پایان شب سیه ، سپید است
برگی از تاریخ ایران
برگی از تاریخ ایران...
کاری از التین و تهمتن ( تهمتن شاعر، شعر هستن )
با تشکر فروان از کاربر تهمتن برای سرودن شعر زیبای داستان! اکانت ایشون : ( https://virgool.io/@Tahamtang)
لینک کامل شعر : https://vrgl.ir/qoS8m
آرام، آرام در خیابان شهر مان قدم می زنم .
همه جا را سکوت در بر گرفته است ، سکوت همانند پتویی نم ناک بر دور شهر پیچیده و سعی دارد او را خفه کند .
نجوا هایی همچو ناله ی باد در گوشم می پیچد ، حتی آفتاب هم سرد است.
آفتاب دیگر فروغ دیرینه ی خود را ندارد.
آسمان هم صاف است ولی دیگر آبی نیست ، سرخ است ، سرخ از خون .
هیچ احساسی ندارم ، انگار که به انواع یک روح در این نمایش حاضرم .
صدا های بریده ی نفسی را در کنار گوشم می شنوم .
و می چرخم ، دیگر خورشید در آسمان نیست ، جایش را تاریکی مطلق گرفته است .
می توانم هنوز آفتاب را پشت سرم احساس کنم ؛ ولی خطی این دنیا را از آن جهان جدا کرده است .
درست مثل خطی که ، مردم را از هم گسسته است .
همه جا را مه گرفته است ، مه مرطوب یا دل انگیز نیست ، برعکس ؛ سنگین است و هراس بر انگیز.
مه غلیظ و دود مانندی است ، درست مثل دست هایی که امروزه بر گلویمان نشسته است و تا سر حد مرگ فشار می دهد .
فشار می دهد و می دهد .
قصدش خفه کردن نیست ، آن انگشتان خون آلود؛ می خواهند ما را سرکوب کنند .
ولی زهی خیال باطل
ماهی در آسمان نیست ، حتی او از غم خود را از دید پنهان کرده است .
ماده ی خیسی را بر زمین احساس می کنم ، لزج و چسبناک .
نگاهم به آسفالت کشیده می شود ، به ترکی که درست وسط آن است .
ترکی که از دل زمین خون را به بالا می آورد.
صدای هق هق ای در گوشم می پیچد و بوسه ای به لاله ی گوشم می زند ، آرام آرام مجرا شنوایی ام را نوازش می کند و می گذرد .
هق هق ، با سرعت کم و همیشگی است ، حتی ثانیه ای قطع نمی شود .
خون بیشتری از دل زمین فوران می کنند.
کم کم درست همانند اشک سرخ گلگون بر زمین جاری می شوند و رودی ، می سازند .
زمین نیز داشت خون می گریست.
می گریست تا هم نیت بودنش را با ما ، هویدا سازد .
صدای مهیب از عمق آسمان آمد.
از عرش ان، محل زندگی خدایان باستانی و الهه های همراه شان .
نوری الهی ایران را روشن نمود .
صورت آن زن را آشکار ساخت .
آن چهره که ترسیده بود و بی پناه .
پناهی نداشت ، آخرین پنهانش ما بودیم .
گیسوانش همچو دریا ، در کنار بدن نحیفش پیج و تاب می خورند .
صورتش خیس از اشک بود و پوست سفیدش برق می زد .
ردی باریک و نازک از گوشه ی چشم اش به پایین کشیده شده بود .
با هر بار پلک زدنش، مژه های پر و بلندش بر گونه اش سایه می افکندند و رد گلگون خون را بیشتر نمایان می کردند .
با انگشت های ظریف و باریکش پوست یخ زده اش را در آغوش خود جای داد .
آرام آرام شروع به گفتن کلماتی کرد ، هزیان هایی آرام و بی سو .
به سان نجوایی از غم و درد .
لب های لرزانش این کلمات را زمزمه می کرد:
آه ای ستمگران
آه ای ظالمان
چه بسیار ظلم ها در سراچه تاریخ خود دیده ام
چه بسیار ضحاک ها که به چشم دیده ام
همشان تنها واژه ی ننگی
بر دفتر تاریخم شدند
اشک هایم را برای شما ریخته ام
هر ظلمی که به او شده بود ، درجایی اش حک شده بود ؛ نه به نماد خواری و خفت ؛ بلکه برای این که به دیگران بگوید :
من نجات یافته ام ، من هنوز هستم!
خون بر پوستش حالت زخمی عمیق داشت ، درست به سان ، زخم زهرآگینی که بر قلبش زده بودند .
آن انسان هایی که بویی از انسانیت نبرده بودند ، آن ضحاک های مار به دوش .
او در دامان خود ماری پرورش داده بود، که به ژرفای وجودش زخم زد.
پوست او را از هم درید و قلبش را شکست .
او توانست با تمام وجودش ، سرد شدن جسم هزاران ، هزار فرزندش را ، احساس کند .
او زنی نیست که به این راحتی ها از اون خون فرزندش بگذرد .
او تا آخرین نفس برای حق کودکانش می جنگد .
برای اجساد دخترانش که معلوم نیست، چه بلا شومی برسرشان آمده است.
چشم های سیاهش برقی خطرناک زدند .
دست های لرزانش ، اشک های بر گونه اش را پاک کرد و خونی شد .
چند بار پلک زد .
باورش نمی شد منظره ی زیر پایش، ایران بود!
او در لبه ی صخره ی زمان ایستاده بود .
جایی که زمان و مکان بیگانه بود.
جایی که ، این ظالمین مفسد از آن باخبر نبوده اند .
مگر نه اینجا هم طبقه ای دیگر از جهنم شده بود و شیطانی دیگر به آن ، حکومت می کرد .
پایین پاهای لرزانش ، ایران بود.
ایرانی که دیگر آب نداشت ، دیگر هوا نداشت .
همه جایش را به آتش کشیده بودند ، قیمت ها سر به فلک کشیده بودند.
قیمت محصولات نه!
قیمت جان ها سر به عرش خدا برده بوند .
جان هایی که برای ما ارزش داشتند ، ولی برای آن مار های سمی بد تر از پونه بودند .
سرکوب آتش باعث خاموش شدن آن نمی شود ؛ بلکه باعث میشه شعله ور تر شود .
خشمگین تر شود ، نفرت برانگیز تر شود!
ما آن اخگر های زیر خاکستر هستیم.
این داستان از زبان ایران بود ، از زبان ما ، از زبان هیچکس!
این داستان داستانی یست، که همه روایت گر آن هستند .
همه آن را می گویند ، حتی اگر ندادند!
تو هم داری داستان این روایت را میگی .
نه با زبانت ، نه با قلمت ، نه حتی با صدایت .
تو با احساسات ، احساساتی که در ژرف قلبت دفن کرده ای!
آری!
هر احساسی که با خواندن این روایت پیدا کرده ای ؛ داستان توست....
برگرده ایم به داستان ایران گوش بسپاریم .
زن زیبا روی ، لبخندی بی حال زد.
داشت از حال می رفت ، داشت دار فانی را وداع می کرد .
داشت مرگ را سر می کشید .
ولی ما چی ؟
باید می ایستادیم و می نگرستیم!؟
معلوم است که خیر ....
ادامه دارد ؛ ولی اشک نمی گذارد....🌱🕊

مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب✨️🪐☘️
مطلبی دیگر از این انتشارات
این روز ها ....
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب✨️🪐☘️