کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
«وقتی ریشهها دامن میگیرند: روایتی از تلاقی طبقه و هویت در اتاق درمان»

پژمان دکترای جامعهشناسی دارد. او در سیمنارهای دانشگاهی لندن راحت نیست؛ نه به خاطر زبان انگلیسی، که به آن مسلط است، بلکه به خاطر زمان سکوت. او نمیداند دقیقاً در کدام ثانیه باید وارد گفتگو شود، چگونه شوخیای تلویحی بسازد، یا چرا نشستن روی صندلیهای نرم کتابخانه برایش «ناجور» (ill-fitting) است. او احساس میکند «باید» از این همه راحت باشد، اما دائماً مراقب است. این همان شرم طبقاتی (class shame) است؛ نه احساسی فردی و مادرزادی، بلکه تجلی یک ناهمخوانی (hysteresis) ساختاری.
در اولین جلسه، درمانگر به جای پرسیدن «چرا استرس داری؟»، نقشهای کشید. او دو محور ترسیم کرد: پایگاه اجتماعی (social position) و جهتگیری ارزشی (value orientation). «اینجا را ببین،» گفت، «این فقط یک مدل محیط اجتماعی (social milieu) است. ابزاری برای برونسازی (externalization)، نه برچسبی برای توصیف تو.» پژمان والدینش را در گوشه «سنتگرا» و خودش را در «پیشرو» قرار داد. فاصلهای که روی کاغذ دید، ناگهان به زبانی بدل شد برای آنچه سالها در بدنش احساس کرده بود اما نمیتوانست نامگذاری کند. اینجا، استفاده از مدل، کاملاً استعاری (metaphorical) بود؛ مثل یک قاب عکس که به موقت به تجربهاش شکل میداد.
اما وقتی صحبت به هبیتوس (habitus) رسید، دیگر سخن از استعاره نبود. درمانگر توضیح داد که بدن پژمان، شیوه نفس کشیدنش، و حتی آرایش جملاتش، حامل سرمایه فرهنگی (cultural capital) است که در یک میدان اجتماعی (social field) خاص شکل گرفته؛ میدانی که در آن ارزش بر «عملگرایی» و «فروتنی» استوار بود، نه «نمایش نظریهپردازی». حالا که او به میدانی جدید—دانشگاهی که در آن افراد با لحن آرام و پر از حاشیه صحبت میکنند—منتقل شده، هبیتوس موروثیاش با قواعد جدید ناهمخوان است. این تجسمیافته (embodied) شده است؛ یعنی در عضلات گردنش، در ضربان قلبش پیش از صحبت کردن، در احساس «بد بودن» وقتی لباس رسمی میپوشد. اینجا، جامعهشناسی یک چارچوب تبیینی غیراستعاری (non-metaphorical) است که توضیح میدهد چرا رفتار او «انتخاب» آگاهانه نیست، بلکه محصول درونیسازی (internalization) ساختاری است.
در جلسهای دیگر، پژمان گفت: «احساس میکنم هرگز نمیتوانم این پوست را عوض کنم. انگار سرنوشتم این است.» درمانگر به مفهوم پرتابشدگی (thrownness) اشاره کرد. او توضیح داد که پژمان واقعاً در جهانی «پرتاب» شده که انتخاب نکرده است؛ زبان مادری، طبقه، و ارزشهای خانوادگیاش فاکتیسیته (facticity) اوست. اما اینجا، برخلاف جبرگرایی، نکته کلیدی فرافکنی (projection) است. آینده، گسست کامل از گذشته نیست، بلکه بازگشایی امکانهای نو بر بستر همان ریشههاست. پژمان میتواند با همان دقت نظری که از پدر کارگرش آموخته (ارزشِ کار دقیق)، حالا به متون انتزاعی نزدیک شود؛ نه با انکار گذشته، بلکه با تکرار اصیل (authentic repetition) آن در پروژه جدیدش. اینها مفاهیم پدیدارشناختی (phenomenological) هستند؛ یعنی توصیف ساختار وجودی انسان، نه استعارههای شاعرانه.
