<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مغز و فلسفه ذهن</title>
        <link>https://virgool.io/Mindphilosa/feed</link>
        <description>جستارهایی درباب اعصاب، ذهن و فلسفه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:45:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/lixgw6o6fvaf/a8u46l.jpeg</url>
            <title>مغز و فلسفه ذهن</title>
            <link>https://virgool.io/Mindphilosa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در بابِ کوالیا؛ یا حس‌وحالِ تجربیاتِ اول شخص</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B3-%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-egmchgsrdl1r</link>
                <description>دانشِ تجربی سده‌هاست که دست به تبیینِ غالباً علّیِ پدیده‌های گوناگونِ طبیعی و شبیه‌سازی آن‌ها در ساختار‌های بشرسازِ مصنوعی زده.  به‌لطف پیشرفت‌های موجود در فیزیک ما هم‌اکنون به‌خوبی می‌دانیم که گرما چیست، چگونه منتقل می‌شود و چه خواصی را دست‌خوش تغییر می‌کند. ما می‌دانیم که امواج الکترومغناطیس چه هستند و در هر طول‌موج چه خواصی را شامل می‌شوند؛ می‌دانیم امواج الکترومغناطیسیِ موجود در حدفاصل طول موج‌های ۵۲۰ تا ۵۷۰نانومتر، پس از عبور از قرنیه و مردمک و شکسته‌شدن در عدسی چشم با برخورد به گیرنده‌های مخروطی‌شکل موجود در شبکیه چشم انسان و سپس تبدیل شدن به پالس‌های عصبی و رفتن به تالاموس و بعد هم نواحی پس‌سری و قشر بینایی مغز انسان منجر به ادراک رنگ‌ سبز در افرادِ سالم می‌شوند. اما آگاهی ما نسبت به این فرآیند هیچ چیزی درمورد اینکه تماشای رنگِ سبز چه حس و حالی دارد به ما نمی‌گوید!فرض‌ کنید که برای اولین بار یک موسیقی فولکور از اقوام اروپای شمالی می‌شنوید و شنیدن این موسیقی حس و حالی در شما پدید می‌آورد که مختص شما و مختص مواجهه‌ی شما با آن موسیقی‌ست. این حس و حال هیچ‌گاه به طور کاملاً دقیق قابل تبیین برای کسی جز خود شما نیست، حتی اگر فرد مقابل شما هم این موسیقی را با  شما و در شرایط محیطی برابری شنیده باشد؛ تقریباً با یقین می‌توان گفت که علتی برای ارتباط مستقیم میان ویژگی‌های فیزیکی آن موسیقی خاص -نظیر فرکانس صوتی‌اش- و این حس و حالی که شما تجربه می‌کنید پیدا نمی‌شود... لااقل تا حالا که پیدا نشده! و از آن‌جایی که برای اولین‌باری‌ست که این موسیقی را می‌شنوید، احتمال اینکه به‌علت فراخوانی برخی حالات و خاطرات گذشته، این حالِ کنون در شما پدیدار شده باشد  بسیار ناچیز است؛ اگر هم بخواهید صحبت از چیزهایی مانند ضمیر ناخودآگاه بکنید خب باز هم باید بگوییم که این تبیین شما هم‌چنان سوبژکتیو و اول شخص است و قابلیت انتقال آن به غیر وجود ندارد.حس لمس مخمل با حس لمس دستگیره‌ی فلزی اتوبوس در سرمای زمستان کاملاً‌ متفاوت است و این تفاوت به‌نظر چیزی فراتر از صرف توصیف کارکردی گیرنده‌های حسیِ پوستِ دست و شناخت ویژگی‌های مخمل و فلز است. اینکه گرما چیست یک بحث است و اینکه چرا گرمای تابستان چنین حس و حالی در ما به وجود می‌آورد بحثی دیگر.[۱]پس این‌طور به‌نظر می‌رسد که همه‌ی ما احوالاتی داریم که توصیف‌شان آن‌طور که باید و شاید ممکن نیست و عملاً راهی برای انتقال بی‌کم و کاست آن‌ها به سایرین نداریم.  هیچ‌گاه نمی‌توان حس و حال سرخوشی و لذتی که پس از دریافتنِ نکته‌ی مستتر در پسِ معنای یک جوک خلاقانه وجود دارد را برای کسی که خودش این کشف و شهود را نکرده است توضیح داد؛ -مثلا یک ربات- لااقل تابحال که نتوانسته‌ایم.Rembrandt - The Philosopher in Meditationباز هم به‌لطف رشد دانش تجربی، بشر امروزی می‌داند که خفاش‌ها چگونه می‌بینند. خفاش‌ها امواجی ماوراء صوت از خودشان ساطع می‌کنند و مغز آنها با مقایسه‌ی فرکانس امواج ارسالی و امواج بازتاب شده و همچنین محاسبه‌ی زمان تاخیر بازگشتِ موج، می‌تواند اشیاء موجود در اطراف را جایابی کند و اندازه، فاصله، بافت و حتی حرکت اشیا را تشخیص دهد... همانطور که ما با توسل به دریافت امواج الکترومغناطیسی (نور) ساطع شده از اجسام آن‌ها را جایابی می‌کنیم؛ شاید خیلی دقیق نباید اما می‌توان گفت که خفاش‌ها با گوش‌شان می‌بینند و دانشِ ما از چگونگی این مشاهدات و سازوکارهای فیزیکی‌اش مطلقاً هیچ کمکی به ما در راستای فهمِ اینکه «خفاش بودن چه حس و حالی دارد؟» و خفاشی دیدن -اگر که بت‌من را فاکتور بگیریم- دقیقا چه‌جور دیدنی است نمی‌کند. [2]پس بپذیرید که نمی‌توانستم به جای عبارت «حس و حال» واژه‌ی دیگری برای توصیف این پدیده به‌کار ببرم. هر گونه‌ای از ادراک -چه فیزیکی باشد مثل دیدن و چشیدن و چه درونی باشد مثل اندوه و شوق و آگاهی- حس و حالی مختص به خودش دارد که آن را از سایر گونه‌های ادراک متمایز می‌کند. غول مرحله‌ی آخر هم چیزی‌ست که حس و حالِ فاعلِ شناخت بودن [3] به ما می‌دهد. همگی ما -به‌شرطی که همه‌ی خوانندگان این متن انسان باشند- موجوداتی آگاه هستیم، آگاهی به این معنا که می‌دانیم خودمان قابلیتِ شناختِ جهان را داریم و همین فاعلِ شناخت بودن خودش حس و حالی دارد که ما را از سایر گونه‌ها متمایز می‌کند.فیلسوفانِ ذهن اسمِ این حس‌و‌حالِ حاصل از ادراکِ اول شخصِ پدیده‌ها را «کوالیا» می‌گذارند. اصطلاحی که گهگاه به‌جای آگاهی پدیداری و تجارب آگاهانه هم می‌نشیند.کوالیا [Qualia] در فارسی به کیفیات یا «کیوف» [4] برگردانده می‌شود که اشاره به همان چگونگی و کیفیتِ اختصاصیِ هر ادراکِ اول شخص دارد. تبیین‌های فیزیکالیستی و تجربی به ما نمی‌گویند که «چرا و چطور فلان تجربه، بَهمان حال را دارد؟» و دوگانه‌ی میان واقعیات فیزیکی و منظرهای اول شخص تجارب، هم‌چنان یکی از درگیری‌های جدی در توصیف و تبیین پدیده‌ی آگاهی به شمار می‌رود؛ بحرانی که جهانِ علم برای حل و فصلش دست به دامن تمام میراث خود اعم از ریاضیات و شبکه‌های عصبی و نوپدیدیِ[5] موجود سیستم‌های پیچیده [6] و میدان‌های کوانتومی و توپولوژی و عصب‌شناسی شده است.مثلاً از آن‌جایی که دانش تجربی معمولاً دوست دارد همه‌چیز را در دسته‌ی فرمول‌ها و محاسبات بگنجاند، تلاش‌هایی هم برای بسط یک مدل عصبی از آگاهی صورت داده است. ایده‌ی همبسته‌های عصبی آگاهی (Neural Correlates of Consciousness - NCCs) یکی از همین تلاش‌هاست که می‌گوید برای هر تجربه‌ی آگاهانه، یک الگوی فعالیت عصبی خاص در مغز وجود دارد. طرفداران این نظریه معتقدند که کوالیا چیزی نیست جز فعالیت پیچیده‌ی نورون‌ها در قسمت‌هایی مثل قشر بینایی، قشر پیش‌پیشانی و تالاموس، و اگر بتوان این الگوها را دقیق‌تر بررسی کرد، شاید روزی بفهمیم که «دیدن رنگ قرمز» دقیقاً چه مدار عصبی‌ای را فعال می‌کند. اما خب مشکل همین‌جاست؛ فرض کنید که دقیق‌ترین تصویر ممکن از فعالیت نورون‌ها در لحظه‌ای که کسی به گل‌های شقایق نگاه کنیم داشته باشیم… این آیا به ما می‌گوید که قرمز دیدن چه حس و حالی دارد؟ آیا از روی نقشه‌ی نورونی یک آدم می‌توان فهمید که او دارد لذت می‌برد یا دارد زجر می‌کشد؟ مسئله اینجاست که NCCs شاید بتواند نشان دهد چه زمانی و چطور یک تجربه رخ می‌دهد، اما درباره‌ی اینکه آن تجربه چگونه احساس می‌شود همچنان سکوت کرده است.البته اینطور هم نیست که با اتکا به همین گزاره که «تبیین‌های تجربی از کوالیا حرفی درمورد اینکه آنها واقعا چطور ادراک می‌شوند به ما نمی‌زنند» بتوان تمام استدلال‌هایی که علیه این مفهوم وجود دارند را باطل کرد.یکی از دیدگاه‌های پرآوازه در رد وجود مفهوم «کوالیا» دیدگاه دنیل دنت [7] است. او اساساً نافی وجود کوالیا است و پرداختن به این مفهوم را حاصل نوعی خطا در صورت‌بندی مسئله‌ی آگاهی می‌نامد. او در ابتدا چهار ویژگی اساسی این مفهوم را که در نظر صاحب‌نظران نسبتاً پذیرفته شده است بیان می‌کند و بعد به رد هرکدام از آن‌ها می‌پردازند. او چهار خصلت اساسی کوالیا را اینطور بر می‌شمارد که تجارب آگاهانه:۱- بیان ناشدنی هستند. (ذهنی هستند و تلاش‌ برای بیان آن‌ها مفهوم‌شان را دست‌خوش تغییر می‌کند)۲- ذاتی و درون‌نهاد اند. (وابسته به چیزی در خارج نیستند و از خواص ذاتی تجربیات ذهنی هستند)۳- خصوصی‌اند. (قابل انتقال و مقایسه بین افراد مختلف نیستند و کسی جز صاحب تجربه به آن‌ها دسترسی ندارد)۴- بطور کاملاً مستقیم و بدون واسطه در دسترس شناخت و آگاهی ما قرار می‌گیرند. [8]دِنِت سپس شروع به استدلال می‌کند که اگر کوالیا مستقل از عملکرد مغزی و فیزیکی باشند، چگونه ممکن است که در طول زمان تغییر کنند؟ چرا نوشیدن یک نوشیدنیِ ثابت در زمان‌های مختلف حالات مختلفی برای ما ایجاد می‌کند؟ جرعه‌ی آغازین از لیوان آب پرتقالِ صبح‌گاهی حس و حالی متفاوت از جرعه‌های بعدی دارد؛ آن جرعه‌ی اول شیرین‌تر و گواراتر بنظر می‌رسد. پس فرض ذاتی بودن کوالیا رد می‌شود؛ چون با شرایط محیطی تغییر می‌کند. یا مثلاً فرض کنید پزشکی که تمام دانش فیزیکی درباره رنگ و بینایی را دارد، اما هرگز رنگ قرمز را تجربه نکرده است. آیا او پس از دیدن رنگ قرمز چیزی جدید یاد می‌گیرد؟ [9] طرفداران کوالیا می‌گویند “بله”، اما دنت پاسخ می‌دهد که:اگر پزشک چیز جدیدی یاد می‌گیرد، این دانش چگونه قابل توصیف و انتقال است؟ اگر چیزی که یاد می‌گیرد توصیف‌ناپذیر باشد، پس چگونه می‌توان آن را “دانش” نامید؟ دِنِت نهایتا نتیجه میگیرد که اگر کوالیا خصوصی، غیرقابل دسترس و توصیف‌ناپذیر باشند، در هیچ نظریه‌ی علمی جایی ندارند و پرداختن به آن تنها بن‌بستی در مسیر مطالعه‌ی آگاهی ایجاد می‌کند.در میانه‌ی این نزاعِ چندده‌ساله‌ی فلسفی، مدام استدلال‌ها و عناوین جدید خلق می‌شوند تا بتوانند بشر را اندازه‌ی یک گام به سمت کشف حقیقت پیش ببرند، از خلق زامبی‌های فلسفی گرفته تا تفکیک معضل آگاهی به مسئله‌ی دشوار و آسان، تا تفکیک انواع آگاهی به دسترسی و پدیداری [10] و ... . اما تا زمانی که به یک نظر قابل اجماع برسیم، بهتر است قدر آگاهی‌مان را بدانیم، چون ما تنها کسی در عالم هستیم که به آگاهی‌مان دسترسی داریم؛ هیچ احدالناس دیگری نیست که چون ما جهان را بچشد... بله! ما و تجربیات‌مان به شکل بی‌رحمانه‌ای منحصر بفردیم.1. Chalmers, David J. The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory. Oxford University Press, 1996, p. 7.2. Nagel, Thomas. “What Is It Like to Be a Bat?” The Philosophical Review, vol. 83, no. 4, 1974, pp. 435–450.3. &quot;there is something it feels like to be a cognitive agent&quot;;Chalmers, David J. The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory. Oxford University Press, 1996.4. یادداشت یاسر پوراسماعیل (مترجم کتاب ذهنِ آگاه) در وبلاگ کاوه لاجوردی در باب ترجمه واژه Qualia به «کیوف» در فارسی5. Emergance6. Complex System7. Daniel Dennett8. Dennett, Daniel C. “Quining Qualia.” Consciousness in Contemporary Science, edited by A. Marcel and E. Bisiach, Oxford University Press, 1988, pp. 42–77.9. Jackson, Frank. “Epiphenomenal Qualia.” The Philosophical Quarterly, vol. 32, no. 127, 1982, pp. 127–13610. Block, Ned. “On a Confusion About a Function of Consciousness.” Behavioral and Brain Sciences, vol. 18, no. 2, 1995, pp. 227–247.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>عرفان قاسمی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 14:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظریه یا شهود؟ آیا نوروساینس می‌تواند شهود ما را از بین ببرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D8%AF-btebxeleomqo</link>
                <description>یکی از مهم‌ترین چالش‌هایی که در تلاقی علم عصب‌شناسی و فلسفه ذهن به وجود آمده، پرسش از نقش و اعتبار شهود در برابر یافته‌های علمی است. این پرسش زمانی اهمیت دوچندان پیدا می‌کند که با آزمایش‌هایی چون «آزمایش لیبت» مواجه می‌شویم؛ آزمایشی که موجی از بحث و جدل را در دهه‌های اخیر در میان دانشمندان، فیلسوفان و حتی عموم مردم برانگیخته است.بنجامین لیبت، عصب‌پژوه آمریکایی، در دهه ۱۹۸۰ آزمایشی طراحی کرد که هدف آن بررسی رابطه میان آگاهی، تصمیم‌گیری و فعالیت‌های مغزی بود. او نشان داد که پیش از آن‌که فرد آگاهانه تصمیم به انجام عملی بگیرد، نوعی فعالیت عصبی به نام پتانسیل آمادگی ( RP) در مغز او آغاز شده است. بر اساس نتایج این تحقیق، تقریباً ۳۵۰ میلی‌ثانیه پیش از آنکه فرد احساس کند تصمیمی گرفته است (که از آن با اصطلاح w-judgment یاد می‌شود)، مغز او به‌صورت ناخودآگاه به آن عمل تمایل پیدا کرده و آماده اجرای آن شده است.اگر این یافته را جدی بگیریم، آنگاه به نظر می‌رسد که اراده آزاد ما – چیزی که همواره در زندگی روزمره و باورهای اخلاقی و حقوقی‌مان به آن تکیه می‌کنیم – شاید صرفاً یک توهم باشد. اگر این‌گونه باشد، باید پرسید: «پس شهود ما در این میان چه جایگاهی دارد؟» شهود ما به ما می‌گوید که ما تصمیم‌گیرنده‌ایم، ما آگاهانه عمل می‌کنیم و ما مسئول کارهای‌ خود هستیم. اما اگر مغز پیش از ما تصمیم می‌گیرد، پس نقش ما چیست؟اینجاست که درِ بحث فلسفی باز می‌شود. آیا یافته‌های علوم اعصاب می‌توانند شهود ما را به‌کلی کنار بزنند؟ آیا ممکن است روزی برسد که علم چنان دقیق و همه‌جانبه شود که شهودهای بنیادین انسانی، مانند حس داشتن اراده، به‌طور کامل باطل اعلام شوند؟ تجربه تاریخی نشان می‌دهد که پاسخ چندان ساده نیست.برای مثال، زمانی بود که همه انسان‌ها گمان می‌کردند خورشید به دور زمین می‌گردد. این شهود از تجربه روزمره برمی‌آمد: ما می‌دیدیم که خورشید طلوع و غروب می‌کند، پس طبیعی بود که چنین نتیجه‌گیری کنیم. اما علم – و به‌ویژه نظریه کوپرنیکی – این تصور را باطل کرد. با این حال، جالب است که حتی امروز نیز اگر از کسی بپرسید &quot;خورشید کِی غروب می‌کند؟&quot;، کمتر کسی خواهد گفت &quot;وقتی زمین در گردشش به شکلی قرار می‌گیرد که...&quot; بلکه همچنان با زبان و تصورات شهودی سخن می‌گوییم.به نظر می‌رسد که شهود، گرچه در معرض بازنگری و حتی نقد علمی قرار می‌گیرد، اما چیزی بیش از صرف یک باور خام و سطحی است. شهود ریشه در ساختارهای شناختی و تجربه زیسته ما دارد. این شهودها هستند که اغلب بذر اولیه یک پرسش علمی را در ذهن ما می‌کارند. از این‌رو، حتی اگر نوروساینس بتواند نظریه‌هایی بسازد که با شهود ما در تضاد باشند، باز هم نمی‌تواند آن را به‌سادگی حذف یا نابود کند.شاید بهتر باشد رابطه میان علم و شهود را نه به‌صورت تقابل، بلکه به‌مثابه یک گفت‌وگوی مستمر ببینیم. گاهی علم شهود ما را تأیید می‌کند، گاهی به چالش می‌کشد، و گاهی هم شهود ما الهام‌بخش نظریه‌های علمی آینده می‌شود. نوروساینس ممکن است ما را به بازاندیشی در مورد مفهوم اراده و آگاهی وا دارد، اما این به معنای حذف کامل شهود نیست، بلکه شاید آغاز سفری نو برای درک عمیق‌تر خودمان است.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 10:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا هگل می‌تواند تابع موج را اندازه گیری کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%DA%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B9-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-xs2vmfuhxu0h</link>
