آیا واقعا باید دنبال پنیرم می رفتم؟!

قسمت اول(ویرایش شده )

اسپنسر جانسون
اسپنسر جانسون


از کجا شروع شد؟

پاییز سال 1395 بود که پس از چندین بار مطالعه کتاب جذاب اسپنسر جانسون, تصمیم گرفتم که کفش های ورزشی ام را بپوشم و شروع کنم به دویدن برای پیدا کردن پنیرم.

اعتقاد داشتم که پنیر زیادی برایم باقی نمانده است و باید برای یافتن پنیری جدید, شروع کنم به فعالیت جدید و از دایره امن خودم بیرون بیام.

روزگاری بود که پسر کوچک ام سه سال داشت, و من که دوست داشتم پدر خوبی باشم, خیلی دلم می خواست که پسری پرتلاش و خودساخته داشته باشم و از آنجائیکه " نیاز" را به عنوان منشا تلاش و کارآفرینی شناسایی کرده بودم, تصمیم ام بر آن شد که باور کنم پنیرم یا بهتر بگم "پنیرمان" رو به اتمام است

واگرنه شاید حالا حالا ها پنیر داشتیم

بسیاری از دوستان مرفه بی غم خود را دیده بودم که به واسطه پول پدرشان, آینده ی خوبی برایشان ترسیم نشده بود, و پول پدر باعث شده بود که هرگز به کارآفرینی, تلاش و کار فکر نکرده باشند, و این موضوعی بود که همیشه باعث نگرانی ام در خصوص آینده پسر 3 ساله ام می شد.

چالش جدیدی را باید تجربه می کردیم و در عین حالی که می توانستم یکی از این پدرهای پولدار باشم, تصمیم مان بر این شد که شرایط را دگرگون کنیم و باور کنیم که دیر یا زود پنیرمان تمام خواهد شد و پیشاپیش به استقبال آن روزها برویم, باید از دایره امنیت خارج می شدم, البته نه تنها خودم بلکه همراه با همسرم و با خانواده ام.

همیشه با خودم فکر می کنم : آیا واقعا باید دنبال پنیرم می رفتم؟!

مهاجرت

مهاجرت به خاطر دنبال کردن هدف جدید برای من و خانواده ام به معنی دوری از اقوام درجه یک و پدر و مادر هایمان بود - و این تصمیم بسی دشواری بود, انتخاب بین رویاهات و دلتنگی!
مطمئن بودیم هرکدوم رو که انتخاب کنیم, در آخر حسرت خواهیم خورد و دم نخواهیم زد. از آنجائیکه بعد مسافت زیادی بین ما و خانواده هایمان نبود,تصمیم مان این شد: رفتن به دنبال رویاها

ما برای رسیدن به هدف مان مهاجرت کردیم, البته نه به کشوری دیگر, بلکه از شهری در ایران به شهری دیگر در ایران.

از اول هم جزء افرادی بودیم که تصمیم گرفته بودیم بمانیم و بسازیم و ایران را برای زندگی همیشگی انتخاب کرده بودیم, راستش را بخواهی شاید اصلا هیچ وقت موقعیت زندگی در کشوری به غیر از ایران تا حالا برایمان پیش نیامده باشد و چه بهتر که پیش هم نیامده است.

بله ما مهاجرت کردیم از همدان به پایتخت ایران و این تغییر در زندگی هم برایمان جذاب بود و هم پرچالش, من و همسرم و پسر 3 ساله مان برای زندگی در تهران باید تغییراتی می کردیم و به مرور اتفاق افتاد

برای رسیدن به هدف و رویا هر روز تلاش کردیم و سختی کشیدیم, در حالیکه می دیدیم کسایی که برای زندگی در تهران سابقه دار بودند و ارتباطات بیشتری در این بزرگ شهر داشتند و دوستان دوران مختلف زندگی همراهی شان می کردند و خانواده ها هم در کنارشان بودند, چقدر با سرعت بیشتری نسبت به ما در حال گذر هستند و چقدر راحت تر می توانند برنامه ریزی های خود را محقق کنند!

ما در ایران بودیم و با مردمی هم زبان و تقریبا هم فرهنگ و با سبک زندگی تقریبا یکسان در حال معاشرت بودیم ولی کمبود ارتباطات سخت اذیت مان می کرد, با خودم فکر می کنم اونهایی که برای مهاجرت کشورهای دیگه رو انتخاب می کنند چه چالش های بزرگتری دارند؟ وای خدای من؟ سرعت شون چقدره؟ ارتباطات می تونند بسازند؟ می تونند به کارآفرینی فکر کنند؟ به دنبال رویاهاشون می روند و یا همون اول کار آچمز می شوند؟!؟

همیشه در سختی ها با خودم فکر می کردم: آیا واقعا باید دنبال پنیرم می رفتم؟؟



کتاب: چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد؟!

ادامه خواهد داشت ....