اما چرا تغییر اینقدر سخت است؟ اینجا مفهوم وابستگی مسیری (path dependence) به کار آمد. درمانگر توضیح داد که این مفهوم، استعارهای است از اقتصاد: سیستمهایی که سالها در یک مسیر سرمایهگذاری کردهاند، تغییر مسیرشان هزینهبر است. پژمان سالها در نقش «پسر خوب» و «نخبه محله» سرمایه اجتماعی و عاطفی accumulated کرده است. ترک این الگوها—مثلاً دیگر «فروتن» نبودن یا ادعای دانستن داشتن—برایش به معنای riskingاز دست دادن اعتبار نزد خانواده و حتی بخشی از هویتش است. مقاومت او against change نه به خاطر «تنبلی»، بلکه منطقی است عمیقاً اجتماعی و اقتصادی.
سه حرکت درمانی شکل گرفت:
اول، نقشهبرداری از موقعیت: پژمان یاد گرفت که استرس او نه flaw شخصی، بلکه نتیجه زیستن در شکاف بین دو میدان است.
دوم، کاوش خاستگاه: او دید که «شرم» او، محصول هبیتوسی است که در فضای قبلیاش survival strategy بوده است. درک این غیراستعاری بود؛ واقعیتی مادی در بدنش.
سوم، بازگشایی افق امکانها: او شروع کرد به کشف اینکه چگونه میتواند بدون ترک کامل ریشهها، در میدان جدید بازی کند؛ چگونه میتواند از سرمایه فرهنگی جدید استفاده کند اما با لهجهای که هنوز صدای پدرش در آن موج میزند.
در پایان، پژمان فهمید که آیندهاش لزوماً گسست از خاستگاههایش (origins) نیست؛ بلکه گشوده شدن امکانهایی است که هنوز در همان خاک رشد کردهاند، اما به سوی نوری جدید میرسند. [نسخه رواندرمانگران](https://ble.ir/Interdisciplinary/7737464660165827087/1779200948370)
وینیت دوم
"شکاف میان دو جهان"
دکتر مهران، استاد ۴۲ ساله ادبیات تطبیقی، در جلسه پنجم درمان، دستهایش را به هم گره زد و گفت: «هر بار در جلسه گروه آموزشی حرف میزنم، انگار یک نفر دیگر از دهانم بیرون میآید. زبانم آکادمیک است، اما تهِ دلم میدانم آن پایین، هنوز بچهٔ کارگر راهآهنم.» وی احساسی از شرم طبقاتی (class shame) را تجربه میکرد که هر موفقیت علمیاش را آلوده میساخت، نوعی بیجایی (dislocation) دائمی که او را میان خاستگاه فروتن و جایگاه دانشگاهی معلق نگاه میداشت.
درمانگر، با بهرهگیری از رویکرد بینرشتهای، پیشنهاد کرد: «بیاییم موقعیتهایمان را روی یک نقشه ببینیم.» او نموداری از محیطهای اجتماعی (social milieus) را مقابل مهران گذاشت که بر دو محور پایگاه اجتماعی (social position) و جهتگیری ارزشی (value orientation) شکل گرفته بود. مهران والدینش را در محیط «سنتی-کارگری» و خود را در «روشنفکری شهری» جای داد. فاصلهٔ بصری میان این دو نقطه، گویی ضربهای فیزیکی بود: «همین است! هر روز صبح از این خط عبور میکنم.» این برونسازی (externalization) ابتدایی، شکاف را از درون او بیرون کشید و روی کاغذ نشاند.
درمانگر سپس به آرامی گفت: «این که احساس میکنی در مهمانی دانشگاهی، چنگال را اشتباه دستت میگیری، بدن توست که حرف میزند.» او مفهوم هبیتوس (habitus) را معرفی کرد: نظامی از آمادگیهای تاریخی (dispositions) که از کودکی در بدن و سلیقه ما حک میشود — شیوهٔ حرفزدن، ایستادن، حتی شوخیکردن. مهران دریافت که «نفهمیدن موسیقی کلاسیک» یا «لحن صمیمیتر از حد» تهماندهٔ سرمایه فرهنگی (cultural capital) طبقهاش نیست، بلکه سرمایهای از جنس دیگر است: تابآوری، طنازی عامیانه، و هوش موقعیتیای که تالارهای سخنرانی را جور دیگری میفهمد. این ناهمخوانی (hysteresis) بین هبیتوس قدیم و میدان (field) جدید، منبع اصلی ناراحتی او بود — نه یک نقص شخصی.
