<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات انتشارات نویسندگی موعود</title>
        <link>https://virgool.io/Mobarak/feed</link>
        <description>مینویسیم تا درد هایمان را بزداییم و غم هایمان را به سخره بگیریم....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:12:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/xrde9ibxm0sr/gfamk7.png</url>
            <title>انتشارات نویسندگی موعود</title>
            <link>https://virgool.io/Mobarak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روح تنها</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-gth0lrp5osf6</link>
                <description>لحظه ای جسمت را ساکت کن و به نوای روحت گوش بسپار...بگذار من هم روحم را قلمم جاری کنم تا صدایم را بشنوی...صدای قدم های خاک را می شنوی؟نوای نفس های باران را چطور؟گرمای محبت خورشید را در بدنت حس می‌کنی؟بگذار باران تصمیم بگیرد، بگذار خاک حرف بزند، بگذار خورشید، اعتراف کند...هم اکنون لالایی نسیم با تو همراه می شود، رودخانه، خنده هایش را به همراه پیش کش به نزد تو روانه می‌کند....حالا کفش های روحت را بکن و قدم هایت را در چمن تیز و گل و لای خیس حک کن...اگر هنوز روحت آشفته و غمگین است، پس چشمانت را باز کن و ببین روح هایی را که در کنار تو هستند...ممکن است بعضی را بشناسی و بعضی برایت ناشناخته باشند، اما باز هم تو... میان آنها هستی....پس انتخاب را به رنگین کمان روحت بسپار و اسم «روح تنها» را از جسمت پاک کن...اگر باز هم تنها بودی ...آنگاه آخرین قدم را بردار و به آسمان بنگر...جواب....همیشه...آن بالاست...مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 04:20:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ چیز یعنی همه چیز...</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-izxpyj74mzz7</link>
                <description>در صحنه ای بی انتها او را می دیدی...می رقصید و می رقصید تا جایی که جانی در بدنش نماند...هر روز، هر شب....در کلبه ی چوبی خود که میخوابید، قصری را می پنداشت که پر اند از شکوفه های لاله...نیمه های شب...قلم به دست می گرفت، تمام روحش بود و قلمی که در دست داشت... نه دری می شناخت، نه دیواری... نه خوابی می دید، نه بیداری...دوباره... قلمی بود و کاغذی، شمعی بود و پروانه ای... می چرخید و می چرخید...صبح که می شد، سبد گلی به دست می گرفت، کاغذ و قلمش را بر می داشت... به دشت لاله ها می رفت، گودالی می کند و قلم و کاغذ را دفن می کرد... روی آن گل می ریخت و با خداحافظی، دیدارش را پایان می بخشید...او هربار، تکه ای از روحش را دفن می‌کرد...بعضی ها نیز همین اند... تلاشی می کنند که سود ندارد... غذایی می خورند که سیرشان نمی‌کند، کاری را می‌کنند که نمی دانند چیست...تنها زنده اند ، زندگی نمی کنند... زندگی را دفن می‌کنند و رویش را با خاک و گل می پوشانند...پرنده که بی پرواز نمی شود....دشت که بی لاله نمی شود....از زندگی چه می خواهند، نمی دانند...از دنیا چه می خواهند، نمی دانند...نادان هایی که خود، مفصر جهل خویش هستند...چشم هایت را باز کن...این بار نه چشم سرت را، چشم روحت را باز کند...بنگر ابر را...بو کن لاله را...احساس کن نور را...آنوقت حتی اگر هیچ هم نباشی، باز هم می دانی که هیچ چیز یعنی همه چیز....مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 04:08:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپاس الهی</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-ngnllivquygp</link>
