کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
«برج و گردنآویزِ خورشید»

خوانشی برای شما که در جستجوی پیوند هستید
گاهی زندگی شبیه به سکونت در لبهی پنجرهی یک برج بلند میشود؛ سازهای از آجرهای سرد که نامشان را «امنیت» گذاشتهایم، اما در واقع دیوارهایی هستند که ما را از لمسِ زندگی جدا کردهاند. در این برج، ما یاد گرفتهایم که دور باشیم تا آسیب نبینیم، پنهان باشیم تا قضاوت نشویم.
اما روزی، موجودی از تبارِ بلندی و صبوری از راه میرسد. او شبیه به تمامِ تجربههای قبلی شما نیست. او «زرافهای» است با قلبی آنقدر بزرگ که تپشهایش از کیلومترها دورتر شنیده میشود و گردنی آنقدر بلند که میتواند فاصلهی میانِ «زمینِ واقعیت» و «برجِ تنهاییِ شما» را پر کند.
او نیامده است که به داخلِ اتاقِ شما هجوم بیاورد، یا دیوارهای دفاعیتان را تخریب کند. او فقط تا لبهی پنجره قد کشیده است؛ آرام، لبخندبرلب و با نگاهی که همسطحِ چشمانِ شماست. او آنجا ایستاده تا بگوید: «من تو را در لایههای بالای این ساختمان هم میبینم.»
لحظهی طلایی، لحظهی تلاقی است. لحظهای که شما، با وجود تمامِ ترسها و لرزشِ انگشتان، تصمیم میگیرید نیمی از بدن خود را از پنجره بیرون بیاورید. نه برای سقوط، بلکه برای «ترمیم». شما گلی زرد به رنگِ خورشید را به او هدیه میدهید. این گل، تمامِ داراییِ دنیای درونی شماست؛ نمادی از اعتمادی که دوباره جوانه زده است.
در این ملاقات، «برج» دیگر یک زندان نیست، بلکه به سکویی برای پیوند تبدیل میشود. مهم نیست دیوارها چقدر بلندند؛ وقتی موجودی با وسعتِ دیدِ یک زرافه و قلبی به آن بزرگی در کنار پنجرهی شماست، فاصلهها رنگ میبازند.
یادتان باشد:
در مسیر درمان، ما با هم تمرین میکنیم که چگونه لبهی این پنجره بایستیم، چگونه به نگاهِ امنِ روبرو اعتماد کنیم و چگونه آن گلِ کوچکِ پنهان در وجودمان را، جسورانه به دستِ زندگی بسپاریم.
پیشنهاد برای شما:
«اگر امروز قرار بود گلی را از پنجرهی خودت به دنیای بیرون بدهی، آن گل چه رنگی بود و چه حسی داشت؟ اگر دوست داشتی، در جلسه بعدی دربارهاش با هم گفتگو میکنیم.»
مطلبی دیگر از این انتشارات
نقاشی روی صندلی گهوارهای
مطلبی دیگر از این انتشارات
«دیالکتیک آشفتگی درونی و قضاوت قطبی»
مطلبی دیگر از این انتشارات
رنگهای درونِ من