«اما چرا اینقدر رهایی از آن دشوار است؟» مهران پرسید. درمانگر با ارجاع به وابستگی مسیری (path dependence) توضیح داد که سالها سرمایهگذاری عاطفی در یک الگوی دفاعی — مثلاً «پنهانکردن اصل و نسب» — آن را به بخشی از هویت بدل کرده است؛ تغییر آن نه فقط یادگیری رفتاری نو، که سوگواری برای ازدستدادن روایتی است که یکعمر با آن زیستهایم. مقاومت (resistance) او در درمان، واکنشی منطقی به هزینههای واقعی تغییر بود.
سپس نوبت به لایهٔ عمیقتر رسید: «تو انتخاب نکردی که فرزند یک کارگر باشی. این پرتابشدگی (thrownness) توست — واقعیت (facticity) که جهان زبان، طبقه و خانوادهات را پیشاپیش برایت تعیین کرد. اما هایدگر میگوید آینده گسست از این واقعیت نیست؛ فرافکنی (projection) امکانهای نوست بر همان بستر.» مهران اندکی ساکت ماند، سپس لبخند زد: «یعنی من میتوانم استاد ادبیات باشم و هنوز از گویش قدیمی پدرم در کلاس استفاده کنم... بیآنکه یکی از آن دو جهان را انکار کنم؟»
در جلسههای بعد، درمان به «بازگشایی افق امکانها» تبدیل شد: مهران میتوانست بهجای پنهانکاری، ریشههایش را به ابزاری برای بازاندیشی انتقادی در روشنفکری تهی از زندگی بدل کند. شرم طبقاتیاش فروکنکرد، اما معنایش دگرگون شد: از علامت حقارت به نشانهٔ آگاهی از شکاف ساختاری (structural gap) که جامعه بر دوش کسانی میگذارد که جابهجا میشوند. او دیگر نه یک «متقلب آکادمیک»، که پلی میان دو زیستجهان (lifeworld) بود — جهانی که هم او را شکل داده بود و هم اکنون در برابرش گشوده میماند.
وینیت سوم
«من دیگر نمیدانم کجا تعلق دارم»
زمینه: سارا، ۳۴ ساله، دکترای مهندسی برق از دانشگاه صنعتی شریف، مدیر تیم تحقیق و توسعه در یک شرکت چندملیتی فناوری. والدین او—پدر راننده کامیون بازنشسته، مادر خانهدار—در شهرستانی کوچک در استان کرمانشاه زندگی میکنند. سارا پس از ۱۵ سال زندگی در تهران، برای اولین بار در جلسه سوم درمان، جملهای را بیان میکند که تا آن لحظه نتوانسته بود واژهگذاری (verbalization) کند.
---
سارا: (با لحنی آرام اما مضطرب) هفته پیش برای عید به خانه رفتم. مادرم غذاهای محلی درست کرده بود، همانهایی که بچگی دوست داشتم. اما وقتی پشت سفره نشستم، احساس کردم... انگار دیگر آنجا نیستم. یعنی جسمم آنجاست، اما ذهنم مدام به ایمیلهای کاری فکر میکرد. بعد مادرم گفت: «دخترم، تو دیگه مثل ما نیستی.» نمیدانم چرا، اما این جمله مثل چاقو بود.
درمانگر: «مثل ما نیستی»... این جمله چه احساسی در تو برانگیخت؟
سارا: (سکوت طولانی) شرم. شرم از اینکه... انگار خانوادهام را رها کردهام. اما همزمان، وقتی برمیگردم تهران، توی جلسات کاری هم احساس میکنم یک نفر دیگر هستم. همکارانم درباره سفرهای خارجی، رستورانهای جدید، کنسرتها حرف میزنند. من فقط لبخند میزنم و سرم را تکان میدهم، اما نمیدانم چرا احساس میکنم... جایی تعلق ندارم. نه اینجا، نه آنجا.
