<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات نوشته‌های شخصی</title>
        <link>https://virgool.io/Meteor95/feed</link>
        <description>دوست دارم بنویسم. دوست‌نداشتی؟ «لطفاً» بگو: چرا!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:59:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/iimvqioepwju/nny97r.jpg</url>
            <title>نوشته‌های شخصی</title>
            <link>https://virgool.io/Meteor95</link>
        </image>

                    <item>
                <title>-*( روشن‌تر از روز )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2-uib9f0pchpyi</link>
                <description>این‌که این‌جا خواننده‌ی زیادی ندارم. یا کلّا وبلاگ‌نویسی، با اون تعریف سابقش از رونق افتاده.گاهی دست آدم رو بازتر میگذاره برای نوشتن.  با خیال راحت از خودِ خودت، و از فکرت مینویسی. بدون این‌که کسی برچسب شو‌آف و نمایش بهت بزنه. بگذریم. قضیه مفصله اگر شروع به درد دل کنم خیلی چیزها باید بنویسم. موضوع اینه که یک زمانی کتاب زندگی نامه‌ی بیل‌گیتس رو شروع کردم به خوندن. تا ازش یک چیزهائی یاد بگیرم. آخه اون موقع یک شرکت کامپیوتری با چند کارآموز و تکنسین داشتم خودم هم برنامه‌نویسی می‌کردم. در هر دو زمینه می‌خواستم ازش یاد بگیرم یا (برای رشد و توسعه) ازش تقلید کنم. عجیب‌ترین چیزی که میتونستم تصور کنم اتفاق افتاد. یک سرخوردگی سرخوشانه. سرخوردگی از این‌جا که هیچ چیز جدیدی برام نداشت. سرخوشانه از این‌که (به جز ثروت خانوادگی و زندگی در جامعه با اقتصاد باز!) هر چیزی که میتونست برام الگو باشه. از قبل انجام داده بودم. تعداد و مثال‌هاش خیلی زیاد بود. تا ریزه‌کاری‌هائی مثل تلاش برای نوشتن یک کد برنامه‌ی کامپیوتری با چند خط و چند کاراکتر کمتر هم پیش میرفت. گذشت. . . دنیای دیجیتال متحول شد. سالها قبل از فیلتر شدن‌اش اکانت فیسبوک ساختم و از اولین کسانی بودم که از عکس‌های بی‌کیفیت!!!(شاید بعدا توضیح دادم) که از اینستاگرام می‌آمد{***} تعجب می کردم.        باز هم گذشت... اتفاقاتی که همه خبر داریم. تا این‌که پادکست بی‌پلاس علی‌بندری سرگذشت اینستاگرام و خالقین اون رو تعریف کرد. تا زمانی که به مالکیت فیس‌بوک درآمد. و شروع به استحاله در اون کرد. خودم دل خوشی از اینستا (به‌خصوص جوگیر شدن کسب‌کارهای وطنی) نداشتم. تغییرات ناشیانه‌اش هم خیلی توی ذوقم میزد. همیشه با خودم می گفتم این راه انتهای خوشی نداره. وقتی بهم ثابت شد که اون بستر با سابقه و خلاق به جنگولک‌بازی‌هائی رو آورد تا مثلا شکل تیک‌تاک  بشه و مخاطبان اون رو جذب کنه. {بذار همین‌جا بنویسم: یک حال خاصی میده!!!! که آدم خودش رو با بیل‌گیتس و زاکربرگ مقایسه کنه. تازه بهشون ایراد بگیره... تهش هم بگه من از اونا بهتر میدونستم هارهارهار} البته برای دلقک‌بازی‌های ایلان‌ماسک هم نوسترآداموس بازی‌هائی دارم که بعدا خواهم نوشت. {جای چندتا اسمایکی و ایموجی و این‌چیزها توی این دوسه خط خالی هست که خودتون تصوّرشون کنید}آهان داشتم می‌گفتم که : مننن می‌ی‌ی دوونستم (با لحن همون دوست گالیور بخونید.) که زاکر برگ راه خوبی رو در پیش نگرفته. حالا این‌که اون توی یک ماه صدمیلیارددلار از دست داد. و کل نقدینگی زندگی و پس‌انداز من به نه۲ددلار نمیرسه! هم خودش طنز خاصی داره که خوب این‌جا مد نظرمون نیست. فقط چند دلار پ.ن: چند تا خبر در همین حین خوندم که حواسم رو اساسی پرت کرد. شاید بعدا چیزی اینجا اضافه کردم. ولی حرف اصلی که می خواستم رو زدم   {***}  : صحبت از زمانی است که دوربین‌های دیجیتال هنوز مرسوم نبود. عکس‌های فیس‌بوک حتی اغلب اسکن شده‌ی عکس‌های چاپ شده بود. و مدت‌ها بعد اصطلاح مگاپیکسل رایج شد. کیفیت دوربین‌ها را با اسم ۳۲۰ یا VGA میشناختند. طبیعی بود که عکسی که با دوربین موبایل گرفته شده و مستقیما در یک کادر مربعی وارد یک اپلیکیشن(اینستاگرام) شده شاید در همان گوشی مشکلی نداشته باشد. اما وقتی به فیسبوک منتقل میشد یا لینک میشد. روی مانیتور معمولی کیفیت رنگ و وضوع ذاغارت و داغانی داشت. شاید این روزها کسی حوصله‌ی همچین اطلاعاتی را نداشته باشد. امّا این تاریخ واقعی تکنولوژی است. تاریخی که عمر اغلب تحولات آن فقط ده بیست سال است.</description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 19:13:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( چیزی شبیه به رزومه  )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%87-hi5oc5n7yi63</link>
                <description>                         -*( شرح احوال شخصی ، شغلی، تجربی  )*-مشخصات فردی :  نام: شهاب فامیل: شوقی‌فر پدر: رحیم مادر: شهناز تولد: ۱۹اسفند۱۳۴۶ محلّ‌تولّد: بروجرد متاهل، دارای یک فرزند.  تلفن: ۰۶۶۴۳۳۲۵۷۸۹ موبایل: ۰۹۱۶۶۶۶۱۲۸۸ ایمیل: ShahabShoghifar@Mail.iR محلّ‌سکونت: الیگودرز.لرستانعلایم مشخصه و ظاهری :کم‌شنوائی(۷۰٪) در یک گوش، جای زخم در صورت، پا، گردن، و دست، ناشی از ترکش‌های جنگی.تحصیلات :رشته‌ی دیپلم: ریاضی‌فیزیک بعدازدیپلم: نزدیک به صدواحد پاس شده در BIHE رشته‌های جامعه‌شناسی، شیمی‌کاربردی، و زبان‌ها. که به‌دلیل دوبار تغییرِرشته و مشکلاتِ‌شخصی، هیچ‌کدام به مرحله‌ی تکمیل نرسیدند.  ** مدارک(موجود) فنی‌وحرفه‌ای: مقدمات برنامه‌نویسی و انفورماتیک(۸ماه شهرداری اصفهان) کشاورزی گلخانه(یک‌سال فنی‌حرفه‌ای الیگودرز)، تعمیرات مانیتور(سه دوره‌ی فشرده مادیران)، تعمیرات چاپگرهای لیزری وسوزنی(چهار دوره‌ی فشرده مادیران)، تعمیرات فتوکپی(سه دوره‌ی فشرده ایران‌نارا) تعمیرات فکس و دستگاه‌های چندکاره(ماشین‌های اداری برادر) نصب وخدمات کارت‌خوان و خودپرداز(پرداخت‌الکترونیک سامان)  ** و . . .  چندین دوره‌ی آنلاین وخودآموز برنامه‌نویسی(فاقد مدرک و سابقه‌ی کتبی)مهارت‌های فردی :تسلط به نگارش دقیق فارسی، آشنائی بالاتر از مبتدی با بسیاری از نرم‌افزارهای رایج، تسلّط عمومی به اطلاعات آماری و جستجوهای موثر برای تحقیق و جمع‌آوری اطلاعات نسبتاً تخصصی، ** تجربه‌ی مدیریت گروه و هماهنگ‌کننده‌ی کارهای گوناگون به‌خصوص تیم‌های برنامه‌نویسی{با تاکید بر تحصیلات جامعه‌شناسی و تجربیات شخصی برنامه‌نویسی و ۱۰سال مدیریت شرکت}، آشنائی با ارزهای دیجیتال و تجربه‌ی محدود ترید. ** توانائی یادگیری سریع موضوعات جدیدی که نیاز به تخصص‌های غیرمرتبط نداشته باشند.