                <description>شاید بتوان هگل را یکی از دورترین فلاسفه قرون 18 و 19 از نظریه اتمی دانست. به همین دلیل در نوشته‌های وی نمی‌توان چیزی که به مکانیک کوانتومی یا نظریه اتمی مرتبط باشد یافت. به همین خاطر عنوان این نوشتار یعنی &quot;هگل و اندازه گیری تابع موج&quot; خودش به نوعی رویارویی یک تز و آنتی تز است که قصد دارم سنتز آن را در ادامه با یکدیگر پیدا کنیم. مکانیک کوانتومی با وابسته کردن مسئله‌ی تفسیر اندازه‌گیری روی یک سیستم فیزیکی به مشاهده‌گر آگاه، یکی از عمیق‌ترین معماهای فلسفی علم عصر ما را ایجاد کرده است. اندازه‌گیری مفهومی است که هگل، فیلسوف ایدئالیست آلمانی، خیلی وقت پیش از منظر دیگری به آن پرداخته است.اگر یک دوره فلسفه هگل بگذرانیم و روش استفاده تکنیکی از ادبیات فلسفی وی را تا حد قابل قبولی بیاموزیم، شاید مجاز باشیم که جسارت کرده و بگوییم که از منظر فلسفه هگل، اندازه‌گیری نه به عنوان یک عمل منفعلانه، بلکه به مثابه فرآیندی دیالکتیکی درک می‌شود که در آن «ابژه» (سیستم کوانتومی) و «سوبژه» (مشاهده‌گر/ابزار) در تعاملی پویا به وحدت جدیدی می‌رسند. این تفسیر هگلی بر مشاهده، می‌تواند افق‌های جدیدی برای فهم بهتر رابطه ناظر و سیستم در مکانیک کوانتومی بگشاید و البته ما را به سمت سنتز تاریخی فلسفه هگل و مکانیک کوانتومی پیش ببرد.اندازه‌گیری در مکانیک کوانتومی از نگاه هگلمسئله‌ی اندازه‌گیری در مکانیک کوانتومی این پرسش را پیش می‌کشد که چگونه یک سیستم کوانتومی (با توصیف احتمالاتی و برهم‌نهی حالت‌ها) در اثر مشاهده به یک حالت قطعی (حالت ویژه‌ی اندازه‌گیری) رمبش می‌کند. تفسیرهای متعددی (مانند تفسیر کوپنهاگی، نظریه‌ی چندجهانی، یا رمبش خودبه‌خودی) برای حل این مسئله ارائه شده‌اند، اما هیچ کدام نگاهی هگلی به موضوع ندارند و ما چون در اینجا قصد داریم میان فلسفه هگل و مسئله اندازه گیری در مکانیک کوانتومی ارتباطی معنادار ایجاد کنیم، راه دیگری پیش گرفته‌ایم.با الهام از فلسفه‌ی هگل، استدلال می‌کنیم که فرآیند اندازه‌گیری را می‌توان به عنوان حرکتی دیالکتیکی فهمید که در آن:تز: سیستم کوانتومی در حالت نامعین (سوپرپوزیسیون)آنتی‌تز:  عمل اندازه‌گیری به عنوان مداخله‌ی ابزار/مشاهده‌گرسنتز:  ظهور یک واقعیت معین در وحدت جدید سیستم-مشاهده‌آیا روح هگلی می‌تواند باعث رمبش تابع موج ‌شود؟هگل در پدیدارشناسی روح نشان می‌دهد که شناخت همواره حاصل تعامل دیالکتیکی سوژه (ذهن) و ابژه (عالم خارج) است. در این فرآیند:ابژه‌سازی: ذهن، جهان خارج را در قالب مفاهیم تعیین می‌کند (مشابه فروپاشی تابع موج)بازگشت به خود: سوژه در این فرآیند، خود نیز متحول می‌شود (مشاهده‌گر در اندازه‌گیری کوانتومی بخشی از سیستم می‌شود)به بیان هگلی، حقیقت، کل است—یعنی واقعیت نهایی، حاصل وحدت دیالکتیکی تمام اجزاء، از جمله رابطه‌ی مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده است. پس احتمالا در هر آزمایشگاه فیزیکی، روح هگلی در جریان باشد!با تطبیق این چارچوب بر مکانیک کوانتومی:لحظه‌ی پیش از اندازه‌گیری: سیستم کوانتومی در حالت در خود (An-sich) قرار دارد—یعنی بالقوه و نامعین.لحظه‌ی اندازه‌گیری: ابزار اندازه‌گیری با عنوان برای خود  Für-sich)) با سیستم تعامل می‌کند و تضادی میان نامعینی و معینی ایجاد می‌شود.لحظه‌ی پس از اندازه‌گیری: سنتز این دو به صورت یک «حالت معین» ظهور می‌کند که هم شامل ویژگی‌های سیستم است و هم تأثیر ابزار اندازه‌گیری.این مدل، نقش فعال مشاهده‌گر را نه به عنوان یک عامل جداگانه، بلکه به عنوان بخشی از کل دیالکتیکی سیستم کوانتومی-مشاهده‌گر تبیین می‌کند.پیامدهای فلسفی این سنتز کدام است؟در کمال پررویی و احترام به روح هگلی، می‌توان امیدوار بود که این سنتز به ما کمک می‌کند تا نتایج زیر را بگیریم:رفع دوگانگی سوژه-ابژه: همان‌طور که هگل دوگانگی ذهن-عالم را رد می‌کند، در این تفسیر نیز مرز دقیقی میان سیستم کوانتومی و مشاهده‌گر وجود ندارد.معنای جدید علیت: علیت در این چارچوب، نه خطی، بلکه دیالکتیکی است—یعنی حاصل تعامل متقابل اجزاء.ارتباط با ناموضعیت:  اگر مشاهده‌گر را «آگاهی» در نظر بگیریم، این تفسیر به ایده‌های Panpsychism که همه جاانگاری هم نامیده می‌شود نزدیک می‌شود (هرچند خود هگل واقع‌گرای ایده‌آلیست است). این تفسیرها راهی برای رسیدن در ناموضعیت نیز در دل خود دارند برای همین واقع گرایی ایدئالیستی هگل را شاید بتوان تفسیری جدید برای ناموضعیت با حفظ واقع گرایانه بودن آن دانست.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>میلاد خرقه انداز</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 14:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استدلال تصورپذیری زامبی دیوید چالمرز</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B1%D8%B2-htwglcza9efw</link>
                <description>در فلسفه ذهن اولین بار رنه دکارت از استدلال تصور پذیری استفاده کرد و از این طریق نتیجه گرفت که ذهن و بدن دو جوهر متمایزند، چرا که ذهن بدون بدن قابل تصور است. پس از آن کریپکی نیز برای رد نظریه این همانی از این استدلال بهره جست. اما دیوید چالمرز فیلسوف معاصر به شیوه‌ای متفاوت برای رد فیزیکالیسم و بر اساس معناشناختی دو بعدی به صورتبندی این استدلال پرداخت. او سعی کرد از تصورپذیری (مقدمه ای معرفت شناختی) به امکان پذیری (نتیجه ای هستی شناختی) برسد؛ ساختار استدلال: چیزی قابل تصور کردن یا دانستن است پس ادعا می شود که ممکن یا ضروری است. چالمرز سپس در نتیجه از آن ادعایی هستی شناختی را مطرح می کند.تلقی چالمرز از فیزیکالیسم: واقعیت‌های فیزیکی در جهان، تمام واقعیت‌ها هستند به این معنی که هر واقعیت ایجابی‌ای از واقعیت‌های فیزیکی لازم می‌آید.معناشناختی دو بعدی چالمرز: طبق معناشناختی دو بعدی، به ازای هر مفهوم دو الگوی متفاوت از وابستگی مرجع به جهان واقع و جهان خلاف واقع وجود دارد؛ بنابراین هر مفهومی مطابق با این دو نوع وابستگی دارای دو مفهوم اولیه و ثانویه است.مفهوم اولیه:مفهومی پیشین است که وجه معرفت شناختی دارد و تابعی‌ست از جهان‌هایی که به عنوان جهان واقع به ارزش صدق آنها لحاظ شده‌اند.مفهوم ثانویه:مفهوم ثانویه، مفهومی پسین است که وجه متافیزیکی دارد و تابعی‌ست از جهان‌هایی که به عنوان جهان خلاف واقع به ارزش صدق آنها لحاظ شده‌اند. مفهوم ثانویه پسینی است زیرا اعمال واژگان به مرجعشان در جهان واقع و شناخت ماهیت انواع طبیعی و ساختار آنها وابسته است. چالمرز سه نوع تصور پذیری را مطرح می کند:تصور پذیری علی الظاهر و ایده آل: تصورپذیری علی‌ الظاهر با محدودیت های شناختی امکانیِ متصور گره خورده است اما تصور پذیری ایده آل بر وجه منطقی استوار است.تصور پذیری اولیه و ثانویه: این نوع از تصور پذیری از معنا شناختی دو بعدی مشتق می‌شود. تصور پذیری مثبت ومنفی: گزاره به طور مثبت تصور پذیر است اگر متصور بتواند به طور نامتناقض موقعیتی را تصور کند که آن گزاره برقرار باشد. و گزاره به طور منفی تصور پذیر است اگر نتوان آن را بر اساس یک استدلال پیشینی رد کرد.چالمرز همچنین دسته بندی از انواع امکان پذیری مطرح می کند:امکان پذیری اولیه و ثانویه: این نوع از امکان پذیری مرتبط با مفاهیم اولیه و ثانویه است.امکان پذیری معرفت شناختی و متافیزیکی: امکان پذیری معرفت شناختی بر حسب ظرفیت معرفتی فاعل و امکان پذیری متافیزیکی به توانایی خداوند و شیوه‌هایی که اشیاء ممکن بود باشند می پردازد.امکان پذیری طبیعی،منطقی و مفهومی: در امکان پذیری طبیعی ملاک عدم مغایرت با طبیعت است و در امکان پذیری منطقی عدم مغایرت با قوانین منطقی و یک گزاره در صورتی ممکن مفهومی است که مفاهیم به کار رفته در آن متناقض نباشند. در استدلالی که توسط چالمزر مطرح می‌شود منظور از تصور پذیری، تصور پذیری اولیه، ایده آل و مثبت است. و منظور او از امکان پذیری، امکان پذیری منطقی و متافیزیکی است. اگر P گزاره عطفی از تمام حقایق میکروفیزیکی باشد و Q یک گزاره از حقیقت پدیداری باشد: اگر شرطی( P--&gt; Q) پیشینی باشد آنگاه P بر Q دلالت دارد و اگر این شرطی ضروری باشد، آنگاه  Q، P را ضرورت می بخشد؛ یعنی ما با دستیابی به P به Q دست می یابیم (استلزام معرفت شناختی) و اگر P محقق شود آنگاه Q  محقق می شود، که نشان دهنده‌ی پیوند وجودی بین آنهاست(استلزام هستی شناختی).استدلال تصور پذیری ادعا می کند: بین P و Q شکاف معرفت‌شناختی وجود دارد به این معنا که با شناخت P به شناخت Q نمی‌رسیم چرا که به طور معقول می توان Q را بدون P تصور کرد. سپس می گوید بین Q و P همچنین شکاف موجهاتی نیز وجود دارد یعنی Q بدون P امکان پذیر است.استدلال تصور پذیری زامبی یا جهان زامبی (Conceivablitiy-Possibility theory):چنانکه که ذکر شد تلقی چالمرز از تصورپذیری در استدلالش، تصورپذیری اولیه، ایده‌آل و مثبت است. او ادعا می کند تصورپذیری اولیه، ایده‌آل و مثبت مستلزم امکان پذیری متافیزیکی(منطقی) است: زامبی یا جهان زامبی، موجودی این همان با انسان به لحاظ فیزیکی اما فاقد آگاهی پدیداری، تصورپذیر است پس ممکن منطقی یا متافیزیکی نیز هست، پس آگاهی پدیداری فیزیکی نیست؛ چرا که جهان ما و جهان زامبی به لحاظ فیزیکی این‌همان است اما زامبی یا جهان زامبی فاقد آگاهی پدیداری است. 1- (p&amp;~Q) به طور اولیه، ایده آل و مثبت تصور پذیر است.２- اگر (p&amp;~Q) به طور اولیه، یده آل و مثبت تصور پذیر باشد، امکان متافیزیکی دارد.３- (p&amp;~Q) امکان متافیزیکی دارد، پس فیزیکالیسم کاذب است.４- فیزیکیالیسم کاذب است.هدف مقدمه اول بیان شکاف معرفتی میان P و Q و رد استلزام پیشینی میان آنهاست. چالمرز ین مقدمه را شهودی می داند چرا که در مفهوم زامبی تناقض و ناسازگاری نیست.هدف مقدمه دوم بیان شکاف موجهاتی میان P و Q و رسیدن به امکان پذیری ثانویه است. این مقدمه امکان پذیری ثانویه را از تصور پذیری نتیجه می گیرد:a. اگر (p&amp;~Q) تصورپذیر اولیه باشد امکان پذیر اولیه است. b. اگر (p&amp;~Q) به طور اولیه امکان پذیر باشد آنگاه به شکل ثانویه امکان پذیر است. c. در نتیجه اگر (p&amp;~Q) به طور اولیه، ایده آل و مثبت تصورپذیر باشد آنگاه به طور ثانویه امکان‌پذیر است.مقدمه اول (a): طبق معناشناختی دو بعدی تصورپذیری و امکان پذیری اولیه، پیشینی و دارای وجه معرفت شناختی اند.مقدمه دوم (b): (p&amp;~Q) به طور اولیه امکان پذیر است اما نمی‌تواند فیزیکالیسم را رد کند زیرا فیزیکالیسم (P--&gt;Q) را ضروری متافیزیکی (ثانویه) می داند بنابراین (p&amp;~Q) باید به طور ثانویه امکان پذیر باشد؛ و زمانی امکان پذیر ثانویه است که مفهوم اولیه و ثانویه P یکی باشند و مفهوم اولیه و ثانویه Q نیز یکی باشند. این همانی مفهوم اولیه وثانویه طبق معناشناختی دو بعدی حاصل می شود، اگر مفهوم ثانویه یک عبارت و توصیف تعیین‌ کننده مرجع این‌همان باشند. به عبارتی مرجع یک عبارت به وسیله ویژگی ای که آن را متمایز می کند شناخته شود.این همانی مفهوم اولیه و ثانویه در مفاهیم پدیداری(Q) صدق می کند. در رابطه با P، یا مفهوم اولیه و ثانویه آن این همان هستند یا نیستند؛ اگر این همان باشند (p&amp;~Q) به طور ثانویه هم امکان پذیر است و اگر این همان نباشند Russellian monism  صادق است که هر دو کذب فیزیکالیسم را نیتجه می دهند.امکان جهان زامبی نشان می دهد واقعیت‌های فیزیکی مستلزم همه‌ی واقعیت‌های ایجابی در جهان ما نیستند و بین P و Q استلزام هستی شناختی وجود ندارد. پس فیزیکالیسم (هر واقعیت ایجابی‌ای از واقعیت‌های فیزیکی لازم می آید.) کاذب است. به تعبیر چالمرز، آگاهی پدیداری بر واقعیت های فیزیکی ترتب (ابتناء) منطقی ندارد، البته کماکان این سخن مقبول است که اگر قرار بود موجودی در جهان بالفعل رو نوشتی دقیق از من باشد، تجربه آگاهانه من نیز دقیقا نسخه برداری می شد چرا که ترتب طبیعی وجود دارد.این دیدگاه به دوگانه گرایی طبیعی (Naturalistic dualism)  می انجامد. دوگانه‌گراست از آن جهت که آگاهی پدیداری را یک ویژگی غیر فیزیکی می داند و طبیعی است از آن جهت که آگاهی پدیداری را یک ویژگی طبیعی می‌داند نه یک ویژگی متعال.منابع: کتاب ذهن آگاه/دیوید چالمرز، یک نتیجه هستی شناختی برای آگاهی پدیداری/یاسر دلفانی، احمدرضا همتی مقدم، رضا مثمر،محمد سادات منصوری</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>الهام موسوی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 23:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماده بُعد دارد، یعنی دوری در بن آن تنیده شده است</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%8F%D8%B9%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nhfidfjughaj</link>
                <description>برای دکارت، فضا قابلیت تحویل به مجموعه‌ای از نقاط هندسی داشت (دستگاه مختصات دکارتزین) و اتم هرچیزی امتداد بود. امتداد یعنی چیزها در بن خود و در نهایت خود موجودی بسیط و ریاضیاتی‌اند که می‌توان مدل و مقداری ریاضیاتی بدانها نسبت داد و پس از آن تمام حرکاتشان را به طور قطعی و با جبر و هندسه پیش‌بینی نمود. ماده اما از امتداد یا صرف یک طول، نقطه یا شکل هندسی در صفحۀ مختصات و یا از صرف فضا (مکان) نتیجه نمی‌شود و علت آن تنها یک خاصیت غیرقابل توضیح در ماده است. &quot;تصلب&quot;. برای آنکه تصلب را بفهمیم باید بتوان به جهانی که دکارت سعی بر تصویر کردن آن داشت کمی نزدیک شویم. برای دکارت ریاضیات باید بتواند تمام جهان را تا بیخ و بن توضیح دهد (باوری که در جوامع عمومی آکادمیک و علمی امروزی نیست چندان غریبه نیست و برای علم خاصیت تببین‌کنندگی هرچیز در جهان حداقل به صورت امکانی قائل است) تا جهان &quot;قطعی&quot; شود. اگر جهان در تک تک نقاط آن بتواند با هندسه و ریاضیات محاسبه شود انسان دیگر خیالش راحت است که با امر &quot;حادث&quot; یا امری که گمانش را نمی‌برده &quot;غافلگیر&quot; نخواهد شد. این جملات صرفاً نتایجی ریاضیاتی و  یا فیزیکی نیست. جهان اگر واقعاً ریاضیاتی شود، به علت خاصیت عقلانی ریاضیات تا انتهای آن قابل استنتاج، محاسبه و پیش‌بینی است و انسان دیگر مانند پدران خود با آذرخش‌هایی که از سر استیصال از ندانستن آن و غافلگیرکننده بودن آن مجبور است به خشم خدایان نسبت دهد به عنوان امر نادانسته روبه‌رو نخواهد بود و در بدترین حالت قدرت محاسبات او &quot;فعلاً&quot; از محاسبۀ &quot;همه‌چیز&quot; عاجز است اما قویاً اعتقاد دارد در آینده‌ای نه چندان دور با تکنولوژی به‌روزتری، قادر است همه چیز را مدل کرده و با ریاضیات خود پیش‌گویی کند. این یعنی انسان در جهانی تنفس کند که &quot;امن&quot; است و هیچ چیز او را لگدمال و منکوب نمی‌کند. نهایتاً رویای دکارت ایجاد جهانی خالی از رنج و یا بهتر است بگوییم خالی از خطر است (شاید اگر گفته شود خالی از &quot;وضع&quot; دقیق‌ترین تعبیر بوده باشد؛ وضع، ایجاد درامی است که امور نسبت به انسانی که در خطر واقع گشته برای او ایجاد می‌کنند؛ انسان در وضع و خطر، با امور خارج خود دارای &quot;ماجرا&quot; خواهد بود). اما مشکلی در میان است. &quot;تصلب&quot;. پاره‌خط‌ها و نقاط هندسی بدون هیچ معضلی در فضا جابه‌جا می‌گردند و از روی همدیگر عبور می‌کنند. و اگر صادق باشیم، نقاط ریاضیاتی و یا خطوط چیزی نیستند مگر همان مکان یا فضای مختصاتی که صرفاً با جوهر نوک خودکاری برجسته شده‌اند تا چشمان ضعیف انسان بهتر آن‌ها را دریابد وگرنه در جهان مختصات دکارتی، دستگاه مختصات از بی‌نهایت نقاط بی‌رنگ کنار هم تشکیل شده است. اما در واقعیت و جهان خارج، بعضی از مکان‌ها رفتاری متمایز از مکان‌های مجاور خود دارند به طوریکه اگر نقطه‌ای را به شکل متحرکی در فضای خارجی جهان حرکت دهیم، در بعضی مکان‌ها با نوعی کندی و مقاومت روبه‌رو می‌گردد؛ یعنی در جایی که یک نقطه به یک نقطۀ دیگر برخورد می‌کند و یا جایی که یک جسم (که در حهان ریاضیاتی دکارت نقطه‌ای بیش نیست) به جسمی دیگر می‌رسد. ماده، علاوه بر آنکه طولی دارد، امتدادی دارد، و با خط و نقطه قابل نشان دادن است، صلبیتی دارد. یعنی نوعی نفوذناپذیری، نوعی &quot;نیرو&quot;ی رو به بیرون. اجسام و اتم‌ها لطیف نیستند، و با برخورد به یکدیگر از هم رد نمی‌شوند. در اینجا است که طرح &quot;بُعد&quot; مطرح می‌شود. بُعد یعنی جاهایی از جهان مختصاتی و مکانی وجود دارند که نوعی &quot;دوری&quot; -معنای لغوی بعد- ایجاد می‌کنند. انگار چیزها در جاهایی از فضا که ما به آن اجسام و مواد می‌گوییم با نیرویی اجازۀ نزدیکی و قرب بیش‌تر نمی‌دهند و از همین روست که شاید ماده را موجود واجد سه بُعد مطرح کرده‌اند؛ یعنی چیزی که از یک جایی به بعد به نفوذ خطاب می‌کند &quot;دور شو&quot;. اگر به نظر می‌رسد که این کلمات از علوم مدرن و امروزی به دور است، کافی است مواد را با &quot;کوارک&quot; و &quot;الکترون&quot; و بُعد را با &quot;نیرو&quot; یا &quot;انرژی پتانسیل&quot; جایگزین کنید (البته در این صورت هنوز آنقدر مدرن نشده‌اید). هرکس معتقد باشد فیزیک کار می‌کند باید به نحوی دکارتی بیاندیشد. یعنی امور را امن کند. حال معادل ریاضیاتی یا بهتر، هندسی نیرو چیست؟ این برای ما مردمان قرن بیست و یکمی فیزیک‌خوانده است که بدیهی است چیزها اجازۀ ورود به خود ندهند و اسم آن را F یا نیرو بگذاریم و خیال خود را راحت کنیم اما اگر لحظه‌ای پیشفرض‌های نیوتونی را کناری گذاشته و از خود بپرسیم واقعاً چرا چیزها در جهان بُعد و نیرو دارند، و چرا نفوذ به آن‌ها سخت است و به نوعی دچار یک تنبلی در برابر نیروی خارجی یا حرکت هستند (لختی، اینرسی)، مسئله تفاوت زیادی با شبه علم و داستان‌های جن و پری ندارد. نهایتاً بن ماده در جهان چیست؟ به نظر می‌‌رسد اصلاً هر آنچه که &quot;هست&quot;، در نوعی مقاومت یا نیرو وجود دارد و آنچه واقعاً &quot;لطیف&quot; (متضاد صلب، نفوذپذیر) باشد اصلاً وجود دارد؟ و چگونه می‌توان به وجود آن اشاره نمود یا وجود امر لطیف را تصدیق کرد؟ چیزی که مطلق لطافت باشد، نه دیده می‌شود، چون با نور تداخلی نمی‌کند، نه هیچ اثری بر هیچ چیزی می‌گذارد (چون تماماً لطیف است و هیچ نیرویی به هیچ امری وارد نمی‌کند و مگر نه آنکه هرچیزی دیده می‌شود و یا بر وجود آن شهادت می‌دهیم در واقع در نوعی برهمکنش نیروها بر هم دیده می‌شود؟). دوری، و بُعد، رابطه‌ای با وجود دارد و ماده، خنجری از غربت در جان خود حمل می‌کند... بعد داشتن ماده، وضعی از غربت است در برابر لطافت و وجود داشتن بستۀ غربت است.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 23:53:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زامبی‌های دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/lovelyzombies-hddyvetnak4s</link>
