کارشناسی ارشد مشاوره خانواده
نقاشی روی صندلی گهوارهای

«ثبات روانی (Mental Stability) به معنای حذف اضطراب (Elimination of Anxiety) یا رسیدن به سکونِ مطلق (Absolute Stasis) نیست، بلکه توانایی حفظ یک تعادل پویا (Dynamic Equilibrium) در بستر نوسان است؛ همانگونه که در این تصویر، هنرمند پایداری خود را نه از ایستادن بر زمینی صُلب، بلکه از طریق همسویی با حرکت (Attunement to Movement) و حرکتِ مداوم (Continuous Motion) به سوی خلق معنا (Meaning-Making) بر روی صندلی لرزانِ زندگی به دست میآورد—درست همانطور که در سیستمهای پویا (Dynamic Systems)، تعادل نه در ایستایی، بلکه در حرکتِ تنظیمشده حفظ میشود.»
وینیت اول:
«نقاشی روی صندلی گهوارهای»
وقتی وارد اتاق شد، اولین جملهاش این بود:
«فقط میخوام یه نقطهی ثابت پیدا کنم… یه جایی که دیگه نلرزم.»
چند هفته بود میآمد؛ با همان خستگیِ آشنا و همان اضطرابِ تکرارشونده. هر بار که قرار بود تصمیمی بگیرد—رابطه، شغل، حتی یک پیام ساده—انگار ذهنش روی «بوم سفید» میرفت: آیندهای نانوشته، بیقطعیت، و ترسناک. بعد هم مثل کسی که قلممو را در هوا نگه داشته باشد، متوقف میشد.
میگفت: «اگر مطمئن نباشم، شروع نمیکنم. چون اگر شروع کنم و خراب بشه… یعنی من خرابم.»
آن روز، به جای اینکه سریع به دنبال «راهحل» برویم، چند لحظه سکوت کردیم. من به ریتم نفسهایش گوش دادم؛ تند، کوتاه، انگار میخواست چیزی را کنترل کند که کنترلپذیر نیست. گفتم:
«الان که دربارهی تصمیم حرف میزنی، توی بدنت چی میگذره؟»
نگاهش رفت سمت دستهایش. انگشتها را به هم میفشرد. گفت:
«دلم میخواد همهچیز محکم باشه… ولی نیست. میترسم یک حرکت کنم و همهچیز بریزه.»
گفتم:
«میفهمم. انگار تو دنبال زمینی هستی که تکان نخورد. ولی شاید مسئله این نباشه که زمین رو ثابت کنیم؛ شاید مسئله اینه که یاد بگیریم روی زمینی که گاهی میلرزه، راه بریم.»
اخمی کرد؛ نه از مخالفت، از تعجب.
«یعنی باید با لرزش کنار بیام؟ این یعنی تسلیم؟»
گفتم:
«نه. کنار آمدن با لرزش، یعنی پیدا کردن تعادلِ تازه. مثل دوچرخه: وقتی میایسته میافته؛ وقتی حرکت میکنه، تعادل پیدا میکنه.»
چیزی در نگاهش نرم شد، اما هنوز مقاومت داشت:
«ولی من از اشتباه میترسم. از اینکه خط کج بشه.»
کمی جلوتر آمدم، نه با بدن، با صدا. آرامتر، نزدیکتر به ریتم او.
«میتونیم امروز یک تمرین خیلی کوچک انجام بدیم؟ نه برای اینکه عالی باشه؛ برای اینکه فقط شروع باشه.»
سکوت کرد. بعد آهسته سر تکان داد.
یک کاغذ ساده جلویش گذاشتم. گفتم:
«فقط یک جمله بنویس: “الان نمیدونم، و این قابل تحمله.”
لازم نیست باورش کنی. فقط بنویسش.»
مداد را برداشت. چند ثانیه دستش در هوا ماند؛ همان تعلیق آشنا. بعد نوشت. خطش کمی لرزید. خودش هم دید. لبخند کوتاهی زد، چیزی بین خجالت و آسودگی:
«خطش صاف نشد.»
گفتم:
«درست میگی. و با این حال، جمله روی کاغذه. اتفاق افتاد. دنیا فرو نریخت.»
نفسش عمیقتر شد. انگار بدنش فهمیده بود چیزی که ذهنش سالها باور نمیکرد: اشتباه، فاجعه نیست.
گفت:
«عجیبه… حس میکنم وقتی دارم مینویسم، کمتر فکر میکنم. کمتر میترسم.»
گفتم:
«این همون جاییه که آدمها گاهی بهش میگن “غرقگی”؛ وقتی به جای جنگیدن با نتیجه، وارد فرآیند میشن. تو برای چند لحظه، به جای قضاوتکردنِ خط، با حرکت دستت همراه شدی.»
سرش را پایین انداخت و دوباره به کاغذ نگاه کرد.