آشنائی با زبان انگلیسی:  ** مکالمه، تا حد ارتباط متقابل بدون اشکال با انگلیسی‌زبانان بومی.  ** خواندن، تا حد درک کامل از متون عمومی یا تخصصی( مرتبط با کامپیوتر وIT) یا درک‌نسبی از متون تخصصی سایر رشته‌ها.  ** نوشتن، بسته به موضوع و آشنائی قبلی با سوژه. از متوسط به بالا.مشاغل :عینک‌سازی(۱۳۶۲) کابینت‌سازی(۱۳۶۳) آبکاری‌فلزات(۱۳۶۴) خدمت‌سربازی!(۲۸ماه از شهریور۱۳۶۵) تولیدلوردراپه و‌کرکره(۱۳۶۷) تراش عدسی عینک(۱۳۶۹) برنامه‌نویسی(۱۳۷۰ به‌بعد...) تاسیس شرکت متین‌پردازش(۱۳۷۵) مدیرعامل متین‌پردازش با میانگین اشتغال ۷تکنسین فعال و اخذ ۲۴نمایندگی رسمی(تا ۱۳۸۶)   بی‌کاری{اجباری!} با حکم‌حکومتی غیرعلنی، ازسال۸۶ تا به‌حال. و مشغول بودن با فعالیت‌های متفرقه نظیر کمک به دیگران در راه‌اندازی کسب‌وکار جدید یا بهینه‌سازی کسب‌ و کار موجودشان.تجربیات عملی :نوشتن صفرتاصد چندین نرم‌افزار اختصاصی و سفارشی مدیریت تولید، و انبارداری **  تالیف و انتشار کتاب آموزش کسب‌درآمد از اینترنت.  ** فریلنسری پروژه‌های کوچک در سایت پارس‌کُدرز.  ** کارآنلاین در سایت تورک‌آمازون(www.mTurk.com).  ** دو اختراع فنی، بدون مشابه قبلی که برای یکی گواهی ثبت‌اختراع صادر شده.  ** مشارکت در تاسیس و توسعه‌ی موفق حداقل چهار شغل جدید و بدون موردمشابه، در شهر محل سکونت.  ** چند مورد تحقیق تخصصی و سفارشی برای امکان‌سنجی قبل از واردات یا تولید یک محصول جدید. ** خبرنگاری موردی، نوشتن چندین مقاله‌ی چاپ شده در نشریات استانی.هدف از تنظیم این فرم :معرفی تقریبی، عدم امکان نوشتن رزومه‌ی استاندارد یا به‌روزرسانی اکانتLinkedIn  به‌خاطر شرایط خاص(بی‌کاری) و نداشتن شغل رسمی.عنواننقاط ضعف فردی :منسوخ شدن عمده‌ی معلومات و مهارت‌های برنامه‌نویسی که می‌دانستم. عدم امکان تکمیل و ادامه‌ی روال برنامه‌نویسی و طراحی سایت به دلیل عدم علاقه به ترک محل سکونت و این باور شخصی، که زبان‌های برنامه‌نویسی جدید و طراحی‌سایت بدون کارِگروهی وتیمی(یا ارتباط مستمر با افراد هم‌رده‌ی تخصصی)، عملا یا غیرممکن است، یا بسیار محدود، و غیرقابل گسترش خواهد بود. **   پایان  تصویر * قابل دانلود {  تنظیم :  اردی‌بهشت ۱۴۰۱ } موخره : شاید بد نباشد برای تکمیل این نوشته و اطلاعات آن، تجربیات ناموفق خودم را هم اضافه کنم. ۱راه‌اندازی سایت طرح‌چرم با هدف ارايه‌ی الگوهای دوخت چرم برای استفاده‌ی تولید خانگی تا کارگاهی. که به دلیل ازدواج!! و توقف همکاری تولید کنندگان محتوا(الگوها واندازه‌ها) ناموفق ماند. ۲راه‌اندازی سایت یک‌کاسب برای پشتیبانی کتاب {آموزش کسب درآمد از اینترنت به زبان ساده} انتشارات:اشجع «تالیف خودم* با نام مستعار!» و عرضه‌ی اطلاعات مستمر و آپدیت محتوای مرتبط با موضوع کتاب. که به‌دلیل عدم استقبال خریداران کتاب، و هزینه‌ی زیاد نگهداری ، درگاه‌پرداخت و ای‌نماد . متوقف شد. ۳کار آنلاین در سایت تورک‌آمازون که بعد از سه‌بار مسدود شدن حساب کاربری به‌خاطر احتمال مشکلات حقوقی برای کسی که کارت اعتباری‌اش را در اختیارم گذاشته بود. دیگر ادامه ندادم. ۴سعی در به‌روزرسانی نرم‌افزارهائی که نوشته بودم و هنوز در حال استفاده بودند برای قابل استفاده شدن در محیطهای جدید (وب* سیستم‌عامل‌های بالاتر) که به‌دلیل جایگزینی اکثر آن‌ها با نرم‌افزارهای ابلاغ شده‌ی دولتی بی فایده بود. و متوقف ماند. ۵تلاش برای یادگیری زبان برنامه نویسی پایتون و جنگو. که تا خواندن ده‌ها کتاب و صدها فیلم آموزشی و حتی گذراندن موفق چندین دوره‌های آنلاین موجود. پیش رفت اما همان‌طور که پایان شرح‌حال ذکر کردم. ادامه‌ی آن را نپسندیدم و گذاشتم برای زمانی که بتوانم جزئی فعال از یک تیم برنامه‌نویسی باشم . و فعلا معلق مانده است. ۶راه‌اندازی سایت دومین داروخانه آنلاین کشور به سفارش مشتری که سئوی بسیار موفقی داشت. و بعد از پنج‌ماه، جستجوی اغلب کلمات کلیدی مرتبط و داروها و محصولات موجود در سایت نتیجه در صفحه‌ی اول یا نهایتا دوم گوگل دیده می‌شد. که این مورد هم متاسفانه به‌دلیل مشکلات شخصی کارفرما. به تدریج کم‌اثر شد و با تاسیس چند داروخانه‌ی آنلاین دیگر به‌کلی متوقف شد. ۷کمک به تاسیس شرکت خدمات ماشین‌های اداری(بعد از ترک شرکتم) تا مرحله گرفتن نمایندگی خدمات و نصب پوزهای فروشگاهی برای پنج بانک در سه‌استان. که این هم بسیار موفق بود. و قرار بود تا پشتیبانی ATM های چند استان پیش برود. امّا متاسفانه به‌دلیل سختی کار. و توقع مالی بیش از حد واقعی از جانب کسی که شرکت را تاسیس کرده بود. به تدریج کم و خدمات به دیگران واگذار شد تا انحلال شرکت مذکور. تیتر </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 22:41:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( اِن‌اِف‌تی و ارز دیجیتال به‌زبان ساده )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%A7%D9%90%D9%86-%D8%A7%D9%90%D9%81-%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-x5its0som4fj</link>
