<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات ماجرای میمنت و مبارکی</title>
        <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/feed</link>
        <description>آقای میمنت یک تولید کننده ی ورشکسته است که به خاطر بالا آوردن بدهی زیاد و برای فرار از دست طلبکارها قصد خروج از کشور را دارد و آقای مبارکی قرار است در این راه به او کمک کند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-13 16:35:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>ماجرای میمنت و مبارکی</title>
            <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چه کسی نیابتی را با تیر زد؟</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D8%AF-tocwyaof4rqg</link>
                <description>قسمت قبل تا آنجا پیش رفتیم که آقای مبارکی، میمنت را از چنگال آقای نیابتی فراری داد اما هنگامی که میخواست آنها را بکشد متوجه شد اسلحه اش خالی است. پس به سرعت از محل گریخت...آقای میمنت به سرعت حرکت کرد. نگاهی به آقای مبارکی انداخت و گفت: مبارکی جان چی شد؟ فکر کردم میخوای بکشیشون. آقای مبارکی که با خشم و غضب چشم به جاده دوخته بود گفت: میخواستم همینکار رو بکنم ولی اسلحه ام گلوله نداشت. فکر میکنم گلوله های اسلحه خودم رو هم خالی کردم.راستی چطوری تونستی اینکار رو بکنی؟ منظورم خالی کردن گلوله های اونهاست. (این را اقای میمنت در حالی می گفت که با هیجان به آقای مبارکی نگاه می کرد.)راستش خودمم نمیدونم. فکر میکنم نویسنده کمکم کرد. به هرحال الان تنها کاری که باید بکنیم اینه که از دست این مزاحم ها فرار کنیم. (و با نگرانی به پشت سرش خیره شد)ماشین سیاه رنگ آقای نیابتی همراه با مرد سیاه پوش در تعقیب آنها بود. مرد سیاه پوش سرش را از شیشه ماشین بیرون اورد و با اسلحه اش چند گلوله به سمت ماشین شلیک کرد. دو مرد سرشان را خم کردند تا گلوله ها به سرشان اصابت نکند. آقای میمنت به سرعت ویراژ می داد تا مرد سیاه پوش نتواند به درستی نشانه گیری کند. اما یکی از گلوله ها به یکی از چرخ های ون اصابت کرده بود. به همین خاطر سرعت ون مرتب کم و کمتر میشد تا اینکه نیابتی و مرد سیاه پوش به آنها رسیدند. آقای میمنت و مبارکی از ماشین در حالی که دست هایشان را بالا گرفته بودند، از ماشین پیاده شدند. اقای نیابتی که به شدت عصبانی شده بود مشتی حواله ی صورت آقای مبارکی کرد که باعث شد یکی از دندان های آقای مبارکی بشکند. مرد سیاه پوش هر دو مرد را روی زمین نشان و گفت: تکون بخورید کارتون تمومه. آقای نیابتی گفت: شما دو نفر حسابی برنامه های من رو عقب انداختید اما دیگه تمومه. همینجا قراره بمیرید. سپس اشاره ای به مرد سیاه پوش کرد که شلیک کند. آقای میمنت گفت: مبارکی جان یه نگاه بنداز ببین گلوله ها این یکی رو میتونی کاری بکنی؟ اقای مبارکی به آرامی دست توی جیب هایش کرد اما چیزی پیدا نکرد. مرد سیاه پوش به محض اینکه اقای مبارکی دستش را داخل جیب هایش برد اسلحه را مسلح کرد اما پیش از انکه بخواهد شلیک کند گلوله ای از پشت سر دریافت کرد و یک ثانیه بعد صدای گلوله طنین انداز شد. جسد مرد سیاه پوش مقابل سه مرد به زمین افتاد. هر سه نفر با تعجب به فضای بی انتهای اطراف نگاه می کردند اما چیزی ندیدند. نیابتی و مبارکی به سرعت به سمت اسلحه یورش بردند و اینبار مبارکی زودتر به اسلحه رسید. اسلحه را برداشت و به سمت نیابتی گرفت. نیابتی که چاره ای نداشت دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد. آقای مبارکی گفت: خوب، حالا نوبت ماست. اقای نیابتی تو باید به یک سری سوالها جواب بدی. اما نه اینجا. باید جلوی پلیس جواب بدی. ناگهان سر اقای نیابتی متلاشی شد و جنازه اش بر روی زمین افتاد. از محل متلاشی شدن سر اقای نیابتی خون پرفشاری خارج میشد و بعد از چند لحظه آقای نیابتی بر روی زمین افتاد. اقای مبارکی که حسابی شوکه شده بود گفت: خوب شاید هم نباید جواب چیزی رو بدی.آقای میمنت به حالتی بسیار شوکه شده گفت: مبارکی جان تو برای بار دوم هم رفیقم رو کشتی؟آقای مبارکی گفت: نه از اسلحه ی من نیست. فکر میکنم هرکی مرد سیاه پوش رو کشت نیابتی رو هم کشته و از اونجایی که احتمالا ما هم توی تیررسش هستیم تا چند ثانیه دیگه ما رو هم میکشه. آقای میمنت و مبارک ابتدا نگاهی به هم کردند، بعد نگاهی به جنازه ها و بعد به سرعت خودشان را انداختند زیر ون.دو مرد تا نیمه های شب زیر ون بودند تا اینکه مطمئن شدند خطری آنها را تهدید نمی کند. سپس با ترس و لرز از ون خارج شدند. جیب جنازه ها را خالی کردند، آنها را داخل ون انداختند و آن را آتش زدند سپس سوار ماشین دو مرحوم شده و از محل متواری گشتند.  در میانه راه آقای میمنت از مبارکی پرسید: مبارکی جان، به نظرت کی مواظب ماست؟مبارکی گفت: احمق نباش. کسی مواظب ما نیست. هرکی هست میخواد دهنمون رو سرویس کنه. اول از پاپوشی که برامون دوخت الان هم که دوتا جنازه دیگه رو دستمون گذاشت. اون آدم نامرد رو خودم پیداش میکنم و میکشمش. میمنت گفت: من اینطور فکر نمیکنم. فکر میکنم هوامون رو داره. وگرنه میتونست بذاره جفتمون رو بکشن.مبارکی با عصبانیت گفت: داره بازی مون میده. دو مرد دیگر با یکدیگر حرف نزدند تا جلو در مسافرخانه رسیدند. جلوی در مملو از ماشین پلیس بود آقای مبارکی کیف پول را که دست یک افسر بود تشخیص داد و فهمید کارشون ساخته است. دوباره برگشتند سر خانه ی اول.آقای میمنت با تعجب گفت: ینی همه ی پول رو برمیدارن؟آقای مبارکی با کلافگی گفت: نه قرار گذاشتیم پول رو با دولت نصف کنیم. اخه چه سوالیه میپرسی میمنت؟ اون پول دزدی بود. آقای میمنت گفت: به هرحال واسش زحمت کشیده بودیم.آقای مبارکی ناگهان چیزی به یادش آمد و گفت: چی توی جیب نیابتی بود؟ آقای میمنت گفت: همه شو توی داشبورد گذاشتم.آقای مبارکی سریع داشبورد را باز کرد و دو برگه کاغذ برداشت و گفت: میمنت جان اقبال دوباره بهمون رو کرد. آقای میمنت که متوجه منظور آقای مبارکی نشده بود با لبخندی به پهنای صورت جواب او را داد...</description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 23:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی میمنت را دزدید؟ (طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B7%D9%86%D8%B2-pcn4ygcezfi0</link>
                <description>قسمت قبل تا آنجا پیش رفتیم که آقای مبارکی توانسته بود در رسانه های اجتماعی مقتول را یک انسان کثیف جا بزند و افکار عمومی را به نفع خود تغییر دهد. اما در پایان افراد ناشناسی آقای میمنت را دزدیدند. حال ادامه داستان.آقای مبارکی چند قدمی از کافه دور نشده بود که متوجه شد گوشی اش را درون کافه جا گذاشته است. در حال بازگشت دو مرد قوی هیکل را دید که آقای میمنت را مانند یک گونی سیب زمینی داخل یک ون مشکی انداختند و فرار کردند. اقای مبارکی به سرعت به داخل کافه رفت، گوشی اش را که هنوز روی میز بود برداشت، یک تاکسی گرفته و پشت سر ون حرکت کرد.ون پس از خارج شدن از شهر، وارد یک راه فرعی شد. راننده ی تاکسی گفت: قربون من تا اینجاش بیشتر نمیتونم برم. بقیه اش خطرناک به نظر میرسه.چیزی نمانده بود که آقای مبارکی موافقت کند و هر دو فرد با یکدیگر به شهر برگردند. اما مبارکی با خود گفت که در زندگی اش صفت های زیادی داشته  اما هیچگاه رفیق نیمه راه بین آنها نبوده است. پس از ماشین پیاده شد و به تنهایی پای در جاده ای گذاشت که هیچ ایده ای نداشت که به کجا ختم خواهد شد اما دلش را زد به دریا و رد لاستیک هایی را که تصور می کرد متعلق به ون است روی جاده ی خاکی دنبال کرد. خوشبختانه از جایی که اقای مبارکی پیاده شد تا مکان آدم ربایان فاصله ی زیادی نبود. شاخک های آقای مبارکی با دیدن ون مشکی تیز شد، سرعتش را کم کرد و پست یک درخت کمین کرد. ون در نزدیکی یک سوله متوقف شده بود. خرابه ای که از دور بوی فساد آن به مشام می رسید. انگار تمام مفاسد و بزهکاری های عالم از این نقطه از جهان صادر می شوند. اقای نیابتی با خود اندیشید که شاید بهتر بود رفیق نیمه راه را نیز به صفت هایش اضافه کند و همین الان به طرف شهر بازگردد و همین کار را هم کرد پشتش را به طرف ون کرد و در جهت مخالفی که آمده بود حرکت کرد.(هوی کجای داری میری؟)+آقای نویسنده. اولا قرار نبود داستان جنایی بشه. قرار بود داستان طنز باشه یکم بخندیم بعدم تموم بشه. حالا یه قتل انداختی رو دستم الانم که قراره برم پیش یه سری ادم ربا که معلوم نیست چقدر خطرناک باشن. همینجا داستان رو ببند. کسی هم که نمیخونه داستانت رو. (اولا به توچه که کسی میخونه یا نه. ثانیا تو حالا برو شاید خطرناک نبودن. تازه من حواسم بهت هست.)آقای مبارکی با اکراه تصمیم گرفت که همچنان صفت رفیق نیمه راه را نپذیرد و به سمت سوله حرکت کرد.(روی زمین سینه خیز برو تا بتونی از عنصر غافلگیری استفاده کنی) +کوتاه بیا این لباسا رو تازه خریدم. (هرجور مایلی ولی خوب شاید تک تیر اندازی چیزی گذاشته باشن که هر جنبنده ای به سمتشون اومد رو بکشن.)