<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات ارشد</title>
        <link>https://virgool.io/MostafaArshad/feed</link>
        <description>چاپ و انتشار شعر و داستان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:33:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/hv8gg7pg5r0y/cgpjwk.png</url>
            <title>ارشد</title>
            <link>https://virgool.io/MostafaArshad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot; شکست، زندگی، دود و دعا &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-b1uzh0wor7hu</link>
                <description>در این تصویر به وضوح حال و روز مردی را می‌بینیم که زیر بار مشکلات و غم‌های زندگی خم شده است.داستان آدمی‌ست که به شدت درگیر درد و رنج درونی‌ست.او سرش را به دست گرفته و در حالی که سیگاری در دست دارد، به فکر فرو رفته است.گویی سنگینی زندگی و فشارهای روحی او را در خود فرو برده و چیزی جز خستگی و اندوه برایش باقی نگذاشته است.در بالای سر او تصویری از حضرت ابوالفضل (ع) دیده می‌شود، که با شجاعت و استواری‌اش در میان مردم شناخته می‌شود.این ترکیب، به نوعی تضاد بین ایمان و مشکلات دنیوی را به نمایش می‌گذارد؛ جایی که شاید مرد در جستجوی پناه و تسکین در ایمان به شخصیت‌های مذهبی است، اما هنوز با سختی‌های زندگی دست و پنجه نرم می‌کند.این تصویر به نوعی نمایانگر لحظه‌ای از زندگی است که در آن انسان با خودش و با معنای عمیق‌تر وجودش درگیر است؛ لحظه‌ای که ممکن است باعث شود فرد به دنبال نور امید در دل تاریکی‌ها بگردد.این تصویر روی دیوار انگار دارد به او گوشزد می‌کند که حتی در سخت‌ترین شرایط هم امید و استقامت می‌تواند نجات‌بخش باشد.ولی مرد مستاصل، انگار که دیگر نایی برای مقاومت ندارد؛ یا شاید هم هنوز سعی دارد، راهی برای برگشتن به مسیر پیدا کند.این عکس، تضاد بین درد و امید، ضعف و قدرت، و ناامیدی و ایمان رو به تصویر کشیده است.شاید مرد داستان هنوز در تلاش است که دوباره آن قدرت و ایمان را در خودش پیدا کند، یا شاید هم فقط دارد به گذشته و تمام چیزهایی که از دست داده است، فکر می‌کند.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 15:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;&quot; نشئه‌ در قلم &quot;&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D9%86%D8%B4%D8%A6%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85-zqdgkeqmu6zl</link>
                <description>نوشتن، همان لحظه‌ای است که زمان برای من متوقف می‌شود.انگار هر واژه، هر جمله، ذره‌ای از جانم را می‌گیرد و بر صفحه‌ای سفید نقش می‌بندد.در این لحظات، حس می‌کنم که در آغوش یک جهان تازه به سر می‌برم؛ جهانی که از هیچ‌، از تهی، از عمق وجودم زاده می‌شود.واژه‌ها همانند دانه‌هایی‌اند که در زمین بکر تخیل کاشته می‌شوند و آرام آرام، درختان بلندبالای داستان‌ها، شعرها و خاطره‌ها را می‌سازند.نشئه نویسندگی، همان حالتی است که روح آدمی را می‌گیرد و او را به ارتفاعات خیال و معنا می‌برد.گاهی حتی نمی‌دانی کِی و چطور از خودت جدا شدی و در دنیای دیگری پرسه می‌زنی؛ در میان جمله‌هایت گم می‌شوی، در واژه‌ها نفس می‌کشی و در خیال‌هایت زندگی می‌کنی.هر بار که قلم را بر کاغذ می‌لغزانی، گویا به هوایی تازه دست می‌یابی؛ هوایی که پر از بوی کلمات است، پر از عطر داستان‌هایی که هنوز نگفته‌ای.نشئه نویسندگی، نشئه‌ای است که از درون تو سرچشمه می‌گیرد، از جایی که شاید حتی خودت هم خبر نداری.حس عمیقی که نه تنها در دنیای کلمات، بلکه در زندگی واقعی‌ات هم جاری می‌شود؛ وقتی که می‌نویسی، انگار همه چیز معنا می‌یابد؛ حتی آن لحظات بی‌معنا و مبهم.واژه‌ها، مانند قطره‌های بارانی‌اند که بر دریای بی‌پایان خیال می‌بارند و موج‌هایی از حس و معنا را به وجود می‌آورند.این نشئه، چیزی است که با هیچ نشئه دیگری در دنیا قابل مقایسه نیست.نه تنها به تو حس سرمستی می‌دهد، بلکه تو را به خود واقعی‌ات نزدیک‌تر می‌کند. نویسندگی، مانند پنجره‌ای است که به سوی دنیایی بی‌انتها باز می‌شود؛ دنیایی که فقط تو و واژه‌هایت در آن هستید.این پنجره، تو را از واقعیت‌های سخت و سرد دور می‌کند و به جهانی می‌برد که در آن می‌توانی آزادانه پرواز کنی، رویا ببافی و از هر لحظه‌اش لذت ببری.نشئه نویسندگی، سرمستی‌ای است که هر نویسنده‌ای را بارها و بارها به سراغ قلم و کاغذ می‌کشاند.لحظاتی که در آن، نویسنده به خالق جهانی تازه تبدیل می‌شود؛ جهانی که در آن، همه چیز ممکن است و هیچ محدودیتی وجود ندارد. و این همان چیزی است که نوشتن را به یکی از زیباترین و پرقدرت‌ترین تجربه‌های زندگی تبدیل می‌کند.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 07:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;&quot; بانک مُجرم است &quot;&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%85%D9%8F%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dolksdout1c9</link>
                <description>در میان هیاهوی شهر، در قلب آسفالت و دود، یک صدای خاموش فریاد می‌زند؛ صدایی که از دل آهن و پلاستیک برخاسته، اما رنگِ خشم انسانی را بر خود دارد. موتورسیکلتی، که روزگاری فقط وسیله‌ای برای رفت و آمد بود، اکنون حامل پیامی است که دلی شکسته و زبانی ناتوان، بر آن حک کرده‌اند: &quot;بانک مُجرم است.&quot;این جمله ساده، مانند تیغی برنده، در میان هزاران نگاه بی‌تفاوت می‌گذرد. شاید هیچ‌کس نایستد، شاید همه بگذرند و فراموش کنند، اما این جمله مثل زخمی است که در قلب زمان باقی می‌ماند. این اعتراض خاموش، داستان مردمانی است که شاید لبخند بر لب داشته باشند، اما در اعماق دلشان طوفانی برپاست.این تصویر، حکایت انسانی است که در پیچ و خم زندگی، در برابر دیوارهای بلند و سرد سیستم ایستاده است. او دیگر نه صدایی دارد و نه قدرتی برای مقابله، اما همچنان می‌جنگد، با همان چیزی که در اختیار دارد: یک تکه کاغذ، یک موتور و یک امید. امید به اینکه شاید روزی، کسی، در میان این شلوغی، متوقف شود، بخواند، بفهمد، و شاید، فقط شاید، تغییر کند.این موتورسیکلت، نماد اعتراض نیست، بلکه نماد امید است. امید به عدالت، به شنیده شدن، به دیده شدن. امید به اینکه در میان این همه سنگ، گلی بروید و در میان این همه ظلمت، نوری بدرخشد.&quot;&quot; تحلیل شخصی من : &quot;&quot;استفاده از وسیله نقلیه به عنوان ابزار اعتراض: این موتورسیکلت به عنوان یک وسیله معمولی، اینجا به یک ابزار نمادین برای اعتراض و بیان نظر تبدیل شده است. این نشان‌دهنده تلاش فرد برای جلب توجه عمومی به موضوعی است که برایش مهم است.پیام مستقیم و صریح: جمله &quot;بانک مُجرم است&quot; پیامی بسیار قوی و مستقیم است که احتمالاً به مشکلات یا نارضایتی‌های فرد نسبت به سیستم بانکی اشاره دارد. این نوع اعتراض در فضای عمومی و با چنین شیوه‌ای معمولاً در شرایطی اتفاق می‌افتد که افراد احساس می‌کنند صدایشان به گوش نمی‌رسد.فضای اجتماعی و اقتصادی: این نوع اعتراض ممکن است بازتابی از شرایط اقتصادی یا اجتماعی جامعه باشد. ممکن است فرد از عملکرد بانک‌ها، مشکلات مالی، نرخ‌های بالای وام، یا سوء استفاده‌های احتمالی در سیستم بانکی ناراضی باشد.جلب توجه عمومی: با توجه به اینکه این موتورسیکلت در یک فضای عمومی قرار دارد، احتمالاً هدف از این حرکت، جلب توجه عموم مردم و رسانه‌ها به این موضوع است. این روش می‌تواند به عنوان یک ابزار موثر برای انتشار پیام اعتراضی فرد عمل کند.در مجموع، این عکس تصویری است که یک اعتراض ساده و در عین حال معنادار را نشان می‌دهد و می‌تواند به عنوان یک نماد از نارضایتی‌های اجتماعی و اقتصادی در یک جامعه تلقی شود.نویسنده و عکاس : مصطفی ارشد موقعیت : مشهد - میدان حافظ - ۳۱ مرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 10:08:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; از افتتاح تا انقضا &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D8%AD-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B6%D8%A7-zv4tgelpxxs9</link>
                <description>در این اندیشه که آیا تاریخ افتتاح زندگی مهم‌تر است یا تاریخ انقضا، به تفکری عمیق فرو می‌روم. روزی که پا به این جهان گذاشتیم، بی‌شک نقطه عطفی بود، اما حقیقت اینجاست که اهمیت اصلی در آن چیزی نهفته است که بین این دو تاریخ رخ می‌دهد.تاریخ افتتاح زندگی، تنها آغاز یک مسیر پر پیچ و خم است، اما آنچه ما را تعریف می‌کند، مسیری است که در طول زندگی می‌پیماییم؛ لحظات شادی، اندوه، شکست‌ها، پیروزی‌ها و همه و همه به زندگی ما معنا می‌بخشند.تاریخ انقضا، پایانی اجتناب‌ناپذیر است؛ اما اهمیت آن زمانی بیشتر می‌شود که به چگونگی زیستنمان نظر می‌افکنیم.آیا لحظه‌ها را قدر دانسته‌ایم؟ آیا با عشق و شور زندگی کرده‌ایم؟ به نظر من، آنچه بین این دو تاریخ رخ می‌دهد، ارزش و اهمیت واقعی زندگی را تعیین می‌کند. زندگی ما با اعمال و تجربیاتمان رنگ می‌گیرد و معنا می‌یابد.پس بیایید به جای نگرانی از تاریخ‌ها، به کیفیت لحظه‌ها بیندیشیم. به امید آنکه هر لحظه از زندگی‌مان، به گلی زیبا در باغ خاطراتمان تبدیل شود.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 23:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; از ۱۰:۱۰ به بعد &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%A7%D8%B2-%DB%B1%DB%B0%DB%B1%DB%B0-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-mmq2tokyfght</link>
                <description>⏰️ &quot;زندگی از ساعت ۱۰:۱۰ شروع شد&quot;این جمله، با سادگی و اختصار، تلنگری است به لحظه‌ای خاص و سرنوشت‌ساز. ساعت ۱۰:۱۰، زمانی است که انگار تمام گذشته و آینده در یک نقطه تلاقی می‌کنند و زندگی به شکلی نو آغاز می‌شود. شاید این لحظه، تجلی تولدی دوباره باشد؛ لحظه‌ای که روح انسانی با نیرویی تازه به حرکت درمی‌آید.این جمله به ما یادآوری می‌کند که هر روز، هر ساعت و حتی هر دقیقه، می‌تواند آغازگر مسیری تازه و پر از امید و تغییر باشد. لحظه‌ها را گرامی بداریم، چرا که هر یک می‌تواند نقطه عطفی در زندگی ما باشد.نویسنده: مصطفی ارشد </description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 23:03:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; سکوتِ کتابخانه یا هیجانِ سینما &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-kh5bsptphuii</link>
                <description>🎞 کتاب‌ها و فیلم‌ها هر دو رسانه‌هایی قدرتمند برای انتقال داستان‌ها، ایده‌ها و احساسات هستند، اما هرکدام ویژگی‌های خاص خود را دارند که تجربه‌ای منحصر به فرد را ارائه می‌دهند.🎬 خواندن کتاب‌ها و تماشای فیلم‌ها، هر دو دروازه‌هایی به دنیای دیگری‌اند؛ دنیایی پر از خیال، احساس، و تجربه‌های ناب انسانی. اما این دو رسانه هر یک به شیوه‌ای متفاوت ما را به این دنیاها می‌برند.کتاب‌ها، با واژگان و توصیفات خود، ما را به سفری عمیق و درونی دعوت می‌کنند. وقتی کتابی را می‌خوانیم، تخیل ما آزادانه به پرواز در می‌آید و هر صحنه، هر شخصیت و هر احساس را به دلخواه خود می‌سازیم. کلمات نویسنده، همچون جادویی، جهان‌هایی بی‌پایان را در ذهنمان خلق می‌کنند. هر صفحه‌ای از کتاب، دریچه‌ای به عمق روح و روان انسان‌ها باز می‌کند و ما را با خود به سفری درون‌نگرانه می‌برد. در این سفر، هر خواننده‌ای به نوعی نویسنده نیز هست؛ زیرا تخیل و تفسیرش از داستان، یگانه و خاص اوست.اما فیلم‌ها، با تصاویر و صداهای خود، تجربه‌ای مستقیم و بصری را به ما ارائه می‌دهند. هر فریم، هر دیالوگ و هر موسیقی، ما را به دنیایی ملموس‌تر و حی و حاضر می‌برد. فیلم‌ها با قدرت بصری و شنیداری‌شان، توانایی آن را دارند که احساسات و هیجانات را به شکلی فوری و شدید منتقل کنند. یک نگاه، یک حرکت دوربین یا یک نت موسیقی می‌تواند هزاران کلمه را بیان کند. تماشای فیلم، تجربه‌ای جمعی‌تر است؛ زیرا ما نه تنها داستان را می‌بینیم، بلکه با واکنش‌های دیگران نیز شریک می‌شویم.پس کدام بهتر است؟ بخوانیم یا ببینیم؟ پاسخ شاید این باشد که هر دو، در جای خود و زمان خود، ارزشمند و زیبا هستند. خواندن، ما را به سفری عمیق‌تر و شخصی‌تر می‌برد و تماشای فیلم، ما را به تجربه‌ای فوری و جمعی دعوت می‌کند. بهتر است هر دو را در آغوش بگیریم و از هر کدام به نوبه خود لذت ببریم.زندگی کوتاه است و جهان پر از داستان‌های گفتنی و دیدنی. بگذارید با خواندن کتاب‌ها و تماشای فیلم‌ها، روحمان را غنی‌تر کنیم و به دنیای بی‌کران داستان‌ها سفر کنیم. چرا که هر داستان، چه در کلمات و چه در تصاویر، نوری است که تاریکی‌های جهان را روشن می‌کند.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 20:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; تعادل عقل و دل در تصمیم‌گیری &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-f4spnhbwjw4d</link>
                <description> در پیچ و خم‌های زندگی، همواره دو راه پیش روی ماست: راه عقل و راه دل.این دو، هر یک به تنهایی، راهنماهای قابل اعتمادی نیستند. ولی وقتی به هم می‌پیوندند، می‌توانند ما را به مقصود برسانند.تصمیم را با عقل بگیریم و با دل انجام دهیم؟ در این حالت، ما ابتدا به دقت همه چیز را می‌سنجیم، جوانب را بررسی می‌کنیم و از منطق و خرد بهره می‌بریم. سپس، وقتی تصمیم گرفته شد، با تمام شور و شوق و قلبی گرم، به سوی هدف حرکت می‌کنیم. این روش، راهی است که اطمینان و امنیت را به همراه دارد؛ چرا که پایه‌های تصمیم بر اساس منطق و تعقل ساخته شده و در مسیر، از انرژی و احساساتمان بهره می‌بریم.یا شاید با دل تصمیم بگیریم و با عقل انجام دهیم؟ در این حالت، ما به صدای درونمان گوش می‌دهیم، به ندای قلبی که شاید بی‌منطق به نظر برسد اما از عمق وجودمان برمی‌خیزد. وقتی تصمیم گرفته شد، با احتیاط و برنامه‌ریزی دقیق، گام به گام پیش می‌رویم تا آنچه که دل خواسته است، به واقعیت بدل شود. این روش، ما را به سوی رؤیاهایمان می‌برد، در حالی که از اشتباهات و لغزش‌ها نیز جلوگیری می‌کند.اما در نهایت، شاید بهترین راه این باشد که تعادلی میان این دو برقرار کنیم. گاهی عقل را برای تصمیم‌گیری به کار بگیریم و دل را برای اجرا، و گاهی دل را برای انتخاب و عقل را برای پیشبرد. هر دو را به عنوان دو بال یک پرنده در نظر بگیریم که تنها با همکاری و هماهنگی می‌توانند ما را به آسمان بلند آرزوهایمان برسانند.در زندگی، هنر واقعی در این است که بدانیم کی به عقل گوش کنیم و کی به دل. چرا که زندگی، آمیزه‌ای از عقل و دل، منطق و احساس، و تصمیم‌گیری و عمل است.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 12:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;داستانی از عشق، فقر و استقامت&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%81%D9%82%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-uy2rc9jphryz</link>
                <description>هنر نئورئالیسم در سینمای هند✔️ فیلم &quot;دو جریب زمین&quot; ساخته بیمال روی، یکی از شاهکارهای سینمای هند است که با قدرت و تاثیرگذاری بالایی مسائل اجتماعی و اقتصادی را به تصویر می‌کشد. این فیلم، داستان خانواده‌ای فقیر در هند را روایت می‌کند که با مشکلات و سختی‌های فراوانی دست و پنجه نرم می‌کنند تا زمین زراعی خود را حفظ کنند.بیمال روی با استفاده از سبک نئورئالیستی، توانسته است تصویری واقعی و بدون بزک از زندگی طبقه پایین جامعه هند ارائه دهد. بازی‌های درخشان بازیگران، به ویژه بالراج ساهنی در نقش اصلی، همراه با فیلمبرداری فوق‌العاده که فقر و مبارزه روزمره را به خوبی نمایش می‌دهد، از نقاط قوت فیلم است.فیلم &quot;دو جریب زمین&quot; نه تنها به مسائل اقتصادی و اجتماعی می‌پردازد، بلکه عمق روابط انسانی و تلاش بی‌پایان برای بقا را نیز به تصویر می‌کشد. روی با این فیلم، توانسته است تعهد خود به مسائل اجتماعی و دغدغه‌های انسانی را نشان دهد و اثری ماندگار خلق کند که هنوز هم پس از دهه‌ها، پیام‌های آن قابل تامل و مهم است.در مجموع، &quot;دو جریب زمین&quot; یک اثر هنری بی‌نظیر است که با روایت ساده و در عین حال عمیق خود، توانسته است توجه مخاطبان و منتقدان را به خود جلب کند و به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سینمای هند شناخته شود.نویسنده : مصطفی ارشد</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 18:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفید مجهول</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%87%D9%88%D9%84-a3h6qm7i08k8</link>