                <description>دیگه برای من یک سنّت و رسم شده. هر موضوعی رو که بیشتر از چندبار در هفته لازم باشه توضیح بدم. یا به خلاصه‌ترین شکل ممکن تایپ و پرینت می‌کنم. در موقعیت حضوریِ مشابه، (قبل از گفتن حرف‌های تکراریِ قبلی) متن رو میدم به سوال کننده. یا این‌که یک‌جائی(مثل این‌جا) آنلاین می‌نویسم. لینک‌اش رو میذارم برای کسانی که ممکن هست همون سوال براشون پیش بیاد و یا احیانا شاید از خودم سوال کنند. بگذریم.موضوع داغ فعلی، NFT و کریپتوکارنسی یا ارزهای دیجیتال هست. اگر بخوام مفصل بنویسم و با ارجاع به رفرنس و لینک‌های مختلف مستند و دقیق بنویسم؟ خیلی مفصل میشه و حوصله‌ی همه رو سر خواهد بود. سرچ و پیدا کردن منابع رو به عهده‌ی خواننده میگذارم و نظر شخصی خودم رو خیلی خلاصه مینویسم. اول باید موضوع ارز دیجیتال و ماهیت اون رو به ساده‌ترین شکل توصیف کنیم. به طور کلی بیت‌کوین پایه‌ی اصلی بقیه‌ی مباحث هست که قبلا در کتابم به اندازه‌ی کافی لااقل در سه فصل توضیح دادم. و الآن هم دیگه کمتر کسی پیدا میشه که ندونه چی هست؟  جدیدا دو اصطلاح رایج شده یکی { آلت‌کوین } که مفهوم ساده‌اش جایگزین(یا: بعد از) بیت‌کوین هست. یعنی بیت‌‌کوین به‌قول نوجوان‌ها: شاخ و سلبریتی ارزهاست. و بقیه دارن توی همون مسیر میرن جلو. و احتمالا هرگز به پایه و اعتبار اون نخواهند رسید برای همین آلت(آلترناتیو) خواهند بود. اصطلاح بعدی: { شِت‌کوین } هست. که معنی بی‌ارزش و آشغال رو می‌ده.یا چیزی که احتمال بی‌ارزش شدن سریع یا کلاهبرداری در اون خیلی زیاد هست. با یک مثال، توصیف ساده‌تر میشه. این روزها هرکسی با کمی دانش برنامه‌نویسی متوسط. و آشنائی با اینترنت میتونه چند ساعته یک ارز دیجیتال بسازه و فرضا اسم‌اش رو بذاره: { شهاب‌کوین } از نظر تئوری و شبکه‌ی بلاک‌چین در بستر اینترنت تفاوت زیادی بین این ارز نوظهور با بیت‌کوین و هرکدوم از صدها ارز رایج دیگه وجود نداره. و پیچیدگی ماجرا از همین‌جا شروع میشه. ارزش شهاب‌کوین مثل بقیه، وقتی مشخص میشه (و بالا میره) که طرفدارانی پیدا کنه و اون رو خریداری کنند. برای من سازنده‌ی شهاب‌کوین خیلی راحت هست که به هزاران نفر هر کدام ده‌هزار شهاب‌کوین به صورت رایگان بدم. تا وقتی چرخه‌ی عرضه و تقاضا شروع نشه؟ ارزش اون هنوز هیچی هست مثل اولش. حتی بیت‌کوین هم از همین‌جا شروع کرد. میگفتن رایگان بازی کنید و بعنوان  جایزه بیت‌کوین بگیرید. فراموش نکنیم که اولین خرید واقعی با بیت‌کوین وقتی بود که یک نفر ۲۰هزار بیت‌کوین داد و یک پیتزا گرفت. و یادمون هست که ارزش هر بیت‌کوین تا حدود ۷۵هزار دلار و یا یک‌میلیاردوهفتصدمیلیون تومن هم بالا رفته بود.(امروز: ۱۲۰۰) خود ارز! خودبه‌خود بالا نمیره. تقاضای زیاد ارزش اون رو بالا میبره. و ... سایر نوسانات و جریانات بازار که با کمی سرچ و مطالعه میشه باهاشون آشنا شد. این روزها همه سعی می کنند از تب بازار و شهرت‌های مختلف استفاده کنند و ارز مورد نظرشون رو پر طرفدار نشون بدن. تا جائی که حتی برای فلان سریال کره‌ای پر مخاطب ارز دیجیتال ساخته شد. همزمان با نمایش آخرین قسمت سریال ارزش صدها برابر نسبت به هفته‌های قبل پیدا کرد. و تقریبا یک شبه نابود شد و ارزش اون به حدود صفر رسید. (یک مثال کاملا عینی و واقعی برای شِت‌کوین) یا کلاهبرداری‌های ممکن بوسیله‌ی یک ارز(کریپتو‌کارنسی).  همچنین فراموش نکنیم که سرمایه‌دارن گردن‌کلفتی مانند خالق تلگرام هم سعی کردند ارز اختصاصی خودشان را رواج دهند. اما پروژه‌هایشان مانند صدها ارز دیگر راهی قبرستان کریپتو شد. مبحث ان‌اف‌تی از دل کریپتو بیرون میاد. یک اثر غیر فیزیکی و  دیجیتال نسبتا ساده و صددرصد قابل کپی‌شدن (عکس، نقاشی، نقشه‌ی اتوکد، موسیقی و...)  تکنولوژی NFTمیاد، شناسنامه‌ی انحصاری، و سندمالکیت اون نسخه‌ی اوریجینال و اولیه رو، توی یکی از بلاک‌های بلاک‌چین جاسازی می کنه. این وسط ناچارم برای روشن شدن مفهوم  { بلاک } یک مثال دیگه بزنم. فرض کنید۸۰٪ اینترنت دنیا در یک لحظه کلا با سرورهایشان برای همیشه نابود شوند. حتی با چنین اتفاق غیر ممکنی هم شبکه‌ی بلاک‌چین که مثلا همه‌ی  بیت‌کوین‌ها و مالکیت آن‌ها در داخلش جاسازی شده از بین نخواهد رفت. چون این اطلاعات غیر متمرکز هستند و محل خاصی ندارند. هرکسی که یک‌هزارم بیت‌کوین یا یک دستگاه ماینر داشته باشد، ممکن است بخشی از این بلاک یا حتی کپی کاملی از آن را در اختیار داشته باشد. حالا کمی ماهیت NFT مشخص شد. چون سند مالکیت هر اثر (اصطلاحا: ان‌اف‌تی شده) در یکی از این شبکه‌ها و بلاک‌هایشان جاسازی شده. نه قابل جعل کردن است. نه این‌که وجود کپی‌های دیگر ارزش آن را کم می‌کند. فقط می‌ماند همان داستان باستانیِ عرضه و تقاضا.  حالا که اثر خلق شده و شناسنامه‌دار هم هست. به هر دلیلی ممکن است طرفدار و خریدارهای مختلف برایش پیدا شود. و ارزش آن بالا یا حتی پائین بیاید. با سرچ دو سه عبارت کلیدی میتوانید اسطوره‌ها و سلبریتی‌های این دنیای جدید را ببینید. فعلا این سه عبارت را در گوگل سرچ کنید. تا بعد: (  نوجوان خالق مجموعه نهنگ خوشحال   )(  گران‌ترین ان اف تی های خریداری شده  )(   ان اف تی گردن دراز   )امّا دلیلی ندارد که هر کسی با فتوشاپ یا پینت ویندوز چند خط و دایره کشید و آن‌را NFT کرد. خریداری هم برایش وجود داشته باشد. چه برسد به رقابت در خرید یا افزایش قیمت. لینک زیر و سایر مباحث موجود در آن سایت هم شاید برایتان جالب باشند:(  https://arzdigital.com/play-to-earn-gaming-is-booming/ )شاید بعدا این متن را ویرایش کنم. اگر کسی هنوز سوالی هم برایش هست؟ در پائین مطلب بنویسد. با هم دنبال جواب می گردیم.  -*( اِن‌اِف‌تی و ارز دیجیتال به‌زبان ساده )*- </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 22:20:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*(شهر در اَمن و اَمان )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%8E%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%8E%D9%85%D8%A7%D9%86-kl2mecaohiaz</link>
                <description>داشتم یک خاطره‌ی واقعی تعریف می‌کردم. یک لحظه مثل این‌هائی که معروف شده به: تفکر یاس فلسفی! خشکم زد. چند لحظه‌ای ساکت شدم. بعدش هم نتونستم حرفم رو تمام کنم. مخاطبم که رسما فکر کرد صرع دارم و دچار حمله شدم. موضوع رو عوض کرد و گذشت. اما چیزهائی که به سرعت آمد توی ذهنم شاید بتونه شوک صرع محسوب(یا بهش تبدیل) بشه. اول اون تداعی‌ها رو بگم بعد اصل ماجرا. توی ادبیات ما حکایت‌های زیادی هست که یکی مثلاً دروغ خودش رو باور می‌کنه. مثل ملانصرالدین که به بچه‌ها می‌گه کوچه‌ی بالائی حلوا می‌دن همگی میدون که برن خودش هم دنبال‌شون میدوه. میگه نکنه واقعا! حلوا بدن؟ یا اونی که بیسواد بود به نامه‌نویس میگه براش نامه بنویسه تا بفرسته برای فامیل‌هاش. آخرش میگه بخون ببینم درست نوشتی. وقتی میخونه میزنه زیر گریه. میگه: یعنی من این‌همه، بدبختی دارم؟ و حکایت‌های دیگه شبیه به همین. قضیه به این شکل هست که یک آیفون تصویری حافظه‌دار داریم که طبیعتا چسبیده به دیوار، و تکون نمی‌خوره. در مدت نسبتا کوتاه چندماه که به این محله آمدیم تا به‌حال رسما فیلم پنج دزد رو در حین ارتکاب جرم ضبط کرده که منجر به شناسائی اون‌ها شده. کوچه‌ای نسبتا آرام در محله‌ای متوسط در یک شهر معمولی کشور. همگی در آرامش زندگی می‌کنیم. از هرکسی هم که سوال کنیم؟ از امنیت موجود، راضی هست. شاید حتی با جاهای دیگر مقایسه کند و یک: «خدا را شُکر» هم بگوید که در جائی به این خوبی! ساکن شده‌است. وقتی در چنین محله‌ای که نه حلبی‌آباد است. نه کپرنشینی و حاشیه‌ی شهر. نه خرابه دارد و پاتوق معتادان و ولگردهاست و نه هیچ‌نوع شهرت و بدنامی دیگر. یک دوربین ثابت کوچک توانسته ۵دزدی واقعی را مستند کند. طبیعی است که ده‌ها و شاید صدها سرقت دیگر هم در فاصله‌ی صد یا دویست‌متری‌اش اتفاق افتاده که یا کسی خبر نداشته تا بیاید و سراغ فیلم موجود در حافظه‌ی آن را بگیرد یا آن‌قدر عادی بوده که حتی برای همسایه‌اش تعریف هم نکرده. یک بدبخت فلک‌زده هم مثل من این وسط پیدا می‌شود. که دارد خاطره‌ی واقعی‌اش را تعریف می‌کند و ناگهان متوجه عمق فاجعه می‌شود. با خودش می گوید  نکند! دارم خالی می‌بندم؟ و دروغ میگویم؟. مگر می‌شود؟  مگه‌داریم؟؟  تو خود، حدیث مفصّل بخوان از این مُجمَل...</description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 07:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*(کتاب‌خوان و کیندل به زبان ساده)*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-su5i9x0k51kn</link>
                <description>مدت‌ها بود که قصد تهیه‌ی یک کتاب‌خوان داشتم. گران شدن و نایاب شدن مدل‌های ارزان‌تر جای خود. مشکل بزرگ‌تر این بود که از لحظه‌ای که تصمیم به خرید گرفتم . تحقیق و سرچ دقیق‌تر کردم برای شناختن سازگاری و متون فارسی و مسائل مشابه. هربار گیج‌تر شدم. در نهایت با تصور ریسک بالا، و امکان غیر قابل استفاده بودن! خرید کردم. اما نتیجه از چیزی که انتظار داشتم. خیلی بهتر بود. درباره‌ی مزیت صفحه‌ی نمایش شبه‌کاغذ(EiNK) که در نور آفتاب هم قابل خواندن است. یا دوام چندهفته‌ای باطری و دیگر مزایا نمی‌خواهم چیزی بگویم . چون هم جزو بدیهیات است. و هم این‌که در ساده‌ترین سرچ‌ها چنین اطلاعاتی در دسترس هستند.خیلی خلاصه سعی می کنم کاربردی‌ترین اطلاعاتی که در هفته‌ی اول بعد از سرچ فراوان و دردسر زیاد بدست آوردم بنویسم.(باید اعتراف کنم برای کسی مثل من که تقریبا تمام عمر با تکنولوژی و انواع دستگاه‌های مرتبط سروکار داشته‌ام، این‌قدر صرف زمان برای رسیدن به این نتایج کمی خجالت‌آور است. با همین انگیزه اقدام به نوشتن این مطلب می کنم تا شاید راه را برای کسی مثل خودم! کوتاه‌تر کنم) و در فرصتی دیگر لینک‌های مفید و کاربردی که خیلی برایم مفید بودند را آخر این نوشته اضافه خواهم کرد. سایز : گرچه قطعا نمایشگر بزرگ‌تر (و مثلا ۹ اینچ) برای مطالعه راحت‌تر خواهد بود. امّا به نظرمن ۶ اینچ به‌خصوص با اختلاف قیمت چند میلیون تومان و با توجه به سبک و خوش دست بودن. انتخاب خوب و اقتصادی می‌باشد. نوع: سه انتخاب کلی وجود دارد آمازون، اندرویدی، و کیفیت‌پائین(بخوانید: فیدیبوک) که الحمدلله مورد آخر، دیگر نایاب شده است. با وجود نگرانی از سازگاری، قطعا تصمیم بر خرید مدل اندرویدی مانند: اونیکس‌بوکس داشتم. اما در نهایت کیندل شش‌اینچی آمازون را خریدم و ابدا پشیمان نیستم. ساپورت و پشتیبانی آمازون: در کمال تعجب ساخت اکانت برای کیندل خیلی راحت بود. و چند دقیقه‌ای دستگاهم با آمازون متصل و آماده به کار شد. این توضیح را بدهم اکانت‌های آمازون که با پول سروکار داشته باشند؟ به‌خاطر تایید کارت اعتباری و در نتیجه آدرس مالک کارت! برای اغلب ایرانی ها بدون کمک‌گرفتن از دیگران بسیار مشکل و در مواردی(مانند: فعال کردن تورک آمازون و کسب درآمد) غیر ممکن است. به هرحال تا زمانی که قصد خرید کتاب از سایت نداشته باشید؟ مسکلی پیش نخواهد آمد. پشتیبانی از زبان فارسی: برای متون انگلیسی و خرید از آمازون یا استفاده از پی‌دی‌اف های استاندارد انگلیسی ابدا شک و شبهه‌ای وجود ندارد. می‌مانیم ما و دردسرهای زبان فارسی. اول از همه بگویم که PDFفارسی را فراموش کنید، بهتر است. در واقع چون اغلب پی‌دی‌اف‌های فارسی اسکن شده هستند و قابلیت استخراج متن را ندارند. برای خواندن آن‌ها همان تبلت‌های رنگی یا لپ‌تاپ و مانیتور بزرگ معقول‌تر خواهد بود. با این‌حال روش‌هائی برای دستکاری این فایل‌ها و قابل تحمل‌تر کردن‌شان روی کتاب‌خوان Eink وجود دارد که بعدا لینک دوستانی که توضیح داده‌اند را به متن اضافه خواهم کرد. تبادل اطلاعات: این یکی از همه ساده‌تر است. همین که کابل شارژر را به درگاه یو‌اس‌بی کامپیوتر متصل کنیم؟ مثل یک فلش‌مموری باز می‌شود و هر نوع فایلی را می توان روی آن کپی کرد. و اگر ماهیت متنی یا تصویری داشته باشد؟ بالاخره روی دستگاه باز می‌شوند.  ۹۹درصد پی‌دی‌اف‌ها هم قابل خواندن خواهند بود. امّا اگر صفحه‌بندی آن‌ها برای سایز A6 تنظیم نشده باشد، یا حاشیه‌ی سفید زیادی داشته باشند. خیلی راحت نمی‌توان آن‌ها را خواند. در لینک‌های ضمیمه روش بهینه‌سازی پی‌دی‌اف‌های عادی را برای کتاب‌خوان و به‌خصوص مدل شش‌اینچی توضیح داده‌اند. بخش شیرین کار! این همان قسمت است که وقتی کشف کردم. کم مانده بود که مانند ارشمیدوس بدوم توی خیابان و بگویم: «یافتم» به طور خلاصه وقتی اکانتی در کتاب‌خوان می‌سازید. آمازون یک ایمیل اختصاصی برای آن دستگاه می‌سازد(که در سایت قابل دیدن و ویرایش هست) شما می‌توانید هر فایلی که دوست دارید ضمیمه‌ی یک ایمیل‌(Attach) کنید و با موضوع Convert به آن ایمیل مخصوص ارسال کنید. خود آمازون مانند یک جادوگر همه‌ی کارها را انجام می‌دهد و بهترین شکل قابل استفاده را بعد از تبدیل به دستگاه می‌فرستد.  