+تو که گفتی خطرناک نیستن. (من گفتم شاید خطرناک نباشن. ولی خوب شاید هم باشن)اقای مبارکی روی زمین دراز کشید و تا سوله سینه خیز حرکت کرد درحالیکه هیچ لزومی به چنین کاری نبود. سپس یک چوب بلند برداشت تا در صورت لزوم از آن استفاده کند. ابتدا به طرف ون رفت تا از خالی بودن آن اطمینان حاصل کند. در های ون باز بودند ولی کسی داخل آن نبود. در همین هنگام یک ماشین دیگر به طرف سوله آمد. آقای مبارکی به سرعت خود را درون ون انداخت تا کسی او را نبیند. هنگامی که خودرو متوقف شد آقای مبارکی از تعجب شاخ در آورد. آقای نیابتی بود. دو مرد سیاه پوش به استقبال اقای نیابتی آمدند و گفتند: سلام رئیس. سوژه آماده است. آقای مبارکی کلت هایی را زیر لباس دو مرد سیاه پوش دید سپس نگاهی به چماق خود کرد و با خود گفت: ای کاش فریب نویسنده را نمی خوردم. سه مرد با یکدیگر به داخل سوله رفتند و سپس آقای مبارکی از داخل ون خارج شد. تا سر و گوشی آب بدهد. داخل سوله کاملا خالی بود. اقای میمنت بیهوش به یک صندلی بسته شده بود و رویش به طرف در سوله بود و روبرویش یک صندلی دیگر بود که آقای نیابتی روی آن نشسته بود. آقای مبارکی با خود اندیشید که شاید بهتر باشد با پلیس تماس بگیرد اما اگر این کار را می کرد که داستان جذابیتی نداشت پس مجبور شدیم ارتباط تلفن همراه را قطع کنیم. اقای مبارکی هرچه تلاش کرد نتوانست حتی یک خانه آنتن پیدا کند که نشان می دهد مسئولین بخش ارتباطات داستان کارشان را به خوبی انجام داده اند. سپس آقای مبارکی رو به نویسنده کرد و گفت: خوب حالا چیکار کنیم؟ (هیچی گوش میدیم ببینیم چی میگن.) یکی از دومرد سیاه پوش پارچ آبی روی اقای میمنت خالی کرد و آقای میمنت به سرعت بیدار شد. کمی گیج بود به نظر می رسید که با یک ماده ی بیهوش او را به خواب فرو برده بودند. میمنت که کم کم داشت هوشیاری خودش را بدست می آورد با دیدن اقای نیابتی گل از گلش شکفت و با هیجان گفت: نیابتی جان تویی؟ من فکر کردم مردی. اقای نیابتی گفت: آره نمردم اما باید من رو می کشتین. حالا قراره تو بمیری.سپس از جایش بلند شد، یک چاقو از توی جیبش در آورد و گفت: اما قبلش قراره بهم بگی طلاها و پولها رو چیکار کردی. آقای میمنت که کم کم داشت متوجه همه چیز می شد گفت: هیچوقت نمیتونی چیزی از بشنوی.آقای نیابتی گفت: ببینیم و تعریف کنیم. سپس با چاقو با سمت اقای میمنت حرکت کرد، گوش میمنت را در دست گرفت و چاقویش را روی آن گذاشت. صدای جیغ آقای میمنت به هوا برخاست.آقای نیابتی گفت: من که هنوز کاری نکردم چرا جیغ میزنی؟آقای میمنت گفت: بالاخره که میکنی. اما میگم بهت همه ی پولها رو توی هتل قایم کردیم. اما من جای دقیقش رو نمیدونم. مبارکی قایمشون کرده.+هتل؟ کدوم هتل؟ (این را آقای نیابتی با تعجب پرسید.)آقای میمنت جواب داد: هتل آق منگول. میشناسیش.آقای نیابتی به سرعت به یکی از مردان سیاه پوش اشاره کرد که برود. مرد سیاه پوش به سرعت به طرف در سوله حرکت کرد. آقای مبارکی که امدن مرد را دید سریع پشت در قایم شد و چماقش را در دست گرفت به محض خروج مرد سیاه پوش از در، چماق را محکم به سر او کوبید، مرد نقش زمین شد. اقای نیابتی و مرد سیاه پوش دیگر که صدای مرد سیاه پوش اول را شنیده بودند اسلحه هایشان را بیرون آوردند و به سمت در نشانه گرفتند. آقای مبارکی نیز اسلحه ی مرد سیاه پوش دیگر را برداشت. درب سوله را باز کرد و وارد شد. نور خورشید از پشت سر اقای مبارکی به داخل سوله می تابید که باعث شده بود سایه ی اقای مبارکی بسیار بزرگتر از حد معمول دیده شود. آقای نیابتی گفت: اول از همه اشتباه کردی که من رو زنده گذاشتی و بعد اشتباه کردی که با پای خودت اومدی اینجا.مبارکی گفت: تو هم اشتباه کردی که دوست من رو اذیت کردی. آقای نیابتی گفت: من باید امروز از کشور خارج بشم واسه همین وقت واسه بازی ندارم. سپس شروع به شلیک به سمت اقای مبارکی کرد. اما اسلحه اش خالی بود. مرد سیاه پوش دیگر نیز همین کار را تکرار کرد و او نیز سلاحش خالی بود. آقای میمنت دستش را داخل جیب هایش برد و یک مشت گلوله را از جیب اش بیرون آورد و روی زمین ریخت. هر سه مرد از تعجب دهانشان باز بود. اقای نیابتی گفت: باز هم ما دو نفریم و تو یک نفر. آقای مبارکی اسلحه ای را که از مرد سیاه پوش اول گرفته بود در آورد و گفت: بجز اینکه من اسلحه ام پره. سریع میمنت رو آزاد کنید. میمنت آزاد شد و به سمت مبارکی دوید. مبارکی گفت: برو ون رو روشن کن. از اینجا میریم.میمنت گفت: با اینا میخوای چیکار کنی؟مبارکی گفت: همون کاری که باید اول می کردم.میمنت نگاهی به نیابتی کرد و سپس از سوله خارج شد. اقای مبارکی زیر لب گفت: اقای نویسنده حالا چیکار کنم؟(جفتشون رو بکش) آقای مبارکی نشانه گرفت و شلیک کرد. اما گلوله ای شلیک نشد. دوباره و چندباره شلیک کرد اما باز هم اسلحه کار نکرد. آقای مبارکی گفت: حالا چی؟ (هیچی دیگه سرویس شدی. فرار کن. ها ها ها)آقای مبارکی فحش داد، اسلحه را به سمت دو مرد پرتاب کرد و به سمت ون حرکت کرد. خودش را به سرعت داخل ون انداخت و به اقای میمنت گفت: میمنت گاز بده. برای خواندن قسمت های قبلی و بعدی به انتشارات میمنت و مبارکی بپیوندید</description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2019 13:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا مقتول یک ارسطو بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%AA%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%B7%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF-nikgtrteuart</link>
                <description>قسمت قبل تا آنجا پیش رفتیم که آقای میمنت و مبارکی به جرم قتل صاحب خانه ی آقای نیابتی تحت تعقیب هستند. آقای مبارکی برای فرار از این مخمصه یک نقشه کشیده بود و حالا ادامه ی داستان.فردا صبح آقای مبارکی آقای میمنت را از خواب بیدار کرد و گفت: پاشو بریم بیرون صبحونه بخوریم باید باهات حرف بزنم.اقای میمنت گفت: باشه بذار دست و صورتم رو بشورم یکم تغییر چهره بدم بریم بیرون. اینطوری که نمیشه.دو مرد بعد از تغییر چهره به سمت نزدیک ترین کافه حرکت کردند. کوچکترین اثری از نگرانی در چهره ی آقای مبارکی نبود و همین اقای میمنت را نگران کرده بود. آقای میمنت گفت: مبارکی جان! چیزی شده؟ انگار خیالت جَمعه.اقای مبارکی گفت: اره که جَمعه. خبرای خوبی برات دارم میمنت جان. بیا بریم یه صبحونه بزنیم اونجا بهت میگم.دو مرد به یک کافه رسیدند و هر دو املت سفارش دادند. میمنت و مبارکی به یکدیگر نگاهی کردند و اقای مبارکی گفت: خوشحالم با اینکه نویسنده هیچوقت توی عمرش صبحونه املت و نیمرو نخورده ولی ما رو از خوردن این غذا ها محروم نکرد.و در حالی که لقمه های املت را با ولع می خورد گفت: میمنت جان یادته دیشب بهت گفتم قراره امروز همه بی گناهی ما رو فریاد بزنن؟آقای میمنت سری به تایید تکان داد و اقای مبارکی ادامه داد: اینجا رو ببین!و گوشی هوشمندش را به سمت اقای میمنت گرفت. روی گوشی صفحه ای از یکی از شبکه های اجتماعی (به خاطر مشکلات ممیزی از بردن اسم شبکه معذوریم) باز بود و واژه ی &quot;ارسطو&quot; سرچ شده بود. پیام هایی که داده بودند همگی تقریبا یک مضمون داشت و آن این بود که مقتول گناه کار بوده و قاتل بی گناه. پیام هایی از این دست.&quot;این که مبارکی کار اشتباهی کرده شکی در آن نیست اما نباید از #ارسطو ها نیز فرشته بسازیم&quot;[جفا آذر بیگ]&quot;هرگاه خواستیم مبارکی را قضاوت کنیم یادمان باشد آن سوی داستان نه یک انسان بی گناه بلکه یک #ارسطو ایستاده است.&quot; &quot;اگر فکر می کنید مبارکی گناهکار است برای این است که ماهیت #ارسطو ها را نمی شناسید.&quot;&quot;کسی که مبارکی را گناهکار می داند مانند کسی است که در خانه تعداد زیادی پیتزا نگه داشته و هرروز از چاقی مفرط خودش می نالد. #ارسطو&quot;اقای میمنت که گیج و سردرگم شده بود گفت: چی شده مبارکی؟ ارسطو کیه؟ اسم طرف ارسطو بوده؟ اقای مبارکی درحالی که یه قلوپ از چایی شیرینش میخورد گفت: نه من اصلا طرف رو نمیشناسم. دیشب زنگ زدم به دوستام گفتم گرفتار همچین مشکلی شدم. اونها هم گفتن ما میگیم طرف ارسطو بوده تا دید مردم نسبت بهش منفی بشه. بعد که حسابی آبروشو بردیم و مردم رو علیهش کردیم دیگه قضیه ی قتل به حاشیه میره و کسی دنبال ما نمیگرده.آقای میمنت که یک کلمه را هم نفهمیده بود گفت: آها. و همچنان خیره به آقای مبارکی نگاه می کرد. در نهایت پرسید: حالا این ارسطو که میگی یعنی چی؟آقای مبارکی در حالیکه دستانش را با دستمال پاک می کرد گفت: داستانش مفصله. توی وزارت که بودیم یک سری آدم های آب زیر کاه بودن که میرفتن با کارکنان وزارت طرح رفاقت می ریختن واسشون کارهای خلاف شرع جور میکردن. بعدم ازشون فیلم میگرفتن و میفرستادن واسه دادگاه یا اینکه از طرف اخاذی میکردن. ما به اینا می گفتیم ارسطو. اقای میمنت گفت: یعنی این بنده خدا ازت فیلم گرفته بود؟آقای مبارکی گفت: نه بابا اینو شایعه کردیم که آبروشو ببریم وگرنه من که اصلا نمیشناختمش. -ولی اونایی که توی شبکه های مجازی شایعه کردن باید میشناختن دیگه مگه نه؟-نه. اونها هم ما بهشون گفتیم.آقای میمنت که تا امروز با مسئله ای به این پیچیدگی روبرو نشده بود تصمیم گرفت دیگر فکر نکند و املت و چایی شیرین خودش را بخورد.-راستی مبارکی جان، املت و چایی شیرین برای مزاج بد نیست؟ یهو مریض نشیم؟ (این را اقای میمنت درحالیکه به صورت کاملا مشکوک داشت به نویسنده نگاه می کرد گفت)-درسته که گفتم دم نویسنده گرم که گذاشت ما املت بخوریم ولی با چایی شیرینش کلا مزاج منو بهم زد. (این را اقای مبارکی در حالی گفت که با دو دست شکمش را چسبیده بود و به خود میپیچید)بعد ادامه داد: میمنت جان تو فقط املت رو بخور منم برم یه جایی بعدم میرم اتاق تو هم بعدا بیا.میمنت گفت: باشه تو برو. بعدا میام راجع به اینکه چطور باید فرار کنیم حرف میزنم.اقای مبارکی به سرعت به بیرون از کافه حرکت کرد و اقای میمنت را تنها گذاشت. بعد از چند دقیقه دو مرد تنومند با عینک دودی و لباس سیاه بالای سر اقای میمنت ظاهر شدند. یکی از دو مرد روی شانه ی آقای میمنت زد و گفت: شما آقای میمنت هستید؟آقای میمنت تایید کرد و دو مرد به سرعت آقای میمنت را داخل گونی کردند، یکی از مردها لقمه ی بزرگی از املت اقای میمنت گرفت، در دهان گذاشت و دو نفری از کافه خارج شدند.برای خواندن قسمت های قبلی به اینجا مراجعه کنید</description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2019 12:52:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ی اقبال میمنت و مبارکی افول می کند.</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-qlloujmfok8d</link>