                <description>برای اولین و آخرین بار، به خاطر کار پدرم که گروهبان بود، خانه‌مان‌ را با آن محله‌ و آدم‌هایش جا گذاشتیم و به قول پدرم صدها فرسنگ آمدیم اینطرف‌تر. یک خانه‌ی کوچک که در و دیوارش با یکدیگر سر جنگ داشتند، نصیبمان شد. توی یک محله شلوغ، پشت به یک بازار محلی بودیم که هر روز خدا، همهمه مردم و صدای گاو، گوسفند و مرغ، شنیده می‌شد؛ اگر هم گذرت به آنجا می‌خورد، بوی سبزی‌ و میو‌ه و فضله‌ی حیوانات از هر طرفی زیر دماغت می‌زدند و تو را به هر سمتی می‌کشاندند.تازه نُه سالم بود، از روستای که پدر و مادرم می‌گفتند اسمش ده‌مختار هست، آمده بودیم به شهری که همه سردشت صدایش می‌زدند. دو روز از آمدنمان نگذشته بود که مادرم به حکم  پدر، همان حوالی خانه‌مان، برای ثبت‌نام به یک مدرسه رفتیم.از فردای آن روز که پشت میز چوبی نشستم، هیچوقت فکرش را نمی‌کردم که معلم‌‌‌مان یک خانم باشد، آن هم یک خانم مهربان، پُر هیبت و درشت اندام با لباس‌های بلند مشکی که اُبهت خاصی داشت؛ از همان روز اول که من را با پیراهنی گشاد و شلواری ساده سفید‌رنگ دید، دوستم داشت.من خانم مهوش صدایش می‌زدم. خیلی شبیه به مادربزرگم ننه حوران بود، خانم مهوش هر بار که به کلاس ما می‌آمد، بی برو برگرد همیشه می‌گفت که من اسم قشنگی دارم. گاهی من را تشویق می‌کرد که نامم‌ را بخش کنم یا تلفظ و معنایش را به هم‌کلاسی‌هایم یاد بدهم.من هم طبق عادت می‌ایستادم و می‌گفتم : « دوس - تین ».همان اوایل، خانم مهوش با کنجکاوی‌اش و اصرار بچه‌ها از من پرسید که معنی اسمت چیست و از کدام شهر آمدی.من هم با لهجه‌ای که داشتم، سعی می‌کردم تغییرش بدهم تا کسی من را مسخره نکند. البته ناگفته‌ نماند که خودشان هم لهجه‌ای داشتند که بیشتر اوقات متوجه نمی‌شدم، حتی خانم مهوش.ایستادم و گفتم : « من دوستینم‌، خونمون ده‌مختار، ما بلوچی‌ها از این لباس‌ها تن می‌کنیم ... »همانطور حرف می‌زدم، ولی انگار کسی گوش نمی‌کرد، نه خانم مهوش و نه بچه‌‌هایی که لباسهایشان شبیه به من بود، نمی‌دانم محو لهجه من شده بودند یا لباس‌هایم برایشان عجیب بود.از آنجا که تنها دانش‌آموز مهاجر کلاسمان بودم، من را به نیمکتی در ردیف اول کنارِ پنجره بردند. پنجره‌ای که روی شیشه‌هایش را مانند علامت ریاضی با چسب ضربدر کشیده بودند و جالب‌تر اینکه همه‌جای بدنش، مانند پوستِ خواهر بزرگترم ریحان، لکه‌لکه شده بود.خانم مهوش برخلاف هیکل درشت و زمختش، دلی مهربان داشت. همیشه برای من وقت بیشتری می‌گذاشت تا که کلمات و عبارات را با تلفظ صحیح فارسی یادم بگیرم، آرام آرام زمزمه می‌کرد و من تکرار می‌کردم.« هواپیما، جنگ، برف، فاجعه، شهید و ... »وقتی کلمه جنگ را می‌شنیدم یا شهید، برایم نامفهوم و غریب بود. تا اینکه خانم مهوش، همه‌ ما را با جنگ آشنا کرد.جنگی که من فقط از لابه‌لای حرف‌های پدر و مادرم می‌فهمیدم و سر درنمی‌آوردم.خانم مهوش همیشه با بغض از جنگ برایمان می‌گفت که یک اتفاق ساده نیست، بازی بزرگتراست، بازی که ما مردم باید تاوانش را بدهیم.وقتی از وسایل بازی بزرگترها در این جنگ می‌گفت، ما بچه‌ها همگی چشمانمان گرد می‌شد. « بمباران شیمیایی، موشک و ... »یک روز وسط کلاس، خانم مهوش، تخته سیاه را با تمام جمع و تفریق‌هایش پاک کرد. تصویر یک ابر شبیه به قارچ کشید و گفت بمباران شیمیایی این شکلی است و با گچ سفید، نقطه‌‌چین‌های پراکنده‌ای را به دور آن نقاشی کرد و اخطار می‌داد که هر زمان این ابر بزرگ را دیدید، دهان و بینی‌تان را با پارچه‌‌ای خیس ببندید تا که این غبارهای سفید ما را نکشد.ماه‌ها گذشت و هوا کم‌کم سرد شد؛ بهمن، اسفند؛ و این هوای سرد برای من و خواهرم خیلی عجیب بود.  وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شدم هوا تاریک بود، توی راه مدرسه هوای سرد را می‌بلعیدم و دودش را مثل سیگار‌ کشیدن‌های بی‌وقفه‌ی پدرم، بیرون می‌دادم.سر کلاس نقاشی، وقتی پشت میز نشسته بودم، به بیرون پنجره خیره شدم و در عالم خیال سیر می‌کردم که یک‌مرتبه نقطه‌هایی را در آسمان دیدم؛ مثل همان‌هایی که خانم مهوش برایمان کشیده بود.نقطه‌ها اولش کم و پراکنده بودند، اما بعد، تعدادشان خیلی زیاد شد.فریاد کشیدم : « بمب، بمب »خانم مهوش با حرکتی تند کتابش را رها کرد و از پشت میزش بلند شد؛ چرخید و با شتاب به طرفم آمد. آنقدر هُول شده بود، که تا رسیدن به من، سِکندری خورد و افتاد. چند تا دختر و پسر از من کوچکتر هم زدند زیر گریه.اما ناگهان چهره مبهوت و متحیر خانم مهوش، به بیرون پنجره بی‌حرکت رنگ باخت و گفت: « ای وای دوستین پسرم! این که برفه »نفسش تازه شد و رو به من کرد، از ته دل خندید و گفت : « اینا فقط برفه، برف! »من هم تکرار کردم : « برف! »بچه‌ها، یک‌به‌یک می‌خندیدند‌؛ من هم با دقت بیشتر از پنجره بیرون را نگاه کردم.خانم مهوش هم فرصت را غنیمت‌ شمرد و از برف برایم می‌گفت. در تمام عمرم شنیده بودم که در فصل زمستان، مثل همین حالا، بلورهای سفیدی از آسمان می‌بارد، اما هرگز با چشم خودم ندیده بودم، تا که با غبارهای سفید اشتباه‌شان نگیرم.لحظه قشنگی بود، در یک چشم به هم‌زدن، تمام ماشین‌ها‌، درخت‌ها و تمام شهر، شبیه به رنگ لباس من شد.#مصطفی ارشد </description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 16:58:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه، روز خوشبختی‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-rdupk3uaaojj</link>
                <description>از نیمه‌های شب خوابش نمی‌برد و غرق در فکرِ فردا بود، آنقدر غوطه‌ور بود که متوجه تغییر رنگ آسمان نشد که از سیاهی به شفق رسیده بود.صدای بیرون پنجره، او را متوجه زمان کرد؛ تسبیح و قرآن را با احترام روی میز خیاطی گذاشت و خودش را برای دم کردن و نوشیدنِ یک چایی‌ تازه‌دم، به آشپزخانه رساند.بعد از انتظار و شنیدن صدای سوتِ سماور، که پرده افکارش را پاره کرد؛ آرام درون استکان، چای ریخت و کنارِ نعلبکی یک غنچهِ گل محمدی گذاشت، می‌دانست که امروز، روز موعد است و عماد بعد از گذشت ۱۰ سال و ۸ ماه و ۱۴ روز، به خانه برمی‌گردد‌.ساعت دیواری، بیش از قبل بی‌تابی می‌کرد تا که زودتر، عقربه‌هایش را به ۰۷:۰۰ برساند.دلشورگی امانش را بریده بود؛ نمی‌دانست که چطور باید غبار یک دهه و چندی را از میان‌شان بردارد.هیچ تصوری از چهره تازه‌ او نداشت؛ آخرین بار، عماد را با چهره‌ای بشاش و موهای خرمایی‌اش که قدی بلندتر از خودش که ۱.۶۷ بود، به یاد داشت.هیچ نمی‌دانست که آیا عماد، همان عماد ۱۰ سال و ۸ ماه و ۱۴ روز پیش است یا نه؛ آیا رنگِ موهایش به قوتِ خودش باقی مانده؛ هنوز چشم‌هایش می‌خندد یا که به وقتِ قهقهه، چالِ گونه‌هایش رخ‌ می‌نماید و سبیل‌هایش تا بناگوشش، قد می‌کشد.استکان چایی‌اش، روی اُپِن آشپزخانه جا خوش کرد و خودش را به آینه قدی اتاق رساند.در انعکاس آینه، دختری را دید که شقیقه‌هایش سفید و موهایش همچون مزرعه‌ِ نابسامان رنگ‌پریده بود.دیگر خیالش راحت شد که فقط تنها او پیر نشده است و عماد هم به سان خودش، پیر و رنجور شده است؛ بالاخره هر چی باشد او مرد است و سختی‌های زیادی را در اسارت به جان خریده است.منیره، هر از گاهی به ساعت کوکی روسی‌اش که جانی بر پیکره‌اش نمانده بود، خیره می‌شد و به خودش نق می‌زد که انتظار داشته است برای این روز به خصوص، یکی از اعضای خانواده‌اش یا فامیل؛ یا دست‌کم حداقل یک دوست نزدیک، همراه او برای استقبال از عماد می‌آمدند.لباس‌هایش را از درون کمد دیواری، یکی‌یکی بیرون می‌کشد و براندازشان‌ می‌کند، که کدام یک از آنها به تنش زار نمی‌زند، تا که برای نگاهِ عماد، بعد از ۱۰ سال و ۸ ماه و ۱۴ روز، دلبری کند.چیزی به ساعت ۵ صبح نمانده بود؛ سوار آسانسور شد و با یک موسیقی ملایم، ارتباطش را با طبقه ششم قطع کرد و به طبقه همکف رسید.به محض باز شدن درب ساختمانِ گندم، همجه‌ای از باد سرد به صورتش برخورد کرد و با جبری ناخواسته به ریه‌هایش رفتند.به انتهای کوچه رسید و به انتظار ماند تا که خودروی از آن خیابان عبور کند و زودتر از ساعت ۷ به زندان مرکزی برسد.امروز انگاری، در انتهای خیابان گل‌بو، خبری از ماشین نبود که او را به میدان آزادی برساند. ادامه پیاده‌رو را گرفت و قدم‌زنان، خیابان‌ گل‌بو را طی و دعایی نامفهوم، زیرلب زمزمه‌ می‌کرد.آسفالت خیابان‌، هنوز با حضور خودروها به لرزه نیافتاده بود و زندگی در درونشان جریانی نداشت.آفتاب از نیش کوه، خودش را بالا کشید و از سر لطف، نورش را بین مردم تقسیم کرد.قدم‌های منیره در اول خیابان دلیری، متوقف شد و در کنار حاشیه پیاده‌رو ایستاد، منتظر ماند تا که با اولین تاکسی، خودش را از سرمای دزد و زمانی که از دستش می‌رفت، نجات بدهد.چند لحظه‌ای نگذشت که پراید نوک‌مدادی‌ی، که سنِ راننده‌اش از ۴۰ سال تجاوز نمی‌کرد، جلوی پای منیره، خطی تند بر آسفالت کشید و ایستاد.- « خانوم میدون آزادی میرین! »- « نه آقا، زندان مرکزی میرم. »- « زنــدون !! »- « بله زندان. چقدر میگیرین تا اونجا ؟ »راننده، ریش بلند مشکی‌اش را خاراند.- « خب ... دربست تا اونجا 60 تومن »- « آقا چه خبره 60 تومن ! »- « خانوم جان، ناسلامتی دارم دربست میبرمتون‌ها، اونم کجا، اوووه  اونور حسن آباد؛ بعدشم این موقع صبح ماشین گیرتون نمیاد که از میدون برین اونجا، خود دانی ما که رفتیم  »منیره چاره‌ای نداشت تا که سوار شود؛ چون از مدت‌ها پیش برای این روز، لحظه شماری کرده بود تا که به وقت آزادی، عماد، زندگی جدیدش را با دیدن او، آغاز کند.در کسری از ثانیه، تصمیمش را گرفت.- « آقا صبر کنید، سوار میشم»از در عقب، سوار ماشین شد.- « آقا، نمیشه کمتر بگیرین؟ من کارگرم ... راستش دارم میرم استقبال شوهرم. من جای خواهرتون، تو رو خدا اگه میشه کمتر بگیرین. خدا به زندگیت رونق بده »راننده نگاهش را تیز کرد و از آینه، چشمان آبی منیره را نگاه کرد و با لبخندی محسوس حرکات او را زیرنظر داشت.منیره احساس خوبی نداشت، در سر جایش جابه‌جا شد و با انعکاس چهره‌اش در شیشه ماشین، روسری آبی و مانتوی بلند کرمی‌اش را مرتب کرد.- « خانوم آخه چی بگم والا ... باشه شما پنجاه تومن بده، خوبه ؟»منیره سرش را پایین نگاه داشت و زیر لب زمزمه کرد « کاچی به از هیچی »- « ممنونم آقا، خدا به زن و بچه‌ات سلامتی بده »راننده با این دعای منیره، مُهر سکوت به لبان و چشمانش خورد. پا روی پدال‌ها گذاشت و با دنده یک حرکت کرد.هنوز به انتهای خیابان نرسیده بودند که پیچ رادیو با انگشتان راننده به حرکت در آمد و صدای مجری رادیو در فضای کوچک ماشین پخش شد که صبح چهارشنبه را به همه هموطنان خوش‌آمد می‌گفت.منیره با شنیدن نام چهارشنبه، خونی تازه در رگ‌هایش جاری شد و سر انگشتانش خیس عرق شد، چشمان آبی‌اش می‌درخشید.امروز چهارشنبهِ اول دی ماه، روز آزادی عماد بود، روز خوشبختی؛ روزی که سال‌ها انتظارش را می‌کشید.در طول مسیر یک‌ساعته به زندان، منیره تصویر خودش و عماد را در ذهنش تجسم می‌کرد؛ به آغوش کشیدنش، نوازش ریش و موی خرمایی‌اش و دلش برای خنده‌های از ته دل او تنگ شده بود.برای حضور عماد، از روز قبل، خانه را تمیز و یک کاسه نخود در آب خیسانده و سبزی‌ تازه پاک کرده تا که برای ظهر چهارشنبه، آش رشته مورد علاقه عماد را بپزد.راننده در طول مسیر، هر از گاهی، از آینه، منیره را می‌دید که در دنیای خودش با لبخندی ملموس غرق است. او هم فهمیده بود که این چهارشنبه چه روز خجسته‌ای برای مسافرش است که با این حس و حال، به استقبال شوهرش می‌رود.ماشین مقابل درب بزرگ زندان، ترمز کرد.- « خانوم رسیدیم جلوی زندون »منیره دور و برش را برانداز کرد، انگاری چیزی جا گذاشته است.- « خانوم دنبال چیزی می‌گردین !؟ تا جایی که من یادمه موقعی که سوار شدین چیزی دستتون نبود، نه ساکی نه پلاستیکی ... »- « آها ببخشید آقا. حواسم نبود، فکرکردم ساک لباسای شوهرم دستمه »راننده نگاهی متعجب به منیره کرد و لبخندی زد.منیره دست در کیف دستی‌اش کرد و پنج اسکانس ده هزار تومانی شمارد و رو به راننده گرفت.- « خیلی ممنون آقا. دست شما درد نکنه. خدا به کسب و کارت برکت بده. »راننده دستش را دراز کرد و چند لحظه‌ای مکث کرد.- « خانوم، می‌خواین وایستم تا با شوهرتون برگردونمتون. اینجا ماشین بد گیر میادا »- « نه ممنون آقا. تا مرخصش کنن طول می‌کشه. خدا از برادری کمت نکنه »راننده سری تکان داد و پول را گرفت؛ منیره از ماشین پیاده شد.ماشین با سرعت دور شد و او را در مقابل زندان تنها گذاشت.منیره مانتوی و روسری‌اش را مرتب کرد؛ تا در ورودی بزرگ، چند قدمی فاصله نداشت.دکه‌ای کوچک جلوی ساختمان زندان وجود داشت که سربازی درونش نگهبانی می‌داد.- « سلام سرکار. »- « سلام خانوم بفرمایید. »- « ببخشید اومدم برای استقبال شوهرم. امروز آزاد میشه. »- « مطمئنین خانوم. امروز که کسی قرار نیست آزاد شه. »- « نه، امروز شوهرم آزادیشه، امروز مگه چهارشنبه نیست؟ »- « بله چهارشنبس خانوم. والا تا جایی که من خبر دارم، امروز کسی از این در خارج نمیشه »- « دارین اشتباه میکنین‌ها. میشه برم داخل دنبالش؟ »- « نه اصلا نمیشه خانم. اینجا ممنوعه »- « خب نمیشه که اینجا بمونم، شوهرم داخله،امروز قراره آزاد شه. شمام که یه چیز دیگه میگین »- « نمیشه برین داخل. صبر کنید به مافوقم اعلام کنم. ببینم شوهر شما کیه »سرباز از جلوی دکه دور شد و زنگ آیفون تصویری را زد.روح منیره، درون زندان به دنبال عماد بود که او را پیدا کند و با خود بیرون بیارتش؛ و هیچ یک از مکالمه سرباز با درون زندان را نفهمید.سرباز رو به خانم کرد و گفت : « خانم، اسم شوهرتون چیه ؟ »- « آهان ... عماد محسنی »سرباز نام عماد محسنی را برای آنطرف خط، تکرار کرد. تلفن گذاشته شد و چند دقیقه بعد در باز شد.درجه‌داری از داخل زندان بیرون آمد و سرباز احترام نظامی گذاشت. منیره چند قدم جلوتر رفت و جلوی درجه‌دار ایستاد.- «سلام خانم، سرگرد افشاری‌ام؛ بفرمایید. »- « سلام جناب سرگرد؛ من اومدم دنبال شوهرم،امروز قرار آزاد شه، ولی این سربازتون میگه اصلا امروز کسی قرار نیست آزاد شه »- « بله... فرمودین عماد محسنی شوهرتونه !؟ »- « بله بله ... چرا امروز آزاد نمیشه ؟ میشه ببینمش ؟ »- « حقیقتش ... شوهر شما ... »- « شوهرم چی ! چی شده ؟ حالش بد شده ؟ تورو خدا بگید »- « شما آخرین بار شوهرتون رو کی دیدین یا باهاش حرف زدین ؟ »- « همین ...اوووم... دقیقا یادم نیست، همین چند وقت پیش بود باهاش حرف زدم و گفت چهارشنبه اول دی آزاد میشه »سرگرد به پشت سرش نگاهی می‌اندازد، به بیسیم‌اش ور می‌رود وپرونده آبی که در دستش لوله کرد بود را رو به منیره باز می‌کند.- « خانم. ایشون شوهر شماست ؟ »- « بله شوهرمه، عماد. الهی قربونش برم. چی شده جناب سرگرد ؟ »- « شوهر شما... ، 1 دی 98 ... اعدام شده. »منیره کاملا خشکش زده بود، باورش نمی‌شد. مثل برگ خزان روی زمین افتاد و از هوش رفت.سرگرد با بیسیم درخواست آمبولانس کرد.چند ساعت بعد، منیره درون بخش به‌هوش آمد، چند لحظه‌ای نگذشت که داد و بیداد به راه انداخت که از روی تخت بلند شود و دنبال عماد برود.خواهرش مونا، دستان منیره را گرفت و قصد آرام کردنش را داشت، ولی او بی‌توجه به خواهرش، به شلنگ سرم و آنژیوکت چنگ می‌انداخت.دو پرستار بالای سرش آمدند و به او آرامبخش با دوز بالاتر تزریق کردند؛منیره به خواب رفت.جناب سرگرد داخل اتاق آمد و پیش مونا ایستاد.- « واقعا متاسفم خانم. مگه خواهرتون نمیدونست که شوهرش رو اعدام کردند.»- « چی بگم جناب سرگرد. خواهرم منیره، سه ساله که اولین چهارشنبه دی‌ماه رو میاد به استقبال شوهرش عماد. نمیخواد باور کنه... با اینکاراش، الان دیگه اون زن بیست و پنج ساله نیست. شده عین زنای چهل ساله، خودشو پیر کرد »- « چی بگم خانم. واقعا سخته. اگه میدونستم، اینجوری نمی‌گفتم، می‌ذاشتم به عهده مددکاری زندان تا بهشون بفهمونن که شوهرشون ...»- « اشکال نداره جناب سرگرد، کاریه که شده. میخوام بعد ترخصیش ببرمش شمال پیش دایی‌ام، شاید حالش بهتر شه »- « بازم شرمنده خانم. بهترین کار رو میکنید ... آب و هوای تازه براشون خوبه. با اجازتون من میرم و با بیمارستان هماهنگ میکنم که ترخیص ایشون مورد نداره »- « ممنونم جناب سرگرد »سرگرد افشاری کلاه نظامی‌اش را به سر کرد، از اتاق خارج شد و به سمت اتاق رییس بیمارستان رفت.مونا، روی صندلی کنار تخت نشست و دست چپ منیره را گرفت و نوازشش می‌کرد. منیره در خوابی بود که عمرش کوتاه بود.مصطفی ارشدhttps://www.mostafaarshad.ir</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 09:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشنامه : زن‌ها همه مثل همند</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF-ho5cdfzcyzki</link>
