<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات من + کتاب</title>
        <link>https://virgool.io/MePlusBook/feed</link>
        <description>جمعی برای من و کتاب...

برای انتشار مطالب در انتشارات به ربات تلگرام زیر پیام بدهید:
@meplusbook_bot</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:58:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/r9ftvkipj3jo/apgvbd.png</url>
            <title>من + کتاب</title>
            <link>https://virgool.io/MePlusBook</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اعدام شد!  به دست خود در سکوت تماشاچیان</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-vpzhfucrweke</link>
                <description>در شهری که همه به محکوم شدن محکوم بودند اعدام یک بی‌گناه برای اهالی شهر نه تعجب‌آور بود نه شکایتی را همراه داشت.داستان گروه محکومین کافکا با همین درونمایه نوشته می‌شود و ادامه پیدا می‌کند.نویسنده‌ای که همیشه به دنبال عدالت می‌رود حتی در زندگی خانوادگی‌اش اما بی نتیجه خود را در گوشه‌ای محکوم به ماندن می‌کند.وحشت وابسته به هنر کافکاست، وحشت و دلهره‌ای که در تمام طول داستان‌هایش در دل مخاطب خانه می‌کند و دست از سر خواننده برنمی‌دارد.در این داستان هم خواننده خط به خط با نکته‌های افسر همراه می‌شود، ماشین را آماده می‌کند، دارخیش را می‌شناسد و همراه با دلهره‌ای که در دلش برای محکوم دارد داستان را ادامه می‌دهد.شاید بی‌رحمانه بنظر برسد که تصویرهایی را بخوانی و ادامه دهی که میدانی قرار است عامل مرگ یک فرد بی گناه شوند! اما می‌خوانی... این همان کاری است که کافکا با قلمش می‌کند و خودت هم دلیلی منطقی برای ادامه دادن این داستان نداری اما رهاش نمی‌کنی!در شهری که فرمانده مخالف است، اهالی مخالفند سرباز مخالف است، یک غریبه را آوردند تا اعدام یک محکوم بی گناه را توسط ماشین افسر و فرمانده‌ی سابق نظاره‌گر باشد.یک غریبه که نه خاک آن شهر وطنش است نه اهالی شهر هم وطن‌های بی پناهش...محکوم تا لبه‌ی اعدام می‌رود و سرباز از ترس افسر و قدرت، سکوت می‌کند!سوزن‌ها با تن محکوم تماس پیدا می‌کنند و غریبه منفعل و ناتوان اما مخالف تماشا می‌کند!ولی ماشین از حرکت می‌ایستد، افسر فرصت را غنیمت می‌شناسد تا نقشه‌های باطلش را به خورد غریبه بدهد ولی همینجاست که طغیان رخ می‌دهد!غریبه، نه از سر دلسوزی برای هموطنش که نیست، از سر عدالت صدایش درمی‌آید و تمام تفکرات افسر را رد می‌کند.در ذهن سیاح غریبه آنجا سرزمین محکومین بود و سایه نظامی تا ابد بر آن بود اما پس عدالت کجا بود!؟اعدام برای کدام گناه؟ فقط بازی قدرتی بود که یک نفر بکشد، یک نفر تماشا کند، یک نفر هم بی گناه بمیرد...غریبه شبیه به وجدانی بیرونی شد، وجدانی که حالا با مخالفتش مانع همه‌ی این اتفاق‌ها بود.افسر باخت خود را در مجلس فرمانده‌ی کنونی با مخالفت سیاح دیده بود، پس با آزادی محکوم آن را فریاد زد.اکنون نوبت آن رسیده بود که بازنده خود را به ماشین اعدام بیاویزد تا مبادا فردا با یک باخت مفتضحانه مانند فرمانده سابق سنگ قبری در پستوی یک خرابه نصیبش شود.با تنی عریان خود را به سوزن‌ها سپرد و حالا سربازِ معترض اما ترسو، تماشایش می‌کرد!غریبه‌ی از سکوت خسته شده، تماشایش می‌کرد!ولی محکوم...بی آنکه خودش رنج‌ را تا پایان کشیده باشد، انتقامش تا پایان کشیده می‌شد.پایان این قصه رسیده بود، فرار انتخاب آدم‌هایی شد که از محکومیت به حکمی ناعادلانه به خاک غریبه پناه برده بودند اما غریبه آن‌ها را پس زد! این داستان رو صادق هدایت ترجمه کرده بود.هم نویسنده، هم مترجمدر ذهن من قلمی قوی دارند و سبکی آشنا برای رنج‌هایی که کشیدیم</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>نرجس خزایی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 14:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمامی عمرمان دست در دست می‌رویم! آفرین بر کارامازوف</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81-i8biapnqoc4e</link>
                <description>.برادران کارامازوف، به قلم فئودور داستایوفسکی .             دادگاه دمیتری؛ هرچند قاتل اصلی کسی دیگر است، هرچند که مخاطب با اعتراف‌های اسمردیاکوف به بی‌گناهی او پی‌برده است اما او را آماده کردند تا این بار گران را بر شانه بکشد.                                                          بیست سال زندان با رنج و عذاب یا به عبارتی می‌تواند اشاره‌ای به بز عزازیل ( قوم یهود گناهان سالیانه‌ی خود را به گردن بز نری می‌انداختند و در موعدی معین به روز کفاره آن را در بیابان رها می‌کردند تا طعمه عزازیل شود، اینگونه گناهانشان از میان می‌رفت) داشته باشد.               میتیا در برابر نگاه همه نشسته بود و وکیل مدافع و دادستان هرکدام با برداشت‌های خود او را گناهکار و بی‌گناه می‌خواندند اما در اصل میتیا فقط می‌خواست به آن‌ها بفهماند او قاتل پدرش نیست، همین!                       دمیتری اگر به معنای متعلق دمتر را بدهد یعنی او خود را به مادرش زمین نزدیک می‌بیند و به همین علت هم می‌خواهد برود روی زمین کار کند حتی لحظه‌ای که از آرزوهایش برای آلیوشا می‌گفت به این نکته اشاره داشت که آرامش و مامن او همان زمین است.                              اما میتیا شخصیتی که خود را شبیه به یک حیوان وحشی می‌دید ولی قلبی مهربان داشت. مردی که در ظاهر به کارامازوف‌ها می‌ماند اما در دل همان مادری را حفظ کرده است که برای گرفتن ارثیه‌اش با پدر نابکارش به بحث و جدل می‌خورد.                                                                    شیطان؛ در برابر ایوان ؛ پسر تحصیل‌کرده‌ی خانواده کارامازوف که در بُعد عاشقانه‌ی او هم همان سیاهی قیرمانند کارامازوف‌ها دیده می‌شود ولی در ذهن و فکر مشغله‌هایی دارد که یک لحظه او را آرام نمی‌گذارند.           شیطان در افسانه‌ی مفتش اعظم او حضور دارد و بی نظمی در مذهب را به تصویر می‌کشد.                                شیطانی که نه تنها اینجا بلکه در خیالات و خواب‌های ایوان هم دست از سر او بر نمی‌دارد. پسری که بعد از قتل پدر به خانه برمی‌گردد اما مریض احوال....                          او زمانی که می‌رفت هیچکس را از افکار  درونش باخبر نکرد و در مورد عشق به کاترینا مطمئن بود چون پول از هرچیزی برایش مهم‌تر بود. ولی بعد از برگشتنش، عشق به کاترینا هم او را به فکر فرو برده بود، زمانی که با اسمردیاکوف ملاقات کرد و بنا بر حرف‌های آن نابرادر خود را گناهکار می‌دانست به مرز جنون رسید و شیطان همان لحظه با شمایل فیلسوفانه در برابر ایوان قرار گرفت.           نماد صومعه، در بیرون از صومعه؛ آلیوشا برادری که امیدش در تمام طول داستان به چشم می‌خورد، امیدی که سیاهی کارامازوف‌ها را به حاشیه می‌برد.            ‌           آلیوشا، همان فرشته‌ی دمیتری به رازهای همه گوش می‌سپرد  و برای همه طلب بخشش می‌کرد.                       او حتی شنونده‌ی رازهای پدر زوسیما هم شد و برای او هم تسلی خاطری بود.                                                        آلیوشا در رنج آن‌ها سهیم می‌شود و مثل یک مددکار در کنار تمامی آن‌ها می‌ایستد.                                                 زنان بیدار عشق در کارامازوف‌ها؛ کاترینا که نماد معصومیت بود، زنی که نامزد دمیتری شد و بخاطر خیانت او محکوم به جدایی از این مرد شد، زنی که تا پیش از عشق به ایوان باور نکرد که دمیتری برای او تمام شده است. حتی بعد از اینکه عشقش را به ایوان اعتراف می‌کند باز هم در ملاقات با دمیتری به او قول می‌دهد که دوستش خواهد داشت.                                   ‌‌                   گروشنکا، زنی که معشوق پدر و پسر بود! معشوقی که باعث شد تا همه‌ی اهالی شک کنند که قاتلِ پدر همان پسر یعنی میتیا است. زنی که نماد شیطان بود، شیطانی که در طی داستان پاک می‌شود و به عشق پسر پایبند می‌ماند.                                                                              لیز، دختری مریض احوال که عشق خود به آلیوشا را بی‌پروا فریاد می‌زند بدون اینکه مادرش را که با او زندگی می‌کند و مراقب اوست در این خواسته دخالت بدهد.          اما فئودور پاولوویچ کارامازوف که فثط در ظاهر پدر بود، هیچ کلمه‌ای برایش ندارم! جز اینکه به قتل رسیدنش را رد می‌کنم چرا که معتقدم او را فقط باید به حال خود رها می‌کردند، اما یک ابله تمام این داستان را برهم زد....   </description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>نرجس خزایی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 19:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب منطق اکتشاف علمی</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D9%81-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-ybb46jye8iz1</link>
                <description>توی اپیزودهای مختلف در مورد ابطال گرایی و کتاب منطق اکتشاف علمی صحبت کردم.بعضی از دوستان پرسیدن که این کتاب چی داره میگه؟ در یک کلام پوپر به ما نشون داد که علم هم یک روایته (اگرچه خودش اینطور معتقد نیست) و اینکه شما نمی‌تونی گزاره‌های علمی رو اثبات کنی و تنها می‌تونی اونها رو ابطال کنی.به همین خاطر رفتم یکبار دیگه این کتاب رو خوندم تا دقیق‌تر ببینم حرف پوپر چیه.توی این متن توضیح دادم که حرف دقیق پوپر چیه. برای مطالعه اش باید برین سایت فینسوف.https://finsoph.ir/5387/</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 11:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب مینیمالیسم دیجیتالی اثر کال نیوپورت</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AA-wcxaxkt9tcxs</link>
                <description>این متن بازنشری است از متن وبلاگ آقای ایمان امینی است. توصیه اکید میکنم که نوشته های ایشون رو ازدست ندید.چطور از دست قدرت‌های نامرئی، که به جان توجه و تمرکز ما افتاده‌اند، خلاص شویم؟ تکنولوژی نو که امروزه تقریبا همه ما مثل کَنه به آن چسبیده‌ایم، دقیقا همان چیزی است که مقابل خوب زیستنمان قرار گرفته است ولی نیروهایی اجازه نمی‌دهند از آن‌ها جدا شویم. یک نوع اعتیاد که تمام وجودمان را بی‌اختیار به سمتشان می‌کشد. کال نیوپورت در کتاب مینیمالیسم دیجیتالی به شرح جزئیاتی می‌پردازد که می‌تواند زندگی و سعادت بسیاری از ما را بهبود دهد. در ادامه خلاصه‌ای از کتاب را با هم مرور می‌کنیم.اول از همه شما را با محتویات و موضوع کتاب آشنا می‌کنند. شما بهتر تصمیم می‌گیرید که آیا این کتاب به دردتان می‌خورد یا نه؛ و آیا ارزشش را دارد که وقتتان را صرف آن کنید یا خیر.دوم، از نقطه‌نظر یادگیری، خلاصه کتاب اگر با خواندن کتاب اصلی همراه شود بسیار مفید است. چرا؟ همانگونه که پیش‌تر در ایلولا در خصوصش نوشته بودم و در دوره چطور یاد بگیریم گفته بودم وقتی ذهن شما با سرفصل‌ها و محتویات اصلی کتاب آشنا شود، شبکه‌های عصبی مرتبط را در مغز می‌سازد. بعد از اینکه کتاب اصلی را شروع می‌کنید، این شبکه‌ها زیرساختی برای درک بهتر مطلب خواهند شد و به یادگیری بیشتر کمک می‌کنند. از این جنبه، خلاصه‌ها فوق‌العاده اثرگذار و مفید هستند.۲۰ سال گذشته شاهد تغییرات بسیار بزرگی در زمینه تکنولوژی و فن‌آوری بوده است. یکی از این تغییرات که در ابتدا نامحسوس به نظر می‌آید، دکمه «پسندیدن» یا «like» است. این دکمه‌ی تاییدکننده‌ی نوشته یا نظر، در سال ۲۰۰۷، پیش از هر پلتفرم دیگری، روی شبکه FriendFeed ظاهر شد. زیاد طول نکشید که «like» تبدیل به ویژگیِ استانداردِ تمام شبکه‌های مجازی شد؛ چه شبکه‌های زمانِ خودش و چه آن‌هایی که در راه بودند. اقبال کاربران به این دکمه و اعلان‌های بیشماری که به سمت‌شان از طریق آن گسیل می‌شد، دو منفعت اساسی برای گردانندگان شبکه‌های مجازی داشت. اول از همه روزنه‌ای بی‌نظیر برای جمع‌آوری اطلاعات از ترجیحات و رفتارهای ما بود. در ثانی کاربران را به راحتی درگیر و به عبارت ساده‌تر معتاد این شبکه‌ها می‌کرد.در نهایت کم‌کم بخشی از مردم شروع به مخالفت با شبکه‌های مجازی کردند. البته جای تعجب هم نبود چرا که کم‌کم مشخص شد ضررِ این شبکه‌ها به سودش می‌چربد. نظر محققان این زمینه هم همین است و تحقیقات به طور پیوسته چشم ما را به اثرات منفی شبکه‌های اجتماعی و گوشی‌های هوشمند باز می‌کند.پروفسور کال نیوپورت در کتاب مینیمالیسم دیجیتالی، تحقیقات خودش را مفصل تشریح کرده است. در این نوشته، خلاصه‌ای از کار باارزش نیوپورت را برای‌تان شرح می‌دهیم.نیوپورت از ۱۶۰۰ داوطلب خواسته تا برای یک ماه روزه‌ی جدیدی بگیرند: تکنولوژی، بی‌تکنولوژی! و سپس بازخوردها و نظراتشان را در خصوص این یک ماه به او منتقل کنند. بازخوردهای ارزشمندی که می‌تواند درس‌های بزرگی برای‌مان در بر داشته باشد. کتاب مینیمالیسم دیجیتالی نتیجه همین تحقیق و بازخوردهایش است. چکیده‌ای از نظراتی که شاید راهی برای رهایی از حواس‌پرت‌کن‌های دیجیتالی و قدمی به سوی یک زندگی رضایت‌بخش و پرثمرتر باشد.اما ما در این خلاصه از چه چیزهایی می‌گوییم؟۱- شباهت‌های شبکه‌های مجازی با تولیدکننده‌های بزرگ تنباکو؛۲- چطور آمیش‌ها (یک فرقه مذهبی)، به ما کمک می‌کنند که از تلفن‌های هوشمند بهتر استفاده کنیم؛ و۳- چطور «توجه و تمرکز» من و شما از نفت هم باارزش‌تر شده است.هدف گوشی هوشمند چه بود و چه شد؟امروزه دستگاه‌هایی که قرار بود راهی برای تماس‌های تلفنی و گوش دادن به موزیک باشند، تبدیل به وسیله‌های اعتیادآور و خطرناکی شده‌اند.در سال ۲۰۱۶ مجله نیویورک مقاله محبوبی از اندرو سالیوان منتشر کرد. در ۷۰۰۰ کلمه، نویسنده عنوان کرده بود که چطور اخبار، تصاویر و وراجی‌های آنلاین او را به فنا داده است. احتمالا شما هم با نشانه‌هایی که سالیوان در مقاله‌اش به آن‌ها اشاره کرده آشنایی دارید: تمنا و میل شدیدِ دائمی برای برداشتن گوشی موبایل و چک کردن پیام‌ها، ایمیل‌ها و یا فیدهای شبکه‌های اجتماعی؛ و در مقابل وقتی از گوشی استفاده نمی‌کنید، حس کسالت‌بار و خسته‌کننده‌ای به سراغتان می‌آید؛ انگار که یک چیزی کم است. همینطور است؟ چطور به اینجا رسیدیم؟در ابتدا اصلا قرار نبود که تکنولوژیِ گوشی‌های هوشمند به این سمت بروند. وقتی اولین گوشی هوشمند، آیفون، در سال ۲۰۰۷ رونمایی شد، استیو جابز آن را به عنوان «بهترین iPod که تاکنون بوده» معرفی کرد؛ یک تکنولوژی نو از تلفیق پخش‌کننده موسیقی با گوشی همراه. به گفته اندی گریگنان، یک مهندس اپل روی پروژه اولین آیفون، جابز ایده‌ی استفاده از آیفون به عنوان سکویی برای برنامه‌ها و بازی‌های جانبی را که از دیگر توسعه‌دهنده‌های می‌آیند رد کرده بود.برای فیس‌بوک هم جریان چیز دیگری بود. فیس‌بوک در سال ۲۰۰۴ به عنوان یک شبکه نوظهور و هوشمندانه بود – راهی برای شناخت بهتر دوستانِ دوست‌هایتان – و نه منبع اصلی اخبار برای بسیاری از ما و یک وقت‌هدر ‌دهنده‌ی محبوب. برای اکثر دانشجویان در سال ۲۰۰۴ بازی Snood خیلی محبوب‌تر از فیس‌بوک بود.وقتی مردم برای نخستین بار آیفون و فیس‌بوک را به زندگی‌شان دعوت کردند، در خیالشان نمی‌گنجید که مالک وسیله‌ای شده‌اند که آن‌ها را به سمت شبکه‌هایی سوق می‌دهد که در طول روز ساعت‌ها مسحور آن خواهند شد. این بخش خطرناک و اعتیادآور تکنولوژی به کمک مهندس‌های شبکه‌های اجتماعی با هدف و برنامه‌ریزی، آرام آرام به تمام ذهن ما رخنه کرد. در سال ۲۰۱۷ در یک برنامه به اسم Real Time از شبکه HBO، بیل مار غول‌های شبکه‌های اجتماعی را به شرکت‌های بزرگ دخانیاتی تشبیه کرد که محصولاتی طراحی کرده‌اند که تا حد ممکن اعتیادآور هستند.در حقیقت مستندات زیادی در خصوص تاکتیک‌های مختلف برای به دام انداختن توجه ما وجود دارد. انسان‌ها به عنوان موجودات اجتماعی، طبیعت تاییدطلبی دارند و کمپانی‌های بزرگ با آگاهی از این حقیقت راه‌هایی را ابداع کرده‌اند و توسعه داده‌اند تا بیشترین استفاده را از این آسیب‌پذیری بکنند. دکمه لایک فیس‌بوک در سال ۲۰۰۹ با علامت شست رو به بالا یکی از بزرگ‌ترین نمودهای آن بود. این دکمه یک نمایی از همان لایک فرندفید بود.دیگر یک نوشته روی فیس‌بوک، صرفا یک نوشته‌ی ساده نبود بلکه با آن گیره‌ای که فیس‌بوک به نوشته زده بود، احساسات نویسنده درگیر تک‌تک لایک‌های شده و نشده‌ی آن نوشته می‌شد. نویسنده دائم در این فکر بود که «چند نفر از دوستان یا دوستانِ دوستان آن نوشته را می‌پسندند؟» یک میل شدید برای بررسی مداوم نوشته و تعداد لایک‌ها و یک ارتباط عمیق بین او و صدای اعلانی که خبر از اتفاقی روی نوشته می‌داد.کمتر گاهی بیشتر از بیشتر استدر دنیای امرور «کمتر» می‌تواند «بیشتر» باشد و مینیمالیسم دیجیتالی بر این اصل بنا شده است.ذهن‌های تیز و بسیار باهوش در سیلیکون‌ولی مشتاقانه در پی پیدا کردن راه‌هایی برای سوءاستفاده از آسیب‌پذیری‌های ما هستند و اگر ما بخواهیم که از خودمان در مقابلشان دفاع کنیم، نیاز به استراتژی و رویکرد دفاعیِ خوب و قدرتمندی داریم. چیزی که مینیمالیسم دیجیتالی می‌تواند به ما عرضه کند.راه‌های ساده ولی نه‌چندان کارا برای مقابله وجود دارد؛ اما در بلندمدت بسیاری از آن‌ها شکست می‌خورند. مثلا غیرفعال کردن اعلان‌های گوشی را در نظر بگیرید. شاید یکی دو هفته دوام بیاورد ولی به مرور سر جای اولش برمی‌گردد. کال نیوپورت هم به این تغییرات کوچک اعتقادی ندارد.یک جایی یکی از نویسنده‌های مقاله‌های اینچنینی اذعان کرده بود که اعلان‌های ۱۱۲ برنامه را غیرفعال کرده است که خود این گزاره سوالی را به ذهن متبادر می‌کند: قبل از هر چیز، آیا واقعا به این همه برنامه نیازی بود؟زمان در مینیمالیسم دیجیتالی اهمیت ویژه‌ای دارد؛ در حقیقت فلسفه این رویکردْ احترام به زمان است. مینیمالیسم دیجیتالی زندگیِ بهتر را نه در «بیشتر و بیشتر» که در «کمتر» می‌بیند. به طوری‌که زمان برای لذت بردن از زندگی و حس رضایت خالی شده باشد. ما با «بیشترها» فقط و فقط زمان را از زندگی‌مان می‌دزدیدم.نام «مینیمالیسم دیجتالی» شباهاتی به سبک زندگی مینیمالیستی دارد که توسط افرادی مثل ماری کاندو تبلیغ می‌شود. کاندو به این اشاره می‌کند که تنها چیزهایی را به زندگیتان دعوت کنید که مایه مسرت و شادی هستند. نیوپورت این فلسفه و نوع نگاه را به برنامه‌های موبایلی و رسانه‌های دیجیتالی تعمیم می‌دهد و پیشنهاد می‌کند تا از خودتان بپرسید: آیا این وب‌سایت، برنامه یا سرویس واقعا آن چیزی که من اسمش را «ارزش» می‌گذارم به ارمغان می‌آورد؛ و آیا این سرویس بهترین وسیله برای آوردن آن «ارزش» به زندگی من است؟مینیمالیسم دیجیتالی نه فقط از شما اصلاح برنامه‌ها را می‌خواهد بلکه یک قدم جلوتر می‌گذارد و می‌خواهد در حالیکه ارزش‌ها را به حداکثر می‌رسانید، هزینه‌ها را، شامل زمان و انرژی، به حداقلِ ممکن کاهش دهید.مثلا فرض کنید که کارِ شما به توییتر گره خورده و نمی‌توانید از شر آن خلاص شوید. اینجاست که استفاده‌ی برنامه‌ریزی شده و هدفمند وارد میدان می‌شود. تنها آن کاری را با توییتر انجام دهید که اقتضای شغل شماست و با برنامه‌ی از پیش تعیین‌شده، قبل از اینکه اسیر مردابِ نوشته‌های بی‌سر و ته و بدون پایان آن شوید، از توییتر خارج شوید.تایلر یکی از ۱٬۶۰۰ نفری بود که برای پژوهش نویسنده در زمینه مینیمالیسم دیجیتالی ثبت‌نام کرده بود. برای تایلر، ارتباط با دوستان و خوشگذرانی به آن‌ها اهمیت ویژه‌ای داشت. بعد از دوره یک ماهه مینیمالیسم دیجیتالی، او متوجه شد منفعت‌های شبکه‌های مجازی در برابر زمانی که صرف آن‌ها می‌کند ناچیز است. این شد که تایلر حساب‌های کاربری‌اش روی شبکه‌های مجازی را بست و بعد از یک سال دوری از آن‌ها، هنوز بابت تصمیمش خوشحال و مسرور است. حالا بیشتر ورزش می‌کند، کتاب‌های بیشتری می‌خواند، در کارهای داوطلبانه شرکت می‌کند و در حال یادگیری نواختن موسیقی است. به عبارتی زمانش را به کارهایی اختصاص داده که بنیادی و ارزشمندتر هستند و به رضایت بیشتری از زندگی منجر می‌شوند. جالب اینجاست که با همه‌ی این‌ها، زمان بیشتری برای گذراندن با خانواده دارد و احساس می‌کند که روی کارش متمرکزتر است. تایلر می‌گوید که کسانی را می‌شناسد که توانایی ترک شبکه‌های مجازی رو ندارند، اما او از نقطه‌ای که در آن است راضی است و دلیلی برای استفاده از این شبکه‌ها نمی‌بیند.اصول مینیمالیسم دیجیتالیمینیمالیسم دیجیتالی منکر نوآوری‌های عصر دیجیتال نیست و یک سره آن‌ها و ماهیتشان را زیر سوال نمی‌برد؛ اما نحوه تعامل بسیاری از مردم با آن‌ها را قبول ندارد و مخرب می‌داند.مبنای مینیمالیسم دیجیتالی بر پایه دو نشانِ برجسته اقتصادی و همچنین خِرد و روش زندگیِ آمیش‌ها بنا شده است.مینیمالیسم دیجیتالی سه اصل دارد:۱) اضافات هزینه‌بر هستند؛۲) بهینه‌سازی مهم است؛ و۳) هدفمندی رضایتبخش است.اولین مبنا یا اصلِ مینیمالیسم دیجیتالی به «اقتصاد نو» برمی‌گردد که توسط هنری دیوید در کتابش به اسم والدن رواج پیدا کرد. چیزهایی که در زندگی دارید چقدر در مقابل هزینه‌ای که برای آن‌ها کرده‌اید ارزش دارد؟ این سوالی‌ست که بایستی از خودتان بپرسید.به عنوان مثال، فرض کنید که به جای راه رفتن در شهر، می‌خواهید ماشینی بخرید. هنری دیوید می‌گوید که هزینه‌ی آشکار ماشین، تنها هزینه‌ی آن وسیله نیست، بلکه زمان، استرس و تلاشی که برای به دست آوردنِ پولِ اولیه ماشین می‌کنید در کنار هزینه‌های جاری ماشین، مثل بنزین، روغن، تعمیر و غیره نیز به آن اضافه می‌شود و باید در نظر گرفته شود. در انتها، شاید با جمع‌بندی همه هزینه‌ها، قدم زدن مقرون به صرفه‌تر باشد و برای سلامتتان هم مفیدتر.این نوع تفتیش و واکاوی، بایستی در تمام جنبه‌های رسانه‌های دیجیتالی اعمال شود. شاید در ابتدا اینگونه به نظر بیاید که هزینه باز کردن یک حساب کاربری، روی سایت یک شبکه‌ی اجتماعی، تنها چند کلیک و پر کردن یک فرم کوتاه باشد، اما در این بین موارد زیادی تحت تاثیر قرار می‌گیرند و هزینه‌های پنهان این حسابِ کاربری، بسیار بیشتر از آن چیزی می‌شود که به نظر می‌آید.