من از حساب کاربری اصلی خودم خارج شدم و به دلیل عدم دریافت پیامک حاوی کد ورود، فعلا به حساب خودم دسترسی ندارم! اما از اینجا خواهم نوشت! https://virgool.io/@Azadeh84
ترس؟
.
از بچگی نوشتن برای من بخش جداییناپذیری از زندگی بود! من مینوشتم و مینوشتم و یادمه یه عده همیشه میگفتن که چی؟ مینویسی که چی؟
این روزها خوب فهمیدم ارتباط چقدر مهمه! هنر، چقدر مهمه! این روزها خوب فهمیدم چرا اصلا باید دائما نوشت و حرف زد و فریاد زد!
صدای رادیوی مادربزرگم رو به سختی میشنوم! توی رادیو میگه مشکلات اقتصادی برای همهی ماست! مردم ایران به هیچ عنوان ایجاد ناامنی نمیکنن! اما معترض هستند! جالبه در یک سیستم دیکتاتوری با سیاست سرکوب و کشتار، چطور یه عده بیشرف هنوز در صدا و سیمای این حکومت چرند میبافن و مزخرف نشخوار میکنن؟! جالبه شبها در تلوزیون خیابانهای خلوت رو نشون میدن و صبحها خساراتی که دیشب تروریستها به شهر وارد کردن! یه عده بیشرف نفهم هم میارن که یه قرآن دستشون گرفتن و میگن اینا کتاب خدا رو آتش زدن! بهشون رحم نکنید! مردم ایران ماییم...
وقتی میگیم به پایانِ این جنایت پنجاه ساله نزدیک شدیم، یه عده دلیل و مدرک میخوان و بفرمایید! اینم دلیلش! اونا انقدر ضعیف شدن که از کلمات سادهی من روی این صفحهی کاملا قابل رصد بر بستر یک وبسایت ایرانی میترسن! از اینکه من از دوست خوابگاهم که اون سر ایرانه خبر بگیرم میترسن! "راحله" میگفت یکی از زنهای مسئول نمیدونم چی خوابگاه اومده تو اتاق و گفته تا ده شب تخلیه کنید! اونا از بودن چهارتا دانشجو توی یک دانشگاه، کیلومترها دور از مرکز شهر و تجمعات مردم انقلابی می ترسن! اونا از کاپشن کوتاه من، از موهای من، از حرفهای من، پیامهای من، پیادهروی من، ارتباط من، ارتباطات من میترسن! اونا از کامنت من زیر یک خبر منتشر شده در خبرگزاری داخلی میترسن...
ازین آواره حتی یه آجر سالم باقی نمونده! شرایط اقتصادی، اجتماعی، مشکلات فرهنگی، آموزشی، بهداشت، درمان، محیطزیست، حقوق شهروندی، تجارت، ارتباطات بینالمللی، آزادیبیان... حق رأی... حق زندگی... حق گرفتن یه خبر از بچهای که آوارهی غربتش کردند!
واقعا یک حکومت چقدر میتونه با روغننباتی یک میلیون و هشتصدهزار تومانی دوام بیاره؟ بنظرتون چند کیلو تخم مرغ چهارصد و هشتاد هزارتومانی میفروشه؟ یا تا کی میتونه ماست قسطی به بازار عرضه کنه و گونی برنج بر سر ملت ما پاره کنه؟ تا کی میتونه به شعور و فهم بیش از هشتاد میلیون ایرانی در داخل و میلیونها ایرانی در خارج از کشور توهین کنه؟ تا کی میتونه با استادای دوزاری ای که توی دانشگاهاش بعد ۴۰۱ باقی موندن علم بیاموزه به من دانشجو؟ تا کی میتونه چهارتا زن بیزنسی بزاره جلوی در خوابگاه که حرمت و کرامت من و دخترای دیگه رو در اون خوابگاه نفرینشده، که بیشتر شبیه زندانه تا محل زندگی زیر سوال ببره! تا کی میتونه هر شب یکی رو بفرسته تو تک تک اتاقهای خوابگاه، تا بهمون بگه دست نخورده باقی بمونیم!!! یا چندتا از دخترای خوابگاه رو میتونه بخاطر استفاده از کاپ قائدگی از خوابگاه اخراج کنه؟ چندتا اکانت رو توی ویرگول میتونه مسدود کنه؟ صدای چند نفر رو میتونه خاموش کنه؟چند کودک رو میتونه به قتل برسونه؟ چقدر میتونه ما رو در تاریکی و خاموشی حبس کنه؟!
