی که وارنر به فیلم اختصاص داده است (حدود 250 میلیون دلار !) و چه از نظر ترکیب بازیگران با پروژه ای مهم روبه رو هستیم. هر چند این سه فاکتور هیچگاه چه به تنهایی و چه حتی در کنار هم موفقیت یک اثر را تضمین نکرده اند.«دنی ویلنوو گفته است که برای اقتباسِ ایده‌آل Dune آن را در دو قسمت می‌سازد. اما فراموش نکنید که قسمت دوم فیلم هنوز از استودیوهای برادران وارنر چراغ سبز نگرفته است. ماجرا وقتی نگران ‌کننده‌تر می‌شود که بدانید Dune با بودجه‌ای نزدیک به ۲۵۰میلیون دلار ساخته شد؛ عددی که بخش قابل توجهی از آن مربوط‌به دستمزد تیم بازیگریِ بسیار پرستاره‌ی فیلم است. پس Dune فقط برای اینکه ضرر مالی ندهد، باید به نزدیکی ۵۵۰میلیون دلار فروش جهانی برسد. منابع نزدیک به استودیوهای برادران وارنر هم می‌گویند که اگر فیلم فروش خود را حداقل به ۴۰۰تا ۴۵۰میلیون دلار نرساند، هرگز چراغ سبز ساخت قسمت دوم آن داده نمی‌شود.» (سایت زومجی) خودوروفسکی نیز اذعان داشته است که نسبت به این فیلم بسیار امیدوار است و برای دیدن آن به سینما می آید.(احتمالا این حرف را قبل از شیوعِ «اسمشو نبر» زده است.) اما در عین حال معتقد است که «ساختن فیلم خوب از تل‌ماسه غیر ممکن است» .با این حال باید صبر کرد و دید پس از اکرانِ فیلم تل‌ماسه، چه اتفاقی رخ می دهد و با چه چیزی مواجه هستیم.

تیموتی شالامی در هیبت پاول آتریدیز در تلماسه ی دنی ویلنوو
تیموتی شالامی در هیبت پاول آتریدیز در تلماسه ی دنی ویلنوو

پایانِ سخن

گفتن از تل‌ماسه، به واقع کارِ من نیست. تا همین‌جای کار هم جسارت به خرج دادم که درباره این شاهکار ادبی قلم زدم. با این حال امیدوارم این متنِ هر چند ناچیز و ناقص، قدمی رو به جلو در حوزه کتاب و کتاب‌خوانی باشد.

پ.ن اول: نمی‌دانم با خواندن این متن، گرایشی به خواندن این رمان پیدا کردید یا نه؛اما اگر به ادبیات علمی _تخیلی( و البته فانتزی) علاقه مند هستید یا نیستید، می‌توانید کتاب را از اینجا، اینجا، اینجا یا اینجا سفارش دهید. اگر هم حالش را دارید که سری به کتابخانه های شهر و محل خود بزنید. شاید داشته باشند و نخواهید کتاب را بخرید!

پ.ن دوم: در نگارش این متن از منابع گوناگونی کمک گرفتم که عمده ترینِ آن مقدمه مترجم در خودِ کتاب بود. بقیه منابع نیز یا در متن ذکر شده اند و یا وام گیریِ من به حدی نبوده است که قابل ذکر باشد.( ستادِ صیانت از حقوقِ مولفانِ بی اعصاب.)

پ.ن سوم: جلد دوم مجموعه تل‌ماسه یعنی مسیحای تل‌ماسه توسط همان ناشر و مترجم چاپ شده است. اگر مجالی بود در آینده یادداشتی درباره آن منتشر خواهم کرد. (صرفا جهت اطلاع!)

پ.ن آخر: اگر الان در حال خواندن این پی نوشت هستید و از تشنگی، گرسنگی و خستگی تلف نشده اید، جا دارد که بگویم شما یک ایرانیِ تمام عیار هستید. خداقوت پهلوان.

تمام شد.