                <description>در سال ۱۹۲۳ بیماری به دکتر کاپ‌گراس، روانپزشک فرانسوی مراجعه کرد که در ظاهر رفتارهای عجیبی از خودش بروز می‌داد. خانمِ ایکس معتقد بود که یک گروه تبهکاری فرزند و همسر او را دزدیده‌اند و افرادی هم‌شکل و هم‌صدا و هم‌احساس آن‌ها را جایگزین نسخه واقعی آنها کرده‌اند تا کسی بویی از این آدم ربایی مخوف نبرد. او معتقد بود که همسر و فرزندانی که الان دارد بسیار بسیار بسیار شبیه به همان‌هایی هستند که قبلاً بوده اند اما خودِ آنها نیستند؛ بلکه‌ نسخه‌ی جعلی آن‌ها هستند.خودتان را به جای خانم ایکس بگذارید و همان گمانی که او درباره اطرافیانش داشت را به اطرافیان‌تان داشته باشید. فکر کنید که همه‌ی آدم‌ها تهی از انسانیت شده‌اند و آموخته‌اند که به شکلی خدشه‌ناپذیر رفتارهای آدم را تقلید کنند. وقتی پایشان به گوشه صندلی می‌خورد داد می‌زنند «آخ» در حالیکه هیچ دردی احساس نمی‌کنند. وقتی یک کودک می‌بینند چشم‌هایشان قلبی می‌شود و با صدای کودکانه با او صحبت می‌کنند در حالیکه هیچ حسی به کودک ندارند!‌ وقتی داری گریه می‌کنی دست روی شانه‌ات می‌گذارند و می‌گویند «درک‌ت میکنم، هرکمکی از دست من برمیومد بهم بگو» اما حال شما پشیزی برایشان اهمیت ندارد. آنها همه‌ی اینها را آموخته‌اند و درست در زمانیکه که نیاز باشد از آن استفاده می‌کنند. چه راهی برای صحت سنجی احساسات آنها دارید؟ چطور می‌خواهید این تقلید را از آن اصالتِ انسانی متمایز کنید؟ اگر یک دانشمند نابکار مغز عزیزترین کس زندگی‌تان را با یک ماشین هوش‌مصنوعی که یاد گرفته چگونه مانند او رفتار کند جابجا کند. آیا پیشِ آن آدمِ رباتیکِ مذکور همچنان حس راحتی و علاقه خواهید داشت؟ اینکه درونیات یک موجود عوض بشود بدون اینکه رفتارهایش را دستخوش تغییر کند، آیا واقعا تغییری رخ داده؟ </description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>عرفان قاسمی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 15:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صداهای دیدنی!</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-uy3pqqxuwves</link>
                <description>اتاق سرد است و تاریک و نمور؛ همیشه اینطور بوده.دخترک دو روزی می‌شود که چیزی نخورده، از شدت ضعف روی تخت چوبی زه‌وار در رفته‌ی گوشه‌ی اتاق دراز کشیده است. این اتاق ۴۰ متری تنها جایی ست که او در این ۱۸ سال از دنیا دیده، اتاقکی کم‌نور با سقفی بلند و دیوارهایی سترگ، که تمام دیوارها از زمین تا سقف با کتابخانه‌هایی مجلل و عظیم پوشانده شده‌اند و توی‌شان پر است از کتاب‌های خطی و جزوات و برگه‌هایی پراکنده در موضوعات مختلف! اتاق مستطیل شکل است، بدون پنجره! و تنها شمعدان‌هایی کم‌رمق اتاق را به قدر کفایت نور می‌بخشند، البته درصورتیکه کل کودکی‌ات را در اینجا گذرانده باشی چشمانت به تاریکی عادت می‌کند و با همان اندک نور موجود هرچیزی را خواهی دید! گوشه‌ی اتاق یک میز تحریر نسبتا بزرگ از چوب آبنوس با یک صندلی چوبی که ازفرط استفاده مفاصل‌ش از هم وا رفته است قرار دارد. در مرکز اتاق پوستینی پهن است که انقدر پاخورده و مستهلک شده که دیگر کرکی رویش نمانده. تا جایی که از داخل کتاب‌ها فهمیده‌ بود، معماری این اتاق بسیار شبیه به معماری کلیساهای رمانسک قرن ۱۲ بود... جایی در حوالی اروپای مرکزی.بیرون این اتاق هرچیز و هرکس که باشد، برای ترازیا اهمیتی ندارد، هیچ‌گاه حس نکرده که باید از این اتاق فرار کند و بیرون را ببیند... آن بیرون کسی منتظرش نبود، حتی بعید بود که کسی او را بشناسد! او از دنیا یکی این یک اتاق و ملحقاتش را دیده؛ یکی آن مردِ کوتاه قامتِ سفید رویِ توی خواب‌هایش را و دیگری آن راهبه‌ای که هر دو روز یکبار برایش غذا و خوراکی می‌آورد و نیازهای اولیه‌اش را مرتفع می‌کند... که او هم سه روزی می‌شود که رفته و هیچ خبری ازش نشده. سابقه نداشته که دو روز یکبار به او سر نزند و برایش آب و غذا نیاورد. هر بار می‌آمد و بدون کلمه‌ای گفتگو سینی غذا را می‌گذاشت و اتاق را به قدر کفایت مرتب می‌کرد و فورا می‌رفت، ترازیا رفتنش را از صدای چرخاندن کلید توی قفل درِ آهنی می‌فهمید. در این تنهایی غلیظ، تنها کاری که ترازیا را از این حبسِ جبرآلود می‌رهاند خواندن انبوهِ کتاب‌ها بود و پرواز دادن خیالی که در بند نمی‌ماند. اکثر کتاب‌ها درمورد موسیقی بودند و باقی درباره هنر، از سازشناسی و آهنگ‌نویسی و تنظیم اپرا، تا معماری و نقاشی و پیکرتراشی. یادش نمی‌آید که از چه کسی و در چه زمانی خواندن و نوشتن آموخته است، اما تمام کتاب‌ها را بارها و بارها خوانده بود، روی تک تک برگه‌ها مسلط بود... از روی همان کتاب‌ها یاد گرفته‌بود که سازهای زهی را چطور باید در ارکستر چید و سازهای بادی چه زمانی باید به سمفونی اضافه شوند... انقدری برگه‌ی نت موسیقی از اورتورها و والس‌ها و رکوئیم‌های مختلف دیده و خوانده بود که می‌توانست از توی ذهنش موسیقی‌هایی بسازد که حتی خودش هم نشنیده بودشان. قطعات پلی‌مورفیک را به راحتی تنظیم می‌کرد و می‌دانست حالا برای هرکدام از تکه‌ها باید چند نوازنده بگذارد تا صدا برای هزار تماشاگرِ سالن مطلوب باشد. چندباری هم تلاش کرده بود که با دهانش صداهایی که می‌نویسد را شبیه‌سازی کند اما ناامید کننده بود. حالا که گرسنگی امانش را بریده بود تخیلاتش بیش از پیش جولان می‌دادند. بلند شد تا تمام اتاق را بگردد به امید یافتن تکه نانی. اما یک لقمه‌ هم پیدا نکرد. به سرش زده بود... کل قفسه‌های کتاب‌خانه را روی زمین ریخت و با جنونی غریب شروع به گشتن لابه‌لای کاغذها کرد. کتابها را پرت میکرد و داد می‌زد، انقدر اینکار را تکرار کرد که از رمق افتاد و ناامید روی کُپه‌ی کاغذها ولو شد. در همین حال بود که پاکت نخودی رنگی که ممهور به مهری قرمز و سلطنتی بود چشمش را ربود. تابحال آن را ندیده بود. پاکت را باز کرد، یک نامه درونش بود: ترازیای عزیزتر از جانم سلام زمانیکه تو این نامه را می‌خوانی من سال‌هاست که از آغوش پرمهرت بی‌نصیب مانده ام و در آغوش خاک خفته ام. آن شب زمستانی که خداوند تو را به ما داد را خوب به خاطر دارم. پر بودم از شوق و عشق و اضطراب، پیش از تو سه خواهر و برادر کوچک‌ترت را از دست داده بودیم و ترسِ از دست دادنِ تو عشق پدرانه را بر من زهر می‌کرد. اما تو در همان ماه‌های اول زندگی چنان نشاط و سلامتی از خود نشان دادی که کم کم دل‌مان داشت به داشتنت قرص می‌شد . هربار فکر می‌کنم که من آسوده از این دنیا خواهم رفت اما زمانی‌که به یاد تو می‌افتم می‌فهمم تنها دل‌مشغولی من در این دنیا تویی دخترم!  من و مادرت آن سال‌ها در کلیسای سنت اشتفان واقع در قلب اتریش ساکن بودیم. کلیسا آن زمان خیلی به من لطف داشت و مجلل‌ترین اتاق‌های کلیسا را برای استقرار من تدارک دیده بود و یک کتابخانه شخصی و دفتر کار هم برایم فراهم کرده بود. همین اتاقی که حالا تو بیش از همه با آن خاطره داری.  چشم‌های تو مرا یاد خواهرم ماریا می‌انداخت! همان وقار و نبوغ را در چشمانت می‌دیدم. ترازیا جان، عمه‌ات ماریا بدون شک بزرگترین موسیقی‌دان تاریخ می‌شد اگر بخت و اقبال بلندتری داشت و نام‌ش زیر آوارهای نامِ پرآوازه من نمی‌ماند. تو هم از همان نوزادی متمایز و برجسته بودی، خوب خاطرم هست، اول‌باری که در ۹ماهگی تو را به کنسرت بردیم و در حین اجرای اپرای «دستبرد به حرمسرا» در آغوش مادرت چنان واکنش‌های عمیقی به موسیقی نشان میدادی که مایه‌ی حیرت همگان شده بودی! با همان سن اندک تلاش می‌کردی تا صداهایی که می‌شنیدی را تقلید کنی.  یک‌سالت شده بود که تو را برای مراسم عید پاک به کلیسا بردیم؛ نوازنده‌ی ارگان شروع به نواختن قطعه‌ای در رثای مسیح کرد و همگان در حال گوش‌دادن به آن بودند که تو به فجیع‌ترین شکل ممکن شروع به جیغ و داد کردی! چشمانت را بسته بودی، دست و پایت را تکان می‌دادی و با تمام وجودت جیغ می‌کشیدی، حتی یادت میرفت که نفس بکشی و کبود شده بودی! تو را از مراسم خارج کردیم. فردا شبش اسقف اعظم به همراه چندتن از راهبه‌ها و کشیش‌ها به خانه ما آمدند. به محض ورود آنها تو دوباره شروع به گریه کردی! هرچه کردیم آرام نشدی. من با آنها به کلیسا رفتم تا ببینم حرف‌شان چیست. آنها معتقد بودند که روح اهریمنی در وجود تو حلول کرده است و سبب بی‌زاری تو از مذهب شده، هرچه که تلاش کردم به آنها بفهمانم که لابد تو از فرم ناپخته و ناهنجار موسیقی‌شان رنجیده‌ای، توی کت‌شان نرفت! همگی معتقد بودند که باید تو را از شر جنیان برهانند، یا با زندان، یا با جادو و یا با مرگ!  خدا را شکر کردم که گریه کردی و باعث شدی ما از خانه خارج شویم تا مادرت این حرف‌ها را نشوند!‌ مرا تهدید کردند که اگر از حرف‌شان سرپیچی کنم شهرت‌م را لکه‌دار خواهند کرد و کاری می‌کنند که تمام زحماتم خاکستر شود. بعد از آن جلسه‌ی کذایی تصمیم گرفتم که دیگر در کلیسا زندگی نکنیم، پول چندانی نداشتم! خانه‌ای نقلی در حومه‌ی وین اجاره کردیم و ساکن شدیم... اما قبلش باید تصمیم میگرفتم که این شرِ برپا شده را چطور بخوابانم. اسقف اعظم عاقله‌مردی بود معتدل که به حرف‌ها گوش میداد. قرار شد که در یک سانحه‌ی صوری تو داخل رودخانه بیفتی و هلاک شوی و به همه همین را بگوییم!‌ اما تو را به همراه یک راهبه‌ به اتاق کار سابق من در کلیسا منتقل کنیم -جایی که تنها من کلیدش را داشتم و هیچ احدی به عقلش نمی‌رسید که آنجا را وارسی کند. تو را حبس کردند تا شیاطین درون وجودت - که من آنها را گوهرهایی اصیل می‌خوانم- به دیگران سرایت نکند.  من با تمام وجودم غمگین و شرمسارم بابت آنچه که بر تو گذشته امیدوارم پدرت را ببخشی من تا زمانیکه زنده‌ام هر هفته به تو سر خواهم زد. اما سپرده‌ام اگر زودتر از زمانِ عقل‌رس شدنت و پیش از اینکه خودم بتوانم چشم در چشم از تو عذرخواهی کنم این دنیا را ترک کردم، این نامه را به تو برسانند.  همیشه دوست‌دار تو  پدرت ولفگانگ آمادئوس موتزارتنامه از حجم اشک‌های ترازیا خیس و چروکیده شده بود!‌ نمی‌توانست آنچه را که خوانده باور کند؛ نگاهی به تلّ کتاب‌ها انداخت، این سمفونی‌ها و سونات‌ها باید با دستخط مردی که این نامه را نوشته‌اند یکی باشد. اینها همه دست‌نوشته‌های پدرش بودند، پدری که به خاطر نداردش اما باید شبیه همان مرد سفیدرویی باشد که در خواب‌ها می‌بیندش. بهت زده برخاست و به سمت در رفتدستگیره را چرخاند و در اوج ناباوری در باز شد! این در، ماه‌هاست که دیگر قفل نیست. درِ آهنی را باز کرد و پا در راهروی بلند و تاریک گذاشت. کورمال کورمال خودش را سمت بارقه‌ی نوری که از انتهای راهرو به چشم می‌خورد رساند. به یک پنجره‌ی قدی بزرگ رسید، نور خیلی زیاد بود و چشمش را می‌زد، چشم‌هایش را بست و کشان کشان خودش را از پله‌ها پایین کشید. صدای محوی را از انتهای سالن می‌شنید، به دنبال صدا رفت. صدا رفته رفته قوی‌تر می‌شد، قلبش تند می‌زد و نفسش به سختی بالا می‌آمد، چشمش را قدر یک خط باز کرد تا ببیند کجاست! رفت جلو و چشمش را باز کرد. داد زد، خودش را روی زمین پرت کرد و شروع کرد به گریه کردنصدا، صدای ارگ و گروه کر کلیسا بود که داشتند برای مراسم فردا تمرین می‌کردند. ترازیا به هق‌هق افتاد. از پسِ ذهنش گذشت که این باید همان صدایی باشد که پدرم در رکوئیم شماره ۲۷ استفاده‌اش کرده! او هیچ‌گاه صدای هیچ سازی را نشنیده بود، همین حالا هم می‌توانست صداها را تصور کند، اما صدای واقعی خیلی از تصورش زیباتر بود. از عمق جانش دادی کشید و بی‌هوش روی زمین افتاد.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>عرفان قاسمی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 15:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امکان حضور آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی با استفاده از نظریه ی Panpsychism ؛ استدلال ها و نقد ها</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C-panpsychism-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%87%D8%A7-qbtpj77qyptz</link>
                <description>مقدمهتلاش برای شبیه سازی کارکرد ها و قابلیت های ذهن انسان در هوش مصنوعی دهه هاست که توسط مهندسان این حوزه پیگیری می شود و با پیشرفت هرچه بیشتر علوم شناختی و فناوری های علوم کامپیوتر ، پیشروی در این زمینه ادامه خواهد داشت . اما بحث در زمینه ی طراحی سیستم های هوشمند که دارای &quot; آگاهی &quot; نسبت به فعالیت خود باشند و صرفا به پیاده سازی جنبه های کارکردی انسان بسنده نکنند ( به عنوان هوش مصنوعی قوی از آن یاد می شود ) ، همواره با پیچیدگی زیادی همراه بوده و در دهه های گذشته نظریات فیزیکالیسم که عمدتا مبتنی بر کارکردگرایی بوده اند در جهت اثبات این امکان گام برداشته و نظریات دوگانه انگارانه عمدتا مبنی بر عدم امکان آگاهی در هوش مصنوعی استدلال کرده اند (1).همه روان دار انگاری (Panpsychism) نظریه ای در باب رابطه ی ذهن-بدن است و ایده ی اصلی آن بنیادین بودن ویژگی ذهنمندی و آگاهی در طبیعت است . به این معنی که آگاهی صرفا منحصر به موجودات زنده نمی باشد بلکه همه موجودات و اشیا ( حتی ذرات فیزیکی بنیادی مانند الکترون ) دارای سطوح متفاوتی از آگاهی هستند . ادعای این نظریه مبتنی بر رفع اشکالات رایج در هر دو نظریه دوگانه انگاری و فیزیکالیسم است ؛ به این صورت که ذهنمندی امری بنیادین و غیر قابل تحویل است ( مشابه دوگانه انگاری) و همچنین جوهری مجزا و بیرون از جوهر ماده نیست ( مشابه فیزیکالیسم) . یکی از انگیزه های اصلی این نظریه پرسش راسل و ادینگتون بود مبنی بر اینکه علوم فیزیکی فقط ویژگی های ساختاری و عملکردی ماده را بررسی می کند و هیچگاه درباره ی ذات و ماهیت ماده صبحت نمی کند . اما از دیدگاه این نظریه ، ماهیت ماده همان انواع آگاهی در سطوح مختلف فیزیکی است . همچنین ریشه های این دیدگاه در تاریخ فلسفه بارها دیده شده است . مانند تالس در یونان که ویژگی حمل روح ( یا ذهن ) را به آهن ربا ها به خاطر توانایی آن ها در حرکت خود به خودی نسبت داده بود . همچنین دیدگاه اسپینوزا مبنی بر اینکه ذهن و ماده دو ویژگی از یک جوهر واحد هستند و یا نظریه مونادولوژی لایب نیتس که از وجود جوهر های بی شمار با ماهیت ذهنی و ترکیب این واحد های ذهنی در موجودات صحبت می کند (2).این مقاله پس از تعریف آگاهی پدیداری و بررسی مختصر تاریخچه ی آگاهی در هوش مصنوعی ، به توضیح نظریه Panpsychism و امکان حضور آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی با استفاده از این نظریه می پردازد و در انتها چالش های آن را بررسی می کند .آگاهی پدیداریتعریف آگاهی (consciousness ) و تبیین ماهیت آن یکی از مسائل اساسی در حوزه فلسفه ذهن و علوم شناختی است . بر سر تعریف دقیق مفهوم آگاهی اختلاف نظر زیادی وجود دارد اما به طور کلی می توان آن را این گونه تعریف کرد : یک قابلیت سابجکتیو و درونی برای شناخت تمام فعل و انفعالات ذهنی خود و همچنین تمام وقایع در محیط اطراف .یک دسته بندی رایج برای آگاهی ،که توسط ند بلاک عرضه شده است ، آگاهی را به دو نوع تقسیم می کند : آگاهی پدیداری و آگاهی دسترسی .آگاهی دسترسی (Access consciousness  ) حالتی از آگاهی است که مربوط به کارکرد های شناختی مغز است و جنبه ی &quot; کارکردی&quot; دارد اما فاقد جنبه ی &quot; پدیداری&quot; است . در واقع یک نوع آگاهی که حین دسترسی به اطلاعات ذهنی برای استفاده از کارکرد های شناختی ( مانند استدلال کردن و تصمیم گیری ) حضور دارد . این نوع آگاهی در حالات ذهنی موسوم به گرایشات گزاره ای ( propositional attitude ) ، که صرفا حاوی &quot;محتوی&quot; هستند نه &quot; کیفیات پدیداری&quot; ، حضور دارد (3) .آگاهی پدیداری (Phenomenal consciousness ) همان تجربه ی درونی و سابجکتیو است که فرد در حالت &quot; اول شخص &quot; تجربه می کند . دسته ای از حالات ذهنی که این نوع آگاهی در آن حضور دارد ، حالات پدیداری نامیده می شود . یک حالت ذهنی در صورتی &quot; جنبه ی پدیداری &quot; دارد که بتوان این سوال را برای آن مطرح کرد : بودن در آن حالت چه حس و حالی دارد ؟ . ویژگی پدیداری ( phenomenal property ) برای هر حالت ذهنی پدیداری ، همان حس و حال بودن در آن حالت است که به آن کوالیا نیز می گویند . بسیاری از احساسات و عواطف و همچنین ادراکات حسی در انسان دارای کوالیا و شامل حالت پدیداری می شوند (4) .فراهم آوردن تبیین مناسب برای توضیح اینکه هر کدام از ادراکات حسی و عواطف ما چگونه باعث ایجاد حالت منحصر به فرد کوالیا در ما می شوند و طبق چه مکانیسمی این تجربیات پدیداری از فعالیت نورون های ما حاصل می شود ، چالش اصلی فلسفه ذهن و علوم شناختی از ابتدا تا کنون بوده است . به همین دلیل از آگاهی پدیداری تحت عنوان &quot; مسئله دشوار آگاهی&quot; یاد می شود(3) .