                <description>چه خوش آن صدای عدل خداوندی که بارها آن را شنیده این اما هر دفعه آنقدر از او دور شدیم که برای باز گشت نیازمند سفری به سوی اقیانوس لطف و رحمت خدا شدیم .دوباره و دوباره هیچگاه از یاد نبردیم خدایی هم هست اما هر لحظه فراموش میکنیم چه لحظه ی شیرینی ما را غرق در دریای معرفت خداوند ساخته و آنگونه که بانگ معرفتش آدمی را عارف و بارها و بارها ما را دگرگون ساخته است .این دریچه ی حسن و نیکویی آنگونه با من است که ترکش برایم از مرگ هم ویرانی بار تر شده ، او که چون سرو والا و همانند آسمان پاک است مرا تاجایی می رساند که خداوند را با تمام عقلیتم حس نمایم .ای آنکه ترکش شادمانی شیطان و افسوس امامم است با من باش تا جایی که روحم باتن من است . اری، این است بهار خداوندی که مرا آسمانی تر از پیش میسازد .و این است عشق من نسبت به تو ، گویی این عشق جوشان تر از آن است که توان پنهان کردن آن را داشته باشم واین از توان بنده های محمدی ات از لاله خروشان تر شده است .نماز یاد خداو ارامش جان است ، نشان بندگی ونماد سنگری برای مقابله با دشمنان اوست و ای ستودنی تمرین هدیه ی خداوندی فقط به فرمان داده ی تو سجده میکنیم ، مانماز را برای شکر پراکنی نفس خود می خوانیم و این گونه راهی عرش و جایگاه والایی نزد تو میشویم البته اگر بتوانیم آن را درک و سپس مغلوب جایگاه و مقام او گردیم .ما سردرگمان راه انسانیت هستیم بدون ذره ای نبود تو در زندگیمان نیست و نابود خواهیم شد ، ما عاشقان درگاه تو هستیم اگر عشق خود را نصیب مانگردانی ، پوچی عشق ما زندگیمان راپوچ وخالی از لطف و رحمت الهی ات می سازد .زندگی و عشق ما همین است زندگی که مادر آن عاشق میشویم ، عاشق زندگی تو ، عاشق وجود لحظات تو و عاشق یاد تو .اری، ماعاشق توپ تمام آفریده‌های محبوبت هستیم پس این عشق را وزندگی مارا از یاد نبر و مارا زنده دار تا به عرش آییم و مارا بمیران تا عرش را براییم .حمدو سپاس خداوندی را که خود را به ما شناسانید و شیوه ی سپاسگزاری اش را به ما الهام نمود وابواب علم و ربوبیت رابه روی ما بگشاد ومارا به اخلاص در توحید آو راه نمود و از الحاد وتردید در امر وی به دور داشت .اورا سپاس میگوییم ، چنان سپاسی که چون در میان آن از همه ی آنان که خواستار خشنودی و بخشایش او هستند گوی سبقت برباییم .آن چنان سپاسی که تابشش تاریکی وحشت افزای گور را بر ما روشن گرداند و راه رستاخیز برای ما هموار سازد و در آن روز که هرکس به جزای اعمال خویش رسد وبر کس ستم نرود وهیچ دوستی از دوست خویش دفع مضرت نتواند وچون در موقف باز خواست ایستیم منزلت ما بر افرازد و بر مرتبت ما بیفزاید ..... امین یا رب العالمین ...مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 03:31:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان کوچک امام حسین</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-wn64s2ph0mpa</link>
                <description>یادمه وقتی نه ساله بودم، با موهای فرفری و جثه‌ی نحیفم از وسط آدم بزرگ‌ها به زور خودم را به جلوی صف، کنار خیابان می‌رساندم تا که دسته‌های عزاداری امام حسین را ببینم.آخه می‌دونید، علاقه‌ی زیادی داشتم که با لباس مشکی‌ و زنجیر کوچکم در اول صفِ هییت باشم.ولی خب متاسفانه به خاطر همان جثه‌ی ناتوانم، همیشه در انتهای صف مرا قرار می‌دادند و خجالت می‌کشیدم و اصلا دیده نمی‌شدم.ولی با آغاز محرم که مصادف شده بود با ده سالگی‌ من، تصمیم گرفته بودم هر طور شده امسال نفر اول در صف هییت عزاداری باشم.خودم را از هفته‌ها قبل آماده کرده بودم که امسال با یک هیبت بزرگتر از هم سن و سال‌های خودم پا به میدان بگذارم تا که دیگر مسئول هییت محله‌مون به من نگه &quot; بچه جان برو ته صف ، این جلو برای بزرگترهاست &quot;همیشه با شنیدن این جمله، دلم می‌شکست.محرم پارسال به مسئول هییت ‌گفتم &quot; مگه ما برای امام حسین عزاداری نمی‌کنیم، پس کوچیک و بزرگ نداره توی صف. &quot;در جوابم گفت : &quot; چه حرف‌های بزرگ بزرگ میزنی بچه جان، برو ته صف، نمی‌خوای برو بیرون بذار بقیه زنجیرشون رو بزنن &quot;ولی امسال تصمیم خودم را گرفته بودم که هر طور شده بروم جلوی صف و زنجیر بزنم.