عمویی که عمویم نبود!

شاید یکی از آدم هایی که در زندگیم بعد از خانواده ام بهش امید داشتم،عمو علی بود.عمو علی عموی واقعیم نبود اما مثل عموی نداشتم بود.از قصد موقعی که میخواستم حرصش بدم ،میگفتم«من عمو ندارم».اون هم با دست خودش را نشان میداد و میگفت:«پس من هویجم؟».عموعلی از بچگی با بابام دوست بوده؛انگار تو یک کوچه بودند و مامان هاشون هم با هم دوست..تا جایی که اول عمو ازدواج می‌کنه و بعد هم بابا..با هم دیگر در ارتباط بودن تا جایی که بچه دار هم میشن و بچه ها هم مثل خودشون اما نه به اون شدت..مهدیه دختر اون ها و پری هم خواهر من.همسن هم.بعد از به دنیا اومدن من هم این داستان ادامه داشت..کلی رفت و آمد..یادش بخیر!من خیلی اذیت میکردم و همیشه در راه خونه علی ،بابا کلی من رو نصیحت میکرد«اونجا اذیت نکن»و پری رو که«پانیذ اگه خواست بیاد پیش تو و مهدیه غرغر نکن»..ولی نه من به حرف بابا گوش میدادم نه پری..در این حد که در راه برگشت من خودم رو میزدم به خواب که بابام دعوام نکنه..

ماهی یک بار مهمونی داشتیم با عموعلی اینا..شایدم بیشتر..ما میرفتیم و اونها میومدن..من به بچگیم میگفتم«عمو ایندفعه نوبت ماس که بیایم»..دیگه از اون به بعد از من میپرسید «ایندفعه نوبت کیه؟»..مامان همیشه سنگ تموم میذاشت؛خاله مرضی هم..یادمه همیشه کنار غذاهایی که میذاش برامون سالاد الویه با تخم مرغ حلقه ای روش درست میکرد..البته بقیه غذا ها رو فکر کنم زهرا خانم،همسایه شون، میومد درست میکرد..خاله مرضی منو خیلی دوست داشت..مثل عمو علی ،اگه به اون هم میگفتم «خاله اینکارو میکنی»،نه نمیگفت..اما خب خودش رو هم میگرفت یکمی..یادمه مسافرت شیراز،یک ساعت رفتم توی اتاقش و باهاش اسم فامیل بازی کردم و اون هم شکایتی از اینکه با من بی سواد باید بازی میکرد،نداشت..اخرش دیدم امتیازهامون مساوی شد..پرسیدم«خاله چرا مساوی شد»گفت «چون منم مثل تو به خودم امتیاز دادم»..

خونه شون داخل شهرک بود و عاشق زمستون هایی بودم که برف میومد و مارو دعوت می‌کردند..هم شهرک ترسناکی بود هم باحال..چند بار که برف اومده بود ،سینی میبردیم و از سرازیری سرسره بازی میکردیم..یا یکبار یادمه با پری و مهدیه رفتیم ظرف های زهرا خانم و بدیم..ساعت ۱۱ شب بود و باباها رفته بودن زغال قلیون بخرن و مامان ها هم گرم حرف زدن..ما سه تا رفتیم و من خیلی ترسیدم و مهدیه هم برای اذیت کردن من گفت«دوستم شب اینجا صدای کل عروس شنیده و اومده ببینه چیه و دیده آدم های کوچیک که جن بودن دارن دست میزنن،از اون موقع هم لکنت زبون گرفته»..وقتی رسیدیم خونه زهرا خانم و رفتیم بالا دلم نمیخواست بیام پایین..اما اومدیم و وقتی رسیدیم خونه از کنار مامان جم نخوردم و حتی داخل اتاق مهدیه هم نرفتم..احتمالا یک برنامه ی از پیش تعیین شده ای بود که من مزاحمشون نشم..

عموعلی یه اعجوبه بود..مثلا وقتی جوجه درست میکردیم،من بال کبابی برمیداشتم و عموعلی میومد بالم و میخورد..منم از اون بچه های سم بودم که گریه میکردم..اما علی ذره ای براش مهم نبود..بعدش یه تکنیک یاد گرفتم که به بالم زبون میزدم که دیگه نخوره؛اما اصلا فایده ای نداشت و باز میومد برمیداشت..اما علی هرچی من میگفتم نه نمیگفت..میگفتم «عمو بشین آرایشت کنم» و میگفت باشه..یا میگفتم «عمو به بابا بگو بریم فلان جا» و میگفت چشم..نمیدونم علی یه موجودی بود که من دیگه مثلش رو توی زندگیم نمیبینم..خیلی بی مهابا بود..اصلا هیچ چیز براش مهم نبود..مثلا همیشه که میرفتیم دریا یهو میومد من بچه رو بغل میکرد و میچرخوند و میبرد تو دریا..بابام هم مدام از اون دوردست ها نگران بود..خیس میشدم و شن و ماسه ای و جیغ میزدم ..یا مثلا یکبار رفتیم شیراز..قشنگ یادمه..میخواستیم عکس بگیریم که یهو اومد منو بغل کرد و شروع کردیم وسط فضای سبز کشتی گرفتن..عکساش هنوز هست که من روی کول علی دارم میزنم روی سر و‌ کله اش و اون هم با من کشتی میگیره.. به من میگفت «پانیذ روزی که ازدواج کنی میام بین تو و دوماد میشینم و دوماد رو هل میدم بیفته رو زمین.»..و من چقدر حرص میخوردم از اینکه بیاد دوماد و بندازه زمین..