گرچه برای پی‌دی‌اف هم همین کار را می کند. اما کارش با فایل آفیس‌وورد، TXT ، HTML و نظایر آن خیلی خیلی بهتر است. البته برای این ارسال نرم‌افزار‌های دیگری هم دارد. از اندرویدی و مک گرفته تا ویندوزی. خودم ویندوزی را استفاده کردم و از کارش راضی هستم. نمونه‌ی فایل آفیس‌ورد دوزبانه با تبدیل آمازون البته مشکل اصلی همچنان برقرار هست. و آن هم کمبود کتاب فارسی (به‌جز پی‌دی‌اف) است. اما نباید فراموش کنیم که همین سازگاری زبان فارسی تا چند ماه قبل برای دستگاه‌ها وجود نداشت.(و همین نکته باعث سردرگمی زیاد من در بین سرچ‌ها و تحقیق بود) و به تازگی با آپدیت‌های جدید فراهم شده است. به هر حال با توجه به جدید بودن این امکان ، می توان امیدوار بود که لااقل برای کتاب‌های جدید که به صورت رایگان توزیع می‌شوند در کنار PDF به تدریج نسخه‌های ePub و نظایر آن هم در دسترس قرار بگیرد. و کتاب‌خوان‌های ما کمتر بیکار بمانند. به‌زودی در این محل تعدادی لینک(به‌تدریج) اضافه خواهند شد. https://arazgholami.com/how-to-convert-persian-pdf-books-to-kindle-format/http://meysampg.blog.ir/post/41/how-to-convert-pdf-djvu-for-use-on-kindle</description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 20:01:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( جنگیدن با دریا )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-evm2oc7kpegj</link>
                <description>آخه کجای شمشیر کوبیدن توی موج  دریا می تونه جذّاب (یا:منطقی!) باشه؟ نه به‌عنوان یک فیگور برای عکس یا ژست اینستاگرامی. بلکه یک‌پنجم پایانیِ یک فیلم سینمائی  فقط همین صحنه‌ و جنگیدن با امواج دریا  تکرار بشه. و تو میخکوب بشینی و فقط نگاه کنی. هنر مقوله‌ی عجیبیه. فیلم‌های بیضائی، یا کیارستمی، یک چیزی مثل شعرنو هستند. یک عده بهشون می‌خندن. یک عده قبول‌شون ندارن. یک عده حوصله‌شو ندارن. امّا شعر هستن. یک وقتی. یک جائی که حسّ‌اش باشه؟ معنی می‌دن و جذبت می‌کنن و غرق‌ات می‌کنن. هیچ‌وقت مقوله‌ی تفسیر هنری رو درک نکردم. اصلا مگر می‌شه درباره‌ی یک اثر هنری حرف زد؟ اثر هنری اگر؟ اصالت داشته باشه! هنرمندش یک دردی داشته باشه؟ با روح آدم حرف می‌زنه. روح هم که زبون نداره که بخواد با کلمات چیزی رو بگه. فقط باید حسّ و موقعیت مناسب رو داشته باشی؟ تا بشینه به جون و روان و مغزت. غلغلک بده و بخارونه و هِی، تکرار کنه. بعضی چیزهائی که این روزها ازشون لذت می‌برم. شاید اگر ده‌سال قبل بود. از دید خودم هم مسخره و بی‌معنی و حوصله‌سَربَر بود. مهم نیست. مهم اینه که الآن خوب می‌فهمم‌شون خوب حس‌شون می‌کنم. تارا انتظار اینکه کسی دیگه هم حرفم رو بفهمه؟ توقع زیادیه. اگر حتی تصمیم بگیرم درباره‌اش صحبت کنم. یک چیزی می‌شه مثل این نوشته که احتمالا از نظر همه(غیر از خودم) یک چرت و پرت  بی‌سروته خواهد بود. مهم نیست. </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 22:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( این یک تبلیغ نیست )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yqj28zbyw8ao</link>
                <description>شخصاً خرید آنلاین زیاد دارم. شاید به‌دلیل سکونت در شهر کوچک و دورافتاده. شاید به‌خاطر آشنائی نسبی با تکنولوژی و نیازهای متفاوت نسبت به اکثریت همشهریان و هم‌وطنان.!.  با این وجود خودم رو قاتل بالفطره‌ی تبلیغات می‌دونم. هرگز، هیچ کانال و پیج تجاری‌ای رو دنبال نمی‌کنم. بارها در خواست مسدود کردن اس‌ام‌اس‌های تبلیغاتی رو ثبت کردم. و اون‌هائی که هنوز به دستم می‌رسه رو، بدون استثنا به: ۱۹۵ ریپورت می کنم. امّا من قرار نبود از خودم و سلیقه‌ام حرف بزنم. موضوع از این‌جا شروع شد که یک اس‌ام‌اس بسیار غیرعادی برام اومد. «آقای ... شما را به خرید کتاب ... در سایت ... دعوت کرده.» چون همون اول گفتم قرار نیست تبلیغ کنم. اسم شخص و سایت و کتاب رو نمی‌گم! موضوع وقتی جالب شد که رفتم سراغ کتاب. دیدم قیمت اصلی ۲۰هزار تومن هست. و با تخفیف فقط به ۳هزار تومن فروخته می‌شه. اون هم در دورانی که با همون تعداد صفحات. حتی چاپ‌های قدیمی (با آپدیت قیمت!) کمتر از سی‌چهل هزار تومن قیمت ندارند. و چاپ‌های جدید رو هم اصلا چیزی نگم بهتره. تازه چاپ ۱۳۹۸ هم بود.. خلاصه این‌که در اولین سبد خرید که نیاز به کرایه‌ی حمل رو حذف کنه! دوجلد خریدم. (هرچی باشه؟ قابل هدیه دادن هست. و هدیه‌ای با این قیمت! نایاب.) موضوع وقتی عجیب شد که شروع به خوندن کردم. طبق چندین متد تندخوانی که  از زمان دانشجوئی یادگرفته بودم. و همیشه استفاده می‌کردم. خیلی معمولی شروع به خوندن کردم و کمتر از ربع‌ساعت بعد دیدم کتاب تموم شده. برخلاف اغلب کتاب‌هائی که این روزها منتشر می‌شوند. اصلا موضوع الکی و بی‌خودی نداشت. کاملا نوین و بدیع هم بود. (عجب کلماتی؟ گمونم با همین دوتا کلمه نوشته‌ام فاخر محسوب بشه. D: ) احساس عذاب وجدان پیدا کردم. برای صدصفحه کتاب و این زمان! گفتم لابد یک‌جای کار اشکال داره. شروع کردم خط‌به‌خط و به روش سنتی خوندن. و طبیعی بود که در یک نوبت و کل کتاب رو نتونستم تموم کنم(و زمان بگیرم) دو روزی خواندن کتاب طول کشید. حیرت‌ام باز هم بیشتر شد. با وجود این‌که(به‌دلیل عذاب‌وجدان)  حسّاس شده بودم وحریصانه دنبال مطالب ازقلم افتاده می‌گشتم. که در خواندن اول نتونسته بودم ببینم. هیچ چیزی پیدا نکردم. تمام کلمات و سطور کتاب کاملا برام تکراری بود. هیچ‌چیز دقیقاً : « هیچ‌چیز» جدیدی در مطالعه‌ی خط‌به‌خط و کلاسیک به نسبت بار اول که اون رو مرور کرده بودم پیدا نکردم. به فکر دقایق، و ساعت‌ها و عمرهائی افتادم که خودم و دیگران برای مطالعه وقتی می‌گذاریم. درحالی که با کمی تغییر  در سبک خواندن نه‌تنها در وقت صرفه‌جوئی کرده‌ایم. بلکه هیجان یادگیری(ویا: سرگرمی) بیشتری رو هم می‌تونیم تجربه کنیم. انتخاب‌های ما: زندگی است. حیف . </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 18:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده‌ترین راهنمای انتخاب قهوه‌ساز خانگی</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-qs5eke3ytqmq</link>