                <description>قسمت قبل تا آنجا پیش رفتیم که میمنت و مبارکی کارت بانکی آقای نیابتی  و سایر مدارکش را از او گرفتند و او را وسط خیابان رها کردند. حالا ادامه ی ماجرا...میمنت و مبارکی روی موتور در حال حرکت به سمت آینده ای روشن بودند که ناگهان آقای میمنت گفت: مبارکی جان حالا این همه پول رو چطوری از بانک بگیریم؟ مبارکی گفت: مگه تو حساب بانکی نداری؟میمنت گفت: چرا دارم ولی احتمالا تا الان بلوکه شده.مبارکی گفت: عیب نداره من خودم راست و ریستش می کنم. یک حساب جعلی دارم برای روز مبادا. باید پولها رو بریزیم توی اون حساب فقط باید سریع کار کنیم چون ممکنه رفیقت حال سر جاش بیاد و حساب رو ببنده. اولین بانکی که باز شد می پریم توش. تو جای رفیقت بازی می کنی و منم پولها رو میریزم به حسابم و الفرار.دو مرد مدتی در خیابان گشتند و با دیدن اولین شعبه ی بانکی که تازه باز شده بود وارد شعبه شدند. مامور شعبه کمی شک کرده بود اما چون مدارک کامل بود همه چیز سریع و بدون مشکل پیش رفت. بعد از آن برای اطمینان بیشتر اقای مبارکی در یک شعبه ی دیگر نصفی از پول را برداشت و تبدیل به دلار کرد تا حمل کردنش راحت تر باشد و بعد از آن دو مرد به میمنت و مبارکی این موفقیت بزرگ جشن مفصلی گرفتند. به داخل یک فلافلی رفتند و سه فلافل خریدند تا نفری یکی و نصفی بخورند و دلی از عزا در بیاورند.آقای میمنت گفت: عجب نویسنده ی عوضیی داریم. این همه پول تو جیبمونه بعد ما رو آورده فلافلی.آقای مبارکی گفت: همین رو بخور خدات رو هم شکر کن. آقای میمنت با تعجب گفت: مبارکی؟! تو دیگه چرا؟آقای مبارکی گفت: چیکار کنم؟ مجبورم میکنه اینها رو بگم. مثلا میخواست بگه ما ذهن های فقیری داریم. نمیدونست من وقتی توی وزارتخونه بودم چه بریز و بپاشی می کردم. میمنت باید بودی و می دیدی. چپ و راست جشن و شادی و سرور داشتیم. فقط با پول یک جشن می تونستیم دویست بار بریم کانادا و برگردیم. اخ که چه دورانی بود. آقای میمنت گفت: والله من تا امروز فلافل به چشم ندیده بودم. ولی خودمونیما خیلی خوشمزه است.بذار پامون برسه اونور مرز. یک چیزایی میدم بخوری که دیگه نیای به این بگی خوشمزه. ( این را اقای نیابتی درحالی که به افق خیره شده بود و به خاطرات پاریس فکر میکرد گفت)ناگهان اقای میمنت انگار مار نیشش زده باشد داد زد: مبارکی اونجا رو ببین. داره تو رو توی تلویزیون نشون میده. دو مرد به تلویزیونی خیره شدند که داشت تصویر آقای مبارکی را نشان می داد. تصویر از طریق دوربین خودپرداز گرفته شده بود و چهره ی آقای مبارکی را درحالی که از تعجب دهانش باز مانده و به صفحه ی مانیتور نگاه می کند، نمایش می داد. گوینده ی خبر می گفت که نامبرده مظنون به سرقت اموال یک خانه و قتل صاحب خانه است. صاحب خانه با ضربات متعدد چاقویی به قتل رسیده که اثر انگشت اقای مبارکی روی آن بوده و همه جای خانه نیز اثر انگشت اقای مبارکی مشاهده شده. پلیس کمترین شکی به قاتل بودن آقای مبارکی نداشت. آقای مبارکی زیر چشمی به فلافل فروش نگاه می کرد که داشت به سمت تلفن میرفت با ارنج به پهلوی آقای میمنت زد و گفت: میمنت بزن بریم.میمنت دوباره با صدای بلند گفت: اِ اِ منم نشون داد.تلویزیون چهره ی بی تفاوت اقای میمنت را  که به نظر می رسید آن هم توسط همان دوربین عابربانک گرفته شده است نشان داد. گوینده می گفت که احتمالا آقای میمنت نیز همدست آقای مبارکی هست.آقای مبارکی دید که فلافل فروش دارد پای تلفن با کسی صحبت می کند. تقریبا شک نداشت که آن طرف خط پلیس است. ناگهان توجهش به موتور پرت شد که یک افسر موتور سوار، از موتورش پیاده شده، کنار آن ایستاده و توی بیسیمش چیزی به کسی می گوید. آقای مبارکی دست آقای میمنت را کشید و از فلافل فروشی خارج شدند. به سرعت از کنار موتور رد شدند. آقای میمنت گفت: مگه با موتور نمیریم؟ افسری که کنار موتور ایستاده بود گفت: موتور مال شماست؟آقای میمنت گفت: آره.آقای مبارکی همزمان با آقای میمنت و البته کمی بلندتر گفت: نه.افسر گفت: از آخر مال شما هست یا نه؟ ناگهان فلافل فروش از داخل فلافل فروشی بیرون پرید و گفت: جناب سروان اینا قاتلن بگیرشون. زود دستگیرشون کن. اقای مبارکی افسر را هل داد و روی ترک موتور پرید و به میمنت گفت: بپر بالا. میمنت سریع سوار موتور شد و دو مرد با سرعت حرکت کردند. افسر در حالیکه سوار موتورش می شد در بیسیم جزئیات دو مرد را مخابره کرد و سپس به دنبال اقای میمنت و مبارکی حرکت کرد. آقای میمنت گفت: چی شده مبارکی؟ تو واقعا زدی صاحب خونه رو کشتی؟ رفتی اون پایین چی شد؟آقای مبارکی گفت: الان وقت این حرف ها نیست اول باید از شر این پلیس مزاحم خلاص بشیم. آقای مبارکی ما بین کوچه و خیابون ها ویراژ میداد تا بتواند افسر پلیس را گم کند اما در اینکار موفق نمیشد. افسر پلیس کوچه ها را مثل کف دستش بلد بود. آقای  مبارکی گفت: باید بریم شمال شهر. اونجا سریع میریم توی یه خونه. احتمال اینکه خونه خالی باشه خیلی زیاده تازه اگه خالی هم نباشه احتمالا کسایی که توش زندگی میکنن جرمشون سنگین تر از ماست واسه همین چیزی نمیگن.آقای میمنت که به خاطر سرعت بالا حتی یک کلمه از حرف های آقای مبارکی را نشنید سری به نشانه ی تایید تکان داد. اما پیش از اینکه نقشه ی آقای مبارکی عملی شود، بنزین موتور تمام شد. اقای میمنت و مبارکی سریع از موتور پیاده شدند و از خیابان عبور کردند. کم کم داشت صدای ماشین های پلیس دیگر از دور دست شنیده میشد که احتمالا برای دستگیری آنها آمده بودند. دو مرد سریعا سوار یک تاکسی شدند و از محل گریختند، سپس لباس هایشان را عوض کردند، با استفاده از گریم چهره شان را تغییر دادند تا به راحتی شناخته نشوند. اواخر شب بود که بالاخره دو مرد توانستند از مسافرخانه ای که اهمیت نمی داد مسافرانش چه کسانی هستند یک اتاق اجاره کنند. آقای میمنت گفت: حالا چیکار کنیم؟ کل کشور الان دنبال ماست. اگه بخوایم فرار کنیم حتما ما رو گیر میندازن. آقای مبارکی گفت: نترس یه نقشه دارم. درسته که از وزارتخونه منو انداختن بیرون اما هنوز کسایی رو اون تو دارم که بتونم ازشون کمک بخوام. فردا نصف کشور بی گناهی ما رو فریاد میزنند. فقط باید چندجا زنگ بزنم.قسمت های قبل رو می تونید از اینجا دنبال کنید.</description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 15:14:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ی اقبال میمنت و مبارکی طلوع می کند.</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-gn7gayebs3td</link>
                <description>در طول مسیر آقای میمنت، آقای نیابتی را که مدام در حال سر خوردن از روی موتور بود ثابت نگه می داشت. آقای میمنت مدام به زمان سربازی و خاطراتی که با آقای نیابتی داشت فکر می کرد. چه خاطرات خوشی با یکدیگر داشتند. آقای میمنت دلش می خواست کمکی هرچند کوچک به دوست قدیمی اش بکند شاید اگر اجازه می داد آقای نیابتی از روی موتور پایین بیفتد و برود سراغ زندگی اش لطف بزرگی در حق او کرده باشد. اما تنها چیزی که مانع او شد که چنین کاری انجام دهد این بود که فکر می کرد حال که صاحب آن خانه بو برده که اقای نیابتی دزدی کرده است شاید جایی برای ماندن نداشته باشد. آقای میمنت تصور می کرد که بودن آقای نیابتی با اون حداقل او را در امان نگه می دارد. در همین افکار بود که ناگهان موتور ایستاد و اقای مبارکی در حالیکه مواظب بود آقای نیابتی را از روی موتور به پایین نیندازد از موتور پیاده شد.اقای مبارکی رو به آقای میمنت گفت: تو همین جا مواظب باش این پدر  سوخته فرار نکنه. من میرم تو پارک ده دقیقه دیگه میام مواظب باش نویسنده هم دنبال من نیاد اینهایی که دارم میرم پیششون اگه مشکوک بشن کارم ساخته است.اقای میمنت گفت: خیالت تخت نمیذارم هیچکدومشون از کنارم تکون بخورن.اقای مبارکی که خیالش جمع شده بود به درون پارک رفت و...اقای میمنت گفت: هی کجا میری؟ (من نویسنده ام میخوام برم ببینم چیکار میکنن مردم حق دارن بدونن)_نخیر لازم نکرده شنیدی که چی گفت؟ همینجا می مونی.(پس شفافیت چی میشه؟)_برو بابا شفافیت سیخی چنده. پاتو بذاری تو پارک من میدونم و تو.(میدونی که من همه چیزو میدونم مگه نه؟)آقای میمنت با خنده گفت: اینطور فکر میکنی؟ (خیلی خوب دیگه زیادی جدی شد یک حرکت بکن خواننده ها بخندن. چند قسمتیه خیلی داستان خشک و بی روح شده)_مگه من دلقک شماهام؟ همینکارایی هم که کردم از سرتونم زیادیه. کارخونه ی من داشت خوب کار میکرد تا اینکه تو یهو هوس کردی راجبش داستان بنویسی.