مثلا میزان زمانِ مفیدی که صرف این شبکه‌ها می‌کنید. میزان تمرکزی که خرجشان می‌کنید. زمانی که مردمک چشم شما، روی یک صفحه‌ی چند اینچی قفل می‌شود، و چشم‌ها تقریبا ثابت هستند، شما متمرکز می‌شوید، و این تمرکز برای شما و ذهن‌تان هزینه‌بر است. به عبارت ساده‌تر فکر نکنید که با چرخ زدن در شبکه‌های مجازی در حال استراحت دادن به ذهن‌تان هستید، بلکه دقیقا برعکس آن صادق است.حالا سوال اینجاست که آیا صرف کردن زمان و توجه‌تان در این شبکه‌ها از منظر اقتصاد نو، توجیه دارد؟ آیا نمی‌توانید استفاده‌ی بهتری از این منابع باارزش ببرید؟اصل دوم به یک نشان برجسته دیگر اقتصادی مرتبط است: قانون کم شدن بازده یا منفعت. این قانون می‌گوید که با اضافه کردنِ مداوم، نمی‌توانید انتظار تداوم بهبودها را داشته باشیم. اگر ورود اولین ایکس به محیط باعث جهش بزرگی در بازدهی شده باشد، دلیل نمی‌شود که با ورود دومین و سومین ایکس افزایش دو و سه برابری بازدهی را داشته باشیم، بلکه اثر آن کم و کمتر می‌شود.فرض کنید که شما تولیدی خودرو دارید. اولین کارگر به خروجیِ بیشترِ کارخانه کمک می‌کند. اما در نهایت به نقطه‌ای می‌رسید که اضافه کردن کارگرْ باعث بهبود، به سبکی که نیروهای اولیه باعث می‌شدند، نمی‌شود.به جای ساخت ماشین، مثال ملموس‌تر با زندگی روزمره‌مان بزنیم. فرض کنید که می‌خواهید از رخدادهای جاری مطلع شوید. اگر هیچ سایت یا شبکه‌ای را مطالعه یا دنبال نمی‌کنید، خب احتمالا از اخبار به طور کلی عقب هستید. اگر از صفر به دو برسید، بهبود بزرگی در زمینه‌ی مطلع شدن از رخدادها عایدتان می‌شود. اما اگر در شبکه‌های مجازی، ده‌ها صفحه و فید را دنبال کنید که هر کدام منابع متفاوتی دارند در دریایِ بی‌انتهایی غرق خواهید شد و چیزی جز سردرگمی عایدتان نمی‌شود. به جای اضافه کردن منابع، بایستی که ابزارتان را بهینه کنید. به عنوان مثال برنامه Instapaper بهتر از شبکه مجازی کارتان را راه خواهد انداخت. این برنامه به شما اجازه می‌دهید که خبرهای مهمِ هفته را در آخر هفته بخوانید، بدون اینکه تبلیغات حواستان را پرت کند.برای اصل سوم، نگاهی به روش زندگی آمیش‌ها بیندازیم. مردم اغلب به اشتباه تصور می‌کنند که روش زندگی آمیش‌ها در تقابل با تکنولوژی است؛ اما واقعیت به این سادگی نیست. آمیش‌ها تکنولوژی را بدون بررسی و امتحان کردنِ آن، رد نمی‌کنند. گاهی چیزهایی مثل ماشین فرز را، که نتیجه فن‌آوری است، قبول می‌کنند و از آن با خشنودی و رضایت استفاده می‌کنند. اما اگر آن وسیله به هر نحوی در مقابل ارزش‌های اصلی و پایه‌ایِ خانواده یا جامعه آمیش‌ها باشد آن را ممنوع می‌کنند. شما هم بایستی همین روش ارزش‌گذاری را برای تمام وسیله‌هایی اعمال کنید که استفاده می‌کنید. آیا واقعا آن وسیله منفعتی دارد و آیا ارزش‌های شما را زیر سوال نمی‌برد؟ آیا آن وسیله آن کاری که می‌خواهید را انجام می‌دهد یا بدون آن اوضاع بهتر خواهد بود؟روزه‌ی سی روزه و شروع دوبارهنظم دادن به زندگی دیجیتالی با یک تنفس سی روزه با باز-معرفی وسیله‌های خاص.نوبت به یک تنفس سی روزه و نظم و ترتیب دادن به زندگی دیجیتالی‌مان با ابزارها و وسیله‌های جدید رسیده است.اگر بنای مینیمالیسم دیجیتالی برایتان جذاب است، شما را به یک چالش دعوت می‌کنم. تنفس سی روزه برای حذف بی‌نظمی‌ها و چیزهای اضافه‌ای که دنیای دیجیتال به همراه خود آورده است. تفاوتِ روش میمینالیست دیجیتالی با حذفِ یک‌باره در این است که احتمال بازگشت در روش دوم بالاتر است. اگر شما همه چیز را به یک‌باره حذف کنید فقط کافی‌ست تا یک لحظه بلغزید تا همه‌چیز به شکل سابق برگردد؛ و مشکل بزرگ اینجاست: احتمال این لغزیدن، به خصوص زمانی که خسته‌اید و توان ذهنی ندارید بالاتر می‌رود. خستگی یکی از عوارض زنده بودن و زندگی کردن است، پس نمی‌توانید انتظار داشته باشید که یک جایی وا ندهید. با اولین لغزیدن، اسیر اثرِ «به جهنم» می‌شوید. یعنی یک لغزش کوچک شما را مجاب می‌کند که برنامه شکست خورده و به خانه‌ی اول برمی‌گردید.در تنفس سی روزه‌ی مینیمالیسم دیجیتالی، شما به زندگی‌تان سر و سامان می‌دهید و روش‌های جدید برای پیش‌برد کارهای‌تان یاد می‌گیرید. به عبارتی یک راه جایگزین که به حذف عادت‌های مخرب کمک می‌کند.اول از همه لازم است که ابزارها و وسیله‌های مرتبط با تکنولوژی که حیاتی نیستند را کنار بگذارید. ولی چه چیزهایی حیاتی نیستند؟ ساده است: آن‌هایی که تاثیر تعیین‌کننده در زندگی شما ندارند و بدون آن‌ها هم زندگی در جریان است.در ابتدا، حجم عادت‌هایِ اعتیادواری که در وجودتان ساخته‌اید شاید انگیزه‌تان را بگیرد؛ اما اکثر افراد، از ۱۶۰۰ نفری که کال نیوپورت در تحقیق خود به کار گرفته بود، خیلی زود تلفن‌های هوشمند و برنامه‌هایی را فراموش کردند که پیش‌تر بی‌اختیار، ولی دائم، باز می‌کردند.برای انتخاب برنامه‌های حیاتی کمی مته به خشخاش بگذارید. ابزارهای لازم با ابزارهای سرگرمی و راحتی متفاوت است. مثلا توییتر برای کسی که با آن کار می‌کند، یک وسیله حیاتی است ولی برای یک نفر که در دنیای بی‌انتهای توییت‌ها غرق می‌شود، بدون اینکه کاری پیش ببرد، یک وسیله سرگرمی به حساب می‌آید.شاید با خودتان فکر کنید که اگر فیس‌بوک را کنار بگذارید، رابطه‌هایتان با دوستان مجازی‌تان به روشی غیرقابل برگشت، خراب خواهد شد؛ اما متوجه خواهید شد که بدون شبکه‌های مجازی، و با تماس و دیدار و گفتگو با دوستان‌تان، رابطه‌هایتان محکم‌تر و بهتر خواهند شد.تکلیف بعدی در این زمان سی روزه نگاهی به درون خودتان است. بایستی خودتان را وارسی کنید و ببینید که چه چیزی برای‌تان اهمیت دارد؛ واقعا اهمیت دارد! علائق‌تان چیست و در زندگی‌تان چه چیزهایی ارزش دارند؟ از انجام چه کارهایی، خارج از دنیای وب، لذت می‌برید. این تکلیفِ مهم را با دقت انجام دهید چرا که قرار است جای خالی شبکه‌های مجازی و تکنولوژیِ نو را با آن‌ها پر کنیم.بعد از این سی روز، نوبت به دوره باز-معرفیِ حساب‌شده می‌رسد. بایستی سنجیده و با فکرْ چیزهایی را به زندگی جدیدتان معرفی کنید. چطور؟ با سوال کردن از خودتان؛ می‌خواهید چه چیزهایی از دنیای تکنولوژی را به زندگی‌تان برگردانید و با کدام قسمت‌ها خداحافظی کنید؟سوال اول این است: آیا این تکنولوژی (آن بخشی که در حال بررسی آن هستید، مثل شبکه مجازی) با ارزش‌های واقعی و درونی من همسو است؟ آیا به حفظ این ارزش‌ها کمک می‌کند یا اثر مخرب روی آن‌ها دارد؟اگر جواب مثبت بود و آن تکنولوژی از این فیلتر عبور کرد به سراغ سوال دوم بروید و از خودتان بپرسید: آیا بهترین راه برای حفظ و پیش‌برد این ارزش‌ها، همین تکنولوژی است یا راه‌های بهتری هم وجود دارد؟فرض کنید که نزدیکانی در شهر یا کشور دیگری دارید و ارتباط با آن‌ها برای‌تان ارزشمند است. اینستاگرام این ارزش را حمایت می‌کند چرا که به وسیله این تکنولوژی می‌توانید با آن‌ها در تماس باشید؛ اما استفاده از اسکایپ برای تماس با آن‌ها، هر یک‌شنبه، شاید پربارتر و بامعناتر باشد. در حقیقت ارتباط شما از طریق اسکایپ باعثِ یک تعامل خوب خواهد شد، در جایی که احتمالا در اینستاگرام عکسی را از آن شخص ببینید و نهایتا لایک کنید یا نظری بگذارید. دیگر خبری از یک تعامل خوب و باکیفیت نیست.حالا اگر آن تکنولوژی که در حال بررسی‌اش بودید، از سوال اول و دوم جان سالم به در برد، نوبت به آخرین سوال می‌رسد. از خودتان بپرسید: چطور می‌توانم از این وسیله یا ابزار به نحوی استفاده ببرم که بیشترین سود را عاید من کند و ضررهایش به حداقل برسد؟ مینیمالیسم دیجیتالی به این معنی نیست که یک ابزار را یا استفاده کنیم یا به کل قیدش را بزنیم.مثلا آن دسته از افراد جزء گروه مینیمالیسم دیجیتالی را در نظر بگیرید که از توییتر استفاده می‌کنند. احتمالا آن‌ها برنامه را روی موبایلشان نصب نکرده‌اند و هر هفته، تنها یکی دو بار، به وسیله مرورگر کامپیوتر یا موبایل آن را باز می‌کنند و توییت‌های مهم را، از افرادی که با دقت انتخاب کرده‌اند، می‌خوانند. به این صورت توییتر به زندگی و حفظ ارزش‌های مد نظرشان کمک می‌کند و مانعی ایجاد نمی‌کند.آشنایی با تنهایی و خداحافظی با حس تنها بودنمشکل روش‌ها و راه‌حل‌های یهویی و دم‌دستی، این است که آن‌ها شما را برای تغییرات دائمی آماده نمی‌کنند و بسیار مقطعی هستند. شاید نقطه شروعی برای یک عادتِ سالم و نو باشند اما به محضی که به مشکل یا مانعی برخورد کردید، رها کردن و بی‌خیال شدن، گزینه‌ی دلربایی به حساب می‌آید و اگر مثل دیگران باشید، احتمالا آن کار یا عادتِ جدید را به گذشته می‌سپارید. البته اگر بشود اسم آن عادت را هنوز عادت گذاشت.به همین خاطر است که مینیمالیسم دیجیتالی سعی می‌کند روش‌های متفاوتی را جلوی پای شما بگذارید تا با سبک زندگی‌تان همسو بوده و از طرفی ارزش‌های معنادار و ترغیب‌کننده‌ای داشته باشند. ارزش‌هایی که فقدانشان در فعالیت‌هایی که پایه‌ی دیجیتالی دارند حس می‌شوند. اولین توصیه، تنهایی است. متاع باارزشی که تکنولوژی نو اغلب از ما دزدیده است.اگر در اواسط دهه ۸۰ میلادی یا ۶۰ شمسی به دنیا آمده باشید، احتمالا خاطرات واضحی از دنیای بدون تلفن‌های هوشمند خواهید داشت. اما افرادی که بعد از سال ۷۶ شمسی به دنیا آمده‌اند با گوشی‌های هوشمند بزرگ شده‌اند و اکنون به طور متوسط ۹ ساعت از روز را با این دستگاه‌ها می‌گذرانند. جین توینج، یک محقق شناخته شده در زمینه «نسل‌ها،» مشکلات روانی را در شمار شوکه‌کننده‌ای از این دسته از افراد مشاهده کرده است. این گروه از افراد یا همان نسل iGen درصد بالاتری از افسردگی، خودکشی، اختلالات مرتبط با خوردن، غربت و مهم‌تر از همه اضطراب را تجربه می‌کنند.مورد دیگری که نسل iGen از آن رنج می‌برد کمبود تنهایی است. ولی کمبود تنهایی چیست؟ وضعیتی که طرف آنقدر درگیر صفحه نمایش موبایل یا ابزارهای اینچنینی شده که ورودی کافی از منابع بیرونی دریافت نمی‌کند. منابعی که برای بلوغ و رشد احساسات، رابطه‌ها و چیزهای مهم زندگی، حیاتی هستند. در این حالت ما شانس دیدن دنیای بیرون را از مغزمان می‌گیریم و نگاه دقیق و واضحی از آن نداریم.روزنه امید این است که تنهایی به راحتی پیدا می‌شود. می‌توانید آن را در یک کافه شلوغ یا ایستگاه مترو حس کنید، اگر با افکار و تنها افکار خودتان تنها شوید.دفعه بعدی که خواستید بیرون بروید، تلفن هوشمندتان را در خانه سهوا جا بگذارید. اگر روزهای پیش از تلفن‌های هوشمند را به خاطر می‌آورید می‌دانید که به همراه نداشتن گوشی، خطرناک نیست و دیوانگی به حساب نمی‌آید. هرچند اگر در خصوص کارهای اورژانسی نگران هستید می‌توانید آن را جایی قرار دهید که به راحتی در دسترس نباشد. راهنما: جیب شلوار جای مناسبی نیست!قدم زدن‌های طولانی می‌تواند منبعی برای تنهایی باشد. بسیاری از اندیشمندان تاریخ از این ویژگی تعریف و تمجید کرده‌اند. شاید هنری دیوید بزرگترین قهرمان پیاده‌روی باشد اما ریمباد، روسو و نیچه پیاده‌روی را منبعی برای الهام بهترین ایده‌هایشان می‌دانستند. حین پیاده‌روی خودمان را فریب ندهیم و به گوشی موبایل زل نزنیم یا هدفون داخل گوشمان نگذاریم.احساس تنهایی می‌کنید؟ کمتر کلیک کنید و زمان‌های پیام‌بازی و تماس گرفتن را از پیش برنامه‌ریزی کنید.ما هزاران سال وقت صرف ساخت و توسعه مغزی کردیم که یک شبکه پیچیده از سلول‌های عصبی را تشکیل داده است. البته ما به تنهایی این کار را نکردیم، بلکه اجداد بیشمارمان به کمک طبیعت مغز ما را به اینجا رساندند. این مغز وظیفه اداره و پردازش زندگی پیچیده اجتماعی را به عهده دارد. دلیلی دارد که مغز ما با ایمجوی‌ها و هشتگ‌ها ارضاء نمی‌شود. جای تعجب نیست که به گفته نشریه American Journal of Preventive Medicine هرچقدر زمان بیشتری در شبکه‌های مجازی گذارنده شود، احتمال بیشتری دارد که فرد احساس تنهایی کند. البته این تنهایی با آن تنهایی که پیش‌تر گفتیم کمی متفاوت است. احساس تنهایی در اینجا مترادف با احساس دور افتادن از گروه و دسته مردم است که می‌تواند ریشه‌ی برخی از مشکلات روانی باشد. از سوی دیگر تنها شدن با احساسات و افکارمان و واکاوی آن‌ها می‌تواند مفید و سازنده باشد. پس ما ۱) یک تنها شدنِ خودخواسته داریم، و ۲) یک احساس تنهایی و دور افتادگی که اولی می‌تواند مفید و سازنده باشد و دومی برای سلامت روان خطرناک است.در نتیجه توصیه بعدی ما برای کمینه کردن دخالت دنیای دیجیتال در زندگی‌مان، کمتر کلیک کردن بر روی دکمه لعنتی لایک است.در اصل نظرهای سطحی مثل «چقدر باحال» یا «عاشقش شدم» را هم فراموش کنید. خودتان یا دیگران را فریب ندهید؛ این لایک کردن و این کامنت‌های سطحی ربطی به یک تعامل بامعنا و پرثمر ندارد و جایگزین مناسب و قابل اتکایی برای یک مکالمه رو در رو نیست؛ چرا که اصلا تعامل به حساب نمی‌آید. در عوض ساکت بمانید و نظراتتان را برای خودتان یا مکالمه واقعی بعدی‌تان نگه دارید؛ وقتی با دوستتان رو در رو شدید، آنجا در خصوصش حرف بزنید. مطمئنا حس رضایت بهتر و عمیق‌تری را تجربه خواهید کرد.اگر نگران این هستید که دوستان‌تان این سکوت شما را نشانه‌ی خاصی تلقی کنند، به آن بگویید که در زمینه این نوع “تعاملات” مجازی یک قدم به عقب برداشته‌اید و می‌خواهید وضعیت جدید را آزمایش کنید. یادتان باشد که اگر دوستتان را رو در رو ملاقات کنید و خوراکی برایش ببرید، معنا و ارزش کارتان از صدها لایک بیشتر خواهد بود. حقیقت این است که هرچه از شبکه‌های مجازی بزنید، به زندگی بهتر اجتماعی‌تان کمک و اضافه کرده‌اید. دلیل این موضوع هم این است که وقتی یک تعامل مجازیِ بی‌فایده را حذف کنید، احتمال ملاقات رو در رو و یک تعامل واقعی پرثمر را افزایش داده‌اید.همین قضیه برای پیام‌ها هم صادق است. یک تماس تلفنی به خواسته‌ها و تمناهای اجتماعیِ درونی‌مان بهتر از هر تعداد ایموجی جواب می‌دهد. پیام‌ها می‌توانند مفید باشند؛ مثلا وقتی دیرتان شده یا نیاز به یک تایید کوچک از شخص مقابل دارید. اما وقتی «پیام دادن» تبدیل به روش پیش‌فرض برای ارتباط با دیگران می‌شود، می‌تواند باعث افزایش حس تنهایی شود.یک مدیر در سیلیکون ولی روش به‌دردبخوری را ابداع کرد. او ساعتی را به عنوان «ساعات گفتگو» تعیین کرد و به همه گفت که در روزهای هفته ساعت ۵:۳۰ عصر می‌توانند به او زنگ بزنند و در مورد هر چیزی‌که خواستند صحبت کنند. این روشْ کارمندان شرکت را از «دادن پیام‌های طولانی و متعدد» به سمت «یک تماس پربار ترغیب» می‌کند. البته احتمالا آخرِ خطِ تمام آن پیام‌ها هم چیزی جز همان تماس برای به نتیجه رسیدن نخواهد بود.خاطرتان باشد که تعاملات به تماس‌های تلفنی ختم نمی‌شود. همین تماس تلفنی هم چیز جدیدی است و نمی‌تواند جای یک گفتگوی رو در رو را بگیرد. می‌توانید از دوستان یا همکارانتان دعوت کنید که در موعد مقرری به کافی شاپ یا پارک محلِ کار بیایند و یک مکالمه واقعی را با هم داشته باشید. مطمئن باشید که از این کار خوشحال خواهید شد.برنامه داشته باشید، حتی برای کارهای بیهودهبرای اوقات فراغت پرمعناتر سرگرمی‌های فیزیکی و پرشور را با آغوش باز بپذیرید و فعالیت‌های کم-کیفیت را برنامه‌ریزی کنید.نبایستی که اهمیت اوقات فراغت پرثمر و باکیفیت را دست کم بگیرید. همانطور که ارسطو، این فیلسوف افسانه‌ای به آن اشاره کرد، برای زیستنِ یک زندگی خوب، هر کسی نیاز به زمانِ فراغت دارد تا در این بازه به تفکر عمیق مشغول شود؛ تفکر عمیق برای لذت بردن از خودِ تفکر عمیق و نه چیز دیگری. یک محقق در زمینه کارهای ارسطو، فعالیت‌های مورد اشاره ارسطو را کارهایی می‌داند که منبعی از لذت‌های درونی هستند و از طرفی جزء حیاتی از یک زندگی رضایت‌بخش به حساب می‌آیند. به عبارت دیگر همه این‌ها به حس خوبی اشاره می‌کند که از درون انسان سرچشمه می‌گیرد و یک باید برای زندگی خوب به حساب می‌آیند.کال نیوپورت این مدل فعالیت‌ها را «اوقات فراغت باکیفیت» نام‌گذاری کرده است. نظر نیوپورت در خصوص حواس‌پرت‌کن‌های دیجیتالی من‌جمله شبکه‌های مجازی چیست؟ او آن‌ها را اوقات فراغت بی‌کیفیت و بدون حضور ذهن می‌داند.به عبارتی یکی از اهداف مینیمالیسم دیجیتالی فراهم کردن فضای بیشتر برای اوقات باکیفیت، با حذف یا محدود کردن زمان‌های بی‌کیفیت است.در جستجوی فعالیت‌های باکیفیت، نویسنده به سرگرمی‌های فیزیکی که گاه از نظر جسمی خسته‌کننده‌اند رسیده است. در مقایسه با سایر کارها، این فعالیت‌ها در انتها شادی آفرین و رضایت‌بخش هستند. شاید در ابتدا به نظر خسته‌کننده بیایند اما همانطور که نویسنده بریتانیایی، آرتور بنت، به آن اشاره کرده، هرچه تلاشی بیشتری خرجِ فعالیت‌های زمانِ فراغت کنید، با رضایت و حتی حس انرژی بیشتر، پاداش می‌گیرید.مشغول شدن با اجسام سه بعدی و واقعی، همانطور که گری روگوفسکی در کتابش Craftsman به آن اشاره می‌کند، کلید اصلی ماجراست. در طرف مقابل انگشت زدن روی صفحه موبایلْ فعالیت و تلاش رضایت‌بخشی به حساب نخواهد آمد. یکی از درس‌های مینیمالیسم دیجیتالی در این زمینه مشغول شدن با دنیای فیزیکی و به کارگیری توانایی‌ها و مهارت‌ها برای ساختن چیزهاییست که ارزش دارند. و برای این کار، تکنولوژی می‌تواند کمک بزرگی باشد. آموزش‌ها و راهنماهای بی‌شماری که در یوتیوب وجود دارد، می‌تواند در آخر هفته در پارکینگ یا کارگاه کوچک شما تبدیل به وقت باکیفیت برای ساخت چیزی باارزش شود. در کنارش هم به مهارت‌هایتان اضافه خواهد شد. به خاطر داشته باشید که تلاش برای ساختْ همسو با افزایش لذت از فعالیت و محصول نهایی است.می‌توانید هدف‌هایی برای وقت آزادتان تعیین کنید؛ مثل یادگیری نواختن قطعه‌ی گیتار پنج آهنگ از بیتلز. بعدش می‌توانید در مهمانی باربیکو رفیق‌تان یک کنسرت نصفه‌نیمه اجرا کنید. تعیین سررسید یا آخرین فرصت برای رسیدن به هدف خاص و ارزشمند کمک بزرگی است. برای اینکه مطمئن شوید که تسلیم هوس‌های آخر هفته‌ای نمی‌شوید و وقت‌تان را با چیزهای بی‌ارزش تلف نمی‌کنید بهترین کار این است که به یک‌باره همه چیز را تغییر ندهید، بلکه با برنامه‌ریزی برای هدف‌ها و تعیین زمان‌ها به طور خاص شروع کنید.از صفر به صد رفتن، به یک‌باره، می‌تواند نتیجه معکوس داشته باشد و شما را به عادت‌های پیشین بازگرداند. بهتر است که زمان‌هایی را، در آخر هفته یا بعد از کار، از پیش برای فعالیت‌های هرز و بی‌کیفت تعیین کنید؛ و بقیه زمان‌تان را به فعالیت‌ها ارزشمندتر اختصاص دهید. منظور از فعالیت‌های هرز، همان کارهایی‌ست که چیزی به زندگی‌مان اضافه نمی‌کنند، اما به نظر می‌رسد که زندگی بدون آن‌ها نمی‌گذرد. مثلا اگر بخواهم به شما تقلب بدهم، اینستاگرام یکی از آن‌هاست. احتمالا به مرور، کارهای ارزشمندتر جای خودشان را پیدا می‌کنند و به مرور جای کارهای هرز را می‌گیرند.منظورم از برنامه‌ریزیِ فعالیت‌های کم‌-کیفیت همین است؛ وگرنه چه کسی برای کار بی‌ارزش برنامه‌ریزی می‌کند؟!موبایل قدیمی را از گنجه در بیاوریمبرای اینکه تمرکزمان را از دست ندهیم، تلفن قدیمی‌تری بگیریم یا از دستگاه‌هایی که به منظور انجام تنها یک کار ساخته شده‌اند استفاده کنیم.با در نظر گرفتن افراد زیادی که به شبکه‌های اجتماعی و به تبع آن به تلفن‌های هوشمندشان مگنه شده‌اند شاید مینیمالیسم دیجیتالی به نظرتان ایده‌ی افراطی بیاید؛ اما واقعیت این است که مینیمالیسم دیجیتالی تنها یک بخش از جنبش جهانی بزرگی است که با نام Attention Resistance شناخته می‌شود. این جنبش تلاش می‌کند که اختیار تمرکز شما را از دستگاه‌هایی که به نحوی آن را دزدیده‌اند خارج کند و در ید قدرت خودتان بگذارد تا تصمیم بگیرید تمرکزتان را خرج چه چیز یا چه کسی کنید.اما اسم این جنبش از کجا می‌آید؟ آیا تا به حال Attention Economy یا «اقتصاد توجه» را شنیده‌اید؟ صنعتی که بسیاری از بزرگان حوزه تجارت تکنولوژی در آن هستند و تلاش می‌کنند تا تمرکز شما را به نفع خودشان مصادره کنند. Attention Resistance در اصل مقاومتی در برابر تلاش آن صنعت به حساب می‌آید.شرکت‌هایی مثل فیس‌بوک از همان راهی کسب درآمد می‌کنند که روزنامه‌های زرد در قرن نوزدهم می‌کردند: کشیدن خوانندگان بیشمار به سمت خودشان و فروختن توجه و تمرکز این خوانندگان به تبلیغ‌کنندگانی که می‌خواهند محصولات یا سرویس‌هایشان را به ما بیندازند. هرچقدر افراد بیشتری را به سمت خودشان جذب کنند، و هرچقدر بیشتر توجه این افراد را جلب کنند، پول بیشتری از تبلیغ‌دهنده‌ها خواهند گرفت. امروزه، توجه من و شما، ارزشمندتر از نفت شده است. شرکت گوگل به تنهایی (در زمان نوشتن کتاب مینیمالیسم دیجیتالی) حدود ۸۰۰ میلیارد دلار و فیس‌بوک در حدود ۵۰۰ میلیارد دلار و ExxonMobile در حدود ۳۷۰ میلیارد دلار ارزش دارد.با این حجم از پول، شرکت‌هایی که در حوزه اقتصادی مرتبط با توجه و تمرکز کار می‌کنند، تمام تلاششان را می‌کنند تا به نحوی از آسیب‌پذیری‌های بشر سوءاستفاده کند و به شکلی شما را درگیرِ خودشان کنند. به عبارتی برای شما برنامه‌هایی بچینند که حواس و توجه‌هات را به سمت خودشان جلب کنند. دلیل تلاشِ مردم برای باز پس‌گرفتن استقلال‌شان همین است. یکی از روش‌های تاثیرگذار جنبش برای مقابله، دور انداختن تلفن‌های هوشمند است. اگر کسی را با یک گوشی نوکیا ۱۱۰۰ دیدید، احتمالا باید جزء این جنبش مقاومت باشد که تصمیم دارد خودش را از شر «اقتصاد توجه» خلاص کند.یک روش دیگر تبدیل کامپیوترتان به دستگاهی با یک هدف واحد است؛ مثل کامپیوترهای اولیه مک یا رایانه‌های رومیزی. برای این کار می‌توانید از برنامه‌هایی مثل Freedom استفاده کنید. من شخصا اسکریپتی نوشته‌ام که از ساعت ۸ تا ۱۰:۳۰ اینترنت تمام دستگاه‌هایم را قطع می‌کند و تنها از کامپیوتر برای نوشتن استفاده می‌کنم. چاره‌ی دیگری برایم باقی نمی‌ماند.شاید برخی از شما فکر کنید که این کار یک حرکت رو به عقب باشد و با خودتان بگویید «چرا باید کامپیوترم را به عهد قجر برگردانم؟» اما انجام عامدانه این کار یک تفاوت اساسی با «عقبگرد» دارد: مهم نیست که کامپیوتر شما تا چه اندازه توانایی انجام کارها را به صورت همزمان دارد، ما انسان‌ها زمانی پربازده‌تر و موثرتر کار می‌کنیم، که تنها روی یک وظیفه یا کار تمرکز کنیم. به عبارتی با تک‌هدف کردنِ کامپیوتر، بین شما و این وسیله یک هماهنگی خوبی به وجود می‌آید که در نهایت منجر به افزایش بازدهی‌تان خواهد شد. در حقیقت با تک‌هدف کردن کامپیوتر شما آن را قدرتمندتر می‌سازید چرا که قرار است ذهن شما با آن کار کند، نه اینکه با تمام قدرتِ پردازشش برای‌تان بیت‌کوین ماین کند!در حالی‌که مغزهای متفکر در سیلیکون‌ولی با در اختیار گرفتن منابع بیشمار، تلاشی خستگی‌ناپذیر برای جلب توجه و تمرکزِ شما دارند، با تجهیز کردن خودتان به مینیمالیسم دیجیتالی و ابزارهایی که برای مقاومت در برابر «اقتصاد توجه» طراحی شده‌اند، می‌توانید استقلال‌تان را حفظ کنید و به آن چیزهایی که واقعا اهمیت دارند بچسبید.خلاصه که:مینیمالیسم دیجیتالی یک روش زندگی در پاسخ به خطر گسترده‌ای است که رسانه‌ی دیجیتالیِ امروز برای تک‌تک ما خوابش را می‌بیند و خودش را آماده می‌کند. داده‌ها و اطلاعاتِ روزافزون دو واقعیت را تایید می‌کنند: اول اینکه تجارت‌هایی که در حوزه اقتصاد توجه کار می‌کنند، عامدانه محصولاتشان را اعتیادآور می‌سازند و دوم اینکه در معرض این محصولات بودن برای سلامت‌مان خطرناک است.کاملا به جا و منطقی است که رابطه‌مان با این سرویس‌ها و در کل با تلفن‌های هوشمندمان را بازنگری کنیم. با پیروی از متدهای و روش‌های مینیمالیسم دیجیتالی، می‌توانیم توجه و تمرکزی که مفت فروخته‌ایم را باز پس بگیریم و به رضایت بیشتری از زندگی‌مان برسیم.چه کار کنم؟همین الان برنامه‌های شبکه‌های مجازی را از تلفن‌تان پاک کنید. اکثر مردم، وقتی از شر شبکه‌های مجازی خلاص می‌شوند، می‌بینند که ارزشش را داشته است و سودش به ضررش می‌چربد. اما اگر شما جزء کسانی هستید که بایستی به نحوی از آن‌ها استفاده کنید، بهتر است برنامه را پاک کنید و صرفا از طریق مرورگر وب به آن دسترسی داشته باشید.دو چیز برای تغییر رفتار اهمیت ویژه‌ای دارد: اول سخت‌تر کردن کارهایی که می‌خواهیم از شرشان خلاص شویم، حتی اگر به اندازه‌ای باشد که مجبور شویم به جای برنامه‌ی اصلی از مرورگر وب استفاده کنیم؛ و دوم آسان‌تر کردن کارهایی که می‌خواهیم انجامشان دهیم، مثل آماده کردن ساک ورزشی در شب قبل.اینکه دسترسی دائمی به شبکه اجتماعی نداشته باشید، به وضوح زندگی‌تان را بهبود می‌بخشد. با کمی سخت‌تر کردنِ دسترسی، خیلی از افراد متوجه شده‌اند که این شبکه‌ها در کل چیزهای بیهوده و عبثی بوده‌اند، و یا تبدیل به کسانی شده‌اند که استفاده از آن‌ها را محدود به نیازشان کرده‌اند. همه این‌ها باعث می‌شود که زمان بیشتری برای کارهای باارزش‌تر داشته باشند.</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>علی هادیان حقیقی(فطرت ثانی من)</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 11:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری پرورش کرم راه بندازیم!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-n46vwvqc1byw</link>
