با خدا که باشی، عاشق رهبری هم میشی

تجربیات جالب گذشته من :

چیشد که هر چند من دشمن بودم با رهبری... ولی خدا یک کاری کرد که به ولایت فقیه و رهبری ایمان بیارم و از ته دل دوسش داشته باشم و پیرو اش باشم

وضعیت خونه ما :

من بچه آخر بودم و سه برادر بزرگ تر داشتم...

خونه ما علاوه بر جنگ و دعوایی که بود...

وضعیت ما اینطور بود :

برادر سومی ام :

گاهی اوقات از اهل بیت و رهبری بدشون می گفتن و با رهبری بد بود...

ولی گاها با بابام بد اهل بیت می گفتن..

برادر اولی ام هم با رهبری بد اش می گفت

ذهنیت منم بد کرده بودن...!

برادر دومی ام :

که بابت اعتیادی که داشت فحش ناجور به خدا و اهل بیت می داد...

واقعا فحش های +1000 می داد تا فحش های عادی..!

اصن فحش های وحشت ناک....

بهتره چیزی نگم...

که چیا می گفت...چون اصن گفتنی نیس

خلاصه...بابام...هم اعتقادی به اهل بیت و رهبری نداشت و اونم بد شون گاها می گفت...

مامانمم...گاهی بد رهبری می گفت...ولی...

خیلی بهتر از همشون بود...

مثلا گاهی نذر هم میکرد...ولی نماز نمی‌خوند...

دشمنی اونجوری نداشت...تا جایی که یادمه....

کلا فاز خونه :

یا بد اهل بیت و رهبری می گفتن یا خوبی های اهل بیت و رهبری انکار میکردن

حالا من تو این محیط....

یک پیش زمینه ...واقعا بد...

نسبت به اهل بیت پیدا کردم و بزرگ شدم...

و با رهبر انقلاب هم رسما دشمن بودم...

و یادمه تو دوران راهنمایی چقدر بد رهبری می گفتم...

و فکر میکردم اهل بیت آدم های بدی هستن...

و ماه محرم هم که می‌شد...

با عزاداری مخالف بودم و می گفتم نمیام و...

گذشت و گذشت...

به یک سری دلایل :

بعدش تو سن ۱۴ سالگی ...من از لحاظ روانی بیمار شدم و پیش روان شناس و روان پزشک منو می‌بردن...!

و برام قرص تجویز کردن‌‌....

من مخالف قرص بودم و می گفتم من نمی‌رم مطب دکتر....من باید بدون قرص خوب شم و جلسات نمی‌رم کلا از درون حس میکردم اینا نمی تونن منو درمان کنن

بعدش....

یادکه اونقدر بیمار بودم...و خونه هم همش جنگ و دعوا بود...

که من یک شب دیگه بریدم...آنقدر عمیقأ گریه کردم و از ته دل کمک خواستم و خدا رو صدا زدم...

که یک ندایی از درون باهام حرف میزد و آرومم میکرد ولی خب...گریه هام عمیق ادامه داشت...

مثلا می گفتم:

یکی نیست بیاد به من کمک کنه ؟!

خدایا.... خدایا کمک و....

دیگه آنقدر اون شب عمیقأ از خدا کمک خواستم و گریه کردم...

که خوابم برد...

بعدش که گذشت...فکر کنم...خدا دل منو نرم کرد...

تو اینترنت استاد عرشیانفر پیدا کردم...راجب خدا می گفت...و حالم با حرفاش خوب می‌کرد

من یادمه...کم کم با خدا دوست شدم

و کم کم....شبا پیش خدا گریه و درددل میکردم...

هر چند این گریه ها و اختلال روانی ادامه داشت..

ولی خب دیگه خدا دوستم شده بود...

نماز هم می‌خوندم...

هرچند فکر میکردم اهل بیت آدم های بدی اند...

این دوستی من با خدا ادامه داشت...

و من بیماری روانی ام به طرز عجیبی خوب شد

یادم نمیاد دقیق...

چجوری از دست اختلال شخصیت مرزی و افسردگی شدید راحت شدم...

ولی خب حالم بهتر بود...

اینو درمان شدن از افسردگی شدید و اختلال شخصیت مرزی...رو از خدا می دونستم...

چون.... خدا منو...بدون قرص و روان پزشک و...درمان کرد...

هر چند تو خونه این جنگ ها و فحش ها به اهل بیت ادامه داشت...

یادمه

من دلم میخواست با بهترین دوستای خدا...

رفیق شم‌....

فکر نمی‌کردم بهترین دوستای خدا...

اهل بیت باشن...

.

ولی خب....خدا انگار دلمو دست کاری کرد...

از طریق همون استاد...که از عشق و شناخت خدا می گفت...از اهل بیت هم می گفت...

و من با عشق به حرف هاش گوش می دادم...

اونجا بود که...

تمام ذهنیت های بد ام...