(به هرحال بهتره که خواننده ها از شما خوششون بیاد وگرنه مجبورم چند قسمت بعد جفتتون رو بفرستم سینه قبرستون داستان رو ببندم)ناگهان آقای مبارکی با سرعت از میان سایه های پارک نمایان شد و روی موتور پرید و در چشم برهم زدنی موتور را روشن کرد و حرکت کردند. آقای میمنت که از این حرکت آقای مبارکی شوکه شده بود گفت: چی شد مبارکی؟ چرا اینقدر ترسیدی؟ کسی دنبالته؟اقای مبارکی گفت: نه بابا خواستم به داستان یکم جنب و جوش بدم تا خواننده ها خوششون بیاد. خوب بود آقای نویسنده؟(بد نبود ولی باید خواننده ها نظر بدن)دو مرد و کیسه ی سیب زمینی به راهشان ادامه دادند. چیزی به صبح نمانده بود و باید کارها را سریع تر پیش می بردند. آقای مبارکی موتور را نزدیک یک عابر بانک نگه داشت و به آقای میمنت گفت: این تن لش رو راست نگهش دار.آقای میمنت اقای نیابتی را راست نگه داشت. آقای مبارکی سرنگ و یک کش را از جیبش بیرون کشید، آستین اقای نیابتی را بالا زد، با کشی که در دست داشت بازوی آقای نیابتی را بست تا رگ دستش را پیدا کند. آقای میمنت گفت: میخوای بهش کراک تزریق کنی؟-کراک چیه؟ این صد برابر قوی تر از کراکه. جنس اصله اصله اینو بزنم بهش تا سه ساعت هرچی بخوای بهت میده. اقای مبارکی به آرامی محتویات سرنگ را به بدن آقای نیابتی تزریق کرد. ناگهان چشم های اقای نیابتی قرمز شد و انگار روحی تازه در کالبد نیمه جانش دمیدن گرفت. اقای مبارکی صورت اقای نیابتی را در دستان خودش گرفت و گفت: خوب بگو ببینم پولا کجاست؟ اقای نیابتی گفت: توی کارتمه. و از جیبش کارتی را بیرون کشید و به آقای مبارکی داد. -خوب رمزش چنده؟ (این را آقای مبارکی درحالی گفت که از قدرت سرنگ تعجب کرده بود)-رمزش 2100 ـه.(این را آقای نیابتی درحالی گفت که مثل یک گوسفند پشت در قصابی مطیع شده بود)اقای مبارکی به سرعت به سمت عابر بانک رفت و موجودی گرفت. رقمی که دید وحشتناک بود. هزار سال دیگر نیز نمی توانست چنین چیزی را باور کند. انگار فرشته ی اقبال به او رو کرده بود. فرشته ای که از زمانی که آن نا به کار در وزارتخانه زیرآبش را زده بود دیگر نزدیکش هم نشده بود. این اتفاق به آقای مبارکی فهماند که موفقیت در سرنوشت او نهفته است.آقای مبارکی به سرعت به آقای میمنت گفت: میمنت بیا اینجا رو ببین. آقای میمنت با دیدن رقم شوکه شد. این همه بگیر و ببند همه اش همین؟ این که یک درصد بدهی های من رو هم صاف نمیکنه. (این را آقای میمنت درحالی گفت که با بی تفاوتی به رقم نوشته شده روی صفحه ی عابر بانک نگاه می کرد)اقای مبارکی که اکنون متوجه عمق فاجعه ای که اقای میمنت در آن گرفتار است شده بود گفت: تو که قرار نیست با این پول بدهی هاتو صاف کنی قراره بری خارج از کشور با این پول میتونیم راحت بزنیم بریم.اقای میمنت که حرف اقای مبارکی به نظرش منطقی می آمد گفت: نمی دونم، شاید حق با تو باشه!و در حالیکه به اقای نیابتی اشاره می کرد گفت: خب، با این چیکار کنیم؟اقای مبارکی گفت: همینجا میذاریمش. دیگه کاری به کارش نداریم. تو که مشکلی نداری؟ آخه رفیقت بوده یه زمان.آقای میمنت شانه ای بالا انداخت و گفت: نه، چه مشکلی. راستش دوبار ازش پول قرض خواستم بهم نداد. البته نداشت که بده ولی به هرحال ادم باید برای رفیقش از هرجا که میشه پول جور کنه. آقای مبارکی گفت: رفیق کجاست توی این دوره زمونه میمنت جان؟ رفیق دیدی سلام منو بهش برسون. امثال این یارو همه شون نارفیقن. حالا بیا از رو موتور بندازیمش پایین.و دو مرد آقای نیابتی را مانند گوسفند تازه زبح شده ای از روی موتور پایین انداختند و به راهشان ادامه دادند در حالیکه ستاره ی اقبالشان از همیشه تابنده تر می نمود. می توانید قسمت های قبل را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 14:08:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای نیابتی کیست؟ (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-equhtoqhxjhl</link>
                <description>سه مرد سوار موتور به سمت مقصدی که خودشان هم نمی دانستند کجاست حرکت می کردند. آقای مبارکی جلو نشسته بود پشتش آقای میمنت و آقای نیابتی به عنوان آخرین نفر روی ترک موتور نشسته بودند.اقای نیابتی چند بار قصد داشت میانه راه از موتور به پایین بپرد اما سرعت موتور آنقدر زیاد بود که می ترسید. از طرفی می دانست اگر جایی متوقف شوند، سر و کارش با چاقوی اقای مبارکی خواهد بود. در همین افکار بود که اقای مبارکی به کوچه ی خلوتی پیچید و موتور را وارد خرابه ای کرد. با سرعت پیاده شد و اقای نیابتی را از روی موتور به پایین انداخت. اقای نیابتی به شدت ترسیده بود و نتوانست کاری انجام دهد و دو مشتی که چند ثانیه بعد از اقای مبارکی خورد مزید بر علت شد که بیش از پیش گیج و منگ شود. آقای مبارکی قصد داشت که همانجا کلک آقای نیابتی را بکند پس دستش را درون جیبش برد تا چاقو را دربیاورد که متوجه شد چاقو در جیبش نیست. به نظر میرسید چاقو جایی در میانه ی راه افتاده باشد. عصبانیت اقای مبارکی بیش از پیش شد و برای خالی کردن مقدار اضافی عصبانیتش دوباره اقای نیابتی را به باد مشت و لگد گرفت. اقای میمنت تمام این مدت تنها نظاره گر ماجرا بود. زمانی که اقای مبارکی که از کتک زدن اقای نیابتی خسته شده بود بدن نیمه جانش را رها کرد و چند قدم به عقب رفت و روی زمین نشست. اقای میمنت بالاخره زبانش باز شد و گفت: نیابتی توی اون خونه چی شد؟آقای نیابتی نگاهی از سر شرمساری به اقای میمنت کرد و گفت: آآآخ آآآآآخاقای میمنت که دید از این زبان بسته چیزی نصیبش نمی شود رو به اقای مبارکی کرد و گفت: توی اون خونه چه خبر بوده؟ آقای مبارکی گفت: مگه ندیدی؟ ناکس ما رو برده بود تا طعمه بشیم. همه ی وسایل خونه رو بالا کشیده بوده. ما رو هم برده بوده که بعدا بتونه گناه ها رو گردن ما بندازه، پلیس بیفته دنبال ما.بعد به سرعت رفت و یقه ی اقای نیابتی را گرفت و گفت: احمق ما دوتا خودمون فراری هستیم. تو اومدی یه جرم دیگه اضافه کنی؟ باشه امشب میخوام جرم قتل هم به جرم هام اضافه کنم.اقای میمنت گفت: این همه رو وقتی زدیش فهمیدی؟اقای مبارکی گفت: مگه بلوتوثه؟ همه چیز واضح و روشنه.آقای میمنت گفت: یعنی ماجرای اون دلارها هم دروغ بود؟آقای مبارکی که تا آن لحظه به این جای قضیه فکر نکرده بود کمی به فکر فرو رفت. اگر وسایل واقعا فروخته شده باشند قطعا پول آنها جایی هست. اقای مبارکی یقه ی اقای نیابتی را گرفت و گفت: یه خبر خوب برات دارم. امشب قرار نیست بمیری.اقای نیابتی که خیالش کمی راحت شد بود با ارامش خاصی گفت: آآآآیآقای میمنت رو به آقای مبارکی گفت: خوب حالا چیکار باید بکنیم؟ این که با این حالش نمیتونه یک کلمه هم حرف بزنه.اقای مبارکی با خنده ای شیطنت آمیز رو به آقای میمنت گفت: نگران اونش نباش. تا ده دقیقه دیگه کاری میکنم که جلوت پشتک و وارو بزنه. فقط کمک کن سوار موتورش کنیم.پس دو مرد با کمک یکدیگر اقای نیابتی را مانند کیسه ی سیب زمینی روی ترک موتور انداختند و به سمت مقصدی که آقای مبارکی مدنظر داشت حرکت کردند.برای خواندن قسمت های قبل می توانید از اینجا بخوانید.</description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 21:24:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای نیابتی کیست؟ قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tycpoi4xthqj</link>
                <description>نکات مهم:با عرض معذرت بابت اینکه ادامه ی این داستانها یکم با فاصله بود. قسمت های قبلی رو میتونید از اینجا بخونید.نظرات شما میتونه در بهبود کیفیت محتوا کمک کنه.سه مرد به خانه ی اقای نیابتی رسیدند. خانه ای با شکوه و بزرگ در بهترین منطقه ی شهر. اقای مبارکی با خودش گفت که مبارکی نباشم اگه از این خونه پول سه تا سفر به کانادا رو در نیارم. همگی با هم وارد خانه شدند اما داخل خانه با بیرون از اون صد و هشتاد درجه فرق میکرد. لختِ لخت. دریغ از یک دسته مبل یا حتی فرش روی زمین. فقط وسط هال یک قلیون و یک رخت خواب پهن بود.بود و اطرافش مقداری آشغال غذا.آقای مبارکی اهسته در گوش آقای میمنت گفت: فکر کنم ناکس آخر شبی ما رو کشونده مکان. بیا در بریم، ازین خونه چیزی در نمیاد.ولی آقای میمنت به حرف های آقای مبارکی اهمیت نداد و به آقای نیابتی گفت: خونه ات خیلی جمع و جوره خوشم میاد.اینجا زندگی میکنی؟آقای نیابتی گفت: آره همه لوازم خونه مو فروختم. دلار خریدم منتظرم بکشه بالا برم بفروشم.آقای مبارکی دوباره آهسته گفت: معلوم نیست از وقتی منتظره بکشه بالا چند بار کشیده پایین. (منظور دلاره)آقای میمنت گفت: خوب چرا خونه تو نفروختی. خونه رو میفروختی پول بیشتری به جیب میزدی که.آقای مبارکی بلند خندید و گفت: میمنت جان هیچوقت هوش اقتصادی نداشتی. وقتی دلار بکشه بالا خونه که نمیکشه پایین. خونه هم میکشه بالا.آقای میمنت قدری سرش را خاراند و گفت: اره شاید اینطوری باشه. و دو مرد شروع کردند به مرور خاطرات گذشته از آنطرف آقای مبارکی هم شروع کرد به گشتن سرتاسر خانه به امید پیدا کردن مقداری پول یا دلار های کذایی. بعد از حدود دو ساعت که آقای مبارکی از گشتن خانه ی خالی ناامید شده بود چاقویی در آورد و روی گلوی آقای نیابتی گذاشت و گفت: یا بگو ببینم دلارها رو کجا قایم کردی یا همین الان روی همین رخت خواب دونفره خونتو قاطی بقیه مایعات میکنم. آقای نیابتی که با دیدن چهره ی خشمگین آقای مبارکی و همینطور احساس تیزی چاقو روی خرخره اش وحشت کرده بود گفت: دلارها همه شون توی بانکه باور کن همه شونو گذاشتم توی بانک. هیچی توی خونه ندارم.