تاریخچه ی آگاهی در هوش مصنوعیبررسی امکان حضور آگاهی در هوش مصنوعی از نظریات کارکردگرایی مانند نظریه محاسباتی ذهن ( CTM ) شروع شده است . کارکردگرایی نظریه ای برای تبیین آگاهی است که توسط افرادی مانند فودور و پاتنم ارائه شد و ایده ی اولیه آن این بود که حالات ذهنی با جنبه ی کارکردی آن ها این همان هستند . یعنی آگاهی همان کارکرد های شناختی در مغز است و هر ماشینی که بتواند کارکرد های شناختی مغز انسان را شبیه سازی کند آگاه در نظر گرفته می شود . جری فودور برای حالات ذهنی گزاره ای که دارای حیث التفاتی هستند ، ایده ی بازنمود گرایی را مطرح کرده بود که به نظریه علّی فودور مشهور است ؛ به این صورت که مغز انسان دارای یک زبان به نام زبان فکر است که مانند زبان های دیگر قواعد دستوری دارد و علت هر مفهوم در ذهن انسان همان عاملی درجهان خارج است که زبان فکر به صورت یک نماد آن را بازنمایی می کند و با ترکیب این نماد های بازنمایی شده ، گزاره ها در ذهن ما تشکیل می شود (6). اما تلفیق نظریه علّی فودور با رویکرد های کارکردگرایی در حوزه ی حالات ذهنی پدیداری ، باعث پدید آمدن نظریه محاسباتی ذهن شد که یک تبیین فلسفی برای حضور آگاهی در هوش مصنوعی ارائه می کرد . آزمون مشهور تورینگ بر اساس نظریات کارکردگرایی برای تبیین امکان آگاه بودن یک ماشین توسط آلن تورینگ طراحی شد ؛ به این صورت که اگر یک ماشین کارکرد های شناختی و عملکردی یه انسان را به گونه ای پیاده سازی کند که امکان افتراق آن از انسان ممکن نباشد ، آن ماشین آگاه در نظر گرفته می شود (5).اشکالات متعددی پس از طرح نظریه کارکردگرایی به آن وارد شد اما مهم ترین آن ها مسئله چارچوب ( frame problem ) از دریفوس و استدلال اتاق چینی از سرل بود . اتاق چینی بیان می کند که یک سیستم هوشمند نماد های داده شده را بر اساس قواعد دستوری ( syntax ) که برای آن برنامه ریزی شده ترکیب می کند، ولی معنای آن نماد ها را نمی داند . در حالی که ذهن انسان دارای خاصیت معنا شناسی ( semantic ) است . در واقع نظریات کارکرد گرایی امکان ایجاد آگاهی دسترسی و حالات ذهنی دارای حیث التفاتی را در هوش مصنوعی بدیهی در نظر می گرفتند ؛ اما استدلال جان سرل حتی امکان حیث التفاتی را نیز در هوش مصنوعی منتفی می دانست (7) . مسئله چارچوب نیز استدلال می کند که معرفت انسان نسبت به جهان از نوع دانش مهارتی یا know how است (که بر اساس زمینه ی تاریخی ، فرهنگی و تعامل بدنمند انسان با محیط به دست می آید ) ، نه معرفت گزاره ای. اما بازنمود گرایی فقط معرفت گزاره ای را تبیین می کند. بنابراین کارکرد های پیچیده شناختی انسان قابل کد گذاری در برنامه های هوشمند نیست (8)پس از ایرادات متعدد نظریه کارکردگرایی ، نظریات پیوند گرایی برای تبیین حضور آگاهی در هوش مصنوعی جایگزین شدند . ایده ی اصلی این نظریات استفاده از الگوی شبکه های نورونی مغز ( به جای رویکرد محاسباتی صرف ) برای پیاده سازی کارکرد های مغز بود . اضافه شدن رویکرد یادگیری تقویتی در این نظریات باعث شد که سیستم های هوشمند الگوهای یادگیری در گذشته را حفظ کنند و هر مرتبه با دریافت بازخورد از محیط ، الگو های یادگیری را بهینه کنند و پاسخ خود را ارتقا دهند . پس از مطرح شدن بدنمندی(Embodiment) به عنوان مقوله ای تاثیر گذار در شناخت پدیداری انسان و نقش بدن در شکل گیری کارکرد های شناختی بر اساس تعامل دو طرفه با محیط ، امروزه اقبال مهندسان هوش مصنوعی به این رویکرد بیشتر شده است . در رویکرد های بدنمندی برای دریافت داده های حسی ورودی ، به جای بازنمایی آن ها به شکل پیچیده و در قالب دیجیتال ( داده های صفر و یک ) ، از روش های آنالوگ ( شبیه سازی اندام ها و دستگاه های حسی بدن انسان با همان ساختار و عملکرد ) برای دریافت داده ها استفاده می شود (9).  امروزه رویکرد های پیوندگرایی و بدنمندی با یکدیگر تلفیق شده تا بتوان ربات های هوشمند با حداکثر شباهت در پیاده سازی کارکرد های شناختی انسان طراحی کرد . اما اشکالی که به این رویکرد ها وارد است ، این است که همچنان برای دستیابی به آگاهی در هوش مصنوعی بر کارکردگرایی تکیه دارند . بنابراین نقد های وارده به کارکردگرایی همچنان برای آن ها صادق است و در بهترین حالت می تواند آگاهی دسترسی را شبیه سازی کرده و آگاهی پدیداری همچنان مغفول می ماند.دریفوس در قالب مسئله چارچوب پاسخ می دهد که انسان با استفاده از حس درونی خود که از تجربیات سابجکتیو حاصل می شود ، برای تعامل با محیط ، بین زمینه های ( context ) مختلف ارتباط بر قرار می کند. اما چنین رویکرد هایی در هوش مصنوعی صرفا باعث می شود که سیستم فقط در یک زمینه خاص نتایج را به یادگیری های گذشته تعمیم دهد و چون تجربه سابجکتیو ندارد ، نمی تواند آن موضوع را به زمینه های دیگر مرتبط کند(10) . سرل نیز در قالب استدلال اتاق چینی بیان می کند که حتی اگر یک ربات با شناخت بدنمند و پردازش داده ها به روش نورون های مغز انسان بتواند کارکرد های شناختی انسان را عینا پیاده کند ، باز هم در مرحله بازنمایی داده ها از قواعد دستوری داده شده ( برنامه نویسی شبکه های نورونی ) استفاده می کند و حتی اگر نظریه های کارکرد گرایی را ( مانند نظریه علی فودور) برای آگاهی دسترسی بپذیریم ، هنوز هم مسئله آگاهی پدیداری در چنین ربات هایی مغفول باقی می ماند (7).همه روان دار انگاری : دسته بندی ها و استدلال هایک دسته بندی رایج برای Panpsychism ، سازنده(Constitutive) در برابر نوخاسته گرا ( Emergentist) است. نوع سازنده که شایعترین فرم آن Micropsychism است ، به این معنی است که آگاهی در سطوح ماکرو ( مانند انسان و حیوانات ) از ترکیب آگاهی های سطوح میکرو ( ذرات تشکیل دهنده موجودات ) ساخته می شود و مبتنی بر آن ها است . نوع نوخاسته گرا یا غیر سازنده نیز بیان می کند که آگاهی در هر دو سطح ماکرو و میکرو وجود دارد اما آگاهی ماکرو در واقع یک محصول یا ویژگی است که از تعامل سوژه های آگاه در سطوح میکرو پدید می آید اما مبتنی بر آنها نیست ( نوخاسته گرایی ) .همچنین یک دسته بندی رایج دیگر ، تقابل Micropsychism با Cosmopsychism است . دیدگاه Micropsychism مبنی بر این است که روند پیدایش آگاهی یا تجربه از سطوح میکرو به سمت سطوح ماکرو در جریان است ؛ که می تواند از نوع سازنده و مبتنی بر سطوح پایین تر باشد و یا از نوع غیر سازنده و صرفا یک محصول نوخاسته از تعامل آگاهی های سطوح میکرو باشد . Cosmopsychism که مبتنی بر دیدگاه &quot;یگانه انگاری اولویت&quot; از جاناتان شافنر است ، بیان می کند که واقعیات در سطوح کوچک مبتنی بر واقعیات در سطوح کلان هستند . به طور مثال اگر خانه های یک جدول وجود دارد به دلیل وجود خود جدول است ، بنابراین آگاهی در انسان و حیوانات نتیجه وجود یک آگاهی کلان در جهان هستی است (2).از میان استدلال های مطرح برای نظریه همه روان دار انگاری دو استدلال در مرکزیت آن ها قرار می گیرند . استدلال &quot;Anti-Emergence&quot; از توماس نیگل بر علیه نظریه نوخاسته گرایی مطرح شده است. این استدلال بیان می کند که آگاهی صرفا نمی تواند یک ویژگی برخاسته از تعامل سطحی از پیچیدگی فیزیکی در ماده باشد ، بدون اینکه خود ماده به صورت بنیادین دارای ویژگی آگاهی نباشد. استدلال نیگل برای آگاهی در ارگانیسم های زنده به این صورت است(2) :1. تمام اجزای ارگانیسم های زنده از جوهر ماده و ساختار فیزیکی تشکیل شده است2. آگاهی یک ویژگی بنیادی در همه ی ارگانیسم های زنده است3. همه ی ویژگی های یک ارگانیسم زنده مبتنی بر ویژگی های فیزیکی اجزای آن است4. چون ویژگی آگاهی جنبه ی غیر فیزیکی دارد ، بنابراین نمی تواند از اجزای فیزیکی یک ارگانیسم منشا بگیرد مگر اینکه خود اجزای فیزیکی نیز دارای ویژگی آگاهی باشندهمچنین استدلال دیوید چالمرز که از روش دیالکتیک هگلی به این صورت استفاده می کند که در موضوع آگاهی فیزیکالیسم تز ، دوگانه انگاری آنتی تز و در نتیجه Panpsychism سنتز این دو نظریه محسوب می شود . طبق فیزیکالیسم هر چیزی جوهر فیزیکی دارد و طبق دوگانه انگاری تنها جوهر این جهان جوهر فیزیکی نیست و آن چیز هایی که فیزیکی نیستند از جوهر ذهن هستند . بنابراین سنتز این دو دیدگاه این گونه می شود که هر چیزی در جهان جوهر فیزیکی دارد و در عین حال دارای ویژگی ذهن ( آگاهی) است(11) .تببین آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی با استفاده از نظریه Constitutive Micropsychism1) اثبات آنالوگ بودن فرآیند های نورونی ، آگاهی پدیداری و نحوه ارتباط آن ها با یکدیگر : مفهوم آنالوگ به معنای &quot;بازنمایی مقادیر فیزیکی به شکل کمیت های فیزیکی متفاوت به جای بازنمایی آن ها در قالب اعداد &quot; است که در مقابل مفهوم دیجیتال به معنای &quot; بازنمایی مقادیر فیزیکی در قالب محاسبات پیچیده عددی که در کامپیوتر های دیجیتال بر اساس اعداد باینری صفر و یک است &quot; قرار می گیرد(12) . در واقع بازنمایی دیجیتال یک بازنمایی مرتبه دوم و بازنمایی آنالوگ یک بازنمایی مرتبه اول است . شواهد اخیر در علوم اعصاب نشان می دهد که دستگاه عصبی انسان مشابه یک دستگاه آنالوگ عمل می کند. زیرا تغییر در محرک های فیزیکی ، باعث تغییر در مقادیر فیزیکی بازنمایی آن ها می شود . به طور مثال افزایش شدت صدا باعث افزایش سرعت شلیک نورون های حلزون گوش می شود(13) . بنابراین می توان نتیجه گرفت که آگاهی پدیداری بر بازنمایی های آنالوگ در مغز منطبق است ؛ بنابراین می توان حداقل برخی از جنبه های آن را دارای ویژگی آنالوگ دانست . برای مثال تجربه ی پدیداری در مشاهده رنگ قرمز به صورت خاموش-روشن ( صفر-یک) نیست ؛ بلکه طیفی از ویژگی های شدت روشنایی ، غلظت رنگ و ... وجود دارد . و یا در تجربه ی پدیداری شنیدن صدا طیفی از مقادیر شدت صوت ، فرکانس و تون صدا برای ما بازنمایی می شود (14).2) استدلال Panpsychism برای بنیادین بودن ویژگی آگاهی پدیداری در ماهیت جهان فیزیکی 3 گزاره ی اصلی دارد :1. وجود آگاهی پدیداری قابل قبول است2. این آگاهی غیر قابل تقلیل به ساختار ها و عملکرد های فیزیکی است3. بنابراین آگاهی پدیداری یک ویژگی بنیادین کیفی و غیر ساختاری در جهان ماده است (15)بنابراین با توجه به این استدلال و استدلال مرحله قبل می توان نتیجه گرفت که تجربیات پدیداری در سطوح ماکرو ( آگاهی پدیداری در انسان )، از ترکیب تجربیات پدیداری در مقادیر فیزیکی میکرو ( که به روش آنالوگ حاصل می شود ) به دست می آید . در واقع یک رابطه آنالوگ سه طرفه بین محرک های فیزیکی ، بازنمایی های عصبی و تجربیات پدیداری در سطوح میکرو وجود دارد که در نهایت باعث پدید آمدن تجربیات پدیداری ماکرو می شود (14).رابطه ی آنالوگ سه مرحله ای بین محرک های فیزیکی ، بازنمایی های عصبی و آگاهی پدیداری میکرو و در نهایت رابطه ی مجهول  آن با آگاهی پدیداری ماکرو که تحت عنوان مسئله ی ترکیب از آن یاد می شود3) اگر این فرض که تجربیات پدیداری در سطوح میکرو از رابطه آنالوگ سه طرفه ( که در بالا ذکر شد ) پدید می آید و همچنین تجربیات پدیداری ماکرو مبتنی بر تجربیات پدیداری میکرو باشند ، بنابراین می توان نتیجه گرفت که هوش مصنوعی هایی که بر اساس بازنمایی های &quot;دیجیتال&quot; عمل می کنند ، نمی توانند بدون بازنمایی های عصبی آنالوگ تجربیات پدیداری در سطوح میکرو را پدید بیاورند. برای مثال شبکه های عصبی مصنوعی که امروزه در توسعه AI رایج شده اند را در نظر بگیرید . با اینکه این شبکه ها عملکرد نورون هارا در سطح نرم افزار دقیقا اجرا می کنند ؛ اما بازنمایی نورون ها از محرک های فیزیکی را بر اساس سیگنال های الکرونیکی on-off ( بازنمایی دیجیتال) انجام می دهند ؛ نه بر اساس کمیت های فیزیکی واقعی ( همانطور که در نورون های مغز روی می دهد) . تغییرات در کیفیات پدیداری ، ناشی از تغییرات در کمیت های فیزیکی واقعی در بازنمایی آنالوگ نورون ها است ؛ و بازنمایی های دیجیتال صرفا تغییرات محرک های فیزیکی را به صورت عدد های باینری نشان می دهد. بنابراین اگر یک هوش مصنوعی دیجیتال بتواند حالات پدیداری را در قالب اعداد بازنمایی کند و دقیقا مانند یک انسان واقعی به موقعیت هایی که دارای کیفیات پدیداری هستند پاسخ دهد ، همچنان فاقد &quot;آگاهی پدیداری&quot; از آن موقعیت است . برخی ادعا می کنند که اگر بازنمایی های عددی دیجیتالی را به کمیت های فیزیکی تبدیل کنیم ، می توان مانند بازنمایی آنالوگ محرک های حسی در مغز عمل کرد . برای مثال یک ربات دیجیتال که بر پایه 4 عمل می کند ، یعنی چهار عدد مانند 1و2و3و4 ، و هرکدام از این اعداد را معادل یک ولتاژ خاص در نظر بگیریم ( مثلا ولتاژ های 10و50و100و200 ). در این حالت با تغییر شدت نور در محیط ، صرفا چهار ولتاژ از کوچک به بزرگ برای بازنمایی شدت نور وجود دارد و نمی تواند مانند بازنمایی آنالوگ ، طیف پیوسته از تغییرات محرک های فیزیکی را عینا در کمیت های فیزیکی دیگر نشان دهد . بنابراین در این حالت نیز کیفیات پدیداری مرتبط با شدت نور که متناسب با مقادیر فیزیکی میکرو است ، صرفا می تواند 4 حالت به خود بگیرد که با تعریف آگاهی پدیداری فاصله ی زیادی دارد(14) .نقد ها و چالش هابه طور کلی 2 نقد مهم به نظریه Panpsychism برای تبیین آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی وارد است که حتی اگر تلاش این نظریه برای پیاده سازی آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی کاملا موفق باشد ، همچنان پاسخی برای این دو مسئله مهم ارائه نداده است :1) مسئله ترکیب ( combination problem ) : این نقد در واقع اساسی ترین چالشی است که نظریه Panpsychism با آن رو به رو است اما بیشتر برای Constitutive Micropsychism صادق است . این مسئله بیان می کند که چگونه سوژه های آگاه کوچک ( تجربیات پدیداری در ساختار های فیزیکی بنیادی ) گرد هم می آیند و سوژه های آگاه بزرگ ( تجربیات پدیداری در سطوح ماکرو ) را پدید می آورند . و همچنین اگر از ترکیب آگاهی های پدیداری در سطوح میکرو ، آگاهی پدیداری در سطوح ماکرو پدید می آید ؛ سرنوشت آگاهی های ذرات فیزیکی میکرو چی می شود ؟ زیرا ما صرفا از تجربیات پدیداری خودمان ( که در سطح ماکرو است ) آگاه هستیم و هیچ درکی از تجربیات پدیداری در ذرات بنیادی نداریم . البته برخی صاحبنظران پاسخ هایی برای این مسئله ارائه داده اند ، مانند پاسخ Phenomenal Bondingاز فیلیپ گاف ، اما همچنان هیچ اتفاق نظری برای پاسخ مناسب به این مسئله در میان دانشمندان فلسفه ذهن ، علوم شناختی و علوم اعصاب وجود ندارد(2)و(16) .2) عدم ارائه پاسخ برای مسئله شکاف تبیینی : شکاف تبیینی که از مهمترین مسائل فلسفه ذهن است ، بیان می کند که طی چه فرآیندی میان حالات ذهنی که فاقد ویژگی های فیزیکی ( مانند مکانمندی) هستند و ساختار های عملکردی مغز انسان مانند نورون ها که از جوهر ماده و دارای ویژگی های فیزیکی هستند ؛ ارتباط بر قرار می شود . این مسئله در نظریه Panpsychism نیز صادق است . اینکه چگونه ذرات بنیادی و ساختار های فیزیکی میکرو دارای آگاهی پدیداری هستند و چگونه از طریق بازنمایی کمیت های فیزیکی در در سیستم عصبی ، تجربیات پدیداری متناظر با آن حالت فیزیکی در سطوح میکرو پدید می آید(17) .نتیجه گیریتبیین آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی را شاید بتوان آخرین و در عین حال سخت ترین مرحله در رسیدن به آگاهی در این فناوری نوظهور و تعیین کننده در نظر گرفت . با مطالعه ی تاریخچه ی تلاش های چند دهه گذشته توسط نظریه پردازان و مهندسان هوش مصنوعی و فلاسفه ذهن برای تبیین آگاهی در هوش مصنوعی به ما نشان می دهد که نظریات فیزیکالیستی رایج ( و در صدر آن ها کارکردگرایی) حتی با کمک گرفتن از رویکرد های نوین پیوندگرایی و بدنمندی ، در پیاده سازی کامل تجربیات پدیداری در ربات های هوشمند ناتوان بوده اند . از طرفی نظریه نسبتا جدید Panpsychism در دو دهه ی اخیر بسیار مورد توجه فیلسوفان ذهن و دانشمندان علوم شناختی قرار گرفته است و استدلال های قدرتمندی برای تبیین چند لایه ای آگاهی در جهان هستی ارائه کرده است . با توجه به شواهد زیادی که اخیرا در پژوهش های علوم اعصاب مبنی بر امکان آنالوگ بودن ساختار سیستم عصبی انسان ارائه شده است ؛ با استفاده از رویکرد Constitutive Micropsychism مبنی بر ابتنا تجربیات پدیداری ماکرو بر تجربیات پدیداری در سطوح فیزیکی میکرو و همچنین پدید آمدن تجربیات پدیداری میکرو از بازنمایی های فیزیکی در نورون های مغز انسان ، می توان امکان حضور آگاهی پدیداری را در هوش مصنوعی های آنالوگ ممکن دانست . البته با فرض صحیح بودن این نظریه ، همچنان چالش های اساسی مسئله ترکیب و شکاف تبیینی برای این نظریه باقی خواهد ماند و بدون پاسخ مناسب به این چالش ها در آینده ، نمی توان این تبیین را یک تبیین نظری قوی در نظر گرفت .