درمانگر: این احساس «نه اینجا، نه آنجا» را بیشتر توضیح میدهی؟
سارا: (چشمانش پر از اشک میشود) یعنی... وقتی با خانوادهام هستم، احساس میکنم زبانم عوض شده. نمیتوانم درباره کارم حرف بزنم، چون نمیفهمند. وقتی میگویم «امروز یک مدل یادگیری ماشین طراحی کردیم»، پدرم فقط میگوید: «خوبه، خوبه.» اما میبینم که نمیفهمد. و من هم دیگر نمیتوانم درباره چیزهایی که برایشان مهم است—مثل قیمت گوشت، یا اینکه همسایه چه کار کرده—حرف بزنم. انگار دو دنیای جدا از هم هستیم.
درمانگر: (با لحنی آرام) سارا، آنچه توصیف میکنی، شکافی است که بسیاری از افرادی که جابهجایی اجتماعی (social mobility) تجربه کردهاند، با آن مواجه میشوند. این شکاف نه تنها در احساسات، بلکه در زبان، ارزشها، و حتی شیوه نشستن و صحبت کردن تجلی مییابد. جامعهشناسی این را هبیتوس (habitus) مینامد—نظامی از آمادگیهای تاریخی که در بدن، زبان، و سلیقه تجسم مییابد. تو در خانوادهای با سرمایه فرهنگی (cultural capital) خاص بزرگ شدهای، اما اکنون در میدان اجتماعی (social field) دیگری کار میکنی. این دو میدان، قواعد، زبان، و ارزشهای متفاوتی دارند.
سارا: (با کنجکاوی) یعنی این احساس... طبیعی است؟
درمانگر: نه تنها طبیعی، بلکه نشانهای از تعارض ساختاری (structural conflict) است، نه نقص شخصی. اما این تعارض، هزینههایی دارد. تو نه تنها زبان و مهارتهای جدیدی یاد گرفتهای، بلکه هویتت نیز در حال تغییر است. و این تغییر، با احساس شرم طبقاتی (class shame) و بیجایی (dislocation) همراه است. شرمی که مادرت ناخواسته برانگیخت، در واقع بازتاب این شکاف است: تو دیگر کاملاً به آن دنیا تعلق نداری، اما هنوز کاملاً به این دنیا هم تعلق نداری.
سارا: (با صدای لرزان) پس چه کار کنم؟ نمیتوانم به گذشته برگردم، اما نمیتوانم این احساس غریبگی را هم تحمل کنم.
درمانگر: سارا، هایدگر (Heidegger) میگوید ما همواره در جهانی پرتاب شدهایم (thrownness) که از پیش ما را دربرگرفته: خانواده، زبان، طبقه. اما این پرتابشدگی، سرنوشت نیست؛ بلکه بستری است که بر آن فرافکنی (projection) امکانهای آینده صورت میگیرد. تو نمیتوانی گذشته را تغییر دهی، اما میتوانی نسبت خود با آن را بازاندیشی کنی. پرسش این نیست که «کجا تعلق دارم؟»، بلکه «چگونه میتوانم با این دو دنیا به شیوهای زندگی کنم که هر دو را بپذیرم، بدون اینکه یکی را فدای دیگری کنم؟»
سارا: (با تأمل) یعنی... نباید یکی را انتخاب کنم?
درمانگر: نه. بلکه باید بیاموزی که چگونه میان این دو دنیا پل بزنی. این کار نه آسان است و نه بدون هزینه. اما امکانپذیر است. بیایید با هم کاوش کنیم که چه چیزی از خانوادهات با خود آوردهای—چه ارزشهایی، چه مهارتهایی—و چگونه میتوانی آنها را در زندگی کنونیات بازشناسی و ادغام کنی. همچنین، بیایید بررسی کنیم که چرا در محیط کاری احساس غریبگی میکنی. آیا این احساس از شرم است، یا از اینکه هنوز کاملاً سرمایه فرهنگی (cultural capital) آن محیط را درونی نکردهای؟
سارا: (با امید محتاطانه) فکر میکنم... هر دو. شرم از اینکه خانوادهام را رها کردهام، و احساس اینکه در محیط کاری هم «کافی» نیستم.