«پس مشکل من اینه که میخوام قبل از اولین خط، مطمئن بشم تابلو شاهکاره.»
گفتم:
«و این فشار، تو رو فلج میکنه. بوم سفید هم دعوت میکنه، هم تهدید. اما زندگی معمولاً بوم سفید میمونه—و ما فقط با کشیدنِ یک خطِ واقعی میفهمیم بعدش چی میشه.»
لحظهای مکث کرد و گفت:
«اما اگر خط بد باشه؟»
گفتم:
«اون وقت یک خط دیگه میکشیم. و یک رنگ دیگه امتحان میکنیم. درمان قرار نیست پایههای زندگی رو میخکوب کنه. قراره کمک کنه تو توی این نوسان، ریتم خودت رو پیدا کنی—طوری که تکانها تو رو پرت نکنن.»
چشمهایش کمی نمناک شد.
«یعنی من لازم نیست ثابت بشم تا خوب باشم؟»
گفتم:
«تو لازم نیست ثابت بشی. لازم نیست همهچیز رو قطعی کنی. تو میتونی در حال حرکت هم زندگی کنی. حتی میتونی در حال لرزش هم انتخاب کنی. این همون بلوغِ روانیه: تحملِ ابهام، بدون فرار یا فلج شدن.»
آخر جلسه، کاغذ را تا کرد و گذاشت توی کیفش. گفت:
«شاید این هفته، به جای اینکه منتظر اطمینان کامل بمونم، فقط یک “خط” بکشم. یک کار کوچک. یک پیام. یک قدم.»
من فقط گفتم:
«همین. یک خط واقعی. نه یک خط کامل.»
وقتی رفت، اتاق همان اتاق بود؛ هیچ چیز بیرونی تغییر نکرده بود. اما چیزی در فضای بینِ ما—در همان «محیط نگهدارنده»—پدید آمده بود: اجازهی تجربهکردن بدون نیاز به بینقص بودن. تعادلی که از دلِ حرکت میآید، نه از سکون.
اگر این وینیت برای تو آشناست: شاید لازم نباشد زندگی را ثابت کنی تا بتوانی آن را زندگی کنی؛ شاید کافی است یاد بگیری در حین تاب خوردن، قلممو را زمین نگذاری.
وینیت دوم:
«رقص قلممو بر صندلی گهوارهای»
شاید شما هم بارها با این آرزو وارد اتاق درمان شدهاید: «میخواهم این اضطراب تمام شود؛ میخواهم همهچیز بالاخره آرام و ثابت بگیرد تا بتوانم زندگیام را بسازم.»
تصور کنید زندگی شبیه به تلاش برای نقاشی کردن روی بومی است که مدام میلرزد، در حالی که خودتان هم روی یک صندلی گهوارهای نشستهاید که آرام و قرار ندارد. احتمالا تا امروز، تمام انرژیتان را صرف این کردهاید که با عضلاتی منقبض، آن صندلی را به زورِ اراده متوقف کنید. نفستان را حبس کردهاید و منتظر آن «لحظهی طلایی و بینقص» ماندهاید که همهچیز ساکن شود تا بتوانید اولین خط صاف را روی بوم زندگی بکشید. اما آن لحظهی سکونِ مطلق هرگز نیامده و شما ماندهاید و خستگیِ ناشی از جنگیدن با حرکت.
حقیقت این است که ما اینجا نیستیم تا پایههای این صندلی را به زمین میخکوب کنیم؛ چون ذات زندگی، «نوسان» است. تلاطمهای شغلی، تغییرات روابط و جزر و مد احساسات، باگهای سیستم نیستند؛ آنها ویژگیهای این صندلی گهوارهای هستند.
در این اتاق، ما کار دیگری میکنیم. من به عنوان درمانگر، کنار شما مینشینم، اما نه برای اینکه حرکت را متوقف کنم. من اینجا هستم تا ریتم لرزشهای شما را بشنوم و درک کنم. ما با هم تمرین میکنیم که چطور عضلاتتان را شل کنید و به جای جنگیدن با تکانها، با آنها «همسو» شوید.
هدف ما رسیدن به سکون نیست؛ هدف ما پیدا کردن «تعادل در حرکت» است. درست مثل دوچرخهسواری که تنها وقتی تعادل دارد که رکاب میزند. بیایید ببینیم چطور میتوانیم دست از انتظار برای «ثبات» برداریم و در همین حین که صندلی تاب میخورد و بوم میلرزد، قلممو را به دست بگیریم و شجاعانه، طرح منحصربهفرد خودتان را در میانهی این آشوب خلق کنیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
کاربرد استعاری اثر دوپلر در رواندرمانی
مطلبی دیگر از این انتشارات
«دیالکتیک آشفتگی درونی و قضاوت قطبی»
مطلبی دیگر از این انتشارات
« بازگشت به ریشه — تحلیل تکانهها با تابع معکوس»