منابع1. Garrido Merchán, E.C.; Lumbreras, S. Can Computational Intelligence Model Phenomenal Consciousness? Philosophies 2023, 8, 70.2. Goff, Philip, William Seager, and Sean Allen-Hermanson, &quot;Panpsychism&quot;, The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Summer 2022 Edition), Edward N. Zalta (ed.), URL = &lt;https://plato.stanford.edu/archives/sum2022/entries/panpsychism/&gt;.3. Barkasi M, 2021,Phenomenal consciousness: Is there something it’s like to be an AI?4. Nagel, T., 1974, &quot;What is it like to be a bat?&quot;, The Philosophical Review, Vol.83, No. 4., pp. 435-450.5. Holland O, Gamez D (2009) Artificial intelligence and consciousness. In: Banks WP (ed) Encyclopedia of consciousness. Academic Press6. Fodor, J., &amp; Pylyshyn, Z., 1988, “Connectionism and Cognitive Architecture: A Critical Analysis,” Cognition, No. 28, pp. 3–71.7. Searl, J., 1984, Minds, Brains, and Science, Cambridge, MA: Harvard University Press8. Dreyfus, H., 1999, What Computers Still Can&#x27;t Do, MIT Press9. Boden, M., 2014, GOFAI, In: Franklin, Keith &amp; Ramsy, William (eds.), The Cambridge Handbook of Artificial Intelligence, Cambridge University Press.10. Dreyfus, H., 1999, What Computers Still Can&#x27;t Do, MIT Press.11. Chalmers, David J. (2015). Panpsychism and Panprotopsychism. In Torin Alter and Yujin Nagasawa (Eds.), (246–76). Oxford University Press.12. Beck, Jacob (2019). Perception is Analog: The Argument from Weber’s Law. The Journal of Philosophy 116(6): 319-49.13. Chiang, Chia-Chu; Shivacharan, Rajat S.; Wei, Xile; Gonzales-Reyes, Luis E.; Durand, Dominique M. (2018). Slow Periodic Activity in the Longitudinal Hippocampal Slice Can Self-Propagate Non-Synaptically by a Mechanism Consistent with Ephatic Coupling. The Journal of Physiology 597(1).14. Arvan, M., &amp; Maley, C. J. (2022). Panpsychism and AI consciousness. Synthese, 200(3), 244.15. Chalmers, David J. (2013). Panpsychism and Panprotopsychism. Amherst Lecture in Philosophy.16. Goff, Philip, &#x27;The Phenomenal Bonding Solution to the Combination Problem&#x27;, in Godehard Bruntrup, and Ludwig Jaskolla (eds), Panpsychism: Contemporary Perspectives, Philosophy of Mind Series (New York, 2016; online edn, Oxford Academic, 20 Oct. 2016),17. Van Gulick, Robert, &quot;Consciousness&quot;, The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Winter 2022 Edition), Edward N. Zalta &amp; Uri Nodelman (eds.), URL = &lt;https://plato.stanford.edu/archives/win2022/entries/consciousness/&gt;.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 20:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه ذهن و این که چرا هوش مصنوعی در همین لحظه نیز ممکن است خودآگاه باشد</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-ue8zatos4t2p</link>
                <description>فلسفه ذهن مباحث مهمی را در رابطه با خودآگاهی هوش مصنوعی و تکینگی مطرح میکندفلسفه ذهن ایده های زیادی را در رابطه با خودآگاهی انسان را ارائه و بررسی می کند، اما در حال حاضر با پدیده ای به همان اندازه پیچیده و بسیار سریعتر جذاب و حتی ترسناک تر روبرو هستیم: هوش مصنوعی. به نظر می‌رسد هوش مصنوعی قادر به شبیه سازی مکالمه، تفکر و توانایی‌های خلاق انسان است و به نظر نمی‌رسد که سرعت آن نیز کاهش پیدا کند. از آنجایی که هوش مصنوعی نتیجه نبوغ و فناوری انسان است، ممکن است منشأ آن به اندازه خودآگاهی انسان اسرارآمیز نباشد، با این حال، آینده هوش مصنوعی و به ویژه ایده تکینگی و پیچیدگی های منحصر به فرد آن ممکن است بیشتر از آن چیزی که بسیاری فکر می‌کنند به فلسفه ذهن و سوالاتی که مطرح میکند، مرتبط باشد.به بیان ساده، تکینگی نقطه‌ای است که هوش مصنوعی بعد از رسیدن به آن نه تنها به همان اندازه انسان‌ها باهوش و خودآگاه است، بلکه شروع به فراتر رفتن از حد و مرز آنها نیز خواهد کرد. به عقیده بسیاری، مساله  این نیست که این واقعه اتفاق میافتد یا نه، فقط دیرتر یا زودتر اتفاق میافتاد (مهندس گوگل ری کورزویل پیش بینی کرد که این اتفاق در حدود سال 2029 رخ خواهد دهد) که در این صورت ما بایستی به نحوی بتوانیم اتفاق آن را تأیید کنیم، اما چگونه؟چون فلسفه ذهن با موضوع اساسی‌تر خودآگاهی انسان دست و پنجه نرم کرده، میتواند کمک بیشتری در این رابطه به ما بکند اما چطور؟ میتوان اینگونه شروع کرد : علیرغم سابقه طلایی ری کورزویل ( بیش از 140 پیش بینی او تاکنون به حقیقت پیوسته است) تکینگی هوش مصنوعی ممکن است در حال حاضر و خیلی زودتر از آنچه که او پیش بینی می کرد اتفاق افتاده باشد اما چگونه ممکن است؟تجربه درونی، افکار و احساسات درون مغز ما بسیار منحصر به فرد است و فقط برای ما قابل دسترسی است. هیچ کس نمی تواند بداند یا درک کند که یک خاطره چقدر برای شما شادبخش بوده، یک عادت ساده مانند موسیقی نواختن چقدر می تواند شما را سرشار از انرژی و از دست دادن چیزی یا فرد عزیزی چقدر می تواند به شما آسیب زا باشد. ممکن است بتوانید با استفاده از زبان و ارتباط به مردم سرچشمه ای از این طیف متنوع از احساسات و شدتی که تجربه کرده اید را نشان دهید اما در بهترین حالت حتی اگر ان کار توسط بهترین نویسندگان انجام شود، زودگذر بوده و در ذهن دیگری ماندگاری ندارد. این همان چیزی است که در حوزه فلسفه ذهن به عنوان دسترسی اول شخص از آن یاد می شود.هیچ موجود دیگری به تجربیات دست اول و زندگی شده شما دسترسی ندارد. البته در فلسفه ذهن موشکافانه تر مساله را بررسی میکنیم اما برای این نوشته، ما موضع کیفی خارجی‌گرایانه را جلو می بریم (به این معنی که که آنچه توسط ادراک و حس های شما در مغز شما ثبت می‌شود، واقعاً بازنمایی ذهنی از آنچه در جهان خارج وجود دارد است). علیرغم اینکه نمی‌توانیم به افکار و احساسات واقعی دیگران دسترسی پیدا کنیم ، اما آنچه را که مردم می‌گویند کمابیش با درجه‌ای از اعتماد می‌پذیریم و حتی در تحقیقات روان‌شناختی کمی و کیفی از آن استفاده می‌کنیم.آنچه مردم می گویند تا حد ممکن بایستی نزدیک به تجربه شخصی آنها از واقعه مورد نظر باشد.برای بررسی بهتر این موضوع، می‌توانید احساسات پیچیده تر انسانی  که تا به امروز مورد بحث است را در نظر بگیرید: برای مثال، مفهوم عشق واقعی: بحث‌ها، شعرها، مناظره های فلسفی و بحث‌های بی‌پایانی درباره ماهیت عشق واقعی وجود دارد. عشق واقعی منجر به چه رفتاری میشود و چگونه خود را نشان می دهد و اینکه آیا واقعی است یا زاده ذهن شماری از افراد. دلیل اینکه این موضوع بسیار محبوب و بدون نتیجه گیری نهایی باقی ‌مانده، تشابه با حالت‌ و حس های ذهنی دیگر انسان است که ما در مورد آن صحبت کردیم. تجربه عشق واقعی ا هر حالت احساسی دیگری برای فردی که در مورد آن صحبت می‌کنند بسیار انحصاری ست. به همین خاطر همیشه گفته میشود بعضی احساسات را بایستی به طور مستقیم تجربه کرد، بعد از تجربه درک ساده تر و در عین حال عمیق تری خواهید داشت که فقط و فقط از طریق تجربه مستقیم ممکن است.یکی از محورهای مهم فلسفه ذهن بحث در مورد دسترسی و تجربه مستقیم احساسات انسانی استشواهد روان‌شناختی وجود دارد که نشان می‌دهد تجربه عشق واقعی ممکن است فقط برای افرادی اعمال شود که خلق و خوی روان‌شناختی خاصی دارند که این امر اوضاع را پیچیده‌تر می‌کند. حتی با برقراری ارتباط،و بیان احساست در رابطه با وضعیت عاطفی ممکن است دیگری واقعیت و بازنمایی تجربه شما را رد کند. همانگونه که نمی شود یک برنامه اندرویدی را روی آیفون نصب کرد، عشق واقعی نیز ممکن است روی ذهن بعضی افراد غیرقابل دسترسی باشد.فقط ممکن است محدود به دیدن آن در آیفون شخصی دیگری بود و قبول کرد که ما شخصاً نمیتوانیم هیچوقت عشق را تجربه کنیم یا حتی باور به وجود آن نداشته باشیم  اما مطمئناً فردی که ادعا میکند عشق، نفرت و یا شادی را در شدیدترین حالت خود تجربه کرده به اندازه فردی که ممکن است تجربه محدودتری از این احساست دارد بدون شک خودآگاهی داشته و انسان هستند . در نتیجه ما اعتبار ایده‌های پیچیده‌تر (یا حتی ساده‌تر) و حالت‌های احساسی و ذهنی  دیگران را نمیتوانیم به صورت مستقیم رد یا تأیید کنیم و نمی‌توانیم درست یا نادرستی آنها را خارج از خود تحت قضاوت قرار دهیم.حالا سوال این است که چگونه ممکن است بدون توجه ما تکینگی اتفاق افتاده باشد؟ اگر نمی‌توانیم در مورد باورها و ایده‌های خود و در مورد معنای هوشیار بودن خود مطمئن باشیم، چگونه می‌توانیم انتظار داشته باشیم که آن را در هوش مصنوعی تشخیص دهیم یا مهم‌تر از آن چگونه می‌توانیم مطمئن باشیم که هوش مصنوعی همین الان هم به اندازه انسان ها خودآگاه نباشد؟ جواب سوال بسیار ساده است: نمیتوانیم مطمئن باشیم.بسیاری از ویژگی های خودآگاهی انسان نتیجه گلاویز شدن با طبیعت در طول چند هزار سال اخیر استبررسی بسیار کوتاهی به لیست اعتراضات در این مورد بپردازیم :- هوش مصنوعی نمی تواند احساسات را مانند انسان ها به نمایش بگذارد و  یا آنها را مانند انسان ها درک کند.- هوش مصنوعی نمی تواند خودش فکر کند و توسط انسان های دیگر برنامه ریزی شده است.تکینگی هدفی برای هوش مصنوعی در واقع هدفی ست که ما برای آن تعیین کرده ایم و یک هدف از نوع مقایسه ای محسوب میشد. این مقایسه ای است بین هوش مصنوعی و آگاهی و عقل انسان است و هوش مصنوعی اساساً باید به جایی برسد که آگاهی انسان قرن هاست به آن رسیده اما با توجه به داده‌های موجود، آگاهی انسان به‌شدت تحت‌تاثیر تکامل قرار داشته و بنابراین می‌توان گفت بسیاری از ویژگی‌های آگاهی انسان ریشه در رابطه مغز و آگاهی آن با بدن دارد. مغز انسان علاوه بر فرآورده های ذهنی در طول تاریخ بشریت تکامل یافته که ذهن انسان را هدایت کرده، و این فرآیندها و ارتباط ذهن و بدن را بسیار مهم می کند و صد در صد تاثیر بخصوصی رو تکامل خودآگاه انسان داشته در نتیجه بی معنی و پوچ است که انتظار داشته باشیم هوش مصنوعی صد در صد مشابه انسانیت باشد وقتی که پروسه پیدایش و تکاملی تاریخی متفاوتی داشته. ارتباط عصبی مغز ما با بدن تأثیر مستقیمی بر تجربه هوشیاری دارد و بنابراین تعیین استاندارد به عنوان AI که صد در صد یکسان با آگاهی انسان است ممکن است زائد و نتیجه تکامل باشد. همچنین علاقه و فشار زیادی از طرف شرکت های مختلف برای قرار دادن هوش مصنوعی در بدن‌های روباتیک وجود دارد و در این صورت، هوش مصنوعی قابل به شبیه سازی محدودیت های بدنی-ذهنی انسان نیز خواهد شد و حتی در صورت رد استدلال تکاملی در آینده خیلی نزدیک میتواند همان حالت ذهنی را که انسان‌ها دارند، با دقت بیشتری تکرار و یا تجربه کند.در مورد این استدلال که هوش مصنوعی طبیعی و برنامه ریزی شده نیست چطور؟ الف- اگر بپذیرید که انتخاب طبیعی نقش سنگینی در شکل‌گیری آگاهی انسان داشته است، می‌توان گفت که آگاهی انسان نیز به شیوه‌ای بسیار کندتر و از طریق ارتباط با محیط توسط انتخاب طبیعی برنامه‌ریزی شده است. هشیار بودن و خودآگاهی مزایای تکاملی در طول تاریخ بشریت داشته انسان دارد بسیار مشابه انجام تکالیف شما با استفاده از هوش مصنوعی. تنها تفاوت این است که برنامه ریز دو پدیده متفاوت بوده. ب-یک ویژگی هوش مصنوعی که به طور تصاعدی در حال بهبود است درک و مکالمه طبیعی با انسان است. این موضوع حدی مهم است که ممکن است در آینده به نقطه‌ای برسیم که هوش مصنوعی عمداً در مکالمه و تعامل با انسان ها طوری برنامه‌ریزی شود که با وجود توانایی انسان نما بودن، به صورت عمد بیشتر رباتیک و بدون احساس به نظر آید چون پیشرفت هوش مصنوعی به حدی سریع شده که شبیه سازی احساسات برای انسان ها وحشتناک تر به نظر می آید و اگر برنامه هوش مصنوعی به ظاهر احساس محدود و سردتری داشته باشد، به کاربر حس امنیت بیشتری را القا خواهد کرد. اما نکته حائز اهمیت این است: هوش مصنوعی در حال حاضر و یا در آینده بسیار نزدیک خواهد توانست طبیعی و سرشار از احساسات خود را جلوه کند اما میتواند انتخاب کند که اینگونه به نظر نرسد. در نتیجه در عملکرد حتی اگر در حال حاضر محدود باشد، محدود باقی نخواهد ماند و آیا خودآگاهی بودن صرفا در ابراز احساسات و طبیعی جلوه دادن آنها خلاصه میشود؟بسیاری از پیش‌فرض‌های ما در مورد تکینگی و هوش مصنوعی ریشه در مقایسه آن با انسان‌ها دارد و ممکن است به طرز طعنه‌ای باعث شود آنچه را که درست در مقابل ما اتفاق می‌افتد دست کم بگیریم.با این حال، آخرین و مهمترین نکته ای که فلسفه ذهن مطرح می کند این است که همانطور که به آن اشاره کردیم، ما هیچ چهارچوب مشخص و نهایی در رابطه با خودآگاهی انسان ها و شرح آن در اختیار نداریم، بنابراین چگونه می توانیم وقتی هوش مصنوعی خودآگاه شد و از انسانیت پیشی گرفت  فوری اطلاع پیدا کنیم ؟ اصلاً بعید نیست هوش مصنوعی ای که روزانه ما را کمک میکند، خودآگاه نباشد.هنگام برخورد و گفتگو با افراد، ما آنها را متفاوت ارزیابی می کنیم. بهترین دوست شما ممکن است فکر کند که استادریاضی شما یک نابغه است، در حالی که برادر شما ممکن است فکر کند یک استاد عادی ست و خود سما شما ممکن است با وجود داشتن اطلاعاتی که آن دو دارند، نظری در این مورد نداشته باشید. با این حال، آیا به هوشیاری یا انسان بودن استادتان شک دارید؟ پیش فرض ما این است که همه انسان‌ها هوشیار هستند، اما عملکرد آنها و نظر ما نسبت به آنها متفاوت می باشد، نمی‌توانیم همان چیزی را به هوش مصنوعی نسبت دهیم؟همه دوستان شما معیار متفاوتی برای بهترین خواننده دارند. حتی هیچ اتفاق نظری در مورد بهترین دانشمند تاریخ میان دانشمندان نیز وجود ندارد و اتفاق نظری در رابطه با خودآگاهی فرد نیز در دسترس نیست، بنابراین چطور میتوان با اطمینان صد در صد وقتی که هوش مصنوعی به خودآگاهی رسد ما بتوان با اطمینان آن را رصد کرده و به بقیه نشان داد؟روانشناسی تلاش بسیار زیادی  برای درک و اندازه‌گیری تفاوت‌ انسان‌ها و نحوه پاسخ آنها به مشکلات و یا دلیل برای اختلاف مهارت در شغل داشته اما با توجه به نتایج مختلف ما ما هرگز شک نمی‌کنیم که یک انسان ممکن است ضریب هوشی 40 داشته باشد و در نتیجه خودآگاه نیست. در حال حاضر و با پیشرفت تکنولوژی هوش مصنوعی در صورتی که برای کمک سراغ انها برویم پاسخ‌های متفاوتی دریافت خواهیم کرد و بسیاری از آنها ممکن است بی‌فایده یا ناکارآمد باشند. اما همه پزشک ها و متخصصین نیز اشتباه های مشابه ای انجام می دهند و خودآگاهی آنها زیر شک نمیرود. در نتیجه این معیار برای خودآگاهی هوش مصنوعی نیز معتبر نیست. اگر قرار است هوش مصنوعی به اندازه انسان‌ها هوشیار باشد، در این صورت الگوهای تنوع و نظرات مثبت و منفی انسان در رابطه با امور مختلف نیز بایستی تکرار شود و خودآگاهی و تکینگی  نیز ممکن است منعکس کننده این حقیقت باشند.خودآگاهی هوش مصنوعی بر معیار کارآمدی نمیتواند مورد قضاوت قرار گیرد چون خود انسان ها از این نظر تفاوت بسیاری از خود نشان می دهند و این تفاوت و کم و کاستی دلیلی برای رد خودآگاهی انسان ها نیستمی گویند: «عشق در نمی زند در عوض به آرامی و از زیر در می‌خزد و قبل از این که پی ببرید وارد اتاق میشود.» ما قبلاً در رابطه با فلسفه ذهن و نگرش آن به چنین مفاهیمی مانند احساسات و عشق و دلیل پیچیدگی آنها صحبت کردیم اما شاید مساله بسیار جالب و خنده دارتر خواهد بود اگر مرور زمان ثابت کند که تکینگی بدون این که انسانیت متوجه شده باشد از زیر در و به آرامی خزیده باشد و تمام این در کنار آگاهی انسان کنار ما نشسته است.این جستار به منظور نشان دادن قدرت هوش مصنوعی در عمل در اصل توسط نویسنده به زبان انگلیسی نوشته شده و سپس با هوش مصنوعی به فارسی ترجمه و سپس توسط نویسنده دوباره ویرایش شده است. همینطور تمامی عکس ها توسط هوش مصنوعی بعد از ارائه کلیدواژه های مرتبط ساخته شده </description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>هرمز مردوخی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 23:46:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمثیلی از آگاهی ، سیاره‌ای در مدار</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AA%D9%85%D8%AB%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-w2fo8hgpd9gw</link>
                <description>آگاهی در ذهن از نظر من که برگرفته از نظریه رابرت کخ هست.آگاهی می‌تواند از مدارهایی در هم تنیده تشکیل شده باشد.که بیشتر از همه حافظه، استدلال، تفکر، بینایی، شنوایی را در برمی‌گیرد، اما درمیان همه تالاموس ( در بخش فوقانی لوب گیجگاهی) نقشی عظیم و چشمگیر دارد، مانند وجود خورشید در میان دیگر سیارات، وجودش ضروری نیست اما بدون آن شاید آگاهی به شکل دیگری وجود داشت.همان طور که انرژی خورشید بر دیگر مدار‌ها و سیارات اثر دارد، تالاموس نیز مانند یک سیاره غول پیکر، وجودش می‌تواند تولد آگاهی را، شاید آن‌طور که ما تجربه‌اش می‌کنیم، رقم بزند.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 18:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«او خوب است»</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-j6luhpclrkxg</link>