اول محرم رسید و کفش‌های برادر بزرگترم را قرض کرده بودم. درست بود که برای پای من چند شماره بزرگ بود، اما با چپاندن ورقهِ روزنامه‌های قدیمی و ضخیم در ته کفش، برای خودم کفشی مناسب و پاشنه بلند درست کرده بودم.قبل از اینکه پا به کوچه بگذارم، داخل راهروی خانه، چند قدمی با کفش‌های جدیدم راه رفتم تا که قِلق‌ش دستم بیاد.با اعتماد به نفسی بالا، وارد کوچه شدم و خودم را خیلی با ابهت در نظر مردم نشان می‌دادم تا که باورشان شود من آن پسر کوچک پارسال نیستم.به جلوی در مسجد رسیدم. باز هم ، همان ازدحام هرساله در مقابل مسجد تکرار شده بود.در گوشه‌ی جنوبی خیابان، چند تا از دوستانم را دیدم که در حال تمرین سینه‌زنی و قلق‌گیری بودند که بیشتر شبیه به رخ کشیدن زنجیر زدنشون بهم همدیگر بود تا که گرم کردن خودشان.خیلی آرام قدم برمی‌داشتم تا که کسی متوجه کفش‌های برادر من نشود.چند قدم جلوتر که رفتم، آقای سیفی مسئول هییت را دیدم که در حال هماهنگی بین صف‌ها، مداحان و نوازندگان بود و اصلا توجهی به من نداشت که از کنارش رد شدم.وقتی صف‌ها به فرمان سیفی در حال تشکیل شدن بود، خودم را قایم موشکی به اولین صف رساندم تا که اولین زنجیر زن هییت امسال من باشم. با یک پیرمرد خوش‌رو و خوشمزه برخورد کردم، برخلاف سیفی بود که جرات نمی‌کردی حتمی به چشمانش زل بزنی.پیرمرد خوش‌رو دستش را بر سرم گذاشت و برای اینکه هم‌قد من باشد، به حالت دو زانو کمی خم شد.- : &quot; خوش اومدی پسرم به هییت اباعبدالله، اینجا چه کاری می‌کنی !؟ &quot;بدون مقدمه به چشمانش زل زدم و گفتم : &quot; باید برم ته صف ؟ &quot;- : &quot; نه، کی گفته باید بری ته صف !؟ &quot;- : &quot; اون آقای سیفی. آخه سه ساله که میام هییت مسجد، ولی نمی‌ذاره من جلوی صف باشم، منو میبره ته صف و میگه تو بچه‌ی هنوز. حتی موقع غذای امام حسین، به من که میرسه به دوستاش میگه یک دونه غذای بچه بدین اینجا. بعدشم امسال برای اینکه اینجا باشم، کفشای داداش بزرگم رو توش روزنامه گذاشتم و پوشیدم&quot;پیرمرد خوش‌رو با لبخندی شبیه ملائک جلوی من کاملا زانو زد و پیشانی من را بوسید.دوباره دست را بر سرم گذاشت و موهایم را شانه کرد و گفت : &quot; امروز تو باید جلودار هییت امام حسین باشی. قبوله!؟ &quot;من با خوشحالی وصف‌ناپذیری که وجودم را گرفته بود با نیم‌نگاهی که بین من و سیفی رد و بدل شد رو به پیرمرد به تته پته افتادم- : &quot; آره دوست دارم، ولی من کوچیکم و آقای سیقی نمی‌ذاره. &quot;- : &quot; تو کاری به این کارا نداشته باش پسرم، تو مهمون امام حسینی نه آقای سیفی &quot;در همین حین آقای سیفی از راه رسید و با خشمی درونی دستش را به سمت من دراز کرد که مچ دستم را بگیرد و به ته صف مرا منتقل کند. ولی پیرمرد خوش‌رو مانع این کار شد و جلوی من و سیفی سد شد.- : &quot; خجالت بکش سیفی. این پسر معصوم رو هرسال از جلوی صف میبری ته صف و تحقیرش میکنی. مهمون امام حسینه و برای امام حسین اومده گریه کنه و زنجیر بزنه، نه برای تو. حق نداری با مهمونای امام حسین این بدرفتاری بکنی &quot;سیفی کاملا در حال جوش بود و نمی‌توانست حرفی بزند، چون تمام بزرگترها هواخواه من شدند.سیفی هر چه تقلا می‌کرد که حرف حرف خودش باشد، فایده نداشت.در بین مشاجره سیفی و پیرمرد، متوجه شدم آن پیردمرد خوش‌رو اسمش &quot; حاج رحیم &quot; است.حاج رحیم با تمام قوا، سیفی را محکوم کرد. سیفی به گوشه‌ی از خیابان رفت و زیر درخت چنار، پاکت سیگارش را با عصبانیت درآورد و با دستان لرزان، یک نخ سیگار را روشن کرد. چنان تند تند پُک می‌زد که انگاری در مسابقات المپیک سیگارکِشی شرکت کرده است.