«سایه‌ای که قلم‌مو را می‌لرزاند.»

سارا روبه‌روی بوم ایستاده است.

قلم‌مو در دستش می‌لرزد، نه از ناآگاهی، بلکه از دقتِ بیش‌ازحد. هر خطی که می‌کشد، مکث می‌کند. دوباره نگاه می‌کند. پاک می‌کند.

نقاشی هنوز تمام نشده، اما سارا خسته است؛ انگار ساعت‌هاست کسی بالای سرش ایستاده.

اگر خوب دقت کنی، می‌بینی کسی واقعاً آنجا نیست.

نه استادی، نه منتقدی، نه تماشاگری.

اما پشت سر سارا، صدایی هست.

صدایی آشنا که می‌گوید:

«این کافی نیست.»

«باید بهتر باشه.»

«اگه کامل نباشه، ارزشی نداره.»

این صدا شبیه خودِ اوست؛

اما سخت‌گیرتر، بی‌رحم‌تر، و همیشه ناراضی.

سارا یادش نمی‌آید چه زمانی این صدا وارد زندگی‌اش شد.

شاید وقتی برای دوست‌داشتنی بودن، باید بهترین می‌بود.

شاید وقتی اشتباه، مساویِ سرزنش شد.

شاید وقتی یاد گرفت ارزشش را با نتیجه‌ی کارش بسنجد.

حالا دیگر کسی از او کمال نمی‌خواهد؛

اما او خودش از خودش می‌خواهد.

فشار از بیرون نیست،

از درون است.

نامرئی است،

اما سنگین.

در درمان، وقتی سارا برای اولین‌بار می‌پرسد:

«اگه کامل نباشم، باز هم می‌تونم کافی باشم؟»

یک ترک کوچک در دیوار این فشار ایجاد می‌شود.

شاید قرار نیست صدای منتقد درونی کاملاً ساکت شود،

اما می‌شود صدای دیگری را هم کنارش نشاند:

صدای انسانی‌تر، مهربان‌تر،

صدایی که بگوید:

«لازم نیست کامل باشی تا ارزشمند باشی.»

و این‌جاست که نقاشی،

و زندگی،

می‌تواند دوباره نفس بکشد.