                <description>نمایشنامهاشخاص نمایش :زن ( خانه‌دار – ۴۰ ساله )مرد ( بازنشسته ۶۱ ساله )صحنه :( زن درون آشپزخانه، در تکاپو می‌باشد – مرد روی مبل نشسته و استراحت می‌کند و به بیرون از پنجره خیره شده است )زن : ” معلوم هست چه کار میکنی ؟ ”مرد : ” نشستم ”زن : ” نشستی ؟ ”مرد : ” آره فقط نشستم رو مبل. ”زن : ” ولی بالاخره داری یه کاری میکنی ! ”مرد : ” نه، فقط نشستم ”زن : ” داری به چی فکر میکنی ؟ ”مرد : ” به هیچی فکر نمیکنم ”( زن پشت اپن آشپزخانه، رو به مرد می‌ایستد )زن : ” ضرر نداره بری توی پارک قدم بزنی “‌مرد : ” نه، نمیخوام برم ”زن : ” الان کاپشن و شال‌گردنتو میارم ”مرد : ” نه، ممنون عزیزم ”زن : ” ولی بیرون هوا دزده؛ بدون کاپشن و شال‌گردن نمیشه بری که ”مرد : ” من که نمیخوام برم بیرون ”زن : ” ولی تو که میخواستی بری بیرون! ”مرد : ” نه، تو میخواستی که من برم بیرون قدم بزنم ”زن : ” من !؟ به من چه که تو میخوای بری یا نری ”مرد : ” باشه … ”زن : ” من فقط گفتم که ضرری نداره بری بیرون قدم بزنی، همین ”مرد : ” نه ضرر نداره ”زن : ” بالاخره میخوای چه کار کنی ؟ ”مرد : ” میخوام بشینم اینجا، البته اگه بذاری ”زن : ” آآخ، آدمو دیوونه میکنی مرد! ”( مرد آهی بلند، ولی آرام سر می‌دهد و زن با حالتی حق به جانب، سرش را از چارچوب آشپزخانه بیرون می‌آورد و رو به مرد، از پشت سرش با او حرف می‌زند)زن : ” اول میخواستی بری پیاده‌روی، بعد پشیمون شدی؛ بعد میگی کاپشنتو بیارم، بازم پشیمون شدی. بالاخره میخوای چکار کنی !؟ ”( زن با نگاهی چپ‌چپ به آشپزخانه برمی‌گردد و به آشپزی مشغول می‌شود)مرد : ” هیچی، فقط میخوام بشینم همینجا ”زن : ” چی شد که یهو هوس کردی فقط بشینی روی مبل؟ که منو عذاب بدی ؟”مرد : ” یهویی نیست. از اولشم قرار بود همینجا بشینم ”( زن دست از کار می‌کشد و از آنطرف اپن، خطاب به مرد ادامه می‌دهد)زن : ” بشینی که چی بشه ؟ ”مرد : ” بنظرت مرد میشینن که چکار کنن !؟ ”زن : ” نمیدونم، تو نشستی از من سوال می‌کنی ”مرد : ” نشستم خیر سرم استراحت کنم ”( زن به کار کردنش ادامه می‌دهد)زن : ” اگه واقعا می‌خواستی استراحت کنی، این همه وقت با من حرف نمی‌زدی ”مرد : ” من دیگه اصلا حرفی نمی‌زنم ”( چند لحظه کوتاه، سکوت حکم‌فرما می‌شود )زن : ” الان دوست داشتی کاری رو که دوست داری انجام بدی !؟ ”مرد : ” اووووم، آره ”( دوباره سکوت حکم‌فرما می‌شود )زن : ” داری چیزی می‌خونی ؟ ”مرد : ” نه ”زن : ” خب یه چیزی بخون! ”مرد : ” باشه، بعدا شاید خوندم ”زن : ” روزنامه امروز روی میزه نهارخوریه، برو بردار”مرد : ” نه فعلا میخوام بشینم همینجا ”زن : ” میخوای من برات بیارمش ؟ ”مرد : ” نه، خیلی ممنون عزیزم ”( زن با کنایه و غر میزند )زن : آقا دوست داره یکی در خدمتش باشه فقط، آره؟ من که تموم روز دارم توی این خونه کار میکنم، یه بارم خودت برو روزنامه‌تو بردار”مرد : ” ولی من که نمیخوام روزنامه بخونم ”زن : ” ای بابا، اول گفتی میخوای روزنامه بخونی بعدش پشیمون میشی ”مرد : ” من از اول میخواستم فقط همینجا بشینم ”زن : ” اصلا هر کاری دوست داری بکن، به من چه ”مرد : ” دارم همینکارو میکنم ”زن : ” پس دیگه هی به جون من غز نزن ”( زن با عجله در آشپزخانه در تکاپو است و مرد چشمانش را روی هم میبند که بخوابد)</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 12:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یتیم‌خانه آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-nzzy8ahvqswt</link>
                <description>آن وقت‌ها زیبایی، برای من معنا و مفهوم خاصی داشت. اگر اشتباه نکنم چند هفته یا شاید هم یک ماه قبل از اینکه یتیم‌خانه، من را به پیرمردی تبدیل کند؛ شش یا هفت بهار را بیشتر ندیده بودم.هر روز صبح، با صدای گوشخراش زنگ زهوار در رفته‌ای که به دیوار سیمانی سنجاق شده بود، بیدار می‌شدم؛ مانند سربازی کوچک، تختم را مرتب می‌کردم و لباس‌های هم‌شکل با هم ردیف‌هایم را می‌پوشیدم و در یکی از صف‌ها برای رفتن به سالن غذاخوری می‌ایستادم.از داخل حیاط بزرگ یتیم‌خانه، به همراه سی و سه پسر دیگر، که به قول خاله شوکت، سال تولد من هم همین عدد بود، تا ساختمان روبرویی رژه می‌رفتم.آنقدر مسیر ساختمان خوابگاه تا سالن غذاخوری را رژه رفته بودم که تک‌تک اجزای آن محیط را، به وقت خواب در ذهنم تجسم می‌کردم که در تاریکی چه شکلی هستند. مثل مناره‌های مسجدی که قدش از چنارهای گوشه حیاط بلندتر بود؛ یا گنبدی که با آن قامت خپل و آجری‌اش، چنگی به دل نمی‌زد، حتی قد آقای جابر از او بلندتر بود.یک روز جمعه، وقتی که گوشه حیاط، زیر سایه درختان چنار، در حال شمردن تیله‌های رنگی‌ام بودم؛ آقای جابر را دیدم که با یک تور دسته‌دار بزرگ که حتی می‌توانست گنبد آجری را ببلعد، دنبال پروانه‌های خالدار نارنجی می‌کرد. پروانه‌هایی که من عاشق‌شان بودم، همیشه به وقت تولد گل محمدی و شب‌بوها؛ دسته‌های صدتایی‌شان در اطراف باغچه و بوته‌ها، زندگی می‌کردند.با دقت حرکات آقای جابر را زیر نظر داشتم که چه طور با آن دسته بلند توری، آن موجودات زیبا را یکی پس از دیگری، به تور می‌اندازد و بعد با سنجاق سر، بال‌هایشان را به یک تکه مقوای ضخیم می‌چسباند.چه قدر به بند کشیدن و قتل این موجودات زیبا، ظالمانه بود. بارها و بارها تنها به دور از چشم جابر، به میان بوته‌ها می‌رفتم و دراز می‌کشیدم؛ تا که پروانه‌ها، روی سر و صورت، دست‌هایم بنشینند، تا بتوانم خال‌های مشکی‌شان را از نزدیک تماشا کنم و بشمارم.وقتی یکی از هم اتاقی‌هایم به آقای جابر خبر داد که تلفن اتاقش زنگ می‌خورد، او هم بساط مقوا و پروانه‌ها را روی پله‌های سیمانی تنها گذاشت و به داخل ساختمان رفت.به اطرافم سر چرخاندم و کسی را جز خودم آنجا ندیدم؛ به طرف پله سیمانی دویدم و بالای سر مقوای بزرگ ایستادم و به پروانه‌ای که تازه روی آن سنجاق شده بود، نگاه می‌کردم. هنوز تکان می‌خورد.با سر انگشتم به یکی از بال‌هایش دست زدم؛ سنجاق باز شد و به زمین افتاد. پروانه با سرعت شروع به بال زدن کرد تا که رها شود؛ اما هنوز بال دیگرش اسیر سنجاق بود.سرانجامِ جنب و جوش‌هایش به شکستن بالش ختم شد و پروانه خال‌دار روی پله پایینی افتاد و شروع به لرزیدن کرد.متحیر از دیدن چنین صحنه‌ دلخراشی، بال شکسته‌اش را برداشتم و با آب دهانم آن را خیس کردم و سعی کردم دوباره آن را به بدن پروانه بچسبانم تا که قبل از آمدن آقای جابر، بتواند فرار کند و جانش را نجات بدهد؛ اما بال به او نمی‌چسبید.طولی نکشید که آقای جابر، از در پشتی که به انباری راه داشت، وارد حیاط شد. من بی‌خبر از او که نمی‌دانستم بالای سرم ایستاده است، در تلاش برای چسباندن مجدد بال پروانه بودم.در کسری از ثانیه،گمان ‌کردم که خودم پروانه شده‌ام و به پرواز درآمده‌ام، اما زهی خیال باطل؛ چون هیچوقت هیچ پروانه‌ای در ارتفاعات، چهره اخمو آقای جابر را نمی‌دید که فریادکنان به او فحش بدهد و پس‌گردنی بخورد.من را از همان بالا به روی زمین رها کرد و همچنان فحش می‌داد و کتکم می‌زد. همه پسرها و خاله‌های مهربان، به دور من جمع شده بودند. خاله شوکت، از دل جمعیت من را پیدا و بغل کرد و با نگاهی خشم‌آلود به آقای جابر، من را از او دور کرد.هر چه با گریه و هق‌هق به خاله شوکت می‌گفتم که من کاری نکرده‌ام؛ آقای جابر باور نمی‌کرد و به سمت من حمله‌ور می‌شد تا که با کتک زدن، انتقام بگیرد.چون به قول خاله شوکت، از روز اولی که من را پشت در این یتیم‌خانه گذاشتند، آقای جابر هیچ دل خوشی از من نداشته است، چون شب عروسی‌اش با آمدن بی‌موقع‌ام، مختل شده بود و عروس خانم، قهر کرده بود.در آغوش خاله شوکت آرام گرفته بودم که با کوبیده شدن جسمی بر سرم، دردم آمد. آن مقوای سنگین، در دست جابر بود که با تمام قدرت مردانه‌اش، آن را بر سر من کوبید. تکه‌های مختلف پروانه‌ها، در هوا به رقص در آمده بودند و مثل شاباش روی زمین می‌ریختند.با تشرهای خاله شوکت و بقیه، آقای جابر با عصبانیت مقوا را روی زمین پرتاب کرد و خطاب به من گفت : منو ببین بچه خل و چل، با تواما، تا میرم اتاقم برمی‌گردم، همه این آت و آشغالا رو جمع میکنی، شیرفهم شد !؟با اخم و تَخم به داخل ساختمان برگشت.پسرها هم یکی‌یکی به اتاق‌هایشان برگشتند؛ عمو آشپزها و حتی خاله‌های این یتیم‌خانه که دلسوزترین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان خاله شوکت بود.چون من بی‌توجه به ترحم و حرف‌های بقیه، زیر درخت بزرگ قدیمی که پیش‌روی گلدسته‌های شق و رق و آن گنبد فربه آجری، در آن طرف حیاط، نشسته بودم.با بغض گلوگیر، کمرم را خم کرده بودم و از روی زمین تکه‌های متلاشی ‌شده پروانه‌ها را جمع می‌کردم و در تلاش بودم که بتوانم آنها را به هم بچسبانم، که شاید امیدی در پروازشان باشد؛ اما بی‌فایده بود.با جاروی عمو حیدر که گوشه حیاط، من را نگاه می‌کرد. تکه‌های پروانه‌ها را در یک نقطه جمع کردم و برایشان دعا خواندم که روزی دوباره بتوانند پرواز کنند.به اتاقم رفتم و یک جعبه کوچک را از زیر تختم برداشتم و به حیاط بازگشتم. با احترام و آرامش، تک‌تک اجزای پروانه‌ها را درون جعبه کهنه ریختم و با دستانم چاله‌ای عمیق، نزدیک درخت چنار، حفر و جعبه را درونش دفن کردم.از آن زمان، هر سال به وقت تولد گل‌ها و بازگشت پروانه‌های خال‌دار نارنجی به یتیم‌خانه آسمان؛ وقتی می‌خواستند بر روی من بنشینند، آن‌ها را می‌پراندم تا که از من دور بمانند؛ چرا که نمی‌دانستند یتیم‌خانه، نه جای خوبی برای زندگی کردن است نه مُردن.#مصطفی ارشدhttps://b2n.ir/w63535</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 19:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه‌ها خسته‌اند …</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-f1uvlxqoroty</link>
                <description>آیا از واژه‌ها ، عاشقانه گفتن جایز است ؟برای چه کسی ، آیا عاشقانه شعر گفتن و عاشقانه زیستن امکان‌پذیر است ؟آیا شیفتگی به معشوق ممکن است ؟شیفتگی بکلام نیست.شیفتگی ، عشق و فروتنی می‌خواهد.وگرنه گفتن چند جملهِ عاشقانه و شعر سپید برای معشوق ، کاری ندارد.کافیست قلمت را بر روی کاغذ بچرخانی و واژه‌ها را به رقص دربیاوری و اشعارِ بی‌وزن و آهنگ را در کنار هم ریسه کنی.و آن‌گاه‌ معشوق ، دو دست بر زیر چانه‌اش چفت می‌کند و در هالهِ تجلیل می‌نشیند و نوبت می‌رسد به رمانتیک بازی‌های جلف بازاری ، که هر روز بدون مقدمه می‌بینیم که از نظر من این‌گونه عشق‌ها ، سراپا پشیزی ارزش ندارد.چون با هر تنشی ، شخصِ عاشق ، با قهرهای لوس نوبالغان روبرو می‌شود و موجودات محاط بر معشوق ، چیزی جز بی‌خردی و نادانی نیست.چون عاشقان واقعی ، نیازی به بازگو کردنِ ابراز عشق‌شان ندارند و تنها کافیست ، همدیگر را تماشا کنند و حالا انفجارِ این شیفتگی و فروتنی‌ست که احتیاج به بالیدن در هاله یک فروتنی ندارد.چون در برگرداندنِ حسِ بصری‌شان ، واژه‌ها عاشقِ یکدیگر می‌شوند.آنجاست که برای این موهبت الهی ، به خود می‌بالی و بزرگ و بلند می‌شوی و از خاک و خاکستر هم فروتن‌تر می‌شوی.و این‌جاست که واژه‌های حقیقی ، به رقص برمی‌خیزند و در حریمی نورانی و سیال از مِهر به پای درختِ سرو می‌ریزند و واژه‌هاست که خاکِ پای معشوق را فروتنانه می‌بوسند.در زیر سایهِ درختِ بید مجنون ، همان درختی که پرندگان خلوت کرده‌اند ، واژه‌ها آبستن می‌شوند و هر معشوقِ بیگانه‌ای را در دخمهِ معاصر ، در تاریک‌ترین دخمه‌ها ، او را به خلوتی موزون و عاشقانه دعوت می‌کند.این مصیبت هر شاعرِ عاشق است که معشوق ، کلمات را بالانیده و تفقد چشم‌هایش ، شاعر را به منتهای فروتنی می‌برد.و با این مهربانی‌ معشوق ، هر خشونتی از عالم واژه‌ها رخت برمی‌بندد.این را می‌دانم که بدخواه همیشه به عشاق ، بدیده حسرت و حسادت می‌نگرد و آن‌قدر تکریر می‌کند که در شرارهِ رشک و حسد بسوزد.ولی یک معشوق حقیقی ، یک معشوق سودازده ، همیشه در تاریخ خصوصی‌اش ، عاشق را سرزنش نمی‌کند و او را به سوی انسانیت مضاعف می‌کشاند و دیگر خبری از ملال شاعر نیست.شعر‌ها همیشه عاشقانه هستند ، چون حصولِ زیبایی و تلطیفِ پیکرهِ معشوق است.اجرِ شعر عاشقانه ، خلوت‌های دو انسان را برملا می‌کند و باعثِ نجاتِ روح شاعر می‌شود.روح معصوم بشریت ، چهرهِ کریهِ خودکامه به خود گرفته است و این چهرهِ نادرهِ ، جهت‌ها را عوض می‌کند و چتری از کهکشان شعله‌ور ، بر سر بشریت ، سایه می‌کند.و این‌جاست که بشریت تنهاست و محتاجِ شاعری عاشق است.هیتلر و موسولینی و استالین و فرانکو ، با کلامِ‌های وقاحت فزونِ خودشان ، باعث شدند که شعر بمیرد و عشق گناه باشد.دیر زمانی بعد ، شعر ، بدل به عامل رستگاری بشر شد و این شعر بود که آینه‌ها را نورانی کرده است.ولی تا آن زمان ، مزدوران سابق ، علنا و عملا ، کتاب‌ها را سوزاندند ، قلب‌های عاشقان را از سینه خارج کردند و در میدان بزرگ شهر ، آنان را به دار آویختند.و با حکمت افلاطونی‌شان ، مدح جلادان را سر می‌دادند.و هرجا که ردپای معشوق به چشم نمایان بود ، آن را با خون پر می‌کردند و چهارراه‌ها به شکل قلب انسان در می‌آمد.ولی شاعران زمانه ، کودتا کردند و قدما و قلما ، شعر علنیدر هر چارسوق ، برافراشته شد و در شوارعِ شرق و غرب ، واژه‌ها شیوع پیدا کردند و گسترش یافتند.سرتاسر گیتی از خاور دور تا سرخ‌پوستان ، غرق در فحوای عشق شدند و آن‌جاست که دیگر بمب‌ها منفجر نخواهد شد و تفنگ‌ها همه زنگ خواهد خورد.دیگر خبری از گریه‌های پیران طفلان نیست و دستپاچگی کودکان نابالغ را نخواهی دید.من از عشق به موهوم و خیال می‌رسم و در دنیای واژگان به تاخت می‌روم و سنگر عشق را در کوه و زمانی بنا می‌کنم.تا که شاعران عاشق از بین نروند.چون شاعرِ عاشق ، یک چشم درونی تماشا دارد و به سلامت بینش میتلا است و در سینه درونی‌اش ، سلامت خلاقه در حال نمو است.شاعر عاشق ، در ملاعام ذهن خود را به سود بشریت دگرگون می‌کند و چهرهِ مقبولِ معشوقِ نادره را نمایان می‌کند.عاشق واقعی ، هیچ‌گاه عشقِ‌ درونی‌اش را در پشت دیوارهای سنگی و آهنی سانسور نمی‌کند و می‌گذارد واژگان از نگاه او ، حرف بگسترد و سلامت عقلش را برای معشوق بازگو کند.و این اکسیر عشق است که در زیر پوستِ عشاق ، می‌دمد.</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Fri, 10 Sep 2021 17:02:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان &quot; عشق، قرنطینه، مرگ &quot; منتشر شد</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-agnn3wvduwc7</link>
                <description>کرونا قبل از هر جایی در داستان ما سرک کشید. یعنی در آبان ماه ۹۸ وقتی شروع به نوشتن داستان حامی و سوگل کردیم، یک‌دفعه پیدایش شد و گفت مرا هم در داستانتان راه بدهید و بگذارید قهرمان کتابتان باشم.ما هم نگاهی رد و بدل کردیم و گفتیم جایی که عشق است و صفا و صمیمیت چطور یک ویروس را بیاوریم و بشود نقش اول داستان؟ البته ردش نکردیم کمی سیاست به خرج دادیم گذاشتیم بیاید چند صفحه‌ای بتازد تا بلکه برود سر کار و بار خودش اما همان چند صفحه حسابی به مزاقش خوش آمد و چند وقت بعد در دنیای واقعی‌مان هم پیدایش شد و صدایش کردند کرونا! کلا ویروس‌ها دوست دارند تیتر اخبار باشند اما بالاخره جایی تمام می‌شوند و دفتر با عشق بسته می‌شود. به‌نظر می‌آید قهرمان واقعی ماییم که تسلیم نمی‌شویم اما در واقع قهرمان واقعی پزشکان و پرستاران و کادر درمان هستند همانطور که در داستانمان هم اگر تلاش و تحقیقات دکتر فرهمند نبود حالا هیچ‌کداممان نبودیم از این رو این تحفه ناقابل را به تمام پزشکان پرستاران و کادر درمان تقدیم می‌کنیم و برایشان طول عمر توام با سلامتی و دلخوشی آرزومندیم.?اگر زمان خرید کتاب، اعلام بفرمایید از طریق این پست در ویرگول به ما ملحق شدید، يک هدیه ناقابل و یا تخفیفی ناچیز به شما تعلق می‌گیرد?برای خرید کتاب، به آیدی‌ زیر در اینستاگرام، پیام بگذارید اینستاگرام: mostafa.arshad69 </description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 00:42:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته‌ی گس</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D8%B3-wf2jzgmiv2or</link>