آقای مبارکی شدیدا دلش می خواست که خون نیابتی رو همونجا بریزه رو زمین ولی وقتی یاد دلارها افتاد نظرش عوض شد. نیابتی جوری به آقای میمنت نگاه کرد که انگار میگه: این بود رسم رفاقت؟ آقای مبارکی گفت: باشه فردا تو و میمنت میرید دلارها رو میگیرید ولی اگه بخوای تیز بازی در بیاری هرجا باشی پیدات می کنم و خرخره تو میجوام. اقای نیابتی حتی اگر میخواست هم نمی تونست مخالفتی داشته باشه. آقای مبارکی به اقای میمنت گفت که بره و یکم طناب بیاره تا نیابتی رو ببندن و نتونه فرار کنه.ناگهان صدای باز شدن درهای عمارت اومد. هر سه مرد سریع رفتن پشت پنجره تا ببینن چه اتفاقی افتاده. با کمال تعجب دیدن که یک بی ام دبلیو وارد عمارت شد. اقای نیابتی سریع به آقای مبارکی گفت: همین الان برو موتورت رو بردار بیار نزدیک در پشتی تا کسی ندیدتش، باید بزنیم به چاک. بعد به میمنت گفت سریع برقا رو خاموش کن. اقای میمنت و مبارکی حسابی هول شده بودن ولی نمیدونستن چیکار بکنن پس فقط اطاعت کردن. انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی پیش قرار بود همین اقای نیابتی رو ببندن تا نتونه فرار کنه. اقای میمنت برق ها رو خاموش کرد اما اقای نیابتی که داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد متوجه شد که راننده متوجه روشن بودن و خاموش شدن برق ها شده.راننده به آهستگی به طرف در ورودی خانه رفت میخواست کلید رو بندازه و وارد خونه بشه که ناگهان متوجه حرکت هایی بین سایه ها شد. بلند فریاد زد: کی اونجاست؟ اقای مبارکی که برای بردن موتور اومده بود ناگهان هول شد و با صدای بلند جواب داد: میییاااوو.راننده که انگار منتظر همین جواب بود وارد خانه شد به آهستگی قدم برمیداشت. وقتی برق را روشن کرد با چیز عجیبی روبرو شد. هیچ اثاثیه ای از خانه باقی نمانده بود. دست چپ راننده تیری کشید و افتاد کف زمین.در همین حال سه مرد سوار بر موتورسیکلت آقای مبارکی از مهلکه گریختند.ادامه دارد...</description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 01:33:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: آقای میمنت خِفت گیری میکند.</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D8%AE%D9%90%D9%81%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-hzmoqeprlozv</link>
                <description>فردای اون روز اقای میمنت و اقای مبارکی شروع کردند به نقشه کشیدن برای فرار از کشور. قرار بود از راه زمینی به ترکیه برن از اونجا یونان بعد از طریق دریا به ایتالیا برن بعد با عبور از رشته کوه های آلپ خودشون رو به آلمان برسونن، از اونجا به فرانسه برن، بعد از طریق دریا به انگلیس برن (اقای میمنت معتقد بود برای صرفه جویی در هزینه ها بهتره مسیر فرانسه تا انگلیس رو شنا کنن) و در نهایت از انگلیس به کانادا برن. اما وقتی با مسئول قاچاق شون صحبت کردن متوجه شدن از یونان هم میتونن مستقیم به کانادا برن.اما مشکل اصلی این نبود مشکل اصلی پول بود. پس برای بدست آوردن پول شروع کردند به نقشه کشیدن. قرار شد خِفت گیری کنن به این صورت که شبانه نزدیک عابر بانک هایی که در محله های خلوت شمال شهر بود منتظر میموندن تا یکی بیاد پول برداره. سریع برن و با تهدید پول رو ازش بگیرن و بزنن به چاک. برای اینکه راحت تر فرار کنن یک موتور هم دزدیدن و پلاکش رو کندن تا کسی متوجه نشه. قرار شد آقای میمنت بره و پول رو بگیره و آقای مبارکی روی موتور منتظر بمونه. حدود ساعت یک شب چند متر جلوتر از یک عابر بانک در یک محیط نسبتا خلوت در شمال شهر منتظر بودند. بالاخره یکی پیدا شد و رفت سراغ عابربانک آقای میمنت به آرامی از پشت سر به فرد مورد نظر نزدیک شد و کاملا مواظب بود که توی دید دوربین عابربانک نباشه. به آرامی چاقویی رو که آقای مبارکی بهش داده بود رو روی کمر مرد گذاشت.  سریع هرچی پول داری رد کن بیاد. این جمله رو آقای مبارکی در حالی که سعی داشت صداش رو به طرز مضحکی کلفت نشون بده گفت.پول برنداشتم کارت به کارت کردم بیا اینم رسیدش. این جمله رو مرد گفت در حالیکه تکه کاغذی رو به پشت سر خودش گرفته بود تا آقای میمنت ببینه.آقای میمنت که حسابی کلافه شده بود با همان صدای مصنوعا کلفت شده گفت: خوب عیب نداره یکم پول بردار بده من.  مرد با بی تفاوتی گفت: دیگه پول تو کارتم نیست همه شو کارت به کارت کردم واسه صاحب خونه ام. از اون آدمای نامرده اگه یک روز دیر بریزم میاد آبروریزی راه میندازه. بی شرف یه بار خودم خونه نبودم رفته بود سر خانومم داد زده بود. خانومم بیچاره اونقدر ترسیده بود تا وقتی رفتم خونه داشت گریه میکرد. منم رفتم بهش گفتم...-خیلی خوب بابا فهمیدیم بدبختی. اخر شبی واسه من داستان تعریف میکنه. اگه راست میگی یک موجودی بگیر ببینم.مرد موجودی گرفت و آقای میمنت وقتی مطمئن شد حساب مرد خالیه گفت: خوب، چقدر پول تو کیفت داری؟ مرد گفت: کیفم خونه است. با خودم نیاوردم ولی فک کنم یک دو سه تومنی تو جیبم داشته باشم.آقای میمنت که دید از این موجود مفلس و بی مایه ابی گرم نمیشه پس گردنی نسبتا محکمی از پشت بهش زد و گفت: من که رفتم ولی این رسم زندگی نیست. خاک بر سرت.مرد به آرامی گفت: همین مونده بود یه دزد نصیحتم کنه.آقای میمنت که شنیده بود گفت: تو نمیدونی داستان من چیه. حالا هم از جلو چشمام دور شو تا نزدم شکمت رو سفره نکردم.مرد فرار کرد و آقای میمنت رفت پیش اقای مبارکی. آقای مبارکی گفت: خوب چی شد؟ -هیچی بابا مردک کم مونده بود یک پولی هم ازم بگیره. *ینی چی؟ الکی اومده بود دم عابر بانک؟-نه بابا اومده بود کارت به کارت کنه. واسه صاحب خونه اش. اخه میدونی مردک از اون آشغالاست. اگه یک روز اجاره رو دیر بریزن میاد آبرو ریزی میکنه. یک روز که این بنده خدا خونه اش نبوده مرتیکه رفته با زنش دعوا کرده فک کنم زنشم زده بوده. این هم اعصابش کفری رفته...*رفتی نشستی باهاش بیوگرافی مرور کردی؟ خوب کارت به کارت کرد که کرد. بهش میگفتی دوباره پول برداره یا کیف پولشو میگرفتی.-توی کارتش پول نداشت توی جیباشم کلا سه هزارتومن پول بود. *ای بابا از اولشم گفتم ایده ی مزخرفیه. ناگهان آقای مبارکی از چا پرید و گفت: نگاه کن. یکی دیگه داره میره بدو بدو.آقای میمنت که دید یک مرد دیگه داره میره طرف عابربانک دوباره راه افتاد. همان کار رو تکرار کرد و با همان صدای کلفت شده گفت: هی هرچی پول داری رد کن بیاد. مرد که شوکه شده بود گفت:چی؟آقای میمنت که یادش افتاد از چاقو استفاده نکرده چاقو رو از جیبش بیرون آورد و روی کمر مرد گذاشت و گفت: بهت میگم هرچی پول داری رد کن بیاد. مرد که انگار با لمس شئی نوک تیز روی کمرش فرمانبردار تر شده بود سریعا چند تراولی که از عابربانک گرفته بود رو به طرف آقای میمنت دراز کرد و به همین بهانه برگشت تا چهره ی دزد (یعنی آقای میمنت) رو ببینه. با دیدن چهره ی آقای میمنت ناگهان از جا جست و گفت: میمنت تویی؟ خدا لعنتت کنه این چه شوخی بود کردی؟ داشتم زهره ترک میشدم.و بعد تمام پول ها رو توی جیبش گذاشت و آقای میمنت رو به آغوش کشید.آقای میمنت حسابی جا خورده بود و نمیدونست چی بگه یا چیکار کنه و تازه وقتی مرد از بغل کردن دست کشید و تونست چهره اش رو ببینه شناختش. آره آقای نیابتی بود. آقای میمنت، آقای نیابتی رو از دوران سربازی میشناخت. باهم توی جنوب شرق کشور خدمت میکردند. بعد از خدمت یکی دوبار آقای میمنت به خونه ی آقای نیابتی رفته بود. اوضاع مالی درست درمونی نداشتن واسه همین تعجب کرد که چطور توی شمال تهران میبینه اش. آقای میمنت به محض شناختن آقای نیابتی و دیدن برخورد دوستانه اش گل از گلش شکفت و شروع کرد به چاق سلامتی و بالکل فراموش کرد که برای چه ماموریتی اونجاست. آقای نیابتی گفت: خوب میمنت جان بگو ببینم کار و بار چطوره؟ خونه زندگی؟ همه چیز رو به راهه؟ اخ اونقدر حرف دارم که باهات بزنم که حد نداره. بیا بریم خونه مون همه شو برات تعریف کنم.آقای میمنت گفت: باشه بیا من با موتور اومدم. با هم میریم خونه شما اونجا با هم حرف میزنیم.بعد سوت بلندی زد و به آقای مبارکی اشاره کرد که موتور رو بیاره. آقای مبارکی که از اون موقع نظاره گر ماجرا بود حسابی گیج شده بود و دعا میکرد که در پایان این ماجرا ها حداقل یک پول سیاه گیرشون بیاد در غیر این صورت تقریبا مطمئن بود اون شب یکی از سه مرد یک بلایی سرشون میاد. پس به سمت آقای میمنت حرکت کرد و بعد هر سه مرد با موتور آقای مبارکی به سمت خونه ی آقای نیابتی به راه افتادن...ادامه دارد... https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-k3p4pjfxjpez </description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Aug 2018 22:50:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: گذشته ی میمنت و مبارکی</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-k3p4pjfxjpez</link>
