کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
داستان بالینی فلسفی | اتاقی که پنجره نداشت

وقتی برای نخستین بار وارد اتاق شد، اولین جملهای که گفت، دربارهٔ خودش نبود.
گفت: «اینجا پنجره ندارد.»
درمانگر به دیوار روبهرو نگاه کرد.
«درست است.»
زن چند ثانیه سکوت کرد.
«فکر میکنم در اتاقهای بدون پنجره، آدم دیرتر نفس میکشد.»
درمانگر پاسخ نداد.
جلسه با صحبت دربارهٔ اضطراب، گذشته یا روابطش آغاز نشد. بیشتر شبیه دو نفر بود که در یک اتاق، کیفیتِ نور را تماشا میکردند.
چند جلسه گذشت.
زن از کودکی، از موفقیتهایش، از شکستهایش و از ترس همیشگیِ «اشتباه کردن» گفت.
هر بار، پیش از پایان جلسه، نگاهش بیاختیار به همان دیوار بیپنجره برمیگشت.
یک روز پرسید:
«هیچوقت نخواستهاید اینجا پنجره بگذارید؟»
درمانگر لبخند نزد.
«گاهی خواستهام.»
«پس چرا نگذاشتید؟»
کمی سکوت میانشان نشست.
بعد درمانگر گفت:
«شاید چون هر بار فکر کردم ممکن است پنجرهای که من انتخاب میکنم، منظرهای را نشان بدهد که فقط برای من زیباست.»
زن چیزی نگفت.
آن روز، گفتوگو زودتر از همیشه تمام شد.
اما هیچکس احساس نکرد چیزی ناتمام مانده است.
هفتهٔ بعد، زن دیرتر از معمول وارد شد.
صندلی را نکشید.
چند لحظه ایستاد.
بعد گفت:
«تمام این سالها از آدمها میخواستم برایم پنجره بسازند؛ یکی بگوید دنیا را از کجا ببینم، یکی بگوید چه تصمیمی درست است، یکی بگوید معنای این زندگی چیست.»
نگاهش روی همان دیوار ماند.
«شاید برای همین، هر وقت پنجرهای باز میشد، بعد از مدتی احساس میکردم منظرهاش مال من نیست.»
در اتاق سکوت بود.
سکوتی که این بار سنگین نبود؛ شبیه مکثِ کسی بود که نمیخواهد منظرهای را که تازه پیدا کرده، با عجله نامگذاری کند.
زن آرام روی صندلی نشست.
این بار، تکیه نداد.
دستهایش روی زانوهایش آرام مانده بودند.
نفسش کوتاه نبود.
بعد از چند دقیقه گفت:
«شاید درمان، پیدا کردنِ پنجره نیست.»
درمانگر فقط نگاهش کرد.
زن ادامه داد:
«شاید یاد گرفتنِ دیدن است؛ حتی وقتی پنجرهای وجود ندارد.»
جلسه تمام شد.
زن به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره مکث کرد.
برگشت و برای آخرین بار به دیوار نگاه کرد.
دیوار، همان دیوار بود.
نه شکافی در آن افتاده بود.
نه نوری تازه وارد اتاق شده بود.
اما انگار اتاق دیگر بسته به نظر نمیرسید.
وقتی در بسته شد، درمانگر همچنان نشسته بود.
نه به دیوار نگاه میکرد.
نه به صندلی خالی.
او نیز نمیدانست آن روز چه چیزی تغییر کرده است.
تنها میدانست که بعضی دگرگونیها، پیش از آنکه به اندیشه تبدیل شوند، در شیوهٔ نفس کشیدنِ دو انسان، در کیفیتِ سکوتی مشترک و در جرئتِ نساختنِ پنجرههایی آماده، آرامآرام رخ میدهند.
شاید حقیقتِ درمان، شبیه حقیقتِ هنر باشد.
نه چیزی که بتوان آن را به دیگری نشان داد.
و نه چیزی که بتوان آن را به او آموخت.
بلکه رخدادی که تنها زمانی امکان ظهور مییابد که دو انسان، برای مدتی، شجاعتِ ماندن در اتاقی بیپنجره را با یکدیگر قسمت کنند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«این سرسره نیست»
مطلبی دیگر از این انتشارات
«از هایلایتِ تروما تا لمسِ زندگی: گذار از تحلیل به تجربه»
مطلبی دیگر از این انتشارات
از تعلیق داوری (epoché) تا بازسازی معنا: وینیتی برای کار بالینی با پوچی (emptiness)، اجتناب (avoidance) و شرم (shame)