                <description>سمبل میدان آزادی از دور برای او دست تکان می‌داد؛ تکان‌های تاکسی زهوار در رفته، رشتهِ اعصابش را به هم گره زده بود و مجری رادیویی هم با خبرهای دسته اولش؛ از خشکی دریا تا آتش‌سوزی جنگل‌‌های سبز گیلان؛ مدام در مغزش می‌چرخیدند و از پا می‌افتادند.راننده‌ هم بین هر خبر؛ با صدای بلند می‌گفت &quot; ای دروغگوها... &quot;زیپِ کوله‌اش را با عجله باز کرد، تا که مکعب روبیک را از میان خرت پرت‌های کیفش پیدا کند و با بازی؛ ذهنش را به آرامش برساند.آن هم برای حضور در جلسه مصاحبه‌ای که، نیاز به چنین آرامشی و تمرکزی بالا داشت.صدای بَم رانندهِ، حواسش را به خود جلب کرد.- &quot; خانم دقیقا کجا پیاده می‌شین ؟ &quot;از داخل آینه، به راننده نگاهی اعتراضی کرد و سرش را از شیشه عقب به بیرون برد.متوجه شد که رانندهِ نزدیک میدان آزادی توقف کرده است و با نگاهی موشکافانه‌‌ای به دنبال سالن تئاتر زشت و زیبا می‌گشت که در دهه‌های قبل از خودش؛ هنرمندان به نامی در آنجا با بازی‌های درخشان‌شان؛ روح تازه‌ای به جان مردم هدیه می‌دادند.از زبان استاد مهدوی‌ و هم‌نسلا‌نشان؛ شنیده بود که در این سالن؛ با بازیگری در نقش‌های چارلی چاپلین تا هملت و دِزْدِمُونا؛ چه اشک‌ها و لبخند‌هایی را در صورت مردم نقش بستند.با خندهِ‌ای گوشه لبش، سرش را به داخل ماشین آورد و به راننده گفت : &quot; اون دستِ میدون پیاده میشم. جلوی اون تئاتر قدیمیه &quot;راننده با تعجب از داخل آینه، نگاهش کرد و لب و لوچهِ آویزانش را بالا کشید&quot; خانم اون تئاتر که سالهاست متروکس و کسی توش نیست؛ مطمئنید میخواین اونجا برین &quot;جوابی نشنید و او را همچنان مات و مبهوت به آن‌طرف میدان دید.ماشین دور میدان چرخید و مقابل تئاتر ایستاد.&quot; خانم رسیدیم، اینم تئاتر متروکه ... &quot;خانم خبرنگار؛ کوله، دوربین و دفترش را برداشت و پیاده شد.راننده با اعصابی که چیزی از آن برایش باقی نمانده بود؛ پا روی پدال گاز گذاشت و تتمهِ آب‌های راکدی که در چاله خیابان، جا خوش کرده بود را به اطراف پاشید و دور شد.اما خانم خبرنگار؛ از خوشحالی رسیدن به سالن تئاتر، هیچ متوجه این رفتار ناشیانه راننده نشد و شکایتی از اینکه چرا آب‌ بر روی مانتواش پاشیده است، نکرد.تمام پریشانی را داخل ماشین گذاشت و حالا نوبتِ خاطراتی بود که برای نگارش و ثبت آن، سر از پا نمی‌شناخت.آسمان هم از ذوق چنین لحظه‌ای، اشک شوق می بارید؛ امّا پیاده‌رو شلوغ بود و مردم برای روزهای پایانی سال، کلی خرید نکرده داشتند.اولِ خیابان جیحون ایستاد و کلماتی را زیرِ لب برای خود تمرین می‌کرد که از دور؛ حرکت لب‌هایش، مشهود بود و چترش را که سر از کوله‌اش درآورده بود را آزاد و برای نجات خودش از تندی باران، آن را روی سرش هوار کرد.اما بی درنگ توجّه‌اش به سکوی مقابل سالن تئاتر معطوف شد؛ با دیدن مردی که با لرزشِ صدایش، برای گذران زندگی‌، زیر چترِ بیدمجنون، دستفروشی می‌کرد. آن هم فروش خشکبار، انواع ترشی و عسل که به ظاهر، خانگی و کار دستِ خودش یا همسرش بود.خانم خبرنگار، همان‌جا زیر چترِ خمیده‌اش، خشکش زده بود و هیچ انتظار نداشت که بازیگر پیشکسوت سینما را در این وضعیت بی‌قاعده ببیند. تمام تصوراتش با دیدن آشفته‌حالی اسماعیل، از هم گسیخته شد.در یک دو راهی بغرنج قرار گرفته بود که هیچ قدرتی برای تصمیم‌گیری نداشت. اینکه از راهی که آمده بود، برگردد و یک عمر این سکانس تراژدی را در ذهن و قلبش، تکرار کند و عذاب بکشد؛ یا اینکه جلو برود و شنوندهِ گذشته تا حالِ اسماعیل باشد. اسماعیلی که حالا قربانی جفای روزگار شده است.بعد کلنجار رفتن با ضمیرناخودآگاهش، در آخر تصمیم گرفت که آیندهِ پیش‌روی‌اش را با گذشتهِ اسماعیل گره بزند تا که سر از ماحصلِ دوران طلایی‌ او دربیاورد.قدم‌های نابسامانش را با قدرت، روی سنگ‌فرش پیاده‌رو می‌چسباند تا که از پای نیافتد و زمین‌گیر نشود. هیچ رغبتی برای عکس انداختن از اسماعیل نداشت و تنها خودش را برای مصاحبتی کوتاه با او راضی کرده بود که جلو برود.از بین جمعیتی که رو به کاهش بود، خودش را به چند قدمی اسماعیل رساند.- &quot; سلام &quot;اسماعیل همانطور که پارچه برزنتی سبز را روی بساطش می‌انداخت تا که خیس نشوند، سرش را کمی بالا گرفت و چهره متحیر او را دید. به سرعت پارچه را کنار زد تا خوراکی‌های بساطش، چشمک‌پرانی کنند و با صدایی لرزان گفت &quot; سلام خانم، بفرمایید خوش اومدین؛ چی لازم دارین تا بدم خدمتتون ؟ &quot;- &quot; سلام، ممنونم. &quot;زبانش توانِ ادامه تکلم را نداشت و نگاهش بین بساط پهن‌شده و اسماعیل در رفت و آمد بود.اما اسماعیل برای فروش بساطش تلاش می‌کرد. &quot; خانم هرچی بخواین دارم. این ترشی‌ها رو میبینی؛ خانمم درست کردهِ، تمیز تمیزه. این عسلم که از روستای خودمون توی کوهستان آوردم، کاملا طبیعیه و قوت داره. جونم براتون بگه هر نوع خشکباری بخوای دارم، از باغدارها میوه‌شو میخرم و خودم خشکش میکنم. این لواشکا هم تمیز و بهداشتیه ... &quot;او فقط به حرکتِ دستانِ اسماعیل نگاه می‌کرد و طنین صدایش را به گوش می‌سپرد. در دل افسوس می‌خورد که چرا باید صاحبِ این صدا و دست‌ها، که روزگاری روی صحنه تئاتر نقش‌آفرینی می‌کرد، حالا باید برای امرار معاش زندگی‌اش، اینگونه سپری کند.صدای اسماعیل، او را از دنیایش به درون پیاده‌روی جیحون کشاند.- &quot; خانم چیزی انتخاب نکردین ؟ &quot;- &quot; ببخشید، شما آقا اسماعیل هستین ؟ &quot;اسماعیل تازه دوزاری‌اش جا افتاد و به کوله‌ای که از سر پنجهِ دستانِ او آویزان شده بود، نگاهی انداخت و حدس زد که باید خبرنگار یا چنین چیزی باشد. پیشانی‌اش چین‌دار شد و ابروهایش کمی درهم شکست.- &quot; بله، اسماعیل نامدارم. امرتون خانم ؟ &quot;زانوهایش با شنیدن صحتِ اسم و فامیل او، از کار افتاد و در مقابل بساطش، بر سر پنجه‌هایش نشست.- &quot; ببخشید آقا اسماعیل، نمی‌خوام که ناراحت‌تون کنم. یعنی اولش دلم کشش نداشت بیام جلو، ولی نشد ... &quot;اسماعیل تنها با نگاه کردن، جوابش را می‌داد. هیچ کلمه‌ای سر زبانش طاقت ماندن و خارج شدن از دهانش را نداشت.- &quot; خبرنگاری درسته ؟ &quot;- &quot; بله، از کجا متوجه شدین ؟ من که هنوز خودمو معرفی نکردم &quot;- &quot; دیگه توی این سالها عادت کردم. از بس که اومدن پرسیدن، اسماعیل چرا اینجایی و چی شده. &quot;- &quot; نمیدونم چی بگم آقا اسماعیل. بخدا قصدم از اومدن به اینجا، ناراحت کردن شما نبود. به والله اگه از وضعیت فعلی شما خبر داشتم، هرگز نمیومدم، چون اصلا دلم نای اومدن رو نداشت که بخوام اینجوری باعث رنجش‌تون شم &quot;اسماعیل ته دلش لرزید، سرش را بالا گرفت و چشمانش را نگاه کرد. از روی صندلی تاشو بلند شد و آن را به او تعارف زد تا که بنشیند. اما با مقاومت او مواجه شد، ولی در آخر اسماعیل موفق شد که او را به روی صندلی‌اش بنشاند و خودش هم روی سکوی کنارِ پیاده‌رو نشست.- &quot; اسمت چیه دخترم ؟ ببخشید که میگم دخترم ! آخه دخترم الههِ، هم‌سن و سال خودته&quot;- &quot; خواهش میکنم آقا اسماعیل، اسمم فرزانه‌اس. فرزانه کوثری، خبرنگار مجله هنری فراسو &quot;- &quot; موفق باشی دخترم. دختر منم به گمونم، هم‌سن و سال خودته، دانشجویه توی اصفهان &quot;- &quot; ای جانم، خدا حفظش کنه. اسمش چیه ؟ &quot;- &quot; الهه &quot;- &quot; فقط همین یه دختر دارین ؟ &quot;- &quot; نه. الهه بچه آخریه. یک پسر بزرگ داشتم، که پنج سال پیش توی تصادف مُرد. &quot;- &quot; خدا دخترتون رو حفظ کنه براتون و پسر خدابیامرزتون هم روحش قرین رحمت الهی&quot;اسماعیل با آهی از سرِ سینه، از فرزانه تشکر کرد. خم شد، دستش را درون خورجین دستبافش برد و پاکتی پر از آلو‌های خشک‌شده درآورد، باز کرد و رو به فرزانه تعارف کرد.فرزانه هرچه اصرار کرد که این کار را نکند، فایده نداشت و تسلیمِ مهربانی اسماعیل شد.- &quot; بخور دخترم. من با این یک بسته آلو، نه فقیر میشم نه پولدار. تو باید من رو ببخشی که وسیله پذیرایی در شان یک خانم خبرنگار نداشتم. &quot;فرزانه برای اینکه اسماعیل احساس شرمندگی نکند، با لبخند دستش را درون پاکت برد و چند برگه آلو زرد را برداشت.- &quot; فقط چند دونه ! نه، همش برای تویه دخترم. بذار کیفت، ببر تو خونه و سرکارت بخور تا جون بگیری &quot;فرزانه هیچ جمله‌ای برای جبرانِ ابرازِ مهربانی و بزرگی اسماعیل نداشت، فقط با خنده‌ی در چشمانش، بسته آلو را در کف دستانش دید.- &quot; حالا همینطور که داری میخوری، هر سوالی داری ازم بپرس &quot;فرزانه یکه خورد و تته پته کرد و گفت &quot; سوال ... ؟ &quot;- &quot; آره دخترم. پس این همه راه برای چی اومدی دیدنم. نکنه یادت رفته، اومدی تا از گذشته‌ من بنویسی &quot;تلاش فرزانه برای فراموش کردنِ دلیل آمدنش به پیش اسماعیل، بی‌فایده بود. با مهربانی و عطوفتی که اسماعیل در رفتار و چشمانش داشت، فرزانه به خودش اجازه نمی‌داد که بخواهد او را به اجبار به گذشته تلخش ببرد آن هم برای منفعت شخصی و کاری‌اش.- &quot; راستش اول برای همین کار اومدم. البته بیشتر از همه برای دیدن شما اومدم، که خیلی تعریف‌تون رو از استادم شنیدم. ولی ... راستش دوست ندارم که با سوالتم، شما رو یاد گذشته‌تون بندازم و دلخور بشید &quot;- &quot; نه ناراحت نمیشم، دیگه عادت کردم. دخترم، اسم استادت چیه ؟ مگه من رو میشناسه ؟ &quot;- &quot; استاد مهدوی‌. آره میگه اون زمان با شما چند بار هم‌بازی بوده &quot;- &quot; مهدوی‌ ... مهدوی‌ ... فاضل مهدوی‌ ؟ &quot;- &quot; آره خودشه. شما هم میشناسیش ؟ &quot;- &quot; مگه میشه نشناسمش. اوایل سال 60 بود که با هم آخرین بازی‌هامون رو توی همین سالن تئاتر انجام دادیم. فقط گفته هم‌بازی بودیم... &quot;مکثی کرد و گفت &quot; راستی الان چند سالشه ؟&quot;- &quot; استاد مهدوی، اگه اشتباه نکنم حدود 75 سالشه الان &quot;&quot; اوه چقدر پیر شده بیچاره &quot;- &quot; شما چند سالتونه آقا اسماعیل ؟ &quot;- &quot; من از فاضل دو سال بزرگترم. الان اول همین عید که برسه، 76 سالم میشه &quot;- &quot; خدا بهتون انرژی و عمر پر برکت بده &quot;اسماعیل جسمش مقابل فرزانه بود ولی فکر و خیالش، به 40 سال قبل بازگشته بود و از لابه‌لای خاطرات خاک‌گرفته ذهنش، چهره جوانی خودش و فاضل را پیش نظر آورد که چه روزهایی را با هم گذارنده بودند و حالا او به کجا رسیده است و خودش کجا نشسته است.- &quot; حالا چرا فاضل بی‌معرفت، خودش پیش من نمیاد و شماها رو می‌فرسته &quot;- &quot; نمی‌دونم آقا اسماعیل، حتی برای من و هم‌کلاسی‌هام همیشه سوال بود که چرا خودش نمیاد، اگه شما رو می‌شناسه &quot;- &quot; من می‌دونم چرا نمیاد &quot;- &quot; شما می‌دونین ؟ می‌دونید که چرا استاد نمیاد پیشتون ؟ &quot;- &quot; ... ولش کن ... مهم نیست، ولش کن دخترم &quot;- &quot; تو رو خدا بگید آقا اسماعیل، اگه میشه بگید &quot;- &quot; برو از خود استادت سوال کن که چرا نمیاد &quot;- &quot; استاد که به ما هیچی نمی‌گه. اگه اشکالی نداره بگید، لطفا &quot;- &quot; استاد مهدوی شما ... &quot;اسماعیل نفسش را حبس کرد و ادامه نداد. چهره‌اش از غم و خشم درونی موج می‌زد.فرزانه هم با سکوتش، اجازه داد که اسماعیل خودش تصمیم بگیرد که حرفی از گذشته بزند یا نه.دقایقی می‌شد که باران بند آمده بود و پیاده‌رو دوباره با حضور مردم به جنبش و جوش افتاده بود. زن جوانی به همراه دختر سه‌ساله‌اش، جلوی بساط اسماعیل توقف کرد تا که قیمت ترشی انبه را بپرسد و بِخرد.با رفتن زنِ جوان؛ اسماعیل نگاهش را به سردر تئاتر دوخت و بغضی در گلویش در حال شورش بود که فرزانه با جمله‌ای، از انفجار آن جلوگیری کرد.- &quot; ببخشید آقا اسماعیل که باعث ناراحتی‌تون شدم، دیگه رفع زحمت می‌کنم &quot;اسماعیل آن لحظه متوجه فرزانه نشد و او دوباره حرفش را تکرار کرد. با نگاهی عمیق که سر از گذشته در می‌آورد، به فرزانه خیره شد و گفت : &quot; ... نه مزاحم نیستی دخترم، ولی باعث شد که گذشتهِ تلخم دوباره از زیر خاکستر، اَلو بگیره &quot;فرزانه از طرفی مشتاق بود که از گذشتهِ رمزآلودِ استاد مهدوی و آقا اسماعیل چیزی بداند؛ ولی نمی‌خواست که باعث رنجش او هم بشود.- &quot; بشین تا برات بگم ... ولی باید یک قولی بهم بدی دخترم &quot;فرزانه با این حرف، به مراد دلش رسید و با شوقی که قصد داشت در چهره‌اش نمایان نشود، گفت : &quot; جانم آقا اسماعیل، چشم. قول دخترونه میدم که این راز بین خودمون بمونه &quot;- &quot; قول دادی‌ها &quot;- &quot; قول، قول، قول میدم. می‌خواین به جون مادرم قسم بخورم ... &quot;اسماعیل حرفِ فرزانه را نیمه‌کاره گذاشت و گفت &quot; هیچوقت برای هر چیز بی‌ارزشی، قسم جون مادر و پدرت رو نخور &quot;- &quot; چشم، ببخشید &quot;اسماعیل سرش را چرخاند و گرداگردِ خودش را زیرنظر گرفت تا که گوش دیگری، جز فرزانه، شنوندهِ گذشته‌اش نباشد. از فرزانه خواست که به همراه صندلی‌اش، چند وجب نزدیک‌تر شود.آنقدر به محیط اطرافش بی‌اعتماد بود که حتی به درخت، پرندگان و هر موجود زنده‌ای، بدگمان بود.- &quot; نمی‌خوای صدامو ضبط کنی، توی روزنامه‌تون چاپش کنی &quot;- &quot; ... راستش خیلی دوست دارم ولی خُب باید شما راضی باشی و اجازه بدی &quot;اسماعیل با اشاره چشم و لبخندش اجازه را صادر کرد.فرزانه موبایلش را در آورد تا که صدای این خاطرات حفظ شود.اسماعیل همانطور که از فلاسک نقره‌ایش، برای خودش و فرزانه چایی تازه‌دم درون لیوان‌های دسته‌دار می‌ریخت، گفت &quot; از کجاش برات بگم ؟ &quot;- &quot; ممنونم بابت چایی آقا اسماعیل. از هرجایی که دوست دارید و راحتید، بگید &quot;&quot; خب ... پس ... بذار از اینجا برات بگم دخترم. گذشته‌ی من از اونجایی شروع شد که توی کوچه‌پس‌کوچه‌های جوادیه بدنیا اومدم. از وقتی‌که بچه بودم یادمه هر وقت از مدرسه می‌اومدم، می‌رفتم کمک آقام که بساطی داشت؛ روی گاری، اونم جلوی سینمای محله‌مون. اسمش ... اسمش ... شیرین بود؛ آره، آره سینما شیرین؛ خوب یادمه، یادش بخیر.اونجا هر دفعه‌ بابای من یه چیزی می‌فروخت؛ یه بار زالزالک، یه بار هم پشمک و لبو، یه بارم بستنی و ساندویچ خونگی، که هر دفعه مواد داخلش فرق می‌کرد؛ از کالباس بگیر تا کتلت و مغز گوسفند، یا هر چیز خوشمزه‌ای که فکرشو بکنی توی ساندویچ‌های آقام پیدا می‌شد.بچه‌های محله‌مون که مشتری‌های ثابتِ بستنی، پشمک و زالزالک بودند، اما بزرگترا دائم سراغ ساندویچ‌ها، لبو و باقالی‌های آقام رو می‌گرفتند؛ حتی براش صف می‌کشیدند اونم تا کجا، جلوی در سینما.اما همه خاطرات خوش من، فقط خوراکی‌های خوشمزه‌ِ گاری آقام نبود. هر دفعه جلوی سینما می‌رفتم، عکس آرتیست‌های سینما رو می‌دیدم که روی در و دیوار چسبونده بودند.منم آرزوی اینو داشتم برای یک بارم که شده، برم داخل سالن و مثل بقیه زن و مرد‌های دیگه، فیلم ببینم. از نزدیک آرتیست‌ها رو ببینم که چی جوری بازی می‌کنن؛ چی می‌گن که مردم وقتی میان بیرون؛ در موردش با هم دیگه حرف می‌زنند.هر وقت به آقام می‌گفتم که آقاجون چی می‌شه منم یه‌بار برم فیلم ببینیم؛ خدابیامرز می‌گفت { نه نمیشه بری بچه‌جان، بشین سرجات حرفم نزن. اون تو مال ازمابهترونه، نه ما فقیر بیچاره‌ها که مَبال نمیریم که یه وقت گشنمون نشه }همیشه از این حرفش دلگیر می‌شدم. نه بخاطر اینکه چرا آقام نمی‌ذاشت برم سینما؛ بخاطر اینکه چرا ما باید فقیر باشیم که به فکر گشنگی فردا باشیم.این روز و شبا اون‌قدر گذشت و گذشت که بزرگ‌تر شدم. حدود هفدهِ هجده سالم شد؛ دیگه وقتِ اجباری رفتنم‌ بود.درسته که تا اون زمان آقام نمی‌ذاشت که برم سینما و سالن تئاتر، اما هر وقت که مرخصی می‌گرفتم، از پادگان قلعه‌مرغی بدون فوت وقت، قبل رفتن به خونه‌مون، حتمی یه سری به سینما می‌زدم؛ اونم با ترس و لرز که نکنه یه وقت آقام من رو توی شهر ببینه و با کمربندش سیاه و کبودم کنه.اما به ترسش می‌ارزید، توی تموم مرخصی‌های دو سالِ اجباریم، همش می‌رفتم سینما و تئاتر؛ کلی فیلم دیدم و هر دفعه عاشق آرتیست‌ بازی می‌شدم. دوست داشتم خود منم آرتیست بشم که عکسم رو در و دیوار شهر بچسبونند؛ پولدار بشم که آقام هی نگه ما فقیریم.یادش بخیر چه فیلمایی دیدم؛ حاتم طائی، گدایان تهران، هارون و قارون، داش آکل، سفر سنگ، سوته‌دلان و لبه تیغ ... هیییی چه فیلمایی، چه بازیگرایی ...اسماعیل غوطه‌ور در خاطرات خوش جوانی‌اش بود و نفس به نفس، آه می‌کشید و افسوس می‌خورد. فرزانه هم تا این لحظه، محوِ این گذشته شیرین بود.اسماعیل نیم‌نگاهی به سالن تئاتر کرد و رو به فرزانه گفت &quot; انگاری خسته شدی دخترم !&quot;- &quot; اصلا خسته نیستم. اتفاقا خیلی جذاب و شیرین تعریف می‌کنید آقا اسماعیل، خیلی دوست دارم بقیه‌شو بشنوم. &quot;- &quot; آره تا اینجاش که برای منم شیرینه ... بگذریم ... &quot;- &quot; یعنی نمیخواین دیگه تعریف کنید ؟ &quot;- &quot; چرا میگم برات دخترم &quot;اسماعیل دوباره لیوان‌ها را از چایی خوش‌رنگ پر کرد و ادامه خاطراتش را از سر گرفت.- &quot; اون‌روزها دیگه غرقِ فیلم و آرتیست بازی بودم. تا اینکه روزی با یه بنده‌ِ خدایی که از اهالی تئاتر فرشته بود، آشنا شدم؛ وقتی از عشق و علاقه من به آرتیست شدن فهمید، ازم امتحان و سنجش گرفت؛ از استعدادم می‌گفت که چرا زودتر پی‌شو نگرفتم و معتقد بود که روزی یک آکتور بزرگ میشم.اون‌روزا حدود بیست‌ و پنج سال بیشتر سن نداشتم و همش از این سالن به اون سالن برای تمرین می‌رفتم؛ البته تا مدت‌ها آقام مخالف این کار بود و می‌گفت { این جنغولک‌بازی‌ها زشته واسه یه مرد، برو پی یه کار آبرومند و نون حلال دربیار. }ننه‌ منم، توی در و همسایه و مسجد محل، دنبال دختری آفتاب و مهتاب ندیده واسه من بود که زودتر عروس‌دارم کنه؛ به قول خودش &quot; گناه داره مرد عزب پا روی زمین خدا بذاره.