تصویر خانواده به‌مثابه آینه‌ی روابط: نگاهی روان‌شناختی برای خانواده‌ها

هر تصویری که اعضای یک خانواده را در کنار هم نشان می‌دهد، فراتر از یک اثر هنری صرف، می‌تواند به آینه‌ای تبدیل شود که الگوهای ارتباطی، فاصله‌های عاطفی، و نحوه‌ی تجربه‌ی هر فرد از جایگاهش در خانواده را بازتاب دهد. هدف از این یادداشت، آشنایی خانواده‌ها با چند مفهوم بنیادین روان‌شناسی است که می‌تواند به آن‌ها در خوانش این‌گونه تصاویر و، مهم‌تر، در بازاندیشی نسبت به روابط درون خانواده‌ی خودشان یاری برساند. لازم به ذکر است که چنین خوانشی صرفاً ابزاری برای گفت‌وگو و خودآگاهی است و هیچ‌گاه نباید جایگزین ارزیابی تخصصی یک متخصص سلامت روان شود.

نخستین نکته‌ای که در چیدمان اعضای یک خانواده در یک تصویر جلب توجه می‌کند، فاصله‌ی فیزیکی و جهت بدن افراد نسبت به یکدیگر است. والدینی که فرزند را در آغوش می‌گیرند یا رو به او می‌نشینند، حسی از دسترس‌پذیری عاطفی (Emotional Availability) منتقل می‌کنند، در حالی‌که فردی که بدنش کمی به سمت دیگر چرخیده یا فاصله‌ی بیشتری از سایرین دارد، می‌تواند حس دوری یا کم‌توجهی را القا کند. ریشه‌ی این نوع مشاهدات به نظریه‌ی دلبستگی (Attachment Theory) برمی‌گردد که نخستین‌بار توسط جان بالبی مطرح و سپس توسط مری اینزورث بسط داده شد. بر اساس این نظریه، کیفیت دسترس‌پذیری و پاسخگویی والدین در سال‌های ابتدایی زندگی، الگوی روابط عاطفی فرد را در بزرگسالی شکل می‌دهد. وقتی خانواده‌ها به تصویری از خودشان یا یک تصویر نمادین نگاه می‌کنند، می‌توانند از خود بپرسند که در زندگی روزمره چه میزان از این نزدیکی یا فاصله‌ی بصری را در روابط واقعی‌شان تجربه می‌کنند.

نکته‌ی دوم به جایگاه و نقش هر عضو در کلیت خانواده مربوط می‌شود. نظریه‌ی سیستم‌های خانواده (Family Systems Theory)، که توسط موری بوون بسط یافت، خانواده را نه مجموعه‌ای از افراد مجزا، بلکه یک سیستم به‌هم‌پیوسته می‌بیند که در آن رفتار هر عضو بر دیگران اثر می‌گذارد. بر اساس این نگاه، وقتی یکی از والدین در تصویر یا در واقعیت زندگی، اندکی در حاشیه یا با فاصله‌ی بیشتری از محور اصلی خانواده قرار می‌گیرد، این آرایش می‌تواند بازتابی از یک الگوی تکرارشونده در نقش‌های خانوادگی باشد؛ برای نمونه، پدری که به دلیل مشغله‌ی کاری یا الگوهای فرهنگی، نقش کم‌فعال‌تری در مراقبت روزمره دارد. شناخت این الگوها به خانواده‌ها امکان می‌دهد بدون قضاوت، درباره‌ی توزیع نقش‌ها و میزان مشارکت هر یک از والدین در زندگی روزمره گفت‌وگو کنند.

عنصر دیگری که در چنین تصاویری اغلب توجه را جلب می‌کند، رنگ و فضای کلی اثر است. ترکیب رنگ‌های گرم مانند نارنجی و قرمز در برابر رنگ‌های سرد مانند آبی، می‌تواند به‌طور شهودی حس گرما و نزدیکی، یا برعکس، حس خنکی و دوری را القا کند. با این حال، لازم است با احتیاط به این موضوع نگاه شود؛ پژوهش‌های اندرو الیوت و مارکوس مایر در حوزه‌ی روان‌شناسی رنگ (Color Psychology) نشان می‌دهد که اگرچه رنگ می‌تواند بر خلق‌وخو و ادراک اثر بگذارد، این تأثیرات اغلب به‌شدت به بافت فرهنگی، تجربه‌ی فردی، و موقعیت وابسته‌اند و نمی‌توان از آن‌ها به‌عنوان قاعده‌ای ثابت و قطعی برای تفسیر یک اثر هنری استفاده کرد. بنابراین، رنگ‌ها بهتر است نه به‌عنوان «نشانه‌ای قطعی»، بلکه به‌عنوان نقطه‌ی آغازی برای این پرسش از خود در نظر گرفته شوند: این فضا چه احساسی در من برمی‌انگیزد، و آیا این احساس شباهتی به فضای عاطفی خانه‌ی ما دارد؟