به یکباره صدای حاج رحیم بلند شد، رو به همه ایستاد و گفت : &quot; عزارداران امام حسین. ما همه دوستداران حسینیم ، دوستداران مردانگی، دوستداران آزادگی و معرفت. باید یاد بگیریم مرد باشیم، نه اینکه نام مرد را به یدک بکشیم. ما همه مهمون حسینیم و برای او گریه می‌کنیم. پس حق نداریم به مهمون‌های کوچیک حسین زور بگیم و تحقیرش کنیم.&quot;با صدای تکبیر بزرگان هییت، سخنرانی حاج رحیم قطع شد و دوباره ادامه داد : &quot; از امروز صف هییت، تغییر می‌کند و کوچیک‌ترها در جلوی صف باشند و الباقی پشت سرشان زنجیر و سینه می‌زنیم &quot;این تصمیم جالب و عجیب، سیفی را به جوش آورد و صحنه را ترک کرد و سوار ماشینش شد رفت.تمام بچه‌های محل، چه هم‌سن و سال‌های من چه کوچکترها هورا کشیدیم. انگاری که تیم ملی فوتبال رفته باشه فینال.حاج رحیم با صدای بلند گفت : &quot; بچه ها آروم باشید، ناسلامتی جلوی مسجد و عزادار حسینیم ها &quot;به دستور حاج رحیم، صف تغییر رویه پیدا کرد و همه بچه‌های قد و نیم قد به اول صف رفتند و بزرگترها در ادامه به ته صف رفتند.مداحان و نوازندگان، مراسم را شروع کردند و همگی از سینه‌زنان تا زنجیرزنان شروع کردیم به حرکت به سمت میدان اصلی شهر.مردم محله و محله‌های بعدی هم در کنار هییت ما سینه‌زنان همراه ما می‌اومدند و از تغییر شکل صف، تعجب می‌کردند که نکند از ته صف دارند به ما ملحق می‌شوند. ولی بعد مدتی همه مردم، متوجه پیروزی حاج رحیم بر سیفی شدند.در آپارت ببنید :https://www.aparat.com/user/dashboard/video_stat/videohash/eVpHdمن را در &quot; باورهای یک نویسنده &quot; دنبال کنیدhttp://www.mostafaarshad.ir/</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 20:08:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه کودتای بهار(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%B1-r5ucftjluvqu</link>
                <description>پارت۱: شورشی‌ای تازه چند روز پیش زمزمه‌هایی از این در و آن در به گوش رسید که لرزه‌ی شدیدی بر تن سلطان زمستان کبیر انداخت؛ در حدی که تاج یخ‌‌زده‌اش را هر روز روی سرش جا‌به‌جا می‌کرد تا از بودن آن مطمئن شود. خبر دقیق را به عوام نرساندند ولی اعلامیه‌هایی که وزیر دربار پاییز حیله‌گر همه‌جای شهر پخش کرده بود نشان از شورشی‌ای تازه می‌داد، بهار! از پچ‌پچ‌های مرغ همسایه شنیدم که گویا ردی از این بشر در گوشه گوشه‌ی شهر دیده شده و سلطان زمستان کبیر از ترس این شورشی تازه چند باری قالب تهی کرده‌ است! اخمی روی صورتم نشست و با خود گفتم:« این دیگه چه جورشه!» شورشی‌ها زیاد بودند،‌ همین پاییز حیله‌گر چندباری دست به قیام در برابر سلطان زمستان کرده بود ولی آن‌قدر خود را به موش مردگی زد که آخر جای پای خود را در مقام وزیر اعظم محکم کرد. تابستان بیچاره‌ هم که نرسیده شمشیری به درخت‌هایش خورد و  در زندان بزرگ برای خود سلطنتی کوچک راه انداخت؛ هر چند وقتی سری به او می‌زدم، آخر سلطان مهربانی بود و هرروز بهمان میوه تقدیم می‌کرد. خلاصه که با اخم و تخم پیش تابستان رفتم و پرسیدم:ـ این شورشی تازه‌‌هه دیگه کیه؟نیش تابستان تا بناگوش باز شد:ـ نمی‌شناسیش؟ بهار که بین همه معروفه!سنم به شناختنش قد نمی‌داد:ـ نه که نمی‌شناسمش، خب بگو بشناسم دیگه. تابستان از آن خنده‌های گرم و دلبرانه‌اش کرد:ـ ببینیش می‌فهمی. بعد دست به آسمان برد و تکه‌ای ابر برایم پایین آورد تا به کلکسیون تکه‌ ابرهایم اضافه کنم:ـ یکم دیگه صدای آوازش رو می‌شنوی. چشمان تابستان برق می‌زد؛ فکر کنم از این بهار خوشش می‌آمد. چند روز دیگر گذشت و خبری از صدای آواز نشد. مرغ همسایه می‌گفت که بهار را چند بار گرفتند ولی زیرک‌تر از این حرف‌ها بوده و مثل ماهی از دستشان لیز خورده و در رفته. همینطور که زنبیل به دست راه می‌رفتم و فکر می‌کردم که امروز برای تابستان کدام خبر‌ را بگویم و کدام را نگویم که پسربچه‌ی گیتار به کمری سر راهم سبز شد و با لبخند گشادی پرسید: ـ زندون تابستون کدوم وره؟  