&quot;روزای خوشبختیم، همون موقع‌ها بود که عکسم روی در و دیوار سینما و تئاتر، اسمم وِرد زبون مردم شهر شده بود. از اون طرف هم، دامادِ حاج نایب، تاجر فرش شده بودم که چند تا حجره توی راسته بازار داشت.چقدر روزای خوبی بود، هیییی ... حیف که دووم نداشت.وقتی که توی اوج شهرت و محبوبیت بودم، با مردی هم سن و سال خودم آشنا شدم که اونم تازه می‌خواست آکتور و هنرپیشه بشه، که برای رسیدن بهش، باید راه خیلی زیادی رو می‌رفت، ولی اونقدر با هم دوست شدیم که با تعلیمات من، یکساله اون هم جز هنرپیشه‌های محبوب شهر شد.آنقدر با هم دوستای صمیمی بودیم که حتی به خونه همدیگه سر می‌زدیم. با اینکه مجرد بود، به خونه آقاش راه‌پامون باز شده بود، اونم بخاطر اینکه من زن داشتم.- &quot; ببخشید آقا اسماعیل، نکنه منظورتون استاد مهدویه !؟ &quot;- &quot; ... آره، درست فهمیدی&quot;- &quot; بخشید حرفتون رو قطع کردم، بفرمایید &quot;- &quot; هیچی دیگه، اینقدر حشر و نشر کردیم که همه شهر ما رو داداشای دوقلو صدا می‌زدند.اما این نشست و برخاست‌ها، برام گرون تموم شد. اون‌قدر گرون که همه زندگیمو از دست دادم، همه‌شو ...از خاتون دختر حاج نایب گرفته تا تموم پول، شهرت و محبوبیتم. هیچی واسم نبود، هیچی.اسماعیل سرش را به سوی دیگر گرفت تا که فرزانه، اشک‌هایش را نبیند.فرزانه بلافاصله دستمال کاغذیی را از کیف دستی‌اش درآورد و رو به صورت اسماعیل گرفت و گفت &quot; تو رو خدا گریه نکنید آقا اسماعیل. بفرمایید صورتتون رو پاک کنید. اگه اذیت میشید دیگه ادامه ندین &quot;اسماعیل با چشمانی غم‌زده به فرزانه خیره شد و گفت &quot; نه دخترم چیزی نیست. راه رفته رو باید رفت ... &quot;فرزانه فقط نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت.- &quot; آقا اسماعیل حداقل یکم چایی بخورید، حنجره‌تون خشک شد &quot;اسماعیل با مهری پدرانه به فرزانهِ که شبیه به الههِ خودش بود، نگاه می‌کرد و لیوان چایی را که ولرم شده بود، یک نفس سر کشید.- &quot; خلاصه تموم زندگیم به آتیش کشیده شد، مسبب اصلی این آتیش‌سوزی هم خودم بودم و جرقه‌شم فاضل. از اون زمان که پاش به خونم باز شد؛ ننه و آقام هی می‌گفتن پسر جان، درست نیست مرد مجرد رو میاری تو خونه‌ای که زن داره.منم هی باهاشون دعوا می‌گرفتم، که توی زندگیم دخالت نکنید. فکر می‌کردم که به فاضل حسودی می‌کنند، واسه خاطر اینکه اصل و نسبشون قاجاریه و پولدارن. اما افسوس که اینطور نبود.خاتون توی شهر، جز خوشگلترین دخترای عیونی بود که همه وزرا و پزشک‌ها دنبالش بودند، اما پرنده شانس با من یار بود که با عجز و پی‌جویی‌های ننه‌م و آقام، تونسته بودند حاج نایب رو راضی کنند که من دامادشون بشم.حاج نایب هم، اگه این اجازه رو داد، بخاطر این بود که من اون دوره جز آکتورهای به نام شهر بودم. که از قِبل من بتونه تموم فرش‌هاشو بفروشه به آکتورهای بزرگ و هوادارای من؛ ننه و آقام هم بیشتر بخاطر پول و اسم و رسمِ حاج نایب این لقمه رو برام گرفتند.البته منم از داشتن خاتون ناراضی نبودم، بالاخره جوون بودم و مغرور، بادی به غبغبم افتاده بود که می‌گفتم &quot; هنرپیشه بزرگ شهرم؛ بایدم زنم خوشگل باشه، اونم از یه خانواده عیونی &quot;بالاخره این باد غرور من رو اینقدر بزرگ کرد که زیر پام رو نگاه نمی‌کردم از حال و روز خونه‌م خبر نداشتم.وقتی حاج نایب از وجودِ یک هنرپیشه خوش‌تیپ و پولدارتر از اجدادش به نام فاضل مهدوی، توی خونه و زندگی دخترش خبردار شد، رفتار و منشش هم با من، رنگ عوض کرد.پهلوی بابای فاضل چرب‌تر بود، فکر کنم هرکسی دیگه هم جای نایب بود، دوست داشت، دامادش کسی باشه که باباش تیمسار ارتشه و خرش از همه پل‌ها می‌گذره و تیغشم هر چیزی رو می‌بره.فاضل هم آدم چرب‌زبونی بود، در نبود من که بهش اعتماد داشتم، به خونه من رفت و آمد داشت. از طرفی حاج نایب، توی گوش خاتون می‌خوند که از من جدا شه و بیاد زن فاضل شه؛ فاضل هم با چرب‌زبونی و پشت سر من بد گفتن و افترا زدن، من رو کم‌کم از چشم خاتون انداخت.یادمه خاتون باز هم ته‌ دلش با من بود، ولی توی سه راهی&quot; من، حاج نایب و فاضل &quot; گیر کرده بود.اینقدر این بهتان و افتراها علیه من زیاد شد که تیمسار مهدوی و حاج نایب، برای من پاپوش درست کردند. ظهر روز 17 مرداد سال 1354، دو تا ژاندارم، من رو با یک جرم ساختگیه رابطه نامشروع با چند هنرپیشه زن فرنگی، از وسط حیاط خونه‌م که داشتم با آب حوض، صورتم رو می‌شستم، دستگیرم کردند و بردنم به زندان قصر که آب خنک بخورم و از شرم خلاص شند.با این خلاف و دروغ جعلی که به ناف من بسته بودند؛ دیگر خاتون به حرف‌های حاج نایب و فاضل ایمان آورده بود که من یک مرد هرزه‌ام و لایقش نیستم.من توی زندان، هرچی خودم رو به آب و آتیش زدم که بتونم با خاتون حرف بزنم و براش توضیح بدم که موضوع از چه قراره، فایده نداشت.چند وقت بعدش هم، خبر رسید که خاتون با فاضل مهدوی پسر تیمسار و رفیق دوران هنرپیشه‌گی‌ا‌م، ازدواج کرده و رفتند اتریشز چند سال بعدش هم، بچه‌دار شدند.این خبرها رو ننه و آقام وقتی میومدن ملاقاتی‌م بهم می‌دادند.بیست سالی طول کشید که میله‌های آهنی زندان، محو شدند و با عفو دادگاه انقلاب، که به بی‌گناهی من پی برده بودند، آزاد شدم.اما اون موقع دیگه من، پنجاه سالم شده بود. ننه و آقام که بیچاره‌ها از غصه دق مرگ شده بودند. خواهر و برادر بزرگترمم، هر کدومشون یه گوشه این مملکت زندگی می‌کردند.از آزادی من خیلی خوشحال نشدند، انگاری هنوز باور نکرده بودند که من به اون جرم ساختگی، مرتکب نشده بودم.مجبور بودم که ادامه زندگی‌ رو با بدبختی و فلاکت، با سنگینی غمِ بی‌وفایی خاتون، مرگِ ننه و آقام، بِسر کنم.چه روزهایی که به همه سالن‌های تئاتر و سینما سر نزدم. اولش برای ادامه بازیگری پیش مدیرای سالن‌ها می‌رفتم و از سوابق هنری‌ام می‌گفتم؛ وقتی هم می‌فهمیدند که تازه از زندان آزاد شدم، جور دیگری با من رفتار می‌کردند.دیگه این شهر و آدماش، که هزار درجه از اون روزی که یادم است، تغییر کرده بودند، من رو نمی‌شناختند. انگاری یادشون رفته که من اسماعیل نامدارم.حول و حوش سال‌های 1374 تا 75، آواره بودم و همش توی پارک‌ها، زیر پل‌ها می‌خوابیدم و شکممو با گدایی پر می‌کردم.همون سال‌ها بود که یک معتمدی توی بازار برنج فروش‌ها، که همه رو سرش قسم می‌خوردن، وقتی سرگذشت من رو شنید، بهم پناه داد و از طریق باجناقش سیدرضا که توی ژاندارمی قدیم یا همون آگاهی الان، درجه‌دار بود، پیگیر خاتون شد و فهمیدیم که چندسال قبل توی آلمان، سر زایمان بچه چندمش، از دنیا رفته و فاضل با بچه‌هاش برگشته ایران.خیلی دوست داشتم فاضل رو پیدا کنم و با دستای خودم خفه‌اش کنم که چرا زندگی من رو به آتیش کشید و بهش بگم این بود رسم رفاقت و اینجوری حق نون و نمک را ادا می‌کنند. ولی حیف که آقامیری معتمدِ بازار، ازم قول گرفته بود که کاری به کاریش نداشته باشم.منم بخاطر محبت‌های آقامیری، از خُونش گذشتم. حتی خاتون خدابیامرز رو هم حلال کردم؛ گذاشتم روی حساب جوونی و فریب خوردنش که از پشت پرده خبر نداشت.دیگه توی حجره یکی از دوستانِ آقامیری؛ سر و سامون گرفته بودم و برای خودم کسی شده بودم. به دو سال نکشید که من رو به عقد دخترش انسیه که چند سالی بود که بیوه شده بود، درآورد.هیییی، انسیه هم بیچاره از زندگی قبلیش شانس نیاورده بود، شوهرش راننده ماشین سنگین بود و سر پیچ جاده چالوس، میره ته دره؛ توی سن سی سالگی بیوه میشه.من و انسیه هم زندگی‌مون رو با کوهی از غم گذشته، بی سرو صدا توی یه خونه پنجاه متری تهِ کوچهِ بن‌بست شروع کردیم، کم‌کم عاشق شدیم و گذشته رو فراموش کردیم؛ بچه اولمون پسر بود که به احترام آقامیری گذاشتیم؛ مرتضی، یکی دو سال بعدشم الهه به دنیا اومد که برکت زندگی‌مون کامل شد.توی تموم سال‌های خوشبختی‌م، به این فکر می‌کردم که چرا به آقامیری قول دادم که حساب فاضل رو نرسم.بعد از مرگِ آقامیری، رفتم پی نشونی فاضل، که فهمیدم برای خودش معلم دانشگاه شده و دک و پوزی بهم زده که بیا و ببین.چند بار حتی چاقو دست گرفتم که توی تاریکی بزنمش و انتقامم رو بگیرم، ولی نشد که نشد.وقتی که روزی اتفاقی من و فاضل، با هم روبرو شدیم؛ من کوه خشم و اون دریایی از اضطراب شده بود که نمی‌دانست داخل راه پله‌های آپارتمانش، چجوری از دست خشم ناگهانی من فرار کند؛ که ناچار شد روی همون پله‌های سنگی، به دست و پاهای من بی‌افته تا که به حق، نکشمش و بتونه آتیش خشم من رو خاموش کنه، که بعد از چند ساعت عجز و التماس، موفق شد.دیگه هردو سنی ازمون گذشته بود و شقیقه‌هامون سفید شده بود.من رو به کافه‌ای برد که در خفای بچه‌هاش، کل اتفاقاتی که سر من و سر خودش آورده بود رو از سیر تا پیاز تعریف کند.گفت که به محض رسیدن به فرنگ، ناسازگاری خاتون با او از سر گرفته شد، چونکه حقایق برملا شده و فهمیده بود که منِ اسماعیل نامدار بی‌گناه بودم و چه پاپوشی برای من دوخته بودند، ولی چاره‌ای جز ادامه زندگی با فاضل رو نداشته و نمی‌تونسته که تنهایی به ایران برگرده و با چه رویی پیش من بیاد و چی بگه.از آخر هم خاتونِ سادهِ من، سر زایمان بچه سومشون، بخاطر بیماری سرطان، از دنیا رفته.بعد از شنیدن حقایق، کلی سر فاضل داد و بیداد کردم که یک کلام هم از خودش دفاع نکرد و فقط گوش می‌کرد.دیگه از اون روز ندیدمش وکاری به کاری نداشتم.فرزانه با چهره‌ای حیرت‌زده و محزون، لیوان چایی خنک در دستش، در گذشته اسماعیل، فرو رفته بود.- &quot; اینم از سرگذشت من که برات خلاصه گفتم، تا که توی روزنامه‌تون چاپش کنی. خوب بود دخترم ؟ راضی شدی ؟ &quot;فرزانه نمی‌دانست چی بگوید و چه کار کند. بی‌مقدمه گفت : &quot; خب الان انسیه خانم کجاست ؟ چرا بساط کردین ؟ ... ببخشید یعنی شغل دیگه‌ای ندارید &quot;اسماعیل با نیم‌‎خندهِ‌ِ چشمانش گفت : &quot; انسیه توی خونه‌س، الهه هم رفته دانشگاه اصفهان؛ اتفاقا دخترم، چند ساله‌ی میشه که یه ماشین قراضه دارم و باهاش مسافر اینور و اونور میبرم، گاهی هم میام مثل آقای خدابیامرزم، جلوی سینما و تئاترها بساط می‌کنم و دو زار نون حلال دربیارم. &quot;- &quot; پس این ترشی و مرباهای خوشمزه باید دستپخت انسیه خانم باشه، آره ؟ &quot;- &quot; آره دخترم، خدا پدر و مادرش رو بیامرزه. همین بساط کوچیک کمک خرج زندگیمون هست، درسته که کمه ولی الهی شکر. خدابزرگه &quot;فرزانه خیلی دوست داشت از انسیه و الهه بیشتر بداند و با آنان آشنا شود تا که تجربه زندگی با اسماعیل نامدار را از زبان‌ آنها بشنود وکلی سوال دیگر که نمی‌دانست چجوری بپرسد و اسماعیل را به حرف بکشاند و از طرفی هم به خودی خود از استاد مهدوی، متنفر شده بود و لقب استاد را برای او زیادی می‌دانست.- &quot; دخترم، گذشته من به دردت خورد؟ حالا فهمیدی چرا استادت فاضل مهدوی، این چند سال چرا شاگرداشو می‌فرسته پی من !؟ ... &quot;- &quot; بله آقا اسماعیل، راستش رو بخواین، گذشته‌تون هم شیرین بود هم تلخ. آدم نمی‌دونه کجاش بخنده و کجاش گریه کنه. مثل طعم گسِ خرمالو که آدم تکلیفش باهاش روشن نیست &quot;اسماعیل بی‌محابا خنده‌اش گرفت و گفت : &quot; فکر نمی‌کردم که آخر عمری، تازه بفهمم که طعم زندگیم گسِه &quot;هردو خنده‌یشان گرفت.فرزانه لابه‌لای خنده‌اش گفت : &quot; آقا اسماعیل میشه ازتون یه خواهشی بکنم ؟ &quot;- &quot; جانم دخترم، بگو هرچی در توانم باشه در خدمتم &quot;- &quot; میشه خواهش کنم اجازه بدین که دوباره سر فرصت بیام و بیشتر از خودتون و انسیه خانم بگید، اینجوری با دخترتون هم دوست میشم و دیگه تنها نیستیم &quot;اسماعیل با چند ثانیه تامل گفت : &quot; آره دخترم چرا که نه، خیلی هم خوب میشه، اینجوری با انسیه و الهه هم آشنا میشی. تازه خودتم باید از گذشته‌ات برامون بگی. قبوله ؟ &quot;فرزانه با لبخندی رضایت گفت : &quot; ممنونم آقا اسماعیل، چرا که نه، با کمال میل. پس من با اجازه‌تون میرم و چند روز دیگه میام که بیشتر با این دو عزیز زندگی‌تون حرف بزنم و آشنا شیم &quot;- &quot; باشه دخترم، هرجور راحتی &quot;فرزانه لیوان چایی را کنار بساط اسماعیل گذاشت، از روی صندلی بلند شد و خودش را مرتب کرد. اسماعیل جلوی پای فرزانه بلند شد تا که بدرقه‌اش کند.بعد از ابراز خشنودی و خداحافظی، فرزانه با دل و فکری اشباع از گذشتهِ اسماعیل، پیاده‌رو را به قصد خیابان ترک کرد. آنقدر دور شد که به سر چهارراه رسید.در طول مسیر که سوار تاکسی بود به خبرهای بحرانی که از رادیو پخش می‌شد گوش می‌داد، ولی ذهن و دلش به آنسوی میدان آزادی گره خورده بود که مردی با گذشته گس‌اش، چطور این حجم از رنج را با لبخند، می‌پوشاند.نویسنده #مصطفی ارشد</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 11:53:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کینه مونیخی</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AE%DB%8C-xt4z0s4rjd0z</link>
                <description>انتهایِ بلوار زِندلینگِر که از اتوبوس پیاده شدم؛ وسط آن جمعیت و ساختمان‌های کوچک و بزرگ، چَشمم به چند تا از بچه‌های ایران افتادکه با همراهی مردم مونیخ؛ خیابان اصلی را قُرق و صفِ بلندی را تشکیل داده بودند که انتهای آن معلوم نبود به کجا می‌رسد.ولی ابتدای صف از مقابل رستورانی شروع می‌شد که امروز افتتاحیه آن بود و به همین سبب؛ غذای رایگان می‌دادند. حتی مهمان ویژه‌ای از فوتبال‌ شهرشان، برای این روز خاص دعوت کرده بودند که مردم بیشتری مشتاق این بازگشایی باشند.اما مشکل اینجاست که من از بچگی هیچ علاقه‌ای به فوتبال نداشتم؛ پس به خودی خود هم هیچ ذوق و شوقی برای دیدن &quot; الیور کان &quot; ندارم و به خاطر عکس گرفتن با او هم، به اینجا نیامدم. دلیل آمدنم از گوتینگ تا زِندلینگِر؛ فقط و فقط دریافت بُن غذای رایگان به مدت سه روز و سه شب است که برای منِ آس و پاس؛ حکم لاتاری را داشت.بی‌شک؛ همه آدم‌هایی که این صف مدید را تشکیل دادند؛ برای دریافت همین امتیاز شیرین و خوشمزه؛ از سرتاسر مونیخ و حواشی آن به &quot; اوزیل برگر &quot; هجوم آوردند.من هم بدون هیچ اِبایی از کنار صف گذشتم تا که به انتهایش برسم؛ اما از طرفی، دلشوره داشتم که نکند این زنجیره انسانی آنقدر بلند باشد که یک وعده غذا هم نصیبم نشود. چونکه قرار بود تا سه روز؛ این وعده غذاهای مُفتکی به قوت خودش باقی بماند. اما نکته اینجاست که به هر شخصی که وعده غذایی را نوش جان می‌کند؛ یک شماره شناسایی می‌دهند که روزهای بعد، بدون صف؛ از پشت شیشه پیشخوان، غذایش را دریافت کند. به همین دلیل، تعداد این شمارهِ غذاهای مجانی؛ محدود است و تعداد مردم مُفلس و بینوا به حدی زیاد بود که قابل شمارش نبودند.به پیاده‌روی خودم ادامه دادم تا که به انتهای صف برسم؛ در طول مسیر که به آدم‌ها نگاه می‌کردم؛ تعداد آلمانی‌ها مفلس از ایرانی‌های در‌به‌در بیشتر بود.توی دلم به هیتلر طعنه زدم که&quot; تو که ادعا می‌کردی ما نژاد برتریم؛ چی شد پس !؟ الان که مردمت کاسه به دست؛ توی صف وایستادن تا غذا بگیرن. هی ... توام نتونستی مردمتو خوشبخت کنی ... &quot;در حین قدم زدن؛ متوجهِ ایرانی‌های چند سال مُهاجرت کرده شدم؛ که بیرون و داخل صف به مثابه گله شیرهای گرسنه، به خودشان می‌پیچیدند و جولان می‌دادند؛ که هر لحظه امکان داشت طاقتشان طاق شود، از کوره در بروند و صف را بهم بریزند.هیچوقت نفهیمدم از کجا متوجه شدند که من ایرانی‌‌ام؛ شاید از پیشانی بلندم، مدل راه رفتنم یا اینکه از مدل نگاه کردنم به مردم متوجه شدند که یک هموطنِ غریبم؛ آن هم با لباس‌هایی که بعد از سال‌ها برای اولین بار از چمدانم در آورده و اتو زده‌ام.من هم که می‌دانستم هویتم لو رفته است؛ دستی بلند کردم و با صدای بلند و لهجه‌دار گفتم &quot; سِلام بِه بَروبَچ‌‌ نابِ ایرون &quot;تا شعاع چند متری صف؛ تعداد انگشت‌شماری سَرهای رنگارنگ اجنبی و خودی به طرف من چرخید.مهاجران خودی که یک گله شیر گرسنه را تشکیل می‌دادند، با لباس های مُندرس و پاره پوره در حال وارسی من و محیط اطراف بودند؛ به یکباره عنان از کف دادند، از صف خارج شدند و به سمت من حمله‌ور شدند.با این انقلاب ناگهانی، حتی گدایانی که من را نمی‌شناختند هم، به دنبال هموطنانم در پی من می‌دویدند.برایم جالب بود که بدانم گدایان اجنبی و بِلوند پیش خودشان چه فکر می‌کردند که برای تلکه کردن و گدایی از منِ بینوا؛ این‌چنین زمین را زیر پاهایشان، بکوبند.یکی نبود به این اجنبی‌ها بگوید که اگر هموطنانم اینکار را بکنند، حرفی نیست؛ بالاخره از یک گوشت و استخوانیم و در یک خاک به دنیا آمده‌ایم. حالا از بد روزگار؛ یک مشت آس و پاسِ مهاجر شدیم که به شوق خوشبختی و زندگی بهتر به سرزمین ژرمن‌ها پناه آوردیم.