عموعلی خیلی پایه بود برعکس بابای من..بابای من میخواست همه چیز با برنامه ی قبلی پیش رود ولی علی دیوونه تر از این حرف ها بود..ولی منو پری همیشه امیدمون به علی بود که اگر به بابا بگه همین الان جمع کن بریم شمال، بابا نه نمیاره.. دلم تنگ شده برای اون شمالی رفتیم..شاید سنم به زور به ۶ سال میرسید ؛شاید برای همینه که فقط دو سکانس یادم هست..دوتا ماشین زدیم کنار جاده تا استراحتی کنیم؛یادم نیست میرفتیم یا می آمدیم..مامان و بابا و عموعلی و خاله مرضی نشسته بودن رو تخت این رستوران های بین جاده ای..من و پری و مهدیه رفتیم دستشویی ..دستشویی هم نبود؛وسط بیابون انگار یه چهار دیواری کشیده بودند با عنوان توالت!..کنار ماشین های ما،یک ماشین با سه چهار تا پسر ایستاده بود..پری قبل از اینکه راه بیفتیم،از کافی نت زیر خونه،سی دی آلبوم جدید بابک جهانبخش و خریده بود؛«آلبوم اکسیژن»..ترتیب تمام اهنگ هایش رو حفظم..تمام طول مسیر این آلبوم رو میذاشت و گوش میدادیم ..وقتی از دستشویی برگشتیم،مهدیه به قصد اذیت کردن پری،سی دی رو داخل ماشین برداشت ..پری هم وقتی فهمید قاطی کرد..عاشق جهانبخش بود اون موقع..مهدیه دور ماشین میدویید و پری دنبالش..سکانسی که پسرها به دختر ها نگاه می‌کردند و باباها به دختر و پسرها رو یادمه..اخ که چقدر دلم برای اون موقع لک زده..برای گوش دادن آلبوم اکسیژن در جاده بارها و بارها..بابا بعدش به پری گفت سی دی رو دیگه از مهدیه نگیر بذار مال اون باشه..یادمه پری غرغر کرد..بابا بهش گفت وقتی برگشتیم تهران یدونه دیگه من برات می‌خرم..اما یادم نیست پری سی دی رو به مهدیه داد یا نه..

۱۴،۱۵ سال از اون اتفاق میگذره و من دیگر ۶ سالم نیست..

پروانه دیگر خواننده ی مورد علاقه اش بابک جهانبخش نیست..

مهدیه دیگر هم بازی ما نیست و و ازدواج کرده و از آخرین باری که دیدیمش ۷، سال میگذره..

عموعلی و خاله مرضی دیگر با هم زندگی نمیکنند ..

خاله مرضی را آخرین بار شاید ۱۰،۱۱ سال پیش دیدم و بعدش تمام تصوراتم ازش بهم ریخت..

عموعلی همان سال‌ها سکته کرد و دیگر اون عمویی که یکسره من رو اذیت میکرد و میخندید نبود..آخرین باری که دیدمش رو یادم نمیره..نمیتونست راحت راه بره و راحت صحبت کنه چه برسه به اینکه با من کشتی بگیره..اما بابا هرچند وقت یکبار میره پیشش و با هم وقت میگذرونن..سراغ منو از بابا گرفته..نمیدونم اصلا الان چه شکلی شده اما مطمئنم دیگر آن عمویی نیست که میشناختم..میخواهم همان تصویر ازش داخل ذهنم بماند..

نمیدانم باز هم خانوادگی میریم شمال و جوجه بزنیم یا نه ؛قطعا نه …اما عموعلی!تو یکی از بهترین اتفاقی زندگیم بودی!ممنونم که کودکیم و ساختی..کاش فقط یکبار دیگه،فقط یکبار دیگه دو تا ماشین بشیم و بریم شمال..جاش هم تو انتخاب کن..

.

.

-پانیذ.پ

“یاعلی