مردمی که امروز توی خیابونها میبینیم، دستپروردهی سالها سرکوب بیرحمانهی رژیم کودککش حاکم هستن! فکر میکنی اینکه یه سری خودیها رو بریزی توی خیابون خیلی باحاله؟ فکر نمیکنی خشم درون مردم با این ادا و اطوارهای قدیمی شعلهور تر خواهد شد؟ خواهشا بس کن! دیگه وقت این نیست که چادر سر زن کنی و تو صدا و سیما بهش بگی آواز بخونه! که حتی اگه پاشه برقصه هم دیگه تاریخ انقضاء ش گذشته! که حتی لخت بشه هم دیگه کار از کار گذشته...
منم تا آخرین روزی که بتونم مینویسم. اینجا اونجا هرجا! حتی مثل بچگی روی دیوار... نوشتههای دوستانم رو هم نگه میدارم! دست نویس میکنم و به فرد امنی میسپارم! تو نمیتونی به من به چشم یه زن ۲۰ ساله نگاه کنی! ما مار خوردیم و اژدها شدیم! ما اونقدر گریه کردیم که اشک چشمهامون خشکیده و حتی اگه بخوایم هم دیگه غم رو احساس نمیکنیم! تنها چیزی که از ما باقی مونده خشمه! خشم کودکی نکرده!خشم جوانیِ تباه شده! خشم بوسههایی که روی لبهامون ماسیده! خشم موهایی که زیر حجابِ جهلتون شکسته و خُرد شده! خشم نماز جماعت زوری توی مدرسه! خشم تعرضی که تو خیابون و تاکسی و مراکز درمانی هر روزه اتفاق میافته! خشم خون دخترانی که باید برای محاکمهی قاتلینشون به خانوادهی اونها صدقه میلیونی داد! خشم پیامی که پنج روزه ارسال نشده! خشمِ دخترانی که به جرم بودن، سرشون بُریده شد! خشم از دیدن شرمندگی هرروزهی پدرانمون که با دستهای پینه بسته و اخم گرهخورده، خیلیهاشون یه شب خوابیدن و دیگه هیچوقت بیدار نشدن! خشم سرکوب هنرِ من! خشم نمایشگاهی که بخاطر انتخاب سوژهی زن، هیچوقت برپا نشد! خشم مسافرتهایی که نرفتم! جشنهایی که در اون نرقصیدم، شغلی که به جای من به کس دیگری داده شد و حقوقی که چون زن بودم، همیشه نصفه و نیمه شد!!!
دیگه چیزی باقی نمونده! امیدوارم یه روزی وقتی که بچههامون ازمون خواستن از قدیما تعریف کنیم، داستان زندگی ما، یک روایت غیرقابل باور باشه برای تکتکشون!
به امید ایرانی آزاد
آزاده
۱۴۰۴/۱۰/۲۲

پ.ن: من از حساب کاربری اصلی خودم خارج شدم و به دلیل عدم دریافت پیامک حاوی کد ورود، فعلا به حساب خودم دسترسی ندارم! اما از اینجا خواهم نوشت!
پ.ن۲: حتی از کامنتای ویرگولم ترسیدن! به زودی از خودشم میترسن!!!!
.
مطلبی دیگر از این انتشارات
لطفا امضا کنید!
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب✨️🪐☘️
مطلبی دیگر از این انتشارات
برگی از تاریخ ایران