همین که در افکارم دادخواهی می‌کردم و عریضه می‌نوشتم؛ با دیدن چند تن از هموطنانم در فاصله چند قدمی‌ام؛ فرار را به قرار ترجیح دادم.به هیچ وجه دوست نداشتم که بخاطر چند وعده غذایی رایگان؛ یقه کُت آبی آسمانی‌ام را بِچلونند و در نهایت همین چند یورو بِلاعوض را که برایم باقی مانده است، از سر رودربایستی به آنها بدهم و خودم مجبور باشم که تا آخر ماه دیگر، صبر کنم تا که خانواده سادهِ و بیچاره‌ام برای من چند صد دلاری بفرستند.قبل از آنکه مابین آن سِه چهار نفر گیر بیافتم، زود جُنبیدم و به خیابان پشت سرم فرار کردم و دست‌هایم را به میله اتوبوس دو طبقه‌ی روبازی که از شانس خوبم از آنجا می‌گذشت، حلقه کردم و پریدم بالا و مانع رسیدن خودم به دست هموطنانم شدم.با صدایی لرزان و تحکم‌آمیز؛ جمله‌ام را برای راننده تکرار می‌کردم که &quot; داداش برو، برو &quot;. راننده هاج و واج مانده بود که من چه می‌گویم و چرا آنقدر هراسان، داخل اتوبوسِ در حال حرکت پریده‌ام.آنجا بود که فهمیدم از هول و هراسی که برای فرار داشتم، زبانم به گویش مشهدی برگشته بود و راننده بیچاره، هیچ یک از حرف‌های دست و پا شکسته‌ من را نفهمیده بود.بدون معطلی، خودم را بر روی یکی از صندلی‌های اتوبوس پَرت کردم و با حرکتِ رو به جلوی راننده، نفسِ راحتی کشیدم و از پشت شیشه با بُهت و حیرت به ایرانی‌های یکه‌تاز نگاه می‌کردم که در حال دویدن و تلاش برای گرفتن دستگیره ورودیِ اُتوبوس بودند و همراه با دویدن‌هایشان، به من فُحش‌های رکیک و بَد و بیراه‌هایی می‌گفتند که با یادآوری مجددشان، لرزه به تنم می‌افتد.در آن میان، یکی از همشهری‌های منم حضور داشت که با فحش‌های آبدار و خانمان‌سوز من را بدرقهِ سفر بی‌بازگشت می‌کرد.تا چند مِتر پشت سر من می دویدند و این در حالی بود که چند هفته‌ای می‌گذشت که وعده غذایی و خواب درستی نداشتم و حالا دارایی‌هایم که چند یورو ناقابل بیشتر نبود و می‌بایست که تا پیدا کردن کار جدید، با آن چندرغاز سر کنم.خانه‌ اجاره‌ای را از من گرفته بودند و همینطور ماشینم را، به خاطر عدم پرداخت مالیات از دست دادم. مدت‌ها بود که مهمان یک‌شبه پارک‌های شهر بودم و به معنای واقعی آوارهِ مونیخ بودم.حالا بعد از مدت‌ها، با وساطتِ یک دوست قدیمی، به یک کار معرفی شده‌ام که باید امروز آنجا باشم و با حقوقی بخور نمیری، شروع به کار کنم.اما خیلی دوست داشتم که قبل از رفتن به محل قرار مصاحبه، بُن غذاهای مفتکی هم نصیبم می‌شد؛ اما حیف که نشد.با خیره شدن به منظرهِ ساختمان‌های بلند و مردمان خوش‌خیال؛ دستی به تَه ریش و موهای ژولیده‌ام که چند هفته‌ای از اصلاح‌شان می‌گذشت کشیدم و ناخن‌هایی بلندم را که برای نواختن گیتاری که آرزویش را داشتم؛ به دهان نزدیک و شروع به جَویدن کردم.از راننده آلمانی‌ای که در آینه بُهت زده به من نگاه می‌کرد؛ پرسیدم &quot; ببخشید، این اطراف آرایشگاهی وجود دارد که رایگان من را اصلاح کند؟ &quot;راننده هم بدون هیچ کلامی؛ از خدا خواسته، پایش را روی ترمز فشار داد و با انگشتِ دستِ راستش به آنطرف خیابان که با جمعیتی از مردم پوشیده شده بود، اشاره کرد.بدون تشکر از راننده که کرایه‌اش را هم ندادم و او هم طلب نکرد؛ به محل اشاره شده او رفتم. وقتی به اطرافم نگاه کردم؛ خودم را در نزدیکی کاخ نیمفنبورگ دیدم که سرگشته و حیران، میان مردم به دنبالِ آرایشگاهی رایگان می‌گشتم.اما در این منطقه سلطنتی، خبری از آرایشگاهِ مفتی نیست.به اجبار در هوای سرد ژانویه، انعکاسِ چهره‌ام را در استخر محوطه کاخ، دیدم و با دستانی بی‌رمق، آب یخ‌زدهِ را در مُشت خود جا کردم و به سر و صورتم پاشیدم و در ادامهِ دست خیسم را به موهایم کشیدم تا براق و مرتب شود. با چندین بار تکرار آن؛ تمام بدنم به لرزه می‌افتاد و به رخوت تمام می‌رسیدم.هوا سردتر از ماهِ گذشته بود. دورِ یقه‌ی کتِ آبی‌ام را بالا کشیدم و دست به جیب بردم و با پرس و جو از مردم، خودم را به خیابان کناری کاخ، رساندم و از آنجا به پارک المپیا رفتم.زیر درختِ افرای یخ‌زده، منتظرِ دوستِ قدکوتاه و مومشکی‌ام ایستادم، که قرار بود مرا بعنوان نگهبان پارک المپیا به صاحب کار قدیمی‌اش معرفی کند.دوست قدیمی‌ام&quot; امیر &quot; با چند دقیقه تاخیر از راه رسید و از من قول و تعهّدهایی بابتِ ساعات کاری و منظم بودن در محیط کار از من گرفت و پولی هم بابت شیرینی تشکر به او دادم.به اتفاق امیر به دفتر مدیریت، که آنسوی خیابان در برجی مرتفع قرار داشت رفتیم. آنقدر بلند بود که به تمام مجموعه‌های ورزشی، تپه‌های مصنوعی و استخرها، اشراف داشتم.بعد از سوار شدن در آسانسور به طبقه یازدهم رسیدیم.بعد از یک ساعت مصاحبه کاری پیچیده و اعصاب‌خرد‌کُن، که انگاری، آقای مولر قرار بود مدیریتش را به من تحویل بدهد.بعد از تمام شدن سوالات بیخودش که چرا می‌خواهی در آلمان زندگی کنی، چرا این‌ کار را می‌خواهی و هزاران چرای دیگر؛ در مورد ساعت کاری، حقوق و مزایایی آن با من حرف زد.اینکه باید روزی دوازده ساعت کار مفید انجام بدهم و در ازای آن آخرِ هر ماه، هزار و دویست یورو به من دستمزد می‌دهد؛ که می‌توانستم با پس‌انداز، دوباره آپارتمان چهل مِتری‌ام را در منطقهِ گوتینگ را اجاره کنم و از خوابیدن دزدکی در پارک‌های سرد، راحت شوم و با بخش دیگر آن پول؛ خود را از گرسنگی نجات بدهم.چه شب‌هایی را در تخت‌خوابم و نیمکت‌های پارک، تا صبح با کابوسِ برگشتنِ به مشهد و با مشهدی جماعت سر و کله زدن، خوابیدم.اما حالا بعد از قبول شدنم در مصاحبه کاری‌، باید با لباس کارِ جدیدم که شبیه به یونیفرم پلیس با رنگ سبز یشمی بود، دور تا دور استخرهای بزرگ مجموعه، گشت‌زنی می‌کردم که مانعِ از خودکُشی اشخاصِ افسرده این شهر؛ در استخرهای بزرگ و عمیق شوم که هر روز به دلایلی مختلف، خودشان را در مایه حیات خفه می‌کنند. این مسئله سبب خَدشه دار شدن وِجه‌ی بین المللی پارک المپیا و روح لطیف بعضی از مردم شده است.یونیفرم جدیدم را دوست دارم و با او احساس راحتی می‌کنم؛ انگاری که برای تن من بافته‌اند و کارتی هم دورِ گردنم انداختند و برای هر شیفت پیشنهاد دادند که هر روز صورتم را اصلاح، لباس‌هایم اتو و کفش‌هایم را واکس بزنم.که همان‌طور هم شد، هر روز ریش‌های نسبتا جوگندمی‌ام را می‌تراشیدم، موهای موج‌دارم را به سمت بالا شانه، لباس‌ها و کفش‌هایم را مرتب می‌کردم.برای خودشیرینی، بعد از یک مدت پس‌انداز؛ هر بار در شیفت کاری‌ام، اُدکلن‌های کلاسیک را روی خودم خالی می‌کردم که در مقابل آقای مولر خوش‌پوش، به چشم بیایم.مرد پنجاه ساله‌ی موبُور، که هر روز با یک مدل و رنگ جدید از کت‌ و شلوار و کراوات، در دفترش حضور پیدا می‌کرد و وقتی هم با آن قد بلندش مقابل درب آسانسور می‌ایستاد، باد در غبغب‌اش می‌انداخت که گویا هم قدِ برج است.من هم وقتی به ملاقاتش می‌رفتم، به کمک پاهایم، از پشت میز قدبلندی می‌کردم که متوجه قد کوتاهم نشود.ایستادن در مُرتفع‌ترین طبقات برج و تماشای کامل مونیخ از آن بالا لذّت بخش بود و شُغل آبرومندی که هیچگاه نمی‌توانستم چنین موقعیتی را در شهر خودم پیدا کنم و حالا در پوست خود نمی‌گنجیدم.طبل زندگی‌ام، ضرب آهنگی را به خود گرفته بود که مطابق میل من پیش می‌رفت و به زندگی هشت ماه پیش خود برگشتم که آسوده خاطر بودم.اما بعد از مدتی یکی از همان هموطنانم که همشهری‌ام بود را دیدم، با قیافه‌ای آشفته و بُریده از عالم و آدم پا به پارک گذاشت.با خودم گفتم بهتر است رو برگردانم و پیش از دیدن من و تقاضایِ پول، به بهانهِ هَمشهری بودن و تَلَکِه شدن، خود را گوشه کِناری، در پشت تپه‌ها، قایِم کنم؛ امّا متوجّه قَصد خودکُشی‌اش شدم که می‌خواهد خودش را درون استخرِ کنارِ موزه بی.ام.او، بی‌اندازد.مِثل زمانیکه در کوچه پس کوچه‌های مشهد، بعد از دیدن دعوا مُرافه، خود را وسط مَعرکه می‌انداختم و به قصدِ مداخله و میانجیگری، طرفین دعوا را از همدیگر جدا می‌کردم و بعد با یک کیک و نوشابه، آشتی‌شان می‌دادم.اینجا هم ناغافل خودم را به همشهری‌ام رساندم و بغل‌اش کردم و به لهجه مشهدی گفتم &quot; یره بیخیال، بِرار جان ایجوری خُدِتِه به کُشتَن مِتِی &quot;همشهری تصمیم‌اش را برای پایان دادن به زندگی گرفته بود و قسم دادن به روحِ مادر و خواهرش هیچ فایده‌ای نداشت.سعی می‌کرد خودش را از دست من که پاهایش را چسبیده بودم خلاص کند. به لهجه مشهدی، پُشت سرهم فریاد می‌کشید&quot; وِل کُن یرگه چُغُک، وِل کُن چرا از مُو دِلِنگون رفتی &quot;در همین حین، مأموران درشت اندامی که مسئول حِفاظت از بخش‌های مختلف پارک بودند؛ پا درمیانی کرده و به هر زحمتی بود مرا از او جدا کردند و دستبندی به من زدند و مرا به دفتر مدیرعامل پارک، درون برج، پیش آقای مولر بردند و بر روی صندلی نشاندند.بعد از شرح واقعه و شنیدن توضیحات آن‌ها، فهمیدم که چه اشتباهی کرده‌ام و آن همشهری بیچاره‌ام به واسِطه همان امیر خراسانی قرار بود در پارک المپیا همکارم بشود و در کنارم مراقب خودکشی عده‌ای شود.بنده خدا هم، آن ساعت برای دیدن من و موقعیتِ کارِ جَدیدش به آنجا آمده و دنبال من می‌گشت؛ که با عکس العمل حرفه‌ای من مواجه و با دِخالت مأموران موضوع خاتِمه پیدا کرد.اما بنا بر نظر آقای مولر و هیئت مدیره و تأئید ادعای آنان از جانب همشهری‌ام، اَنگِ بیمار روانی‌ام به من زدند که قصد داشته‌ام با گرفتن پاهای هَمشهری‌ام و انداختن او به داخل استخر عمیق، نگذارم که او اینجا کار کند؛ که اگر دخالت ماموران حفاظت نبود، حالا مرتکب جرم و جنایتی فجیع در تاریخ پارک المپیا می‌شدم.به خاطر همین موضوع، مرا از آن جا اخراج و هَمشهری‌ام را جایگزین‌ام کردند.</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 22:33:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلیل رفتن ( قسمت دوم )</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-urmuzhs0incf</link>
                <description>مانی و پیرمرد؛ لحظه‌ای بعد از روبرو شدن با یکدیگر؛ سکوتشان با جمله &quot; سلام آقای توکلی، روزتون بخیر &quot; از طرف متصدی هتل، شکسته شد.- &quot; سلام؛ اوغور بخیر؛ بفرمایید، اتفاقی افتاده &quot;- &quot; ممنونم، نه اتفاق خاصی نیست. فقط جسارتا آقای توکلی؛ برای همان موضوعی که قبلا خدمتتون عرض کردم، مزاحم شدیم &quot;مانی فقط نظاره‌گر این مکالمه بود و گویا هیچ چیزی از گفتمان آنها نمی‌فهمید؛ فقط با سرش، صحبت‌های این دو نفر را دنبال می‌کرد و لبخند تلخ وسردی روی لب‌هایش چسبانده بود تا که همین یک اتاق را هم از دست ندهد.اما ته دلش از زمین و زمان؛ از دست مهدیه تا متصدی هتل و آقای توکلی که انگاری اتاقش را اشغال کرده است؛ پر است.متصدی هتل چندین بار مانی را صدا زد ولی او اصلا روحش در این هتل نبود. &quot; جناب سهیلی؛ جناب سهیلی &quot;- &quot; بله؛ جانم ببخشید &quot;- &quot; بفرمایید داخل جناب سهیلی &quot;توکلی دستش را به نشانه احترام به سمت مانی دراز کرد و او را به داخل اتاق دعوت کرد.توکلی همانطور که آرام و لرزان دستِ مانی را گرفته بود؛ رو به جهانشیری که متصدی هتل بود کرد و گفت &quot; لطفا شما برید؛ من خودم کل اتاق رو بهشون نشون میدم &quot;جهانشیری از خدا خواسته؛ برای صرف انرژی کمتر؛ بدون پافشاری؛ پیشنهاد توکلی را پذیرفت و با تک‌سرفه‌ای به مانی پیام داد که انعام او را فراموش کرده است.مانی هم آنقدر ذهنش مغشوش بود که نمی‌دانست باید کفش‌هایش را جلوی جاکفشی دربیاورد؛ چه برسد به اینکه انعام جهانشیری را بدهد.توکلی با لبخندی ساده رو به جهانشیری اشاره کرد که بعدا انعام را خودش حساب می‌کند.در را، رو به متصدی بست و با چرخشی ملایم به داخل اتاق، دستش را روی شانه مانی گذاشت.- &quot; خوش اومدی پسرم. البته منم مثل شما مهمونم اینجا. در هر صورت جفتمون ناخواسته، هم‌اتاق شدیم &quot;مانی به چشم‌های آبی توکلی نگاه می‌کرد و حرف نمی‌زد؛ انگاری که از بدو تولد، زبان به دهان نداشت.بعد از معرفی و توضیحات توکلی در مورد اتاقِ مشترک‌شان؛ بالاخره مانی با جمله‌ای روزه سکوتش را شکست.- &quot; من کجا باید بخوابم ؟ &quot;- &quot; اینجا دوتا تخت مجزا داره؛ شما اگه تخت منو میخواین؛ ایراد نداره؛ وسایلمو جابجا می‌کنم &quot;مانی با اشراف کاملی که به اتاق12 متری داشت؛ تخت‌ها را برانداز کرد و خودش را؛ روی هر دو تخت تصور کرد که در کدام حالت راحت است. تخت‌ها هر کدام‌شان در گوشه چپ و راست اتاق؛ زیر پنجره قرار داشت.تخت خالی‌ی که به ناچار باید انتخابش کند؛ سمت چپ پنجره قرار داشت که منظره بیرونی‌اش؛ یک بازار قدیمی که با تکاپوی مردم؛ جان گرفته بود.توکلی خودش را کنار پنجره رساند و آن را باز کرد؛ رو به مانی کرد و گفت &quot; اگه حضور من اذیت‌تون میکنه، به پذیرش هتل بگم که چاره‌ دیگه‌ای کنه ... &quot;مانی حرف توکلی را ناتمام گذاشت و ادامه داد &quot; نه حاج آقا؛ این چه حرفیه؛ من از شما یا پذیرش هتل دلخور نیستم. ناراحتی من از جای دیگس &quot;- &quot; اولا، من حاجی نیستم؛ دوما، حیفه آدم توی سفر اوقاتش رو تلخ کنه و بهش خوش نگذره &quot;مانی در جواب توکلی؛ وقفه‌ای انداخت و گفت&quot; والا؛ نمی‌دونم چی بگم آقای ... &quot;پیرمرد دست لرزانش را دوباره دراز کرد و گفت &quot; توکلی هستم؛ عماد توکلی &quot;مانی هم خشکی بار نیاورد و مرز انزوایش را شکست و دست توکلی راگرفت و گفت &quot; خوشبختم آقای توکلی؛ منم مانی سهیلی هستم. ببخشید اگه این چند دقیقه من سرد و ناراحت بودم&quot;- &quot; خوشبختم پسرم. اشکال نداره؛ بالاخره هر آدمی ناراحتی‌های خودش رو داره؛ ولی بهتره توی سفر به جای کج‌خلقی که بیشتر خودتو عذاب میدی، سعی کنی از اطرافت لذت ببری. البته ببخشید اینجوری میگم ها؛ فقط تجربه‌مو بهتون گفتم &quot;- &quot; نه خواهش میکنم آقای توکلی. حق با شماست &quot;- &quot; ممنون پسرم. اشکال نداره که بهتون بگم پسرم ؟ &quot;- &quot; نه، نه؛ خواهش میکنم. باعث افتخارمه. شما هم جای پدرم؛ البته پدری که تا حالا ندیدمش و نداشتمش &quot;- &quot; قربان شما پسرم. خدا رحمتش کنه؛ چند ساله بودی که پدرت فوت کرده ؟&quot;- &quot; نه خدا رحمتش نکنه ... یعنی نمی‌دونم زنده‌اس یا نه ... البته دیگه مهم نیست. چون کسی که بخاطر هوسِ جوونیش؛ زن جوون و پسر دو سالش رو ول کنه بره؛ همون بهتره که نباشه؛ خدا رحمتش نکنه و ازش نگذره &quot;توکلی؛ وقتی از دل پرخون مانی خبردار شد؛ به رسم احترام برای اینکه حال او را با پرس و جو از گذشته‌اش خراب نکند؛ سکوت کرد. فقط با یک جملهِ &quot; هر چی خدا بخواد &quot; سکوت را به تکلم ترجیح داد.مانی با چهره‌ای شرمسار از اینکه یاد پدرش افتاد و عنان از کف داد؛ از توکلی عذرخواهی کرد.- &quot; ببخشید آقای توکلی. دست خودم نبود. خیلی از دستش شاکی‌ام&quot;توکلی؛ آرام برگشت و دست چپش را روی سرتخت گذاشت تا که تکیه‌گاهی برای تعادلش باشد تا بتواند روی تخت بنشیند. در حین نشستن رو به مانی کرد و گفت &quot;اشکال نداره. حالا چرا لباستو عوض نمی‌کنی و نمیشینی ! مگه قراره تا آخر سفر با لباس بیرون باشی وسط اتاق وایستی !&quot;مانی با نیم‌خنده‌ی ساده‌ای گفت &quot; نه، ببخشید. حق با شماست؛ الان عوض می‌کنم. بازم ببخشید ... &quot;توکلی بدون معطلی با خنده‌ای دوستانه؛ رضایتش را آشکارکرد.همانطور که مانی پشت پارتیشن چوبی، از داخل چمدانش؛ لباس‌های راحتی‌اش را درمی‌آورد و در حال تعویض آنها بود؛ با توکلی از آب و هوای مشهد می‌گفت که چرا در روزهای پایانی سال؛ اینقدر سرد و خشک است و کاش حداقل لباس‌های گرم خودش را هم می‌آورد؛ وگرنه به سیزدهم عید نرسیده؛ قندیل می‌بندد.- &quot; مگه اولین بارته میای مشهد ؟ &quot;- &quot; آره اولین بارمه؛ بخاطر یک سفر کاری اومدم اینجا. وگرنه اگه زن داشتم؛ حداقل دو نفری میومدیم &quot;- مگه ازدواج نکردی پسرم !؟ &quot;مانی با خنده مسخره‌ای گفت &quot; ازدواج، نه بابا؛کی حاضر میشه دخترشو به من بده &quot;- &quot; چرا دختر ندن بهت ! پسری به این خوبی و خوش قد و بالایی. مگه چند سالته ؟ &quot;- &quot; نمیدن دیگه ... اوووممم؛ خُب سنم ... همین سیزده‌بدر که بیاد میشم 32 ساله. اصلا بخاطر همین که سیزدهم به دنیا اومدم؛ آدم بدشانسی‌ام. اون از بابام؛ اینم از شانسم &quot;- &quot; این حرف رو نزن آقا مانی، خدا قهرش میاد. اینا همش یه مشت خزعبلات و باورای اشتباس که به خورد ما دادن. بدشانس دیگه چیه &quot;مانی که لباس‌های راحتی‌اش را پوشیده بود، چمدان به دست از پشت پارتیشن خارج شد و وسایلش را زیر تخت گذاشت و روی آن نشست.- &quot; راستش رو بخواین از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ... ﺩﺭﻭﻍ ﭼﺮﺍ بگم، می‌دونین؛ آخه هر کجا رفتم خواستگاری منو دک کردن. &quot;- &quot; چرا آخه !؟ &quot;- &quot; راستش میگن تو خیلی ساده‌ای و شیش میزنی &quot;- &quot; شیش میزنی ! یعنی چی ؟ &quot;- &quot; اووممم؛ یعنی خیلی خنگم و گیج میزنم &quot;- &quot; این چه حرفیه. چرا رو خودت عیب میذاری پسر. &quot;- &quot; راستم میگن دیگه. آخه من خنگِ و ساده؛ هر دختری رو می‌بینم سریع عاشقش میشم و میخوام باهاش ازدواج کنم. وقتی هم پا پیش میذارم هزارتا اتفاق می‌افته که تهش کِنف میشم. یک نمونه‌ش؛ همین دیروز پیش اومد. میخواین براتون بگم ؟‌ &quot;- &quot; آره؛ اگه دوست داری. جفتمون که بیکاریم؛ تا قبل نهارم وقت داریم &quot;مانی تک خنده‌ای کرد و گفت &quot; آره والا؛ چشم براتون از سیر تا پیاز خودمو میگم &quot;</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 23:36:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نمایش صوتی داستان { گل‌های به یغما رفته }&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%BA%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-we4tgwb9ec0j</link>