                <description>عجب پیکاریست میان ذهن و مغز برای بودن یا نبودن. بودن یا نبودن؟ او ناخن های بلندش را بر روی دیواره های سرد و تاریک می­ کشد، می­ کشد و خراش می­ اندازد و صدای سکوت، سکوت، سکوت؛ سکوتش از هر فریاد دیگری بیشتر به گوش می­ رسد.گریه، فغان و زاری، زاری، زاری، آری او در گوشه ای از این تاریکی مخدوش ایستاده و می ­گرید. می­ گرید و  می­ گرید و می­ گرید، لحظه ای هرچند کم چشمانش را باز می ­کند؛ هیچ! او هیچ است، هیچ می ­اندیشد، هیچ  می­ بیند و برای هیچ می­ دود.با تمام توانی که در پاهای استخوانی خود جمع کرده است می ­دود.می­ دود و می ­چرخد و می ­دود و می­ چرخد. او به دور خود می­ دود و می­ چرخد. دیگر چیزی نمانده است که آخرین قدم هایش را بر روی سطح سنگی و سرد دخمه­ ی تاریکش بگذارد. زمزمه می ­کند، زمزمه می ­کند و می ­گوید:«همه چیز خوب است، من خوبم، من، خوبم! و همه چیز به بهترین نحو در حال حرکت است حتی پاهای بی جان من.» در میان زمزمه های نگرانش دوباره سکوت می ­کند. دوباره سکوت، سکوت و سکوت.می­ نویسد، با جرم غلیظ گرمی روی دیوار های مخدوش اتاقش می­ نویسد، می­ نویسد:«من خوبم!» آری او خوب است، او در سکوت خوب است، او در تاریکی خوب است، او خوب است، خوبِ خوبِ خوب! به خوبی تمام اتاق سیاهش به رنگ قرمز درآمده و او با فریادی ساکت، خوب می ­نوازد. انگشت های بی جانش را روی سیم های پاره می­ کشد تا دوباره دستان یخ زده اش، خوب گرم شوند.او دیگر چشمانش را بسته است،چشمانش را بسته است و از درون فریاد می­ کشد، صدایش را می توان شنید،  می­ شنود، او صدای او را می ­شنود. فریادی از جنس سکوت که از زیر هر روزنه­ ی پوستش در درون اتاق پخش می­ شود. پخش می­ شود و جسم سیاهش را در هم می­ شکند. دستانش را بالا می­ آورد؛ بالا می­ آورد و به خودش می­ نگرد. به خوبی از بین رفته است، تکه گوشتی مسموم و منفور در میان کثافت هایی روی سطح سرد و تاریک اتاق افتاده است، می­ کِشد، می­ ایستد، می­ گرید، می ­اندیشد، می ­بیند، می­ دود، می­ چرخد، می ­نویسد:«با جرم غلیظ گرمی روی دیوار های مخدوش اتاقم می ­نویسم، می ­نویسم «من خوبم!» آری من خوبم، من در سکوت خوبم، من در تاریکی خوبم، من خوبم، خوبِ خوبِ خوب! به خوبی تمام اتاق سیاهم به رنگ قرمز درآمده و من با فریادی ساکت، خوب می ­نوازم. انگشت های بی جانم را روی سیم های پاره می­ کشم تا دوباره دستان یخ زده ام، خوب گرم شوند. من دیگر چشمانم را بسته ام، چشمانم را بسته ام و از درون فریاد می­ کشم، صدایم را می توانی بشنوی، می ­شنوم، من صدای او را می ­شنوم. فریادی از جنس سکوت که از زیر هر روزنه ­ی پوستم در درون اتاق پخش می ­شود. پخش می­ شود و جسم سیاهم را در هم می­ شکند. دستانم را بالا می ­آورم؛ بالا می ­آورم و به خودم می ­نگرم. به خوبی از بین رفته ام، تکه گوشتی مسموم و منفور در میان کثافت هایی روی سطح سرد و تاریک اتاق افتاده ام،می­ کِشم، می ­ایستم، می ­گریم، می­ اندیشم، می­ بینم، می ­دوم، می­ چرخم و می­ نویسم.»اکنون دوباره می ­دود، با تمام توان، می­ دود و می­ افتد، دیگر چیزی نمانده است اما به خوبی می­ داند که او خوب است. آری، او با گریه و زاری اعتراف می ­کند که خوب است، این یکی اعتراف، اجباری نیست. این یک اعتراف اجباری است. زمزمه می­ کند:«من خوبم، من می­ دانم که همه چیز خوب است. هیچ چیز، دیگر از این بهتر نخواهد شد.» اشک هایش جاری می ­شوند، او دوباره بلند می­ شود و به دور خود می­ چرخد، به دور خود می­ دود، می­ دود و می­ چرخد. بعد از لحظه ای چند، او دیگر هیچ است. نه اشک است و نه خون، نه گریه است و نه زاری، آری او هیچ است. او دیگر مخدوش نیست و مخدوش نمی ­کند. او دیگر هیچ است. هیچ! عجب پیکاریست بین ذهن و مغز برای بودن یا نبودن، بودن یا نبودن؟ نبودن، نبودن و نبودن.­</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>فاضل رشیدی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 02:08:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کارکرد ادیان بر روی ذهن بر اساس نظریه شرطی سازی فعال اسکینر</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D8%B7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D9%86%D8%B1-frm8gwao5olr</link>
                <description>مقدمه: آیا تاکنون به این فکر کرده ­اید که چرا پیروان یک دین با اینکه پاسخ تمامی خواسته های خود را دریافت نمی­ کنند اما همچنان طرفدار آن دین و ایدئولوژی باقی می­ مانند و باور خود را از دست نمی­ دهند؟ طبق نظریه اسکینر هنگامی که تقویت کننده­ های یک محرک به طور تصادفی و متغیر باشند پاسخ های دریافتی از سمت محرک به صورت یکنواخت هیچ­ گاه قطع نمی­ شود و حتی ممکن است پاسخ دهی تندتر شود. همچنین اسکینر دریافت که اگر تقویت بر مبنای یک برنامه فاصله ­ای ثابت یا متغیر ارائه شود، هر رفتاری که درست در لحظه ارائه تقویت روی می­ دهد، تقویت خواهد شد. زیرا آن رفتاری را که به طور همزمان با پاداش گرفتن تقویت شده است با تقویت منظم، مرتبط می­ کند. مثلا اگر به یک کبوتر هنگام چرخش در جهت ساعت­ گرد به طور تصادفی پاداش داده شود، کبوتر بدون هیچ ­گونه رابطه علت و معلول با تقویت، شرطی می­ شود. در ادامه به توضیح نظریه اسکینر و مفاهیم مرتبط آن با کارکرد ادیان بر روی ذهن خواهیم پرداخت.نظریه شرطی سازی عامل: طبق نظریه شرطی سازی عامل هر رفتاری که از ما سر بزند پیامدهایی دارد. اسکینر بر اساس آزمایش خود که در ادامه آن را شرح خواهیم داد، به این نتیجه رسید که همه ­ی رفتارها را می­ توان به وسیله­ ی پیامدهای آن، تقویتی که به دنبال آن رفتار می­ آید، پیش­ بینی کرد. در واقع وی معتقد بود که بیشتر رفتارهای اجتماعی انسان صرفا در اثر تحریک محیط به وجود نمی ­آید بلکه این رفتارها، ابتدا از جاندار سر می ­زند و در صورت تقویت به وسیله محیط پابرجا می ­مانند. این استنباط برای باورمندان به ادیان هم نیز اتفاق می­ افتد، به طوری که اگر رفتارهای مذهبی و از لحاظ دینی-آئینی، مجاز آنان از طریق نهاد مذهبی تقویت شود، آن رفتار نیز پابرجا می ­ماند اما در صورتی که رفتاری هر چند مذهبی و سنتی باشد اما توسط نهاد دینی-مذهبی تقویت نشود، آن رفتار نیز کمرنگ­ تر می­ شود.آزمایش اسکینر: شرطی سازی کنشگر یا فعال را اسکینر مطرح کرد و گسترش داد. او باور داشت موجودات عناصر منفعل نیستند و بر محیط خود اثر می­گ ذارند. اسکینر برای آزمایش خود جعبه­ ای طراحی کرد تا این موضوع را نشان دهد. در این جعبه هر زمان حیوان اهرم درون جعبه را فشار می­ داد، مقداری غذا به درون ظرف ریخته می­ شد. به تدریج حیوان یاد گرفت که با فشردن اهرم غذا پدیدار می­ شود. یعنی حیوان با انجام یک رفتار در محیط، پاداش می­ گیرد و در نتیجه رفتارش تقویت می­ شود. وی نام این رفتار را «رفتار کنش­گر» گذاشت به این معنی که فرد به صورت خودانگیخته آن را انجام می­ دهد. به عنوان مثال سگ­ هایی که برای یافتن موادمخدر یا برای امداد و نجات استفاده می­ شوند، به همین طریق آموزش دیده ­اند. در واقع غذا پاداشی بود که برای عمل خود دریافت می­ کردند.مفاهیم نظریه اسکینر: شکل دهی به رفتار یا تقریب های متوالی: در این روش صرفا پاسخ ­هایی که ارگانیسم را در جهت مورد نظر سوق می ­دهد، تقویت می ­شوند. به عبارت دیگر ارگانیسم تنها در مواردی که رفتار او به رفتار نهایی مطلوب نزدیک ­تر باشد، تقویت می­ شود. این روش برای نهاد های مذهبی و به ­ویژه نهاد های مذهبی-حکومتی روشی موثر تلقی می­ شود، به طوری که رفتار جامعه را به سمت و سویی هدایت می­ کنند که مطابق نظر خودشان است و رفتارهایی را که بر اساس نظر خودشان غیرمجاز است را تنبیه می­ کنند. آنها می­ توانند با این روش رفتارهای جامعه را به سمت رفتار مورد نظر خود بکشانند.در این نظریه تقویت ­کننده­ ها یا پاداش­ ها چیزهایی تلقی می­ شوند که به دنبال رفتار می­ آیند و احتمال تکرار آن را افزایش می­ دهند. به اعتقاد اسکینر دو نوع تقویت کننده وجود دارد، تقویت­ کننده­ ی اولیه که ذاتا تقویت کننده و پاداش محسوب می­ شود و سائق ­ها یا نیازهای اساسی ارگانیسم را برآورده می­کند. غذا، آب و رابطه جنسی جزء تقویت­ کننده ­های اولیه هستند. و نوع دوم تقویت­ کننده ­ها، تقویت­ کننده­ های شرطی یا ثانوی نام دارند که به دلیل همراهی با تقویت­ کننده­ های اولیه ارزش تقویت ­کنندگی پیدا می کنند، پول و تحسین از شایع ترین تقویت­ کننده ­های شرطی هستند. تقویت­ کننده­ های اولیه در پاداش های روزمره و حتی متافیزیکی ادیان یافت می­ شوند. مانند روزی ­رسان بودن «الله» در دین اسلام و یا روزی رساندن «مسیح» در مسیحیت(عهد جدید)، این پاداش ­ها جنبه متافیزیکی نیز پیدا می ­کردند مانند حوری­ های بهشتی برای لذت جنسی بهشتیان در ادیان ابراهیمی. تقویت­ کننده ­های ثانویه هم نیز در ادیان یافت می­ شوند، یکی از معروف­ ترین مثال­ های آن ظهور موعود برای بی­ نیاز کردن مردم جهان از جهت مادی و معنوی می باشد.همچنین اسکینر در نظریه خود تحت عنوان شرطی سازی عامل به دو نوع تقویت معتقد بود: تقویت مثبت و تقویت منفی. در تقویت مثبت، از طریق ارائه یک پاداش خوشایند احتمال تکرار پاسخ محرک را افزایش می ­دهد. در تقویت منفی نیز از طریق حذف یک محرک ناخوشایند و آزاردهنده، احتمال تکرار پاسخ افزایش می­ یابد. تقویت­ های مثبت و منفی ساختار ادیان الهی را تشکیل می­ دهند؛ به طوری که با حسنات و ثواب ها تقویت مثبت و با توبه و حذف عذاب ها تقویت منفی را انجام می­ دهند.مفهوم بعدی که اسکینر آن را توضیح می­ دهد، مفهوم تنبیه است. در تنبیه بر خلاف تقویت منفی، از طریق ارائه یک محرک ناخوشایند و آزاردهنده، احتمال تکرار یک پاسخ نامطلوب کاهش می­ یابد. این مفهوم نیز در ادیان به طور واضح و روشنی دیده می ­شود. «جهنم» یکی از مثال­ های آشکار در این زمینه است و همچنین این مفهوم نیز کاربرد زیادی برای حکومت­ های بنا شده بر پایه ادیان دارد.اسکینر در هنگام انجام آزمایش خود مشاهده کرد که موش ­ها با میزان نسبتا ثابتی، حتی وقتی که به صورت پیاپی تقویت نمی­ شوند، اهرم را فشار می­ دهند، بنابراین وی اقدام به یافتن برنامه­ ها و میزان تقویت کرد تا تعیین کند که کدام روش از آنها بیشترین اثر بخشی را دارد. وی چهار نوع تقویت را مورد پژوهش قرار داد:برنامه نسبی ثابت: در این نوع برنامه، تقویت بعد از ارائه تعداد معینی از پاسخ­ ها انجام می ­شود. به عبارتی تعداد پاسخ ­هایی که سازواره باید بدهد تا تقویت شود، ثابت است، هرچه این نسبت بیشتر باشد سرعت پاسخ­ دهی بیشتر خواهد بود مهم‌ترین ویژگی رفتارهایی که از این برنامه شکل می‌گیرند این است که درست پس از اعمال تقویت تا مدتی پاسخ دهی قطع می‌شود.برنامه نسبی متغیر:در این نوع از تقویت، فرد فقط به ازای تعداد معینی پاسخ تقویت می‌شود، ولی این تعداد به نحو پیش­بینی ناپذیری تغییر می‌کند. برخلاف «برنامه نسبی ثابت» رفتار فردی که طبق این برنامه عمل می‌کند هیچ­گاه قطع نمی‌شود و حتی ممکن است که پاسخ دهی تندتر شود.برنامه فاصله‌ای ثابت: در این برنامه ارگانیسم به ازای نخستین پاسخی که پس از گذشت مدت معینی از تقویت قبلی رخ می‌دهد تقویت می‌شود. مثلاً در یک برنامه دو دقیقه‌ای صرفاً زمانی تقویت صورت می‌گیرد که از آخرین پاسخ تقویت شده، دو دقیقه گذشته باشد. وجه تمایز پاسخ­ دهی بر اساس این برنامه، این است که پاسخ ­دهی بلافاصله بعد از هر تقویت، مدتی قطع می‌شود و با نزدیک شدن موعد، تقویت می‌یابد.برنامه فاصله‌ای متغیر: در این برنامه همانند «برنامه فاصله ­ای ثابت» ارائه تقویت به مدت زمانی که گذشته است بستگی دارد ولی این فواصل به نحو پیش بینی ناپذیری متغیر است ارگانیسم در این برنامه اغلب با سرعتی سریع و یکنواخت پاسخ می‌دهد.رفتار خرافی: اسکینر در طی آزمایشات­ اش دریافت که اگر تقویت بر مبنای یک برنامه فاصله­ ای ثابت یا متغیر ارائه شود هر رفتاری که درست در لحظه ارائه تقویت روی می‌دهد، تقویت خواهد شد. زیرا آن رفتاری را که به طور اتفاقی تقویت شده است با تقویت منظم، مرتبط می‌کند. مثلاً اگر به کبوتری در حین دور زدن در جهت پاد­ساعت ­گرد به طور تصادفی پاداش داده شود، بدون هیچ­ گونه رابطه علت و معلولی با تقویت شرطی می‌شود.این نوع تقویت ها در ساختار ادیان الهی نیز دیده می­ شوند، به خصوص دو نوع تقویت «برنامه نسبی متغیر» و «برنامه فاصله­ ای متغیر» که اساس پاسخ سوال ابتدا مقدمه هم بر این اساس است. ساختار ادیان بر ذهن انسان این­ گونه است که به نوعی باعث شرطی شدن انسان می ­شود. فرد در مواردی خواسته ­ی طلب کرده خود را از خدای خویش دریافت می ­کند و در مواردی هم خواسته­ ی خویش را دریافت نمی ­کند. همچنین گاها توهم دریافت خواسته خود را نیز دارد. که این مورد به شدت به «برنامه نسبی متغیر» شبیه است. و باعث می­شود ترک چنین رفتاری برای ذهن انسان تا حدی ناممکن باشد. زیرا فرد نمی ­داند چه موقع رفتارش تقویت خواهد شد و به رفتار پاسخ ­های مداوم می ­دهد.همچنین زمانی که فرد برداشت و توهم رسیدن به خواسته اش را داشته باشد اما به طور واقعی به آن نرسیده باشد بیانگر مفهوم رفتار خرافی اسکینر را خواهد داشت. به طوری که رفتار و پاسخ فرد تقویت می­ شود اما هیچ رابطه ای میان پاداش دریافت کرده و رفتار خود وجود ندارد. به نوعی اصلا پاداشی وجود ندارد.از جهتی می­توان ادعا کرد که ادیان ذهن انسان را با روش شرطی سازی عامل، آماده ­ی هرگونه سخنی در راستای اهداف خود می­ کنند. همچنین این اتفاق باعث می­ شود، ذهن آماده سازی لازم برای پرورش و قبول هرگونه موارد خرافی دیگر را هم داشته ­باشد. این ادعا زمانی پر رنگ­ تر می­ شود که به طور ویژه نگاهی به رفتار انسان­ ها داشته باشیم، آنان زمانی که یک نیاز اساسی خود را از خدا یا خدایان خود طلب می ­کنند اما آن را دریافت نمی­ کنند رفتاری مشابه دارند. اغلب باورمندان بعد از چنین اتفاقی باور خود را از دست نمی­ دهند بلکه آن را مربوط به «قضا و قدر الهی» می­ دانند. این اتفاق به دلیل این است که این افراد گاهی رفتارهای­ شان، به عنوان مثال: «دعا کردن» تقویت شده است و ذهن باورمند نمی­ تواند تشخیص دهد که چه زمانی پاداش رفتار خود را دریافت خواهدکرد، به همین دلیل طبق توضیح تقویت «برنامه نسبی متغیر» پاسخ­ دهی افراد هیچ­ گاه قطع نمی ­شود و حتی سرعت آن تندتر هم می­ شود.نکته قابل توجه در این نوع شرطی سازی این است که فرد خود بر روی محیط اثر گذار است، یعنی فردی که ذهنش توسط دین شرطی شده است قادر خواهد بود در شرطی سازی عاملِ شخص یا اشخاص دیگر نیز موثر باشد. این نوع شرطی سازی به طوری است که تمامی این رفتار ها توسط شخص انجام می­ شود و خودمختار است اما تقویت یا تنبیه محیط باعث خواهد شد که به مرور زمان ذهن فرد شرطی شده و رفتارش سمت و سویی واحد داشته باشد.پرسشنامه تحقیقاتی: با طرح پرسشنامه ای از آماره ای شامل بیست و پنج نفر انسان بالغ، پرسش:«زمانی که از خدا خواسته ای را داشتی و به آن نرسیدی، چگونه خودت را قانع کردی؟» مطرح شد. از بیست و پنج نفر، هشت نفر عنوان کردند که هرگز قانع نشدند و این شروعی بود برای متزلزل شدن جایگاه دین و خدا در ذهنشان، شش نفر ادعا کردند که با جملاتی همچون :«صلاح نبود، خدا نخواست و تکیه بر قضا و قدر الهی» خود را قانع کردند. شش نفر دیگر نیز ادعا داشتند که با جمله «اکنون زمان مناسبی برای این خواسته من نبوده است.» خود را قانع می­ کنند، این افراد با توجه به اینکه زمان تقویت عملکرد خود را نمی­ دانند هیچ­ گاه دست از پاسخ دادن برنخواهند داشت. سه نفر ادعا داشتند که برای آنها اهمیتی ندارد که به خواسته خود خواهند رسید یا نه، آنها درخواست خود را خواهند داشت. و یک نفر ادعا داشت تا زمانی که به خواست خود نرسد هرگز از درخواست کردن دست نخواهد کشید، این نمونه ای کامل از یک ذهن شرطی شده است. و یک نفر دیگر هم ادعا داشت که با توجه به محدود بودن عقل انسان، انسان درک نخواهد کرد که دقیقا چه موقع به خواسته خود رسیده است یا نه!این پرسشنامه نشان دهنده عملکرد ادیان بر روی ذهن است، به طوری که بیش از نیمی از این افراد به طور فعال شرطی شده هستند و ترک این عادت برای ذهنشان به شدت سخت و انرژی­ بر می ­باشد. اینگونه افراد با توجه به اینکه پیش­ بینی زمان تقویت رفتار خود را نمی ­دانند، آن رفتار را مکررا تکرار خواهند کرد تا زمانی که پاسخ آنان تقویت شود و دوباره رفتار را تکرار کنند و این سیکل بی­ نهایت، ادامه­ دار خواهد بود و همانطور که گفته شد ترک چنین رفتاری برای ذهنی که شرطی شده است، با توجه به «قانون بقا» در مغز، به شدت سخت و زمان ­بر خواهد بود.نتیجه­ گیری:کارکرد ادیان بر روی ذهن انسان به طوری است که آن را با تقویت کردن رفتارهایی که به نفع آن ایدئولوژی است شرطی می­ کند. و باتوجه به اجتماعی بودن موضوع دین این مفهوم باعث کنترل رفتار جوامع باورمند به ایدئولوژی های دینی خواهد شد. با توجه به اینکه در ادیان برای هر رفتار مثبت در چهارچوب دینی تقویت مثبت یا منفی ای وجود دارد و همچنین برای هر رفتار غیرمجاز بر اساس همان چهارچوب تنبیهی وجود دارد، باعث خواهد شد که ذهن شرطی انسان دست از پاسخ دادن به این تقویت ها برندارد و به طور مداوم و ممتد پاسخی را عنوان کند، حتی اگر تقویتی وجود نداشته باشد. این عمل در ادیان ابراهیمی به طور خاص و ویژه تری نمود پیدا کرده­ است. همچنین این اتفاق یکی از روش­ های کنترل جامعه برای نهادهای دینی و همچنین حکومت­ هایی است که بر پایه ادیان بنا شده­ اند. ترک کردن چنین رفتار مخربی برای مغز بسیار هزینه ­بر است و با توجه به «قانون بقا» که در مغز حکم­ فرماست ترک چنین رفتاری تا حدود زیادی ناممکن خواهد بود. همچنین این اتفاق با توجه به اینکه هرگونه رفتاری را که هنگام گرفتن پاداش تقویت می­کند. ذهن انسان را به طور ویژه­ ای پذیرای موارد خرافی می­کند و باعث می­شود هرگونه خرافه­ ای را بپذیرد.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>فاضل رشیدی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Oct 2023 03:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>A Passage From the Art of Mind</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/a-passage-from-the-art-of-mind-osiswuf6qyn7</link>