اخم کردم : ـ سلامت رو خوردی؟  پسر بلند خندید و دستی به موهای طلاییش کشید: ـ سلام سلام!  آه کشیدم تا که چشمم خورد به تاج پر از گلی که بر سرش داشت، با خودم گفتم:« غلط نکنم این بهاره!» زل زدم به گل‌هایی که عکسشان را فقط در کتاب‌های ممنوعه‌ی تابستان دیده بودم: ـ منم دارم میرم دیدنش، بیا دنبالم.  خلاصه که من رفتم و بهار بی‌چشم و رو دنبالم آمد؛ راه راست را که نمی‌رفت، همش می‌پیچید این طرف و آن طرف. کمی که گذشت گیتارش را از کمرش باز کرد و زد زیر آواز! زمین که صدایش را شنید برف‌هایش را رُفت و موهایش را حنای سبز گذاشت. پرستو‌ها کنار بهار به پرواز در آمدند و درخت‌ها شکوفه‌های صورتی به موهایشان زدند. چشم‌ غره‌ای بهشان رفتم و گفتم:ـ ندید پدید‌ها! ولی  دروغ نباشد، خودم هم هر چند وقت یک بار نیم نگاهی به پسرک می‌انداختم و سرخ شدن گونه‌هایم را به پای پیاده روی طولانی می‌گذاشتم!  به زندان که رسیدیم تابستان از جایش بلند شد و به پسرک تعظیم کرد: ـ پارسال دوست امسال آشنا!  صدای خنده‌ی پسر میله‌های زندان را به لرزه در آورد: ـ دیگه اومدم دیگه! یکم دیر شد آخه زمستون این‌دفعه بیشتر اذیت کرد.  نفسم را در سینه حبس کردم، به چه جرئتی سلطان زمستان کبیر را به اسم صدا می‌کرد!؟ خیلی زَهره داشت این بشر. تابستان مرا دید و لبخندی گرم نثارم کرد:ـ فک کنم دیگه احتیاجی به معرفی نباشه! ادامه دارد... </description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 12:57:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقیدان محشر</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%B4%D8%B1-hpjcahfvc0dz</link>
                <description>باران که می آمد کوچه ها خلوت می شد و حوضچه ها پر.اگر به کنار پنجره می رفتی، می دیدی مردمانی را که از پنجره ی خانه هایشان به دیدن باران می آمدند.باران، اگرچه شدید بود اما اگر تنها لحظه ای روحت را ساکت می‌کردی، می شنیدی حرف های ناگفته ای را که با سرود و نواختن طبیعت می گوید.موسیقی لذت بخشی که تا به دنبال آن نگردی خود را نمایان نمی کند و حرف های ناگفته ای که روح حزن انگیز هر انسانی را با طراوت و تازه می سازد. گویی موسیقی ای پخش می شود که فرای درک ماست، آوایی که هم زمین آلوده ی انسانی را می شوید و هم روح پژمرده ای را چون من...زمانیکه به ساختمان هایی می نگرم که آسمان شب را شکافته اند، دلم میگیرد...با خود میگویم ، حسرتا که اهالی آن خانه به آسمان نزدیک ترند، می گویم: یعنی آوای باران در آنجا هم اینگونه است؟ چرا که باران موسیقیدان محشری است که تاریخ به خود ندیده است.باد و رودخانه هم شاگردان او....می توان شنید در هر قدم که بر می دارم چقدر نوا دلنشین تر و متفاوت تر می شود، جایی به اوج می رسد و جایی هم قطعه ی پایانی را می نوازد، آرام می آید و پر هیاهو می رود.و ما همچون تماشاگرانی که برای دیدار مجدد او انتظار می کشیم.بی گمان باران، فوق العاده ترین موسیقیدان طبیعت است که ملودی دلنشین طبیعت را می نوازد.نوشته مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 19:14:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که در کرانه ی دنیا نغمه ی عشق می سراید.</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-mlki6qxpq6w1</link>