                <description>همین که تصمیم به خوندن این نوشته گرفتید خودش جای امیدواری داره چون نشون میده دغدغه بسیار خطیر پرورش کرم رو دارید یا در آینده خواهید داشت! از اونجایی که اکثرتون کرم‌های کله‌گنده‌ای هستید، این میتونه یه ( bookworm to bookworm) باشه؛ البته نه واسه خودتون، واسه اینکه برای یه غنچه‌ی نوشکفته‌ای به کار ببندید!وقتی از همون کودکی، بچه ها رو به سمت کرم‌کتاب شدن سوق بدیم، یکی از بهترین هدیه‌ها و میراث‌ها رو براشون به جا گذاشتیم. جدا از اینکه کرم‌آموزی که در ایام طفولیته، وقت بیشتر و بی دغدغه‌تری برای مطالعه داره، مهارت کتاب‌خواندن هم بیشتر و بیشتر درش تقویت می‌شه...مامانم عامل اصلی کتابخون شدن من بود و با‌ اینکه در ادامه با لحن دستورالعمل طوری پیش میرم، در واقع بیشتر قصدم اینه که با شرح تجربه شخصیم به عنوان یه کرم‌کتاب پرومکس، پز مامانم رو بدم که چه کار بزرگی در حقم انجام داده!😌برای بزرگ‌کردن یک بچه، یک کتابخانه نیاز است📚قبل از اینکه مدرسه با کتاب‌های درسی حرکت اول رو بزنه، شما با کتاب‌های غیردرسی بهش شبیه‌خون بزنید!همیشه اولین دیدارها خیلی مهم هستن چون تا مدت‌ها یه پیش‌زمینه درست یا غلط رو توی ذهن ما می‌کارن. اکثر افرادی که دیدم از کتاب‌خوندن متنفرن، اولین دیدارشون با کتاب، توی مدرسه بوده؛ یعنی اولین بار کتاب رو با کتاب‌های درسی‌ای شناختن که برای بچه‌ای به اون سن معمولا کسالت‌آور و گاها اذیت‌کننده است. خب این تا مدت‌ها میشه همون پیش‌زمینه‌ی غلطی که کلا از مطالعه کردن بیزارشون میکنه ولی اگه قبل از همه‌ی اینها، کتاب‌ رو با موضوعات جذاب‌تری بهشون بشناسونید احتمالا پوزه مدرسه به خاک مالیده میشه و دیگه توی باور‌های کرم‌آموز، تر وخشک باهم سوخیده نمیشن!📚از علاقه بچه‌ها به قصه شنیدن نهایت سواستفاده رو بکنید! (چیزه... استفاده مفید بکنید🗿)بچه‌ها به طور ذاتی، بدون اینکه درکی از مطالعه داشته باشن به داستان شنیدن علاقه دارن. از همون سن کم که حتی سواد خوندن ندارن بهشون نشون بدید که قصه‌ها از کجا اومدن. یعنی وقتی می‌خواید قصه بگید‌، خوووب کتابه رو بکنید تو چش و چال کرم‌آموز که یعنی ببین! دارم از روی این چیزه که اسمش کتابه برات قصه میگم!!شخصا تا یادمه از زمانی که چشم باز کردم دور و برم پر از کتاب بود؛ از کتاب لالایی گرفته تا رنگ‌آمیزی. با اینکه سواد نداشتم انقدر کف و خون بالا میاوردم از دیدن شخصیت‌های داستانی چاپ شده تو کتاب :)📚یک سرمایه گذاری ارزشمند!ممکنه که بچه‌ها در ابتدا علاقه زیادی به کتاب نشون ندن. شما باید با حوصله سعی کنید تا به‌وسیله چیز دیگری انگیزه‌‌شون رو بیدار کنید. البته اشتباه نکنید این با باج‌دادن فرق داره! درواقع اصلی‌ترین ترفندی که مامانم نسبت به من به‌کار برد همین بود. یادم نیست که از اول علاقه داشتم یا نه؛ اما یادمه گرفتن 200 تا تک تومنی به ازای هر کتاب و 500 تا تک تومنی به ازای هر مجله، مثل چی سوخت انگیزم رو تامین می‌کرد! (الان که فکرش رو می‌کنم عجب کرم قانعی بودم باید سر نرخش بیشتر چونه می‌زدم.😬)به هرحال این سرمایه‌گذاری زیرکانه مامانم یکی از به یادماندنی‌ترین خاطرات کودکیمه🎀📚دیکتاتور و خود‌‌رای نباشید!بعضی از بزرگتر‌ها هستن که تاکیدشون فقط به یه ژانر خاصه مثلا میگن بچه‌ی ما فقط باید علمی بخونه یا مذهبی! شما اینطور نباشید. در ابتدا که کرم-غنچه کوچولو درکی از ژانر نداره، آبادش کنید با همه نوع طیف کتاب کودکان؛ فانتزی و علمی و رنگ‌آمیزی و شعر و... بزارید با نهایت لذت علاقش رو پیدا کنه و از این همه تنوع بگه ساچ ا واو!😲سلیقه خودتون رو تحمیل نکنید که بدتر دل‌زده میشه.📚بچه‌ها آینه والدین هستن! ( آینه دق😶)راستش تنها کرم‌کتاب خانوادمون من هستم. فقط یه دوره مامانم دچار این شده بود که کتاب نمی‌خوند ولی دوست داشت کتاب بخره! همین باعث شده بود که کتابخونه جهیزیش تا خرخره پر کتاب باشه. درشو هم چهارقفله می‌کرد تا به کتابای عزیزتر از بچش دست نزنم! چون هم برای سنم مناسب نبودن هم می‌ترسید ملالی به دل کتاباش وارد کنم! من که شیفته‌ی این کتابخونه بودم از هر فرصتی استفاده می‌کردم تا بشینم روبه روشو با عشق زل بزنم بهش. علاقه افراطی مامانم به منم سرایت کرد؛ منتها من علاوه بر اینکه عاشق خرید و نگهداری از کتابام به خوندنشون هم علاقه دارم!😄خلاصه که شما الگو کرم‌آموز هستین؛ باید شما رو درحال اون کار ببینه و علاقه‌تون به اون کار ارزشمند رو حس کنه تا اونم کنجکاو بشه.من و مامانم:📚کتابخونه رو به سان خونه مامان‌بزرگ پاتوقش کنید!من هنوزم که هنوزه با اینکه تمام ویژگی‌ها و عنوان‌های کتاب‌های کتابخونه رو حفظم، وقتی برای هزارمین پامو میزارم اونجا، انگار به یه جهان جذاب و کشف نشده وارد شدم. این حس قشنگو به نی‌نی کرم فسقلی هدیه بدین و از واکنشش لذت ببرین.✨معمولا کتابخونه‌ها مسابقات و جشنواره‌های زیادی برگزار می‌کنن. همینا براش یه سرگرمی و پاتوق سالم می‌شه.📚مرگ بر موبایل، قاتل تمرکز!به‌ من باشه میگم بچه تا 15 سالگی اصلا نیاز به گوشی نداره. درسته دنیای داخلش خیلی جذابه و همین الان خودم به هیچ‌وجه نمی‌تونم ترکش کنم اما این صرفا یه اعتیاده وگرنه فکرشو که میکنم اگه تا همین سن هم از فضای مجازی هیچ درکی نداشتم چیز خاصی رو از دست نداده بودم. زمانی که از گوشی دور بودم، قبل از اومدن کرونا، بهترین دوران کتابخوانیم بود. حرفم اینه که تا میتونید استفاده بچه‌ها از گوشی رو به حداقل برسونید.📚رفیق خوب نصف ماجراست!این مورد، یعنی پیدا‌کردن یه دوست کتابخون، تقریبا از اراده شما خارجه و بیشتر به کرمچه‌تون بستگی داره؛ به‌هرحال داشتن دوست تو هر زمینه‌ای، اون زمینه رو جذاب‌تر میکنه. (من اولین دوستامو از کتابخونه و طاقچه پیدا کردم)اما می‌تونین توی خانواده، فضای یکرنگ و صمیمانه‌ای رو بین بچه‌هاتون ایجاد کنید که موضوع مشترکش کتابخوانیه.📚مغزتان را دو‌دستی تقدیم کرم دردانه کنید تا آن را بخورد!معمولا بچه‌ها دوست دارن در مورد چیز جدیدی که باهاش رو به رو شدن، به طور سرسام‌آوری حرافی کنن پس بعد از خوندن یه مطلب جدید، باید منتظر وراجی‌هاشون باشید. باید حوصله به خرج بدید و بهشون تو ذهنی نزنید. یادتون نره که اونا عاشق هم‌صحبتی با والدین‌شون هستن و اگه توجه، درک و امنیت رو از جانب شما حس کنن، احساس شعف‌شون چند برابر میشه و همین یه جور انگیزه مضاعف میشه براشون تا اون کاری که باعث شده این احساسات رو از شما دریافت کنن، با علاقه بیشتری تکرار کنن.مامان من بهم می‌گفت خلاصه واسش بگم ولی خب هیچ وقت گوش نمی‌داد🚶‍♀️نکتش اینه که به‌هر‌حال همه‌مون گوسفندیم :) اینکه چقدر گوسفندیم مهمه!کلام آخر اینکه هیچ گونه اجبار و احساس فشاری نباید وجود داشته باشه. وایب رفتارتون نباید با زمانی که به بچه دیکته می‌کنید یه کاری رو انجام بده یکی باشه، مثلا زمانی که مجبورش می‌کنید اسباب بازی‌هاشو جمع کنه، مشق‌هاشو بنوسه یا غذای ناموردعلاقش رو بخوره! فرایند کرم کتاب شدن یه مسیریه که صرفا باید ازش لذت برد.پ.ن:میدونم نوشته‌ی پر از کرمی شد ولی چه کنم که تقصیر این اجنبی‌هاست یه اصطلاح آبرومندانه‌تر و دلرباتری نساختن.🙄چون خیلی حق بود</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 19:16:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه‌های پست‌مدرنیته در دل ارابه‌ی کولی‌ها - نقد رمان کوتاه «باکره و کولی»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-q1bgvhuqv8ww</link>
                <description>ریشه‌های پست‌مدرنیته در دل ارابه‌ی کولی‌هانقد رمان کوتاه «باکره و کولی»  رمان کوتاه باکره و کولی اثر دی اچ لارنس با پیش‌آگاهی (Foreshadowing) آغاز می‌شود که هرگز تا پایان رمان به شکل کامل محقق نمی‌شود. فرار همسر کشیش محله با جوان بی‌پول و رها کردن دو دخترش احتمالاً می‌خواهد این بیم را در دل خواننده ایجاد کند که احتمالاً یکی از این دختران جوان نیز به سرنوشت مادر دچار خواهد شد. این تکنیک معروف، پیش‌آگاهی است و سایه سنگینی را بر کل رمان انداخته است گویی مخاطب منتظر است تا این اتفاق شوم در جایی از داستان یا در نهایت مجدداً رخ دهد.کشمکش‌های طول این داستان نه‌چندان بلند گویی می‌خواهند دلایل فرار مادر این دو دختر و همسر کشیش را که در تمام خانواده و محله بدنام شده و حتی نامی از او آورده نمی‌شود را به گونه‌ای غیرمستقیم تبیین و توجیه کند. فضایی که لارنس از جو حاکم فکری و عملی آن خانواده و محله توصیف می‌کند بی‌شک نقدهای جدی بر سازوکار سنتی و حتی مدرن ایام خود دارد. مادربزرگ ایوت و لوسیل دو دختر کشیش، که به او مادر بانو گفته می‌شود ستون اصلی حفظ سنت را در این خاندان نمایندگی می‌کند. همه باید به میل او رفتار کنند و او را راضی نگه دارند حتی اگر حق با او نباشند. او نابیناست ولی بر همه نفوذ دارد و کسی هرگز نباید روی حرف او حرفی بزند. او از ایوت نفرت دارد چراکه شباهت زیادی به مادر بدکاره و فراری‌اش دارد. او بر روی صندلی‌اش گویی اریکه سلطنت است، می‌نشیند و بقیه باید به دست‌بوسی او بیایند بهترین غذاها را بخورد و بقیه هم خالصانه به او خدمت کنند. او به‌قدری خودخواه است که دخترش عمه سیسی با آنکه سنی از او گذشته ازدواج نکرده و تماماً در خدمت اوامر مادر است هرچند که بسیار عصبی و ناراحت به نظر می‌رسد.کشیش و پدر خانواده اما بسیار مدرن‌تر از مادر خود است هرچند بسیار تحت تاثیر اوست. او حتی پس از خیانت و ترک همسرش هنوز هم در دلش او را پاک و معصومانه می‌داند و به او عشق می‌ورزد. این چیزی است که مادر بانو هم می‌داند و از این گناه نابخشودنی استفاده می‌کند تا نفوذش را بر پسرش همیشه حفظ کند. کشیش در حرف «آزاداندیش و سنت‌شکن» بود و خود را «آنارشیستی محافظه‌کار» خطاب می‌کرد اما در عمل ترس از هرج و مرج تمام اعمالش را مهار می‌کرد به همین خاطر با تمام نامتعارفی‌های روزمره سر ستیز داشت. نویسنده کشیش را و خانواده‌اش را مطیع و مطیع‌زاده و برده توصیف می‌کند حتی به همین علت است که او در برابر زن فراری‌اش هم سر تسلیم فرود می‌آورد. ایوت اما از «آزاداندیشی مادرزادی» بهره برده بود و پدرش بیم آن را می‌برد که یک روز او هم بردگی پدرش را بفهمد و او را خواه ناخواه تحقیر کند همچون مادرش. کشیش در واقع نمایانگر مدرنیته‌ایست که هنوز کاملاً از دست سنت رها نشده و هنوز هم برده است. او دیسیپلین مدرنی دارد ولی در عمل همان سنت را به خانواده‌اش تحمیل می‌کند. با تمام این احوالات، پدر در درون دل خودش شک و تردید را تماماً احساس می‌کند. اما هرگز جرأت فراروی را ندارد.ایوت اما شخصیت و روحیه دیگری دارد او هم جلوی سنت‌گرایی مادرسالارانه مادربانو اعتراض می‌کند و هم از درون از تنگ‌اندیشی و تحمیل‌های پدرش خسته شده است. ایوت شور زندگی را دارد چون مادرش. برخلاف خواهرش که مدام به فکر کار و زندگی و ازدواج است ایوت گویی تنها زندگی‌کردن را می‌خواهد. او دست رد به سینه پسر نسبتاً خوش‌آتیه هم‌شهری‌اش می‌زند و با دوچرخه‌اش آزادانه در دشت‌ها و مراتع گردش می‌کند. در یکی از گشت‌های جمعی و دوستانه ایوت و دوستانش به اردوگاه کولی‌هایی بر می‌خورند آنجا یک مرد کولی خوش‌قیافه و چهارشانه، شوری در وجود ایوت می‌اندازد، شوری که نه رمانتیک است و نه اروتیک بلکه انگار از جنس جریان زندگی آزاد ناب است، چیزی است که باید در دل دشت و دمن آن را پیدا کرد و در میان مردمان شهری گرفتار بردگی یافت نمی‌شود. سپس او با زوج یهودی به ظاهر آزاد منشی رفت و آمد می‌کند. وقتی پدر این را می‌فهمد بسیار برآشفته می‌شود دختر را بر سر دوراهی قرار می‌دهد یا خانواده من و مادربزرگ یا رفت و آمد با خانواده بدکاری چون آنها.دختر می‌خواهد که جواب پدر را بدهد و این بار دیگر کوتاه نیاید اما در نهایت نمی‌تواند این کار را بکند. او به زودی متوجه می‌شود که باید خودش را با زندگی وفق دهد پدر او هرگز تغییرکردنی نیست. از این به بعد اون سیاست دیگری پیش می‌گیرد و ظاهرسازی می‌کند اما در باطن تمام کینه‌ها و نفرت‌ها را در درون دلش پررنگ‌تر و عمیق‌تر می‌کند. در دل این انباشته نفرت‌ها او هنوز پدرش را که موجودی ضعیف و بزدل است دوست می‌دارد اما از تمام عمق وجود از مادربزرگش متنفر است. او می‌ترسد که «اگر در لفافه هم به پدرش بگوید مامان بزرگ کامل و بی‌نقص نیست»، پدر او را اینگونه تهدید می‌کند که کارش به «دارالمجانین مجرمان» کشیده می‌شود. پدر به مدرنیته عقل‌گرایانه خشک شباهت دارد، از لابلای خطوط تهدید پدر به فرستادن او به دارالمجانین، میشل فوکو با تاریخ جنونش به ما لبخند می‌زند.زندگی ایوت از این به بعد یک زجر تمام عیار بود کشمکشی آزاردهنده و بی‌پایان با کانون این خانواده منفور. این نفرت چنان نیرومند بود که مانع ترک کشیش‌سرا توسط ایوت می‌شد. لوسیل خواهر او محاسبه‌گرایانه و کاسب‌کارانه از زن‌های مسن آموخته بود که چند سال دیگر مجرد بماند و چند سال بعد ازدواج کند تا هم عیش دنیا را ببرد و هم آینده‌اش تامین باشد. ایوت اما در قید این حرف‌ها نبود.دیدار دوم او با مرد کولی خیلی اتفاقی رخ می‌دهد. این بار ایوت وعده می‌دهد که مجدداً به دیدار مرد کولی و همسرش برود در نهایت به عهدش وفا نمی‌کند اما این دسته تقدیر یا طبیعت است که مجدداً آن دو را روبروی هم قرار می‌دهد و این بار با طغیان رودخانه و سیل نابودکننده‌ای که کشیش‌سرا را نابود می‌کند و مادربزرگ را به شکل محقرانه از بین می‌برد. مرد کولی که باز هم به صورت اتفاقی در اطراف کشیش سرا می‌چرخد وارد می‌شود و به شکل قهرمانانه‌ای ایوت را نجات می‌دهد.رمان کوتاه یا بهتر بگوییم نولا باکره و کولی روایت ساده و خطی دارد. تمام تلاش نویسنده این است تا سه نوع سبک زندگی نوع دید به زندگی را در کنار هم بگذارد و آنها را به طریقی دراماتیزه بکند. همان‌طور که اشاره شد مادربزرگ و فامیل‌های او مصداق کامل و نهایی سنت و زندگی سنتی هستند. زندگی که توسط نویسنده خشک، خسته‌کننده، ملال‌آور و بدون هرگونه شور واقعی زندگی بازنمایی می‌شود. پدر و کشیش داستان نماینده مدرنیته عقلانی خشک هستند که هرگونه دیگری را طرد می‌کنند، در سخن آزاد اندیشند در دل پر از تردید و شک اما در عمل از سنتی‌ها هم سختگیرانه‌تر عمل می‌کنند. در طرف مقابل ما مرد کولی را داریم و همچنین مادر ایوت را. آنها نماد شور و زندگی آزادانه دون قید و بندهای سنتی یا نظارت‌های سختگیرانه مدرنند. تاکید آنها در بازگشت به بدن و بازگشت به طبیعت است چرا که شور زندگی در آنجاست، دیدگاهی که می‌توان ریشه‌هایی از پست‌مدرنیته را در آنها دید.در این میان ایوت اما گیر افتاده است. او از طرفی بسیار از این زندگی سنتی و کسل بیزار است از سمت دیگر شور زندگی آزادی که مادرش داشته را از او به ارث برده است. داستان همان‌طور که اشاره شد با اشاره به ماجرای فرار همسر کشیش با یک مرد نسبتاً فقیر آغاز می‌شود، دو دختر این زن از کودکی نمی‌دانند که مادرشان به چه علت آنها را ترک کرده و همیشه برایشان سوال است که چرا. ما در کل رمان مادر را نمی‌بینیم و سخن چندانی از او نمی‌شنویم اما داستان طوری نوشته شده است که پاسخی باشد به این پرسش. ایوت از میانه داستان قطعاً به خوبی می‌داند که چرا مادرش فرار کرده است اما هرگز اقدام به فرار نمی‌کند تا پیش‌آگاهی که در ابتدای رمان لارنس انجام داده بود عملاً ناکام بماند. گویی او هرگز جرات اقدام شدید و رادیکال علیه این سبک زندگی را ندارد. در پایان داستان هرچند کورسویی امید با فهمیدن موقعیت مکانی مرد کولی توسط ایوت باز می‌ماند اما در نهایت این امر به مخاطب واگذار می‌شود.به دو دلیل می‌توانیم از پایان نه چندان جذاب این رمان کوتاه دفاع کنیم. اول آنکه خود نویسنده در سیر نوشتاری خودش هنوز به آن میزان از رادیکالیته نرسیده بود تا بتواند ایوت را فراری دهد. این اتفاق چند سال بعد در معروف‌ترین رمان او یعنی معشوق لیدی چترلی محقق می‌شود. دلیل دوم اما حقیقتی است تاریخ‌محور که لارنس که شکل ضمنی از آن صحبت می‌کند. لارنس در آثار خودش مخصوصاً این اثر و لیدی چترلی از زندگی مطلوبی صحبت می‌کند که شباهت زیادی دارد به آن چیزی که ما اکنون با اغماض به آن سبک زندگی پست مدرن می‌گوییم. زندگی که عملاً هم طغیانی علیه سنت‌هاست و هم علیه مدرنیته عقل‌گرا. شعارهای آن از جمله بازگشت به بدن، بدنمندی، بازگشت به طبیعت، آری‌گویی زندگی آزاد و بی‌قیدوشرط و نه‌گویی به زنجیرهای عقل خشک به خوبی در شخصیت کولی و توصیفات لارنس از او متجلی شده‌اند. اما نکته آنجاست که زمانه‌ای که لارنس در آن دارد باکره و کولی را می‌نویسد یعنی دهه ۱۹۲۰ میلادی آبستن اتفاقات بسیار زیادی است و هنوز پذیرش چنین حجمی از رادیکالیته را ندارد. شاید اگر لارنس زنده می‌ماند و دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی را هم می‌دید می‌گفت هیپی‌ها در واقع همان کولی داستان من هستند.اگر بخواهیم با دقت بیشتری سبک روایی داستان را دنبال کنیم می‌توانیم انتقادات فراوانی به این نولا بگیریم. لارنس ایده مشخصی برای داستان دارد داستان را هم به شکل جذابی آغاز می‌کند. در چند فصل ابتدایی وعده داستان جذاب‌تری را به مخاطب می‌دهد اما در ادامه نمی‌داند می‌خواهد به کدام سمت برود و پلات او در خیلی از فصول بسیار بی‌ربط و کم اهمیت جلو می‌رود. برای مثال اینکه ایوت و مرد کولی سه بار با هم ملاقات کنند و دو مرتبه آن کاملاً اتفاقی باشد به خوبی نمایانگر این نکته است.شیوه لارنس در تبدیل و رساندن ایده انتزاعی‌اش به مایه انضمامی داستانی، یا بسیار گل‌درشت و عیان است یا به شکل شاعرانه‌ای ضمنی و استعاری. برای مثال او ویژگی‌های شخصیت سنتی مادربانو و شخصیت برده‌وار کشیش را بدون ظرافت‌های دراماتیک کافی وی صورت مخاطب می‌کوبد، اما از آن طرف می‌تواند بسیار هم شاعرانه ایده خود را محقق کند که طغیان ناخواسته رودی که نمایانگر طبیعت‌گرایی است می‌آید و کشیش‌سرای خشک و منظم را با نماد سنتی‌اش (مادربانو) نابود می‌کند و تنها کولی و دختر باکره هستند که شور زندگی دارند و می‌توانند از این حادثه جان سالم به در ببرند، این عدم انسجام روایی لارنس در برخی مواقع برای مخاطب آزاردهنده است. لارنس هم چنین از پتانسیل بسیاری از شخصیت‌های فرعی هم به درستی استفاده نمی‌کند.در پایان باید گفت که رمان کوتاه باکره و کولی  بیش از آنکه داستانی باشد درباره‌ی عشقی نامتعارف و نافرجام، تلاشی است برای تقابل و برخورد چند نوع دید به زندگی و به طبع آن چندین سبک زندگی. اثری که هرچند ایده‌های مشخصی در زمینه آنچه می‌خواهد بگوید دارد اما با ندانم کاری‌های پیرنگی مخاطب خود را تا حدی خسته می‌کند. نولای لارنس در زمان ما احتمالاً بهتر از دوران خودش فهم می‌شود. می‌شود به خوبی دید که انتقاداتی که او به سنت غربی و همچنین مدرنیته عقل‌گرای اروپایی دارد تا چه اندازه ظریف و قابل اعتنا بوده‌اند اما از سویی می‌توانیم این را هم بهتر بفهمیم که بسیاری از ایده‌هایی که لارنس آرزوی آنها را در سر می‌پروراند در نهایت در نیمه دوم قرن بیستم تبدیل به چه انفجارهای فرهنگی شدند و چه بلایی بر سر بشر آوردند.   </description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>رضا سلطانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 17:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب کِی (When)</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%90%DB%8C-when-o9bwinbbwjqo</link>
