«هندسه‌ی تنهایی، معماریِ پیوند»

«بلوغ روانی یعنی تواناییِ ساختن پلی از شفقت میان دو دنیای متفاوت؛ جایی که درکِ اصالتِ دیگری، جایگزین تلاش برای هم‌شکلی می‌شود. تفاوت در قالب‌های ذهنی، نه مانعِ پیوند، که بستری برای رشد است.»

«هندسه‌ی تنهایی، معماریِ پیوند»

اتاق از کلمات پر شده بود، اما صندلی‌ها فرسنگ‌ها از هم فاصله داشتند. سارا با تمام وجود از «دایره‌های» درونش می‌گفت؛ از نرمیِ دلتنگی، از غلتیدنِ مداومِ یک بغض. علی اما با «مربع‌ها» پاسخ می‌داد؛ با زاویه‌های تندِ منطق، با دیوارهایی از جنسِ «باید» و «نباید».

آن‌ها به تصویرِ روی دیوار نگاه کردند. علی گفت: «انگار ما هیچ‌وقت با هم چفت نمی‌شویم. من مربع می‌سازم و او دایره می‌خواهد. انگار در دو جهانِ موازی ایستاده‌ایم.»

سارا آهی کشید: «خسته شدم از اینکه سعی کردم لبه‌های تو را گرد کنم یا خودم را در قالبِ زاویه‌دارِ تو جا بدهم. دردِ ما، همین تلاش برای هم‌شکلی است.»

درمانگر به آرامی گفت: «شاید نیازی نباشد مربع به دایره تبدیل شود یا دایره به پیکان. بلوغ زمانی آغاز می‌شود که بپذیریم هر کدام از ما معمارِ دنیای منحصر‌به‌فردِ خودمان هستیم. نگاه کنید... در این تصویر، زیبایی در آنجایی نیست که فرم‌ها شبیه هم شوند؛ زیبایی در آن فضای خالیِ میانِ آن‌هاست که منتظرِ ساخته شدنِ یک پل است.»

آن روز آن‌ها آموختند که «بلوغ روانی یعنی تواناییِ ساختن پلی از شفقت میان دو دنیای متفاوت؛ جایی که درکِ اصالتِ دیگری، جایگزین تلاش برای هم‌شکلی می‌شود. تفاوت در قالب‌های ذهنی، نه مانعِ پیوند، که بستری برای رشد است.»

دیگر کسی سعی نکرد دیگری را بازسازی کند. آن‌ها فقط شروع کردند به تماشایِ هندسه‌ی متفاوتِ روحِ یکدیگر.