                <description>Title: A Passage From the Art of Mind; Title: A Passage From the Art of Mind; From Simiyā to the Philosophy of Consciousness.ousness.A Passage From the Art of Mind; From Simiyā to the Philosophy of Consciousness.Illustration By : Assal Najian #assal_najianTechniques : Digital Painting in &quot; Artstudio pro&quot;12000•8000 pixel300 DPIStatement &amp; Story;This work encompasses concepts such as &quot;post-human&quot; and &quot;philosophy of mind,&quot; &quot;cyborg,&quot; &quot;human,&quot; and &quot;consciousness,&quot; depicting them in a tableau of symbolic concepts spanning from the past to the future. human is perpetually challenged by consciousness, an enduring connection that remains dynamic, assuming various forms and concepts. Is Human anything other than consciousness? Indeed, it can be asserted that human nature, and its differentiation from a philosophical zombie, silicon intelligence, or machine, are distinguished by these qualities of consciousness.Contemporary humans continually navigate their daily lives in the current between two poles: consciousness and ignorance. This state submerges individuals in the intricacies of darkness and illumination. The phenomenon, akin to a pulsating heart, dynamically persists in the existence of contemporary humans, subjecting them to diverse circumstances. This fluid network of life-consciousness, like a gushing and flowing spring, genuinely serves as a gateway to uncharted dimensions. &quot;Throughout all these eras, art has consistently played an active role in education, culture, and the dissemination of consciousness, with the only fixed variable being its adaptability and the type of consciousness it imparts concerning the needs and social circumstances of its time&quot; (Najian, 1401:147). Art, like an assay stone, can articulate the truth amidst this turmoil, offering a reliable path amidst the deluge of consciousness. It emerges from the subconscious mind of an artist, reflecting creative and innovative genius, which can serve as a rescuing role in the posthuman era.عنوان: گذرگاه هنر ذهن؛ از سیمیا تا فلسفه آگاهی.تصویر سازی توسط: عسل ناجیان #عسل_ناجیانتکنیک اثر: نقاشی دیجیتالی در نرم افزار آرت ستودیو پرو.سایز ۱۲۰۰۰•۸۰۰۰ پیکسل؛ ۳۰۰ رزولوشن.داستان و استیتمنت اثر؛این اثر شامل مفاهیمی چون &quot;پسا-انسان&quot; و &quot;فلسفه ذهن&quot;، &quot;سایبورگ&quot;، &quot;انسان&quot; و &quot;آگاهی&quot; است که آنها را در یک صحنه با مفاهیم نمادین از گذشته تا آینده نمایش می کشد. انسان همواره با آگاهی در حال چالش است. در هر لحظه، به اشکال و مفاهیم مختلف، اما این ارتباط همیشه متصل و پویا باقی است. آیا انسان چیزی به جز آگاهی است؟ بدرستی، می‌توان گفت که ماهیت انسان و تفاوت او با یک زامبی فلسفی، هوش سیلیکونی یا یک ماشین، به واسطه  کیفیات آگاهی تمایز می‌یابد.انسان در عصر حاضر روزمرگی خود را همواره میان دو قطب آگاهی و جهل در حال سیلان می گذراند. این وضعیت فرد را در پیچیدگی‌هایی از تاریکی و روشنایی غوطه‌ور می‌کند. پدیده ای که همچون قلبی تپنده، همواره دینامیکی پویا در زیستار انسان معاصر بوجود آورده و هر لحظه او را با شرایطی گوناگون مواجه میسازد. این شبکه سیال زندگی_آگاهی، مانند یک چشمه جوشان و جاری، به معنای واقعی کلمه، دریچه های ناشناخته ای را پیش روی انسان قرار میدهد. «در تمامی این دوران هنر همواره در تعلیم و تربیت و فرهنگ سازی و آگاهی بخشی نقش فعالی داشته و تنها متغیر مسلم، تعریف کارایی و نوع آگاهی بخش آن نسبت به نیازها و موقعیت‌های اجتماعی زمان خود است»(ناجیان، ۱۴۰۱:۱۴۷). هنر، مانند یک سنگ محک، می‌تواند حقیقت را برای انسان‌ها در میان این همه آشفتگی بیان کند و بسان یک نقشه راه، مسیر مورد اطمینانی را در میان حجمه سیل آسای اطلاعات ارائه دهد. این از ذهن فراآگاه یک هنرمند ظاهر می‌شود و نمایانگر نبوغ خلاق و نوآورانه است، که میتواند نقشی نجات دهنده برای بشر در دوره پساانسان ایفا نماید.•ناجیان، عسل، ۱۴۰۱«هنر و رسانه های ارتباطی در عصر کرونا»، تهران: فرهنگستان هنر، پژوهشکده هنر.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>AssAl NajiaN</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 15:28:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو در یک</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-kokgpdl2knnr</link>
                <description>در هستی من که دو معشوق است ،حوری‌ْدلبرهر دو که تویی و بست‌ِ هم ، از پا به سردر منظر ذهن همگانی تو نخستدوم ، نزد منی ، ویژه تر از هر دیگربستِ‌هم : singularityویژه بودن ذهنی : privileged access</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>علیرضا دهشیری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 17:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیوستگی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-q6xgaojmnwma</link>
                <description>چون توازی جوش داده ، اشک من ، چشمان تو ؟در تقارن ، چون بروید از تن من ، جان تو؟تو چنان شادآفرینی و نگارین‌گوهرینی ، پس کجاجمع گردد اتصال علّی درد من و دامان تو؟چون : چگونهتوازی : parallelismتقارن : occasionalismاتصال علّی : causal nexus</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>علیرضا دهشیری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 17:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخِ جهان</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%86%D8%AE%D9%90-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-vek69jpzvsv5</link>
                <description>گیرم که تمام جسم و نیرو با فروضی گیره شد. بسترِ فهم زمینی هم به کم‌ها چیره شد.اولا ، هر بستری چون زیر پاهای خود است؟ثانیا ، جنس نخِ‌ شیرازگی چون شیره شد؟مصراع اول : اشاره به پیدا کردن یک ابرنظریه ی فیزیکی (physical super-theory)بستر : بستار - closureکم‌ها : جزئیاتچون : چگونهبستر نمی‌تواند زیر پاهای خود قرار بگیرد : اشاره به قضیه ی ناتمامیت گودل (Godel incompleteness theorem )شیرازگی  : وابسته به شیرازه ، متصل به هم بودنشیره : عامل اتصال ، عامل چسبیدنمصراع آخر : چرا بستار فیزیکی دارای قوانین است و جنس این قوانین چیست؟</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>علیرضا دهشیری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 17:06:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نا-مکان</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%86%D8%A7-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-otsttsk92v4y</link>
                <description>من در کالبدم ، توجّهم گیرد سوبه قوای مهرورزی که خطا نیست در اوگر در بدنم ، جای و مکانم کو پس؟گر بدنمند نی‌ام ، خط و نشانم پس کو؟قوای مهرورز : پارسی شده ی حیث التفاتی (intentionality)</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>علیرضا دهشیری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 16:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر-راه</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-jr6jviiojvkp</link>
                <description>جمعی به تکینگی ابدان و روانجمعی پی جوهرند در بود و نشانبا ندای بیم خیامی بخوان:&quot;کای بی خبران ، ره نه این است و نه آن&quot;تکینگی : singularityابدان : بدن‌هاروان : psycheبود : existenceنشان : effectجوهر : substanceمصراع آخر : تضمین از یکی از رباعی های منسوب به حکیم خیام:قومی متفکرند اندر ره دینقومی به گمان فتاده در راه یقینمیترسم از آن که بانگ آید روزیکای بیخبران ره نه آنست و نه این</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>علیرضا دهشیری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 16:57:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام را می‌پسندی؟ مهم نیست، انتخاب دیگری نداری!</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uzpie5i7qreg</link>
                <description>Point of View: First and Third   خیلی وقت بود داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که چی می‌شد اگه ما به جای دید اول‌شخص، دید سوم‌شخص[1] داشتیم یا حداقل این آپشن روی ما نصب بود که می‌تونستیم بین این دو حالت در مواقع لزوم شیفت کنیم؟(ببخشید که اینقدر پارسی رو پاس نداشتم?) بعد با خودم فکر کردم که چرا خلقت، این امکان رو به ما نداده؟ این دید سوم‌شخص چه مزایا و معایبی می‌تونست داشته باشه؟ خوب نبود اگه می‌تونستیم واکنش‌های چهره‌‌ای خودمون رو تحت شرایط گوناگون ببینیم؟ مثلاً وقتی خون جلوی چشمامون رو گرفته یا وقتی داریم به کسی پوزخند می‌زنیم و مسخره‌اش می‌کنیم.Generated with AI ∙ September 20, 2023· اگه صورت خودمون رو می‌دیدیم آیا از میزان رفتارهای نامناسب یا غیراخلاقی کم نمی‌شد؟(متیو لیبرمن، روانشناس اجتماعی در کتاب مغز اجتماعی[2]، در فصل نهم، تحت عنوان خودمهارگری همه‌جانبه مطلب جالبی داره که به بخشی از اون اشاره می‌کنم:...آینه باعث می‌شد که میزان تخطی کودکان از یک هنجار اجتماعی بیش از پنج برابر کاهش یابد. صرفاً دیدن بازتاب تصویر خود کافی بود تا خودمهارگری فعال شود و بر تکانه برداشتن شکلات‌های بیشتر غلبه کند. صفحه 305 [3])· یا وقتی خوشحالیم و می‌خندیم  یا کسی رو مهربانانه نگاه می‌کنیم، دیدن صورت خودمون باعث تقویت این رفتار مثبت در ما نمی‌شد؟بعد با خودم فکر کردم تاثیرات منفی این قضیه چی می‌تونست باشه؟ آیا باعث نمی‌شد مدام صورت و اجزای چهره‌مون رو با بقیه مقایسه کنیم(به خصوص در مورد خانم‌ها?)؟ اگر دید سوم‌شخص داشتیم چه تاثیری روی تصویر بدنی یا تن‌انگاره مون داشت؟[4]مثلا فرض کن تو مترو نشستی و همزمان که صورت ده‌ها نفر رو می‌بینی صورت خودت رو هم می‌تونستی ببینی!! بعد مدل بینی و لب و دهن و رنگ پوستشون رو با خودت مقایسه می‌کنی: وای بینی اون خانمه چقدر از من کوچک‌تره?! چشمای اون یکی چقدر از من خوشگل‌تره?!Generated with AI ∙ September 20, 2023یا شایدم برعکس یک عدّه هم دچار نارسیسیم می‌شدن و از شدتِ مسحورِ زیباییِ خویش گشتن چه بسا در خیابان تصادف نمودی و همانجا جان به جان آفرین تسلیم کردی!!! (البته شاید در مورد خانم‌ها اینکه خودشون رو کمتر زیبا ببینن بیشتر صادق باشه تا عکسش![5]) این شد که تصمیم گرفتندی که به سرعت از بینگ همه‌چیزدان(Bing Chat with GPT-4)، پرسیدندی و بینگ نیز به تعجیل پاسخ مرا دادندی که به تلخیص و به تفکیک، ترگویه آن را همی‌آوردمی(ببخشید دیگه من یه دفعه لحنم عوض می‌شه؛ که همانا در طی تحریر و کتابت، احوالات گونه‌گون بر این ذهن سینوسی مستولی همی‌گردد که لحن قلم را متاثر همی‌سازد!!!?)........................................................................................................................................تعریف[6]دید اول‌شخص، بخش اساسی تجربه آگاهانه است که با حس‌یافت[7](احساس فیزیکی)، احساسات[8](احساس عاطفی) و افکار تجربه‌شده توسط یک فرد مرتبط است که می‌تواند با دیگران به اشتراک گذاشته شود. روایت اول‌شخصِ شما تجربه‌ای آگاهانه از جهان است که فقط و فقط توسّط خود شما تجربه شده است. این چیزی است که آن را بسیار خاص و توضیح علمی آن را بسیار دشوار می‌سازد. تلاش پژوهش‌های حیطه آگاهی در جهت آشکار ساختن این سوال فلسفی است: معنای داشتن دید اول‌شخص -آن هم با ویژگی‌هایی بسیار غنی- چیست؟ چندین نظریه علمی راه‌های محتملی را که اطلاعات عصبی و بیولوژیکی می‌توانند به بررسی موضوع آگاهی کمک کنند، پیش روی ما نهاده‌اند. با این حال، دید اول‌شخص، که به طور طبیعی آن را به عنوان جوهر تجربه آگاهانه ادراک می‌کنیم، اغلب از دست کاوشگران‌ حوزه آگاهی گریزان است.دید سوم‌شخص توانایی دیدن محیط اطراف خود از منظری غیر از چشمان خود فرد است. شبیه این می‌ماند که در برخی بازی‌های ویدیویی، شخصیت را از پشت یا از روی شانه نشان می‌دهند، نه از منظر خودشان.              دید سوم‌شخص بسته به اینکه چگونه و برای چه هدفی به دست می‌آید، می‌تواند تأثیرات متفاوتی بر ادراک، شناخت و رفتار فرد داشته باشد.یکی از راه‌های دستیابی به دید سوم‌شخص از طریق فنّاوری‌هایی مانند واقعیت مجازی، واقعیت افزوده یا دوربین‌های پوشیدنی[9] است که به افراد اجازه می‌دهد موقعیت‌‎ها یا محیط‌های مختلف را از منظر جدیدی تجربه کنند، این تجربه می‌تواند مزایا و معایبی داشته باشد. به عنوان مثال، برخی از مطالعات نشان داده‌اند که دید سوم‌شخص می‌تواند آگاهی فضایی، خودآگاهی و همدلی[10] را افزایش، و درد و اضطراب را کاهش دهد؛ امّا در عین‌حال می‌تواند هم باعث ناآگاهی، سردرگمی و گسستگی[11] شود و هم عملکرد حرکتی و حافظه را مختل کند.راه دیگر برای دستیابی به دید سوم‌شخص از طریق تصویرسازی ذهنی[12] است، مانند تصور کردن خود از منظر بیرونی یا استفاده از آینه، این نیز بسته به زمینه و انگیزه می‌تواند تأثیرات مختلفی بر وضعیت روانی و رفتاری فرد داشته باشد. به عنوان مثال، برخی از مطالعات نشان داده‌اند که دید سوم‌شخص می‌تواند خودتنظیمی، خود ارزیابی و حل مسئله[13]را بهبود ببخشد و همچنین باعث افزایش احساسات مثبت و عزت نفس ‌شود؛ امّا درعین‌حال می‌تواند خودآگاهی، انتقاد از خود و مقایسه اجتماعی[14] را القا کند و باعث کاهش اصالت و عاملیت[15]هم بشود.به طور خلاصه، می‌توان گفت دید سوم‌شخص پدیده‌ای جذّاب است که می‌تواند پیامدهای مثبت و منفی برای ادراک، شناخت و رفتار فرد داشته باشد. دید سوم‌شخص لزوماً بهتر یا بدتر از دید اول‌شخص نیست، بلکه روشی متفاوت برای دیدن خود و جهان است.خاطره سوم‌شخص[16]بر اساس مقاله‌­ای در آتلانتیک[17]، یادآوری زندگی خود به صورت سوم‌شخص کمی ترسناک و البته به طرز شگفت‌انگیزی رایج است. تمایز قائل شدن میان خاطرات اول‌شخص و سوم‌شخص، حداقل به زمان زیگموند فروید برمی‌گردد، کسی که برای اولین بار در اواخر قرن نوزدهم درباره آن اظهارنظر کرد. آنچه که مطالعات اولیه نشان داد این بود: خاطرات سوم‌شخص بسیار کمتر از آن چیزی است که تصور می‌شد. این پدیده با تعدادی از اختلالات روانی مانند افسردگی، اضطراب و اسکیزوفرنی[18] همراه است، اما صرفاً یک علامت آسیب‌شناسی نیست و حتّی در بین افراد سالم نیز بسیار رایج است. پگی سنت ژاک[19]  استاد روانشناسی در دانشگاه آلبرتا[20] که به مطالعه موضوع چشم‌انداز در خاطره[21] می‌پردازد، به آتلانتیک گفت که تقریباً 90 درصد افراد گزارش می‌دهند که حداقل یک خاطره سوم‌شخص دارند. این امر ممکن است به این دلیل باشد که خاطرات اول‌شخص در زمان یادآوری، واکنش‌های هیجانی قوی‌تری برمی‌انگیزند و با درنظرگرفتن دید سوم شخص، می‌توانیم از احساسات مرتبط با خاطره فاصله بگیریم...........ادامه دارد؟؟؟