                <description>داستان صوتی &quot; گل‌های به یغما رفته &quot; را از طریق لینک‌های زیر می‌توانید بصورت آنلاین گوش دهیدhttps://b2n.ir/f94473https://b2n.ir/q24093https://b2n.ir/g81266????????اسم من دریاست! پاییز آن سال که برگ‌ها رنگی می‌شدند و دانه‌دانه خودشان را به تنِ لخت خیابان می‌سپردند، تازه سنِ من دو رقمی می‌شد و به قول بابابزرگم برای خودم خانمی می‌شدم. می‌توانستم دیگر چایی درست کنم و صبحانه آماده کنم و از همه مهم‌تر اینکه قدِ من به اندازه کابینت‌های زهوار دررفته‌ای که رنگ و رخساری به آن نمانده، می‌رسید.از شوق دو رقمی شدنِ سنم، صبح زودتر از باباحاجی بیدار شدم. اسم بابابزرگ من «نعمت‌الله» است. چون خیلی قدیم‌ها که پدرم در این دنیا نبوده، بابابزرگِ من به خانه خدا رفته بود و از آن زمان همه فامیل بهش می‌گفتند «باباحاجی». من هم مثل مادرجانم، بابابزرگم را «باباحاجی» صدا می‌زدم.یادم نیست پدر و مادر من، باباحاجی و مادرجان را چی صدا می‌زدند؛ ولی می‌توانستم حدس بزنم که مثل من صدا می‌زدند.آن روز برای من روز تازه‌ای بود. پتو را کنار زدم و از وسط باباحاجی و مادرجان به‌آرامی بلند شدم تا که از امروز خانمی باشم که باباحاجی انتظارش را می‌کشید و تصمیم گرفتم، قبل از بیدار شدن‌شان سفره را پهن و بساطِ صبحانه را آماده کنم.خوراکی زیادی درون کابینت‌ها و یخچالِ کوچیکمان نبود؛ ولی من با ذوق و سلیقۀ ده ساله‌ام، سفره‌ای چیدم که تا به‌حال نظیرش را در هیچ جای این دنیا ندیدم. لای سفره را باز کردم و تکه‌های نان تفتان را که شبیه خورشید بود، کنار هم چیدم. مقداری سبزی، خرما و کمی پنیر هم پایین سفره گذاشتم. وقتی به سفره نگاه می‌کردم، تصویر خورشیدی دیده می‌شد که نورش را به خانۀ پنیری، سبزه‌های اطرافش و آن چند گاو شیرده بزرگ می‌تابید.با سر و صدای استکان‌ها که با برخورد ناگهانی دست من که از روی بی‌احتیاطی بود، باباحاجی بیدار شد و متوجه غیبت من در رختخوابم شد. با حالتی نیم‌خیز، دنبال من می‌گشت. من را در حالتی دید که در مقابل کابینت‌ها قد علم کرده بودم و مات و مبهوت به چشمان باباحاجی نگاه می‌کردم.بدون معطلی، با لبخند ملیحی که دندان مصنوعی‌اش در دهانش نبود، دست چپش را به روی شانه مادرجان گذاشت و تکانش داد.«پاشو عصمت خانم! ببین دخترمون برای خودش خانومی شده دیگه.»مادرجان سر جایش تکانی خورد و هراسان بلند شد. دنبال سمعکش زیر متکا بود و پیدایَش کرد. همان‌طور که سمعک را در گوش راستش جاساز می‌کرد با صدای بلند رو به باباحاجی گفت: «چی شده سر صبح همه رو از خواب بی‌خواب کردی مرد؟»باباحاجی همانطور که حرفش را تکرار کرد، با علامت سرش به من اشاره کرد.مادرجانم وقتی نگاه خوشحال و متعجب من را دید با نگرانی رو به من گفت: «قربونت بشم دخترم، دریای من، خانوم خوشگلهِ خونه. مراقب باش دخترم!»با حس خوبی که از مادرجان و باباحاجی گرفتم، قدرت دستانم بیشتر و قلبم روشن‌تر شد.«مادرجان! باباحاجی! از امروز وظیفه منه برای شماها زحمت بکشم.»همین‌طور که دنبال قندان و استکان‌ها در کابینت آخر بودم، به قربان‌صدقه‌های مادرجان و باباحاجی گوش می‌کردم. سینی کوچک با گل‌های صورتی درشت را از پشت استکان‌ها برداشتم و روی زمین گذاشتم، قندان شیشه‌ای و سه‌عدد استکان کمرباریک دسته‌دار با طرح گل‌های بنفش روی لبه‌هایش، درون سینی گذاشتم.با خوشحالی سینی را با احتیاط برداشتم و داخل اتاق پذیرایی کوچکمان که کوچک‌تر از آشپزخانه بود برگشتم.باباحاجی در حال جمع کردن تشک‌ها بود و گفتم: «شما زحمت نکشید باباحاجی! خودم الان جمع می‌کنم. شما و مادرجان بفرمایید صبحونه بخورید.»باباحاجی و مادرجان به هم دیگر نگاهی کردند و لبخند رضایت بر لب‌هایشان نشست و برای شستن دست و صورتشان به حیاط رفتند.باباحاجی قبل از رفتن به حیاط، سراغ دندان مصنوعی‌اش رفت و برداشت. سرش را خم و نزدیک گوشِ سمعک‌زده مادرجان کرد و به‌آرامی حرف زدند و رو به من خندیدند. می‌دانستم این خنده چیز بدی نیست و من به ادامه تمیزکاری خانه و جمع‌کردن تشک و متکا ادامه دادم.وقتی از حیاط برگشتند، مادرجان نیم‌نگاهی به من کرد و به گوشه خانه قدم برداشت. پرده بلندِ سبز زیتونی را که به اتاقِ پشتی راه داشت، کنار زد و بعد از چند لحظۀ کوتاه با یک بقچۀ کوچک آبی وارد شد و پای سفره نشست. من خودم را به کوچۀ علی‌چپ زدم و دیگر نگاهی نکردم.من و باباحاجی هم پای سفره نشستیم و حالا خانوادۀ بزرگِ سه‌نفره‌مان، مثل همیشه دورِ سفرۀ کوچکمان جمع شده بود. تنها فرقش این بود که آن روز، روز دو رقمی شدن سن من بود.در یک‌لحظه به فکر فرو رفتم که کاش امروز مادر و پدر من هم دور این سفره کنار ما بودند! کاش مادرم برای زندگی بهتر این خانه را ترک نمی‌کرد و با مردی دیگری که دوستش داشت، من را تنها نمی‌گذاشت. کاش پدر من برای زندگی بهتر تلاش می‌کرد و خودش را درگیر این اعتیاد کوفتی نمی‌کرد!و حالا من نه خبری از مادرم دارم و نه می‌توانم خودم را در آغوشِ پدرم آرام کنم. تنها نشانه‌ای که از پدرم دارم، یک سنگِ قبر سرد و سخت است که آخر هر هفته با مادرجان و باباحاجی به بهشت زهرا می‌رویم؛ ولی نشانهِ‌ای از مادرم ندارم، جز یک عکس خانوادگی که من در آن حدود دو سال بیشتر سن نداشتم.در این افکار غرق شده بودم که با صدای باباحاجی به خانه‌مان برگشتم. با لبخندی که بر لب جفت عزیزانم بود، باباحاجی گفت: «کجایی باباجان؟ نمی‌خوای به ما پیرمرد و پیرزن یک چایی بدی؟»با دستپاچگی عذرخواهی کردم: «ببخشید باباحاجی، چشم الان براتون چایی می‌ریزم.»مادرجان که در سمت چپ من نشسته بود، با نگرانی در نگاهش و دست مهربانِ چین‌خورده‌اش، چانه من را با انگشت شست‌اش به سمت بالا کشید و چشم‌هایمان در یک خط قرار گرفت.«چی شده دخترم؟ یاد مامان و بابات افتادی؟»بدون فوت وقت با گریه‌ای بی‌صدا، سرم را پایین گرفتم. مادرجان خودش را کنار من رساند و دوباره سرم را با دستانش بالا گرفت و با گوشۀ روسری‌اش اشک‌هایم را پاک می‌کرد و قربان صدقه‌ام می‌رفت.«دخترم گریه نکن! تو امروز خانم شدی؛ خانم خونۀ ما. مادر و پدرت هم آدمای خوبی بودن. چوب اشتباه‌هات خودشون رو خوردن. توام گریه نکن! وگرنه منم گریه‌ام می‌گیره دخترم.»باباحاجی هم از بالای سفره که شاهد این صحنه تراژدی بود، سعی کرد با شوخی و خنده؛ من را بِخنداند.برای این‌کار مجبور شد، غافلگیری روز تولدم را فاش کند.« دخترجان، مگه کسی روز تولدتش گریه می‌کنه؟»با لو دادن روز تولدم که انگاری نباید من متوجه آن می‌شدم، مادرجان چشم‌غرۀ رفت و باباحاجی ادامه حرفش را خورد. مادرجان رو به باباحاجی کرد و گفت: «نعمت، خوب رازداری کردی‌ها!»به یکباره همگی خنده و قهقه‌مان از زیر سقف کوچک به آسمان بلند رسید. مادرجان در میان خنده‌هایمان، بقچهِ آبی‌اش را از زیر چادر رنگی‌اش که کنار سفره بود، آشکار کرد.با نیم‌نگاهی به باباحاجی، اجازه‌اش صادر شد. من هم کلی ذوق و اشتیاق داشتم برای دیدن کادوی تولدم در روز دورقمی شدنِ سِنم.بستۀ نسبتاً بزرگی در دست‌های مادرجان بود. نگاه من خیره به کاغذ کادویی بود که روی آن گل‌هایِ بنفشِ کوچکی با برگ‌های زرد به روی آن نقش بسته بود.مادرجان بسته را مقابل دستانم قرار داد و گفت: «دخترم! تولدت مبارک.»از آن‌طرف سفره، باباحاجی همانطور که بلند شد و به سمت من می‌آمد گفت: «دخترم، تو دیگه خانم خونه شدی.»سمت راست من نشست و از جیب جلیقه‌اش پاکتی درآورد و روی بستۀ بزرگی گذاشت که روی دستانم آرام گرفته بود.حالا تنها عزیزانم مانند فرشتگانی زیبا در کنارم نشسته بودند و من را به آغوش کشیدند. درآن میان هردویشان را در آغوش کشیدم. باباحاجی با شوخ‌طبعی همیشگی‌اش درِ گوش من به آرامی گفت: «حالا کادوی مادرجانت رو باز کن! ببین اصلاً از سلیقه‌اش خوشت میاد یا که کادوی من بهتره؟»مادرجان از پشت سر من پهلوی باباحاجی را نیشگون گرفت.صدای باباحاجی که با خنده‌اش مخلوط شده بود، بلند شد: «آخ عصمت!»مادرجان سرش را از شانه من برداشت و گفت: «حقته نعمت؛ حقته.»دوباره آوای خنده‌‌هایمان فضا را پر کرد. وقتش بود که کادوی بزرگ را باز کنم. از ضخامت و نرمی بسته می‌توانستم حدس بزنم که چه چیزی باید باشد.وقتی آن را باز کردم، درست همان چیزی بود که در ذهن من نقش بسته بود. یک چادر نماز بسیار زیبای اطلسی. چه چیزی بهتر از آنکه در روز دو رقمی شدنت، چادری را هدیه بگیری که قرار است با خدای خودت، زیباتر از قبل در حضورش حرف بزنی.دستان مادرجان را گرفتم و بوسیدم؛ محکم‌تر از قبل در آغوش خودم کشیدم و بویش را استشمام کردم. باباحاجی دست به روی موهایم کشید و سرم را بوس کرد و گفت: «پیرشی دخترم! انشالله همیشه لبخند رو لبت باشه بابا.»ناگهان درِ خانه چندبار با عجله به صدا درآمد. بند دل مادرجان پاره شد؛ این را می‌توانستم وقتی که در آغوشش بودم حس کنم.رو به باباحاجی گفت: «خدا به خیر کنه این وقت صبح. پاشو نعمت، ببین کیه! پاشو»باباحاجی بسم‌الله گویان به سمت در خانه رفت و صدای گفتگویش با مردی که برای ما ناشناس بود به گوش می‌رسید. مادرجان از من خواست که بروم و ببینم چه کسی هست. چادر جدیدم را سر کردم و به پشت پنجره رسیدم که به در حیاط مشرف بود. همان لحظه در بسته شد و باباحاجی با لبخند معروفش به داخل خانه برمی‌گشت.مادرجان با استرس پرسید: «کی بود دخترم؟!»چادرم را از سر برداشتم و به سمت مادرجان برگشتم: «نمی‌دونم، تا رسیدم پشت پنجره باباحاجی در رو بست و داره میاد. ولی داره می‌خنده.»با تعجب گفت: «می‌خنده!؟»همان لحظه باباحاجی وارد شد و بدون معطلی پرسید: «کی بود نعمت!؟ چرا می‌خندی!؟»باباحاجی کنار سفره نشست و گفت: «همسایه جدیدِ روبرویی اومده میگه این ماشین شماست که روی پل ما گذاشتی؟»«پس چرا می‌خندی مرد!؟»« گفتم بنده خدا اگه کل اجدادم کار کنن، نمیتونن چنین ماشین بزرگی بخرن. اون هم از حرف من خندش گرفت و رفت.»پرسیدم: «باباحاجی ماشینش چی بود!؟»«اسمش رو نمیدونم بابا، از این گنده‌ها بود که سقفش باز می‌شه و رنگشم قرمزه.»خیلی دوست داشتم این ماشین را ببینم و حتی یک‌بار سوار آن بشوم و از سقف آن دنیای بیرون را ببینم که مردم چه شکلی هستند.باباحاجی متوجه غرق شدن در افکارم شد و با خنده گفت: «دخترم! انشاالله خودت یکی از اینا می‌خری و ما دو تا پیرمرد و پیرزن رو می‌بری پارک.»می‌دانستم که الان مادرجان می‌گوید که خودت پیری نعمت. در کسری از ثانیه این حرف زده شد: «خودت پیری نعمت!»این شوخی‌ها همیشه فقط برای من است که یک لحظه احساس تنهایی نکنم.به دور سفره جمع شدیم و روزمان را با خوردن لقمه حلال آغاز کردیم. ساعت دیواری نارنجی در ‌کنجِ اتاق، هفت صبح را یادآوری می‌کرد.جعبه کوچکم را که گل‌های مصنوعی و دستمال‌های جیبی درون آن بود، از زیر ساعت دیواری برداشتم و با بوسیدن فرشتگانم از خانه خارج شدم.قبل از آنکه پایم را به کوچه بگذارم، مادرجان از پشت پنجره من را صدا زد.«جانم مادرجان!»« دخترم! برای ناهار نمی‌خواد که این همه راه رو بیای خونه. باباحاجی خودش برات می‌آره.»«چشم! دستتون درد نکنه. خداحافظ.»«دست علی به همرات دخترم.»در بسته شد و پاهایم زمین را لمس کرد. اولین چیزی که درون کوچه به دنبال آن بودم، همان ماشین بزرگ قرمز بود که باباحاجی از آن تعریف می‌کرد؛ ولی اثری از آن نبود. به سمتِ میدان اصلی؛ به راه خودم ادامه دادم و همچنان نگاهم در جستجوی آن ماشین بود. بعد از طی مسیر تقریباً طولانی به میدان اصلی رسیدم. آنجا خیابان بزرگی بود که عابران زیادی از آن گذر می‌کنند.من هم در جای همیشگی‌ام زیر صندوق صدقات بساطم را پهن کردم. گل‌های مصنوعی را با دقت تمام کنار هم چیدم. حواسم به آدم‌هایی بود که هر کدام با دارایی‌های زیادشان از جلوی من بدون توجه رژه می‌رفتند، بدون آنکه حتی نیم نگاهی به بساطم بیندازند.دلم خیلی گرفت؛ دست از کار کشیدم و در خیالات بزرگِ حبابی‌ام فرو رفتم. خودم را پولدار تصور می‌کردم با لباس‌های چین‌دارِ رنگی با گل‌هایِ سرخ روی موهایِ طلایی‌ام و عینکِ دودی که پرده‌ای بود جلوی چشمانم تا که سیاهی این روزگار را نبینم؛ حتی کیف نارنجیِ براق هم به روی ساق دستم آویزان بود. گاهی با صدای رهگذرها از خیالاتم پرتاب می‌شدم به گوشۀ خیابان.رهگذرانی که برای خرید یک دستمال جیبی ساده طوری با من رفتار می‌کنند که انگار قرار است بعد از رفتن‌شان من با آن پول به بهترین رستوران بروم و گران‌ترین غذا را بخورم. نمی‌دانند که اگر تمام دستمال‌ها و گل‌های من را بخرند، فقط می‌توانم چند عدد نان و مقدار کمی خوراکی از حاج قاسم، مغازه‌دار محله‌ بخرم.بخشی از روز گذشت و هنوز هم هیچکس حاضر به خرید از من نبود. به جز زن و مرد جوانی که چهره مهربانی داشتند، نه برای اینکه از من خرید می‌کنند. جلوی بساط من زانو زدند، آن خانم جوان با لبخندی مهربانانه که شبیه لبخندهای مادرم بود، دستش را بر سرم کشید و گفت: «چه دختر قشنگی! اسمت چیه عزیزم!؟»« ممنونم. اسم من دریاست. اسم شما چیه!؟»نگاهی به همدیگر کردند و زن گفت: «چه اسم قشنگی! منم اسمم عاطفه‌ست. ایشون هم شوهر منه؛ اسمش پوریاست.»و هم صدا گفتند: «خوشبختیم دریا خانم!»از خجالت صورت من گُل انداخت. من هم در جواب گفتم: «خوشبختم.»عاطفه با آن موهای طلایش‌اش که خیلی قشنگ بافته بود با لبخندش شبیه گل نیلوفر شده بود.بی‌اختیار پرسیدم: «موهاتون خیلی قشنگه. کی براتون بافته!؟»با خنده‌ِ دخترانه‌ای با نگاهش اشاره به آقا پوریا کرد. بیشتر خجالت کشیم و سرم را پایین انداختم.« عزیزم! موهای تو هم قشنگه. کی برات بافته!؟»«مادرجانم.»«ای جانم! خیلی قشنگه. دستش درد نکنه.»آقا پوریا با نگاه کردن به ساعتش به عاطفه گوشزد کرد که دیرشان شده است. عاطفه در لحظۀ بلند شدنش گفت: «دریا جان! از امروز من و پوریا توی همین ساختمون روبرویی اونطرف خیابون کار می‌کنیم. دیگه هر روز همدیگر رو می‌بینم. ببخش امروز عجله داریم؛ ولی قول می‌دم از فردا بیشتر با هم حرف بزنیم.»من هم چَشمی گفتم و خوشحال بودم که یک دوست خوب و زیبا پیدا کردم. خم شدم و از داخل بساطم دو تا گل مصنوعی رز و میخک برداشتم و به سمت عاطفه وآقا پوریا گرفتم و هدیه کردم. عاطفه لبخندی عاشقانه زد و قبول نکرد و می‌خواست پولش را هم بدهد. من مصمم به چشمانش نگاه کردم و گفتم: «کسی که برای هدیه پول نمی‌گیره. درسته که گل‌هام مصنوعیه؛ ولی هدیه من به شما دو تا دوست خوبه.»عاطفه به آن‌طرف بساط آمد و من را به آغوش کشید و در گوشِ من گفت: «تو خواهر کوچیک و دوست منی. همینطور برای پوریا.»خداحافظی‌مان طولی نکشید و منتظرِ دیدار روزهای بعدی بودیم. دور شدن‌شان را دنبال می‌کردم و بعد از ناپدید شدن‌شان در میان آدم‌ها و ماشین‌های بزرگ و کوچک، به حس و حال خوبی رسیدم که وصف‌ناپذیر بود.هیچوقت ساعتی بر مچ دستانم نداشتم تا که بخواهم متوجه زمان دقیق بشوم؛ ولی یاد گرفته بودم که هر زمان تیغۀ داغ خورشید بر روی صندوق صدقات برسد، یعنی نزدیک ظهر است و وقتِ ناهار.در فکر دیدار بعدی با عاطفه بودم که چه لباسی بپوشم و موهایم را چطور ببافم که ناگهان صدای وحشتناکی بند خیالم را پاره کرد. از جا پریدم و از دنیای خیالاتم به دنیای واقعی پرتاب شدم و به پشت سرم نگاهی کردم، یک ماشین شاسی بلند قرمز به یک عابر برخورد کرده بود. دلم به شور افتاد. بساطم را بی‌احتیاط رها کردم و به سمت میدان دویدم.چشم من که به آن عابر افتاد، دنیا روی سرم خراب شد. کاش این دو چشم را نداشتم. از بین مردمی که داشتند با موبایل‌هایشان فیلم می‌گرفتند، گذشتم و خودم را بالای سر باباحاجی رساندم. بی‌اختیار پیاپی شیون می‌کردم و باورش برایم سخت بود. امکان نداشت آن عابر باباحاجی من باشد.«باباحاجی بیدار شو.»رو به آدم‌های اطرافم می‌کردم و با التماس می‌گفتم: «آقا تو رو به خدا به بابابزرگم کمک کنید! آقا تورو خدا زنگ بزنید دکتر!»ده دقیقه‌ای که برای من و باباحاجی به قدرِ ده سال گذشت و صدای آژیر آمبولانس بود که از انتهای خیابان خودش را به ما رساند.دکترها در حال اقدامات پزشکی بودند و باباحاجی به هوش نبود. دکتری من را بلند و گفت: «نگران نباش دخترم! این آقا چه کاره شماست!؟»با گریۀ بی‌وقفه‌ای که نگاه از باباحاجی برنمی‌داشتم و گفتم: «پدربزرگمه، باباحاجی.»« نگران نباش دخترم! این‌طرف وایستا تا ما کارمون رو بکنیم.»چند قدم کوتاه از باباحاجی و دکترها دور شدم. نگاهم را به اطراف می‌چرخاندم و هنوز هم دوربین‌های موبایل داشتند این صحنه را ضبط می‌کردند و در گوشه‌ای از جمعیت، زیر پای آدم‌ها ظرف غذایی که قیمه‌بادمجان داخلش بود، نمایان شد و کمی آن‌طرف‌تر ماشین قرمز بزرگی که در رویاهایم سوار بر آن بودم، که راننده‌اش خودش را مقصر نمی‌دانست.کاش هیچوقت آرزوی داشتنِ چنین ماشین بزرگی نمی‌کردم.دکترها بی‌معطلی باباحاجی را به روی تخت خواباندند و داخل آمبولانس من را هم راه دادند و راهی بیمارستان شدیم.هنوز هم گریه می‌کردم که باباحاجی چشم‌هایش را باز کرد. دستش را روی سرم گذاشت و نوازش می‌کرد.«دخترم نترس! گریه نکن! منم گریه‌م میگیره‌ها.»و ادامه داد: «بساطِت رو به کی سپردی؟»چشم‌هایم پر شد از اشکی که قطع نمی‌شدند.«هیچکس؛ اما فدای سرت باباحاجی، مهم شمایی.»نگاه من از پشت شیشه به خیابانی بود که مردمانش صحنه را ترک می‌کردند و در حال بازگوی آن برای همدیگر و دیگرانی بودند که تازه به محل حادثه رسیده بودند و یک‌سوی دیگر عاطفه‌ای بود که اگر فردا برسد و نباشم، شاید فکر کند که من رفیق نیمه‌راه بودم.در یک سوی دیگر مردمی که دارایی ناچیزم را به یغما می‌بردند، بدون حتی ذره‌ای وجدان بیدار.</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 17:03:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عـناصر داسـتان و داسـتان‌نـویسی، شـماره ۱</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%B9%D9%80%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%80%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%80%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%80%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%80%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-idjjsm986uh9</link>
