چمیدونم

سلام ویرگولیان

احتمالا این پست رو هم مثل دوتای قبلی پس از چند ساعت می‌پاکم و در واقع می‌خواستم ببینم نوشتن در انتشارات چه حس و حالی داره؟ پولیه، پولی نیس چطوریه! و همچنین خب کلاس داره دیگه، ما هم که باکالاس!

همچنین این رو می‌خوام بگم که تا خود همین الان اصلا نوشتنم نمیومد، شما وجهه‌ی نویسندگی من رو می‌شناسید و می‌دونید در هر حالتی، نوشته‌هام به سمت طنز می‌ره، پس در نتیجه وقتی نمی‌نویسم یعنی...

ولش کن!

محض اطلاع‌تون sms درست شده و می‌تونید پیام بفرستید. اینم بد نیست!

دست و دلم به نوشتن ادامه‌ی داستانام هم نمی‌ره. این روزا نشستم و کتاب‌هایی که در طاقچه ذخیره کرده بودم می‌خونم و شب‌ها، ماموریتم اینه که برای جلوگیری از تماشای مجدد سریال دونگی توسط بابام، کنترل رو بردارم و بزنم شبکه نمایش و از شانس بد، اون ساعت فقط فیلمای سیاسی و دوران جنگ رو پخش می‌کنن! مجبورا می‌شینم به تماشا و بابام هم همینطور، بعدش ساعت هشت می‌شه و می‌زنم شبکه مستند و یه برنامه رو می‌بینم که پسره به کشورهای مختلف سفر می‌کنه برای صید ماهی‌های غول‌پیکر و سپس رهاشون می‌کنه! پسره، دستشو تا آرنج می‌کنه تو حلق ماهی و اون طعمه‌ای که عموما ماهی‌های ریز رو شامل میشه و برای به دام انداختن ماهی غول‌آسا اونا رو به قلاب وصل کرده بود، از شکمش در میاره یعنی حححالت بهم می‌خوره! دیوانه‌اس یارو، ولی خوش‌قیافه‌اس و منم که اصلا به این فکر نمی‌کنم که زندگی با همچین آدمی چطور می‌تونه باشه، مخصوصا اون بخش که دستشو می‌بره تو لوزالمعده‌ی ماهی (🤢) به‌قول دیالوگ "خَره" تو "شرک۲": کثافت حالمو بهم زد!

اَه

بگذریم.. آهان داشتم می‌گفتم، با همینا سَر می‌کنیم تا ساعت ۹ بشه و خیال منم راحت شه که دیگه دونگیِ لعنتی تموم شده! تازه ساعت ۹ شاید فیلم خارجی بذاره که اینم خوبه!

همین، فعلا.

راستی شما چخبر؟