                <description>خلاصه کتاب کِی (When)سلام.چند روزی میشه که خوندن این کتاب رو تموم کردم. موضوعش (همونطور که از اسمش پیداست) در مورد اینه که چه زمانی برای انجام چه کاری مناسبه.یه سری تکنیک‌ها، عادات و روال‌هایی را پیشنهاد میکنه که دانش زمان سنجی رو در زندگی روزمره خودتون به کار بگیرین. اما اساس کار صریحه. باید بفمین ‌که از کدوم دسته (چکاوک‌ها / جغدها / دسته سوم) هستین، کار خودتون رو درک کنین و سپس زمان مناسبش رو انتخاب کنین.زمان مسئله اصلی نیست، بلکه تنها مسئله است. (مایلز دِیویس)بخش یکم (روز)1. الگوی پنهان زندگی روزمرهاحساسات ما در یک الگوی منظم نوسان می‌کنند. احساسات‌ مثبت در صبح افزایش، در بعدازظهر کاهش و دوباره در زمان غروب افزایش می‌یابد. مهم نیست کجا هستی یا چه روزیه؛ این یک الگوی ثابته. احساسات، وضعیت درونی هستند اما تاثیر بیرونی دارند. ممکن است تلاش کنیم تا احساسات خود را مخفی کنیم اما در نهایت بروز پیدا می‌کنند.توانایی‌های شناختی ما در تمام طول روز به یک اندازه نیست. در طول تقریبا شانزده ساعتی که بیدار هستیم، این توانایی‌ها تغییر می‌کنند. تحقیقات نشان داده‌اند که تاثیر زمان روز می‌تواند موجب 20 درصد تغییر در عملکرد انسان در فعالیت‌های فکری باشد.بهترین زمان برای انجام هر کار خاص بستگی به طبیعت آن کار دارد.75 درصد ما (چکاوک‌ها و دسته سوم) طول روز را در سه مرحله تجربه می‌کنیم (اوج‌گیری، افت و بازیابی دوباره)اما حدود 25 درصد افراد (که ژنها و سنشان باعث می‌شود جغد باشند)، روز را تقریبا برعکس این حالت تجربه می‌کنند (بازیابی، افت و اوج‌گیری).برای درک بهتر جغدها، چکاوک‌ها و دسته سوم، باید خود کتاب رو بخونید.تلاش کنید مهم‌ترین کار خود را که معمولا نیازمند هشیاری و تفکر شفاف است، در زمان اوج خود قرار دهید و کارهای کمتر مهم و کارهایی که نیاز به نبود مهارکنندگی دارند را در دوره بازیابی قرار دهید. هر کاری که می‌کنید، اجازه ندهید کارهای دیگر وارد دوره اوج شما شوند.2. بعدازظهرها و قاشق‌های قهوهفهرستی از زمان‌های استراحت فراهم کنید. به خاطر داشته باشید که کاری که در برنامه قرار بگیرد، انجام می‌شود.ناهار و چُرت زدن بعد از آن را جدی بگیرید. چُرت زدن 20-10 دقیقه ای بعد از ناهار مفیده ولی بیشتر از این مقدار تاثیر منفی روی بدن داره.این فصل، نکات زیادی برای ارائه نداشتبخش دوم (شروع‌ها, پایان‌ها و میان این دو)3. شروع هازمان شروع کار می‌تواند نقش بزرگی در سرنوشت فردی و جمعی ما داشته باشد. برای نوجوانان، شروع روز تحصیلی پیش از ساعت 8:30 دقیقه می‌تواند باعث آسیب رساندن به سلامت و کاهش نمرات آنها شود که در ادامه می‌تواند قدرت انتخاب آنها را کاهش و مسیر زندگی آنها را تغییر دهد. برای افراد مسن‌تر، شروع یک حرفه در یک وضعیت اقتصادی ضعیف میتواند منجر به محدود شدن فرصت‌ها و کاهش قدرت درآمدزایی تا میان‌سالی شود. شروع‌ها تاثیر بسیار بیشتری از آنچه ما فکر می‌کنیم دارند. در واقع، شروع‌ها می‌توانند تا پایان اهمیت داشته باشند.اگرچه همیشه نمی‌توانیم زمان شروع را تعیین کنیم، اما میتوانیم در شروع تاثیرگذار باشیم.سه اصل شروع موفقیت‌آمیز:1. درست شروع کنید.2. دوباره شروع کنید.3. دسته‌جمعی شروع کنید.با استفاده از استراتژی پیش‌مرگ از شروع نامناسب اجتناب کنید:فرض کنید شما و تیم‌تان می‌خواهید پروژه‌ای را شروع کنید. پیش از شروع پروژه، ابتدا یک پیش‌مرگ اجرا کنید. به تیم خود می‌گویید: &quot;فرض کنید هجده ماه از اکنون گذشته است و پروژه ما کاملا شکست خورده است. چه اشتباهاتی رخ داده است؟&quot;تیم شما با قدرت با نگاهی به گذشته فرضی پاسخ‌هایی را ارائه می‌کند. شاید کارها به خوبی تعریف نشده‌اند. شاید افراد کمی در اختیار دارید، شاید تعداد افراد شما بیش از حد است و یا اینکه این افراد نامناسب هستند. شاید رهبر خوبی نداشتید و یا اهداف واقع‌گرایانه‌ای انتخاب نکرده‌اید. با تصور شکست از پیش (با اندیشیدن به اینکه چه چیزهایی می‌تواند موجب یک شروع نامناسب شود)، می‌توانید برخی از مشکلات احتمالی را پیش‌بینی کنید و وقتی پروژه به صورت واقعی شروع می‌شود از آنها اجتناب کنید.هشتاد و شش روز در سال که می‌توانید شروع تازه ای داشته باشید:نخستین روز هر ماه (دوازده)دوشنبه‌ها (پنجاه و دو)نخستین روز بهار، تابستان پاییز و زمستان (چهار)روز استقلال کشور شما و یا روز معادل آن (یک)روزهای تعطیل مذهبی مهم (برای مثال عید فطر) (یک)روز تولد شما (یک)روز تولد شریک زندگی (یک)نخستین روز مدرسه و یا ترم تحصیلی (دو)نخستین روز در یک شغل جدید (یک)روز بعد از فارغ‌التحصیلی (یک)نخستین روز بعد از بازگشت از تعطيلات (دو)سالگرد ازدواج، اولین دیدار و یا طلاق (سه)سالگرد روز شروع کار، سالگرد روزی که شهروند یک کشور شدید، سالگرد روزی که سرپرستی یک حیوان خانگی را بر عهده گرفتید، سالگرد روزی که از مدرسه یا دانشگاه فارغ‌التحصيل شده‌اید (چهار)روزی که خواندن این کتاب را تمام کنید (یک)4. نقطه میانیزندگی ما به ندرت یک مسیر خطی و روشن را طی می‌کند. بیشتر اوقات زندگی مجموعه‌ای از قسمتهای مختلف است.غالبا شروع‌ها را به خاطر می‌آوریم (آیا می‌توانید نخستین دیدار خود را با شریک زندگی‌تان به یاد بیاورید؟).پایان‌ها نیز برجسته هستند (وقتی خبر فوت یکی از عزیزانتان را شنیدید کجا بودید؟).اما میانه‌ها تیره‌اند. آنها طنین نمی‌اندازد و فراموش می‌شوند. آنها جایی در میانه‌ها گم می‌شوند.خوشبختی همیشه در میانه زندگی کاهش پیدا می‌کند. به طور خلاصه دلیل افت میان‌سالی ما، پیش‌بینی‌های غیرواقعی‌مان است. در جوانی، انتظارات ما زیاد است. در دوران پیری، کم توقع می‌شویم.بهترین راه برای تبدیل یک بحران به یک جرقه، سه گام دارد:1. از وجود نقطه میانی آگاه باشید. نگذارید این نقاط نامرئی باشند.2. از این نقاط استفاده کنید تا بیدار شوید، نه اینکه تسلیم شوید.3. تصور کنید عقب مانده‌اید (اما فقط کمی). این کار انگیزه شما را بالا می‌برد و کمک می‌کند تا موفق شوید.پنج روش برای مقابله با بحران میان‌سالی1. اهداف مهم خود را اولویت‌بندی کنید.2. درون سازمان خود، به دنبال مربی برای میانه دوره شغل خود باشید.3. رویدادهای مثبت را در ذهن خود حذف کنید.4. برای خودتان چند پاراگراف از روی مهرورزی به خویش بنویسید: ما غالبا نسبت به دیگران مهربان‌تر از خودمان هستیم. یک نامه مهرورزی به خویش مثل عکس قاعده طلایی است. این کار راهی فراهم می‌کند تا با خود مانند سایر افراد رفتار کنید.5. صبر کنید: گاهی بهترین کار این است که کاری انجام ندهیم. بله، شاید این موضوع کمی گیج کننده باشد اما هیچ کار می‌تواند کار درستی باشد. بحران طبیعی است اما کوتاه نیز هست.داخل کتاب به جای کلمه &quot;بحران&quot; از کلمه &quot;رکود&quot; استفاده شده اما ازونجایی که کلمه &quot;بحران&quot; شناخته شده تره، من از این کلمه داخل این پست استفاده کردم.5. پایان‌هااگر یک پایان خوش می‌خواهید، بستگی دارد که کجا، داستان را تمام کنید. هر نویسنده‌ای می‌تواند یک پایان شاد بنویسد (کافی است به شخصیت‌ها هر چیزی که می‌خواهند را بدهیم)‌. اما هنرمند واقعی به ما احساسی می‌دهد که وعده آن را به ما داده است.پایان‌ها از هر نوعی که باشند، به چهار طریق پیش‌بینی پذیر بر رفتار ما تاثیر می‌گذارند.1. به ما انرژی می‌بخشند.2. به ما کمک می‌کنند تا رمزگذاری کنیم.3. کمک می‌کنند ویرایش کنیم.4. کمک می‌کنند ارتقا بیابیم.از چهار روشی که پایان‌ها بر رفتار ما تاثیر می‌گذارند، رمزگذاری موردی است که باید بیشتر از همه ما را نگران کند.مردم معمولا زندگی‌های کوتاه اما رو به ترقی را ارزشمندتر از زندگی طولانی‌تر که در حال افول است می‌دانند. درحالی‌که حجم مزایای بیشتری که در زندگی طولانی‌تر حاصل می‌شود (که سالهای ابتدایی را هم شامل می‌شود) بسیار بیشتر است.چرا اینجوریه؟چون پایان‌ها بر تصور ما تاثیر می‌گذارند. آنها به ما کمک می‌کنند تا کلیت تجربه خود را رمزگذاری کنیم (یعنی ارزیابی و ثبت کنیم).پایان‌ها بسیاری از نظرات و تصمیمات ما را شکل می‌دهد. برای مثال، چندین تحقیق نشان می‌دهد که ما معمولا کیفیت غذاها، فیلم‌ها و تعطيلات را نه بر اساس کل تجربه، بلکه بر اساس لحظه‌های خاص، خصوصا لحظات آخر ارزیابی می‌کنیم.پایان‌ها در انتخاب‌های مهم نیز تاثیر می‌گذارند. برای مثال وقتی مردم رئیس جمهور را انتخاب می‌کنند، به نظرسنجی‌ها می‌گویند که می‌خواهند بر اساس کلیت چهار سال دوره ریاست جمهوری تصمیم بگیرند. اما تحقیقات نشان می‌دهد رای دهندگان بر اساس اقتصاد سال رای‌گیری تصمیم‌گیری می‌کنند (انتهای چهار سال نه کلیت آن).پایان‌ها، نتیجه‌های و اوج‌ها یک نکته ضروری را در مورد شرایط انسان‌ها نشان می‌دهند: در پایان، ما به دنبال معنا هستیم.بخش سوم (هماهنگی و تفکر)6. هماهنگی سریع و آهستهگروه‌ها معمولا خود را با سرعت مورد نظر اعضایی که در بالاترین جایگاه آن هستند تنظیم می‌کنند. با این حال، جایگاه و بزرگی همیشه این عملکرد را ندارند.نیاز به تعلق داشتن یکی از انگیزه‌های اساسی انسان‌هاست و بیشتر کارهایی که انسان‌ها انجام می‌دهند در خدمت تعلق داشتن است. تعلق داشتن تاثیر شگرفی بر افکار و احساسات ما دارد. نبود این احساس منجر به آثار نامطلوبی می‌شود و وجودش منجر به سلامتی و رضایت‌مندی می‌گردد. احساس تعلق باعث افزایش رضایت‌مندی شغلی و بهبود عملکرد می‌شود.همکاری باعث می‌شود انسان‌های بهتری باشیم و انسان بهتر بودن باعث می‌شود تا همکاری کنیم.7. تفکر در زمان‌هازمان در زبان ما نفوذ کرده است و به افکار ما عمیقا رنگ می‌بخشد. بیشتر زبان‌های دنیا افعال را در زمان‌های مختلف صرف می‌کنند (خصوصا گذشته، حال و آینده) تا معانی را منتقل کنند و فکر را نشان دهند. تقریبا همه اصطلاحاتی که بیان می‌کنیم، جنبه‌ای از زمان را دارند. از یک نظر، تفکر ما در زمان است. و این موضوع خصوصا وقتی به خودمان فکر می‌کنیم صحت دارد.به گذشته فکر کنید. گذشته چیزی است که گفته می‌شود خود را زیاد درگیر آن نکنیم. اما تحقیقات نشان می‌دهد که تفکر در زمان گذشته می‌تواند به درک بهتری از خودمان منجر شود.یکی از دلایلی که افراد برای دوران بازنشستگی پس‌انداز نمی‌کنند این است که آینده خود را شخص متفاوتی از خود فعلی تجسم می‌کنند. اما اگر تصاویر فرد به صورت پیر شده به آنها نشان داده شود، احتمال پس‌انداز کردن آنها بالا می‌رود.در آخر هر فصل یه سری تکنیک برای: چه زمانی بهتره ورزش کنیم، ازدواج کنیم، طلاق بگیریم، یا شغلمون رو ترک کنیم و... ارائه داده شده که بخاطر طولانی نشدن پست و عملی بودنشون، اینجا آورده نشده. برای فهمیدنشون باید خود کتاب رو بخونید.</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>ابـراهــیم</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 11:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر سبز آبی</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-xjkoudlzccol</link>
                <description>سلام من اومدم با نقد و معرفی یه کتاب ایرانی دیگه!🙋‍♀️😃البته نویسنده ی این کتاب خودشون استاد هستن اما تا اونجا که متوجه شدم هنوز ناشناخته انیه داستان کوتاه غم انگیز و دردناک... در مورد بچه های کار، دخترهای خیابونی و جامعه ی درنده وبیرحم. داستان در مورد «دختر» است و زندگی پر پیچ و خمش. پر پیچ و خم... زندگی یک دختر خیابونی مگه چقدر می تونه پیچ و خم داشته باشه؟ زیاد... اون هم پیچ و خم های ترسناک و بی انتها، توی شب های تار بدون ستاره که هنگام پیمودنش، تنها همراه آدم بی کسیه.سبک کتاب سیال ذهنه و ماجراهای اون سورئال.  نویسنده زندگی یه دختر خیابونی رو نه با اتفاقات روتین بلکه با خیال ترسیم کرده؛ ناملموس اما نو و جذابلحن و قلم نویسنده بسیار خاص و پیچیده است. کنایه ها و استعاره های به کاربرده شده گاهی دیگه زیاد از حد آرایه ای میشن به طوری که حتی ممکنه ادم متوجه منظور و بخشی از ماجرا نشه! خوندن این کتاب به تمرکز فراوانی نیاز داره و زاویه ی دید راوی و شیوه ی معرفی شخصیت ها گیج کننده است. اما همین نفهمیدن هم برای من مفهومی در بر داشت و باعث نمیشد از خوندن دست بکشم. درواقع به عنوان علاقه مند به سبک  سیال ذهن، راحت تونستم با این ایرادات کنار بیام چون به هرحال اینها ویژگی های رایج و طبیعی این سبک هستن البته بازم باعث نمیشه که نقطه ضعف نباشن...اواسطش به خودم استراحت میدادم اما در آخر کتاب رو به اتمام رسوندم. حتما شما هم بینا بین خوندن این کتاب به خودتون استراحت بدید. نهایتا اگه بتونید تا صفحه ی پنجاه مقاومت کنین، کم کم با سبک نویسنده آشنا می شید و عادت میکنین:)از نفهمیدن ها که بگذریم حقیقتا درگیرکننده بود. بعد از به پایان رسوندن کتابه که تازه می فهمین چه داستان عجیب و متحیرکننده ای رو پشت سر گذاشتین.شاید اینطوری باید توصیفش کرد: زیبای حزن انگیز، پیچیده ی زیبا، زیبای تیره و تاریک... آره، هرچی باشه در کنارش قطعا زیباست! نه از اون زیبایی هایی که روحتون رو جلا میده و پر طراوت میکنه. نه! از اونها که روحتون رو در هم می شکنه و تا مدت ها قلب و ذهن تون درگیر خواهد بود. حتی شاید مثل من، برگشت به زندگی واقعی براتون سخت بشه! هر وقت که میخواستم خودمو مشغول کار دیگه ای کنم تا از فکرش فارغ بشم، اندکی بعد دست از پا جلوتر دوباره توی غم و درد بی انتهایی که کتاب بهم داده بود غرق میشدم🙂سایر ایرانی های معرفی شده: https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-c2yyfiyvdbrq </description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 19:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هزار و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-c2yyfiyvdbrq</link>
                <description>چند وقت پیش یه حس رسالت سنگینی به من دست داد؛ من که نمیخواستم بهش دست بدم انقدر شونه رو لرزوندم بلکه بار این رسالت، از شونم بیفته پایین؛ توی بندری زدن ماهر شدما ولی اون یه میلی متر هم از جاش تکون نخورد😐💃حالا چیشد که دچار این دوال پا شدم؟به این فکر میکردم به عنوان نویسنده ی آینده در ایران چه انتظاری دارم؟ آفرین! اینکه کتابم حداقل توسط یکی دونفر خونده بشه و نقدهای سازنده دریافت کنم. بعد به این فکر کردم حتما اون نویسنده ی خدازده که بعضا کتابش رو به رایگان توی اپلیکیشن های کتابخوانی منتشر میکنه هم همچین انتظاری داره!پس به عنوان همکار احتمالی آیندش تصمیم گرفتم این انتظارش رو براورده کنم و مثل یک جلاد بیرحم نواقص کتابش رو جلوش سلاخی کنم!😈 اهم، چیزه... نظر کارشناسانم رو تقدیمش کنم😇(خب طبیعتا ادم ترجیح میده وقت محدودش رو بزاره برای یه کتاب شناخته شده ی خوب نه یه کتاب مبتدی که جای کار زیاد داره)بگذریم بریم سراغ کتابی که رندوم از طاقچه انتخاب کردمخلاصه:آیا تابه‌حال به این فکر کردید که سندباد کجاست؟ ملکۀ شاه پریان که شده؟ شهرزاد قصه‌گو کجاست یا چه بلایی بر سر نوادگان و بازماندگانشان آمده است؟ چرا ما همه‌چیز را فراموش کرده‌ایم؟ آیا آن‌ها هنوز زنده هستند یا در اطراف ما زندگی می‌کنند؟ شاید حتی در همسایگی ما باشند، ولی چیزی به‌خاطر نمی‌آورند! شاید حتی خودشان هم نمی‌دانند که هستند!علی مدت هاست که توی یه بیمارستان ترسناک گیر افتاده؛ بیمارستانی که بیشتر شبیه مکانی برای سلاخی ادم هاست تا نجات جون شون. نه خاطره ای داره و نه اطلاعاتی در مورد خودش. تا به یاد داره تنها اتفاقات وحشتناکیه که شاهدش بوده و البته چهره ی چروکیده خودش توی آینه...اما یک روز به اگاهی میرسه و تصمیم میگیره از اونجا فرار کنه. در این بین متوجه میشه که روزی جزو گروه شماره دارها بوده. گروهی که برای نجات دنیا تلاش میکردن و الان اون تنها بازمانده شونه.اون باید خودش رو به جزیره ی بینهایت برسونه جایی که ادم خوبا مخفی شدن. اما ایا میتونه به غول چراغ جادو و دوست عجیب جامعه گریزش که تا اینجا علی رو راهنمایی کردن اعتماد کنه؟یه اثر فانتزی ایرانی که طبق معمول نواقص و جای پیشرفت زیادی داره و احتمالا بیشتر نوجوون ها بپسندناما بگم از آغازش؛ قوی، جذاب و کنجکاو کننده!😍😋در ادامه هرچند روند کندتر میشه و ممکنه از کشش کاسته بشه اما همچنان شاهد نقاط اوج زیادی خواهیم بود.در مقایسه با همتاهای نوظهور خودش، بهترین بود و نقاط قوت زیادی داشت مثلا شخصیت پردازی که شخصا خیلی روش حساسم قابل قبول بود که معمولا توی سایرین نیستفکرمیکنم یکی از چالش های داستان نویس های ایرانی انتخاب بین فرهنگ پارسی، فرهنگ اسلامی و فرهنگ غربی یا برقراری تعادل بین این سه باشه که اسم شخصیت اصلی موضع رو مشخص کرده..البته زیاد جنبه ی مذهبی قضیه بولد نیست و ما درواقع با یک جامعه ی کاملا ایرانی-فانتزی رو به رو میشیم با حداقل تقلید از داستان های غربی.(من که تقلید مشهودی ندیدم) هرچند برخی صحنه سازی ها تداعی گر برخی مضامین کلیشه ای بودن مثلا قسمت مربوط به مهمان خانه.خلاصه وقتی دیدم نویسنده چقدر زیاد از فولکلور ایرانی خودمون استفاده کرده، از ذوق کلی اکلیل بالا آوردم و لذت بردم.🥺🥰 اساطیر و داستان های کهن ما خیلی پتانسیل دارن برای داستان های فانتزی و من همیشه منتظر بودم یکی ازشون استفاده کنه:)اما بریم سراغ چند نکته سوسکی.کلمه ی عزیز و مشتقاتش بسیار زیاد استفاده شده بود مخصوصا توسط خانم ها. و تعارفات زیاد در مکالمات از حوصله خارج بود. جا داشت که شخصیت پردازی خانم ها بهتر و متمایزتر صورت بگیره.برای استفاده از حس شوخ طبعی باید مهارت زیادی وجود داشته باشه به همین دلیل در چند مورد اندکی که نویسنده کرکترها رو خندانده بود ارزو میکردم کاش اون بخش ها وجود نداشتند چون نامتناسب بودن.و خب بهتر بود توی این جلد اطلاعات بیشتری در مورد همه چیز داده میشد؛ هم کشش بیشتری ایجاد میشد هم ما بیشتر میفهمیدیم حد و مرز تخیل نویسنده تا کجاست و هم جلد اول در جای مطلوبی تموم میشد. الانم پایانش بد نبود اگه جلد دو زودتر بیاد و از جلد اول بهتر باشه میشه چشم پوشی کردپ.ن: برای فهمیدن معنی دوال پا باید کتاب رو بخونید😈 البته راه اسون ترش اینه که توی نت سرچ بزنین😂پ.ن: راستی این اولین باره که اولین نفرم که در مورد یه کتاب نظر میدم😌</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 18:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باش: کم حجم ولی حال خوب کن!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D9%85-%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86-m4fb70hmuuk0</link>
                <description>گفته بودند کتاب را خودت انتخاب کن. فقط موضوعش اربعین حسینی باشد. اما بیست و چهار ساعت وقت برای انتخاب، خواندن و یادداشت نوشتن درباره هر کتابی که باشد، آنقدر کم است که این حق انتخاب اصلا به چشم نمی‌آید. هرچه بود باید زودتر تصمیم می‌گرفتم و بالاخره بعد از کمی بالا و پایین کردن صفحات مجازی و خواندن نظرات مثبت و منفی، «باش» را انتخاب کردم. کتابی که نه نویسنده‌اش را می‌شناختم و نه اسمش را شنیده بودم. فقط می‌دانستم مضمونش متناسب با حال و هوای این روزها است، تعلیق زیاد و حجم کمی دارد. مجموع این دلایل و به خصوص دلیل آخر، باعث شد انتخاب نهایی‌ام باشد. فقط خدا‌ خدا می‌کردم نسخه چاپی‌اش را گیر بیاورم تا روزهای چرخ و فلکی‌‌ام شدیدتر نشود. اما پیدایش نکردم و مجبور می‌شوم از فیدیبو با آن فونت ریزش بخوانم. از این ضدحال‌تر نمی‌شد. هنوز شروع به خواندن نکرده بودم که یک طرفِ مغزم مدام از خجالتم در می‌آمد که وسط این حجم کار و مشغله چرا مسئولیت جدیدی را قبول کردی؟ کِی می‌خواهی نه گفتن را یاد بگیری؟ پیادم دادند که دادند. مگر می‌شود یک روزه کتابی را انتخاب کرد و خواند و یادداشتش را نوشت؟ که چه بشود؟ برود روی سایت؟ چرا خودت را توی دردسر انداختی؟ تیغ تیز نقد را چه می‌خواهی کنی؟ داستان مذهبی خواندن مثل راه رفتن روی لبه تیغ است. نه دست و دلت می‌رود پنبه داستان را بزنی و نه می‌توانی بی‌خیال نقد بشوی! اصلا همه اینها به کنار، این سرگیجه لعنتی را می‌خواهی چه کنی که سه روز است وبالت شده. نه می‌رود و نه راحتت می‌کند؟طرف مهربان مغزم می‌گوید حرف‌های آن طرف را جدی نگیرم و کار نشد ندارد! می‌گوید این که چیزی نیست و سخت‌تر از اینها را هم از سر گذرانده‌ام.دوباره طرفِ نامهربان مغزم مورد عنایتم قرار می‌دهد و این بار تعارف و ادب را کنار می‌گذارد. راست هم می‌گوید. کتاب‌هایی با این موضوع را من نباید بخوانم که. باید آن‌هایی بخوانند که طریق را دیده‌اند. سرمای استخوان سوز و ظلّ آفتابش را چشیده‌اند. عمودها را یکی یکی شمرده‌اند. خاک مشایه تا عمق ریه‌هایشان فرو رفته و هفته‌ها سرفه کرده‌اند. باید آن‌هایی این کتاب‌ها را بخوانند و در موردش بنویسند که سفرنامه‌های چند قسمتی از زیارت اربعین دارند، نه من! نمی‌دانم چه می‌شود اما بالاخره حرف طرفِ مهربان مغزم را گوش می‌دهم و شروع به خواندن می کنم.حس دست گرفتن کتاب که نصیبم نشد، پس با موجودیت فیزیکیِ «کتاب به ما هو کتاب» هیچ ارتباطی نمی‌توانم بگیرم اما یقین دارم عنوانش جذاب نیست. با این حال سوژه جالبش در همان سطرهای اول داستان خودی نشان می‌دهد و باعث می‌شود قول و قرارهایم یادم برود و فقط بخواهم داستان را یک نفس تا ته بخوانم. آنجا بود که فهمیدم بیست و چهار ساعت، اصلا کم نیست!«باش» داستان مردی به نام رحمان است که کینه «مَردکی» را به دل گرفته. کسی که حاضر نشد التماس‌های رحمان را گوش کند و او را با قرار موقت به زندان انداخت. کسی که نه فقط چهار ماه از عمر رحمان بلکه تمام زندگی‌اش را از او گرفت. حالا مردک که از قضا آدم بدی هم نیست، زائر است و راهی زیارت اربعین شده. تنها انگیزه رحمان از همراهی او و پیاده‌روی در طریق، کشتن مردک است. تنها با کشتن او است که دلش خنک می‌شود، داغ پسربچه‌اش خنک شده و انتقام زندگی بر باد رفته‌اش را می‌تواند بگیرد.«باش» داستانی با مضمون دینی و به طور خاص مسئله زیارت اربعین است اما نویسنده به خوبی از ظرفیت‌های زمانی و مکانی (اتمسفر) این مسئله برای پیشبرد داستانش استفاده کرده‌است و این بزرگترین برگ برنده کتاب است. در این کتاب، مضمون در خدمت داستان است و نه بالعکس. این یعنی قرار است خواننده داستان بخواند، نه اینکه شعارهای سطحی بشوند. قرار است خواننده با داستان و اوج و فرودش همراه شود و مدام از خودش بپرسد «بعدش چه می‌شود؟» و همه این‌ها یعنی نویسنده قصه گفتن را بلد بوده و توانسته در ۱۲۸ صفحه، خواننده را پای داستانش بنشاند. البته که چند جای داستان هست که از دست نویسنده در رفته و درشت‌گویی مضمون بدجور توی ذوق می‌زند.«باش» داستان دوگانه ها و تقابل‌ها است. جدال عشق و انتقام، رسیدن و نرسیدن، خواستن و نخواستن است. «باش» داستان سفر است و قرار است نه فقط شخصیت اصلی داستان بلکه سایر شخصیت‌ها نیز در طول این سفر کوتاه دستخوش تغییراتی بشوند. با این حال، تغییرات رحمان (شخصیت اصلی داستان) پررنگ‌تر و عمیق‌تر از دیگران است. رحمانِ آخر داستان دیگر رحمان ابتدای داستان نیست. او زیر آفتاب داغِ طریق و متاثر از اتفاق‌هایی که خواسته و ناخواسته تجربه می‌کند، پوست انداخته و آدم دیگری می‌شود. رحمان در طول سفر مدام دنبال فرصتی است تا تسبیح یشمی مردک را دور گردنش بیاندازد، خفه‌اش کند و خلاص! اما حواسش نیست که دارد ذره ذره خودش را می کُشد. طوری که وقتی به ورودی کربلا می‌رسد دیگر چیزی از «خودش» باقی نمانده‌است!«باش» رمان کم حجمی است اما ریتم داستان و سیر حوادثش آن چنان تند و پی‌در‌پی است که لحظه‌ای خیال خواننده را از وضعیت موجود آسوده نمی‌کند. طوری که پایان داستان فقط کتف و شانه‌های رحمان نیست که از سنگینی کوله‌پشتی‌ها و هیکل یه وَری شده مردک تیر می‌کشد، بلکه خواننده هم به موازات سفرِ سخت او دچار دلهره و تشویش شده و می‌خواهد نفسی تازه کند. نویسنده از راوی غیرهمجنس به عنوان شخصیت اصلی داستان استفاده کرده است اما در همین فرصت کوتاهی که داشته، به خوبی از پسِ پرداختن به جزئیات شخصیت رحمان و احساسات نهفته‌اش بر آمده است.کتاب پایان‌بندی بدی ندارد اما اگر نویسنده نقطه پایان داستان را کمی زودتر می‌گذاشت، شاید پایان بهتر و ماندگارتری را به تصویر می‌کشید؛ پایانی که بیشتر از آنکه «خوش» باشد «خوب» بود!پایان </description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 18:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-fyymsfnjr4gs</link>
