کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
«این سرسره نیست»

مردی ۴۲ ساله، با شکایت از نوعی خستگی مداوم به درمان مراجعه کرد. در جلسات نخست چند بار گفت:
> «نمیتوانم بگویم حالم بد است. کار میکنم، درس میدهم، مقاله مینویسم، با خانوادهام مشکلی ندارم. فقط احساس میکنم مدتهاست دارم حرکت میکنم، اما انگار هیچوقت به جایی نمیرسم.»
در یکی از جلسات، درمانگر تصویری را روی میز گذاشت؛ سازهای قرمزرنگ در فضایی سرد و مهآلود.
چند لحظه به تصویر نگاه کرد.
درمانگر پرسید:
«اولین چیزی که میبینی چیست؟»
مراجع تقریباً بیدرنگ گفت:
«سرسره.»
سکوت کوتاهی برقرار شد.
تصویر را کمی به خود نزدیکتر کشید.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آهسته گفت:
«نه...»
دوباره نگاه کرد.
«صبر کنید...»
با انگشت مسیر سازه را دنبال کرد.
«این... سرسره نیست.»
باز سکوت.
«اینجا نردبان است...»
«بعد اینجا یک سکوی کوچک...»
مکث.
«بعد دوباره نردبان؟»
لبخند کوتاهی زد.
«پس اصلاً قرار نیست سر بخوری.»
درمانگر پرسید:
«الان چه اتفاقی افتاد؟»
مراجع چند لحظه فکر کرد.
«اول بدون اینکه نگاه کنم، اسمش را گذاشتم سرسره.»
باز مکث.
«بعد مجبور شدم دوباره نگاه کنم.»
درمانگر پرسید:
«چه چیزی باعث شد دوباره نگاه کنی؟»
شانه بالا انداخت.
«یک چیزی جور درنمیآمد.»
سکوت.
بعد آرام گفت:
«جالب است...»
«انگار ذهنم بقیهاش را خودش ساخته بود.»
درمانگر چیزی نگفت.
چند دقیقه هر دو فقط به تصویر نگاه کردند.
بعد مراجع گفت:
«اول فکر کردم فریب خوردهام...»
مکث.
«نه...»
«شاید فریب نه.»
چند ثانیه بعد ادامه داد:
«شاید خودم عجله کردم.»
باز سکوت.
اندکی بعد با خندهای کوتاه گفت:
«ممکن است اصلاً داریم زیادی درباره یک وسیلهٔ بازی حرف میزنیم.»
درمانگر گفت:
«ممکن است.»
هیچ توضیح دیگری نداد.
چند دقیقه گذشت.
مراجع دوباره به تصویر برگشت.
«با این حال...»
«هنوز نمیتوانم از این قسمت رد شوم.»
به نردبان سمت راست اشاره کرد.
«نمیدانم چرا.»
سکوت.
بعد آرامتر گفت:
«شاید...»
«شاید چیزی را از این تصویر انتظار داشتم که خودش هیچوقت نگفته بود.»
در ادامهٔ جلسه، درمانگر برگهای سفید و چند مداد کنار تصویر گذاشت.
گفت:
«اگر دلت خواست، میتوانی چیزی به آن اضافه کنی.»
مراجع مداد را برداشت.
مدتی در دست نگه داشت.
بعد دوباره روی میز گذاشت.
«نه...»
«الان نمیخواهم چیزی به آن اضافه کنم.»
درمانگر فقط گفت:
«باشد.»
برگه همانطور سفید ماند.
---
چند هفته بعد، همان تصویر دوباره روی میز قرار گرفت.
این بار مراجع بلافاصله دربارهٔ سازه صحبت نکرد.
مدت نسبتاً طولانی فقط نگاه کرد.
در نهایت گفت:
«عجیب است...»
«این تصویر دیگر مثل دفعهٔ اول نیست.»
درمانگر پرسید:
«چه چیزی فرق کرده؟»
مراجع پاسخ نداد.
چند ثانیه دیگر نگاه کرد.
بعد تصویر را برگرداند، طوری که دیگر دیده نمیشد.
گفت:
«نمیدانم.»
دوباره سکوت برقرار شد.
درمانگر نیز سکوت را حفظ کرد.
جلسه در همان سکوت پایان یافت.
.....
«این سرسره نیست»: مطالعهای پدیدارشناختی از مواجهه با یک محرک بصری در هنردرمانی
(زیرعنوان نظری: خوانشی در پرتو نظریه اسکریپت، مدلهای مولد و پردازش پیشبینانه)
---
قسمت اول: وینیت بالینی (روایت خام)
مردی ۴۲ ساله، عضو هیئت علمی دانشگاه، با شکایت از نوعی خستگی مداوم به درمان مراجعه کرد. در جلسات نخست چند بار گفت: «نمیتوانم بگویم حالم بد است. کار میکنم، درس میدهم، مقاله مینویسم، با خانوادهام مشکلی ندارم. فقط احساس میکنم مدتهاست دارم حرکت میکنم، اما انگار هیچوقت به جایی نمیرسم.»