                <description> قسمت قبل تا اینجا پیش رفتیم که آقای میمنت و مبارکی طی یک سری اتفاقات بهم پیوسته با همدیگه آشنا شدن و دوستی شون شکل گرفت حالا ادامه داستان...خوب آقای مبارکی چیکار میکنی؟ چی شد که به دریوزگی و بیچارگی مبتلا شدی؟ این ها رو آقای میمنت در حالی میگفت که دست هاش رو دور گردن آقای مبارکی انداخته بود.آقای مبارکی که از این ابراز علاقه ی یکباره ی آقای میمنت جا خورده بود نگاهی به سرتاپای آقای میمنت انداخت و گفت: ای بابا. میمنت جان دست رو دلم نذار که خونه. تو چه میدونی از زندگی من. من زمانی توی فرانسه زندگی میکردم.اقای میمنت که دهانش از تعجب باز مانده بود گفت: فرانسه؟ -آره فرانسه، البته اونجا زندگی خوبی داشتم کارگر بودم ولی بالاخره زندگی میچرخید. *خوب پس چی شد؟-هیچی درگیر قمار شدم.*ای بابا بسوزه پدر قمار که همه رو بدبخت میکنه. حتما همه زندگیتو باختی.-نه بابا اتفاقا خیلی هم پول درآوردم یک شب اندازه ی ده سال کارگری کردن پول در آوردم. اونقدر پول در آوردم که تونستم خودم واسه خودم کازینو بزنم. دیگه پول بود که سرازیر میشد طرفم. تا اینکه مواد وارد زندگیم شد.*ای بابا بسوزه پدر مواد. حتما هرچی داشتی و نداشتی رو دود کردی رفت هوا آره؟-نه اتفاقا تونستم با تجارت مواد مخدر توی کازینوم پول بیشتری به جیب بزنم. اونقدر پولدار شدم که واسه خودم یک کارتل مواد مخدر راه انداختم. تا اینکه زن گرفتم.*اخ اخ. زن. همه چیز تقصیر همین زناست. حتما همه ی زندگیت رو بالا کشید و با دوست پسرش زدن به چاک آره؟-نه اتفاقا زن مهربونی بود. خیلی هم بساز بود. هیچی هم نمیگفت بهم. اینکه کی میام کی میرم کجا میام کجا میرم. خلاصه خیلی باهام راه میومد. تازه کمکم کرد تا در کنار قاچاق مواد مخدر قاچاق فحشا هم داشته باشم. تا اینکه یه روز یکی از رفیقام اومد خونه مون.*اخ اخ. همین رفیقای نامردن که زندگی رو خراب میکنن حتما از پشت بهت خنجر زد آره؟-نه بابا اتفاقا خیلی رفیق بامرامی هم بود. اومد گفت که همه موادا لو رفتن امروز فرداست که همه چیزم رو بگیرن خودمم بندازن گوشه هلفدونی. منم واسه اینکه نرم گوشه هلفدونی اومدم ایران.*اها پس همینه. همه ی پول مولا رو گذاشتی اونجا، خودت اینجا افتادی به دریوزگی و بیچارگی آره؟-نه اتفاقا خیلی پول با خودم آوردم. صدتا چمدون پر از پول کردم یک هواپیما اختصاصی هم خریدم همه شو پول کردم اوردم با خودم. اینجا تبدیل شدم به یک سرمایه دار. حسابی ازم تقدیر کردن. اصلا بهم مدال افتخار دادن. حتی از دست رییس جمهور جایزه گرفتم(البته اونموقع هنوز رییس جمهور نشده بود) خلاصه خیلی اوضاعم رو به راه بود. هرروز میومدن ازم آزمایش خون میگرفتن تا ژن خاصی رو کشف کنن. نمیدونم ژن عارف، ژن تعارف، ژن عالی یه همچین چیزایی. میگفتن این ژن باید توی خون من باشه. نمیدونم پیداش کردن یا نه.*خوب بعدش.-هیچی دیگه کم کم داشت پول هایی که اورده بودم تموم میشد گفتم باید دنبال یک کاری بگردم. یه روز از یکی از شرکت های وزارت نفت بهم پیام دادن که بیا و اینجا کار کن. منم خوشحال رفتم و شروع کردم به کار کردن. اونقدر اینجا بهم رسیده بودن که گفتم باید جبران کنم. باید زندگی گذشته ام رو فراموش کنم و تمام تلاشم رو برای خدمتگذاری به این مردم بذارم. از چیزهایی که توی فرانسه دیدم شروع کردم. همه جا رو به سبک فرانسوی درآوردم. به جای چایی هرروز قهوه سرو میکردیم. اینترنت رایگان در اختیار همه قرار میدادم توالت های سنتی رو همه رو خراب کردم توالت فرنگی به جاش گذاشتم. خلاصه ازین کارای ریشه ای و بنیادی، یه عده هم خیلی خوشحال که من دارم خدمت میکنم و چه رییس مهربونی دارن اما با کمال تعجب میدیدم هرچی بیشتر خدمت میکنم هیچ ارتقای درجه ای بهم تعلق نمیگیره.تا اینکه فهمیدم دارم راه رو اشتباه میرم. برای ارتقای درجه باید زیرآب بالاسری ها رو بزنم. از طرفی حس میکردم که به اندازه کافی خدمت کردم. بهتره فعلا یکم ارتقای درجه پیدا کنم. بعد وقت واسه خدمت بیشتر هست. شروع کردم زیر آب معاون رو پیش رییس شرکت زدم خودم شدم معاون، بعد زیرآب رییس شرکت رو پیش هیئت مدیره زدم شدم رئیس شرکت، زیرآب یکی از اعضای هیئت مدیره رو پیش مدیرعامل زدم شدم جزو هیئت مدیره. بعد یک نامه هم از وزارت نفت اومد که به من پیشنهاد یک سمت اجرایی توی وزارت داده شده بود. اونجا هم همین تکنیک رو پیاده کردم تا کم کم مشاور وزیر و بعد معاون وزیر شدم. دیگه اونقدر جاه طلب شده بودم که هیچ چیز جلو دارم نبود. میخواستم زیرآب وزیر رو پیش رئیس جمهور بزنم که نامه اومد از کارم برکنار شدم. فهمیدم یکی از مشاورها زودتر از من زیرآبم رو پیش وزیر زده و منو برکنار کردن.اقای میمنت سری از روی تاسف تکان داد و گفت: عجب دنیای نامردی شده مبارکی جان. مردم گرگ شدن گرگ. نمیتونن پیشرفتت رو ببینن. اصلا توی این مملکت اگه آدم مثل تو ساده باشه کلاهش پس معرکه است.اقای مبارکی آهی کشید و گفت: اره منم هرچی خوردم از همین سادگیم بود. خلاصه بعد از اینکه زیرآبم رو زدن همه ی پرونده هام رو شد. از پرونده ی قاچاقم تا دزدی هام. وزارت نفت هم هرچی داشتم مصادره کرد تازه میخواستن خودمم اعدام کنن که فرار کردم و به دریوزگی و بیچارگی گرفتار شدم.اقای میمنت که حسابی از این داستان پراز آب چشم آقای مبارکی متاثر شده بود با چشمانی که اشک در آن حلقه زد بود گفت: مبارکی جان غصه نخور همیشه همینطور بوده این مردم به خودشون هم رحم نمیکنن. اقای مبارکی گفت: حالا خودت رو ناراحت نکن من اون آدم رو بخشیدم ولی امیدوارم خدا ازش نگذره. امیدوارم نسلش منقرض بشه. بیخیال خوب تو چطوری به اینجا رسیدی؟آقای میمنت هم شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیش. تمام کسب و کارهایی که با هزار امید و آرزو ایجاد میکرد اما همگی شکست میخوردند و باز یکی دیگه و باز یکی دیگه از طرفی با هربار تلاش کردن برای راه اندازی یک کسب و کار بیشتر و بیشتر در بدهی و قرض فرو میرفت.وقتی حرف های آقای میمنت تموم شد آقای مبارکی گفت: ماشاالله توی همه ی زمینه ها هم تخصص داری. از داروسازی تا کیف و کفش زدی تو کارش. چقدر تحصیل کردی؟ حتما باید چندتا دکترا داشته باشی.*راستش کلاس سوم ابتدایی با تکماده رد کردم ولی دیگه چهارم رو نخوندم. میدونی مدرسه قبرستان استعداد هاست.-اره من هم موافقم باهات خوب کردی که ادامه ندادی. با تو هم بد تا کردن توی این مملکت. میدونی اگه امثال من و تو توی ژاپن بودیم از استعدادمون برق تولید میکردن. اصلا به نظر من این مملکت جای زندگی نیست چطوره دونفری از این مملکت بذاریم و بریم. بریم یه جایی که سقفش بلند تر باشه اینجا برای من و تو سقفش کوتاهه.آقای میمنت به بالای سرش نگاه کرد و با خود فکر کرد که چقدر آسمون نزدیک شده به زمین. مدتی در همین وضعیت بود و گفت: آره به نظر منم سقفش کوتاهه. آبی هم هست از رنگ آبی خوشم نمیاد. آقای مبارکی هم به اسمون نگاه کرد و بعد از مدتی گفت: دیدی گفتم؟ منم همینو میگم پاشو از این مملکت بریم.آقای میمنت همانطور که به آسمون نگاه میکرد گفت: خوب چطوری بریم؟ ما که جفتمون تحت تعقیبیم.آقای مبارکی همانطور که به آسمان چشم دوخته بود گفت: غضه ی اونجا شو نخور من یه فکری دارم.و دو نفر تا مدتی به اسمونی که حس میکردند هر لحظه داره کوتاه و کوتاه تر میشه خیره شدند.ادامه دارد... https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-2-zshq5wujpewk </description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Aug 2018 17:08:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: ماجرای دوستی میمنت و مبارکی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-2-zshq5wujpewk</link>
                <description>آقای میمنت به زور دست آقای مبارکی رو کشید و با خودش برد تا دم در کله پزی، دزدکی از شیشه ی کله پزی داخل رو نگاه کرد و دید خوشبختانه هنوز مقداری از باقیمونده ی کله پاچه هست به آقای مبارکی نگاه و گفت: ببین بیا این ده تومن رو بگیر برو بگو هرچقدر میشه بهت کله پاچه بدن بعد بیا با هم بخوریم.آقای مبارکی نگاهی به پول های پاره پوره انداخت و گفت: خودت چرا نمیری بگیری؟ آقای میمنت گفت: چون میخوام به تو هم یک چیزی بماسه مردک. تو مگه نگفتی از دیروز چیزی نخوردی پس بگیر و برو بخر.آقای مبارکی پول ها رو گرفت و رفت داخت، آقای میمنت هم دزدکی داخل رو نگاه میکرد که ناگهان دید آقای مبارکی داره بهش اشاره میکنه و هردو مرد بهش خیره شدن. ناگهان صاحب کله پزی انگار که مار نیشش زده باشه از جا جست و به طرف در حرکت کرد. آقای میمنت هم ابتدا ریش پدر آقای مبارکی رو مورد عنایت قرار داد و سپس مرحمت خودش رو شامل حال درگذشتگان آقای مبارکی و صاحب کله پزی دید و بعد پا به فرار گذاشت. با شکمی گرسنه و پاهایی ناتوان و شکمی فراخ که تحفه ای بود از سالها مال مردم خوردن سرعت چندانی نداشت اما خوشبختانه صاحب کله پزی هم چندان وضع بهتری نداشت. بالاخره بعد از چند دقیقه تعقیب و گریز صاحب کله پزی یادش اومد که کله پزی بی صاحب مونده و از تعقیب چشم پوشی کرد و برگشت.آقای میمنت که حسابی خسته و گرسنه شده بود پیچید داخل پارک و رفت و آبی نوشید و به روی نیمکتی نشست. دیگه توان راه رفتن هم نداشت سعی کرد بازهم نیمه پر لیوان رو ببینه. هنوز پول داشت و میتونست حداقل یک روزی خودش رو سیر نگهداره. سرش رو بین دستاش گرفت و به زمین خیره شد که پاهایی جلوش سبز شدن با اکراه و البته کمی ترس به بالا نگاه کرد و دید آقای مبارکی با یک سطل پر از گوشت کله پاچه جلوش واستاده. چشماش برقی زد و گفت: فکر کردم منو فروختی. آقای مبارکی سطل رو روی نیمکت بین خودش و آقای میمنت قرار داد و گفت: حدس میزدم یک خورده برده ای داری از صاحب کله پزی این نقشه یکباره به ذهنم رسید.