«دویدن بدون خط پایان»

«در هیاهوی کارهای بی‌پایان، آیا معنای واقعی "بودن" را در "انجام دادن" گم کرده‌ایم؟»

.......

«دویدن بدون خط پایان»

او در میانه‌ی زندگی متوقف نشده بود؛ دقیق‌تر بگوییم، هرگز متوقف نمی‌شد. فهرست کارها همیشه همراهش بود—نه فقط روی کاغذ، که در ذهن. هر بار که موردی حذف می‌شد، چیزی دیگر جای آن را می‌گرفت. حرکت ادامه داشت، اما مقصد مبهم‌تر می‌شد.

آنچه بیش از خستگی جسمی آزاردهنده بود، ناتوانی در رها کردن «انجام‌دادن» حتی در لحظه‌های استراحت بود. بودن، تنها زمانی مجاز به نظر می‌رسید که به کاری مفید گره خورده باشد. حضور بدون بهره‌وری، احساس گناه می‌آورد؛ و آرامش، چیزی بود که باید «بعد از تمام شدن همه‌چیز» به دست می‌آمد—زمانی که هرگز فرا نمی‌رسید.

در اتاق درمان، مسئله کم‌کاری یا ضعف برنامه‌ریزی نبود. مسئله رابطه‌ای بود که فرد با ارزشمندی خود برقرار کرده بود؛ رابطه‌ای که در آن، ارزش فقط از مسیر عملکرد عبور می‌کرد. فهرست وظایف، هم نقشه‌ی حرکت بود و هم محدودیتی که امکان ایستادن را سلب می‌کرد.

این تصویر یادآور چرخه‌ای آشناست: جایی که زندگی به مجموعه‌ای از وظایف تقلیل می‌یابد و «بودن» در سایه‌ی بی‌پایان «انجام‌دادن» محو می‌شود. درمان، اغلب از همین نقطه آغاز می‌شود—نه با تندتر دویدن، بلکه با مکثی کوتاه برای دیدن چرخه‌ای که تا پیش از آن بدیهی به نظر می‌رسید.