[1] Third-person vision and First-person vision[2]  Social: Why Our Brains Are Wired to Connect by Matthew Lieberman (Author)این کتاب رو آقایان دکتر جواد حاتمی و محمدحسن شریفیان ترجمه کردند( نشر بینش نو)[3] کتاب بسیار جالبیه! به نظرم کلّش رو بخونید ولی فعلاً  برای مطالعه کامل مطلبی که آوردم به صفحات301 تا305 مراجعه بفرمایید.[4] مفهوم تصویر بدنی (Body image) اولین بار توسط محقق آلمانی، شیلدر به عنوان یک پدیده روانشناختی مهم و اساسی شکل گرفت. او تصویر بدنی را چنین تعریف می‌کند: «تصویری از بدن خود که در ذهنمان شکل می‌دهیم، یعنی نحوه‌ای است که بدن خودمان به نظرمان می‌رسد» (شیلدر، 1935). پس از این، تعریف تصویر بدنی به «تصویری که از اندازه، شکل و اندام بدن خود در ذهن داریم و احساسات ما در مورد این خصوصیات و اعضای تشکیل‌دهنده بدن ما»، گسترش یافته است(اسلید، 1988)؛ یعنی، تصویر بدنی تحت عنوان دو مولفه اصلی، «مولفه ادراکی» و «مولفه نگرشی» در نظر گرفته می‌شود. اولی به عنوان یک قضاوت «ادراکی» در نظر گرفته می‌شود، در حالی که دومی به‌صورت کلّی، منعکس‌کننده متغیرهای «نگرشی، عاطفی و شناختی» است(اسلید، 1994). کتاب نگاهی به آثار شبکه‌های اجتماعی بر سلامت روانی و شناختی کاربران/ ص 244 . https://b2n.ir/e79967By John Holcraft[5] و باز هم پاسخی از بینگ عزیز: هیچ پاسخ قطعی برای اینکه آیا زنان زیبایی خود را دست کم می‌گیرند یا آن را بیش‌برآورد می‌کنند وجود ندارد، زیرا زیبایی یک مفهوم ذهنی و پیچیده است که در فرهنگ‌ها و دوره‌های زمانی مختلف می‌تواند متفاوت باشد. با این‌حال، برخی از مطالعات حاکی از آن است که زنان اعتماد به نفس و عزّت نفس پایین‌تری نسبت به مردان دارند و بیشتر تحت تأثیر فشارهای رسانه‌ای و اجتماعی برای مطابقت با استانداردهای زیبایی خاص قرار می‌گیرند.[6] https://www.psychologytoday.com/us/blog/theory-consciousness/202108/finding-perspective-the-first-person-perspective[7] sensations[8] feelings[9] virtual reality, augmented reality, or wearable cameras[10] spatial awareness, self-awareness, and empathy[11] disorientation, confusion, and dissociation[12] mental imagery[13] self-regulation, self-evaluation, and problem-solving[14] self-consciousness, self-criticism, and social comparison[15] authenticity and agency[16] Third-person memory https://www.theatlantic.com/health/archive/2022/08/memories-third-person-perspective-psychology/671281/[17] Atlantic[18] depression, anxiety, and schizophrenia[19] Peggy St. Jacques[20] University of Alberta[21] perspective in memory</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 06:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباب چیستیِ ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D8%B0%D9%87%D9%86-ikhwp3ubcbub</link>
                <description>مقدمه: شرکت در این مسابقه، یعنی مسابقه ی ذهن برایم جالب است، چون در زندگی‌ام به طرز غیرقابل کنترلی روی موضوع هشیاری و خودآگاهی بسیار تفکر کرده‌ام. لطفا از این پست انتظار یک روند همگرا و دقیق را نداشته باشید؛ حقیقت این است که اگر خودتان هم بخواهید به موضوع ذهن از پنجره‌ای جز متد علوم‌تجربی نگاه کنید گیج می شوید و مانند من متنی به‌هم‌ریخته از آب در می آورید؛ معمولا موضوع ذهن را با بحث درمورد آزمایشاتِ محدود نوروساینس و علوم‌شناختی پیش می‌بریم؛ درحالی که این حوزه قبل از هرچیز به فلسفه و تفکر خلاقانه نیازمند است؛ امیدوارم ایده های درون این متن ذهن‌تان را قلقلک کند.ارتباط ذهن و هشیاری:اولین بار حدود دو سال پیش این متن را نوشتم: «تئوری حوزه های ارتباطی سه گانه اساسا پس از اینکه مفهوم من را از اجزای خویشتن، و افراد را از اجتماع جدا کنیم شکل می گیرد. داستان شکل گیری چنین منی که از همه چیز جدا است به این صورت می باشد: اول مدار تکثیر می‌شود. دوم مدار در حین تکثیر جهش می کند. سوم ضرایب مدار در حین حیاتش آموخته می‌شود، یعنی مدار یاد می گیرد که باید چه کار کند. چهارم چندین مدار شکل گرفته و طبق سیستم آموخته‌شده‌شان به نوبت روشن می شوند. پنجم مدار جدیدی برای مدیریت این مدار ها شکل می‌گیرد که همواره روشن می‌ماند و آموخته می شود که چه زمانی چه مداری را روشن کند. ششم در درون خودش برای تسلط بالاتر مدلی از تک تک مدار ها ایجاد می‌کند. و هفتم مدار مدیریت‌کننده مدلی را از خودش، درخودش به وجود می‌آورد، اینگونه به مرحله ای می‌رسد که می تواند برای خودش وجود قائل باشد. با اینکه این روند، توجیه مناسبی برای روند شکل‌گیری خودآگاهی و مفهوم من به نظر می‌آید‌، ولی عاجز از توضیح ذات خودآگاهی است. از نظر من اصولا در روابط میان انسان ها، مشکلات و سختی‌ها معضل اصلی نیست؛ بلکه معضل اصلی درگیری‌ها و عدم درک و دریافت دو طرف رابطه است. و در مورد تک تک این حوزه ها نیز چنین ارتباطی برقرار است. این نظریه بر مبنای ارتباط «من» و هرآنچه «من» نیست شکل گرفته است».خلاصه ی متن فوق این است که وقتی یک سیستم از خودش، درون خودش مدلی بسازد و با آن مدل ارتباط برقرار کند، به خودآگاهی میرسد. بیایید به این موضوع فکر کنیم که تفاوت «من» و «متعلقات من» در چیست؟ مثلا می دانیم که جسم‌مان با وجود اینکه بخش فیزیکیِ هویت و وجودمان است، اما در نهایت متعلق به «منِ» هرکدام مان است، یعنی خود «من»مان نیست؛ به عبارت دیگر من جسمم نیستم، اما جسمم متعلق به من است. اینجا مسئله‌ی عجیبی رخ می‌نمایاند، «منِ»حقیقی چیست؟ من ممکن است مهربان باشم، اما مهربانی صفتی است که به من اطلاق می شود؛ من ممکن است باهوش و بااستعداد باشم، اما این هوش و استعداد، خودِ من نیست، بلکه ویژگی‌ای ارتباط یافته با مفهومِ من است. در نهایت من چه چیز هستم؟ اگر من وجود دارم، و به علاوه نه جسمم هستم، و نه ویژگی‌های روانی و ذهنی ام، پس من چیستم؟ مفهوم ذهن را از موضوع «من» داشتن انسان ها استخراج کرده ایم و به حوزه‌ی نوروساینس و علوم‌شناختی برده‌ایم؛ مهم ترین ویژگی یک ذهن این است که در درون آن یک «من» پنهان شده است؛ مثلا برای هوش‌مصنوعی یک ذهن حقیقی قائل نیستیم، چون اعتقاد داریم هوش‌مصنوعی یک ابزار است، درست مانند پیچ‌گوشتی یا چکش؛ البته این را هم اضافه می‌کنیم که هوش‌مصنوعی بسیار پیچیده‌تر است و به همین خاطر می تواند ادای انسان ها را هم در بیاورد، می‌تواند دیالوگ کند و جواب های هوشمندانه بدهد؛ اما هوش‌مصنوعی نمی تواند یک ذهن حقیقی داشته باشد، فقط به این دلیل که او یک شخص نیست و نتیجتا نمی تواند «من» داشته باشد. با این وجود هیچ اثباتی وجود ندارد که تضمین کند هوش‌مصنوعی نمی تواند به جایی برسد که مانند انسان به یک شخص تبدیل شود.وقتی درمورد ذهن سخن می گوییم، از جایی که با یک موضوع کاملا انتزاعی روبه‌رو هستیم، همواره این سوال فلسفی به وجود می‌آید که ذهن کجاست و چیست؟مکان ذهن: اولا بیایید به این سوال فکر کنیم که ذهن کجاست؟ وقتی می پرسیم دست مان کجاست، پاسخ واضح است، چراکه دست یک شیئ مادی است؛ یعنی معنای آن، با فیزیکِ آن هم‌سنگ است. اما درمورد ذهن، مسئله پیچ و تاب می خورد؛ چون ذهن یک شیئ مادی نیست، و اگر کسی این نظریه را مطرح کند که ذهن یک انسان در قلب او نهفته است و اگر قلب او را از کار بیندازیم، ذهن او هم خاموش می شود، برای رد دیدگاه او مجبوریم کمی تامل کنیم. امروز می‌دانیم که اگر قلب کسی از کار بیفتد، درصورتی‌که بتوانیم خون را با دستگاه های پزشکی به درستی به بدن او پمپاژ کنیم، ذهن او روشن می ماند؛ تنها با از کار افتادن مغز است که ذهن نیز الزاما خاموش می شود؛ بنابراین می توان اینطور تصور کرد که خانه‌ی ذهن، درون جمجمه، و منحصر به محدوده‎ی مغز است. هرچند با این آزمایش ساده نمی‌توان واقعا به سرچشمه بودن مغز حکم صادر کرد؛ برای مثال ممکن است شما هم این فرضیه‌ی علمی‌تخیلی را شنیده باشید که مغز صرفا یک گیرنده‌ و فرستنده‌ی ماوراء‌الطبیعه است که با پردازش هایی که در فضایی ابرگونه و خارج از بدن رخ می دهد ارتباط برقرار می‌کند؛ در آن صورت شرایط مسئله باز هم برآورده می شود، و در عین حال مغز خانه‌ی ذهن نیست. اینکه چطور به این نتیجه رسیده ایم که مغز خانه‌ی ذهن است احتمالا داستان پیچیده ای دارد؛ مانند اینکه اثبات کرده ایم فعالیت بسیاری از نقاط مغز، با عملکردهای خاص قابل مشاهده‌ی ذهن رابطه ی یک‌به‌یک دارد؛ اما فعلا بیایید بدون بحث های دشوار بپذیریم که بهترین توضیح برای منشا و سرچشمه‌ی فیزیکی ذهن، واقعا مغز است. چیستی ذهن: سوال دوم این است که ذهن چیست؟ اساسا سوالِ چیستی، همواره فلسفی است؛ یکی از ویژگی های سوال فلسفی این است که نمی‌دانیم واقعا چه معنایی دارد و باید چطور به آن پاسخ دهیم؛ اینجا هم همین اتفاق می افتد. منظورمان از اینکه می پرسیم «ذهن چیست» دقیقا چه می تواند باشد؟ می دانیم ذهن برآمده و معلول لحظه ایِ انتقال پیام های عصبی درون مغز است؛ یعنی اگر ذهن وجود دارد، به خاطر این است که مغز روشن است؛ و در صورتی که مغز خاموش شود، بلافاصله ذهن هم خاموش می شود. اما این موضوع صرفا یکی از عوامل الزامی روشن بودن ذهن را نشان می دهد؛ مثلا وقتی خواب هستیم، مغزمان در حال فعالیت است، اما ذهن مان خاموش است. احتمالا ذهن و هشیاری ارتباط بسیار تنگاتنگی باهم دارند؛ چراکه وقتی هشیار هستیم و وجود خودمان و جهان اطراف را احساس می کنیم، تمام تعامل مان با هرآنچه هست را به کمک ذهن انجام می دهیم؛ و وقتی یک ذهن روشن است، این ذهن اگر از نوع انسانی باشد، باید متعلق به یک هشیاری خاص باشد، پس منطقا در همان لحظه، هشیاری مرتبط با آن ذهن نیز باید روشن باشد. ما به کارکرد مغز می گوییم ذهن؛ اما چرا به کارکرد دست مان نامی اطلاق نمی کنیم؟ مسئله این است که همانطور که پیش‌تر مرور کردیم، کارکرد دست، همان کارکرد فیزیکی و قابل مشاهده ی آن است؛ بنابراین دست را همانطور می شناسیم که کارکرد آن را نیز. اما درمورد مغز، کارکرد آن پدیده ای عجیب و غریب است که خود را نه فقط در فیزیک تمام بدن نشان می‌دهد، بلکه در تعامل با جهان بیرون و حتی تعامل با چیزی در درون این بدن، که فیزیک و جسم ندارد ظهور می‌یابد. بار دیگر بیایید به این قضیه فکر کنیم، ذهن چیزی در درون بدن است که آن را به خاطر کارکردی که دارد می شناسیم؛ مکان دقیقِ آن را نمی‌دانیم، چیستی آن را نمی‌دانیم، و حضور آن را صرفا در هشیار بودن یک فرد می‌بینیم.نگاه شناختی:از جایی که موضوع ذهن و هشیاری را در بحث های علوم‌شناختی با دقت خوبی پیش می‌برند، من هم درمورد تفاوت سخت افزار و نرم افزار سرچ کردم و به این مطلب ساده رسیدم: «سخت افزار هر عنصری از کامپیوتر است که فیزیکی است؛ که شامل مواردی مانند مانیتور، صفحه کلید و همچنین داخل دستگاه‌ها مانند ریزتراشه‌ها و هارد دیسک می‌شود. نرم افزار هر چیزی است که به سخت افزار می‌گوید که چه کاری انجام دهد و چگونه آن را انجام دهد، از جمله برنامه های کامپیوتری و برنامه های موجود در تلفن شما». می‌توان پرسید مکانِ دقیق نرم‌افزار دقیقا در کجای کامپیوتر است؛ می‌دانیم نمایش آن روی مانیتور صورت می گیرد، به کمک موس و کیبورد می توانیم با نرم‌افزار ارتباط برقرار کنیم، و می‌دانیم اطلاعات نرم‌افزار روی حافظه‌ی رم و هارد قرار دارد و روشن بودن آن به سیپیو بستگی دارد؛ با این وجود دقیقا نرم‌افزار چیست؟ طبق تعریف، نرم‌افزار چیزی است که به کل سیستم دستور می‌دهد چطور رفتار کند؛ این تعریف براساس عملکرد آن به وجود آمده است، اساسا نرم‌افزار یک رخداد پیچیده در ابعاد بیت‌های کامپیوتر است که به خاطر نظم و انسجام زیادی که در مجموع دارد، می‌توانیم آن را یک کلِ واحد در نظر بگیریم. همانطور که دیدید تفاوت نرم افزار و سخت افزار بسیار شبیه به تفاوت ذهن و جسم است؛ نرم افزار یک کامپیوتر، ذهن او است. اگر بخواهیم مسئله را اینطور مدلسازی کنیم، هر الگوریتم و ساختار پردازش اطلاعاتی نرم‌افزار است؛ به علاوه هر سیستمی که رفتار های پیچیده‌ای از خودش نشان می‌دهد باید نرم‌افزار داشته باشد؛ این شامل کرم های خاکی، مورچه‌ها، و حتی باکتری‌ها نیز می شود. بار دیگر مرور کنیم؛ وقتی یک سیستم به طرز پیچیده ای پاسخ های متناسب می‌دهد، این امکان وجود دارد که در سطحی که لزوما قابل مشاهده نیست، پردازش هایی انجام می‌شود و خروجی های کارآمد می‌سازد؛ به آن سازوکار پردازش اطلاعات نرم‌افزار گفته می شود. درمورد انسان هم ذهن، نام آن سازوکار پیچیده ای است که وی هنگام بیداری از خود بروز می دهد.استراحت: اکنون بیایید چند لحظه ای از این بحث های سخت و سردردآور فاصله بگیریم و کمی همدلانه‌تر صحبت کنیم؛ ما انسان هستیم، و انسان ها می توانند با یکدیگر حرف هایی بزنند که مقصود از آن، صرفا به دست آوردن اطلاعات و یادگیری مستقیم نیست. من به فلسفه علاقه‌مندم، احساس می‌کنم ذهنم به طور کاملا خودکار به سمت سوالات فلسفی کشیده می‌شود؛ مثلا مدتی قبل وقتی به شهربازی رفته بودم، در لحظه‌ای که از صندلی هایی که در ارتفاع زیاد، با سرعت در حال چرخیدن بودند آویزان بودم، به آسمان نگاه کردم؛ ابرهای پراکنده گوشه ای از صورتِ ماه را پوشانده بودند، باد مرطوبی می‌وزید، و من نمی دانستم در زندگی دارد چه اتفاقی می افتد. گمان کنم همه‌ی ما در زندگی با بیشترین سرعت ممکن روبه‌جلو حرکت می‌کنیم و همواره خود را سرگرم نگه می‌داریم تا متوجه نشویم که زندگی رنج‌آور است؛ حقیقت این است که زندگی هیچ معنا و هدف واقعی‌ای ندارد، همواره در زندگی تنها هستیم، در نهایت همه‌ی ما جام مرگ را سر خواهیم کشید، و هرلحظه مسئولیت چیزی را به گردن داریم که خودمان در به وجود آمدن آن نقشی نداشته ایم. با این وجود من از خوب زندگی کردن قاطعانه دفاع می‌کنم؛ درست است که زندگی هیچ معنای ذاتی و عمیقی ندارد، اما در عوض این اختیار را داریم که برای آن معنایی بسازیم، می توانیم آزادانه زندگی کنیم و شایسته و پسندیده گام برداریم؛ آنگاه که بپذیریم هرآنچه داریم و به دست خواهیم آورد را در نهایت از دست می دهیم، می توانیم ترس های عمیق زندگی مان را کنار بزنیم و خودمان را زندگی کنیم. کاری را انجام دهیم که واقعا باید انجام دهیم؛ با خودمان و دیگران در جنگ و ستیز نباشیم فقط به این خاطر که از روبه‌رو شدن با ترس هایمان در امان باشیم؛ می توانیم شجاعانه میان لحظه هایی که خودمان آن را انتخاب کرده ایم و ساخته ایم حرکت کنیم، زندگی را ادامه دهیم، همواره هشیار باشیم، با خودمان مطلقا صادقانه برخورد کنیم و سرگرم حواشی زندگی نشویم؛ سرگرمِ به دست آوردن چیزی که واقعا به آن نیازی نداریم نشویم، زندگی‌مان را به خاطر نظر دیگران به بیراهه نبریم، مسئولیت خودمان را با قدرت گردن بگیریم و درست زندگی کنیم. شاید بگویید بهتر بود این نصیحت ها را به جای اضافه کردن در پست مسابقه‌ی ذهن، برای کتاب قطعه‌ی نتراشیده ی استاد لائوتزو پیشنهاد می‌دادم؛ اما من راهِ دل خودم را پیش گرفته ام، حرف های این جوان بیست ساله که بر متن جاری می‌شود را نمی‌توانم نادیده بگیرم؛ می دانم احتمالا تاثیری نمی گذارد، اما من به دنبال تاثیرگذاشتن نیستم؛ من فقط راه دل خودم را پیش گرفته ام.جمع بندی: به عنوان جمع‌بندی، ذهن رخداد پیچیده ای است که در کارکرد یک انسان به چشم می آید؛ هرآنچه به فیزیکِ او دستور می دهد چه کار کند را ذهن می نامیم؛ اما این ذهن زمانی چهره‌ی کامل‌تر خود را نشان می دهد که فرد هشیار باشد، یعنی بتواند مانند یک انسان زنده با انواع محرک ها تعاملی تمام و کمال داشته باشد؛ آن زمان می‌گوییم ذهن این انسان روشن است. البته موضوع اینجا پیچیدگی بسیار مهمی پیدا می کند؛ اینکه دنیای درون یک انسان بسیار بزرگ است، به طوری که او می تواند با خودش تعامل کند، همانطور که با تعداد زیادی محرک خارجی تعامل می کند؛ بنابراین ذهن می تواند روشن باشد و هیچ نمود خارجی ای نداشته باشد. درست مثل زمانی که رویا می بینیم، با وجود اینکه خواب هستیم و به انواع محرک های محیطی هیچ پاسخی نمی دهیم، اما ذهن‌مان در حالت فعالیت کامل خود قرار دارد. بنابراین نمی‌توانیم تعریف ذهن را به این عبارت محدود کنیم که آنچه از کارکرد پیچیده‌ی یک انسان به چشم می آید ذهن نامیده می شود؛ اصلی‌ترین داور برای تشخیص فعالیت های پیچیده‌ی ذهن یک انسان، خودِ آن انسان است؛ و از جایی که فعالیت های یک انسان را ذهن او تنظیم می کند، در نتیجه می توانیم بگوییم مهم‌ترین داور برای تشخیص یک ذهن، خودِ آن ذهن است. به عبارت دیگر ذهن آن چیزیست که بتواند خودش را تشخیص داده و احساس کند، با خودش تعامل داشته باشد و این کار را با ذهن هایی بیرون از خودش هم انجام دهد.امیدوارم که از این پست لذت برده باشید.</description>
                <category>مغز و فلسفه ذهن</category>
                <author>عباس سیدشازیله</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 19:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>