آقای میمنت دوباره به سطل نگاهی کرد و گفت: نکنه اینو دزدیدی از مغازه.آقای مبارکی با عصبانیت گفت: حرف دهنت رو بفهم مردک. مگه من دزدم؟ من فقط... فقط پولش رو ندادم. تازه این ته مونده ی کله پاچه بود مطمئن باش کسی نمیخرید ازش. آقای میمنت نگاهی به محتویات داخل سطل انداخت و با خود گفت یک عمر با عزت زندگی کردم و پول حلال بردم سر خونه زندگیم حالا باید مال دزدی بخورم؟ ناگهان صدای قار و قور شکمش این قضیه رو بهش خاطرنشان کرد که اون قرض هایی هم که میگرفته و هرگز پس نمیداده فرقی با دزدی نداشتن. پس شروع کرد به خوردن.بعد از تموم شدن صبحانه آقای مبارکی دست کرد توی جیبش و دویست هزارتومن پول رو به آقای میمنت داد و گفت: بیا اینم پول تو و پولی که از کله پزی کاسب شدیم. نمیخوام مدیونت باشم به هرحال تو هم توی اینکار کمکم کردی. آقای میمنت که حسابی گیج شده بود گفت: این پول از کجا؟-چیه نکنه انتظار داشتی بذارم اون همه پول توی دخل بمونه تا یکی دیگه بیاد برش داره؟ تازه لطف کردم بهش که ماشینش رو برنداشتم سوییچ ماشینشم همونجا بود.اشک در چشمهای آقای میمنت حلقه زد و به کرامت خدا فکر کرد که از جایی براش جور میکنه که هرگز فکرش رو هم نمیکنه. با خودش گفت که اگر قراره مدت زیادی توی خیابون زندگی کنه آقای مبارکی میتونه بهش چیزهای زیادی از این دنیایی که پر از گرگه یاد بده. پس رو به آقای مبارکی گفت: مبارکی جان چرا بیشتر از خودت نمیگی؟ چی شد به اینجا رسیدی؟ من و تو میتونیم با هم کارهای بزرگی بکنیم...ادامه دارد... https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-yrqfgqhhifrz  https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-2-enjhojz59m8q  https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-g1li76aflak2 </description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jul 2018 23:33:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: ماجرا دوستی میمنت و مبارکی.</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-g1li76aflak2</link>
                <description>آقای میمنت با دیدن پلیس و طلبکار دم در خونه اش حسابی ترسید. تصمیم گرفت که یکم توی پارک قدم بزنه تا اون دو نفر برن وبعد برگرده، از طرفی حسابی هم گشنش بود. رفت به بقالی سرکوچه، چندتا کیک و کلوچه و یک پیراشکی برداشت اما وقتی که میخواست حساب کنه متوجه شد کیف پولش رو همراهش نیاورده. نگاهی به فروشنده انداخت که دست به سینه مقابلش ایستاده بود و با اخم نگاهش میکرد.-حتما بازم نسیه میخوای. این جمله رو فروشنده با اخم بهش گفت.&quot;خیلی شرمندم کیف پولم رو توی خونه جا گذاشتم&quot; این جمله رو دو مرد همزمان با هم گفتند.-ببین آقا من گوشم از این حرفا پره همیشه میای اینجا همون حرفا رو میگی دیگه ازین خبرا نیست زود اینا رو بده من بدو.و با عصبانیت و کمی خشونت کیک و کلوچه ها رو از دستان آقای میمنت گرفت.*اقا گشنمه حداقل یکی شون بذار باشه.-پولشو بده همه شو بردار منو به خاک سیاه نشوندی تو. نصف عمرم دارم اینجا کار میکنم هنوز نتونستم یه ماشین بخرم هرچی سود کردم تو نسیه گرفتی بردی. بده ببینم.و آقای میمنت رو با سرافکندگی از مغازه بیرون کرد. آقای میمنت رفت تا بررسی کنه ببینه هنوز مامورها دم درخونه اش هستن یا نه که دید همچنان منتظرشن.خسته و گرسنه توی پارک قدم میزد که بالاخره خستگی امونش رو برید و روی یک نیمکت نشست. پاهاش خیلی خسته شده بودن برای همین پاهاش رو دراز کرد رو نیمکت. نگاهی به دور و برش انداخت، دید هوا حسابی تاریک و پارک خلوته پس کفشهاش رو درآورد و زیر سرش گذاشت تا یکم استراحت کنه.با تابش نور آفتاب توی صورتش از خواب بیدار شد فهمید که کل شب رو توی پارک خوابیده. در حالت گیجی و منگی نگاهی به دور و برش انداخت و دید زیر پاش پر از پول خرده. غرور خودش رو جریحه دار پیدا کرد و شروع به جمع کردن پول ها کرد. همه پول ها رو توی جیبش ریخت تا اونها رو بندازه توی صندوق صدقات. اما احساس گرسنگی بهش غلبه کرد و جای خودش رو به احساس غرور جریحه دار شده داد. حرکت کرد به سمت صندوق صدقات و توی راه با خودش فکر میکرد که احتمالا تا الان طلبکار رفته ولی ممکنه نرفته باشه هنوز. میرم بررسی میکنم اگه رفته بود که همه شو میریزم صندوق صدقات اگه نه نصفش رو میریزم با بقیه اش یه چیزی میخورم تا ببینم بعد چی میشه.پس حرکت کرد به سمت خونه اش اما دید که هنوز طلبکار دم در منتظرشه البته با طلبکاری که دیشب دم در منتظر بود فرق داشت و اینبار ماموری هم پیشش نبود. فهمید که به این زودیا اینها قرار نیست دست از سرش بردارن. باید چند روزی دم در خونه اش آفتابی نشه. به هرحال دیر یا زود بانک میومد و اون خونه رو تصاحب میکرد.پول ها رو از توی جیبش درآورد و شروع کرد به شمردن. چهل و سه هزار و پونصد تومن. با خودش گفت &quot;خوب چطوری این پول رو به دو قسمت تقسیم کنم؟ بهتره به سه قسمت تقسیمش کنم دو سوم رو بردارم یک سوم رو بندازم صندوق آره اینطوری بهتره&quot;. یکم دیگه که جلوتر رفت گفت &quot;خوب شاید فردا هم اوضاع همینطوری بود باید واسه فردا هم فکری بکنم. فقط ده تومنش رو صدقه میدم بقیه اش بمونه هروقت پول دستم اومد صدقه رد میکنم جای دوری نمیره.&quot; کمی که جلوتر رفت با خودش گفت:&quot;چه کسی الان مستحق تر از منه؟ من حتی از اون گدایی که واقعا بی پوله هم بدترم اون حداقل اینهمه بدهی نداره. یک پنج تومن کافیه فکر کنم&quot; توی همین فکر و خیالها بود که به صندوق صدقات رسید از بین پول ها یک پونصد تومنی در آورد و به صندوق انداخت و در راه به این فکر میکرد که آیا بعدا به این پونصد تومن احتیاج پیدا نمیکرد؟به طرف بقالی تغییر جهت داد و کمی بعد داخل مغازه بود. ده تا هزار تومنی از جیبش در آورد و به فروشنده داد و گفت: بیا چندتا پیراشکی بده که خیلی گشنمه.فروشنده که انگار پدیده ای رو دیده که هر هزار و پونصد سال یکبار اتفاق میفته با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهی به پول ها انداخت، اما سریع خودش رو جمع و جور کرد پول رو گرفت و توی دخل انداخت و گفت: با این پول یکم از طلبت صاف شد شما الان به من 129 میلیون و 873 هزار و دویست تومن دیگه بدهکاری.آقای میمنت که حسابی از اینکار یکه خورده بود گفت: مردم این دوره زمونه چقدر حساب کتابشون دقیق شده.و از مغازه خارج شد درحالیکه نیمه پر لیوان رو میدید که هنوز یکم دیگه پول داره.  اما این اتفاق بهش درس داده بود که دیگه نباید از کسی که قبلا ازش قرض کرده خرید کنه. ولی یک مشکلی بود، برای اینکه چنین فردی رو پیدا کنه باید خیلی از خونه اش دور میشد. ناگهان دستی روی شانه هایش حس کرد. برگشت و مردی میانسال با لباس های مندرس و چهره ای کثیف رو دید. مرد گفت: اقا از دیشب چیزی نخوردم میشه یک کمکی بکنی؟اقای میمنت نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: منم از دیروز هیچی نخوردم بیا بریم یه چیزی میخرم با هم میخوریم.مرد که انگار از این حرف ناراحت شده بود خواست از کنار آقای میمنت رد بشه که آقای میمنت دستش رو محکم گرفت و دنبال خودش کشید. *خوب عموجان اسمت چیه؟ مرد که حسابی گیج شده بود گفت: مبارکی اسمم مبارکیه.*خوب اقای مبارکی، میخوام ببرمت یک کله پزی محشر با هم یک کله پاچه بزنیم سرصبحی حالمون جا بیاد.و اینطوری شد که اقایان میمنت و مبارکی با هم آشنا شدن.ادامه دارد؟؟؟ https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-2-enjhojz59m8q  https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-yrqfgqhhifrz </description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jul 2018 20:57:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: اقای میمنت ورشکسته شد. (2)</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-2-enjhojz59m8q</link>
                <description>اقای میمنت مستاصل روی صندلی نشسته و به نحوه ی تربیت پسرش فکر میکنه و اینکه اینهمه سال زحمتش رو کشیده ولی اون اینطور گستاخانه جوابش رو میده. ناگهان یادش افتاد که میتونه از دامادش پول قرض بگیره اطمینان داشت که دامادش توی رودربایستی گیر میکنه و بهش این پول رو میده. پس تلفن رو برداشت و شماره گرفت.صدای زنی از اونطرف خط شنیده شد: بله بفرمایید. -سلام دخترم خوبی؟ حال دامادم چطوره؟+سلام بابا. مرسی خوبم، بهرامم خوبه. چی شده بعد عمری زنگ زدی به ما.صدای ضعیف مردی از اونطرف خط شنیده میشه: چی میخواستی بشه؟ حتما دوباره پول لازم شده یاد ما افتاده.-هیچی دخترم میخواستم ببینم شوهرت هست یکم باهاش حرف بزنم؟صدای مرد دوباره شنیده میشه: اگه با من کار داشت بگو نیست. +راستش بهرام نیست. اگه کارش داری بگو وقتی اومد بهش میگم.-هیچی فقط یکم پول دستم اومده میخواستم حسابم رو با چند نفر تسویه کنم گفتم اول حق دامادم رو بدم تا یک وقت فکر نکنه پدرزنش کلاهشو برداشته.+چی؟ جدی؟ یه دقیقه گوشی.صدای ضعیف دو نفر از پشت گوشی شنیده میشه. دختر میگه: بهرام بهرام. بابامه میگه میخواد قرضاتو صاف کنه. بیا بیا. دیدی گفتم بابام پولتو میده؟×چی؟ جدی؟ گوشیو بده ببینم. من همیشه میدونستم بابات ادم حسابیه عزیزم.×سلاااام بر پدرزن عزیزم. خیلی مخلصم خیلی چاکرم. همین الان ذکر خیر شما بود. بفرمایید من در خدمتم.