عناصر نمادین محیط، مانند منظره‌ای خالی و یک گل تنها و دورافتاده، نیز می‌توانند نقش محرک‌های پروژکتیو (Projective Stimuli) را ایفا کنند؛ یعنی محرک‌هایی که هر فرد بر اساس تجربه‌ی درونی خود به آن‌ها معنا می‌بخشد. روبرت برنز و هاروی کافمن در کار خود بر روی ترسیم‌های حرکتی خانواده (Kinetic Family Drawing) نشان دادند که چگونه عناصر فضایی در ترسیم‌های خانوادگی می‌توانند روایت‌هایی درباره‌ی روابط را آشکار کنند. با این حال، پژوهش‌های بعدی، از جمله بررسی‌های رابرت موتا و همکاران، نشان داده‌اند که اعتبار روان‌سنجی این روش‌ها به‌عنوان ابزار تشخیصی محدود است و نباید برای برچسب‌زدن یا قضاوت قطعی درباره‌ی افراد به‌کار رود. در نتیجه، بهترین کاربرد چنین تصاویری برای خانواده‌ها، استفاده از آن‌ها به‌عنوان دستاویزی برای گفت‌وگوی خانوادگی است، نه ابزاری برای تشخیص.

با توجه به آنچه گفته شد، خانواده‌ها می‌توانند از چنین تصویری به‌عنوان نقطه‌ی آغازی برای گفت‌وگوی صمیمانه استفاده کنند. هر یک از اعضا می‌تواند برداشت خود از فاصله‌ها، رنگ‌ها، و فضای کلی تصویر را بیان کند و این برداشت را با تجربه‌ی واقعی خود از روابط خانوادگی مقایسه کند. چنین گفت‌وگویی، به‌ویژه اگر با رویکردی غیرقضاوتی و با محوریت ارتباط باز (Open Communication) انجام شود، می‌تواند زمینه‌ساز افزایش آگاهی متقابل اعضای خانواده نسبت به نیازهای عاطفی یکدیگر باشد.

در پایان باید تأکید کرد که هیچ تصویر یا تفسیری، به‌تنهایی، نمی‌تواند روایت کامل یک خانواده را بازگو کند. این یادداشت صرفاً چارچوبی برای تأمل و گفت‌وگو ارائه می‌دهد. در صورتی که خانواده‌ای با احساس فاصله‌ی پایدار، تعارض مکرر، یا نگرانی درباره‌ی کیفیت روابط مواجه است، مراجعه به یک متخصص سلامت روان یا مشاور خانواده می‌تواند گام مفیدی برای بررسی دقیق‌تر و دریافت راهکارهای متناسب با شرایط آن خانواده باشد.

منابع:

Bowlby, J. (1969). Attachment and Loss, Vol. 1: Attachment. New York: Basic Books.

Ainsworth, M. D. S., Blehar, M. C., Waters, E., & Wall, S. (1978). Patterns of Attachment: A Psychological Study of the Strange Situation. Hillsdale, NJ: Erlbaum.

Bowen, M. (1978). Family Therapy in Clinical Practice. New York: Jason Aronson.

Burns, R. C., & Kaufman, S. H. (1970). Kinetic Family Drawings (K-F-D): An Introduction to Understanding Children Through Kinetic Drawings. New York: Brunner/Mazel.

Elliot, A. J., & Maier, M. A. (2014). Color Psychology: Effects of Perceiving Color on Psychological Functioning in Humans. Annual Review of Psychology, 65, 95-120.

Motta, R. W., Little, S. G., & Tobin, M. I. (1993). The use of projective drawings in psychological assessment. School Psychology Quarterly, 8(3), 162-169.