کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
«حلم به مثابه سازوکار رشد پس از سانحه: از سیستم تهدید تا سیستم آرامش»

شخصیت: آرش، ۴۵ ساله، پژوهشگر تاریخ هنر. او با شکایت از فرسودگی عاطفی و خشم انفجاری نسبت به «بیعدالتیهای سیستماتیک» در محیط کار مراجعه کرده است. او خود را در برابر تندباد حوادث، همچون «برگی لرزان» متزلزل و بیثبات میبیند که ثبات وزنِ روح خود را از دست داده است.
پردهی اول: واکاوی تلاطم (سیستم تهدید)
آرش با لحنی پرتردید میگوید: «احساس میکنم تمام باورهای اخلاقیام در هم شکسته است. وقتی میبینم چطور با وقاحت حقخوری میکنند، یا باید بجنگم و ویران شوم، یا سکوت کنم و تحقیر شوم. آیا این بردباری من، فقط یک انفعالِ بزدلانه نیست؟»
درمانگر با استناد به مبانی «عالم اضداد» پاسخ میدهد: «این جهان بهتعبیر مولانا، "دارِ اضداد" است؛ جایی که تضاد، تاروپود هستی است. آنچه شما تجربه میکنید، در نهجالبلاغه "زلزال" (طوفانهای حوادث) نامیده شده. مسئله این نیست که طوفان هست، مسئله این است که آیا شما برگی هستید که با هر بادی میچرخد، یا ریشهای دارید که در زمینِ معنا استوار است؟»
پردهی دوم: حلم بهمثابهی کنش آگاهانه (تنظیم هیجان)
درمانگر متوجه میشود آرش میان سرکوب (انکار آتش غضب) و انفجار در نوسان است.
درمانگر: «بیایید نگاهمان را به حلم تغییر دهیم. در سنت پارسایانه، حلم "نداشتن گزینه" نیست، بلکه ثباتِ مقتدرانه و تسلطِ باوقار است. سروش میگوید پارسا "علم را با حلم میآمیزد". این یعنی شما موقعیت را کاملاً درک میکنید (علم)، اما انتخاب میکنید که واکنشتان از روی درماندگی نباشد. این همان ارزیابی مجدد شناختی است: مهار بر آتش زدن، نه خاموش کردنِ آتش.»
آرش: «یعنی به جای اینکه بگویم "نباید عصبانی شوم"، بگویم "عصبانی هستم اما انتخاب میکنم که معمارِ رفتارم باشم، نه قربانیِ رفتارِ آنها"؟»
پردهی سوم: صیقل جان (رشد پس از سانحه)
آرش میپرسد: «اما این جفاها را چگونه تاب بیاورم؟»
درمانگر استعارهی «نمد و چوب» را بازخوانی میکند: «جفای دیگران مانند چوبی است که بر نمد میزنند تا خاکش بیرون رود. این رنج، اگر با کیمیای صبر همراه شود، منجر به رشد پس از سانحه میگردد. هویت شما نباید به این کفهای روی دریا گره بخورد. شما خودِ دریایید، نه آن کفی که با موجی میآید و با موجی میرود.»
پردهی چهارم: ساحل سکینه (دلبستگی امن)
در نهایت، درمانگر به ریشهی دلبستگی اشاره میکند: «وقتی مولانا میگوید "من که صلحم دائماً با این پدر..."، از آرامشی میگوید که از درون میآید. کسی که با مبدأ هستی یا همان ارزشهای اصیل درونیاش در صلح باشد (Secure Attachment)، به مقامی از سکینه دست مییابد که در آن واکنشپذیریاش به محرکهای تهدیدکننده کاهش مییابد.»
فرجام:
در جلسات پایانی، آرش گزارش میدهد که در یک موقعیت بحرانی، به جای انفجار، توانسته است فضایی بین «محرک» و «پاسخ» ایجاد کند. او دیگر با خلق خدا بر سر «رفتنیها» نمیجنگد. او اکنون از موضع عاملیت عمل میکند؛ وجودش برای خود مایه وقار و برای اطرافیان مایه «امن و سلامت» شده است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
« بازگشت به ریشه — تحلیل تکانهها با تابع معکوس»
مطلبی دیگر از این انتشارات
«هندسهی تنهایی، معماریِ پیوند»
مطلبی دیگر از این انتشارات
«دیالکتیک آشفتگی درونی و قضاوت قطبی»