مسافر بی مقصد


---

پیرمردی در ایستگاه قطار نشسته بود. به نقطه‌ای خیره نگاه می‌کرد. توی صورتش چروک‌های زیادی داشت و موهایش کاملاً سفید بود. یک دست کت و شلوار سرمه‌ایِ تمیز و اتوکشیده به تن داشت و کفش‌های مشکی‌اش به خوبی واکس خورده بود. چشم‌های پیرمرد آبی بود؛ مانند آبیِ دریا. نگاهش همانند دریا عمیق، اما مانند دریای طوفانی، ناآرام بود. هیچ قطاری او را با خودش نمی‌برد، چون او اصلاً نمی‌دانست که کجا می‌خواهد برود و چه قطاری سوار شود. خیلی وقت بود که همه‌چیز از یادش رفته بود، به‌جز «رفتن». اما به کجا؟ پیرمرد مقصدی نداشت

---