نسبت به اهل بیت شکست....

و من فهمیدم...

اهل بیت نه تنها آدم های فوق العاده خوبی اند بلکه بهترین آدم های دنیان....

و بهشون علاقه پیدا کردم..

تو سن 16 سالگی

من محبت عمیق تری به اهل بیت پیدا کردم...ولی خب

می گفتم...

خدایا...اهل بیت خیلی آدم خوب و عزیزی اند ولی امام زمان وجود نداره...

و من اصن...باور نمیکنم..

که امام زمان وجود داشته باشه...

خلاصه خدا چون رفیقم بود به حرف هام گوش می داد...و همش راهنمایی ام می‌کرد و

منم مقاومت میکردم..و باور نمی‌کردم..

خلاصه خدا رفیقم...کاری کرد...

.من یقین پیدا کنم که امام زمان وجود داره...

( ترجیح میدم چیزی راجب این قضیه نگم ولی واقعا شگفت‌انگیز بود)

بعد پذیرفتن...امام زمان‌‌...

بعدش... رسیدم به ولایت فقیه...

من واقعاً....از رهبری خیلی بدم می اومد...

و به خدا هم می گفتم...

رهبری واقعا آدم بدی هست و رهبری قبول ندارم...

ولی خب خدا دلایل مختلف منو قانع کرد...

به نظرم هر چند با رهبری بدم می اومد و دشمن بودم‌‌‌...

اما چون خدا رفیقم بود...و حرف دلمو به خدا می زدم...

خیلی رک و راست...به خدا می گفتم...

که این شخص...آدم بدی هست...

ولی ...خدا رفیقم...

آنقدر برام نشونه می فرستاد...

آنقدر دلمو نسبت به رهبری نرم میکرد...

و بهم اثبات کرد که...

رهبری نائب امام زمان هست...

مثلا از طریق فضای مجازی...بهم اثبات کرد...یا همون سال اکثر اند با رهبری دشمن بودن... چون فتنه زن و زندگی آزادی بود...

ولی خدا رفیقم...

قشنگ همون سال هدایتم کرد...

و کاری کرد من ...طرفدار رهبری شم...

و پشت نائب امام زمانم بمونم..

و قلبم دست کاری کرد که عمیقأ رهبری دوست داشته باشم...

هر چند که اکثرند داشتن بد رهبری می گفتن... ولی رفیقم خدا...

همه چیو مرحله به مرحله به من اثبات کرد

خلاصه ، طی این مراحل :

اول :

خدا خودشو به من هدیه داد..

و کاری کرد باهاش رفیق شم...

و باهم صمیمی شیم

مرحله دوم:

خدا کاری کرد من از اهل بیت بدم نیاد...

ذهنیت منفی ام تغییر داد

و کاری کرد به اهل بیت علاقه پیدا کنم

مرحله سوم:

بعدش خدا برام وجود داشتن امام زمان بهم اثبات کرد

و کاری کرد... یقیناً پیدا کنم...

امام زمان....صدرصد وجود داره

و کاری کرد با امام زمان دوست و رفیق شم

مرحله چهارم :

بهم اثبات کرد عملا...

با رهبری دشمن نباشم

و ازش بدم نیاد...

و کاری کرد...دوسش داشته باشم

و اثبات کرد عملا به من....فعلا...نائب امام زمان هست و تو باید پیرو رهبری باشی...که درست مسیر خدا رو بیای

نتیجه :

تو با خدا رفیق باش...

از ته دل باهاش حرف بزن

و باهاش صادق باش

نمازت بخون و باهاش صمیمی باش...

دشمن اهل بیت و رهبر انقلاب هم که باشی...

کاری می‌کنه...

عاشق شون شی...

کاری می‌کنه...پیرو شون شی...

خدا واقعا...یا مقلب القوب هست..

دل...مثل آب خوردن دل تغییر میده!

تو باهاش رفیق باش و صمیمی شو...

حرف دلتو...به خدا بزن

هر دشمنی که داری...

رک و راست به خدا ...برو بگو....

و با خدا...کلی حرف بزن...

و واقعا حقیقت از ته دل از خدا بخواه...

مثل آب خوردن...خدا هدایتت می‌کنه‌..

.

.

دیگه ادامه اش نگفتم..که بعدش طی اون سال ها چه اتفاقات قشنگی برام خدا رقم زد...

الان که دارم به گذشته نگاه میکنم..

می فهمم همش یک نقشه بود که منو به عشقم خدا نزدیک تر کنه❤️ حق نشونم بده و رابطه ام با خدا خیلی خیلی خوشگل شه...الهی شکر...

واقعا خدا خیلی بامعرفت و یکی یدونه است...

حیف نیست با چنین خدای خوشگلی...

طرح رفاقت و آشتی نریزیم؟

و تا آخر عمر باهاش عاشقانه زندگی نکنیم...