                <description>نوشیدنی قهوه به انواع مختلفی تقسیم می‌شود و برای تهیه‌ی بعضی انواعِ آن، تجهیزات خاصی لازم است.اوّل: « قهوه‌های آماده». مانند نسکافه و نوشیدنی‌های ترکیبی. که اغلب در بسته‌بندی‌های ساشه‌ای تک‌نفره عرضه می‌شوند. و هیچ تجهیزاتی نیاز ندارد. فقط در آب‌جوش حل شده و مصرف می‌شوند. برند‌هائی که اخیرا رایج‌ شده و گاهی جایگزین نوعِ‌قهوه می‌شوند: علی‌کافه، و ترابیکا و نظایر آن‌هاست. گرچه در همین گروه هم تفاوت‌های بسیار زیادی می‌توان قایل شد(مثلا نسکافه به دو نوع اصلی کلاسیک و گولد تقسیم می‌شود و به‌خصوص گُلد، برندهای متنوعی دارد که از نظر کیفیت و طعم«و قیمت!» قابل مقایسه نیستند.) امّا به نام‌گذاری قهوه‌ی فوری یا آماده بسنده می‌کنیم.دوّم: «قهوه‌ی‌تُرک» که ساده‌ترین نوع قهوه‌ی دَمی است. پودر آن بسیار نرم آسیا شده و اگر در دستگاه‌های تحت‌فشار(اسپرسو) ریخته شود؟ تقریبا هیچ خروجی‌ای ندارد. چون ذرات به هم فشرده شده و بخار بین آن‌ها حرکت نمی‌کند. برای تهیه‌ی این نوع قهوه تجهیزات خاصی لازم نیست. از شیرجوش برنجی یا استیل ساده تا قابلمه‌ی کوچک برای درست کردن آن کافی هستند.  مهم‌ترین شگرد آن هم این‌است که قبل از جوش آمدن کامل از روی آتش برداشته شود.سوّم: «دریپ‌کافی» ساده‌ترین تعریف برای این نوع قهوه‌ی دَمی این‌است که در همان دستگاه چای‌ساز درست می‌شود. قطرات آب ، کم‌کم روی پودری (که روی قیف صافی‌دار قرار گرفته) ریخته می‌شود. و مواد محلول به قوریِ پائین ریخته و گرم نگه داشته می‌شوند. در این دستگاه همه‌نوع پودر قهوه و حتی چای و انواع دمنوش می‌توان ریخت. ولی، علی‌رغم دستگاه ارزان‌تر! کمترین رواج را در بین مصرف کنندگان ایرانی دارد. شاید دلیل آن غلظت کم قهوه‌ی خروجی یا لزوم تهیه‌ی فیلتر کاغذی(یک‌بار مصرف) برای بعضی مدل‌ها باشد. ضمن این‌که یک قیف‌ساده و کتری آب‌جوش هم برای تدارک این نوع از قهوه کافی‌است.چهارم : «قهوه‌ی فرانسه» این نوع، کمترین رواج را در بین مصرف‌کنندگان خانگی دارد. دستگاه آن: یک استوانه‌ی شیشه‌ای ساده است که با فشار(پرس) دست، تفاله‌ی قهوه را از محلول آن جدا می‌کند.  ولی برای مصرف کنندگان حرفه‌ای! پودرمناسب فرنچ‌پرس، باید نرمیِ آسیاب، بیشتر از اسپرسو و کمتر از ترک داشته باشد.پنجم: «اسپرسو» رایج ترین قهوه می‌باشد. زیرا پایه‌ی تهیه‌ی انواع گوناگونی از مخلوطِ با شیروخامه (کاپوچینو، لاته، آمریکانو، آفوگاتو و . . .) است.دستگاه‌های آن دو نوع کلی مخزن تحت‌فشار و موتوردار دارند.در نوع مخزن تحت فشار ، ظرفیت مخزن حدود نیم لیتر بوده و برای تهیه‌ی دو تا نهایتا چهار فنجان قهوه می‌باشد. با خالی شدن آب مخزن مجددا باید از آب، پُر شده و تا جوش آمدن و تامین فشار صبر کرد.انواع موتوردار (که طبعا گران‌تر هستند.) معمولا یک تا دو لیتر آب در مخزن خود دارندو برای تولید عصاره‌ی قهوه(اسپرسو) یا بخار دادن به شیر و تولید خامه‌ی کاپوچینو. به تدریج از ظرف آب برداشت کرده و سرعت عمل بیشتری دارند و مداوما می توانند کار کنند. قیمت رایج فعلی آن‌ها برای مصرف خانگی بین یک تا دو میلیون بوده و برای حجم کار بالاتر و کافه‌ها تا ۲۰ یا پنجاه میلیون هم قیمت دارند.ششم: «قهوه‌ی کپسولی» لاکچری‌ترین نوع دستگاه خانگی است. عملا همان مکانیزم دستگاه اسپرسوی موتوردار را دارند. اما قهوه‌ (و طعم دهنده‌ها و مکمل‌های آن) یک‌جا در کپسول‌های یک‌بار مصرف بسته بندی شده. کارکردن با آن‌ها راحت بوده اما قیمت کپسول‌های آن نسبتا گران هستند. اخیرا کپسول‌های قابل پرشدن برای این دستگاه‌ها عرضه شده که مشکل قیمت را تا حدودی حل کرده. اما معضل هربار یک فنجان استفاده‌ی آن را محدود می‌کند. معروف‌ترین برند این نوع: نسپرسو می‌باشد.تکامل فهوهhttp://meteor95.blogfa.com/page/coffeهفتم: «قهوه‌ی‌گُل» این نوع قهوه در همه‌جا رایج نیست. ولی برای تکمیل این مبحث به آن هم اشاره می‌کنیم. به‌طور کلّی جوشانده‌ی نسکافه‌ی کلاسیک به قهوه‌ی عربی معروف است. و جوشانده‌ی نسکافه‌ی گولد، به قهوه‌ی گُلد. (که در بین طرفدارانش: ُگل تلفظ می‌شود!) معمولا غلظت بسیار بالائی دارد و هرکسی تحمل تلخی آن‌ها را ندارد.</description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 16:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کمال تاسف</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81-wymspjk2ighy</link>
                <description>متاسفانه اعتماد به نفسم از حد معمول و رایج در جامعه کمی بالاتر است. برای همین، نسبتاً زیاد می‌نویسم. حالا این‌که، کتاب هم چاپ کرده‌ام یا حق‌اختراع ثبت‌شده هم دارم. این هم از مشکلاتی است که شخصاً از ریشه‌یابی آن ناتوان هستم. فقط امیدوارم حق کسی را نخورده باشم. این روزها، خروجیِ کارِ بعضی فعالین عرصه‌ی تولید محتوا را که می‌بینم. از این اعتماد به نفس خودم برای دقایقی پشیمان می‌شوم. آرزو می‌کنم زبانی که به آن تکلّم می‌کنم و می‌نویسم، چیز دیگری بود. تا با این نوشته‌های فاخر در یک ردیف قرار نمی‌گرفت. و باعث کسرشان آن‌ها نمی‌شد. ای‌کاش مسئولین مربوطه یک دسته‌بندی یا رتبه‌گذاری(شبیه به آن‌چه در فیلم‌های سینمائی رایج هست) برای زبان فارسی قرار می‌دادند تا نوشته‌های باارزش و گهربار جایگاهی خاص خودشان داشتند و با وراجی‌های تازه‌کارهائی مثل من قاطی‌پاتی نشوند. و باعث خدشه‌دار شدن رسم‌الخط وزین دیگران نمی‌شد. بگذریم... آخر پائیز شده. از ژله‌ی داخل یخچال گرفته تا عکس پروفایل کاربران شبکه‌های اجتماعی و برنامه‌های رادیوتلویزیونی، همگی مزین به پرچم سه‌رنگ هندوانه‌ای شده‌اند. حالا این وسط گروهی میهن‌پرست ظروف شفاف برای ژله تدارک دیده‌اند تا قبل از برگرداندن(یا مصرف،) ترتیب رنگ‌ها با پرچم رسمی کشور یکی باشد؟ جای خوشحالی دارد. این میان منِ بی سلیقه ، یا امثال من هم هستند کسانی که با برخی از این آداب و رسوم نوظهور و پر شاخ و برگ مشکل دارند. این هم معظلات اجتماعی است. این که زمزمه‌ی آن ترانه‌ی کذائی معروف حالم را بد می‌کند. یا از این‌که با چشم خودم می‌بینم که خانواده‌ای محتاج «با قرض کردن پول، یا خریدنسیه» به سراغ خرید آجیل و تنقلاتی می‌رود که در تمام طول سال هیچ توجیه و مناسبتی با مصارف عادی آن‌ها ندارد. به‌جای این‌که خوشحالم کند که در جشنی فراگیر هستیم؟ دلگیرم می‌کند که چرا ،آن شخصِ نوعی!، باید خود را مجبور به آن هزینه ببیند. فقط به این فکر می‌کنم، که از چه زمانی جزو عناصر نامطلوب اجتماعی قرار گرفته‌ام؟ و : چرا ؟ </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 13:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو باگ تُپُل در ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DA%AF-%D8%AA%D9%8F%D9%BE%D9%8F%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-swzwxd9waz73</link>