درمانگر: این احساس «کافی نبودن» نشانهای از وابستگی مسیری (path dependence) است: تو سالها در الگویی زندگی کردهای که بر اساس ارزشهای خانوادگی شکل گرفته—مثلاً فروتنی، سختکوشی، وفاداری به خانواده. اما اکنون در میدانی هستی که قواعد دیگری دارد—مثلاً خودنمایی، شبکهسازی، استقلال فردی. تغییر این الگو، نه تنها یادگیری مهارت جدید، بلکه پذیرش هزینههای عاطفی و هویتی را میطلبد. اما این تغییر، گسست از گذشته نیست؛ بلکه بازاندیشی انتقادی نسبت تو با جهان است.
سارا: (با لبخند کمرنگ) یعنی... من نه باید خودم را تغییر دهم، نه باید به گذشته برگردم. بلکه باید راهی بیابم که هر دو را با هم زندگی کنم؟
درمانگر: دقیقاً. و این کار، نه یکشبه اتفاق میافتد. بلکه فرآیندی است که در آن، تو یاد میگیری چگونه با شرم، با شکاف، و با هزینههای تغییر مذاکره کنی. و من در این مسیر، همراه تو هستم.
---
یادداشت بالینی:
این وینیت نشان میدهد که چگونه مفاهیم جامعهشناختی (هبیتوس، سرمایه فرهنگی، میدان اجتماعی) و پدیدارشناختی (پرتابشدگی، فرافکنی) میتوانند در اتاق درمان برای برونسازی (externalization) تجربه مراجع و بازگشایی افق امکانها به کار روند. سارا نه با نقص شخصی، بلکه با شکاف ساختاری مواجه است—شکافی که در تلاقی جابهجایی اجتماعی، تغییر هبیتوس، و تعارض ارزشی شکل گرفته است. کار درمانی در این سطح، نه تنها تغییر احساس، بلکه بازاندیشی انتقادی نسبت فرد با جهان است.
وینیت چهارم
وقتی موفقیت طعم غربت میدهد: یک روایت درمانی از جابهجایی اجتماعی (Social Mobility)»
آرمان، چهل ساله، استاد دانشگاه در رشته اقتصاد سیاسی است. در نخستین جلسه درمان، با لحنی آرام اما متفکرانه گفت:
«من به هر چیزی که در جوانی میخواستم رسیدهام، اما احساس میکنم جایی به طور کامل به من تعلق ندارد.»
او در خانوادهای کارگری در یک شهر صنعتی کوچک بزرگ شده بود. پدرش راننده کامیون و مادرش کارگر کارخانه نساجی بود. آرمان نخستین فرد در خانواده بود که وارد دانشگاه شد و بعدها در یکی از دانشگاههای معتبر اروپا دکتری گرفت. اکنون در یک دانشگاه بینالمللی تدریس میکرد و در حلقهای از همکاران با «سرمایه فرهنگی» (cultural capital) بالا زندگی حرفهای داشت.
با این حال، احساس «بیجایی» (dislocation) تجربهای مکرر در زندگی او بود.
او توضیح داد که در جلسات رسمی دانشگاهی، وقتی همکاران درباره تعطیلات اسکی در آلپ یا مجموعههای هنری خانوادگی صحبت میکنند، نوعی سکوت درونی او را فرا میگیرد.
«میدانم که از نظر علمی همسطح آنها هستم. اما در چنین لحظاتی انگار بدنم میداند که از دنیای دیگری آمدهام.»
چند دقیقه بعد، وقتی درباره دیدارهای خانوادگی صحبت میکرد، همان احساس در جهت معکوس ظاهر شد.
او گفت:
«وقتی به خانه پدر و مادرم میروم، آنها به موفقیتم افتخار میکنند. اما گاهی حس میکنم زبان مشترکمان کمتر شده. شوخیها، مثالها، حتی نوع حرف زدنم تغییر کرده.»
در این نقطه، او مکث کرد و افزود:
«گاهی احساس میکنم میان دو جهان معلق هستم.»
