به معجزه کتاب اعتقاد دارید؟

در مطلب قبلی که متاسفانه کمی طولانی شد در مورد نحوه ورود به مدرسه شبانه روزی نوشتم. قصد اصلی من از این نوشته ها بیشتر ارج نهادن به یاردیرین(کتاب)،تاثیر معجزه وار کتاب بر من و نحوه تولد خودآفرینی بود تا ذکر خاطرات شخصی، ولی گاهی چنین می شود.

با یاردیرین چقدر یاری؟
با یاردیرین چقدر یاری؟

دوری از خانواده و شرایط خاص مدرسه شبانه روزی و ....منجر به تغییر خلق وخو در من شده بود.به مرور زودجوش تر،مضطرب تر و منزوی تر می شدم.البته در آن زمان ها به عنوان نشانه های بیماری نگاه نمی کردم و اصلا آگاهی در این خصوص نداشتم.


  • فکر می کردم من همین هستم که هستم.روزها به سختی می گذشت و فشارهای روانی خرد کننده ای را تجربه می کردم.در این نوشته قصد ندارم زیاد به آنها بپردازم.دیپلم نظام قدیم را گرفته و یک پشت کنکوری سرگردان بودم .در یکی از روزهای مهر 77در خیابان زند شیراز به تنهایی قدم می زدم.

دقیقا نبش کوچه پروانه و در جلوی یک کتاب فروشی از درون خودم با این سوالات مواجه شدم.

رحیم چرا با کسی دوست نیستی؟

چرا نمی توانی از زندگی لذت ببری؟

از زندگی لذت ببرید
از زندگی لذت ببرید


  • شکل گرفتن این سوالات به صورت ناخودآگاه من را به درون کتابفروشی هل داد و مواجه شدن با کتابی به نام چگونه برنگرانی ها وناامیدی ها غلبه کنیم سرآغاز یک زندگی جدید برای من شد.نمی دانم به معجزه اعتقاد دارید یا نه ولی من شکل گیری این سوالات و خرید آن کتاب را معجزه زندگی می دانم وبس.

ادامه دارد

می دونید نظر دادن شما پای این نوشته چقدر ارزشمنده؟
من که یک یادگیرنده هستم از نظرات شما کلی انرژی می گیرم برای نوشتن ویادگرفتن.
سپاسگزار می شوم نظرتان را بنویسید