                <description>از پشت جلد: مردن یکی از نخستین داستان‌های روانکاوانه‌ی ادبیات آلمانی‌زبان به شمار می‌رود و نیز از نخستین آثار شنیتسلر، نویسنده‌ای که بعدها او را تالی زیگموند فروید دانستند.مردن کتابی‌ است درباره مرگ (duh!)، البته نه در مورد خود مرگ، بلکه انتظار مرگ. مرگی معین شده و مهلت‌‌دار. مرگی که می‌‌دانی کی‌ منتظرت است و چند روز از زندگی‌ات باقی‌مانده. همه می‌‌دانیم که قرار است بالاخره بمیریم ولی کمتر کسی هست که در تصمیماتش برای آینده، در کارهای روزانه‌ش و غرق فکر شدن‌‌های شبانه‌‌اش به این فکر کند که سال بعد قرار نیست زنده باشد. شخصیت اصلی این داستان «فلیکس» اما می‌‌داند. فلیکس به بیماری درمان‌ ناپذیری مبتلا شده است و مدتی کمتر از یک سال برای زندگی کردن در اختیار دارد. فلیکس به تازگی با «ماری» نامزد کرده است. ماری که عاشق و دل‌‌داده است با شنیدن این خبر جا نمی‌زند. همچنان دوست‌ دارد که در کنار فلیکس بماند و از او مراقبت کند. زندگی بدون معشوق را نمی‌‌‌‌تواند تحمل کند و حاضر است در کنار فلیکس به زندگی خودش هم پایان دهد. فلیکس طبیعتا به او اصرار می‌‌کند که همنشینی با این جسد متحرک را ترک کند و تا فرصت دارد به زندگی خودش برسد. واکنش هر دو تا اینجا طبیعی به نظر می‌‌رسد.     ماری ناگهان با دو چشم درشت و عاری از اشک سر بلند کرد. به سرعت به طرف فلیکس رفت، با هر دو دست او را بغل کرد و به سینه فشرد. با صدایی فروخورده گفت: «می‌خواهم کنار تو بمیرم.» فلیکس لبخند زد. «این حرف‌ها بچگانه است. من آن قدرها که تو فکر می‌کنی از خودراضی نیستم. حق هم ندارم تو را به دنبال خودم بکشم.»    «من بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم.»     «چه مدت بدون من زندگی کردی؟ یک سال پیش که با تو آشنا شدم، از دست رفته بودم. خودم نمی‌دانستم، ولی همان موقع هم حس می‌کردم.»     «حالا هم نمی‌دانی.»     «چرا می‌دانم. به همین دلیل هم آزادت می‌گذارم که ترکم کنی.»هرچه داستان جلوتر می‌‌رود می‌‌بینیم که چطور رفتار هر دو کاملا برعکس می‌‌شود. زوج عاشق بعد فهمیدن خبر به مسافرت می‌‌روند و مدتی سرخوش و راحت‌ از هر مسئولیتی خوش‌ می‌گذارنند، مریضی فلیکس به مرور تشدید می‌‌شود و به مرور لذت‌‌های دنیا در نظرش پوچ و بیهوده می‌‌شود. ماریا شب و روز مشغول مراقبت از وضع بیمار اوست، حالا دیگر احساساتش فروکش کرده‌اند و غریزه زندگی‌‌ا‌ش کنترل را در دست می‌گیرد. هنوز جوان است و عمر درازی در پیش دارد. چرا در کنار مردی که نه از قدم زدن در باغ بهاری لذت می‌برد نه از آواز و رقص خیابانی، باید بماند و تباه شود؟ از طرف دیگر فلیکس روز به روز آشفته‌‌تر می‌‌شود،  فکر اینکه ممکن است ماریا به قولش وفادار نماند و همراه مرگ او خودکشی نکند همه‌‌ی ذهنش را در چنگ گرفته‌است. نویسنده توضیحی نمی‌‌دهد که این وسواس جنون‌‌آمیز از کجا ریشه می‌گیرد. شاید می‌‌خواهد انتقام این بلای آسمانی را که ناگهانی بر سرش نازل شده از معشوقش بگیرد و یا حداقل در این تراژدی شریکی داشته باشد. چرا او باید به این زودی بمیرد ولی کسی که قول داده بودند تا آخر عمر با هم باشند زنده بماند و فرصت دوباره عاشق شدن داشته باشد؟ نقاشی «ترس» را فلیکس نوسبام، در سال ۱۹۴۱ در بروسل از خودش در حالتی که صورت خواهرزاده‌اش را گرفته و بمب‌افکنی در آسمان بالای سرشان پرواز می‌کند کشیده است. فارغ از کانتکست نقاشی، انتخاب معرکه‌ای برای طرح جلد است و کاملا حال و هوای زوج داستان را منتقل می‌کند.      یک شب آلفرد در حالی از راه رسید که فلیکس کتابی از شوپنهاور را روی پتوی تختخواب انداخته بود و با چهره‌ای درهم به پیش روی خود نگاه می‌کرد. ماری کنار تخت سرگرم دوخت و دوز بود.     فلیکس با حالتی تقریباً عصبی رو به تازه وارد گفت: «آلفرد، می‌دانی؟ خیال دارم باز رمان بخوانم.»    «چه اتفاقی افتاده؟»    «رمان‌ها لااقل در داستان پردازی صادقانه‌اند. خوب یا بد، اثر نویسنده‌ای هنرمند یا تازه کار. اما این آقایان، و با نگاه به کتاب روی تخت اشاره کرد، اینها فقط خودنما و رذل‌اند.»«اوه!»    فلیکس کمر راست کرد و توی تخت نشست. «تحقیر زندگی وقتی آدم مثل یک رب النوع تندرست است؛ چشم در چشم مرگ دوختن، وقتی که در ایتالیا گردش می‌کنی و زندگی با شاداب‌ترین رنگ‌ها در اطرافت گسترده استـ بله، چنین چیزی از نظر من جز خودنمایی چیزی نیست. ولی یکی از این آقایان را توی اتاق حبس کن، تب و نفس‌تنگی به جانش بینداز، بهش بگو در فاصله‌ی اول ژانویه تا اول فوریه سال بعد خواهد مُرد، بعد ازش بخواه برایت فلسفه‌بافی کند.»رمان کوتاه است و متمرکز بر این واقعه و اطلاعات زیادی در مورد خود شخصیت‌‌ها داده نمی‌شود. نمی‌دانیم فلیکس چه‌کاره بوده است. خانواده‌اش در این مدت کجا هستند و چه می‌کنند. رابطه فلیکس و ماریا هیچ گذشته‌ای ندارد، حتی نمی‌دانیم فلیکس به چه بیماری‌ای مبتلا شده است. جزییاتی که شاید دانستنشان می‌توانست شناخت ذهن این دو نفر را جذاب‌تر کند.کمی بی‌ربط و با ربط: مدتی‌‌ست که سریال پزشکی-معمایی House M.D را می‌بینم و هر چند اپیزود یک‌بار سر و کله بیمار سرطانی‌ای که به او گفته شده فلان مدت بیشتر زنده نمی‌مانی پیدا می‌شود. هر کدامشان مواجه متفاوتی با این خبر دارند، برخی سعی می‌کنند از مدت زمان باقیمانده بهترین استفاده را بکنند و از زندگی لذت ببرند. یک مورد فردی بود که تشخیص سرطان بدخیم داشت و خانه و زندگی‌اش را فروخته بود و برنامه مسافرت برای کشورهای مختلف و تجربه‌های متفاوت چیده بود اما دکتر معالجش بعد از چند ماه متوجه می‌شود که در فرآیند تشخیص خطایی رخ داده و مریض سرطان ندارد و حالا حالاها قرار است به زندگی ادامه دهد.دکتر با خوشحالی این خبر را به او می‌دهد اما واکنش مریض خشم و عصبانیت است. خشم از اینکه موهبت زندگی در لحظه و لذت بردن از آن را از دست داده و باز باید به روال خسته کننده و کسالت‌بار زندگی بدون ددلاین سابقش بازگردد.</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>Sajjad Reyhani</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 03:12:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خانومت سلام برسون!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86-nmgfibjoihnn</link>
                <description>مصطفی مردانی در کتاب« به خانومت سلام برسون» داستانی را روایت می کند که به گفته ی خودش، بی شباهت به زندگی شخصی اش نیست. داستانِ کتاب « به خانومت سلام برسون» زندگی مرد عکاسی به نام «کامران»  را به تصویر می کشد که یک سال است از همسرش جدا شده است، اما با توافق نسرین( همسر سابقش)، تصمیم می گیرد این موضوع را از اطرافیانش پنهان کند. در طول داستان، شخصیت اصلی یعنی کامران، مدتی با دوست و همکارش علی، هم خانه می شود. علی خواهری به نام طاهره دارد که برای تحصیل، از شهرستان به تهران آمده است و از طریق برادرش به کامران معرفی می شود. از آن به بعد، طاهره در خانه ی برادرش زندگی می کند و گاهی در اجرای پروژه های عکاسی به علی و کامران کمک می کند.در این مدت، کامران گاهی اوقات در مورد  ماجرایی که بین او و نسرین اتفاق افتاده، با علی و طاهره صحبت می کند. طاهره که یک زن باهوش است، سعی می کند کامران را متوجه بعضی از اشتباهاتش کرده و او را به نسرین برگرداند. اما در این میان، کامران تحت تأثیر سادگی و ظرافت طاهره قرار می گیرد و به او علاقه مند می شود...قسمتی از کتاب:موتور یخچال که ساکت شد، برگشتم و توی رختخوابم ولو شدم. حس کردم که حتی یخچال هم خوابید. انسان مدرن دلش به همین صدای دستگاه های مختلف خوش است. صداهایی که گاهی انگار با او حرف می زنند. انسان مدرن آن قدر تنها است که می تواند غذایش را با یکی از همین ها بخورد. طوری که حس کند روبرویش نشسته و لیوان قهوه را با او سر کشیده است.از زیباترین بخش های کتاب، وصفی از انسان مدرن</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>مریم رستگار</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 18:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی یک مشت کتاب (6)</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-6-vxq0utdf95g7</link>
                <description>این ششمین مجموعه از معرفی کتابه که قصد دارم به صورت چندتایی معرفی کنم. از این که لحن نوشتار حین معرفی کتاب‌ها تغییر می‌کنه معذرت خواهی می‌کنم چون این معرفی‌ها اول در کانال تلگرام منتشر شدن و اینجا بازنشرشون می‌کنم. بنابراین با توجه به حس و حالی که داشتم، لحن رو انتخاب کردم. باز هم مثل همیشه اگر پیشنهادی داشتید من در خدمتم و اگر پسندیدید، حتما لایک کنید و برای دوستاتون هم بفرستید.راستی وبسایت شخصی من یعنی فینسوف نیز به تازگی راه‌اندازی شده از این به بعد می‌تونید مطالب من رو توی این وبسایت هم مطالعه کنید: https://finsoph.ir/  کتاب📙: برج فرازانموضوع: تاریخینویسنده✍🏻: باربارا تاکمنتعداد صفحات 650 صفحهاین کتاب رو به صورت صوتی معرفی کردم. برای شنیدن معرفی این کتاب حتما فایل صوتی رو بشنوید. به نظر خودم یکی از بهترین کتاب‌هایی هست که اخیرا خوندم. https://soundcloud.com/ahmad-sobhani-692392378/aopzacj3me7r?si=4aef5a4402de4320bc2af8a662f26206&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing ‍ کتاب📙: آیشمن در اورشلیمموضوع: تاریخی- فلسفینویسنده✍🏻: هانا آرنتتعداد صفحات 350 صفحهچه زمان شر را به ابتذال می‌کشیم؟ زمانی که شرارت عام شود. هنگامی که همه شرور باشند، در واقع هیچکس شرور نیست.هنگامی که احزاب مکه برای کشتن پیامبر (ص) دست به دست هم دادند در واقع داشتند شر را به ابتذال می‌کشیدند. اگر همه ما همزمان شرور باشیم دیگر هیچکس شرور نیست.به همین دلیل است که حتی پس از آنکه دادگاهی برای رسیدگی به جنایت های جنگی شکل گرفت، هرگز کسی حمله متجاوزانه را به عنوان جنایت علیه بشریت در نظر نگرفت. به هرحال دوستان همه ما روزی مجبور به آن کار خواهیم شد. همه ما شروریم پس هیچکس شرور نیست.کتاب آیشمن در اورشلیم دقیقا می‌خواهد همین را بگوید. بگوید که محاکمه آیشمن شرارت را به ابتذال می‌کشد چرا که اگر حتی قبول کنیم که آیشمن شیطان است، باز هم نمی‌توانیم او را به خاطر شیطان بودن محاکمه کنیم.عدالت مفهومی فراتر از آن است که آن را آلوده به دیدگاه های نژادی کنیم.در محاکمه آیشمن چندین و چند تناقض وجود داشت که اگر جهان جهان عادلانه‌ای بود هرکدام از آنها می‌توانست منجر به آزادی او شود. به چه حقی موساد آیشمن را دزدیده بود؟ اگر آیشمن بدون تابعیت مشخص نبود، قطعا یهودیان نمی‌توانستند او را اعدام کنند.به چه حقی او را در دادگاهی در اسرائیل محاکمه کردند؟ آیشمن نه تنها هیچ یهودی را نکشته بود بلکه حتی در میان کشته شده هایی که او در کشته شدن آنها دست داشت، یک اسرائیلی هم نبوده است. همچنین اگر هدف محاکمه جنایت علیه یهودیان نبوده و جنایت علیه بشریت بوده، پس دادگاه اسرائیلی صلاحیت رسیدگی به جرم او را ندارد (کما اینکه اگر هدف محاکمه جنایت علیه یهودیان بوده نیز دادگاه صلاحیت نداشت)با این همه کتاب ارزش خواندن نداشت. من تصور میکردم با یک کتاب فلسفی مواجه هستم که البته تا حدودی بودم اما جزئیات تاریخی را که احتمالا برای پیشبرد استدلال لازم بوده اما خواننده را خسته میکند، زیاد بود. حتی بسیاری از اشخاصی که اسمشان در کتاب ذکر شد، نمی‌شناختم. همین مساله کتاب را بسیار خسته کننده کرده بود.در مجموع به نظرم به جای خواندن کتاب بهتر است ایده آرنت را بفهمید. خواندن کتاب چندان ارزش افزوده‌ای ندارد. خصوصا اینکه ۶۰ سال از چاپ آن می‌گذرد. همچنین بعد از خواندن کتاب وقتی به سراغ نقدهایی که از کتاب شده رفتم، فهمیدم خیلی از افرادی که کتاب را نقد یا از آن تعریف کردند، اصلا کتاب را نفهمیده بودند. آرنت مخالف هولوکاست نیست، آرنت مخالف محاکمه جنایتکاران جنگی نیست، آرنت مخالف صهیونیست نیست، آرنت یهودیان را به خاطر انفعال محکوم نمی‌کند. آرنت تنها یک دید کلان‌تر دارد نسبت به تمام منتقدان. او بالاتر از اعمال شخصی را می‌بیند و آن هم ساختار است. آرنت مخالف ابتذال کلمات است. آرنت مخالف ابتذال شر است. ‍ کتاب📙: مرگ آرتیمیو کروزموضوع: تاریخی- رماننویسنده✍🏻: کارلوس فوئنتستعداد صفحات 350 صفحهباز هم فوئنتس و باز هم قلم مسخ کننده او. بعد از خواندن پنج شش کتاب از فوئنتس، هنوز به قلمش عادت نکردم و فکر نمیکنم تا ابد هم عادت کنم. اما با آن کنار آمده ام. تشبیهات عجیب و غریب. ذهنیت آشفته. تغییرات ناگهانی در سیر روایی داستان. اگر این داستان از کسی جز فوئنتس بود، اصلا نمی‌خواندم. اما چه کنم که نمی‌توانم از فوئنتس دل بکنم.داستان در مورد آرتیمیو کروز نامی است که یک افسر جنگ در جنگ‌های انقلابی مکزیک است. کسی که در طرف انقلابیون می‌جنگد اما در گیر و دار زندگی به همان بلایی دچار می‌شود که تمام آرمانگرایان به آن دچار می‌شوند. استحاله.با خواهر دوستش ازدواج می‌کند. خواهری که هم از پدرش ثروت سرشاری به ارث برده و هم کینه آرتیمیو را دارد. دختر فکر می‌کند آرتیمیو باعث مرگ برادرش شده است.با ثروت پدر زن، نفوذ سیاسی و سپس رسانه‌ای پیدا می‌کند و حالا می‌خواهد بمیرد. یاد گذشته می‌افتد. یاد زنی که زمانی دوست داشت. چیز زیادی در مورد کتاب ندارم که بگویم. فقط برای خواندن بهتر کتاب اگر یک درصد تمایلی به خواندن داشتید. توجه کنید که هروقت از ضمیر تو استفاده می‌شود. منظور آرتیمیو کروز پس از مرگ است. هرگاه از من استفاده می‌شود. آرتیمیو کروز در زمان حال مد نظر است و هر وقت از او استفاده میشود منظور آرتیمیو کروز در گذشته است. کتاب📙: آهنگ زمانموضوع: - فلسفینویسنده✍🏻: کارلو روولیتعداد صفحات 160 صفحهکتاب آهنگ زمان از آن کتاب‌های ساده و همه فهم در مورد زمان است. مفهوم خود زمان. یعنی همین ساعتی که دارد می گذرد. از زمانی که یادم می آید زمان برایم مساله بود و تصور میکنم به پاسخ هم رسیدم. اگر شما هم درگیر مفهوم زمان هستید این کتاب را به شما توصیه می‌کنم.اما حرف اصلی کتاب چیست؟ کتاب اول با فروپاشی مفهوم متعارف و نیوتونی زمان یعنی زمان به مثابه امر سیال برگشت ناپذیر می‌پردازد. می‌گوید زمان نه سیال است، نه مستقل است. نه جهت دار است و نه حتی پیوسته. بعد به دنبال این می‌گردد که مفهوم جدیدی برای زمان پیدا کند. بیشتر از این در مورد کتاب نمی‌نویسم چون می‌خواهم از مفاهیم آن در جای دیگری از نوشته‌هایم استفاده کنم.  https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 18:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازمسیحی‌گرایی قرن نوزده میلادی: شهسوار بینوا در ابله داستایفسکی یا شهسوار ایمان در کیرکگور؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B1%DA%A9%DA%AF%D9%88%D8%B1-euzag9xgzjgx</link>
                <description>در قرن ۱۹ میلادی، موجی از بازمسیحی‌گرایی شکل گرفت. حلقه‌هایی که عموما خارج از فضای اصیل کاتولیک رومی بودند و اتفاقا در مواجهه با کلیسای کاتولیک قرار گرفتند. از مسیحیت سیاسی یسوعی و پروتستان، تا پیوریتن‌ها و سایر عرفان‌ها و مذاهبی که برای خروج از اقتدار کلیسای کاتولیک آماده می‌شدند و ما امروز در مورد آن می‌دانیم.اما آنچه که برای من جالب توجه بود و مبنای نگارش این متن شد، مقایسه دو نوع نگرش به مسیحیت در آثار سورن کیرکگور (خاصه اثر استثنایی وی یعنی ترس و لرز) و آثار داستایفسکی (در اینجا اثر جالب توجه وی یعنی ابله) است. دو عبارت کلیدی که در هر دو کتاب به چشم می‌خورد عبارت شهسوار است. در کتاب ترس و لرز شهسوار ایمان ابراهیم (ع) است که درگیر یک اضطراب وجودی شده و باید امتحان بزرگ خود را از سر بگذراند و در کتاب ابله، شهسوار بینوا، پرنس میشکین است که درگیر یک اضطراب اخلاقی است که باید انتخاب کند ما بین اعتقاد به پاکی سرشت انسان و استعانت از مسیح به عنوان یگانه راه فرار از سیاهی فزاینده دنیای انسانی.در واقع هر دو شهسوار، اشاره به مسیح دارد و هر دو نویسنده قصد دارند نوعی بازگشت به مسیحیت داشته باشند اما اینبار با نگاهی جدید. همچنین هر دو نویسنده از یک مکتب فکری متضاد می‌آیند. یک طرف کیرکگور را داریم که از پگانیسم شمال اروپا می‌آید. مردمی وحشی که تا مدت‌ها پس از مسیحی شدن کل اروپا همچنان به خدایان طبیعت اعتقاد داشتند و در طرف دیگر داستایفسکی که از مسیحیت ارتدکس شرق اروپا می‌آید. باز هم مردمی وحشی در شرق اروپا که باز هم تا مدت‌ها به خدایان طبیعت اعتقاد داشتند. در واقع ما در هر دو آثار در مقابل مسیحیت کاتولیک پذیرفته شده در مرکز و غرب اروپا هستیم.کتاب ترس و لرز را قبلا در لینک زیر معرفی کرده‌ام: https://vrgl.ir/qdmJW تفاوت در نگاه داستایفسکی و کیرکگور به مسیحکیرکگور در آثار خود به دنبال نوعی معاصرت با مسیح است. وی تفاوت عمده‌ای بین پیروان مسیح و ستایشگر مسیح می‌بیند. از نظر کیرکگور ستایشگر مسیح (مانند اکثر مسیحیان) کسی است که تنها مسیح را به خاطر کفاره و رستگاری وی تحسین می‌کنند. عمده کاری که این مسیحیان انجام می‌دهند این است که خدای را شکر می‌کنند که معتقد به مسیح هستند. در این اعتقاد نوعی رضایت از خود نهفته است. رضایت از این که دین درستی را انتخاب کرده‌اند (اگرچه آنها چنین انتخابی نداشتند بلکه به آنها القا شده است) و در نهایت می‌توانند از خدعه‌های شیطان فرار کرده و در مکانی دنج در بهشت (که نمی‌دانند کجاست) رستگار شوند.اما پیروان مسیح از نظر کیرکگور، مسیح را از دل قرن‌ها بیرون می‌کشد و مانند استاد روبروی خود می‌گذارد. از او یاد می‌گیرد و با او همراه می‌شود. پیرو مسیح با پارادوکس خدا-انسان مواجه می‌شود وحشت مرگ را به یاری مسیح پشت سر می‌گذارد. از نظر کیرکگور مسیح همان شهسوار ایمان است. شهسواری که یکه تازی می‌کند و ما هرگز نمی‌توانیم او را ببینیم یا نزدیک او شویم. اما می‌توانیم از پشت سر او حرکت کرده و مسیر خود را بیابیم.اما داستایفسکی مسیحی را تصویر می‌کند که بینواست. از این منظر، روایت مسیح از منظر داستایفسکی نسبتا کاتولیک‌تر است. در حالی که روایت کیرکگور از مسیح عمدتا پروتستان است. مسیحی که داستایفسکی در رمان ابله تصویر می‌کند مسیحی فداکار است. کسی که از خود می‌گذرد تا انسان را به رستگاری برساند.اوج تفکر مسیحی داستایفسکی را در دو نقطه مشاهده می‌کنیم اول جایی که راگوژین و پرنس میشکین در یکی از اتاق‌های خانه میشکین کپی عکس هولباین در مورد  مسیح مصلوب را مشاهده می‌کند. راگوژین از میشکین می‌پرسد که آیا او مسیحی است؟ پاسخ میشکین کل شیرازه تفکر مسیحی داستایفسکی را بیان می‌کند. پاسخ وی غیرمستقیم و دیالکتیکی است. از یک طرف او در مسیحی بودن و حتی ارتدکس بودن خود مصمم است. همانطور که بعدا در یک مهمانی پرنس میشکین با قدرت از کلیسای ارتدکس دفاع می‌کند. و از طرف دیگر وی نمی‌تواند ایمان خود را به حرف در بیاورد.نقاشی بدن مسیح از هانس هولبایناین ناتوانی در به زبان آوردن ایمان در آثار کیرکگور نیز مشاهده می‌شود. ایمان به مسیح چیزی نیست که شما بتوانید در مورد آن حرف بزنید بلکه آن چیزی است که در قلب خود حس می‌کنید. در ترس و لرز، هنگامی که ابراهیم (ع) دست فرزند خود را می‌گیرد و به قصد قربانی کردن وی حرکت می‌کند. نمی‌تواند حرفی بزند نه با سارا نه با العاذر. هرچه بگوید در نهایت ملعنت نصیبش خواهد شد. حتی با خود اسحاق (یا اسماعیل) نیز نمی‌تواند سخن بگوید. به گفته کیرکگور (او به زبان‌ها سخن می‌گوید). این نقطه جایی است که ما را به سمت زیبایی شناختی مسیحی آثار این دو نویسنده می‌رساند.