روایت از زبان ظرف بلوری طرح چک
من در کارخانهی بلورسازی در مسکو به دنیا آمدم. استاد کارم با مهارت تمام خمیر داغ و گداخته شیشه را از کوره برداشت. اول با دمیدن و چرخاندن قسمت بالایی مرا شکل داد، بعد، وقتی که هنوز داغ بودم، پایههایم را دانه دانه به تنم اضافه کرد. بعد از سرد شدنم، با ابزارهای خاص دور تا دورم را ظریف تراشیدند و شکل دادند. طراحیم، خیلی خاص بود جوری که امکان نداشت مشابهم را در بازار پیدا کنی. صاحب دومم بعدها گفت که شبیه همین مراحل ساخته شدنم را در جزیره مورانو، در ونیز دیده بود. من کاسهای متوسط با بلورهای حکاکی شده ریز بودم که بر روی سه پایه بلوری کوچک استوار شده بودم.
بعد از بستهبندی بسیار شیک، مرا به بازار روانه کردند. چند روز بعد، مردی ایرانی با قدی متوسط و چشمانی طوسی، من و دوستم که جام شرابخوری با تیکههای رنگی شیشه بود را خرید و با خود به ایران برد.
در همان روزهای اول جام را به خالهاش هدیه داد. اما من خوشحال بودم که از هدیه شدن نجات یافته بودم چون این خانواده را از روز اول با اعماق وجودم دوست داشتم.
زندگیم در کنار این خانواده ادامه داشت. با من با احترام تمام و کمال برخورد میکردن. جایم را در تیررس دید و گوشه بوفهای شیشهای قرار داده بودن و سالی دوبار مرا میشستند.
سالها گذشت. دختر کوچک و تهتغاری خانواده که عزیز کرده بود، بزرگ شد. او از اول هم مرا بسیار دوست میداشت. در نهایت، مرا را به عنوان جهیزیه به او بخشیدند. از اینکه صاحب جدیدی پیدا کرده بودم بسیار خوشحال بودم.
در خانهی مونا، اکثرا پنجشنبهها به کار گرفته میشدم. یا در من آجیل میریخت یا میوه میچید یا چیپس داخلم میریخت. پس از هر مهمانی، خودش مرا بااحتیاط بلند میکرد، میشست و خشک میکرد.
هفت سال گذشت، تا اینکه مونا مرا ترک کرد. مهاجرت کرد. در گوشه کمد خاک میخوردم. سالی یکبار شسته میشدم اما در همان چند هفته کوتاه مونا در استفادهام سنگ تمام میذاشت، چون عاشقم بود.
امسال علاقه و وابستگیش به من بیشتر شده بود و مدام در برداشتنم احتیاط میکرد. تا آن شب …. شب چهارشنبهای که میهمانی داشت و من به عنوان ظرف چیپس بسیار باوقار روی میز خودنمایی میکردم. تا اواسط مهمانی همه از من راضی بودند. مدام دستهای مختلف و لطیف برای برداشتن چیپس به سمتم میآمدند.
تا اینکه، ناگهان دخترک دست و پا چلفتی میهمان با دستانی که چرب بود، لیوانی را درست روی من انداخت.
همانجا بخاطر بلوری بودنم به هزار تیکه و پاره تبدیل شدم. روی میز و فرش هر بخشی از بدنم در جایی افتاد. مثل قلب صاحبم که با از دست دادن یادگاری عزیزش تکه تکه شد و سخت شکست. اما من تمام نشدم. تیکه کوچکی از خودم را در زیر میز تلویزیون جا گذاشتم. آنجا ماندم، که هنوز هم بتوانم صاحبم را که به من عشق میورزید، ببینم.

مطلبی دیگر از این انتشارات
انشای سوم: تلویزیونِ صادق
مطلبی دیگر از این انتشارات
استقرا و دندونپزشکی!
مطلبی دیگر از این انتشارات
با ظلم چه باید کرد؟