دوستدار شعر و معلمی🌊
شیشههای رنگی

سلام🙂 از آخرین پستم ۵ ماه میگذره. دوست نداشتم انقدر فاصله بیفته. چند بارم اومدم پست جدید بذارم اما چون هر بار با باگهای سایت روبهرو شدم، بیخیال شدم اما دلیل اصلی اینکه این مدت از اینجا دور بودم این بود که سختترین ترم دانشگاه تا حالا رو گذروندم. یعنی هنوزم که بعضی از امتحاناش مونده. همین الانش سه تا کار نصفه نیمه دارم که اگه نت وصل بود باید تحویل میدادم🤝 این ترم اولین بار کارورزی داشتم. رفتم و ترسم از مدرسه تا حدی از بین رفت. قبلش نگرانی و استرس زیادی از اینکه توی مدرسه قراره چه اتفاقایی بیفته و با بچهها چطوری ارتباط بگیرم داشتم. الان دیگه تقریبا دستم اومده اوضاع چطوریه. البته مدرسهی مطمئنی رو برای شروع انتخاب کردم. مدرسهی نسبتا خوب و مدیرش هم استاد خودمون بودن. گفتم بذار توی شروع کار خیلی از فاکتورهای دیگهای که میتونه کار رو سخت کنه رو حذف کنم. مثل اینکه مدرسه پسرونه برم یا شیفت چرخشی. خدا رو شکر تا اینجای کار که خوب بوده. اول سال که میدیدم بچهها کارورزهای سال قبلشون رو دوست دارن فکر نمیکردم یه روزی به منم انقدر محبت کنن. اما خیلی نگذشت که فهمیدم هم من دوستشون دارم هم اونا. از همون روز اول خاله برات برچسب آوردم و نقاشی کشیدم و اینا شروع شد. اینکه میگم دلیل بر این نیست که بعد از مدرسه از سردرد نمرده باشم. روزای اول که صدام درنمیاومد بعد از کلاس. یکشنبهها میرفتیم کارورزی و بعد از اون دیگه دلم میخواست هفته تموم شه. اصلا نمیدونستم روزا چطور میگذره. مدرسه اگه فقط خودش بود خوب بود، منتها باید هر جلسه گزارش مینوشتیم و میگفتیم محیط فیزیکی (در و دیوار و رنگ تابلوها و تخته)، محیط عاطفی (تشویق و تنبیه و همدلی و پرخاشگری و علاقه دانشآموزا به معلم و خودشون)، محیط ساختاری (روابط اداری و رفتار کادر مدرسه) و در آخر محیط آموزشی (روش تدریس معلم و ابزار و مدیریت کلاسش) چقدر روی بچهها تاثیر داره. نمیدونم براتون ساده به نظر میاد یا نه. ولی خیلی سخت بود (گریه و زاری). مخصوصا وقتی استاد کارورزیتون از کوچکترین نکتههای گزارشتون ایراد بگیره. البته حرفی نیست چون خودمون انتخابش کردیم. قبلا باهاشون کلاس داشتیم و میدونستیم سختگیره اما من به شخصه کارورزیمو با این استاد برداشتم چون از کسایی که کارشونو حدی میگیرن خوشم میاد (برادر خودش را دلداری میدهد). مدرسه خیلی محیط خوبی بود. بچهها رو دوست داشتم. جوری که وقتی یه روز غیرحضوری شد و باید توی کلاسای مجازیشون شرکت میکردیم، وقتی بچهها از کاراشون عکس میفرستادن، دونه دونه قربون صدقهشون میرفتم آخی فلانی آخی بهمانی :/ اما واقعا از لحاظ اینکه یه ذره تدریس و مدیریت کلاس یاد بگیریم مفید بود. این ترم یه اردوی جهادی گذاشته بودن و منم تصمیم گرفتم برای اولین بار برم. چرا دفعههای قبلی نرفتم؟ چون میگفتم من که هنوز چیزی بلد نیستم درس بدم چرا الکی پا شم برم وقت بچههای روستا رو بگیرم؟ حقشونه کسی که بلده باهاشون کار کنه. اما این سری چون ترم ۵ بودم و خدا بخواد یه چیزایی از روش تدریس و اینا یاد گرفته بودم، رفتم و واقعا تجربهی بینظیری بود. توی روستا هم کلاس سوم رو انتخاب کردم. چون هم کارورزیم سوم بود هم رو کتابای این پایه بیشتر کار کرده بودم. چند وقته که کلاس شعر هم ثبت نام کردم و اینجوری بود که وقتی میخواستم به خاطر حجم کارای دانشگاه بزنم تو سرم یادم میافتاد برای تکلیف کلاس شعر باید مثلا یه شعر دربارهی پاییز هم بگم:/ و خب سرسری یه چیزی مینوشتم حتی درست حسابی ویرایش هم نمیکردم و وقتی سر کلاس میرفتم و شعر بقیه رو میشنیدم دلم میخواست همونجا انصراف بدم و بیام بیرون. اما خب حتی اگه شعرای بهتری نگفته باشم حداقل بیشتر یاد گرفتم و الان تا حدی میدونم شعر خوب چطوریه و شعر بد چطور. البته ناگفته نمونه استادم از آخرین کارم تعریف کرد و این خیلی خوشحالم کرد :) حدود ۱۰ روز پیش بود که رفتم اعتکاف. این هم برای اولین بار. تنها چیزی که ازش میدونستم این بود که بچهی فامیلمون چند سال پیش رفته و خسته شده میخواسته بیاد بیرون و گریه میکرده:/ با همین پیش فرض با ۴ نفر از همکلاسیهام ثبت نام کردم و رفتم. مسجد کاملا پر بود و همه هم دانشجو بودن. یه تعداد هم استاد و کادر دانشگاه. شب اول که جشن و مولودی بود برای ولادت امام علی (ع) و صبحش اولین روزه رو گرفتیم و اعتکاف شروع شد. تو این سه روز هم یکم درس خوندم و یکم هم نماز و قرآن و تف به ریا و این صحبتا. ولی داشتم فکر میکردم بزرگترین فایدهی اعتکاف این بود که باعث شد توی مسجد زندگی کنیم. شاید مسجد رفته باشیم اما همیشه برای یه مراسم کوتاهی بوده و پیوندی بین ما و اونجا نبوده. توی اعتکاف چند شب و روز اونجا میخوابی و سحری و افطار میخوری و کاراتو انجام میدی و همهی اینا در حالیه که فضا، فضای مسجدی و این توی همه کارا یهجوری خودشو نشون میده. به هر حال که از این تجربه هم خوشحالم و دلم میخواد دوباره فرصتش پیش بیاد. بعد از اعتکاف که چند روز در حال بدو بدو برای رسوندن درسا و امتحانا بودیم که یه اتفاقی افتاد. پنجشنبه مثل همیشه رفتیم خونه مامان بزرگم. مامان بزرگم از یه مغازه توی پاساژ کوچیک اون محل چیزی خریده بود و قرار بود شب بگیره. که غروب طرف زنگ زد و گفت داره شلوغ میشه و میخوام کرکره رو بکشم و ببندم و برم. وسیلهی شما رو هم میذارم توی مغازهی کناری زود بیا بگیر:/ چند نفر رفتن و وقتی اومدن میگفتن که گروههای کوچیک اینطرف و اونطرف جمع شده بودن و میخواستن شروع کنن. تا شب میشنیدیم که اینا جاهای مختلفی رفتن و تجمع کردن. شب حدود ساعت ۱۲ بود که پیاده راه افتادیم به سمت خونه. با چشمای خودم دیدم که یه عده توی زمین خاکی کنار پایگاه بسیج جمع شده بودن و چند نفر آتیش درست میکردن و میانداختن توی پایگاه. بعد شعلههای بزرگی درست شد که گفتن ماشین یه راننده تاکسی بسیجی که اونجا گذاشته بوده رو آتیش زدن. خواستن در رو بشکنن که نتونستن. آبجیم به شدت ترسیده بود. روز بعد دیدم که پل هوایی رو هم سوزوندن و خراب کردن. یه چیزی که خیلی ناراحتم میکنه اینه که این خیابون همین جوری هم به خاطر کسایی که از پل رد نمیشدن چند روز یه بار تصادف و مرگ و میر داشت. و پل جلوی مدرسهی ابتداییه حالا که خراب شده چی میشه؟ هر چی بود گذشت و ۲۲ دی رفتم راهپیمایی و اومدم. اما درونم یه چیزی تغییر کرد که دیگه فکر نکنم مثل قبل بشه. فهمیدم با وجود اینکه بسیار آدم عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوستی هستم، با این جماعت هیچ نسبتی ندارم و نمیبخشمشون. اما چرا عنوان رو شیشههای رنگی گذاشتم؟ چون بهار ۴۰۳ بود که برای یه جشنی رفته بودم حرم. با دوستم و آبجی کوچولوم. موقع برگشتن میخواستم از یه دربی که شیشههای رنگی داشت و خیلی به نظرم قشنگ بود عکس بگیرم. اون روز حال خوبی داشتم. اما نگرفتم چون جمعیت اونجا نشسته بود و خجالت کشیدم برم. از طرفی وقت هم نداشتم. گفتم بعدا میگیرم. اما چند وقت بعدش یه اتفاق بدی افتاد که حالم رو خیلی خراب کرد. بعد از اون هم چند بار حرم رفتم و یه بار که چشمم به شیشههای رنگی خورد، یاد اون روز افتادم و با اینکه عکس گرفتم، اما به این فکر کردم که میتونستم همون روز که خوشحال بودم این کارو بکنم. با حال خوب نه با حال بد. این تبدیل به یه تمثیل شد توی زندگی من. گاهی با خودم میگم گرچه شرایط سخته. غم هست، مشکل هست، اما اون فرصتای کوچیک برای حال خوب رو از دست نده. فرصتا عکسایی هستن که میتونی توی حال خوب بگیری. نه موقع غم. فرصتا، خونواده، دوست، کتاب و ... هستن. نذار از دست برن.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا فرهنگیان و امور تربیتی را انتخاب کردم؟🤔
مطلبی دیگر از این انتشارات
چشم هایی که میخندند!
مطلبی دیگر از این انتشارات
جشن نو دانشجو معلمان🎓