کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
«دیالکتیک آشفتگی درونی و قضاوت قطبی»

جمله مفهومی
«قضاوتهای قطبی، تلاشِ ناکامِ ساختارِ روانی برای تحمیلِ نظمی صلب و کاذب بر اقیانوسِ متلاطم و بیشکلِ تجربیاتِ درونی است تا از اضطرابِ ویرانگرِ ابهام بگریزد.»
جمله درمانی
«مسیرِ شفا نه در صاف کردنِ خطوطِ درهمتنیدهی ذهن، بلکه در ایجادِ ظرفیتی برای "بودن" با این آشفتگی و تبدیلِ قضاوتهای میانتهی به روایتهای معنادار و یکپارچه نهفته است.»
جمله فلسفی
«تراژدیِ انسانِ معاصر آنجاست که برای فرار از سنگینیِ معنا، به سبکیِ قضاوت پناه میبرد و خویشتنِ اصیلِ خود را در پایِ نمادهای سادهانگارانهی تایید و تکذیب قربانی میکند.»
جمله الهامبخش
«نترس از اینکه درونت کلافی سردرگم از احساساتِ متناقض باشد؛ اصالتِ تو در همین پیچیدگی است، نه در آن "شستهایی" که جهان برای خلاصه کردنت به کار میبرد.»
.........
فرار از آشفتگی درون به پناهگاهِ «سیاه و سفید»؛ چرا وقتی کلافهایم، قضاوت میکنیم؟
تا به حال برایتان پیش آمده که در اوج یک درگیری ذهنی یا فشار هیجانی، ناگهان بخواهید تکلیف همهچیز را با یک کلمه روشن کنید؟ مثلاً با خودتان بگویید: «او آدم بدذاتی است» یا «من یک بازنده تمامعیارم». این تصویر دقیقاً همین لحظه را نشان میدهد: در زیر پوست ما، کلافی سردرگم از احساسات و افکار درهمتنیده وجود دارد، اما در لایه بیرونی، میخواهیم با یک «لایک» یا «دیسلایک» (شست رو به بالا یا پایین) به همهچیز نظم بدهیم.
در ادامه، این وضعیت را از دریچه روانشناسی بررسی میکنیم تا ببینیم در دنیای درونی ما چه میگذرد.
۱. کلافِ سردرگم درون: وقتی کلمات کم میآورند
آن خطوط درهمپیچیده در تصویر، نمایشگر دنیای درونی ما در لحظات فشار است. دنیل سیگل (Dan Siegel)، روانپزشک برجسته، معتقد است ذهن سالم مثل قایقی است که در «رودخانه یکپارچگی» حرکت میکند. در یک طرف این رودخانه، ساحل «آشفتگی» (بینظمی مطلق) و در طرف دیگر، ساحل «صلبیت» (انعطافناپذیری) قرار دارد.
وقتی دنیای درون ما مثل این تصویر آشفته است، یعنی احساسات ما هنوز به «کلمه» تبدیل نشدهاند. مثلاً مراجعی را تصور کنید که بعد از یک مشاجره، فقط حس میکند «دارد میترکد»، اما نمیتواند بگوید که همزمان هم غمگین است، هم احساس ناامنی میکند و هم به شدت خشمگین. وقتی نمیتوانیم این خطوط درهمتنیده را به یک داستان منسجم تبدیل کنیم، ذهن ما برای فرار از این فشار، به دنبال یک راه میانبر میگردد.
۲. مکانیسم دفاعی «دوشقهسازی»: پناه بردن به دنیای سیاه و سفید
نمادهای سادهی تایید یا رد در بالای سرها، همان راه میانبر هستند. در روانکاوی، به این وضعیت «دوشقهسازی» یا Splitting میگویند. اتو کرنبرگ (Otto Kernberg) توضیح میدهد که وقتی تحملِ ابهام و پیچیدگی را نداریم، آدمها و اتفاقات را به دو دسته «کاملاً خوب» یا «کاملاً بد» تقسیم میکنیم.
یک مثال ملموس:
فرض کنید درمانگرتان یک جلسه را به دلیل بیماری لغو میکند. اگر ذهن شما در آن لحظه توان تحمل ابهام را نداشته باشد، ممکن است از تصویر «درمانگر ناجی و مهربان» به سرعت به تصویر «او بیمسئولیت و بیعاطفه است» پرتاب شوید. این قضاوت قطعی (شست رو به پایین)، اضطراب شما را موقتاً کم میکند چون دیگر تکلیفتان روشن است، اما واقعیتِ پیچیده (اینکه او هم انسان است و ممکن است بیمار شود) را قربانی میکند.
۳. قضاوتهای توخالی: آیا این خودِ واقعی ماست؟
اگر به تصویر دقت کنید، علائم شست، توخالی هستند. این میتواند به مفهوم «خویشتن کاذب» از دیدگاه دونالد وینیکات (Donald Winnicott) اشاره داشته باشد. وقتی ما به جای لمسِ دردهای پیچیده درونی، صرفاً به قضاوتهای تند و قطبی رو میآوریم، در واقع یک «ماسک» به صورت زدهایم.
این قضاوتها از احساسات اصیل ما سرچشمه نمیگیرند؛ آنها فقط سپرهایی هستند که ساختهایم تا با واقعیتِ آشفته درونمان روبهرو نشویم. قضاوت قطعی، ما را از «خودِ واقعیمان» که لایهای حساس و آسیبپذیر است، جدا میکند.
۴. چطور از این بنبست خارج شویم؟
هدف از آگاهی به این فرآیندها، سرزنش خود نیست، بلکه توسعه ظرفیتهای جدید است:
* از «یا این یا آن» به سمت «هم این و هم آن»: مارشا لینهان (Marsha Linehan) در رویکرد DBT پیشنهاد میدهد که به دنبال «حقیقت سوم» بگردیم. بهجای اینکه بگویید «او بد است»، بگویید «او مرا رنجاند، اما هنوز بخشهایی از رابطه ما ارزشمند است». این یعنی نگه داشتن دو واقعیت متناقض در کنار هم.
* ذهنیسازی یا ترجمه کلافها: هدف ما در جلسات درمان این است که آن خطوط درهمرفته را باز کنیم و برایشان اسم بگذاریم. وقتی بتوانید بگویید «من اکنون حسادت میکنم چون میترسم جایگاهم را از دست بدهم»، آن کلافِ سیاه شروع به باز شدن میکند و دیگر نیازی به قضاوتهای تند و سیاه و سفید نخواهید داشت.
نتیجهگیری
هر بار که متوجه شدید به شدت در حال قضاوتِ قطعیِ خود یا دیگری هستید، لحظهای درنگ کنید و از خود بپرسید: «در درون من چه آشفتگیای وجود دارد که با این قضاوت، سعی در آرام کردنش دارم؟»
شفای روان، نه در رسیدن به قطعیت و سادگی، بلکه در شجاعتِ پذیرفتن و لمس کردنِ همین پیچیدگیهای انسانی است. سلامت روان یعنی بتوانیم در میان آن خطوط درهمتنیده بمانیم و بهتدریج از دل آنها، معنای منحصربهفرد زندگی خود را پیدا کنیم.
مطلبی دیگر در همین موضوع
یار همیشگی
مطلبی دیگر در همین موضوع
هنر و آداب رد یک درخواست!
بر اساس علایق شما
سبک تر از سکوت