زیبایی شناختی مسیحی در آثار کیرکگور و داستایفسکیآثار دینی عمدتا این ترس را به همراه دارند که نوعی مواجهه خصمانه انسان مدرن را برانگیزند. انسان مدرن مخالف دین است چرا که توهم در قدرت بلامنازع وی را برملا می‌کند. انسان مدرن هرروز صبح با این امید از خواب بیدار می‌شود که شاید امروز «خدا» شده باشد. اما هرروز ناامید می‌شود. با این همه، اگرچه هرگز خدا نمی‌شود اما انسان مدرن نمی‌تواند در قلمرو ذهنش خدای دیگری را جای دهد. یگانه خدا در تفکر انسان مدرن، خودش است.به همین خاطر هر نوع اشاره‌ای به خدای دیگر توسط این انسان از پیش با مقاومت مواجه می‌شود. اما چگونه است که آثار این دو نویسنده با چنین مقاومتی مواجه نمی‌شوند؟ زیبایی شناختی مسیحی در آثار این دو نویسنده چیست که اینگونه در دل اعصار هنوز زنده هستند؟از طرفی هر دو نویسنده معتقدند تجربه دینی یک احساس بی‌واسطه است که قابل انتقال نیست. در واقع حسی که این دو نویسنده به خواننده منتقل می‌کنند، یک حس بلاواسطه بودن است. یک احساس غریزی به مسیح. آنچه که به گفتن در نمی‌آید. هر گزاره‌ای که بخواهد از طریق نوعی میانجی حس ایمان را منتقل کند، زیبایی شناسی را محدود می‌کند.اگر پرنس میشکین در مواجهه با راگوژین کیفیات ایمان خود به مسیح را توصیف می‌کرد کار خراب می‌شد. اما پرنس میشکین به جای چنین توصیفاتی صرفا نشان داد آنچه که وی از مسیح در ذهن دارد گفتنی نیست.از طرفی شاعرانگی دینی نیز این ترس را در پی دارد که ذهنیت را از عینیت بیگانه کند. در واقع مانند آثار عرفانی در ادبیات خود ما این ترس می‌رود که آنقدر ناگفتنی‌ها زیاد شود که دیگر رابطه‌ای میان دین و زندگی، مسیح و انسان وجود نداشته باشد. این نیز چیزی است که انسان مدرن نمی‌تواند با آن ارتباط بگیرد. انسان مدرن به دنبال مسیری برای زندگی است. نه به دنبال تفکرات انتزاعی خاص.با این حال، در نظر داستایفسکی، زیبایی شناختی در برابر زشتی است. هرچقدر عمل ضدمسیحی زشت‌تر باشد، بزرگی آنچه مسیح انجام می‌دهد نیز قدر و منزلت پیدا می‌کند. هرچقدر دنیای بی مسیح کریه‌تر و زشت‌تر باشد، فداکاری مسیح باارزش‌تر خواهد بود. در واقع داستایفسکی لحظاتی را به ما نشان می‌دهد که حتی جوان نهیلیست داستان ابله یعنی هیپولیت نیز تاب تحمل در برابر قدرت تاریک، گنگ و مقاومت ناپذیر شر را ندارد و می‌خواهد به دامان مسیح پناه ببرد.در زمینه تصویر سازی اما هر دو نویسنده به اکفراسیس رجوع می‌کنند. اکفراسیس سنت قدیمی تصویرپردازی در یونان است که در طی قرون به ما رسیده است.  در اکفراسیس تلاش می‌شود مرز میان مدیوم‌ها برداشته شود. به عبارتی چونان شعر گفته شود که انگار نقاشی است و چونان نقاشی کشیده شود که انگار شعر است. پیشتر در متنی در مورد تفاوت میان مدیوم‌های متفاوت نوشته‌ام. https://vrgl.ir/IZRiC با این حال، اگرچه هر دو نویسنده از اکفراسیس برای نولید اثری زیباشناسانه استفاده می‌کنند، اما درک هر دو متفاوت است. کیرکگار به این گفته افرایم لیسنگ معتقد است که اثر هنری یکبار دیگر در چشم مخاطب بازآفرینی می‌شود. بنابراین کیرکگور فضای بیشتری برای خیال‌بازی به مخاطب می‌دهد. کیرکگور می‌خواهد مسیحی به ما ارائه دهد که در ذهن خود ما شکل گرفته است نه مسیحی که مد نظر خود دارد. به همین خاطر است که کیرکگور هیچ بازنمایی فیزیکی از مسیح نمی‌کند.اما در رمان ابله داستایفسکی و البته در شاهکار دیگرش یعنی برادران کارامازوف، مسیح را در قامت انسانی خود مشاهده می‌کنیم. آلیوشا کارامازوف، در واقع همان پرنس میشکین است اما اینبار در ابله ما از سوژه مسیح دور شده‌ایم و با آن به مثابه ابژه برخورد می‌کنیم.  درگیری هیپولیت، راگوژین و میشکین با تصویر مسیح مرده، در واقع ما را وارد مدیوم دیگری می‌کند.اگرچه در رمان هیچ اشاره‌ای به خود مسیح یا حتی کیفیات نقاشی نمی‌شود با این حال، ما می‌توانیم به نقاشی هولباین مراجعه کرده و آن را مشاهده کنیم. همچنین شخص ضد مسیح دیگر داستان یعنی لبیدف، نیز در تکمیل این تصویر بسیار کمک کننده است.نکته بعدی این است که، مهم نیست اثر داستایفسکی چقدر کاتارسیس عاطفی ایجاد می‌کند، ما هرگز در رمان ابله با یک تراژدی طرف نیستیم. بلکه فراتر از تراژدی است. در پایان داستان هنگامی که راگوژین، ناستازیا را از کلیسا می‌برد و با هم فرار می‌کنند. ما شاهد غم و رنج پرنس میشکین نیستیم. بلکه به نوعی شاهد برداشته شدن بار از روی دوش وی هستیم.درست مانند زمانی که ابراهیم (ع) گوسفند را می‌بیند. نکته این است که پرنس میشکین نیز مانند ابراهیم (ع) هیچ نداشت که بگوید. او نیز مانند ابراهیم (ع) به اطرافش نگاه نکرد تا معجزه‌ای بیابد. اما در لحظه آخر مرحمت نصیبش شد و تمام آن بار از روی دوشش برداشته شد.این دقیقا نقطه مقابل تراژدی است. قهرمان تراژدی می‌تواند حرف بزند. می‌تواند از خود دفاع کند. می‌تواند به زاری و تزرع بپردازد. اما آن چه که کیرکگور و داستایفسکی به ما ارائه می‌دهند هیچکدام از اینها نیست. هر دو حرکت از سر ایمان مخلصانه است. آگاممنون را به یاد بیاورید که می‌خواهد دخترش ایفیگنیا را قربانی کند اما در آخرین لحظه ایزدبانو، آرتمیس از گناه آگاممنون می‌گذرد. ما در تراژدی آگاممنون، می‌بینیم که ناسپاسی آگاممنون چنین دامی برای وی می‌گسترد و مهم‌تر از آن، آگاممنون از سر اتفاق مجبور به چنین کاری می‌شود. چه بسا در آن لحظه فرد دیگری از دروازه شهر وارد می‌شد. همچنین ما تزلزل و سستی  آگاممنون را داریم. وی مرتبا به دنبال راه نجاتی است.اما شهسوار ما چنین امکاناتی ندارد. شهسوار ما چه بینوای داستایفسکی باشد و چه ایمان کیرکگور، نمی‌تواند تزرع کند، نمی‌تواند زاری کند. او باید خود را در عین تمام شک و تردیدی که در دل دارد، راسخ نشان دهد. این پارادوکس ایمان است. کسی که هر لحظه در وجود خود شک و تردید دارد و در عین حال در هنگام عمل راسخ و استوار است.شک و تردید پرنس میشکین را در طول داستان به یاد می‌آوریم اما زمانی که می‌خواهد از ایمان ارتدکس یا در واقع ایمان مسیحی حرف بزند، چونان سخنوری قهار حرف می‌زند. طوری که انگار هیچ شک و تردیدی در دل از مسیر خود ندارد.چرا باید داستایفسکی را در کنار کیرکگور خواند؟هر دو نویسنده در یک دوره خاص از تاریخ بشر می‌زیستند و تقریبا آخرین‌ها هستند. پس از آن‌ها ما وارد قرن جدید می‌شویم و عملا انسان مدرن شکل کامل خود را پیدا می‌کند. در واقع این دو نویسنده آخرین تلاش‌ها برای بازمسیحی‌گرایی هستند. اگرچه دیدگاه هر دو شباهت‌هایی با یکدیگر دارند اما تفاوت‌های بسیار آشکاری نیز با هم دارند و البته هر دو به یک اندازه بحث برانگیز هستند.با این حال، مطالعه این دو متفکر قطعا خالی از لطف نیست. در کشور ما که معتقدم بدون گذراندن دنیای مدرن در حال ورود به دنیای پست مدرن هستیم، مطالعه و تعمیق در آثار و سیر تطور تاریخ غرب می‌تواند مفید باشد. داستایفسکی و کیرکگور به ما نشان دادند که چگونه می‌توان در دوران الحاد، متن مذهبی نوشت و در عین حال، زیبایی شناسی را نیز حفظ کرد.مطالعه همزمان این دو متفکر به ما مسیری را نشان می‌دهد تا آثاری با ماندگاری بالاتری بنویسیم و البته در عین حال نقد اجتماعی- سیاسی و حتی مذهبی خود را نیز داشته باشیم. https://virgool.io/@ahmadsobhani19/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-qjarnndbxbmn می‌توانید به تلگرام من هم سر بزنید:https://t.me/ahmadsobhani</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 17:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>20 کتاب فوق العاده در موضوعات متفاوت که در سال 99 مطالعه کردم</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/20-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-99-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-dtvs76gjkkig</link>
                <description>امروز قصد دارم 20 تا از کتاب هایی که در سال 1399خوندم رو باهاتون به اشتراک بذارم. این کتاب ها رو از بین کتاب های مورد علاقه ی خودم انتخاب کردم، کتاب هایی که روی زندگی من تاثیر گذاشتن و فکر می کنم روی زندگی شما هم تاثیر مثبت خواهند گذاشت.کتاب ها رو توی دسته بندی های مختلفی قرار دادم تا راحت تر بتونین پیدا کنید. دسته بندی ها شامل کتاب های خودیاری و رشد فردی، کتاب های مربوط به پول و بهره وری، کتاب های مربوط به خلاقیت، کتاب های مربوط به معنویت و فراتر از اون میشه.اول از همه با دسته ی خودیاری شروع می کنیم.یکی از کتاب های مورد علاقه ی همیشگی من، &quot;چهار میثاق&quot; نوشته ی Miguel Ruiz هست. من این کتاب رو قبلا هم چندین بار پیشنهاد دادم چون کتاب فوق العاده ای برای شروع هست. خوندنش راحتِ، خیلی طولانی نیست و چهار تا پیمان اصلی داره که عبارتند از:با کلامت بی عیب و نقص باشهیچ چیز رو به خود نگیرفرض نکنهمیشه بهترین خودت باشتوی این کتاب به طور عمیق در مورد این پیمان ها و اهمیتشون صحبت می کنه و چون فقط چهار تا هستن، به راحتی به یاد می مونن و مثل یه جور شعارِ زندگی می شن.دومین کتابی که باید بخونین، &quot;زمینی نو&quot; نوشته ی Eckhart Tolle هست. این کتاب کمی خوندش سخت هست ولی فکر می کنم خیلی مهمه چون بهتون یاد می ده چطور خودِ واقعیتون رو بشناسین و نسبت به خواسته های نفس خودتون آگاه باشین. نفس شما همون بخشی از وجودتونه که مدام خواهانِ بیشتره، بخشی که هیچ وقت راضی نمیشه، بخشی که تسلیم ترس میشه و تمام چیزایی که بهتون کمکی نمی کنن. این کتاب بهتون یاد می ده چطور اون نفس رو بشناسین و چطور قربانیِ اون نشین.کتاب سوم، &quot;عادت های اتمی&quot; نوشته ی James Clear هست. این کتابیِ که باید بخونین اگه می خواین امسال با عادت هاتون سازگار باشین. توی این کتاب در مورد اینکه عادت ها چطور شکل می گیرن و چرا شکل می گیرن صحبت شده و اینکه چطور از این اطلاعات برای ایجاد یا شکستن هر عادتی که می خواین استفاده کنین.کتاب بعدی، &quot;طرز فکر: روانشناسی نوین موفقیت&quot; نوشته ی Carol Dweck هست. این کتاب در مورد طرز فکرِ رشدی صحبت می کنه، اینکه طرز فکر رشدی چیه و با طرز فکرِ ثابت چه فرقی داره و چرا باید طرز فکر رشدی داشته باشین. اینکه چطور طرز فکر بهتون کمک می کنه تا در زندگی پیشرفت کنین و موفق بشین. خیلی از آدمایی که موفق می شن و از بقیه جلو می زنن به خاطر اینه که طرز فکرشون فرق داره. این کتاب به طور عمیق در مورد این صحبت می کنه که چه چیزی باعث ایجاد طرز فکر رشدی میشه.کتاب بعدی که برای طرز فکر شما مفید خواهد بود، &quot;اصول موفقیت&quot; نوشته ی Jack Canfield هست. این کتاب پر از درس ها، ارزش ها و تمثیل هایی در مورد اینه که چرا آدما موفق می شن. پر از داستان های موفقیت هست و یکی از اولین کتاب های خودیاری ای بود که خوندم و کتاب فوق العاده ایه که می تونه پایه و اساس درستی برای طرز فکر و عادت های شما در آینده باشه.کتاب بعدی که باید بخونین، یه کتاب کلاسیک به اسم &quot;هفت عادت مردمان موثر&quot; نوشته ی Stephen Covey هست. این کتابیِ که دهه هاست توی لیست پرفروش ها قرار داره و به همین خاطر هم میشه گفت که مورد علاقه ی خیلیاست. درس های این کتاب خیلی هوشمندانه هستن.بعد از اون، کتاب&quot;نیروی حال&quot; نوشته ی Eckhart Tolle هست. این کتاب هم یه کتاب کلاسیک دیگه است و در مورد ذهن آگاهیِ لحظه‌ی حال صحبت می کنه. اینکه چرا این موضوع خیلی مهمه، اینکه چرا لحظه‌ی حال تنها چیزیِ که واقعا دارین و اینکه گذشته و آینده فقط توهماتی در ذهن شما هستن. خوندن و درک عمیق این مفهوم، استرس و نگرانی های زیادی رو از زندگی شما دور می کنه و بهتون کمک می کنه تا شادتر و خوشحال تر در لحظه‌ی حال زندگی کنین.کتاب بعدی که خیلی دوست دارم بهتون پیشنهاد بدم، &quot;برتری خفیف&quot; نوشته ی Jeff Olson هست. من این کتاب رو خیلی دوست دارم و بارها به بقیه هم پیشنهادش دادم. این کتاب در مورد قدرتِ ترکیب و قدرتِ اثراتِ مرکب صحبت می کنه. اینکه اگه هر روز یه کارِ کوچیکِ مثبت انجام بدین، اثراتش به مرور زمان انباشته می شه و تغییرات بزرگی ایجاد می کنه. این یه درسِ فوق العاده قدرتمند و کلیدی برای موفقیته.آخرین کتاب در این دسته بندی، &quot;قدرتِ آسیب پذیری&quot; نوشته ی Brené Brown هست. Brené Brown یه سخنرانی TED در مورد آسیب پذیری داره و بعد از اون کتاب های زیادی نوشته. این کتاب، &quot;قدرتِ آسیب پذیری&quot;، یکی از بهترین کتاب های اون هست. آسیب پذیری موضوعیه که آدما باید بیشتر در موردش صحبت کنن، چون وقتی متوجه می شین که آسیب پذیر بودن چقدر مهمه، می تونین روابطِ بهتری در زندگی خودتون ایجاد کنین، اعتماد به نفسِ بیشتری برای بیان خودتون پیدا کنین و در ریسک پذیری و شجاع بودن هم بهتر عمل می کنین. این ها چیزایی هستن که برای موفقیت و رشد در زندگی بهشون نیاز دارین.خب، بریم سراغ دسته ی بعدی: کتاب های مربوط به پول و بهره وری.اولین کتابی که می خوام پیشنهاد بدم، &quot;ثروتمندترین مرد بابل&quot; هست. این کتاب خیلی قدیمیه، شاید حتی صد سال قدمت داشته باشه، ولی داستان ها و تمثیل هایی داره که بهتون یاد می ده چطور طرز فکرِ مثبتی نسبت به پول داشته باشین، سواد مالی خودتون رو بالا ببرین و پول رو به یه شکلِ سالم تر ببینین.کتاب بعدی که می تونه به طرز فکرِ شما در مورد پول کمک کنه، &quot;تو یه آدمِ شاخ در پولسازی هستی&quot; نوشته ی Jen Sincero هست. این کتاب خیلی کمک می کنه تا باورهای محدود کننده ی خودتون در مورد پول رو بازنویسی کنین. بعد از خوندن این کتاب حس می کنم طرز فکرِ من در مورد پول خیلی تغییر کرد و به نظرم این کتابیه که همه باید بخوننش. هممون باید از نظر مالی باسوادتر باشیم و طرز فکرِ سالم تری نسبت به پول داشته باشیم.کتاب بعدی &quot;به سرانجام رساندن کارها&quot; نوشته ی David Allen هست. این کتاب برای کساییِ که به کمک نیاز دارن تا کارهاشون رو نظم بدن. اگه کارهای زیادی دارین که باید انجام بدین ولی نمی دونین از کجا شروع کنین، چطور وظایفتون رو سازماندهی کنین و چطور یه سیستم برای انجام کارها داشته باشین، این کتاب بهتون کمک می کنه. این کتاب به من کمک کرد تا اولویت بندی کنم و چیزهای زیادی در مورد نحوه ی انجام کارها به من یاد داد. حتی اگه آدمِ منظمی هم باشین، باز هم چیزهای زیادی از این کتاب یاد می گیرین.کتاب بعدی، یه کتابِ مورد علاقه ی دیگه ی من هست: &quot;دگرگونی زندگی با جادوی نظم&quot; نوشته ی Marie Kondo. این کتاب باعث شد تا من به طور کامل به مینیمالیسم و نظم دهی روی بیارم و یاد بگیرم که فقط چیزایی رو نگه دارم که &quot;شادیِ&quot; من رو برمی انگیزن. چیزایی که دیگه بهشون نیاز ندارم رو رها کنم و باهاشون خداحافظی کنم. این کتاب فقط برای چیزهای فیزیکی کاربرد نداره، بلکه می تونین ازش برای چیزهای غیر فیزیکی در زندگی خودتون هم استفاده کنین. به نظرم نظم دهی به فضای زندگیتون باعث می شه تا در کارهاتون هم نظم بیشتری داشته باشین و آدمِ شادتری بشین.حالا می رسیم به دسته ی کتاب های مربوط به خلاقیت.اولین کتابی که می خوام پیشنهاد بدم، &quot;هنر جنگ&quot; نوشته ی Steven Pressfield هست. Pressfield در این کتاب در مورد جنگی که ما به عنوان انسان های خلاق با &quot;مقاومت&quot; داریم صحبت می کنه. مقاومت، تنبلی، اهمال کاری و هر چیزی که ما رو از انجام کار و خلق کردن باز می داره. این کتاب بهتون کمک می کنه تا طرز فکرِ قوی تری در کار و حرفه ی خودتون و در خلق کردن داشته باشین.کتاب بعدی در مورد خلاقیتِ که بیشتر الهام بخش و انگیزه دهنده است، &quot;جادوی بزرگ&quot; نوشته ی Elizabeth Gilbert هست. این کتاب باعث می شه تا خلاقیت رو از یه دیدگاهِ جادویی ببینین و به نظرم این کتاب برای همه مفیده، نه فقط کسایی که خلاقیت شغلشون هست. چون همه ی انسان ها خلاق هستن و Gilbert در مورد خلاقیت به عنوان یه سرگرمی صحبت می کنه که بهتون شادی می ده و زندگیتون رو ارتقا می ده. این کتاب یه کتابِ فوق العاده است.آخرین کتاب در این دسته بندی، &quot;راه هنرمند&quot; نوشته ی Julia Cameron هست. این کتاب یه کتابِ عملی تر هست که بهتون کمک می کنه تا به اعماق خلاقیت خودتون نفوذ کنین. این کتاب شامل تمریناتِ ژورنالینگ، خلاقیت و یه برنامه ی 12 هفته ای هست. در واقع، ایده ی &quot;صفحات صبحگاهی&quot; از این کتاب نشأت گرفته. Julia Cameron ایده ی نوشتن سه صفحه ی دست نویس و بدون سانسور به عنوان اولین کارِ هر روز صبح رو مطرح کرد تا به خلاقیت شما کمک کنه. این کتاب یه سیستمِ فوق العاده است که اگه می خواین خلاقیت خودتون رو بیشتر شکوفا کنین، می تونین ازش استفاده کنین.و در نهایت، می رسیم به دسته ی کتاب های مربوط به معنویت و فراتر از اون.اولین کتابی که می خوام پیشنهاد بدم، &quot;روحِ رها&quot; نوشته ی Michael A. Singer هست. این کتاب در مورد روح و روان شما صحبت می کنه و بهتون کمک می کنه تا خودِ واقعیتون رو بشناسین، همون خودِ درونیِ شما، و جدا از ظاهر و سطحی ترین لایه ی خودتون. این کتاب یکی از کتاب های معنوی ای بود که خیلی دوستش داشتم.کتاب بعدی ، &quot;هفت قانون معنویِ موفقیت&quot; نوشته ی Deepak Chopra هست. من به طور کلی تمام کتاب های Deepak Chopra رو دوست دارم و ترجیح می دم به جای خوندن، به کتاب های صوتیِ اون گوش بدم چون حس می کنم یه آدمِ خیلی عاقل و باهوشه و لحنِ صحبتش خیلی آرامش بخشه.کتاب بعدی ، &quot;شفای زندگی&quot; نوشته ی Louise Hay هست. یه کتاب دیگه که می تونین به جای این کتاب بخونین، &quot;آناتومیِ روح&quot; نوشته ی Carolyn Myss هست. این دو تا کتاب در مورد این صحبت می کنن که خیلی از بیماری های مزمن، به خصوص بیماری های جسمی که با علم پزشکی قابل توضیح نیستن، ریشه در دردها و آسیب های روحی و عاطفی دارن. این موضوعیِ که خیلی جالبه چون هنوز چیزهای زیادی هست که در مورد علم و پزشکی و سلامتی نمی دونیم.و در نهایت، آخرین کتابی که می خوام بهتون پیشنهاد بدم، &quot;The Inner Sky یا آسمانِ درونی &quot; نوشته ی Stephen Forrest هست. این کتاب یکی از کتاب های خوب در مورد ستاره شناسی هست. این کتاب به ما کمک میکنه تا بیشتر در مورد ستاره ها، سیارات و طالع بینی بفهمیم. این کتاب بیشتر یه کتابِ تخصصی هست، ولی اگه به ستاره شناسی علاقه دارین، خوندنش رو بهتون پیشنهاد می کنم.خب، این ها 20 تا از کتاب های مورد علاقه ی من بودن که توی سال 1399خوندم.علاوه بر کتاب های چاپی، کتاب های صوتی هم هست. در این نوشته فرصت نشد در مورد کتاب های صوتی مورد علاقه ی خودم صحبت کنم، ولی می خوام 3 تا از اون ها رو بهتون معرفی کنم.کتاب صوتی &quot;سخت بخند&quot; از  Kevin Hartکتاب صوتی &quot;داستان Trevor&quot; نوشته ی Trevor Noahکتاب صوتی &quot;قلب های شجاع&quot; نوشته ی Jonathan Van Nessگوش دادن به کتاب های صوتی، مخصوصا موقع رانندگی، واقعا عالیه.امیدوارم این لیست بتونه نقطه ی شروعی برای شما باشه و بهتون کمک کنه تا کتاب های جدیدی رو کشف کنین و زندگیتون رو تغییر بدین.مهم ترین چیز اینه که به طور مداوم مطالعه کنین، چه هر روز و چه هر هفته، مهم تداوم هست.برای زندگیتون آرزوی عشق، نور و سعادت دارم.ادامه دارد…ارادتمندممحمدصادق محمدیتلگراملیست 20 کتاب معرفی شده:کتاب‌های خودیاری و رشد فردی:1. چهار میثاق اثر دون میگوئل روئیز2. نیروی حال اثر اکهارت تول3. زمین نو اثر اکهارت تول4. عادت‌های اتمی اثر جیمز کلیر5. طرز فکر: روانشناسی نوین موفقیت اثر کارول اس. دوک6. اصول موفقیت اثر جک کنفیلد7. هفت عادت مردمان مؤثر اثر استیون آر. کوویکتاب‌های مربوط به پول و بهره‌وری:8. ثروتمندترین مرد بابل اثر جورج اس. کلاسون9. تو یه آدم شاخ در پولسازی هستی اثر جن سینسرو10. به انجام رساندن کارها اثر دیوید آلن11. جادوی نظم اثر ماری کوندوکتاب‌های مربوط به خلاقیت:12. هنر جنگ اثر استیون پرسفیلد13. جادوی بزرگ اثر الیزابت گیلبرت14. راه هنرمند اثر جولیا کامرونکتاب‌های مربوط به معنویت :15. روح رها اثر مایکل ای. سینگر16. هفت قانون معنوی موفقیت اثر دیپاک چوپرا17. شفای زندگی اثر لوییز هی18. آناتومی روح اثر کارولین میس19. آسمانِ درونی اثر استیون فارست20.؟؟؟ 🤔😀</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>سه تحلیل (توسعه فردی)</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 10:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارت های اجتماعی زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-axde6wuhdlpy</link>