                <description>اومدم یک چیزی بنویسم. دیدم پیشنهاد داده که پیش‌نویس‌ها رو می‌تونی باز کنی. باز کردم دیدم تیتر یکی از نوشته‌های هفته‌ی قبلم که منتشر شده بود.(و یک کپی از پیش‌نویس آن هم ذخیره شده بود!) ستاره و پرانتز دارد. منِ تنبل هم برای این‌که چند بار زدن کلید شیفت صرفه‌جوئی کنم همان را باز کردم و شروع به نوشتن کردم.دست‌آخر که انتشار نوشته را زدم دیدم اولِ نوشته‌هایم نیست. گشتم دیدم رفته در جای همان نوشته‌ی قبلی و جایگزین آن شده. حتی کامنت و لایک نوشته‌ی قبلی هم چسبیده به همین نوشته‌ی جدید. اومدم درباره‌ی این باگ بنویسم. با یکی خفن‌تر مواجه شدم. موقع زدن عنوان نوشته. هر بار که فاصله، یا منها(-) زدم رفت توی یک مود عجیب و غریب که هیچ کلیدی و کلیکی کار نمی‌کرد. بییشتر از ده بار آزمایش کردم و هر بار با همان خطا مواجه شدم. تنها راه چاره ویرایش آدرس مرورگر و رفتن به صفحه‌ای دیگر بود. جالب این‌که از این ده بار تلاش،  چهار بار را با عنوان پیش‌نویس (حاوی یک کلمه!) ذخیره کرده بود. ولی من‌یکی دیگه عمراً پیش‌نویس رو باز نخواهم کرد. </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 18:25:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( حماقت بدون مرز )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%B2-xbq3pqdqfhqq</link>
                <description>یک دانشجوی ایرانی ساکن چین. که آخر هفته‌ها تدریس انگلیسی می‌کنه عکس خریدش رو که با معادل یک ساعت درآمدش (۱۵۲یوان) داشته، منتشر کرده. صدها نفر از خود چین گرفته تا ایران و کانادا و اروپا اومدن زیرش دری‌وری نوشتن که امکان نداره همچین چیزی.... چون: ما خوندیم که توی چین همه بدبخت هستن!!!!!!!!! یا: من این‌جا توی مرکز تکنولوژی و ثروت جهان همچین درآمدی نمی‌تونم داشته باشم!!!! پس تو دروغ می‌گی. از همه بدبخت‌تر: هم‌رده‌های خودش که توی همون چین دانشجو هستن و کارهای دانشجوئی سطح پائین انجام میدن. فحش و ناسزا که اصلا این‌طور نیست و چرا ما حقوقو‌مون خیلی پائین‌تر از ایناست. دو روز اول بنده‌ی خدا نشست یکی‌یکی براشون توضیح داد که من چه دلیلی دارم دروغ بگم؟ تجربه‌ی تدریس زبان دادم و بهم خوب حقوق می‌دن.. تازه بحث‌ها شدت گرفت {و حتی رنگ سیاسی گرفت} که نخست‌وزیر «ما» هم که توی کشور مترقی هستیم ساعتی ۲۲دلار نمی‌تونه در بیاره! پس تو حتما دروغ می گی. معادل ۲۵۰هزارتومن . یک‌ساعت کار دانشجوئی درچینخلاصه این‌که ووضعیت عجیب و غریبی شده. بقیه‌ی جاها رو درست نمی‌دونم. ولی در بین جامعه‌ی فارسی‌زبان سرتاسر دنیا دغدقه‌ها و دست‌به‌یقه شدن‌های عجیب و غریبی مشاهده می‌شه که ریشه‌یابی کردن‌شون راحت نیست. ولی شاید توی کلمه‌ی حماقت بشه خلاصه‌اش کرد. </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 08:41:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( این‌جا هم ؟ )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%8F%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-nudzhki6rvdd</link>
                <description>یک کمی وقت آزاد داشتم. بی هدف و پراکنده تعداد نسبتاً زیادی از نوشته‌های جدید را خواندم.تازه فهمیدم که: « اوه‌اوه » طبق معمول، منِ بچه‌ شهرستانیِ ساده، فکر می‌کردم این‌جا(فقط) جای نوشتن است. زهی خیال باطل! اکثریت نوشته‌هائی که دیدم فقط به قصد تبلیغات بود. یا مرد و مردونه از همون اول‌اش تیتر تبلیغی زده بود و یه‌چیزی نوشته بود. یا موذیانه. چند مطلب پراکنده را چسبانده بود به هم و با یک تیتر که جلب توجه کند مطلبی بی سر و ته جمع شده بود. فقط با این هدف که آن اواسط نوشته، یا: آخرهایش یک لینک به سایت، یا کالائی که برای فروش(یا معرفی) داشتند بزنند و احتمالا آمار بازدید، یا فروش، را بالا ببرند. نمی‌دانم شاید حق با آن‌ها باشد! و من خیلی شوت باشم؟ ولی به هر حال اصلا انتظار دیدن همچین کاربردی از ویرگول «با این تعداد» نداشتم. تزئینی نقطه . پایان! </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 00:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خارش</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%B4-amhztgpkmefn</link>
                <description>اگر کسی درباره‌ی خارش پوست، زیر گچِ شکستگی صحبت کرد؟ دوتا زالو بندازین روی قوزک پاش. از فرداش هم ببندیدش تا جای زخم‌اش رو نخوارونه! لامصّب برای اعتراف گرفتن از حرفه‌ای‌ترین جاسوس‌ها هم جوابه. مچ پام یک واریس خفیف ارثی داشت. چند ماه قبل یک قسمت‌اش رو زالو گذاشتم نصفش تقریبا برطرف شد.   زالوها رو مثل حیوون خونگی نگه داشتم تا هرچی خوردن هضم بشه. دو روز قبل دوتاشون رو گذاشتم روی قسمت باقی‌مونده (که اتفاقا مستقیم روی استخوان قوزک بود) زخم‌اش با عسل و بانداژ، نسبت به جای گاز گرفتن زالو، زود خوب شد. ولی امااان از خارش. . . . نه می‌شه دست رد بهش(ناخن که دیگه ابداً!) نه می‌شه بی‌خیال‌اش شد. خواب و استراحت نذاشته برام ...</description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 11:12:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-*( انجماد )*-</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF-pinssrhfw6d5</link>