                <description>شکوفه های صورتی آرام از درخت بر سر آنها می باریدند ، گویی تاریخ بارها و بارها تکرار می شود و من خود را نمی شناسم ، و هر روز بر بالین سبز جهان سر می گذارم گویی تاریخ را نمی نویسم و به هیچ کس نمی گویم که من یک تاریخ نویس مکارم که تنها تاریخ خود را بر دیوار های جهان حک ننموده ، آرام و استوار بر راهرویی پر درد و رنج رهسپار می شوم در حالیکه با قدم هایم خاطرات جهان را بر قلب گناهکاران حک می نمایم و از هر طرف دست های آلوده به خون مرا نوازش می کنند گویی آشنایی دیرینه ای بین ما وجود دارد ، اما من بازهم خودم را نمی شناسم و از آیینه های کنار خود گذر می کنم.ومن آن کسی بودم که صادقانه در کرانه ی دنیا نغمه ی عشق سرایید اما هیچ شنونده ای وجود نداشت .مؤلف : مبارکه محمدی تبار [mmt]</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 16:10:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسری که از کابوس هایش تغذیه میکرد.</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%BA%D8%B0%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-qbpetou59fjy</link>
                <description>پسرک از کابوس ترسناک دیگه ای بیدار شد...خاطرات بد و ترسناکی از گذشته که میخاست از حافظه ی خودش پاک کنه،هر شب توی خوابهاش تکرار میشدن...و بی وقفه به سراغش میومدن...پسرک،از خوابیدن ترسیده بودپس یه روز...رفت پیش جادوگر و التماس کرد،= خواهش میکنم از شر همه خاطرات بد من خلاص شو!=که دیگه هیچوقت کابوس نبینم =اونوقت هر کاری که بخوای انجام میدم.سال ها گذشت و پسرک بزرگ شد، شب ها کابوس نمیدید...اما به دلایل عجیبی دیگه... خوشحال نبود...یک شب ماه خونین اسمون شب رو فرا گرفت...وجادوگر بالاخره دوباره سر و کلش پیدا شد....تا چیزی که در قبال برآورده کردن آرزوی پسرک ازش خواسته بود رو بگیره.... پسرک با کینه و نفرت سرش فریاد کشید:=تمام خاطرات بد من از بین رفته=ولی چرا=چرا نمیتونم خوشحال باشم؟_سپس جادوگر طبق قولی که به یکدیگر داده بودن، روحش رو با خودش برد....و بهش گفت؛:=خاطرات پر از درد و زخم...=خاطرات پشیمانی های عمیق...=خاطرات آسیب زدن به کسی و آسیب دیدن از کسی....=خاطرات رها شدن...=فقط کسایی با همچین خاطراتی در قلبشون...میتونند:        قویتر               پر شور تر                            و با احساس تر بشند= و فقط اونها هستن که میتونن به شادی دست پیدا کنند.کتاب داستان تصویری کره ای پسری که از کابوس هایش تغذیه میکرد 몽을 먹고 자란 소년 고문영 동화 </description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 10:16:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فداکاری پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%81%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-wnpclbv5lf9i</link>
                <description>فداکاری پروانه_ دختر کی شمع اتاقش را روشن کرد و من در سیاهی ترس و ناامیدی ام روشنایی را دیدم... سکوت و تاریکی شب مرا به سمت آن روانه می کند، روشنایی کوچکی است اما مرا به سمت خودش می کشاند گویی آشنایی دیرینه ای با او دارم.بال هایم از شدت ترس، توان پرواز ندارند، اما نور نزدیک است، اگر تنها کمی دیگر پرواز کنم من نیز به روشنایی خواهم رسید...به پنجره رسیدم و بال هایم را بستم تا بلاخره کمی استراحت کنم، کنجکاو بودم که چه کسی در این شب تاریک و این زمان شمعی روشن می‌کند؟.شمع کوچکی در کنار پنجره بود، تنها همان شمعی کوچک بود دخترک قلمش را برداشت و بر صفحه ی ذهنش چیزی نوشت، گویی تمام روحش را در قلمش جاری کرده بود، قطره های بارانی از صورت دخترک سرازیر شدند...نمی دانستم کیست...نمیدانستم چرا اینگونه میگرید...اما دوست داشتم از صمیم قلبم اشک هایش را با بال هایم پاک کنم، او هم همان احساس را داشت، دخترک هم مانند من به دنبال نور کوچکی است تا تمام وجودش را به آن بسپارد...شمع می سوزد و می سوزد، لحظه ای دیگر حتی شمع هم خاموش خواهد شد، در این هنگام روح من به پرواز در می آید....میخواهم دور شمع بچرخم و بچرخم... مشکلی نیست اگر بال هایم بسوزند، مشکلی نیست اگر بدنم خاکستر شود اما... اما من میخواهم این شمع کمی دیگر روشن بماند.، روشن بماند تا مرحم قلب زخمی و پژمرده ی او شود، دلم میخواست روی قلب پژمرده اش بنشینم و او را نوازش کنم اما اکنون بال هایم میسوزند تا روشنایی باقی بماند... اشتباه نیست...خودم میخواهم تا بسوزند و روشنایی حتی تا لحظه ای دیگر هم که شده زنده بماند.نویسنده: مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 09:27:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه زامبی</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-sps7c4lv7nyg</link>