                <description>دانلود خلاصه کتابچگونه بپذیریم گاهی کسالت آور هستیم؟چگونه نامه سپاس بنویسیم؟چگونه هدیه مناسبی انتخاب کنیم؟چگونه در مهمانی با غریبه‌ها ارتباط برقرار کنیم؟چه کنیم اگر از گپ زدن‌های کوتاه در مهمانی‌ها متنفریم؟چگونه در مهمانی از دست کسی خلاص شویم؟چگونه محبت دیگران را جلب کنیم؟چگونه و چرا دیگران را تحسین کنیم؟چگونه مؤدبانه به دیگران «نه» بگوییم؟چگونه در اجتماع تنها باشیم و راحت بمانیم؟چگونه نارضایتی خود را از خدماتی که گرفتیم اعلام کنیم؟چگونه مورد اعتماد و محرم اسرار دیگران باشیم؟چگونه تسلیت بگوییم؟چگونه وقتی شربت را روی لباس‌مان ریختیم از خجالت نمیریم؟با احساسات فروخورده و افکار پنهانی خود چه کنیم؟چگونه نگران دوست داشتنی بودن یا نبودن‌مان نباشیم؟چگونه مهمان خوبی باشیم؟چگونه به طرف مقابل‌مان بگوییـم بیـن دندان‌هایش سبزی گیر کرده است؟چه کنیم که دیگران احساس خوبی به خودشان داشته باشند؟چگونه با آبروریزی‌های‌مان کنار بیاییم؟زندگی اجتماعی پر از تنگناهای کوچک اما جدی است. بسیاری از مسائل کاملا ساده ممکن است تا مدت‌ها ما را درگیر خودکند. به عنوان مثال اگر در مهمانی گیر کسی می‌افتیم که حسابی حوصله‌مان را سر می‌برد، تمام مـدت به این فکر می‌کنیم چه طوری خودمان را خلاص کنیم بدون اینکه او را ناراحت شود.تصور کنید داریم دوستی را به دوست دیگری معرفی می‌کنیم و متوجه می‌شـویـم نام یکی از آنها را فراموش کرده‌ایم. یا در مهمانی لیوان شربت آلبالو از دست‌مان سـر می‌خورد و تمام آن خالی می‌شود روی مبل روشـن و پارچه‌ای میزبان. این تنگناها در ظاهر به قدری بی‌اهمیت‌اند که اصلا ارزش ندارد به آنها توجه کنیم، اما در واقع بر مهم‌ترین و جدی‌ترین موضوع‌های زیست اجتماعی ما اثر می‌گذارند: بر خود را برای رسیدن به خوشبختی دنبال کنیم و همزمان به حساسیت‌ها و خواسته‌های دیگران احترام بگذاریم؛ چگونه خیرخواهی خود را صمیمانه ابزار کنیم؛ چگونه زخم‌هایی را که با خودخواهی و بی توجهی بر جای گذاشته‌ایم التیام بخشیم؛ چگونه مهربان بمانیم، اما منفعلانه و هیجانی رفتار نکنیم.گذر از این تنگناها در گذشته آداب خاصی داشت. دوران مدرن نیز آداب و رفتارهای خاص خود را دارد. این رفتارها گاهـی بـه قـدری پیچیده و زیادند که این دوران را به تکلف دوران اشراف سالاری شبیه می‌کنند. از این رو بهتر است در این دوران با احساس‌های خود همراه شویم و آنها را همان طور که هستند ابراز کنیم. البته حتی وقتی این موضوع را می‌دانیم، زمان عمل کردن که فرا می‌رسد باز هم گیج می‌شویم، نمی‌دانیم چه طور با دیگران رفتار کنیم و چگونه مسئولیت خودمان را در برابر آنها بپذیریم.در این کتاب بیست مطالعه موردی ارائه شده است که بر تنگناهای اجتماعی رایج و واکنش‌های احتمالی ما به آنها تمرکز می‌کند و فلسفه‌ای برای رفتار شایسته و صمیمانه ارائه می‌دهد. رفتارها خیالی نیستند که بتوان از آنها چشم پوشی کرد، بلکه واقعی و نتیجه تلاش‌های هر روزه ما برای تحقق رسالتی بزرگ و ارزشمندند: یعنی ساختن دنیایی پر مهر.</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>علی هادیان حقیقی(فطرت ثانی من)</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 19:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ پرستاره</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-oqizshlxddfe</link>
                <description>همیشه اسمش را شنیده بودم و آن ماجرای معروفِ گوشِ بریده‌ای که متعلق به یک هنرمند بود. هیچ‌وقت پیگیر دانستن حقیقت قضیه نبودم تا اینکه دو سال پیش، کتابی را خواندم که حالا می‌توانم بگویم جزو بهترین کتاب‌هایی است که خوانده‌ام. اگر قرار باشد فقط یک کتاب را تا آخرین لحظه‌ی زندگی در کتابخانه‌ام نگه دارم بی‌شک &quot;شور زندگی&quot; است. شور زندگی، در عین رعایت ایجازْ به کامل‌ترین شکل ممکن زندگی پرهیاهوی نقاشی در سکوت فرو رفته را بیان می‌کند. از شکستی که برای اولین‌بار در عشق خورد تا تنها تابلویی که در طول زندگی هنری‌اش به‌فروش رسید. از کلمه‌های تند و تلخ منتقدان تا تصویر شیرین و رویاییِ شبِ پرستاره.ون‌گوگ برای من همیشه تداعی‌کننده‌ی جریان زندگی بوده. تداعی‌کننده‌ی ایستادنْ درست زمانی که انتظارِ شکستن و تسلیم می‌رود. یادآور پیمودن مسیری که به آن علاقه‌مند هستی و تا آخر عمر پای انتخابت ماندن با وجود همه‌ی آسیب‌هایی که در طول این مسیر، وارد می‌شود (یا شاید آسیب‌هایی که وارد می‌کنند!).شکوهِ هنرش:)ون‌گوگ، الهام‌بخش‌ترین فردی بود که در زندگی شناختم و حیف از آن سال‌هایی که شور زندگی را نخوانده بودم! او با صبرِ عجیب و قدرتِ پنهان و شکوهی که در تک‌تک آثارش به‌چشم می‌خورد تأثیری مستقیم بر زندگیِ تاریک من گذاشت تا حدی که بعد از دیدن شب پرستاره انگار زندگی را به رگ‌هایم تزریق می‌کنند.هیچ‌وقت نفهمیدم گفتن بعضی حرف‌ها را دقیقا باید از کجا شروع کرد؟ اول از خودِ او بگویم یا کتابی که برای او نوشته شده؟ کتابی پر از غم؛ درد؛ موفقیت‌های واهی؛ اشک‌های بی‌صدا، خیالات پرهیاهو و در نهایت مرگی که هنوز هم در آن ابهامی موجود است. از ابهام بیزار بود ولی همیشه زندگی‌اش در ابهام می‌گذشت. ون‌گوگی که عاشق مذهب بود، زندگی کاری با او کرد که حتی منکر وجود هرچه دین و مذهب و خدا شد. ناگهان متوجه چیزی شد که مدت‌ها بود آن را دریافته بود. تمامی این حرف‌ها در مورد خداوند تنها عذر و بهانه‌ای بچه‌گانه بود. حیله‌هایی از روی استیصال که انسانی تنها و ترسیده در یک شب سرد، تاریک و بی‌انتها، آن‌ها را برای خود زمزمه می‌کند. خدایی وجود نداشت. به‌همین سادگی، خدایی وجود نداشت. تنها چیزی که وجود داشت سرگشتگی و ابهام بود و بس؛ ابهامی رقت‌بار؛ عذاب‌آور؛ ظالم؛ فریب‌کارانه، کور و بی‌پایان.&quot;بخشی از کتاب شور زندگی&quot;در اینکه او یک هنرمند بوده شکی نیست ولی سوال اصلی این‌جاست که از هجوم بی‌اندازه‌ی درد به هنر پناه آورده یا وجودش با هنر، پیوند خورده است؟ برای فردی که هنر، بخشی از زندگی‌اش است بی‌شک یک‌چیز مهم است و آن اینکه دیگران چقدر با هنر او مأنوس می‌شوند؟ دقیقا معضلی که ون‌گوگ در تمام سال‌های عمر، درگیرش بود و هیچ‌وقت شاهد یک واکنش مثبت نسبت به آثارش نبود. همین نقدهای بی‌خود و بی‌جهت بود که باعث شد عده‌ای به شیوه‌ی مرگ او هم شک کنند. به اینکه آیا خودش قیدِ وجود را زد یا دیگران، دست به جنایتی زدند که نه‌فقط ونسان بلکه دنیای هنر را  عاری از حیات کرد.دوست‌داشتن خیلی راحت است. تنها کار سخت این است که دوست داشته شوید.&quot;بخشی از کتاب شور زندگی&quot;شاید مسیری که حالا انتخاب کرده‌ام را از ون‌گوگ الهام گرفته‌ام. «وارد مسیری شو که به آن علاقه‌مندی و سعی کن صدای بلند نقد دیگران، باعث نشود که صدای درون خودت را نشنوی.» ون‌گوگ، قدم در راهی گذاشت که می‌دانست چه آینده‌ای پیش‌رویش است ولیکن ادامه داد چون از نظر او موفقیت یعنی شجاعانه زندگی‌کردن و بی‌اعتنا به نظرات ویرانگر دیگران بودن. شاید همین ویژگی درونی او بود که من را مجذوب و شیفته‌ی شخصیتِ خود کرد. البته که همین شجاعانه زندگی‌کردن او، کار دستش داد اما هیچ‌وقت اجازه نداد که انتقاد دیگران، مانع هنر و علاقه‌اش شوند.هیچ‌وقت درمورد هیچ‌چیز نمی‌تونی کاملا مطمئن باشی. فقط باید شجاعتشو داشته باشی تا اون کاری رو که فکر می‌کنی درسته انجام بدی. ممکنه بعدها بفهمی که اشتباه کردی ولی لااقل آن چه را که فکر می‌کردی درسته انجام دادی و این مهمه.&quot;بخشی از کتاب شور زندگی‌&quot;ولی در آخر چه می‌شود که او -اویی که درعین وجود دردها و البته اختلال روانی که داشت باز هم مملو از شور زندگی بود- تصمیم به رفتن و نماندن می‌گیرد؟ سوالی که این روزها مدام به آن فکر می‌کنم این است که یک آدم چقدر باید درد کشیده باشد، تا چه اندازه از خودش ناامید شده باشد که تصمیم به نابودکردن کسی بگیرد که تنها حامی، رفیق و همراهش است؟ یک آدم چقدر باید از همه مأیوس شده باشد که قیدِ وجود خودش را بزند و نبودن را انتخاب کند؟ ون‌گوگ، ون‌گوگی که گفتیم از ابهام بیزار بود حتی مرگش هم با ابهامی عجیب آمیخته شده. خودش این تصمیم را گرفت یا کشته شد؟ مسئله این است. اما طبق کتاب شور زندگی، خودش این تصمیم را گرفته و ماشه را در سرِ خود پرتاب کرده‌است.کاش قبل از آنکه این تصمیم را بگیرد به تنهاییِ شب پرستاره؛ سیب‌زمینی‌خورها؛ گل‌های آفتابگردان و تراس کافه در شبْ بعد از رفتن خودش فکر می‌کرد شاید هیچ‌وقت این تصمیم را نمی‌گرفت.ترکیب آثار ون‌گوگ -مخصوصا شب پرستاره که عاشقشم- و شازده کوچولو که بهترین منه، یه ترکیب برنده‌‌س:) پ.ن: تو گفتی که زیبایی از درد زاده می‌شود، من هم دنباله‌رو حرف تو شدم ونسان! همه‌چیز را مثل تو مدیون درد هستم ونسان، هرآنچه حالا آموخته‌ام؛ هرآنچه که حالا در چنته دارم، هرچیزی که امروز می‌دانم. من از درد زاده شدم ونسان، درست مثل تو اما مانند تو به دردهایم فرصتِ مبدل‌شدن به رنج را نمی‌دهم. من هنوز پر از شور زندگی‌ام، این شور عجیب با هیچ‌چیز فروکش نمی‌شود مگر روزی که بفهمم وارد مسیری شده‌ام که ارتباطی به علاقه‌ام ندارد.پ.ن۲: حسی که به ون‌گوگ دارم، مثل حسم به داستایفسکیه. نمی‌دونم چرا اما آدمای رنج‌کشیده رو دوست دارم؛ آدمایی که با رنج زاده شدن و از دلِ دردهاشون رشد کردن.همیشه به عشق🧡غزاله غفارزاده </description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>غزاله غفارزاده</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 22:35:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دختران راهی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-qdxaqmtqir47</link>
                <description>در اینجا جرعه‌ای از کتاب را می‌نوشیم تا روح وجودمان خنک شود.اینجا درباره تکه های از کتاب هست که به سلیقه خودم انتخاب کردم.این کتاب برای تقدیم به تو خواننده کتاب نوشته شده چون تو تصمیم داری تا برای آنکه نگاهی به فراتر از آنچه تاکنون میدانسته ای بیندازی، بخشی از وقت خود را صرف کنی تو به دنبال آن بوده ای که آن گروه از زنان آمریکایی را که راه اسلام را پذیرفته اند.او را ممکن است در حال خرید در فروشگاه راندن اتومبیل تحصیل در دانشگاه یا به عنوان همکار در محل کارتان ببینید لباس او بسیار عفیف و پوشیده است. با روسری موهایش را پوشانده و فقط صورت و دستهایش از پوشش بیرون است. البته گاهی حتی صورت خود را نیز پوشانده است. اگرچه لباسهایش معمولاً تمیز و پاکیزه اند اما پرزرق و برق و جلوه گرانه نیستند این لباس گاهی اوقات نشان دهنده مدل لباس کشوری بیگانه است. او در جامعه ما کاملاً متمایز است و اغلب افکاری شبیه به مذهب عجیب تروریست بنیادگرا راز آمیز خارجی یا نفت را به ذهن متبادر میکند.چرا بسیاری از افراد درستکار یکر است باید به جهنم بروند صرفا به خاطر اینکه به مسیح اعتقاد ندارند (مخصوصا گاندی فکر ما را خیلی به خود مشغول کرده بود؟ از طرف دیگر، چرا بعضی از افراد وحشتناک مثل دوستان شیاد پدر من فقط به خاطر اینکه مسیحی هستند باید پاداش بگیرند و به بهشت بروند؟ چرا خدای بخشنده و مهربان ما خواستار ریخته شدن خون یک قربانی عیسی مسیح برای بخشیدن گناهان مردم شده است؟ چرا ما باید چوب گناه حضرت آدم را بخوریم؟ چرا کلام خداوند (انجیل) با حقایق علمی امروز مغایرت دارد؟ چطور میشود که مسیح خدا باشد؟ چطور یک خدای واحد به طور همزمان میتواند سه چیز مختلف باشد (تثلیث)؟ ما درباره این مسائل با هم بحث میکردیم اما هرگز به جوابهای قانع کننده ای دست نمی یافتیم کلیسا هم هیچوقت نتوانست پاسخ سؤالات ما را بدهد؛ آنها فقط به ما میگفتند: ایمان داشته باش.این بانوان به نظر د که می رسد مجذوب چیزی شده اند که در کشورهای اسلامی مشاهده کردند. آنها به سمت آنچه دیدند و حس کردند کشیده شدند و با تبدیل شدن به جزئی از آنچه که به آنها عرضه شده بود و با آن آشنا شده بودند، به اینجاذبه ها واکنش نشان دادند.تغییر دین فقط یک انتخاب ساده نبود بلکه برای من یک بازگشت به خانه تلقی می شد. تمام سوالاتی را که داشتم و نداشتم. پاسخ داد. عاشق اسلام هستم عاشق مفهوم است هستم. الحمد لله که خداوند مرا لایقچنین امتحانی ساختره آورد اسلام برای من آرامش فکری بود. زیرا مجبور نیستم معنای تثلیث را بفهمم و اینکه چگونه خداوند سه تاست ولی یکی است و یا اینکه چگونه می توان خداوندی را به صلیبکشید و کشت برای من اسلام جوابگو تمام پاسخها بود.&quot;جهاد&quot; کلمه ای آشنا برای بسیاری از غیر مسلمانان است چون رسانه های جمعی همواره این واژه را مترادف اعمال تروریستی نشان داده اند. دکتر جمیله کولوکوترونیس، آمریکایی الاصل و متولد آمریکا که به اسلام گرویده است. در رساله دکتری خود درباره مفهوم جهاد در اسلام توضیحات فراوانی داده است. جهاد کلمه ای عربی است و معنای آن کوشش وافر یا تلاش مجدانه است. در زمان پیامبر اسلام له همزمان با رشد و بالندگی این د دین تازه کلمه جهاد نیز سعنای تازه ای پیدا کرد خانم دکتر کولوکوترونیس&quot; در کتاب خود با عنوان اللهجهاد تصویری تاریخی این طور میگوید اما واژه جهاد به معنی تلاش در راه خدا (الله) بود. پس از عصر پیامبر . مورخان واژه جهاد را به معنی جنگ مقدس گرفتند؛ اما این تعریف تمامی معنای آن واژه را در برنمی گرفت، جهاد را باید تلاش در راه خداوند معنی کرد. فقط این تعریف است که تمامی نکات دقیق و ظریفاین واژه را در بر می گیرد.با این تعریف از جهاد، هر فعالیتی که مرتبط با عمل به اسلام باشد می تواند یکتلاش مقدس باشد. مثلاً حتی بیدار شدن در سحرگاهان برای نماز صبح نیز برایکسی که عادت به خواب صبح دارد و سحر خیز نیست، یک تلاش تلقی می شود.معانی منفی راجع به جهاد برای غربیها از آنجا ایجاد شده که گروههای تندروکه نماینده عقاید اقلیتی بسیار محدودند از این واژه بسیار استفاده می کنند.اسلام نام یک دین است. این یک کلمه عربی به معنای پذیرش خداوند متعال به عنوان قدرت برتر جهان و پذیرفتن خداوند یکتا (توحید) است. معنای لغوی کلمه اسلام صلح است یعنی زندگی در صلح با خالق، و نیز باشخص خود و همچنین با مردمان دیگر.اصول دینبه اعتقاد بنیادی مسلمانان که مبنای دین اسلام است عبارت اند از یگانگی خداوند (توحید) پیامبری حضرت محمد (نبوت) و حیات پس از مرگ (معاد) اعتقاد به یگانگی خداوند (توحید) زیربنای دین اسلام است. خداوند (الله) تنها خداوند جهان است. کلمه &quot;الله&quot; از نظر لغوی به معنای خداوند است که ته مذکر است و نه مونت و نه جمع بسته میشود؛ از اینرو الله در عالی ترین مرتبه هستی قرار دارد. الله آفریننده همه انسانهاست. مسلمانان اعتقاد دارند که الله خدای مسیحیان یهودیان مسلمانان و همه افراد دیگر است. قرار دادن هرکس یا هر چیزی در کنار خداوند کفر تلقی میشود. این وحدانیت الله را توحید می خوانند. و مبنی بر یکی بودن خداوند است اسلام اعتقاد مسیحیان به تثلیت (پدر، پسر روح القدس را رد میکند و هیچ مقام الوهیتی برای عیسی صبح قائل نیست. اما با وجود این مسلمانان از حضرت عیسی به عنوانپیامبری قابل احترام و فرستاده خداوند یاد میکنند.نمازهای پنجگانه روزانه احتمالا مشکل ترین کار است. چون شیوه زندگی آمریکایی ما اغلب مانع از آن می شود که نمازها را در سر وقت خود به جا آوریم. بعضی مواقع زمان بندی مناسب برای انجام کارهای دیگر فرصت لازم را پدید می آورد. هرگز نماز را ترک نکرده ام، حتی اگر نتوانست باشم آنها را در سر وقت معین شده به جا آورم. اگرچه نماز خواندن من کار بزرگی در نزد خداوند به حساب نمی آید اما هر عمل کوچکی در حین نماز همواره یاد خداوند را در فکر و قلب من زنده نگاه می دارد.دومین مورد از پنج مورد فروع دین اسلام برگزاری پنج مورد نماز در هر روز است که بر هر مسلمانی انجام آن واجب است. این نمازها به زبان عربی خوانده می شود و شامل حرکات مشخصی است. برای خواندن نماز باید قبل وضو گرفت که نوعی شستشو یا پاکیزه ساختن (تطهیر کردن) است. این تطهیر با آب انجام می شود و شامل شستن دستها از ارنج، شستن صورت و دستها و شستن پاها تا فورک پاست. زنان لباس خاصی برای نماز می پوشند. فرد باید رو به سویی خاص و از قبل تعیین شده یعنی به سوی مکه) نماز بخواند. همین امر نشانه ای از وحدت مسلمانان است. برای برگزاری نمازهای واجب یک جدول زمانی از قبل تعیین شده هم وجود دارد. صبح زود قبل از طلوع آفتاب، ظهر یا کسی پس از آن، در آخرین ساعات عصر بعد از ظهر)، پس از غروب آفتاب و بالاخره حدود یک ساعت پس از غروب آفتاب هر نماز حدود پنج دقیقه طول می کشد. برای زنان در مواقعی که در عادت ماهانه هستند خواندن نماز واجب نیست. مسلمانان در اینکه نماز خود را به صورت فردی در هر زمان و مکانی که تمایل دارند. بخوانند. آزادند ولی تشویق شده اند که در وقت مقرر هر نماز، آن را به جماعت بخوانند. تقریباً همه مسلمانان جهان کفشهای خود را در کنار مسجد با قبل از ورود به اتاقهای خانه از پا در می آورند تا فرشها را همواره برای نماز خواندن پاکو تمیز نگاه دارند.تغيير دين من به اسلام به من کمک کرد تا بیش از پیش به آرامش برسیم و تمرکز بیشتری داشته باشم وقتی به فاصله ای اندک از یک نماز نماز دیگری وجود دارد که شما را به دینداری باز می گرداند دیگر فرصتی برای غوطه ور شدن در گمراهیها وجود ندارد.معنادارترین نکته اسلام برای من، فرایند درونی آن است - نمازها و سایر موارد خواندنی و اعمال روحانی که در زندگی من جریان دارد در تحول معنوی من نقش داشته است. اینکه بتوانی لحظاتی از همه . فارغ باشی و همه چیز را متوجه خداوند سازی تا او نیز تو را هدایت کند. یک موهبت بزرگ و مهم است.یادگیری تشریفات وضو و خود نماز خیلی برایم آسان بود. همسرم کلمات نماز را روی ورقه کاغذ برایم نوشت و شرحی به آن اضافه کرد که حرکات مربوط به آن یعنی ایستادن رکوع و سجود را به خوبی نشان میداد من همه کلمات نماز را ظرف یک روز حفظ کردم اما حدود یک هفته تمرین لازم بود تا مطمئن شوم که همه حرکات را درست و به جا انجام میدهم. از وضو گرفتن خیلی خوشم می آمد از اینکه جامه نماز می پوشیدم و نماز میخواندم لذت میبردم و احساس میکردم به خالق خود نزدیک تر شده ام میخواستم نهایت پرستش و شکر خود را برایهمه آنچه به من داده ابراز کنمچند دفعه گلویم به شدت خشک شد با اینکه دچار سردرد شدم و دلم می خواست دارو بخورم اما خودداری کردم به امام حسین فکر کردم که با زبان تشنه در صحرای کربلا به شهادت رسید. به یاد افراد بی خانمان و افراد تهیدست و مصیبت زده افتادم که نمی دانند چه وقتمی توانند وعده دیگری غذا بخورند.روزه گرفتن به فرد کمک میکند تا خود را به خدا نزدیک تر احساس کنند. به او آگاهی معنوی میبخشد. فرد روزه دار احساس مهربانی و محبت و بخشش به دیگران ،تواضع و شکرگزاری پیدا می کند. به خاطر ساعات و لحظات مذهبی این ایام است که هر سال فقط منتظر آمدن ماه مبارک رمضان هستم در طول ده روز آخر این ماه از اینکه رمضان درحال تمام شدن است. احساس غم و اندوه دارم.انجام فرایض مذهبی برایم آسان بود. در پذیرش و انجام عبادانی چون نماز، روزه و همچنین کنار گذاردن مشروبات الکلی، نه تنها مشکلی نداشتم بلکه از منافع آن نیز بهره مند شدم. مشکل ترین نبرد من پوشاندن سرم با روسری بود هرچند هیچکس نمی تواند بفهمد، منپوشش اسلامی را به دلیل وقار آن پذیرفتماز نظر من بهترین حق و حقوق اسلامی تا امروز، حجاب است. من این حق را دارم که به عنوان یک زن معمولی نه یک تکه گوشت که باید نگاه شود در نظر گرفته شوم.به عنوان یک زن مسلمان موانع زیادی بر سر راه من وجود دارد که ناشی از مسلمانان با اسلام نیست بلکه از جانب جامعه ای است که در آن زندگی میکنیم آدم گاهی احساس میکند که در آمریکا مثل یک ماهی است که خلاف جهت آب دارد شنا میکند. دائماً باید درباره حجابت به این و آن توضیح بدهی از مشاغل مختلفی به خاطر حجابم طرد شده و به عبارت دیگر به صورتی آشکار مورد تبعیض واقع شده ام با وجود این صمیمانه شکر گزار حجابم این نوعی آزادگی در عرصه ای است که زنان بی‌بند بار غربی هرگز قادر به فهم آن نیستند. وقتی احساس عزت و احترام می‌کنم که اسلام را در هر جا که به دیگران عرضه می‌کنم،به شکلی قوی ارائه کنم تا به عنوان یک مسلمان شناخته شوم.تصور من از زن بودن تغییر کرده است. دیگر آزادی را در شلوارهای تنگ و دامن کوتاه نمی بینم، بلکه آن را در حجاب و وقار می بایم دیگر قائل به تساوی زن و مرد نیستم بلکه بر این باورم که برای هر کدام نقشهایی وجود دارد که مناسب آنهاست. در عین حال همه ما، از مرد و زن دارای نیازها و استعدادهای منحصر به فردی هستیم که فرصتپرورش آنها را داریم.در جامعه ای که ادعاهای زیادی درباره امکانات آزادتر زندگی برای زنان دارد نوع نگاه مردان آمریکایی نسبت به زنان، در واقع به قهقرا بردن زنان و تبدیل آنان به تصویری جنسی است. حجاب سبب می شود که مردان نتوانند چشم چرانی کنند و مجبور باشند به زنان به صورت انساننگاه کنند نه اشیاحقوق زنان مسلمانعربستان در قرن هفتم میلادی جایی بود که در آن کشتن فرزندان دختر رایج بود. زنان از حقوق اندکی برخوردار بودند و اغلب با آنها بدرفتاری میشد. قرآنبعضی وقتها احساس می کنم که به زنان مسلمان فرصت ابراز عقیده و سال دیدگاههایشان در مورد مسائلی که در جامعه مسلمانان وجود دارد دی نمی شود. آنها را ندیده می گیرند و به نظر بانشان توجه نمی کنند. اگر به جلسه سخنرانی که در محل مسجد انجام نمی شود بروم، دوست دارم در ردیف جلو بنشینم تا بتوانم سخنران را ببینم حرفهای او را بهتر بشنوم چرا باید همیشه در عقب جمعیت یا پشت پرده باشم آن هم فقط به این دلیل که عده ای فکر میکنند مردها قادر به کنترل خود نیستند؟ مردان خود مسؤول اعمال خود هستند زنان نمی توانند همیشه در پرده و پنهان باشند تا مردان از افکار بد دست بردارند. ما باید نوعی لباس بپوشیم و رفتار کنیم که سبب ترویج این مسأله نشویم اما من هنوز نمی توانم بپذیرم که در یک قفس بسته زندگی کرده یا در یک سخنرانی در دانشگاه عقب جمعیت بنشینم من میتوانم در عین اینکه یک زنمسلمان هستم با احترام و وقار در میان دیگران زندگی کنم به عنوان یک زن مسلمان دوست دارم شاهد نقش فعال تر زنان در امور جامعه باشم زنان میتوانند بیشتر اظهار وجود کنند تا توهم سایه های سکوت که فرهنگ غربی برای زن مسلمان تصویر میکند زدوده شود. اسلام برای زنان مسلمان حقوق بیشماری قائل شده است. یکی از دلایل اصلی حجاب ورود زن به جامعه است. زنان مسلمان باید نقشیفعال ایفا کرده و الگویی برای فرزندان خود باشند.تنها چیز خوبی که در مسیحیت داشتم تزیین درخت و دریافت هدیهدر ایام کریسمس بود، فقط همین تنها موردی که نسبت به آن احساس کمبود می کنم این است که تا کردن را خیلی دوست دارم و قبلا می توانستم به شنا بروم شوهرم نمی داند که چطور میتوانم این کار را انجام دهم. می خواهم پسرم بداند که شنا کردن چقدر خوب و جالب است. حالا نمی دانم چطور می توانم بهاو کمک کنم تا یاد بگیردبه خاطر پوشیدن حجاب دیگر باد در میان موهایم نمی وزد. اما بهخودم می گویم در ایمانت قوی باش تا خداوند به تو پاداش دهد. هیچ چیزی وجود ندارد که برای ترک آن احساس ناراحتی کنم تا قبل از مسلمان شدن از ازدواج و داشتن بچه بیزار بودم. اکنون می توانم به روشنی ببینم که زندگی سابق من در سراشیبی سقوط قرار داشت.البته کمی مغرور بودم و سالها طول کشید تا حجاب را بپذیرم مطمئنم که دوست دارم هر چند وقت یکبار یک ساندویچ گوشتخوک بخورم.کتاب دختران راهی دیگر :گرایش به اسلام در میان اروپاییان و آمریکاییان، امروزه امری عادی و طبیعی است. بسیاری از مردان و زنان گمشده خود را در اسلام یافته اند و آزادانه و آگاهانه اسلام را پذیرفته اند. چه بسیار مردمی که از تسلط خشن و بی رحمانه مادیت و سرمایه داری برخاسته از دنیا پرستی بر همه چیز و همه کس به ستوه آمده اند و خواسته اند با ایمان به اسلام و عمل به احکام آن روح خود را نجات دهند و چه بسیار زنانی که از فساد و هرزگی و بی بند و باری با انتخاب اسلام، در بی دستیابی به عزت و کرامت و عفت و حرمت خود برآمده اند و چه بسیار سیاهانی که از پس در آمریکا ظلم و تبعیض دیده اند به عدالت و برابری و برادری اسلامی روی آورده و تجربه زندگی فردی و اجتماعی بر وفق معیارهای اسلامیرا در جامعه غربی آغاز کرده اند.&quot;فایده مهم کتاب حاضر این است که ما را با حقایقی از اسلام آشنا می کنند که چه بسا عمری با آنها زندگی کرده ایم اما به آنها توجه نکرده ایم.&quot;نظرات یک امرایکایی مسلمان شده درباره اسلام:اگر اسلام واقعی را میشناختید بی درنگ به آن رو می آوردید، با اینهمه اسلام واقعی فقط نمونه ای آرمانی در ذهن ماست روابط زناشویی حفاظت میشود و شکوفایی تمایلات جنسی در لقافه و پنهان از انظار است خیابانها امن میشود. کودکانتان در معرض مواد مخدر و روابط جنسی قرار ندارند. آنها به آموزش ارزشها و مهارتهای عملی دست خواهند یافت درآمد شوهرتان برای حمایت از خانواده کافی خواهد بود و شما آزادید که کار کنید یا فرزندان بیشتری داشتهباشید. درس بخوانید یا در جنبه های دیگر رشد کنید.انسانها با وحشت از بیکاری با ترس از ضبط کردن دارایی رهن شده زندگی نمی کنند. اقتصاد بر اساس سرمایه گذاریهای محلی کوچک و نظام بانکی بدون بهره خواهد بود.زندگی دوباره قابل تحمل خواهد شد. تمامی اینها فقط سرآغاز است. اگر به مسجدی زیبا و بزرگ وارد شوید و به عبادت راستین خداوند بپردازید، عمیقا ارضا میشوید و احساس کرامت میکنید. روزی تمامی اینها همراه با رحمت خداوندنصیمان خواهد شده&quot; باید اسلام را بر اساس پایه اصول ارزشها و منطق بشناسند نه اینکه فقط حلال حرام و واجب را یاد بگیرند. باید به آنان کمک کنیم بهترین شیوه را در زندگی شان پیدا و آنهارا در مسیر دستیابی به آن قرار دهیم&quot;</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 22:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب من ذهن آگاه هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-sygambq4k4k3</link>