-سلام بهرام جان. چقدر زود اومدی چند دقیقه پیش که گفتی نیستی. ×ها ها ها. پدرزن جان شما که غریبه نیستی یه سر رفته بودم گلاب به روتون دستی به آب برسونم و برگردم این عیال ما فکر کرد رفتم. اقا ما در خدمتیم بفرمایید.-بهرام جان غرض از مزاحمت اینکه این قرض و قوله ما پیش شما چقدره بگو تا حسابو صاف کنیم.×چه عجله ای بود حالا. میموند پیشتون شما که جایی قرار نیست برید ما هم که همینجاییم. حساب شما مجموعا میشه سه میلیارد دویست و هفتاد و چهار میلیون و دویست و سی و یک هزار و پونصد تومن که شما اون پونصد تومن رو هم نده به هرحال حق آب و گل داری به گردن ما. فردا میگم بچه ها ریز محاسبات رو بفرستن دفتر که خودتون ببینید تا ما خدایی نکرده مشمول ذمه نشیم.-ماشاالله خیلی هم حسابت دقیقه. خوب قربون دستت یک کاری کنیم. چون این عددت خیلی رند نیست بیا بکنیمش سه میلیارد و نیم. چطوره؟ منم به جاش قول میدم تا یک ماه دیگه همه شو بهت یکجا بدم.ناگهان بهرام انگار که بادش خالی شده باشه گفت: بازم قرض میخواستی؟ فک کردم میخوای پس بدی.این کلمات رو طوری گفت انگار که هرلحظه ممکنه بزنه زیر گریه.-بهت پس میدم نگران نباش.اما تنها چیزی که شنید صدای بوق ناشی از قطع شدن تلفن بود.-مردک بی ادب.درحالیکه از زن و فرزند ناامید شده بود با خودش فکر کرد که دیگه به کی میتونه رو بزنه؟ ناگهان یاد پسرعموی عزیزش افتاد. پسرعمویی که همیشه یار و پشتیبانش بوده. البته یادش افتاد که اخرین دیدارشون چندان دوستانه به پایان نرسیده ولی هیچ کدورتی تا ابد پایدار نیست و اصلا چه روزی بهتر از امروز برای کنار گذاشتن دلخوری ها؟ پس تلفن رو برداشت اما درسی که از دو تلاش قبلی گرفته بود این بود که باید چشم تو چشم با طرف روبرو بشه تا طرف توی رو در بایستی گیر کنه و بهش پول رو بده. با خودش گفت: آره، زنگ زدن فایده نداره باید برم دم در خونه شون. اگه چشم تو چشم بشیم نمیتونه بگه نه. #نه، من دیگه حتی یک ریال هم به تو پول نمیدن. مردک کلاهبردار. این جملات رو پسرعموی اقای میمنت درحالیکه جلوی در آپارتمان ایستاده بود و مستقیم به چشم های اقای میمنت نگاه میکرد میگفت. -خوب باشه حداقل دعوتم کن بیام تو خونه. و حرکت کرد که بره داخل خانه ولی پسرعموی اقای میمنت جلوی راهش رو سد کرد و گفت: ما قراره بریم بیرون، جایی دعوتیم.-باشه شما برید من تو خونه منتظر میمونم تا برگردید.#حتی فکرش رو هم نکن. من دیگه پسرعمویی ندارم و نخواهم داشت حالا هم برگرد خونه ات.-تو هم مثل عموی خدابیامرز یک دنده و لجبازی. بابا مشکلات اقتصادیه دیگه توی این مملکت همینطوریه یه روز میری بالا یه روز با مخ میخوری زمین.#به هرحال تا وقتی تمام قرض هاتو صاف نکنی من نمیشناسمت. بعد محکم در رو بست.-دوره زمونه بدی شده. احتراما از بین رفته. این جمله رو آقای میمنت در حالیکه سری از سر تاسف تکان میداد گفت.حالا دیگه شب شده بود و آقای میمنت خیلی خسته و گرسنه بود. تصمیم گرفت برگرده خونه تا فردا با انرژی بیشتر دنبال افرادی بیفته که حاضرن بهش پول قرض بدن. اما وقتی به خونه رسید دید یکی از طلبکارهاش با یک سرباز جلوی در خونه منتظر ایستادن.ادامه دارد...نظر یا پیشنهادی اگر دارید در مورد داستان با جان و دل گوش میکنم. https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-yrqfgqhhifrz </description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jul 2018 22:30:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: آقای میمنت ورشکسته شد</title>
                <link>https://virgool.io/MeymanatMobaraki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-yrqfgqhhifrz</link>
                <description>طی یک سری اتفاقات دنباله دار و ناگوار جناب آقای میمنت ورشکسته شد. هرچی خودش رو به در و دیوار کوبید تا راهی پیدا کنه تا از زیر بار این مشکلات رها بشه و بتونه این کشتی که عن قریب در حال غرق شدن هست رو به ساحل امن ثبات برسونه ناموفق بود. هرچی ملک و املاک از پدر مرحومش به ارث برده بود رو گرو بانک گذاشت تا باهاش وام بگیره اما نتونست وام ها رو برگردونه بانک هم همه چیزشو ازش گرفت.اما دلش گرم بود که همسری مهربون و دلسوز داره که میتونه به اون دلگرم باشه و دوباره از اول همه چیزو بسازه. ولی وقتی پاش به خونه رسید دید زنش داره اسباب اثاثیه شو جمع میکنه. میمنت پرسید: چی شده چرا داری جمع و جور میکنی جایی میخوای بری؟-آره دارم میرم خونه بابام.*ولی بابات که پنج سال پیش مرد.خانومِ آقای میمنت با عصبانیت گفت: خنگ خدا گفتم میرم خونه ی بابام. خونه اشو که با خودش نبرده.*آها. ولی یک چیزی. یادته به من وکالت تام الاختیار داده بود؟-آره چطور؟*یادته تو تنها وارث پدرت بود؟-آره چطور؟*خوب من از وکالتت استفاده کردم خونه باباتو گذاشتم گرو بانک الان اون خونه هم مال بانکه.خانومِ آقای میمنت که حسابی از این حرف جا خورده بود به یکباره چندین احساس بهش هجوم آوردن. عصبانیت، نگرانی، دلشوره، ترس. اونقدر که نمیدونست چطوری همه رو با هم بروز بده یا کدوم رو اول از همه بروز بده. نگاهی به اطراف انداخت. از آشپزخانه که تمام سلاح های سردش رو اونجا نگه میداشت فاصله ی زیادی داشت تنها چیزی که نزدیکش بود دمپایی ابری بود که در صورت استفاده چندان دردی در فرد مورد هجوم واقع شده ایجاد نمیکرد. یاد کلاس های دفاع شخصی که در دوران نوجوانی میرفت افتاد و با حرکتی سریع لگدی بین پاهای آقای میمنت زد.بعد از دیدن چشمان خون آلود آقای میمنت و مطمئن شدن از این که ضربه باعث درد حقیقی در وی شده چمدونش رو دنبال خودش کشید و در حال خارج شدن بود که آقای میمنت گفت: دیگه کجا داری میری؟-دارم میرم ویلای شمال.آقای میمنت که کم کم داشت از درد فارغ میشد و میتونست سرپا بایسته گفت: یادته دو سال پیش رفتیم ایتالیا؟-آره چطور؟*یادته بعدش رفتیم فرانسه؟-آره چطور؟*یادته بالای برج ایفل یک گردنبند برلیان بهت دادم؟-آره چطور؟*خوب پول اونها رو از فروش ویلای شمال بابات آوردم.-آره چطور؟ چی؟.... چی گفتی؟ اینبار دیگه خشم مطلق در چهره ی خانمِ آقای میمنت موج میزد. مخصوصا وقتی که یادش اومد بعد از مسافرت به هزار ترفند اون گردنبند رو ازش گرفت و رفت فروخت. نگاهی به اشپزخانه انداخت همچنان ازش دور بود. نگاهی به بین پاهای آقای میمنت انداخت ولی متاسفانه با دستان آقای میمنت محافظت شده بود ناگهان فکری به ذهنش رسید. لیوانی که روی میز کناری بود رو برداشت و به طرف سر اقای میمنت پرتاب کرد لیوان دقیقا به بین دو ابروی آقای میمنت برخورد کرد و خانوم آقای میمنت امتیاز هدشات (head shot) رو از آن خودش کرد.خانوم میمنت دوباره چمدون رو به دنبال خودش کشید و راهی شد. آقای میمنت  در حالی که پخش زمین شده بود و سرش رو گرفته بود گفت: دیگه کجا داری میری؟-سر قبر پدرم. اونجا دیگه از دست تو راحتم.آقای میمنت ترسید به همسرش بگه که اون قبر رو پارسال فروخته و قبر پدرش رو به جایی ارزون قیمت تر منتقل کرده و ترجیح داد همسرش خودش از این قضیه باخبر بشه. به هرحال دیدن ضربه شست و قدرت نشونه گیری بالای همسرش دلیل محکمی برای این پنهان کاری مصلحتی بود.بعد از رفتن خانم آقای میمنت، آقای میمنت روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت. به پسرش فکر کرد و با خودش گفت که مطمئنا اون میتونه کمکش کنه. پسرش هم مثل خودش از شم اقتصادی بالایی برخوردار بود و در کمتر از چندسال تونسته بود برای خودش برو بیایی راه بندازه.تلفن رو برداشت و شماره پسرش رو گرفت.صدای جوانی از اون طرف خط شنیده شد: الو سلام، باز چیکار کردی بابا؟*سلام. یه بچه بی تربیت مثل تو تربیت کردم...من ورشکسته شدم.-خوب اونو که همیشه میشی.*نه دیگه ایندفعه جدیه به پول احتیاج دارم یکم داری دستی بدی؟ زود بهت پس میدم.-دفعه قبلی که دویست میلیون گرفتی هنوز ندادی.*اونو که بجاش گفتم سهام شرکتمو میدم.-اونو هم ندادی تازه سهام شرکتو واسه پونصد میلیون قبلش گفتی بهت میدم.*نه اونو گفتم به جاش همین خونه ای که توش زندگی میکنیم رو میدم.-برای اون خونه ازم هفتصد میلیون گرفتی که بعدش گفتی توی گرو بانکه پیچوندی.*من این حرفا رو نمیفهمم داری بدی یا نه؟-داشتمم نمیدادم. چرا خونه های مامان رو که به ارث برده نمیفروشی.*فروختم. همین الان با مامانت سر همین قضیه دعوامون شد.ناگهان یاد درد سرش میفته و با دست سرش رو میماله.-زمینای کشاورزی؟*اونا رو که خیلی وقته فروختم. -طلا های مامان؟*اول از همه اونا رو فروختم-قبر بابا بزرگ؟*اونم فروختم.-اوه اوه. پس اوضاع خیلی خرابه. حالا قبرشو کجا بردی؟*نگران نباش جای مطمئنیه.-ینی کجا؟ یه جای آبرومند دفنش کردی؟*آره بابا توی یه قبرستون نزدیک یه مسجده.-مسجد؟؟؟ کجا؟*نمیدونم توی یه روستا.-نمیدونی؟ ینی چی نمیدونی؟ روستای کجا؟*طرفای کردستان. -این همه راه تا کردستان رفتی اونو اونجا دفن کنی؟ چرا آخه؟*خودم که نرفتم. نبش قبر که کردیم. جنازه رو دادم به رفیقم اون خودش اینکاره است.-ای خدا. حالا قبرو چند فروختی؟ *دویست تومن. نمیخواستن بدن. میگفتن قبر دست دومه. -از دست کارای تو. من دیگه نمیتونم کمکی بهت بکنم، این دفعه خودت باید همه چیزو ردیف کنی. تنهایی.و بعد بدون خداحافظی تلفن رو قطع کرد.ادامه دارد...</description>
                <category>ماجرای میمنت و مبارکی</category>
                <author>احمد سبحانی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jul 2018 12:46:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>