کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
تمنای جاودانگی؛ وقتی استدلال آرام نمیکند

دکتر «الف» پنجاهوهشت سال داشت؛ استاد فلسفهٔ علم، نویسنده چند کتاب و از چهرههای شناختهشده دانشگاهی بود. بیش از سه دهه درباره منطق، معرفتشناسی و روششناسی پژوهش تدریس کرده بود. دانشجویانش او را انسانی دقیق، منظم و سختگیر میشناختند.
در نخستین جلسه گفت:
«تمام عمر، به دانشجوها یاد دادهام چگونه استدلالها را نقد کنند؛ اما امروز هیچ استدلالی نمیتواند اضطراب مرا آرام کند.»
چند ماه پیش، پس از یک سکته قلبی خفیف، برای نخستین بار مرگ را نه بهعنوان موضوعی برای اندیشیدن، بلکه بهعنوان امکانی برای خود تجربه کرده بود.
چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
«مسئله مرگ نیست؛ مسئله این است که نمیتوانم بپذیرم روزی دیگر "من" نباشم. سالها درباره مرگ نوشتهام، اما حالا احساس میکنم همه آن نوشتهها درباره مرگِ دیگران بوده است.»
پرسیدم:
«وقتی این جمله را میگویید، همین حالا چه احساسی در خودتان مییابید؟»
نگاهش از من گریخت.
دستش را روی سینه گذاشت.
«فشار... انگار چیزی درونم فرو میریزد.»
مدتی سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
«همیشه فکر میکردم اگر حقیقت را بهتر بفهمم، آرامتر خواهم شد. اما هرچه بیشتر فهمیدهام، اضطرابم فقط پیچیدهتر شده است.»
پرسیدم:
«وقتی میگویید "پیچیدهتر"، این پیچیدگی را بیشتر در فکرتان احساس میکنید یا در وجودتان؟»
لبخند تلخی زد.
«سالها جواب این سؤال را با مفاهیم میدادم... اما الآن بیشتر در بدنم حسش میکنم.»
سکوتی میان ما نشست.
نه سکوتِ ندانستن، بلکه سکوتِ نزدیک شدن.
پس از لحظاتی گفت:
«پس چه باید کرد؟ باید این اضطراب را شکست داد؟»
گفتم:
«نمیدانم. اما کنجکاوم بدانم اگر قرار نبود این اضطراب از بین برود، چه چیزی میخواست به شما نشان بدهد؟»
مدت نسبتاً طولانی سکوت کرد.
چشمهایش اندکی نمناک شد.
«شاید میخواهد اعتراف کنم که نمیخواهم از میان بروم... نه فقط کتابهایم بمانند، نه فقط نامم... خودِ من.»
هیچکدام سخنی نگفتیم.
سپس پرسیدم:
«وقتی از "خودِ من" حرف میزنید، چه کسانی همراه این تصویر هستند؟»
بدون مکث گفت:
«همسرم... پسرم... وقتی به پیر شدن همسرم نگاه میکنم یا به آینده پسرم فکر میکنم، ناگهان نبودنِ خودم واقعی میشود. آن وقت دیگر مسئله، یک نظریه نیست.»
گفتم:
«پس این خواستنِ ماندن، فقط در اندیشه زندگی نمیکند؛ در رابطهها هم نفس میکشد.»
سرش را پایین انداخت.
«همیشه فکر میکردم این وابستگیها ضعفاند. فیلسوف باید از اینها فاصله بگیرد.»
پرسیدم:
«الآن هم همین را فکر میکنید؟»
مدتی طولانی سکوت کرد.
«نمیدانم... شاید فقط انسان بودن است.»
بعد با لحنی انتقادی گفت:
«اما هنوز احساس میکنم شما هم دارید فلسفه میگویید، نه درمان.»
برای لحظهای مکث کردم.
گفتم:
«ممکن است حق با شما باشد. وقتی این را گفتید، احساس کردم من هم داشتم پشت واژهها پنهان میشدم. دوست دارم دوباره به تجربه شما برگردیم.»
فضای اتاق آرامتر شد.
پرسیدم:
«اگر یقین داشتید تا ابد زنده خواهید ماند، امروز چگونه زندگی میکردید؟»
لبخند کوتاهی زد.
«احتمالاً بیشترِ کارهایی را که امروز مهم میدانم، به تعویق میانداختم.»
پرسیدم:
«و اکنون که چنین یقینی ندارید؟»
نگاهش را به پنجره دوخت.
«همین است که گیجم میکند... انگار پایانپذیری، زندگی را ارزشمندتر کرده؛ اما در عین حال، هنوز نمیتوانم از این آرزو دست بردارم که ای کاش خودِ من باقی میماندم.»
سکوت.
گفتم:
«به نظر نمیرسد امروز قرار باشد این آرزو را از شما بگیریم یا درباره درستی و نادرستیاش داوری کنیم.»
نفسی عمیق کشید.
«میدانید... شاید تمام عمر، با اندیشیدن به مرگ، از ترسِ مرگ فرار کردهام.»
پرسیدم:
«الآن که این را میگویید، چه احساسی نسبت به خودتان دارید؟»
گفت:
«میترسم... اما این ترس، واقعیتر از بسیاری از یقینهایی است که سالها از آنها دفاع کردهام.»
اندکی مکث کرد و ادامه داد:
«شاید فلسفه، برای من فقط جستوجوی حقیقت نبود؛ گاهی سپری بود که میان من و این ترس قرار میگرفت.»
این بار چیزی نگفتم.
سکوت، از هر توضیحی مناسبتر بود.
هنگام پایان جلسه، در آستانه در ایستاد.
گفت:
«امروز هم پاسخ نگرفتم.»
گفتم:
«درست است.»
لبخند محوی زد.
منتظر ادامه حرفم ماند.
گفتم:
«اما امروز، پرسشی را که سالها با نظریهها حمل میکردید، برای نخستین بار با زندگی خودتان بیان کردید.»
چند ثانیه سکوت کرد.
سپس آرام گفت:
«شاید تمام این سالها، بیشتر از آنکه فیلسوف باشم، انسانی بودم که از انسان بودنش دفاع میکرد.»
در را آرام بست و رفت.
من چند لحظه در سکوت نشستم.
به این فکر میکردم که گاهی درمان، نه خاموش کردن اضطراب، بلکه همراهی با انسانی است که جرئت کرده است دیگر پشت اندیشههایش پنهان نشود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«شکافِ آگاهانه: وقتی بنبست به امکان تبدیل میشود»
مطلبی دیگر از این انتشارات
وینیت بالینی: کاربست چارچوب رواقی در درمان اضطراب فراگیر
مطلبی دیگر از این انتشارات
«از هایلایتِ تروما تا لمسِ زندگی: گذار از تحلیل به تجربه»