در یکی از جلسات، درمانگر تصویری را روی میز گذاشت؛ سازهای قرمزرنگ در فضایی سرد و مهآلود. چند لحظه به تصویر نگاه کرد. درمانگر پرسید: «اولین چیزی که میبینی چیست؟» مراجع تقریباً بیدرنگ گفت: «سرسره.» سکوت کوتاهی برقرار شد. تصویر را کمی به خود نزدیکتر کشید. چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آهسته گفت: «نه...» دوباره نگاه کرد. «صبر کنید...» با انگشت مسیر سازه را دنبال کرد. «این... سرسره نیست.» باز سکوت. «اینجا نردبان است...» «بعد اینجا یک سکوی کوچک...» مکث. «بعد دوباره نردبان؟» لبخند کوتاهی زد. «پس اصلاً قرار نیست سر بخوری.»
درمانگر پرسید: «الان چه اتفاقی افتاد؟» مراجع چند لحظه فکر کرد. «اول بدون اینکه نگاه کنم، اسمش را گذاشتم سرسره.» باز مکث. «بعد مجبور شدم دوباره نگاه کنم.» درمانگر پرسید: «چه چیزی باعث شد دوباره نگاه کنی؟» شانه بالا انداخت. «یک چیزی جور درنمیآمد.» سکوت. بعد آرام گفت: «جالب است...» «انگار ذهنم بقیهاش را خودش ساخته بود.» درمانگر چیزی نگفت. چند دقیقه هر دو فقط به تصویر نگاه کردند. بعد مراجع گفت: «اول فکر کردم فریب خوردهام...» مکث. «نه...» «شاید فریب نه.» چند ثانیه بعد ادامه داد: «شاید خودم عجله کردم.» باز سکوت. اندکی بعد با خندهای کوتاه گفت: «ممکن است اصلاً داریم زیادی درباره یک وسیلهٔ بازی حرف میزنیم.» درمانگر گفت: «ممکن است.» هیچ توضیح دیگری نداد. چند دقیقه گذشت. مراجع دوباره به تصویر برگشت. «با این حال...» «هنوز نمیتوانم از این قسمت رد شوم.» به نردبان سمت راست اشاره کرد. «نمیدانم چرا.» سکوت. بعد آرامتر گفت: «شاید...» «شاید چیزی را از این تصویر انتظار داشتم که خودش هیچوقت نگفته بود.»
در ادامهٔ جلسه، درمانگر برگهای سفید و چند مداد کنار تصویر گذاشت. گفت: «اگر دلت خواست، میتوانی چیزی به آن اضافه کنی.» مراجع مداد را برداشت. مدتی در دست نگه داشت. بعد دوباره روی میز گذاشت. «نه...» «الان نمیخواهم چیزی به آن اضافه کنم.» درمانگر فقط گفت: «باشد.» برگه همانطور سفید ماند.
چند هفته بعد، همان تصویر دوباره روی میز قرار گرفت. این بار مراجع بلافاصله دربارهٔ سازه صحبت نکرد. مدت نسبتاً طولانی فقط نگاه کرد. در نهایت گفت: «عجیب است...» «این تصویر دیگر مثل دفعهٔ اول نیست.» درمانگر پرسید: «چه چیزی فرق کرده؟» مراجع پاسخ نداد. چند ثانیه دیگر نگاه کرد. بعد تصویر را برگرداند، طوری که دیگر دیده نمیشد. گفت: «نمیدانم.» دوباره سکوت برقرار شد. درمانگر نیز سکوت را حفظ کرد. جلسه در همان سکوت پایان یافت.
---
قسمت دوم: تأمل درمانگر (Therapist Reflection)
در این وینیت، من از هرگونه تفسیر نمادین از عناصر تصویر (مانند «رنگ قرمز» یا «فضای سرد») خودداری کردم. انتخاب پرسشهای باز («الان چه اتفاقی افتاد؟» و «چه چیزی باعث شد دوباره نگاه کنی؟») و سکوتهای طولانی، بر اساس این اصل بود که تصویر نباید بهعنوان «متن رمزگذاریشده» تلقی شود. هنگامی که مراجع مقاومت کرد («ممکن است زیادی حرف میزنیم»)، من با تأیید آن، از دفاع از تصویر پرهیز کردم و فضایی برای بازگشت خودجوش او فراهم ساختم. همچنین، امتناع او از افزودن چیزی به تصویر را نه بهعنوان یک شکست، بلکه بهعنوان یک دادهی بالینی معتبر در نظر گرفتم؛ سکوت و امتناع در هنردرمانی، گاهی بهاندازه خلق اثر، معنادار هستند. پایان باز جلسه (با برگرداندن تصویر و سکوت) عمدی بود؛ هدف، دستیابی به بینش نهایی نبود، بلکه تحمل ابهام و مشاهدهی تحول در رابطهی مراجع با تصویر در طول زمان بود.