                <description>پلک‌هایم به هم چسبیده بود. حس می‌کردم یکی‌دو جرثقیلِ اعدام! لازم است تا از هم باز شوند. نصف بدنم (که روی زمین بود) سِر شده بود و خون در آن جریان نداشت. امّا نای غلت زدن نداشتم. این‌ها هیچ‌کدام باعث اصلی قطع شدن خوابم نبود. بلکه سوز سرمائی که از پنجره به داخل می آمد، رویایم را مختل کرده بود. نجماداپاهایم پوشیده بود و حتی انگشتانم عرق کرده بود. با دستی که زیر بدنم نبود سعی کردم روانداز رابکشم بالاتر ولی پیچیده بود دور پایم. تصور این‌که چشمم را باز کنم یا حرکتی به خودم بدهم خیلی سخت بود. همان‌طور با چشم بسته و بدنی شبیه به جنازه‌ی زیر لَحَد، همان یک دست آزاد را کورمال کورمال حرکت دادم تا این‌که یک پتوی دیگر در اطراف کشف شد. مچاله و شلخته آن‌را کشیدم روی خودم و تلاش کردم دوباره به  خواب بروم. به‌جای ادامه‌ی رویای قبلی، کلمات و جملات، با سبک حکایات پندآموز کتب قدیمی توی مغزم رژه رفتند. همان‌ها که اول یک داستان را تعریف می‌کنند و بعد هر جزء آن داستان می‌شود یک تمثیل از اجزای واقعیت، بعد از آن پند حکیمانه را عرضه می‌کنند. مثل حکایات مثنوی، یا گلستان، اما هیچ شباهتی با اشعار حافظ نداشتند. گرچه نوع داستان‌ اولیه و نتیجه‌گیری عبرت‌آموز آن بیشتر با نوع روایت آن‌ها نزدیک بود. وضعیت موجودم را چیزی شبیه اوضاع مملکت تصور کردم. مغزی در خواب. چشمانی (به‌عمد) بسته. بدنی لمس و جسدگونه. و مشکل انجماد و یخ‌زدگی. نه تلاشی برای تحرک، نه کوششی برای رفع علّت مشکل! نه اقدامی عاقلانه. و نه هیچ اتفاق مفید دیگر. فقط سرپوشی بر روی مشکل و تلاش برای تداوم خواب و رسیبدن به رویای گنگ و توهم‌آلودی که حتی خودم هم نمیدانم چه بود؟ اقتصاد، هنر، آموزش، اجتماع، و از همه مشخص‌تر سیاست. همگی را در «همین وضع» تجسم کردم و متاسفانه مصداق تک‌تک آن‌ها بود. نه حافظ هستم، نه مولوی، نه سعدی. پس طبیعی است که از نتیجه‌گیری و پند و حکمت و راه‌چاره هم خبری نیست و نخواهد بود. </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 10:32:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه‌جوئی (نغل‌غول)</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%AC%D9%88%D8%A6%DB%8C-%D9%86%D8%BA%D9%84%D8%BA%D9%88%D9%84-knajd1tyitlu</link>
                <description>خیلی هم نامربوط نگفته: شاید اگر بخوام لیست کنم مشکلات زندگی‌ام در این کشور رو. هیچ‌کس به رکورد تنوع وتعدد تبعیض که به من وارد شده، نرسه..  اما هنوز هروقت اسم پناهجو روکه می‌شنوم ته‌ذهنم این سوال پیش میاد که، ازکدوم مشکل فرار کرده؟ یاهدفش از پناهندگی چی بوده؟  می‌دونم درست نیست. ولی بازم به ذهنم حق میدم‌سوارج‌ومخود قضیه اشکال داره. اما می‌خوام بانامربوط ترین مثال ممکن توصیف‌اش کنم.  فحشا وتن فروشی، شاید قدیم‌ها و الآن درکمترین فراوانی ممکن نتیجه‌ی فقر و احتیاج بود.  ولی الآن (طبق برآوردهای رسمی) برای اکثریت کارگران جنسی فعال، راهی برای رفاه مادی بیشتر و لوکس زندگی کردن شده. نه استیصالپناهجوئی هم گاهی همین داستان رو داره.  برای فرار از محدودیت و مشکلات نیست.  برای رسیدن به رفاه و آسایش( حتی: توهّم و افسانه) های شنیده شده است.  این رو از خاطرات واقعی دوستان سفرکرده‌ام می‌گم.  درسته که به‌ندرت توانایی برگشتن رو دارن. اما یک پشیمانی و غلط کردم خاصی تا آخر عمر باهاشونه...اول که شروع کردم توی این فکر نبودم.  اما حین نوشتن به فکرم رسید که‌: ‌ خیلی خیلی مهم‌تر از حمایت از پناه‌جو یا اطلاع‌رسانی از وضع اون‌ها  اطلاع‌رسانی و تلاش برای رفع تبعیض و مشکلات کسانی‌است که هنوز در همان مبدا‌های مستعد ارسال پناه‌جو ساکن هستند و در ظلم و تبعیض زندگی می‌کنند</description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 23:53:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوّل، مُرغ؟ یا: تخم‌مرغ؟ * اقتباس هنری</title>
                <link>https://virgool.io/Meteor95/%D8%A7%D9%88%D9%91%D9%84-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%BA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AE%D9%85%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C-ntk61oac4i7u</link>
                <description>اقتباس هنری، از اون موضوعاتی هست که گاهی باعث مباحث تند و تیزی بین طرفداران یک هنر یا کارشناسان و منتقدین می‌شود. نظرات همه در جای خودشان محترم. نه متخصص هستم. و نه مدّعی. چیزی که می خوام بهش اشاره کنم یک نظر شخصی و تجربه‌ای جالب هست. اون هم فیلم‌های اقتباس شده از کتاب‌های پرفروش. باز هم نه همه‌شون. بلکه اون‌هائی که منجر به فیلم‌های موفق و تحسین شده بوده‌اند.شخصاً، یکی از سرگرمی‌هایم پیدا کردن و خواندن کتاب‌هائی بوده که فیلم‌های آن‌ها را دیده‌ام. فیلم‌هائی مثل: «انجمن شعرای مرده» یا: «راز داوینچی» و چند نمونه‌ی دیگر...(به‌خصوص آثار مایکل کرایتون) فیلم‌هائی که اکثر منتقدین معتقد بوده‌اند که از اثر اقتباس شده پیشی گرفته‌اند. امّا نه با هدف مرور داستان یا مچ‌گیری از کارگردان و نویسنده. بلکه با هدف گرفتن مچ نویسنده! فیلم؟ یا کتاب؟ مسئله این‌استبه عنوان یک شخص میانسال که گه‌گاه دست به قلم می‌شوم و لااقل یک کتاب تدوین شده هم دارم. پیدا کردن نوع شخصیت‌پردازی از خلال سطور و پاراگراف‌ها بعد از دیدن فیلمی که به خوبی از روی آن اثر اقتباس شده. احساس نوعی قدرت ماورائی به خواننده می‌دهد. وقتی مثلا می دانی که فلان شخصیت داستان قرار است چه سر نوشتی پیدا کند؟ از همان کلمات اولی که به او اشاره می کند یا جملاتی که بیان می‌کند. دست نویسنده را میتوانی بخوانی. که چطور برای آن هدف نهائی از همان ابتدا روی کاراکتر کار کرده. از یک لبخند، از یک اشاره به نوع لباس یا رفتار. انگار به یک بازی پوکر دعوت شده‌ای که همه، کارت‌هایشان شیشه‌ای است، و تو به تنهائی می‌توانی دست همه را بخوانی و روی آن‌ها شرط ببندی. شخصا از این کار ، بارها لذت برده‌ام. و آن را به شما هم توصیه می‌کنم. نه سینما را برتر از کتاب می دانم و نه بالعکس. فقط احساسی متفاوت را از خواندن چند کتاب تجربه کرده‌ام که دوست داشتم با دیگران در میان بگذارم. </description>
                <category>نوشته‌های شخصی</category>
                <author>Meteor95</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 18:14:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>