                <description>یک پسر بچه توی یک روستای کوچولوبدنیا اومدرنگ پوستش خیلی سفید بود...و چشمای درشتی داشتمامانش رفته رفته طی بزرگ کردن بچه اش ...متوجه شد که...بچه اش هیچ احساساتی ندارهتمام وجودش پر از اشتیاق خوردن بودمثل یک زامبیبرای همین مادرش اونو توی زیرزمین حبس کرد...تا بقیه روستایی ها اونو نبیننهر شب گاو و گوسفندای اهالی روستا رومیدزدید تا اونو سیر کنهاینطوری پسرش رو مخفیانه بزرگ کرد...یک شب مرغ دزدید...روز بعدش یک خوک دزدید...چن سالی به همین منوال گذشت...یک روز یک بیماری مسری شیوع پیدا کردو باقی حیوونا رو از بین برد،و تعداد زیادی از ادمها رو هم کشت،اونایی که از بیماری مسری قسر در رفته بودند ...روستا رو ترک کردند....اما مادر نمیتونست پسرش رو تنها بگذارهو برای اینکه گریه های پسرش که ناشیاز گرسنگی بود رو اروم کنه...یکی از پاهای خودش رو قطع کرد و به پسرش داد...بعد از اون دستش رو بهش داد...تمام اعضای بدنش رو هم به پسرش داد....در اخر وقتی که فقط یک بدن بدون دست و پا براش مونده بود،برای اخرین بار پسرش رو در اغوش گرفت ...تا پسرش هر چیزی رو که ازش مونده بخورهپسر بچه با هر دو تا دستش ...بدن بدون دست و پای مادرش رو تنگ در اغوش گرفت....و برای اولین بار توی زندگیش حرف زد...-مامانتو ...خیلی گرمیپسر بچه واقعا چی میخاست ؟+ اینکه خودشو سیر کنه؟+ یا گرمای مادرش رو حس کنه؟کتاب داستان تصویری کره ای بچه زامبی 좀비 아이: 고문영 동화</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 13:54:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته مدافعان سلامت</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-uflfawv6tbb8</link>
                <description>همچون مدافع تا پای جان.....و درود خدا بر او...هنگامیکه هیچ امید و شمعی در دل بیماران وجود ندارد و تمام شمع ها سوخته اند و وقتی چراغ ها خاموشند، آنگاه تو نور خودت را همچون خورشید مهربانانه می تابانی و همه جا را روشن می کنی و به بقیه هدیه میدهی...در همه روزها و شبهای بهار، تابستان، پاییز و زمستان،  هر کاری انجام می دهی تا مطمئن شوی بیماران به شرایط مساعدی دست پیدا کنند در حالیکه گاهی آنان حتی فراموش می کنند از تو سپاسگذار باشند.یک پرستار شخصی است که ما را در ضعف می بیند، دستمان را می‌گیرد و به ما راه رفتن، دوباره حرف زدن، امید داشتن، جنگیدن برای فرد بهتری شدن  و در یک کلمه بازگشت به زندگی را می آموزد.لباس آبی یا سفید ، او را به پرستار  و همدم خوبی تبدیل نمی‌کند بلکه قلب گرم و مهربان او که برای غریبه ها و افراد مریض می تپبد ارزش دارد.دستانت اشک های فراوانی را پاک کرده است و کلماتت بسیاری را امید بخشیده، تا با بیماری بجنگند. پس همچنان به این مسیر پاک و روشنی بخش ادامه بده و بگذار دشمنانمان بدانند در هر شرایطی در کنار یکدیگر خواهیم ماند.مؤلف : mmt ( دلنوشته مدافعان سلامت)</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 08:35:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ عشق (شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-ib066q6pxftk</link>