                <description> https://virgool.io/SpeedLearning/practice-mindfulness-with-grapes-yugcegfuotnp  https://virgool.io/SpeedLearning/mindfulness-practices-aalflfk52g4n دو تا پست بالا هم درباره ذهن آگاهی است. خوندش خالی از لطف نیست.مقدمه:(+)بیش از ۹۰ درصد از اعمال، افکار و احساسات ما خودکار هستند. تا به حال پیش آمده وارد اتاقی شوید و بعد از خودتان بپرسید برای چه به این اتاق آمدم؟ در این اتاق چه کاری داشتم؟ یا مثلاً یک آهنگ را به عقب برگردانید تا دقیق تر متوجه شعر آن شوید اما پس از بازگرداندن، مجدداً حواستان پرت شود و آن بخش آهنگ را با دقت گوش نکرده باشید.ه این ها به این معنی است که ذهن ما جای دیگری سیر می کند و به لحظه کنونی توجه ندارد یا به عبارت دیگر در زمان حال نیست. ذهن آگاهی به ما کمک می کند بیشتر در زمان حال باشیم.به بیان ساده، ذهن آگاهی عبارت است از: توجه آگاهانه در زمان حال همراه با کنجکاوی و پذیرش، بدون اینکه در مورد خودمان یا تجاربمان قضاوت یا انتقاد کنیم.هندیان ذهن انسان را به میمونی تشبیه می کنند که مدام از یک شاخه به شاخه دیگر می پرد. ذهن آگاهی به ما کمک می کند که کمی این میمون را آرام تر کنیم!!یکی از مهمترین مشکلات اکثر افرادی که تمرین ذهن آگاهی می کنند این است که فکر می کنند ذهن آگاهی به معنی ماندن در زمان حال است و اکثراً پس از چند جلسه تمرین ذهن آگاهی کلافه می شوند و می گویند من نمی توانم در لحظه حال باشم و تمرینات را رها می کنند. اما واقعیت این است که هیچکس نمی تواند کاملاً در لحظه حال باشد به این دلیل که ذهن ما ذاتاً متمایل به تحلیل و بررسی در هر لحظه است و ما کنترلی بر این عملکرد ذهن خود نداریم اما می توانیم هر بار که این اتفاق افتاد توجه آن را به زمان حال معطوف کنیم. به عبارت دیگر طبیعی است که حواس ما در حین انجام تمرین ذهن آگاهی پرت شود و این اتفاق اجتناب ناپذیر است. اما می توانیم هر بار که متوجه حواس پرتی خود شدیم مجدداً روی انجام تمرین تمرکز کنیم.روش‌های رسیدن به ذهن آگاهی(منبع این بخش)تمرین تنفساین تمرین را می‌توانیم به صورت ایستاده یا نشسته و تقریبا در هر زمان و مکانی انجام دهیم.اگر بتوانید برای این تمرین در جای خلوت و ساکتی بنشینید بهتر است اما اگر نتوانستید، جای نگرانی نیست؛ آرام بنشینید و برای تنها یک دقیقه روی تنفس‌تان متمرکز شوید.با دم و بازدم آرام شروع کنید. یک چرخۀ‌‌ تنفس باید حدود شش ثانیه به طول بیانجامد.از طریق بینی هوا را داخل بکشید و از دهان خارج کنید. اجازه بدهید تنفس‌تان به راحتی در بدن شناور شده و از آن خارج شود.افکارتان را رها کنید. مسایلی که بعدا باید انجام بدهید یا پروژه‌‌‌های جاری که به توجه شما نیاز دارند را نیز رها کنید.اجازه بدهید که افکار به ذهن شما بیایند و بروند. نه تلاش کنید افکار را متوقف کنید و نه تلاش کنید ریتم نفس کشیدنتان را تغییر دهید.هدفمند به تنفس خود توجه کنید. هشیارانه به زمانی توجه کنید که هوا وارد بدن شما می‌شود و شما را پر از زندگی می‌کند و سپس از دهان خارج می‌شود. حتی می‌توانید توجه خود را به حرکات بالا و پایین رفتن شکم و قفسۀ سینه هنگام دم و بازدم معطوف کنید.اگر نشستن طولانی مدت برای شما دشوار است، از زمان‌های کوتاه دو دقیقه‌ای شروع کنید و به مرور زمان نشستن در مراقبه را افزایش دهید.اگر شما از آن دسته آدم‌هایی هستید که فکر می‌کنند هرگز نمی‌توانند مراقبه کنند، حدس بزنید چه اتفاقی افتاده است؟ همین حالا نیمی از راه را رفته‌اید!مشاهدۀ آگاهانهاین تمرین، ساده اما به طور خارق ‌‌العاده‌‌‌ای قدرتمند است. زیرا به شما کمک می‌‌‌کند عمیق‌تر متوجه عناصر به ظاهر سادۀ‌‌ محیط خود بشوید و از‌ آن‌ها قدردانی کنید.این تمرین طراحی شده تا ما را با حس بیناییمان مانوس‌تر سازد و به زیبایی‌های ریز و درشت طبیعت متصل کند. همان زیبایی‌هایی که ما زمانی که با عجله سوار ماشین یا قطار می‌شویم تا سر کار برویم، به سادگی از دستش می‌دهیم.یک شیء طبیعی را از محیط خود انتخاب کنید و برای یکی دو دقیقه روی آن تمرکز کنید. این شیء می‌تواند یک گل یا حشره باشد.هیچ کاری به جز توجه به آن شیء انجام ندهید و با تماشای آن آرام بگیرید. طوری به آن نگاه کنید که انگار برای اولین بار است آن را می‌بینید (کنجکاوی).هشیاری آگاهانهاین تمرین به منظور افزایش آگاهی و قدردانی از کارهای سادۀ روزانه و نتایج حاصل از‌ آن‌ها طراحی شده است.به موضوعی فکر کنید که هر روز بیشتر از یک بار اتفاق می‌‌‌افتد. کاری که انجامش می‌دهید. برای مثال؛ باز کردن در. زمانی که دستگیرۀ‌‌ در را لمس می‌کنید تا آن را باز کنید، برای لحظه‌‌‌ای صبر کنید و به جایی که هستید توجه کنید. در آن لحظه چه احساسی دارید؟به طور مشابه، زمانی که کامپیوتر را روشن می‌کنید تا شروع به کار کنید، لحظه‌‌‌ای صبر کنید و به دستانی که شما را قادر به این کار می‌سازند و مغزی که درک چگونگی استفاده از کامپیوتر را برای شما آسان می‌کند توجه کرده و قدردان باشید.برای مثال هر زمانی که فکری منفی در سرتان است، می‌‌‌توانید انتخاب کنید که لحظه‌ای متوقف شوید، توجه کنید، فکر آزاردهنده را پیدا کرده و به آن فکر برچسب غیر مفید بودن بزنید و آن را رها کنید.یا شاید هر بار که بوی غذا به مشامتان می‌رسد، لحظه‌‌‌ای متوقف شوید و از این که چقدر خوش شانس هستید که غذایی برای خوردن با خانواده و دوستانتان دارید قدردانی کنید.فایده و منطق این تمرین این است که به جای اینکه به طور خودکار به کارهای روزانه‌‌‌تان بپردازید، در لحظه‌‌‌ها متوقف شوید و آگاهی خود را نسبت به آنچه که انجام می‌دهید و برکاتی که این اقدامات به زندگی شما می‌بخشد، پرورش دهید.گوش دادن آگاهانهاین تمرین طراحی شده تا شما صداها را بدون قضاوت بشنوید، و در حقیقت ذهن خود را آموزش دهید تا کم‌‌تر تحت تاثیر تجارب گذشته و پیش داوری قرار بگیرد.مقدار زیادی از آنچه که ما «احساس» می‌‌‌کنیم، تحت تاثیر تجربیات گذشته ما است.برای مثال ممکن است ما از آهنگی خوش‌‌مان نیاید چون ما را به یاد یک تجربه‌‌ جدایی یا دوره‌‌‌ای از زندگی می‌اندازد که مشکلاتی داشتیم. بنابراین ایدۀ‌‌ پشت این تمرین، گوش دادن به موسیقی از دیدگاهی خنثی و هشیاری آگاهانه‌‌‌ای است که تحت تاثیر تصورات پیشین قرار نگرفته است.یک قطعه ‌‌موسیقی را که قبلا نشنیده‌‌‌اید، انتخاب کنید‌ و چشم‌‌هایتان را ببندید. سعی کنید پیش از شروع آهنگ از روی سبک، عنوان یا نام هنرمند آن قضاوت نکنید. به جای آن، تمام برچسب‌‌‌ها را نادیده بگیرید و بی‌طرفانه اجازه دهید تا در طول مدت آهنگ، در سفر صدا گم شوید. اجازه بدهید تا تمام جنبه‌‌‌های قطعۀ ‌‌موسیقی را کشف کنید. حتی اگر در ابتدا، آهنگ مورد علاقۀ‌‌ شما نیست هم، بی‌علاقگی را کنار بگذارید و به هشیاری‌‌تان اجازه‌‌ کامل دهید تا از درون آهنگ عبور کند.  با گوش دادن آگاهانه به هر ساز، آهنگ را کشف کنید. در ذهن‌‌تان صداها را از هم جدا کنید و یکی یکی‌ آن‌ها را تحلیل کنید. آواز را بکشید: صدای خواننده، طیف و لحن آن را بکشید. اگر بیشتر از یک صدا وجود دارد،‌ آن‌ها را از هم جدا کنید.ایده‌ۀ پشت این کار، مشتاقانه گوش دادن است. این که ترکیب را کاملا بشنوید بدون آنکه در مورد سبک، ترانه، و یا سازها قضاوت کنید. فکر نکنید، بلکه تنها بشنوید.تامل آگاهانههدف از این تمرین این است که به بودن و ماندن در لحظه قناعت کنیم و از تلاش مداومی که هر روز اسیر آن هستیم فرار کنیم.به جای آنکه مضطربانه بخواهیم وظایف روزانه‌‌‌مان را تمام کنیم تا بتوانیم به کار دیگری بپردازیم، روال معمول را با توجه و حضور کامل به گونه‌‌‌ای انجام بدهیم که قبلا تجربه‌‌‌اش را نداشتیم.برای مثال اگر دارید منزل‌‌تان را تمیز می‌کنید، به تک‌‌ تک جزئیات کارهایتان توجه کنید. به جای آنکه مانند کاری معمولی با آن برخورد کنید، با توجه کردن به تمام جنبه‌‌‌های فعالیتتان، تجربه‌ای کاملا جدید بسازید: هنگام جارو کردن، حرکت را احساس کنید، حرکت عضله‌‌‌هایتان در زمان ظرف شستن را احساس کنید، روش کارآمدتری برای پاک کردن پنجره‌‌‌ها پیدا کنید.ایدۀ پشت این کار، ایجاد خلاقیت و به دست آوردن تجارب جدید از انجام وظایف آشنا و روتین روزانه‌‌ و آرام گرفتن در لحظۀ حال است.به جای رنج بردن و دایم به فکر تمام کردن کار بودن، از تمام مراحل آگاه باشید و خودتان را در فرآیند غوطه‌‌‌ور کنید. با همسو کردن خودتان از نظر جسمی، ذهنی، و روحی، کار را فراتر از روال معمول آن انجام بدهید.قدردانی آگاهانهدر آخرین تمرین، تمام کاری که باید انجام بدهید توجه به پنج موردی است که معمولا از‌ آن‌ها قدردانی نمی‌کنید.این موارد می‌توانند اشیا یا افراد باشند؛ به شما بستگی دارد. از یک دفترچه برای بررسی پنج مورد تا آخر روز استفاده کنید.هدف از این تمرین تشکر و قدردانی از موضوعاتی است که در زندگی ناچیز به نظر می‌رسند. چیزهایی که از موجودیت ما حمایت می‌کنند اما در میان تمایل‌‌مان به کالاهای بزرگتر و بهتر، به ندرت در موردشان فکر می‌کنیم.برای مثال برقی که کتری شما با آن کار می‌کند. پستچی که نامه‌‌ شما را می‌آورد. لباس‌هایی که شما را گرم نگه می‌‌‌دارند. بینی شما که اجازه‌‌ بوییدن گل‌‌‌های پارک را به شما می‌دهد. گوش‌‌‌های شما که باعث می‌شوند در زمان توقف اتوبوس صدای پرندگان روی درخت را بشنوید.چند سوال برای تامل:آیا می‌‌‌دانید چگونه این کارها یا روندها به وجود آمده‌‌ اند یا در واقع چگونه کار می‌کنند؟آیا تا به حال به مزایای این نعمت‌ها در زندگی شما و دیگران اذعان کرده‌اید؟آیا تا به حال فکر کرده‌‌‌اید که زندگی شما بدون این ‌‌امکانات چگونه خواهد بود؟آیا تا کنون لحظه‌ای توقف کرده‌اید تا به جزییات دقیق‌‌‌تر و پیچیده‌‌‌تری توجه کنید؟آیا تا به حال به روابط میان این موضوعات فکر کرده‌‌‌اید و اینکه چگونه‌ آن‌ها با هم نقش به هم پیوسته‌ای را در عملکرد زمین، بازی می‌کنند؟زمانی که پنج مورد را شناسایی کردید، این وظیفۀ شماست که هر آنچه می‌توانید در مورد خَلق و هدف‌ آن‌ها بدانید را بدانید و در واقع از نحوۀ حمایت‌ آن‌ها از زندگی‌‌تان قدردانی کنید. جملات برگزیده من ذهن آگاه هستم.ذهن عصبی آشفته نمیتواند به جهان نگاه هوشمندانه داشته باشد.هیچ چیزی پایدار نیست همه چیز در حال گذر است. هیچ چیز ابدی نیست. نه شادی ما نه رنج ما.بزرگ ترین منشا رنج روحی ما کمبود آگاهی است.تنها بودن در رنج حقیقت محض است. هیچ کس نمیتواند جای ما رنج کشد وذره ای از درد ما را به دوش کشد.با وجود تمام شکست ها ودلسردی ها با به زندگی در این دنیا ادامه دهید.تردید منشا اضطراب ونگرانی ما است.هیچ چیزی ماندگار نیست. خوشبختی هم ماندگار نیست. اما چون ماندگار نیست نباید تجربه اش کنیم؟خوشبختی مقوله دردناکیه. خوشبختی در بطن بدبختیه. (از حضور خوشبختی با دلخوشی های کوچک لذت ببر)ذهن آگاهی به ما می آموزد که خوشبختی از بدبختی جدا نیست. مانباید رویای خوشبختی کامل وپایدار را در سر بپرورانیم. اما باید سعی کنیم طعم خوشی های کوچک را بچشیم. با وجود تمام مشکلات ونگرانی ها جایی برای آن ها باز کنید،درست وسط بدبختی ها،نه آن وقتی که نگرانی هایتان ناپدید ومشکلاتتان برطرف شد.هیچ روز زیبایی وجود ندارد که در آن تمام مشکلات ما برطرف شده باشند.هیچ روز زیبایی وجود ندارد که در آن تمام مشکلات برطرف شده باشد. همیشه حق انتخاب با ما نیست. بهتره خودت را برای موقعیت ضعف وناتوای آماده کنی. هیچ کس قرار گرفتن در موقعیت ضعف وناتوانی را دوست نداره. اما این خب این موضوع غیر قابل انکاره وجز لاینفکه زندگیه. جامعه به اشتباه میخواد بگه که همه چیز تحت کنترل ما است. ما میتونیم بر همه چیز غلبه کنیم.ذهن ماشین تولید افکاره. موجی از افکار همواره در حال جنب وجوش در ذهن ما هستند. ما به دنبال توقف افکارمان نیستیم. ما تنها ناظر بر افکار خود هستیم.تداوم شلوغی وهیاهو برای ما سمی است.هدف مراقبه ایجاد آرامش نیست. هدف مراقبه ایجاد آگاهی است از آنچه در درونمان میگذرد. هدف شنیدن صداهای مختلف است. هدف بازکردن حمام های صوتی مختلف در ذهن است.همیشه باید از پیروزی خود لذت ببریم. اما باید خیلی سریع خود را از بند احساسات کودکانه پس از موفقیت نیز رها کنیم. بدنت را بی حرکت نگه دار،ساکت بمان،افکارت را رها نکن بگذار در کمال آرامش رها شود.برخی محیط ها مانند کلیسا یا محیط یا سنگی یا طبیعت از جمله سازوکار هایی هستند که برای سلامت ما لازم هستند وشرایط تامل را برایمان راحت تر فراهم میکنند.زندگی مدرن به قدری سریع است که هرگونه وقفه را از ما گرفته است.اگر شما مدام در حواس پرتی سیر کنید،به وسوسه ها پاسخ دهید از این شاخه به آن شاخه بپرید در نهایت توانایی هایتان ضعیف میشوند وذهنتان شما را بازی میدهد.ارتباط با طبیعت آرامش وآهنگی وتداومی به ذهن میدهد.همواره به خاطر داشته باشید که هیچ چیز مهم وضروری در زندگی وجود نداردزندگی کوتاه وناپایدار وپوچ است.یکی از مراجعانم در حال فراگیری ذهن آگاهی بود برایم توصیف میکرد که وقتی سوار ماشین میشود ناخودآگاه رادیو را روشن نمیکند،بلکه دست هایش روی فرمان میگذارد نفس عمیقی میکشد وبا تمام وجود لحظه حال را میابد.ما مدام در هر لحظه مشغول انجام کاری هستیم. هنوز کاری را تمام نکرده به سراغ کار دیگری میرویم. حتی  وقتی که مشغول انجام کاری هستیم ،به آن هم توجه نمیکنیم وذهنمان جای دیگری است.به عملی که انجام میدهید آگاهی داشته باشیدبه مسواک زدنتان به جای فکر کردن به دیروز فردا به خود عمل مسواک زدن توجه داشته باشید. مراقبه به معنی فرار از موقعیت نیست بلکه روبرو شدن با موقعیت در کمال آرامشه.یا یکجا دیگه نویسنده میگه من مثل سگی منتظر غذا است منتظر مترو بودم واصرار وپافشاری بر رسیدن وتاخیر قطار داشتم. میگفت به جای اینکار بعدش تمرکز رو به جای رسیدن مترو رو تنفسم گذاشتم.به صداهای اطرافم گوش سپردم.زمزمه صدای چرخ گفت وگو پرندگان. دیگر منتظر چیزی نبودم فقط لحظات ارزشمندی را سپری کردم.یا شبی نصف شبی یا صبح نصف صبحی به حرکت ابرها توجه کنید. جای دیگه نویسنده میگه من به موجوداتی که خالقشان نیستم لبخند میزنم.یک جای دیگه نویسنده میگه اقا وسط هررررر کاری که هستی بریا 3 دقیقه از کار خودت دست بکش وروی تنفست تمرکز کن. از کار دسته بکش بدون هیچ حرفی.یک جای دیگه نویسنده میگه قبل اینکه کاری رو انجام بدین اون کار در ذهنتون تصورش کنین. مثلا میخواین از اون ور خیابون برید این ور خیابون قبل اینکه برید این موضوع رو تصور کنین.تسلط در ذهن آگاهی نیاز به تمرین داره.در عصر ارتباطات دیوانه وار وافسار گسیخته ما معمولا ارتباط با خودمان را نادیده میگیریم.عصر ما عصر وعده های آنی تضمین نتایج است.</description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>علی هادیان حقیقی(فطرت ثانی من)</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 08:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب اتحادیه ابلهان</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%86-swhivo7idlh3</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماحساس میکنم بعضی کتابها واقعا ارزش این را دارند که تنها نخوانیمشان. ارزش این را دارند که تبلیغ بشوند تا همه بدانند که نویسنده اثر چه خلق کرده است. حقیقتا بعضی کتاب‌ها جوری آدم را میخکوب می‌کنند که به نویسنده‌شان غبطه بخوریم. جوری عمیق‌اند که عمق فکری نویسنده‌شان را تحسین کنیم و چنان حسی را منتقل می‌کنند که حتی فیلم‌ها قادر به انتقالش نیستند. به همین خاطر، بهترین کتابهایی که خوانده ام را معرفی می‌کنم. امیدوارم که حق مطلب ادا شود و توصیف مطلوبی از این کتابها ارائه شود. اگر کتاب متناسبی با کتاب هر پست می‌شناسید، لطفاً دریغ نکنید و کامنت بفرمایید.عکس روی جلد کتاب اتحادیه ابلهان کتاب اول: اتحادیه ابلهان«وقتی نابغه ای حقیقی در دنیا پیدا می شود، می توانید او را از این نشانه بشناسید: تمام ابلهان علیه اش متحد می شوند.» - جاناتان سویفتکتاب را نویسنده‌ای نوشته که ناکامی در چاپ این کتاب موجب خودکشی و مرگ او شده. جان کندی تول، یک استاد دانشگاه، این رمان جذاب را نوشت اما به هر دری زد هیچ ناشری این کتاب را قبول نکرد. ناشرانی که احتمالا عنوان کتاب، وضعیت آن‌ها را خوب توصیف می‌کند. بی‌توفیقی در نشر کتاب، جان کندی تول را ناامیدتر از قبل کرد و در نتیجه ایشان با نشت عمدی گاز در ماشین خودش، خودش را از دنیا گرفت. دنیایی که حقیقتا لیاقت نوشته درخشان او را نداشت. بعد از مرگ او، مادر او افسرده شد و در تلاش برای تحقق خواسته پسرش، سراغ ناشران مختلف رفت تا با پافشاری‌اش بالاخره یک نفر را پیدا کند تا کتاب را چاپ کند. کتاب بعد از چاپ روند موفقیت را در پیش گرفت و به جایزه پولیتزر رسید. این نوش‌داروی بعد از مرگ تول البته بی‌فایده بود و جهان از قلم او محروم شد. قلمی که صرفا پیش از این یک رمان دیگر(کتاب مقدس نئون، در زمان نوجوانی نویسنده) را تالیف کرد که در آن هم استعداد او آشکار بود و این قلم در 32 سالگی برای همیشه خشک شد.اما معرفی کتاب:کتاب در جهان دیگری سیر می‌کند. جهانی که همه چیزش البته مثل همین جهان ماست اما روند اتفاقات در آن قطعا بسیار متفاوت با جهان فعلی ماست. اگر کتاب «جز از کل» را خوانده باشید، با روند سریع رخدادها در این کتاب هم بیگانه نخواهید بود. رخدادهایی که مرتبط با شخصیت اصلی بی‌نهایت جذاب کتاب، ایگنیشس، هستند. یک فیلسوف خودبزرگ‌پندار که مثل دیگران نیست. یک جوان سی و چندساله بیکار که اتاقش پر از نوشته‌های فلسفی اوست و واقعا انسانی خاص است. ایده‌های متفاوتی دارد و مدل فکری متفاوتی. نگاهش به موضوعات مثل دیگران نیست و همین موجب می‌شود تا هر تحرک او، هر ایده‌ی او و هر سخنش تاثیر جذابی در وضعیت پیرامون او بگذارد. من این شخصیت را خیلی دوست داشتم و یکی از دلایل علاقه بسیارم به کتاب، اوست. طنزی که ایگنیشس ایجاد میکند طنزی است که کتاب را با شما نگه می‌دارد. نوع استنتاج او هم در نوع خودش بسیار جالب است. دلایلی عمیق برای کارهای عجیبش می‌آورد و قانع می‌شویم و لذت می‌بریم. ایگنیشس دیوانه‌ای است که پتانسیل نبوغ دارد. این دیوانه نابغه، چیزهای بسیاری به من آموخت و حتی نوع قلمش جذابیت خاص خود را داشت. کتاب، کتاب ایگنیشس است و همین است که اثر را جذاب می‌کند. یک نابغه حقیقی در برابر اتحادیه‌ای از ابلهان.یک دریچه در داستان هست که آن هم داستان خاص خود را دارد!در مجموع، «اتحادیه ابلهان» رمانی بود زودتر از زمان خودش(1980). کما اینکه بیشتر ما را یاد «جز از کل» اثر استیو تولتز می‌اندازد که در سال 2008 منتشر شده. حیف این نویسنده که نیست و حیف که فقط یک اثر دیگر از او به جا مانده. ترجمه پیمان خاکسار از نشر چشمه هم که حتما معرف حضور هست و خیلی روان و خواندنی کتاب ترجمه شده.خیلی خوب می‌شود که نظرتان را راجع به این کتاب یا کتاب دیگر نویسنده(کتاب مقدس نئون) کامنت کنید تا بیشتر راجع به این کتاب با هم صحبت کنیم.داستانک قبلی من در ویرگول: ماه، درخت، شکوفه‌ها و چمنزار https://vrgl.ir/gcXF9%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%86%D9%85%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B1 </description>
                <category>من + کتاب</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 23:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>