---
قسمت سوم: تحلیل نظری (Theoretical Commentary)
این وینیت، کاربرد عملی چند مفهوم بنیادین در علوم شناختی معاصر و پدیدارشناسی را نشان میدهد.
از منظر علوم شناختی (Predictive Processing): لحظهای که مراجع متوجه شد «این سرسره نیست»، مصداق یک خطای پیشبینی بود. در چارچوب «استنباط فعال» (Active Inference) و «مدلهای مولد» (Generative Models) (Friston et al., 2012; Hohwy, 2013)، این مواجهه را میتوان بهعنوان موقعیتی تفسیر کرد که در آن، شواهد ادراکی، کفایت برخی پیشبینیهای پیشین را به چالش کشید و زمینه را برای بازنگری در مدل مولد فراهم ساخت. در این مقاله، ما از تعبیر «شگفتی معرفتی» (Epistemic Surprise) برای اشاره به این لحظه استفاده میکنیم؛ یعنی شگفتی نه از خودِ سازه، بلکه از فرایند استنباط خود (شگفتی از اینکه ذهنش پیشاپیش یک روایت کامل ساخته است).
از منظر نظریه امکانات کنش: مراجع یک «امکان کنشی که پیشبینی شده اما محقق نشده» (an affordance that is anticipated but not realized) را تجربه کرد که به حس ناامیدی و سردرگمی انجامید (Gibson, 1979).
از منظر پدیدارشناسی ادراک: در این فرایند، نهتنها رابطه مراجع با تصویر تغییر کرد، بلکه افق ظهور پدیده برای مراجع نیز تغییر کرده بود (Merleau-Ponty, 1945). جملهی مراجع («این تصویر دیگر مثل دفعه اول نیست») نقطهعطف واقعی درمان را رقم زد؛ زیرا این جمله دیگر درباره تصویر نیست، بلکه درباره تحول خودِ میدان ادراک است.
---
قسمت چهارم: تأمل در موضع پژوهشگر (Researcher/Therapist Reflexivity)
این تحلیل تحت تأثیر پیشفرضهای نویسندگان در حوزه پدیدارشناسی، علوم شناختی و طرحوارهدرمانی شکل گرفته است. تلاش شده است این پیشفرضها در مرحله گفتوگوی درمانی وارد تجربه مراجع نشوند؛ بااینحال، نمیتوان ادعا کرد که مشاهده درمانگر کاملاً فارغ از چارچوب نظری بوده است. برای مثال، علاقه نویسندگان به علوم شناختی سبب شد توجه آنان بیش از آنکه معطوف به محتوای نمادین تصویر باشد، بر فرایند شکلگیری انتظار متمرکز شود.
---
قسمت پنجم: ملاحظات روششناختی و محدودیتها (Methodological Considerations and Limitations)
در این مطالعه، هدف دستیابی به تعمیم آماری نیست، بلکه ارائه توصیفی غنی (Thick Description) از یک فرایند درمانی است. اعتبار این وینیت نه بر پایه فراوانی وقوع، بلکه بر شفافیت زنجیره استدلال، انسجام میان داده و تفسیر، و امکان قضاوت خواننده درباره «انتقالپذیری» (Transferability) آن به موقعیتهای مشابه است. همچنین، این وینیت نمونهای آموزشی و پژوهشی است و نباید بهعنوان الگویی نسخهبردارانه تلقی شود.
---
جمعبندی و سهم نظری مقاله (Conclusion and Theoretical Contribution):
ارزش این وینیت در کشف معنایی پنهان نیست، بلکه در آشکار ساختن فرایندی است که طی آن، ذهن انسان از مشاهده یک شیء، انتظاری میسازد، آن انتظار را بدیهی میانگارد، و در مواجهه با نقض آن، امکان بازاندیشی در مدلهای پیشین خود را پیدا میکند. بر این اساس، میتوان یک گزاره روششناختی عام استخراج کرد: هرگاه یک محرک دیداری، اسکریپت متعارف مشاهدهگر را به اندازهای نقض کند که او را متوجه فرایند استنباط خودش سازد، آن محرک میتواند از یک ابژه ادراکی به یک ابزار کاوش پدیدارشناختی تبدیل شود. تصویر، در این خوانش، نه حامل معنا، بلکه بستری برای مشاهدهی چگونگی شکلگیری معناست.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«حلم به مثابه سازوکار رشد پس از سانحه: از سیستم تهدید تا سیستم آرامش»
مطلبی دیگر از این انتشارات
«دو مراجع، یک رفتار؛ دو مسیر روانشناختی متفاوت»
مطلبی دیگر از این انتشارات
«دیالکتیک آشفتگی درونی و قضاوت قطبی»