در جلسات بعدی، این تجربه به تدریج در چارچوب مفهوم «هبیتوس» (habitus) قابل فهمتر شد. آرمان بهخوبی میتوانست توصیف کند که چگونه «سرمایه فرهنگی» (cultural capital) جدیدی در طول سالهای تحصیل و کار آکادمیک در او شکل گرفته است: شیوه خاص استدلال، سبک گفتار، سلیقههای فرهنگی، و حتی نحوه حضور در جمع.
اما همزمان، هبیتوس اولیهای که در خانواده و محله کارگری شکل گرفته بود، همچنان در تجربه زیسته او حضور داشت. این دو نظام از «آمادگیهای درونی» (dispositions) گاهی هماهنگ بودند و گاهی در تنش.
در یکی از جلسات، درمانگر از آرمان پرسید:
«اگر بخواهی موقعیت خودت و والدینت را در یک نقشه اجتماعی تصور کنی، چه میبینی؟»
آرمان چند لحظه فکر کرد و گفت:
«آنها در جهانی زندگی میکنند که ثبات، کار سخت و وفاداری مهمترین ارزشهاست. من در جهانی هستم که خلاقیت، رقابت و نوآوری ارزش محسوب میشود.»
در اینجا، استفاده از مدل «محیطهای اجتماعی» (social milieus) صرفاً به عنوان یک ابزار استعاری (metaphorical tool) برای سازماندهی روایت عمل کرد. هدف، طبقهبندی آرمان یا خانوادهاش نبود، بلکه ایجاد فاصلهای تحلیلی بود که بتواند تجربه درونی خود را از بیرون مشاهده کند.
اما در سطحی دیگر، تحلیل تجربه او تنها استعاری نبود. جابهجایی اجتماعی (social mobility) واقعاً موجب تغییر در میدانهای اجتماعی (fields) زندگی او شده بود؛ و این تغییر، به تعبیر بوردیو، نوعی «ناهمخوانی هبیتوسی» (hysteresis) ایجاد کرده بود: فاصلهای میان آمادگیهای شکلگرفته در گذشته و قواعد میدان جدید.
در یکی از جلسات، آرمان جملهای گفت که نقطه عطفی در کار درمانی شد:
«من همیشه فکر میکردم باید یکی از این دو جهان را انتخاب کنم.»
در این لحظه، گفتوگو به سطحی وجودیتر حرکت کرد. مفهوم «پرتابشدگی» (thrownness) به عنوان توصیفی از وضعیت انسانی مطرح شد: اینکه هر فرد در بستر تاریخی و اجتماعی خاصی به جهان وارد میشود. آرمان خانواده، طبقه اجتماعی اولیه یا زبان نخستین خود را انتخاب نکرده بود. اینها بخشی از «واقعیت دادهشده» (facticity) زندگی او بودند.
اما همزمان، زندگی انسانی تنها در این واقعیت خلاصه نمیشود. انسان موجودی است که امکانهای آینده را «فرافکنی» (projection) میکند.
در یکی از جلسات پایانی، آرمان گفت:
«شاید مسئله این نیست که من به کدام جهان تعلق دارم. شاید مسئله این است که هر دو جهان بخشی از داستان من هستند.»
در این لحظه، شرم طبقاتی (class shame) که پیشتر به صورت احساس نقص شخصی تجربه میشد، معنای تازهای یافت: نشانهای از حرکت میان میدانهای اجتماعی متفاوت، نه نشانهای از ناکافی بودن.
او بعدها گفت:
«برای اولین بار احساس میکنم گذشتهام چیزی نیست که باید پنهانش کنم. بلکه بخشی از چیزی است که به من امکان فهم جهانهای مختلف را داده.»
این تغییر، نه نتیجه حذف گذشته بود و نه انکار جابهجایی اجتماعی. بلکه نتیجه بازتعریف نسبت میان «خاستگاه» (origin) و «امکان» (possibility) بود.
گاهی کار درمانی دقیقاً در همین نقطه رخ میدهد:
جایی که فرد میتواند ببیند جهانی که او را شکل داده، در عین حال افقهایی را نیز برای او گشوده است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«نامگذاری احساسات؛ پلی بهسوی تنظیم هیجانی»
مطلبی دیگر از این انتشارات
«برج و گردنآویزِ خورشید»
مطلبی دیگر از این انتشارات
« بازگشت به ریشه — تحلیل تکانهها با تابع معکوس»