                <description>داستان کوتاهداستان کوتاه، به‌شکل و الگوی امروزی در قرن نوزدهم ظهور کرد. اولین بار ادگارآلن‌پو در سال ۱۸۴۲ داستان کوتاه را تعریف کرد و اصول انتقادی و فنی خاصی را ارائه داد که تفاوت میان شکل‌های کوتاه و بلند داستان‌نویسی را مشخص می‌کرد. اما برخلاف اصولی که پو ارائه داده بود، داستان‌های کوتاهی که در قرن نوزدهم نوشته می‌شد، فاقد ساختمان حساب‌شده و محکم بود و به آن‌ها قصه، طرح، لطیفه و حتی مقاله می‌گفتند.ارائه تعریفی جامع و مانع از داستان کوتاه که در برگیرنده‌ی انواع داستان‌های کوتاه، باشد، کار چندان ساده‌ای نیست و شاید محال باشد.در طی یک قرن و نیم که از طلوع داستان کوتاه می‌گذرد، این نوع اثر ادبی در بیشتر کشورهای جهان، مقام و مرتبه‌ای والا برای خود دست‌و‌پا کرده است. با گذشت زمان انواع گوناگونی از داستان‌های کوتاه به‌وجود آمده است و داستان کوتاه، تنوع و تکامل بسیاری یافته و به‌همین دلیل تعریف‌های معمولی و قدیمی، به اصطلاح تعریف‌های سنگ شده، قابلیت انعطاف و جامعیت خود را از دست داده است، چه دنیا و هر‌چه مربوط به آن است و جامعه انسانی، پویا(دینامیک) است و نمی‌توان ایستا(استاتیک) را بر آن‌ها حاکم کرد.اولین‌بار ادگار آلن‌پو در انتقادی که بر مجموعه داستان‌های قصه‌های بازگو شده اثر ناتانیل هاثورن (نویسنده‌ی آمریکایی، ۱۸۶۴-۱۸۰۴) نوشت، داستان کوتاه را چنین تعریف کرد:نویسنده باید بکوشد تا خواننده را تحت اثر واحدی که اثرات دیگر مادون آن باشد، قرار دهد و چنین اثری را تنها داستانی می‌تواند داشته باشد که خواننده در یک نشست که از دو ساعت تجاوز نکند، تمام آن را بخواند.در فرهنگ وبستر برای داستان کوتاه تعریفی آمده است که به‌نسبت از تعریف‌های دیگر کامل‌تر است و بر اغلب داستان‌های کوتاهی که امروز نوشته می شود، قابل تطبیق است:داستان کوتاه، روایت به‌نسبت کوتاه خلاقه‌ای است که نوعاً سر و کارش با گروهی محدود از شخصیت‌هاست که در عمل منفردی شرکت دارند و غالباً با مدد گرفتن از وحدت تأثیر بیشتر بر آفرینش حال‌و‌هوا تمرکز می‌یابد تا داستان‌گویی.بعد از انتشار بعضی از داستان‌های کوتاه «بورخس» مثل «درونمایه‌ی خائن و قهرمان» که در آن دو عمل داستانی وجود داشت، فرهنگ و بستر تعریف خود را مؤجزتر و عام‌تر کرد و به‌این‌صورت درآورد: «داستان کوتاه، روایت خلاقانه‌ای به نثر است که با چند شخصیت سر و کار دارد و با مدد گرفتن از وحدت تأثیر، بیشتر بر آفرینش حال‌وهوا تمرکز می‌یابد تا پیرنگ.»همان‌طور که می‌بینیم «عمل مفرد» در آن حذف شده است و به‌جای داستان گویی پیرنگ نشسته است، یعنی خصوصیت روحی و خُلفی در داستان‌های امروزی بیشتر از حادثه‌پردازی و داستان‌گویی مورد نظر است.از آن‌جا که داستان کوتاه اغلب آنات و تغییرات مداوم زندگی فردی و اجتماعی را روایت می کند، طبعاً برای بیان این تغییرات به قالب‌های متنوعی نیازمند است. از این‌رو داستان کوتاه، پیوسته محمل تجربه‌های تازه است و انواع گوناگون و رنگارنگی از آن آفریده شده و می‌شود و نویسندگان بزرگ و ونابغه‌ای هر کدام نوع تازه‌ای از آن را به‌نام خود ثبت کرده‌اند. برجسته‌ترین این نویسندگان عبارتند از ادگار آلن‌پو(نویسنده و شاعر آمریکایی، ۱۸۰۹-۱۸۴۹)، گوگول(نویسنده‌ی روسی، ۱۸۰۹-۱۸۵۲)،(گی دوموپاسان نویسنده‌ی فرانسوی، ۱۸۵۰-۱۸۹۳)، آنتون چخوف(نویسنده‌ی روسی، ۱۸۶۲-۱۹۰۴)، اُ.هنری یا ویلیام سیدنی پورتر(نویسنده‌ی آمریکایی، ۱۸۶۲-۱۹۱۰)، فرانتس کافکا(نویسنده‌ی چک،۱۸۸۳-۱۹۲۴)، جیمز جویس(نویسنده‌ی ایرلندی، ۱۸۸۲-۱۹۴۲). رینگ لاردنر (نویسنده‌ی آمریکایی، ۱۸۵۵-۱۹۳۳) و ارنست همینگوی(نویسنده‌ی آمریکایی، ۱۸۹۹-۱۹۶۱)، خورفه لوئیس بورخس(نویسنده‌ی آرژانتینی، ۱۸۹۹-۱۹۸۶).انواع داستان کوتاهخصوصیات انواع مهم داستان کوتاه از بدو پیدایش تاکنون به اجمال چنین است:داستان‌هایی که حادثه‌پردازانه است و گاهی پایان شگفت‌انگیزی دارد و لطیفه‌وار است و از آن‌ها به‌عنوان داستان‌های پیرنگی یا داستان لطیفه‌وار یاد می‌کنند. مثل داستان کوتاه «گردن بند» نوشته‌ی گی دوموپاسان و داستان کوتاه «عروسک پشت پرده» از هدایت؛ همچنین داستان کوتاه «هدیه‌ی مغان» یا «هدیه‌ی کریسمس» اثر اُ.هنری و داستان‌های کوتاه دیگر این نویسنده و نیز داستان کوتاه «کباب غاز» نوشته‌ی محمد‌علی جمال‌زاده.داستان‌هایی که برشی از زندگی است و لحظه‌ها و وضعیت‌ها و موقعیت‌های نمونه‌ای شخصیت داستان را تصور می‌کند، به‌طوری که خواننده به خصلت و کیفیت زندگی نوعی این شخصیت پی می‌برد، مثل داستان کوتاه «بوسه» نوشته‌ی آنتون چخوف و اغلب داستان‌های کوتاه او و داستان کوتاه «یه‌ره‌نچکا» از بزرگ علوی.</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 22:07:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلیل رفتن ( قسمت اول )</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ur7o3fhka8k2</link>
                <description>- &quot; نه خانم، ترجیح میدم جایی سفر کنم که هتل هم برای من رزرو بشه &quot;– &quot; بله آقا، حق با شماست. اما این هم در نظر بگیرید که از اوایل اسفند، تقریبا همه هتل‌ها رزرو هستند. الانم فقط همین بلیط قطار به مشهد، خالی مونده که میتونم با سی‌درصدکاهش قیمت به شما بفروشم. چون مسافر قبلی، منصرف شدند &quot;- &quot; نه ممنون خانم. ترجیح میدم از جایی دیگه هتل رزرو کنم &quot;مانی از روی صندلی بلند شد، با احترام از خانم موذنی، تشکر و بعد خداحافظی کرد.چند قدمی که از درب اصلی آژانس، دور شد. موبایلش را درآورد و در صفحات مجازی، به دنبال سایتی بود که بتواند بلیط قطار به مشهد و هتلی در آنجا را، رزرو و خریداری کند. همان‌طور که از مرکز پیاده‌رو، راه خودش را به سمت خانه، پیش گرفته بود، با کلاهی لبه‌دار مشکی، پالتویی خاکستری و کیف دستی قهوه‌ای، به جستجوی در سایت‌ها، ادامه می‌داد. وسط خط عابر‌ پیاده، یک‌مرتبه، ناشیانه، ایستاد.‌ دلیل آن هم، دیدن متن آگهی، یک آژانس هواپیمایی بود که تیتر کرده بود &quot; یک بلیط بخر، یک اتاق رایگان بگیر &quot;مانی با عصبانیت و کلمات نامعقول راننده‌ها؛ که حق هم داشتند، روبرو شد. اما او بجای عکس العمل نشان دادن و درگیری؛ خنده‌‌اش تا زیر لاله گوشش؛ کشیده شد. با اینکه به شدت عصبانیت راننده‌ها افزود‌؛ اما مانی با صدای بلند، عذرخواهی کرد و بلافاصله از خط عابر گذشت و خودش را به آن‌طرف خیابان رساند.آدرس آگهی را به حافظه‌اش سپرد. فورا با اولین تاکسی؛ به خیابان خسروی رفت.با گذشت نیم ساعت؛ مانی؛ مقابل آژانس هواپیمایی الماسیان، ایستاده بود و به آگهی &quot; یک بلیط بخر، یک اتاق رایگان بگیر &quot; فکر می‌کرد. امیدوار بود که امروز جز روزهای بدشانسی‌اش نباشد.وارد مجموعه الماسیان شد. چنان جذب دکوراسیون و چیدمان وسایل شده بود که یادش رفته بود برای چه کاری به آنجا آمده است.صدای مجذوب‌کننده‌ای، مانی را به سمت خودش کشاند.- &quot; سلام آقا، خیلی خوش آمدین. بفرمایید اینجا، در خدمتم &quot;مانی کاملا گیج و منگ شده بود، نمی‌دانست عاشق چیدمانِ آژانس شود یا کارمندی که او را به پیش خودش دعوت کرده است. مانی نگاهی به تابلوی رومیزی کرد که فامیلِ این خانم خوش‌صدا که دلش را برده است را بداند.نیم‌نگاهی به تابلو کرد &quot; پرواز داخلی – عزیزی &quot;.- &quot; سلام خانم. روزتون بخیر. &quot;- &quot; ممنونم، خیلی خوش آمدید. جانم در خدمتم &quot;با این لحن و گامِ حرف زدنِ خانم عزیزی؛ مانی؛ دست و پایش را گم کرده بود که چه بگوید.- &quot; جانتون سلامت. ببخشید اومدم بلیط بگیرم برای مشهد &quot;- &quot; به به خیلی هم عالی. جسارتا ببخشید که می‌پرسم. چند روزه تشریف می‌برید و چند نفر هستید &quot;مانی به این فکر می‌کرد که کاش دو نفره بود.- &quot; خواهش می‌کنم. تنهام و هفت روز بیشتر نمی‌مونم. البته ببخشید خانم، حقیقتش امروز که آگهی‌تون رو که دیدم برام جالب شد. آخه هرجا رفتم نتونستم هتلی رزرو کنم &quot;عزیزی در حال راهنمایی کردن به مانی بود که از قیمت‌ها و تاریخ‌ها، او را مطلع کند. او هم چنان مات و مبهوتِ خانم عزیزی شده بود؛ که بعد از صدایش، عاشق مو‌های نسکافه‌ایش شده بود که از یکطرف شالش بیرون زده بود و مانی اصلا به قیمت‌ها توجه نمی‌کرد؛ تلاش می‌کرد تا که دست چپ عزیزی را ببیند و خیالش راحت شود. وقتی مطمئن شد، با فراغ بالی بیشتر به حرف‌های او گوش می‌داد.مانی بعد از نیم‌ساعت، با بلیط چارتر، رفت و برگشت به مشهد، از آژانس خارج شد. هنوز هم نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است.مانی، سوار تاکسی شد و به سوی خانه‌اش می‌رفت تا که چمدانش را برای سفر فردا آماده کند. در رویاپردازی این بود که چطور خبر خوش عاشق شدن و پیدا کردن همسر آینده‌اش را به مادرش بدهد؛ به این فکر می‌کرد که بعد از سفرش که کم و بیش کاری هم بود؛ خودش با خانم عزیزی حرف بزند یا مادرش را سراغ او بفرستد و این امر خیر را بصورت سنتی، پی‌اش را بگیرد.از خوشحالی، بلیط پرواز را از جیب پالتواش را درآورد تا دوباره نگاهی به او بی‌اندازد. ناگهان با دیدن بلیط؛ بدنش یخ کرد. تازه فهمیده بود که چه اشتباهی کرده است.چون مانی، اساسا، ترس از پرواز داشت. نمی‌دانست چرا زمانی که هاج و واج؛ عاشق چهرهِ مهدیه عزیزی شده بود؛ نباید سفرش را با پرواز رزرو می‌کرد و باید مانند سابق با قطار به سفرهایش، ادامه می‌داد.دیگر راه برگشت نداشت و خجالت می‌کشید، از طرفی دلش هم پیش مهدیه بود. دلش را به دریا زد و با خودش زمزمه می‌کرد &quot; هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد &quot;شب تا صبح؛ پشت پلک‌هایش به فوبیای پرواز و مهدیه فکر می‌کرد که چطور بعد بازگشت از سفرش؛ مسله ازدواج را با او در میان بگذارد. سوالاتی ذهنش را درهم پیچیده بود؛ اینکه مهدیه جواب مثبت می‌دهد یا که اصلا قصد ازدواج دارد.صبح تازه‌ای از راه رسیده بود؛ آفتاب از پشت پنجره، خودش را به شیشه چسباند؛ فایده نداشت و نوبت به زنگ هشدارِ موبایل بود که ناقوس‌وار، به پرده گوش مانی می‌کوبید.مانی با عجله لباسش را پوشید و چمدانی را که از شب قبل مجهز کرده بود، دسته‌اش را گرفت و از خانه خارج شد.در طول مسیر به سمت فرودگاه؛ فقط و فقط به مهدیه فکر می‌کرد. از لحظه‌ای که داخل تاکسی بود تا سالنِ انتظارِ فرودگاه و حتی لحظه‌ای که روی صندلی شماره هشت، نشست و هواپیما از روی باند، جدا شد.در طول پرواز که چهار ساعت زمان برد؛ با خیال‌پردازی در رویای مهدیه بود که او را در کنار خودش تجسم و بارها و بارها؛ مراسم خواستگاری تا تولد بچه‌هایش را خیال‌بافی و مرور می‌کرد. این رویاپردازی باعث شده بود که ترس از پرواز را به کل فراموش کند.بعد از چهار ساعت رویاپردازی در ارتفاع ۹۰۰۰ متری، پاهایش؛ باندِ فرودگاه هاشمی نژاد را لمس و هوای مشهد را در ریه‌هایش به امانت می‌گذاشت.مانی با رسیدن به مقصد؛ تنها دغدغه‌اش اتمام زمان سفر کاری‌اش بود تا که زودتر برای پیش‌نیازهای؛ خواستگاری و عروسی‌اش، آماده شود.با سوار شدن به تاکسی و رسیدن به هتل جهانِ میثاق، هنوز فکر و قلبش با هم گلاویز بودند. جلوی درب ورودی هتل؛ چمدان به دست، ایستاد. با آرامش خاطر، وارد لابی هتل شد؛ بدون معطلی خودش را به پذیرش رساند.- &quot; سلام، خیلی خوش آمدین &quot;- &quot; سلام روزتون بخیر، مانی سهیلی‌ام. برای من اتاق رزرو کردند. &quot;- &quot; خوشبختم جناب سهیلی‌، کارت شناسایی لطف می‌کنید تا چک کنم &quot;- &quot; بله حتمی، بفرمایید &quot;مانی کارت شناسایی‌اش را از داخل کیف دستی‌اش درآورد و به متصدی پذیرش داد.متصدی؛ با بررسی‌های مکرر و گفتگو تلفنی با همکارش؛ نگرانی را به جان مانی، منتقل کرد و آشفته شد.- &quot; بخشید آقا، چیزی شده !؟ &quot;همان لحظه متصدی دیگری هم به پشت میز، آمد.- &quot; نه نگران نباشید جناب سهیلی &quot;متصدی دیگری که تازه از راه رسیده بود؛ رو به مانی گفت &quot; سلام، خوش اومدین جناب، ببخشید که می‌پرسم. خود متصدی آژانس، هتل رو براتون رزرو کردند. !؟ &quot;نگرانی و تشویش در دلِ مانی مشتعل شد.- &quot; بله، چطور مگه !؟ رزرو نکردند !؟ &quot;- &quot; بله رزرو کردند. ولی خُب یه مشکلی هستش جناب &quot;- &quot; چی شده !؟ چه مشکلی !؟ &quot;- &quot; مشکل خاصی نیست، نگران نباشید. حقیقتش بخاطر این شرایط ازدحامِ زائرین در مشهد، اتاق‌ها زود پر شدند ... &quot;مانی حرف متصدی را با گره کردن ابرو‌هایش، قطع کرد.- &quot; یعنی پس رزرو نکردند دیگه !؟ ای بابا &quot;- &quot; نه جناب رزرو شده براتون، ولی بخاطر همین دلیلی که عرض کردم. متاسفانه، اتاق تک‌نفره نداریم. &quot;- &quot; یعنی چی آخه .... !؟ &quot;- &quot; جناب، ما الان فقط یک اتاق دونفره داریم که یک نفر دیگه داخلش هست. ولی به خاطر اشتباه متصدی آژانس، که به شما نگفتند. اگه موافق باشید، براتون هماهنگ کنم و با ایشون که یه آقای تقریبا مسن هستند، هم اتاق بشید. &quot;مانی حسابی از دست مهدیه، کفری بود. اگر شماره‌ شخصی‌اش را داشت؛ حتمی به او زنگ می‌زد. حالا چاره‌ای جز قبول کردن نداشت؛ چون معلوم نبود در این شلوغی شهر، اتاق خالی دیگری پیدا کند یا نه.موافقت خودش را به متصدی اعلام کرد و کارهای ثبت اطلاعات را به آن سپرد. تا هماهنگی لازمه برای رفتن به اتاقی که یک پیرمرد در آن سکونت داشت، انجام شود.به درون لابی برگشت و به مبل بنفش، تکیه زد.این اتفاق برایش عذاب‌آور بود و بدتر از همه، خطای عمدی یا سهوا؛ مهدیه بود که او را عذاب می‌داد.مانی سر دو راهی قرار گرفته بود که با آن آژانس تماس بگیرد یا نه. با این اتفاقی که افتاده بود؛ حس قلبی‌اش به مهدیه، رنگ‌پریده و کمرنگ شده بود.در همین افکار بود که دستی بر روی شانه‌اش نشست.- &quot; ببخشید آقای سهیلی. اتاقتون هماهنگ شده، بفرمایید تا راهنمایی‌تون کنم. &quot;مانی با حالی دگرگون، از مبل راحتی جدا شد. به همراه متصدی قدبلند، با آسانسور به طبقه چهارم رفت.در مسیر رفتن به طبقه چهارم؛ متصدی، قوانین و ساعت پذیرایی را برای او، توضیح می‌داد.مانی اصلا توجه‌ای به حرف‌های متصدی نداشت؛ چون از مهدیه انتظار نداشت و آزرده دل شده بود.درب آسانسور باز شد؛ متصدی چمدانِ مانی را به دنبال خودش می‌کشاند و هنوز حرف‌هایش تمام نشده بود که پشت در اتاقی که شماره 124 روی آن حک شده بود، ایستادند. متصدی چند ضربه آرام به بدنه چوبی در زد.چند لحظه‌ای نگذشت که پیرمردی با عصا و دستانی لرزان و چهره‌ای خوش‌رو، در را باز کرد.</description>
                <category>ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 21:36:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>