                <description>مرگ عشق دلی نازک بسان شیشه دارمگهی آهی درون ناله دارماز آن ترسم که غمخواری نباشدچو شب گیرم غریبی را در آغوشسحر در بسترم جانی نباشدهمین خفته دلان بس نیست آیاکه من در جامه ی عشقت بخوابم؟به قبرستون گذر کن تا ببینیهزاران حفته دل آنجا اسیرندکه تو آیی و دستت را بگیرنداگر شاه و گدایی در نظر بودتو شاهی و گداییت اسیرنددلم بعد از تو خشنودی نداردپس از تو زندگی سودی نداردهمه گویند مرگ ناگهانیبسی سخت است اندر نوجوانیاگر در جامه ی عشقت بمیرموگر در عشق بی کویت اسیرمهمه مرگ مرا همراه داردبسی چون خفته دل اینجا بمیرماگر کار منم در عشق تو سوختبه قبرستون بیا و مرگ من بینمن آنجا را به وصل تو اسیرمشاعر : مبارکه محمدی تبار mmt</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 08:30:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهم می‌گفت...</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA-q4cjmupningt</link>
                <description>بهم می‌گفت قوی باش؛ ولی می‌دیدم خودش هرشب زیرسایه‌ی ماه می‌شینه، روحش رو تیکه تیکه می‌کنه و به اسم اشک می‌ریزه روی زمین. بهم می‌گفت بخند؛ ولی می‌دیدم خودش هرروز صبح پشت نور خورشید قایم می‌شه تا اشک‌هاش رو پاک کنه و یه لبخند الکی بنشونه روی صورتش.بهم می‌گفت هیچ‌کس تنها نیست؛ پس چرا هرغروب دست‌هاش رو دور خودش حلقه می‌کرد و سرش‌ رو روی شونه‌ی خودش می‌ذاشت؟ بهم می‌گفت زندگی زیباست؛ پس چرا آسمون چشماش همیشه ابری بود و هواشناسی روحش همیشه هوای بارونی پیش‌بینی می‌کرد؟می‌گفت یکی اون بالا همیشه هوات‌رو داره؛ پس چرا اون یه نفری که قرار بود هواش رو داشته باشه هیچ‌وقت نیومد حتی بهش یه سر بزنه؟می‌گفت هیچ‌وقت تنهام نمی‌زاره؛ پس چرا یه روز اومدم و دیدم روی زمین افتاده، تیکه‌های شکسته‌ی قلبش رو در آغوش گرفته و به سمت همونی رفته که قرار بود هواش رو داشته باشه؟ه.الف( پ.ن : ببخشید خیلی توی متن‌های عامیانه قوی نیستم ?❤)</description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 14:41:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نترس، فقط بنویس:)</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-mu28tqnicwn9</link>
                <description>از وقتی خوندن یادگرفتن می‌خوندم، همش می‌افتادم تو جوب از بس که سرم تو کتاب بود! دنیاهای زیادی رو گشتم،بدون اینکه بهش سفر کنم؛ آدمای زیادی رو شناختم، بدون اینکه واقعا ببینمشون؛ چیزای زیادی یادگرفتم بدون اینکه واقعا تجربش کنم! خودمو وارد دنیاها کردم و داستان‌ خودمو ساختم؛ و اونجا بود که  &quot; نوشتن &quot; برام معنی پیدا کرد.از وقتی که نوشتن یاد گرفتم می‌نوشتم، با همون خط خرچنگ قورباغه‌ای که بعد این‌همه سال نه تنها بهتر نشده، بلکه حالا خودمم نمی‌تونم بخونمش! حداقلش اینه که حافظم در حدی خوب هست که بتونم واژه‌های احتمالی رو حدس بزنم! من می‌نوشتم چون دوست داشتم دنیاهای خیالی خودم رو داشته باشم،  ولی نوشتن واقعا یعنی چی؟شاید هیچ‌وقت جواب واقعی این سوال رو پیدا نکنم، ولی کی درست و غلط رو تعیین می‌کنه؟ نوشتن برای من یعنی به تصویر کشیدن افکاری که شاید خودمم ازشون فرار می‌کنم؛ نوشتن برای من یعنی ساختن دنیایی که هیچ‌کس ندیده؛ یعنی کشیدن قلم رو کاغذی که خودش یه داستانی داره! یعنی هر هفته یه دفتر بخر و تا آخر هفته اینقد خط خطیش کن که ازش جوهر چکه کنه! یعنی داستان مورچه خسته‌ای که کنارت داره راه میره و بار می‌بره رو برای بقیه هم تعریف کن؛ یعنی یه دوستی که همیشه کنارته و می‌تونی دردهات رو باهاش شریک شی؛ نوشتن برای من یعنی نترس، فقط بنویس! شاید از حرف‌های بالا خسته شدی و دیگه به اینجا نرسیدی، ولی اگر الان اینجایی و داری می‌خونی، نترس، فقط بنویس!ه.الف </description>
                <category>انتشارات نویسندگی موعود</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 17:13:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>